chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

خاقانی شروانی

در مرثيه‌ي عضدالدين فريبرز و خواهر او الجيجك خاتون، دو فرزند شروانشاه

اي روز رفتگان جگر شب فرو دريد

آن آفتاب از آن جگر شب برآوريد

شب چيست خاک خاک نگر آفتاب خوار

خاکي که آفتاب خورد خون او خوريد

اي رفته آب شما در کسوف خاک

چون تخته‌ي محاسب از آن خاک بر سريد

رفت آفتاب و صبح ره غيب در نوشت

چون ميغ و شب پلاس مصيبت بگستريد

نه چرخ گوشه‌ي جگر شاهتان بخورد

هين زخم آه و گرده‌ي چرخ ار دلاوريد

رمح سماک و دهره‌ي بهرام بشکنيد

چتر سحاب و بيرق خورشيد بردريد

چشم ار ز گريه ناخنه آرد به ناخنان

پلپل در او کنيد و به خونش بپروريد

تابوت اوست غرقه‌ي زيور عروس‌وار

هر هفت کرده هشت بهشت است بنگريد

تابوت او چه عكس فكنده است بر شما

كز اشك و رخ چو تخته‌ي او غرق زيوريد

تشنه است خاک او ز سرچشمه‌ي جگر

خون سوي حوض ديده به کاريز مي‌بريد

در پيش گنبدش فلک آيد جنيبه‌دار

گاه جنيبتان بکشيد ار نه سنجريد

شبديز و نقره خنگ فلک را به مرگ او

پي بر کشيد و دم ببريد ار وفا گريد

گر گوشتان اشارت غيبي شنيده نيست

بر خاک روضه‌وار فريبرز بگذريد

تا با شما صريح بگويد که هان و هان

عبرت ز حال ما که نه از ما جوانتريد

آنگه به نوحه باز پس آييد و پيش حق

بهر بقاي شاه تضرع برآورديد

کامروز رسته‌ايد به جان از سموم ظلم

کاندر ظلال دولت خاقان اکبريد

شهزاده رفت باغ بقا باد جاي شاه

خون کرد چرخ، باد قصاصش بقاي شاه

گيتي به دست نوحه ز پاي اندر آمده

رخنه به سقف هفت سراي اندر آمده

از اشک گرم تفته دلان در سواد خاک

طوفان آب آتش زاي اندر آمده

اين زال گوژپشت که دنيا است همچو چنگ

از سر بريده موي و به پاي اندر آمده

ناهيد دست بر سر از اين غم رباب‌وار

نوحه‌کنان نشيد سراي اندر آمده

تا شاهباز بيضه‌ي شاهي گرفته مرگ

نا فرخي به فر هماي اندر آمده

تا نور جان و ظل خدايي نهفته خاک

بي‌رونقي به خلق خداي اندر آمده

رمحش به حمله حلقه‌ي مه را ربوده باز

رخنه به رمح حلقه رباي اندر آمده

بر گرد نعش آن مه لشکر بنات نعش

صد ره شکاف و جعد گشاي اندر آمده

بر خاک او ز مشک شب و دهن آفتاب

دست زمانه غاليه‌ساي اندر آمده

تب کرده کژدمي و چو مارش گزيده سخت

سستي به دست مارفساي اندر آمده

آه خدايگان که فلک زير کعب اوست

جذر اصم شنيده به واي اندر آمده

مسکين طبيب را که سيه ديده روي حال

کاهش به عقل نور فزاي اندر آمده

شريانش ديده چون رگ بربط، نه خون نه حس

خال و خسش به ديده‌ي راي اندر آمده

گردون قبا زره زده بر انتقام مرگ

مرگش ز راه درز قباي اندر آمده

گويي شبي به خنجر روز و عمود صبح

بينيم پاي مرگ ز جاي اندر آمده

يا تيغ شاه گردن مرگ آنچنان زده

کآسيب آن ز حلق بناي اندر آمده

اختر شد، آفتاب امم تا ابد زياد

بيدق برفت، شاه کرم تا ابد زياد

اي گوهر از صفاي تو دريا گريسته

بر ماهت آفتاب و ثريا گريسته

اجرام هفت خانه‌ي زرين به سوک تو

بر هفت نيم خانه‌ي مينا گريسته

از رفتنت ز بيضه‌ي آفاق کوه قاف

بر نوبران بيضه‌ي عنقا گريسته

از حسرت کلاه تو درياي حامله

چون ابر بر جواهر عذرا گريسته

ما کشوري در آب و در آتش به هفت حال

شش کشور از وفات تو بر ما گريسته

مردم به جاي اشک به يکدم دو مردمه

بر خاک تو جنابه چو جوزا گريسته

بزم از پست به دست رباب و به چشم ناي

ساغر شکسته بر سر صهبا گريسته

رزم از پيت به ديده‌ي درع و دهان تير

الماس خورده، لعل مصفا گريسته

اين سبز غاشيه که سياهش کناد مرگ

بر زين سرنگون تو صد جا گريسته

بربسدت كه ذره از او سايه بيش داشت

سايه ز شيب و ذره ز بالا گريسته

بر بند موي و حلقه‌ي زرين گوش تو

سنگين دلان حلقه‌ي خضرا گريسته

ما را بصر ز چشمه‌ي حيوانت خورده آب

آن آب نوش زهر شده تا گريسته

گريند بر تو جانوران تا به حد آنک

عقرب ز راه نيش و زبانا گريسته

چندان گريسته دل خارا به سوگ تو

تا آبگينه بر دل خارا گريسته

اکنون به ناز در تتق خلد و پيش تو

خنديده گل قنينه‌ي حمرا گريسته

شاه جهان گشاده اقاليم را به تيغ

تيغش به خنده زهر بر اعدا گريسته

آن ماه نو کجاست که مه خاکپاي اوست

الجيجک آنکه حجره‌ي جنات جاي اوست

اي چرخ از آن ستاره‌ي رعنا چه خواستي

و اي باد از آن شکوفه‌ي زيبا چه خواستي

اي روزگار گرگ دل افغان ز دست تو

تا تو ز جان يوسف دل‌ها چه خواستي

اي زال مستحاضه که آبستني ز شر

ز آن خوش عذار غنچه‌ي عذرا چه خواستي

ما را جگر دريغ نبود از تو هيچ وقت

آخر ز گوشه‌ي جگر ما چه خواستي

گيرم که آتش سده در جان ما زدي

ز آن مشک‌ريز شاخ چليپا چه خواستي

گر ديده داشتي و نداري بديدمت

ز آن نو هلال ناشده پيدا چه خواستي

بر سقف چرخ نرگسه داري هزار صف

از بند آن دو نرگس شهلا چه خواستي

ز آن بر که بادريسه هنوز نخسته بود

اي بادريسه چشم بگو تا چه خواستي

گوهر شکن کسي و گرت آب شرم بود

ز آن گوهرين دو آتش گويا چه خواستي

آخر تو آسمان شکني يا گوهرشکن

از درج در و برج ثريا چه خواستي

چون خاتم ار نه ديده‌ي دجال داشتي

پس ز آن نگين لعل مسيحا چه خواستي

اي کم ز موي عاريه آخر ز چهره‌اي

گلگونه نارسيده به سيما چه خواستي

اي اژدها دم ار نه چو ضحاک خون خوري

از طفل پادشاي جم آسا چه خواستي

گر زانکه چون ترازوي دونان دو سر نه‌اي

زآن شيرزاد سنبله بالا چه خواستي

قاف از تو رخنه سر شد و عنقا شکسته پر

از زال خرد يک تنه تنها چه خواستي

دست تو بر نژاد زبردست چون رسيد

بد گوهرا ز گوهر والا چه خواستي

هان تا حسام شاه کشد کينه از تو باش

از غور غصه صفر کند سينه از تو باش

اي بر سر ممالک دهر افسر آمده

وي گوهرت در افسر دين گوهر آمده

اي صاحب افسران گرو پاي بوس تو

تو افسر سر همه را افسر آمده

اي هر که افسري است سرش را چو کو کنار

پيشت چو لاله بي‌سر و دامن‌تر آمده

اي خاک بارگاه تو و خوک پايگاه

هم قصر قيصريه و هم قيصر آمده

بر هر دو روي سکه‌ي ايام نام تو

خاقان عدل ور ز هدي پرور آمده

آباد عدل تو که مطرا کند جهان

آيينه‌اي است صيقل خاکستر آمده

از نيم زخم گرز تو بانگ شکستگي

از پهلوي زمانه‌ي مردم ‌خور آمده

اي ز آسمان به صد درجه سرشناس‌تر

سر دقايق ازلت از بر آمده

عالم همه به سوگ جگر گوشه‌ي تو اند

اي از چهار گوشه‌ي عالم سر آمده

پيش سپيد مهره‌ي مرگ اصفيا نگر

از مهره‌هاي نرد پريشان‌تر آمده

تضمين کنم ز شهر خود آن بيت را که هست

با اشک چشم و سوز دلت در خور آمده

کشتي ز صبر ساز که داري ز سوز و اشک

دل چون تنور گشته و طوفان بر آمده

ديوان عمر تو ز فنا بي‌گزند باد

اي ملک را بقاي تو سر دفتر آمده

ملکت چو ملک‌سام و سکندر بساز و تو

همسان سام و همسر اسکندر آمده

ني خوش نگفته‌ام كه در اين بارگاه باد

هم ‌سام و هم سکندرت اجرا خور آمده

نعل سم سمند تو را نام در جهان

کحال ديده‌ي ملک اکبر آمده

حکم تو ديوبند و حسامت جهان گشاي

اقبال بر در تو در آسمان گشاي

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید