اي آتش سوداي تو خون کرده جگرها
بر باد شده در سر سوداي تو سرها
اي در سر عشاق ز شور تو شغبها
وي در دل زهاد ز سوز تو اثرها
آلوده به خونابهي هجر تو روانها
پالوده در انديشهي وصل تو جگرها
وي مهرهي اميد مرا زخم زمانه
در ششدر عشق تو فرو بسته گذرها
کردم خطر و بر سر کوي تو گذشتم
بسيار کند عاشق ازين گونه خطرها
خاقاني از آنگه که خبر يافت ز حسنت
از بي خبري او به جهان رفت خبرها