chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ملک جهان خاتون

۳

آمد نسيم و بوي تو آورد سوي من

بادا فداي جان نسيم تو جان و تن

وه وه چه گويمت که چه خندان و شاد داشت

ما را نسيم وصل اويس از سوي قرن

اي دوست تا نسيم تو بشنيدم از صبا

از چشمم اوفتاد گل و لاله و سمن

تا نکهت شمامه ي زلفت شنيده ام

آشفته شد ز شوق، دل و جان ممتحن

بوي نسيم زلف تو عالم گرفته است

مگشاي بند گيسو و عالم به هم مزن

حقّا که با نسايم انفاس خلق تو

بر بوي خويش طعنه زند مشک در ختن

عمريست تا به شوق رخ دلفريب تو

افکنده است زلف تو در گردنم رسن

تا کي ز اشتياق تو جان مبتلاي شوق

تا کي بر آرزوي تو دل خسته از حَزَن

مي نالم از هواي تو مانند ني ز باد

مي سوزم از فراق تو چون شمع در لکن

اي مه بيا و نور ده اين کنج تيره را

اي گل بيا و شاد کن اطراف اين چمن

ور نه ز دست جور تو شيرين روزگار

داد آورم به بارگه خسرو زَمَن

خورشيد آسمان بزرگي مغيث دين

مهر سپهر مردمي و شاه پيلتن

احمد بهادر آنکه ز تأييد عدل اوست

هر تير را اساس محبّت سوي مجن

دولت به گرد مشرق و مغرب بگشت و باز

هم بازگشت و کرد به درگاه او وطن

آن رستمي که گاه نبرد از نهيب او

کوه گران بلرزد و فرهاد کوه کن

دشمن چو عزم رزم تو سازد هنرورا

اوّل اساس گور کند راست با کفن

آن سروري که هيچ ندارد به هيچ روي

در هيچ باب هيچ نظيري به هيچ فن

حقّا که رسم ظلم و تطاول بتافت روي

ز آنجا که کرد مرکب عدل تو تاختن

شاها درِ تو مقصد ارباب حاجتست

رحمي بکن نظر به من ناتوان فکن

بنياد بقعه اي که بزرگان نهاده اند

اي کان عدل و مرحمت آباد کن مکن

چون روز روشن است در احسان و عدل تو

آثار بنده پروري و لطف ذوالمنن

در عدل چون محمّد و در علم چون علي

در خلق چون حسيني و اوصاف چون حسن

اي پادشه نشان که نشست از نهيب تو

در شه ره زمانه غبار غم و فتن

بي هيچ اشارتي ز جناب يمين تو

سر بر نياوريد سهيل از سوي يمن

در راه مدحت تو درازست پاي شعر

گيرم ره دعاي تو کوته کنم سخن

بادا بقاي عمر تو چندانکه دست وهم

کوته شود ز غايت آن عمر يافتن

قدرت بلند باد و ز لطفت در اين جهان

قدرم بلند کن که ندانند قدر من

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید