chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

خاقانی شروانی

در مدح جلال الدين اخستان شروانشاه

جام ز مي دو قله کن خاص براي صبحدم

فرق مکن دو قبله دان جام و صفاي صبحدم

بر تن چنگ بند رگ وز رگ خم گشاي خون

کآتش و مشک زد به هم نافه‌گشاي صبحدم

جام چو دور آسمان درده و بر زمين فشان

جرعه چنان که برچکد خون به قفاي صبحدم

چرخ قرابه‌ي تهي است پاره‌ي خاک در ميان

پري آن قرابه ده جرعه براي صبحدم

حلق و لب قنينه بين سرفه‌کنان و خنده زن

خنده بهار عيش دان، سرفه نواي صبحدم

ساقي اگر نه سيب تر بر سر آتش افکند

اين همه بوي چون دهد مي به هواي صبحدم

صورت جام و باده بين معجز دست ساقيان

ماه نو و شفق نگر نور فزاي صبحدم

باده به گوش ماهيي بيش مده که در جهان

هيچ نهنگ بحرکش نيست سزاي صبحدم

صبح شد از وداع شب بادم سرد و خون دل

جامه دران گرفت کوه، اينت وفاي صبحدم

شمع که در عنان شب زرده‌ي بش سياه بود

از لگد براق جم، مرد بقاي صبحدم

موکب صبح را فلک ديد رکاب دار شه

داد حلي اختران نعل بهاي صبحدم

شاه معظم اخستان شهر گشاي راستين

داد ده ظفر ستان، ملک خداي راستين

رطل کشان صبح را نزل و نواي تازه بين

زخمه زنان بزم را ساز و نواي تازه بين

رنگ بشد ز مشک شب بوي نماند لاجرم

باد برآبگون صدف غاليه‌ساي تازه بين

بيد بسوز و باده کن راوق لعل و باده را

چون دم مشک و بيد تر عطر فزاي تازه بين

سوخته بيد و باده‌ بين رومي و هندويي بهم

عشرت زنگيانه را برگ و نواي تازه بين

نافه‌ي چين کليد زد صبح و کليد عيش را

بر در عده‌دار خم قفل گشاي تازه بين

ترک سلاح پوش را زلف چو برهم اوفتد

عقل صلاح کوش را مست هواي تازه بين

شاهد روز کز هوا غاليه‌گون غلاله شد

شاهد توست جام مي روز و هواي تازه بين

نيست جهان تنگ را جاي طرب که دم زني

ز آن سوي خيمه‌ي فلک خم زن و جاي تازه بين

زير پل فلک مجوي آب وفا ز جوي کس

بگذر از اين پل کهن آب وفاي تازه بين

لهجت راوي مرا منطق طير در زبان

بر در شاه جم نگين، تحفه دعاي تازه بين

قلعه‌ي گلستان شه قله‌ي بوقبيس دان

حصن شما خيش حرم کعبه سراي تازه بين

رستم کيقباد فر، حيدر مصطفي ظفر

همره رخش و دل دلش فتح و غزاي راستين

بر ره قول کاسه‌گر كوس نواي نو زند

بر سر خوانچه‌ي طرب مرغ صلاي نو زند

مرغ قنينه چون زبان در دهن قدح کند

جان قدح به صد زبان لاف صفاي نو زند

طاس چو بحر بصره بين جزر و مدش به جرعه‌اي

ساحل خاک راز در موج عطاي نو زند

بزم چو هشت باغ بين باده چهار جوي دان

خاصه که ساز عاشقان حور لقاي نو زند

سنگ به لشکر افکند منهي عقل و آخرش

قاضي لشکر مغان حد جفاي نو زند

و آن مي عقل دزد هم نقب زند سراي غم

لاجرمش صفير خوش چنگ سراي نو زند

چنگ بريشمين سلب کرده پلاس دامنش

چون تن زاهدي کز او بوي رياي نو زند

ناي چو زاغ کنده پر نغز نوا چو بلبلان

زاغ که بلبلي کند طرفه نواي نو زند

دست رباب را مجس تيز و ضعيف و هر نفس

نبض‌شناس بر رگش نيش عناي نو زند

بربط اگر دم از هوا زد به زبان بي‌دهان

ني به دهان بي زبان دم ز هواي نو زند

حنبر دف شود فلک مطرب بزم شاه را

ماه دو تا سبو کشد، زهره سه تاي نو زند

شاه خزر گشاي را هند و خزر شرف نهند

بر پسر سبکتکين هند گشاي راستين

جام و تنوره بين به هم باغ سراي زندگي

ز آتش و مي بهار و گل زاده براي زندگي

بر درج خط قدح وز افق تنوره بين

عکس دو آفتاب را نور فزاي زندگي

حجره‌ي آهنين نگر، حقه‌ي آبگينه بين

لعل در اين و زر در آن، کيسه‌گشاي زندگي

جان پري در آهن است از همه طرفه‌تر ولي

نقش پري به شيشه بين سحر نماي زندگي

دايره‌ي تنوره بين ريخته نقطه‌هاي زر

کرده چو سطح آسمان خط سراي زندگي

شبه سپيد باز بين بر سر کوه برطله

باز سپيد روز بين بسته قباي زندگي

قطره و ميغ تيره بين شير سفيد و تخمگان

عالم دردمند را کرده دواي زندگي

سال نو است و قرص خور خوانچه‌ي ماهي افکند

وز بره خوان نو نهد بهر نواي زندگي

تابه‌ي زر نديده‌اي بر سر ماهي آمده

چشمه‌ي خور به حوت بين وقت صفاي زندگي

ابر چو پيل هندوان آمد و باد پيل‌بان

ديمه روس طبع را کشته به پاي زندگي

روز يکم ز سال نو جشن سکندر دوم

خاک ز جمره‌ي سوم کرده قضاي زندگي

شاه سکندر هدي، چشمه‌ي خضر راي او

بي‌ظلمات چشمه بين زاده ز راي راستين

اي به هزار جان دلم مست وفاي روي تو

خانه‌ي جان به چار حد وقف هواي روي تو

رشته‌ي جان برون کشم هر مژه سوزني کنم

ديده بدوزم از جهان بهر وفاي روي تو

تا چو کبوتران مرا بام تو نقش ديده شد

کافرم ار طلب کنم کعبه به جاي روي تو

گر چه چو پشت آينه حلقه به گوش تو شدم

آينه کردم اشک را خاص براي روي تو

از همه تا همه مرا نيم دل است و يک نفس

هر دو به مهر کرده‌ام بهر رضاي روي تو

قفل به سينه برزدم کو است خزينه‌ي غمت

قفل خزينه ساختم دست‌گشاي روي تو

غمزه زنان چو بگذري سنبله موي و مه قفا

روي بتان قفا شود پيش صفاي روي تو

چون به قفاي جان دود عمر به پاي روز و شب

عمر فشان همي دود جان به قفاي روي تو

هر که نظاره‌ي تو شد دست بريده مي‌شود

يوسف عهدي و جهان نيم بهاي روي تو

هستي خاقاني اگر نيست شد از تو جو به جو

بر دل او به نيم جو باد بقاي روي تو

سمع خدايگان شود چون دهن تو گنج در

چون به زبان من رود مدح و ثناي روي تو

پانصد هجرت از جهان هيچ ملک چنو نزاد

از خلفاي سلطنت تا خلفاي راستين

نيست به پاي چون مني راه هواي چون تويي

خود نرسد به هر سري تيغ جفاي چون تويي

دل چه سگ است تا بر او قفل وفاي تو زنم

کي رسد آن خرابه را قفل وفاي چون تويي

بوسه خرانت را همه زرتر است در دهن

وآن من است خشک جان بوسه بهاي چون تويي

گر چو چراغ در دهن زر عيار دارمي

کي شودي لبم محک از کف پاي چون تويي

گه گه اگر زکات لب بوسه دهي به بنده ده

تا به خراج ري زنم لاف عطاي چون تويي

همچو سپند پيش تو سوزم و رقص مي‌کنم

