chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

خاقانی شروانی

آگه نه‌اي که بر دلم از غم چه درد خاست

آگه نه‌اي که بر دلم از غم چه درد خاست

محنت دواسبه آمد و از سينه گرد خاست

بر سينه داغ واقعه نقش‌الحجر بماند

وز دل براي نقش حجر لاجورد خاست

جان شد سياه چون دل شمع از تف جگر

پس همچو شمعم از مژه خوناب زرد خاست

هم سنگ خويش گريه‌ي خون راندم از فراق

تا سنگ را ز گريه‌ي من دل به درد خاست

در کار عشق ديده مرا پاي مرد بود

هر درد سر که ديدم از اين پايمرد خاست

دل ياد کرد يار فراموش نمي کند

در خون نشستن من از اين يادکرد خاست

دل تشنه‌ي مرادم و سير آمده ز عمر

دل بين کز آتش جگرش آبخورد خاست

دردا که بخت من چو زمين کند پاي گشت

اين کند پايي از فلک تيزگرد خاست

در تخت نرد خاکي اسيريم و ششدريم

زاين مهره‌ي دو رنگ کز اين تخته‌نرد خاست

خصمم که پايمال بلا ديد دست کوفت

تا باد سردم از دم گردون نورد خاست

گر باد خيزد اي عجب از دست کوفتن

از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست

خاقانيا منال که غم را چو تو بسي است

کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید