chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

خاقانی شروانی

در موعظه و نعت رسول اكرم (ص) و تخلص به مدح ناصرالدين ابراهيم

دلا از جان چه برخيزد يکي جوياي جانان شو

بلاي عشق را گر دوست داري دشمن جان شو

خرد را از سر غيرت قفاي خاک پاشان زن

هوا را از بن دندان حريف آب دندان شو

تو را هم کفر و هم ايمان حجاب است ار تو عياري

نخست از کفر بيرون آي و پس در خون ايمان شو

اگر در پيش کاخ او سواريت آرزو آيد

چو طفلان خوابگه بگذار و زي ميدان مردان شو

گر او شبرنگ در تازد تو خود را خاک ميدان کن

ور او چوگان به کف گيرد تو آنجا گوي ميدان شو

‌بر چوگان او چون گوي گردون گرد سر گردان

چو باغيري رسي ساكن تو را از گوي گريبان شو

تو را يک زخم پيکانش ز بند خود برون آرد

به صد فرسنگ استقبال آن يک زخم پيکان شو

چو در جايي همه او باش چون از جاي بگذشتي

چه داري آرزو آن کن، چه بيني خوب‌تر آن شو

تو آن مشنو که مرغ شوم خواهد جاي ويران را

گرت گنج دل آباد است سوي گنج ويران شو

تو بيرون از حرم زاني که خاقاني است بند تو

ز خاقاني برون آي و نديم خاص خاقان شو

وگر خواهي کز اين منزل امان آن سرا يابي

امانت دار يزدان را نيابت دار حسان شو

رسول کائنات احمد، شفيع خلق، ابوالقاسم

جمال جوهر آدم، کمال گوهر هاشم

به راه عاشقي شرط است راه عقل نارفتن

چو درد عشق پيش آيد به صد جان پيشوا رفتن

به کوي عشق هم عشق است رهبر ز آن که مردان را

به امر پادشا بايد به صدر پادشا رفتن

هوا را راه ده لکن نه آن راهي که تن خواهد

که نزد عاشقان کفر است راه آن هوا رفتن

به هندستان اصلي شو براي مردم معني

به چين صورتي تا کي پي مردم گيا رفتن

دل اندر بند جان نتوان به وصل دوست پيوستن

بت اندر آستين نتوان به درگاه خدا رفتن

طريق عاشقي چبود؟ به دست بي‌خودي خود را

به فتراک عدم بستن، به دنبال فنا رفتن

گه از سوز كشش در سور سر دلبران بودن

گه از راه صفت در صف اصحاب صفا رفتن

جرس وار ار تو را دردي است، تا کي ناله ناکردن

نجيب آسا گرت باري است، تا کي راه نارفتن

هنوز اندر بيابان باشي آن ساعت که جانت را

از اين کرخ فنا بايد به بغداد بقا رفتن

ز تو تا غايت مقصد چه يک روزه چه صد ساله

چو راهي در ميان داري که مي‌بايد تو را رفتن

در اين منزل ز سربازي پناهي ساز خاقاني

که ره پر لشکر جادوست نتوان بي‌عصا رفتن

به ترک نفس‌گوي ار خاصه‌ي عشقي که زشت آيد

رفيق بولهب بودن، طريق مصطفي رفتن

مدار عالم خلقت، مراد خلقت آدم

قوام مرکز سفلي، امام حضرت اعظم

اگر پاي طلب داري قدم در نه که راه آنک

شمار ره نمايان را قلم درکش که ماه آنک

نخست از عاشقي خود را به راه جست او گم کن

که خود ز آنجا ندا آيد که اي گم گشته راه آنک

به سر بازي توان ديدن بساط بارگاه او

اگر داري سر اين سر، در آن بارگاه آنک

سري چبود؟ برو درباز آندر کوي وصل او

سري را صد سر است و هر سري را صد کلاه آنک

تو را چون عشق او پذرفت دعوي دو عالم کن

که بر تحقيق اين دعوي قبول او گواه اينک

چو دارالملک جانت را به مهر مهر او بيني

مترس از زحمت غوغا به ميدان آي، شاه آنک

تو در چاه تحير مانده وز بهر خلاص تو

خيال او رسن در دست بر بالاي چاه آنک

برون تاز اسب همت را، کجا بيرون ازين گنبد

وگر چرب آخورش خواهي هم آب و هم گياه آنک

بيار آهي که چون از تنگناي لب رها گردد

تو را گويند بر کيوان نگر کايوان آه آنک

ز صف تفرقه برخيز و بر جمع صفا بگذر

که از رندان سلطان دل سپاه اندر سپاه آنک

به غفلت گر ز خاقاني گناهي در وجود آمد

به استغفار آن خرده بزرگي عذر خواه اينک