خود به فدا چنين شود مرد براي چون تويي

گفتي اگر چه خسته‌اي غم مخور اين سخن سزد

خود به دلم گذر کند غم به بقاي چون تويي

با همه خستگي دلم بوسه ربايد از لبت

گربه‌ي شير دل نگر لقمه رباي چون تويي

نوبه‌ي خواجگي زنم بهر هوات تا مگر

نشکند از شکستگان قدر هواي چون تويي

بر سر خاقاني اگر دست فرو کني سزد

کوست دلي و نيم جان روي نماي چون تويي

از تو به بارگاه شه لاف دو کون مي‌زنم

کم ز خراج اين دوده نزل گداي چون تويي

از شه عيسوي نفس عازر ملک زنده شد

معجزه را همين قدر هست گواي راستين

اهل نماند بر زمين، اينت بلاي آسمان

خاک بر آسمان فشان هم ز جفاي آسمان

چون پس هر هزار سال اهل دلي نياورد

اين همه جان چه مي‌کند دور براي آسمان

اي مه مگو کآسمان اهل برون نمي‌دهد

اهل که نامد از عدم چيست خطاي آسمان

کوه به کوه مي‌رسد، چون نرسد دلي به دل

غصه‌ي بي‌دلي نگر هم ز عناي آسمان

با همه دل شکستگي روي به آسمان کنم

آه که قبله‌ي دگر نيست وراي آسمان

محنت و حال ناپسند، اينت فتوح روز و شب

پلپل و چشم دردمند، اينت دواي آسمان

باد دريغ در دلم کشت چراغ زندگي

بوي چراغ کشته شد سوي هواي آسمان

بر سر پاي جان کنان گردم و طالع مرا

پاي و سري پديد نه چون سر و پاي آسمان

گر چه به مويي آسمان داشته‌اند بر سرم

موي به موي ديده‌ام تعبيه‌هاي آسمان

زعم من است کآسمان سجده‌ي سگدلان کند

زآن چو دم سگان بود پشت دوتاي آسمان

بس که قفاي آسمان خوردم و يافتم ادب

تا ادب اذ السما کوفت قفاي آسمان

جيب دريده مي‌روم گرد قواره‌ي زمين

بو که به محرمي رسم زير وطاي آسمان

نيست فرود آسمان محرم هيچ ناله‌اي

ناله‌ي خاقاني از آن رفت وراي آسمان

يا کند آسمان قضا عمر مرا که شد به غم

يا کنم از بقاي شه دفع قضاي آسمان

از گهر يزيديان زاده علي شجاعتي

کز سر ذوالفقار او زاده قضاي راستين

تاجور جهان چو جم تخت خداي مملکت

خاتم ديو بند او بند گشاي مملکت

انس و پريش چون ملک زله ‌رباي مائده

دام و ددش چو مورچه هديه فزاي مملکت

ديو دلان سرکشش حامل عرش سلطنت

مرغ پران ترکشش پيک سباي مملکت

افسر گوهر کيان، گوهر افسر سران

خاک درش چو کيميا بيش بهاي مملکت

عقل که ديد طلعتش حرز بر او دميد و گفت

اينت شه ملک سپه، عرش لواي مملکت

گفت جهانش اي ملک تو ز کياني از کيان

گفت ز تخم آرشم نخل بقاي مملکت

گفت به تيغش آسمان کاي گهري تو کيستي

گفت من آتش اجل زهر گياي مملکت

گر چه به باطل اختران افسر عاجزان برند

اوست مظفر به حق خانه خداي مملکت

مار به ظلم اگر برد خايه‌ي موش ناسزا

جان پلنگ چون برد کوست سزاي مملکت

مشتري از پي ملک کرد سجل خط بقا

بست بنات نعش را عقد براي مملکت

بدر ستاره لشکر است اوج طراز آسمان

بحر نهنگ خنجر است ابر سخاي مملکت

بدر چو شعري دوم، بحر چو کسري سوم

دولت ظلم کاه او عدل فزاي راستين

چون شه پيل ‌تن کشد پيل براي معرکه

غازي هند را نهد پيل به جاي معرکه

بيني از اژدها دلان صف زدگان چو مورچه

خايه‌ي مورچه شده چرخ وراي معرکه

تيغ نيام بفکند چون گه حشر تن کفن

راست چو صور دردمند از سر ناي معرکه

اسب به چار صولجان گوي زمين کند هبا

طاق فلک به پا کند هم به هباي معرکه

بيشه ستان نيزه‌ها ايمن از آتش سنان

شيردلان ز نيزه‌ها بيشه فزاي معرکه

قلزم تيغ‌ها زده موج به فتح باب کين

زاده ز موج تيغ‌ها صاعقه زاي معرکه

تيغ کبود غرق خون صوفي کار آب کن

زاغ سياه پوش را گفته صلاي معرکه

مغز سران کدوي خشک اشک يلان زرشک تر

زين دو به تيغ چون نمک پخته اباي معرکه

تخته‌ي خاک رزم را جذر اصم شده ظفر

خنجر شه چو هندويي جذر گشاي معرکه

رايت شه تذرو فش ليک عقاب حمله‌بر

پرچم شه غراب گون ليک هماي معرکه

رشته‌ي جان دشمنان مهره‌ي پشت گردنان

چون به هم آورد کند عقد براي معرکه

حلقه‌ي تن عدوي او بر سر شه ره اجل

شه چو سماک نيزه‌ور حلقه رباي راستين

عرش نگر به جاي تخت آمده پاي شاه را

کعبه نگر به قبله‌اي خواسته جاي شاه را

جام کيان به دست شه زمزم مکيان شده

بر مکيان زکات چين گنج عطاي شاه را

برده مهندس بقا ز آن سوي خط نه فلک

خندق حصن ملک را حد سراي شاه را

چون ز سواد شابران سوي خزر گذر كند

روس والان نهند سر خدمت پاي شاه را

ور به سرير بگذرد رايت شاه صاحبش

تاج و سرير خود نهد نعل بهاي شاه را

هود هدايت است شاه اهل سرير عاديان

صرصر رستخيزدان قوت راي شاه را

چرخ چو باز ازرق است اين شب و روز چون دو سگ

باز و سگ‌اند نامزد صيد و هواي شاه را

مرغ که آبکي خورد سر سوي آسمان کند

گويي اشارتي است آن بهر دعاي شاه را

دهر شکست پشت من نيست به رويش آب شرم

ار نه چنين نداشتي مدح سراي شاه را

چرخ چرا به خاک زد گوهر شب چراغ من

کافسر گوهران کنم در ثناي شاه را

ديده‌ي شرق و غرب را اين سخنم نظر برد

آه که نيست اين نظر عين رضاي شاه را

دزد بيان من بود هر که سخنوري کند

شاه سخنوران منم شاه ستاي راستين

باد مثال را حکم قضاي ايزدي

بر سر هر مثال او مهر رضاي ايزدي

هفت فلک به خدمتش يکدل و تا ابد زده

چار ملک سه نوبتش در دو سراي ايزدي

رخنه ز دست هيبتش ناخن شير آسمان

ناخن دست همتش بحر عطاي ايزدي

باد دل جهانيان واله‌ي نور طلعتش

چون نظر بهشتيان مست لقاي ايزدي

قوت روان خسروان شمه‌ي خاک درگهش

چون غذاي ملائکه باد ثناي ايزدي

باد چو باد عيسوي گرد سم براق او

اي پي چشم درد جان شاف شفاي ايزدي

خامه‌ي مار پيکرش باد رقيب گنج دين

مهره و زهر در سرش درد و دواي ايزدي

کرده ضمان از او ظفر فتح سرير و روس را

او به فزودن ظفر شکر فزاي ايزدي

چرخ ز خنجر زحل ساخته درع دولتش

آينه‌هاي درع او فر و بهاي ايزدي

دهر ز چرخ اطلسش کرده رداي کبريا

نقش طراز آن ردا عين بقاي ايزدي

شاه جهان گشاي را از شب و روز آن جهان

باد هزار سال عمر، اينت دعاي راستين

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید