chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

خاقانی شروانی

رفتم به راه صفت ديدم به کوي صفا

رفتم به راه صفت ديدم به کوي صفا

چشم و چراغ مرا جايي شگرف و چه جا

جايي که هست فزون از کل کون و مکان

جايي که هست برون از وهم ما و شما

صحن سراچه‌ي او صحراي عشق شده

جان‌هاي خلق در او رسته به جاي گيا

از اشک دلشدگان گوهر نثار زمين

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

دارندگان جمال از حسن او به حسد

بينندگان خيال از نور او به نوا

رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقيب

آمد رقيب و سبک در ره گرفت مرا

گفتا به حضرت او گر حاجتي است بگو

گفتم که هست بلي اما اليک فلا

هم خود ز روي کرم برداشت پرده و گفت

اي پاسبان تو برو، خاقانيا تو درآ

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید