اي ز امر کن فکانت گشته پيدا کاينات
ذات بي چون تو را ترک صفت عين صفات
با کمال قدرتت کار دو گيتي بي محل
با ثبات ملکتت ملک دو عالم بي ثبات
شمّه اي از فيض فضلت عذرخواه غافلان
لمعه اي از تاب قهرت کارساز حادثات
نيست در فکرم ز مرگ و زندگي امّيد و بيم
بيم و امّيدم تويي اي خالق موت و حيات
بادي از لطف تو گر بر صحن غبرا بگذرد
عيسي مريم شود هر ريزه از عظم رُفات
گر چکد از ابر احسانت بر انسان قطره اي
از نهاد مؤمن و مشرک بشويد سيئات
ور سموم صرصر عَنف تو آيد در وجود
محو گردد صورت هستي ز لوح کاينات
آنکه شد در راه عرفان با هوايت يک جهت
گشت در دنيا و دين فارغ ز تشويش جهات
وآنکه با گنج قناعت شد مقيم کنج فقر
سوي گنج حاصل کونين ننمود التفات
يا رب از من خدمتي شايسته نايد در جهان
کز نکوکاري توانم داشت امّيد نجات
عفو کن جرمم مکن محرومم از رحمت که من
تکيه بر لطف تو مي دارم نه بر صوم و صلات