chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

خاقانی شروانی

گر مدعي نه‌اي غم جانان به جان طلب

گر مدعي نه‌اي غم جانان به جان طلب

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

خون خرد بريز و ديت بر عدم نويس

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

دي ياسجي ز ترکش جانانت گم شده است

دل و اشکاف و ياسج او در ميان طلب

گر نيست گشتي از خود و با تو تويي نماند

از نيستي در آينه‌ي دل نشان طلب

تا از طلب به يافت رسي سال‌هاست راه

بس کن حديث يافت طلب را به جان طلب

خاقانيا پياده شو از جان که دل تو راست

بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

اقطاع اين سوار وراي خرد شناس

ميدان اين براق برون از جهان طلب

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید