طبع تو دمساز نيست عاشق دلسوز را
خوي تو ياري گر است يار بدآموز را
دستخوش تو منم دست جفا برگشاي
بر دل من بر گمار تير جگر دوز را
از پي آن را که شب پردهي راز من است
خواهم کز درد دل پرده کنم روز را
ليک ز بيم رقيب وز پي نفي گمان
راه برون بستهام آه درون سوز را
گر چه ز نقد وصال كيسهي فردا تهي است
خرج كنم بر فراق حاصل امروز را
دل چه شناسد که چيست قيمت سوداي تو
قدر چه داند صدف در شبافروز را
گر اثر روي تو سوي گلستان رسد
باد صبا رد کند تحفهي نوروز را
تا دل خاقاني است از در تو نگذرد
بو که درآرد به مهر آن دل کين توز را