حريف خاص او ادني محمد کز پي جاهش

سر آهنگان کونينند سرهنگان درگاهش

شهنشاهي که درع شرع بر ‌بالاي او آمد

قدر دستي که فرق عرش نطع پاي او آمد

ز درگاه قدم در تاخت تيغ و نطق همراهش

ازل دستور او گشت و ابد مولاي او آمد

ملايک باروار و در لواي عصمت او شد

خلايق با هزاهز در رکاب راي او آمد

به دست لااله افکند شادروان الا را

که توقيع رسول الله بر طغراي او آمد

تبارک خطبه‌ي او کرد و سبحان نوبت او زد

لعمرک تاج او شد، قاب قوسين جاي او آمد

کبوتر پرده‌ي او داشت، سايه خيمه‌ او شد

زبان کشته‌ي پر زهر هم گوياي او آمد

قلم بيگانه بود از دست گوهر بار او لکن

قدم پيمانه‌ي نطق جهان پيماي او آمد

شب خلوت که موجودات بر وي عرضه کرد ايزد

جهان چون ذره‌اي در ديده‌ي بيناي او آمد

مهيا کرد پنج ارکان ملت را به چار ارکان

که هر يک جدولي بوده است کز درياي او آمد

کنون جز ناصرالدين کيست کز بهر نيابت را

ز بعد چار تن در چار بالش‌هاي او آمد

سراندازي که تا بود از براي گردن ملت

نظام عقد شرع از گعت گوهر زاي او آمد

امام شرع و سلطان طريقت ناصرالدين، آن

که تارايات او آمد نگون شد فرق بد دينان

ابو اسحق ابراهيم کاندر جيب انعامش

به يک ذره نمي‌سنجد سپهر و هفت اجرامش

بدان ژنده که او دارد طراز خلعت است آري

که نفس زنده‌ي پخته است زير ژنده‌ي خامش

به طفلي بت شکست از عقل در بتخانه‌ي دولت

برآمد اختر اقبال و ديد و هم نشد رامش

بلي در معجز و برهان براهيم اين چنين بايد

که نه صيدش کند اختر نه دامن گيرد اصنامش

اگر دجال شکلي سنگ زد بر کعبه‌ي جاهش

هم ‌اکنون ز آفت گردون بگردد نقش ايامش

که بود آن کس که پيل آورد وقتي بر در کعبه

که مرغش سنگ باران کرد و دوزخ شد سرانجامش

گرفتم کآتش ناب است قدح حاسدان در وي

چو آتش نام او داند کجا سوزاند اندامش

من اندر طالعش ديدم سعادت‌ها و مي‌دانم

که گر ادريس زنده استي همين گفتي ز احکامش

چه باک اگر يک جهان خصم است آن کس را که گر خواهد

جهاني نو پديد آرد جهاندار از پي کامش

دريغا گنجه‌ي خرم که اکنون جاي ماتم شد

که از فر چنين صدري فراق افتاد فرجامش

اگر در جنبش آيد باز خاک او عجب نبود

گر اين کوه شريعت بود چندين گاه آرامش

نباتش هر زماني از زبان حال مي‌گويد

کسي کان ابر ما گم کرد، گم باد از جهان نامش

زهي صدري که خصمت را گيا نفرين همي خواند

نگر كه آن کس كه جان دارد چه نفرين بر زبان راند

مبارک حضرتا، ايام در ظل تو آسايد

مقدس خاطرا اسلام را راي تو آرايد

روان صاحب الاعراف موقوف است تا محشر

ميان دوزخ و فردوس که تا رايت چه فرمايد

کسي کز خيل اعداي تو شد، بر روزگار او

قضا خندان همي آيد، قدر دندان همي خايد

بفرسايد ز سوز دولت تو سد اسکندر

چه باشد جان يأجوجي کز آن آتش نفرسايد

حسودان تو گر چه ديگ‌ها پختند، مي‌دانم

که در وي نيست آن چيزي که زا شهر شما زايد

حديث نقل اول حرف و كون صفر بر جايش

چو گفتم در دگر خدمت كنون گفتن چه مي‌بايد

عروسان سر کلک تو در پرده شدند از من

مرا هم هديه‌اي بايد که هر يک پرده بگشايد

من اين تحفه طرازيدم به دندان مزدشان آري

عروس آخر چو هديه ديد دانم روي بنمايد

چو يزدان وحي کرد از غيب سوي نحل و مي‌شايست

اگر تو سوي خاقاني فرستي نامه‌اي شايد

اگر ذات تو يزدان وار فيض فضل مي‌بارد

ضميرم نيز نحل آسا شفاي جان مي‌افزايد

به جان تو که گردون را وليعهد است جاه تو

اگر در عهد تو چون من سخنراني به دست آيد

سخن پيرايه‌ي کهنه است و طبع من مطرا گر

مرا بنماي استادي کز اين سان کهنه پيرايد

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید