chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

خاقانی شروانی

در نعت حضرت ختمي مرتبت صلوات الله و سلامه عليه و حكمت و موعظه

عروس عافيت آنگه قبول کرد مرا

که عمر بيش‌ بها دادمش به شيربها

چو کشت عافيتم خوشه در گلو آورد

چو خوشه باز بريدم گلوي کام و هوا

خروس کنگره‌ي عقل پر بکوفت چو ديد

که در شب امل من سپيده شد پيدا

چو ماه سي شبه ناچيز شد خيال غرور

چو روز پانزده ساعت کمال يافت ضيا

مسيح وار پي راستي گرفت آن دل

که باشگونه روي بود چون خط ترسا

ز مرغزار سلامت دل مراست خبر

که هم مسيح خبر دارد از مزاج گيا

مرا طبيب دل اندرز گونه‌اي کرده است

کزين سواد بترس از حوادث سودا

به تلخ و ترش رضا ده بخوان گيتي بر

که نيشتر خوري ار بيشتر خوري حلوا

اسير طبع مخالف مدار جان و خرد

زبون چار زباني مکن دو حور لقا

که پوست پاره‌اي آمد هلاک دولت آن

که مغز بي‌گنهان را دهد به اژدرها

مرا شهنشه وحدت ز داغگاه خرد

به شيب مقرعه دعوت همي کند که بيا

ازين سراچه‌ي آوا و رنگ پي بگسل

به ارغوان ده رنگ و به ارغنون آوا

در اين رصد گه خاکي چه خاک مي‌بيزي

نه کودکي نه مقامر ز خاک چيست تو را

به دست آز مده دل که بهر فرش کنشت

ز بام کعبه ندرند مکيان ديبا

به بوي نفس مکن جان که بهر گردن خوک

کسي نبرد زنجير مسجد الاقصا

ببين که کوکبه‌ي عمر خضر وار گذشت

تو بازمانده چو موسي بتيه خوف و رجا

پرير نوبت حج بود و مهد خواجه هنوز

از آن سوي عرفات است چشم بر فردا

برفت روز و تو چون طفل خرمي آري

نشاط طفل نماز دگر بود عذرا

چو عمر دادي دنيا بده که خوش نبود

به صد خزينه تبذر بدانگي استقصا

به چاه جاه چه افتي و عمر در نقصان

به قصد فصد چه پويي و ماه در جوزا

دو رنگي شب و روز سپهر بوقلمون

پرند عمر تو را مي‌برند رنگ و بها

دو چشمه‌اند يکي قير و ديگري سيماب

شب بنفشه فش و روز ياسمين سيما

تو غرق چشمه‌ي سيماب و قير و پنداري

که گرد چشمه‌ي حيوان و کوثري به چرا

جهان به چشمي ماند در او سياه و سپيد

سپيد ناخنه دار تو سياه نابينا

ببر طناب هوس پيش از آنکه ايامت

چهار ميخ کند زير خيمه‌ي خضرا

به صور نيم شبي در شکن رواق فلک

به ناوک سحري بر شکن مصاف فضا

قضا به بوالعجبي تا کيت نمايد لعب

به هفت مهره‌ي زرين و حقه‌ي مينا

تو را به حقه و مهره فريفتند آري

چو حقه بي‌دل و مغزي چو مهره بي سر و پا

فريب گنبد نيلوفري مخور که کنون

اجل چو گنبد گل بر شکافدش عمدا

ز خشکسال حوادث اميد امن مدار

که در تموز ندارد دليل برف هوا

چه جاي راحت و امن است و دهر پر نکبت

چه روز باشه و صيد است و دشت پر نکبا

مگو که دهر کجا خون خورد که نيست دهانش

ببين به پشه که زوبين زن است و نيست کيا

مساز عيش که نامردم است طبع جهان

مخور کرفس که پر کژدم است صحن سرا

ز روزگار وفا هم به روزگار آيد

که حصرم از پس شش ماه مي‌شود صهبا

چه خوش بوي که درون وحشت است و بيرون غم

کجا روي که ز پيش آتش است و پس دريا

خوشي طلب کني از خلق ساده دل مردي

که از زکات ستانان زکات خواست عطا

سلاح کار خود اينجا ز بي زباني ساز

که بي زبان دفع زبانيه است آنجا

چو خوشه چند شوي صد زبان نمي‌خواهي

که يک زبان چون ترازو بوي به روز جزا

در اين مقام کسي کو چو مار شد دو زبان

چو ماهي است بريده زبان در آن مأوا

خرد خطيب دل است و دماغ منبر او

زبان به صورت تيغ و دهان نيام آسا

درون کام نهان کن زبان که تيغ خطيب

براي نام بود در برش نه بهر وغا

زبان به مهر کن و جز بگاه لا مگشاي

که در ولايت قالوا بلي رسي از لا

دو اسبه بر اثر لا بران بدان شرطي

که رخت نفکني الا به منزل الا

مگر معامله‌ي لا اله الا الله

درم خريد رسول اللهت کند به بها

زبان ثناگر درگاه مصطفي خوشتر

که بارگير سليمان نکوتر است صبا

ثناي او به دل ما فرو نيايد از آنک

عروس سخت شگرف است و حجله نا زيبا

سپيد روي ازل مصطفي است کز شرفش

سياه گشت به پيرانه سر، سر دنيا

فلک به دايگي دين او برين مرکز

زني است بر سر گهواره‌اي بمانده دو تا

دمش خزينه ‌گشاي مجاهز ارواح

دلش خليفه‌ کتاب معلم اسما

به پيش کاتب وحيش دوات دار خرد

به فرق حاجب بارش نثار بار خدا

هزار فصل ربيعش جنيبه دار جمال

هزار فضل ربيعش خريطه دار سخا

زبان در آن دهن پاک گفتيي که مگر

ميان چشمه‌ي خضر است ماهيي گويا

دو شاخ گيسوي او چون چهار بيخ حيات

به هر کجا که اثر کرد اخرج المرعي

نه باد گيسوي او ز آتش بهار کم است

که آب و گل را آبستني دهد ز نما

عروس دهر و سرور جهان نخواست از آنک

نداشت از غم امت به دين و آن پروا

از اين حريف گلو بر حذر گزيد حذر

وز اين اباي گلوگير ابا نمود ابا

چهار يارش تا تاج اصفيا نشدند

نداشت ساعد دين ياره داشتن يارا

الهي از دل خاقاني آگهي که در او

خزينه خانه‌ي عشق است و در به مهر رضا

از آن شراب که نامش مفرح کرم است

به رحمت اين جگر گرم را بساز دوا

ز هرچه زيب جهان است و هرکه ز اهل جهان

مرا چو صفر تهي دار و چون الف تنها

قنوت من به نماز و نياز در اين است

که عافنا و قنا شر ما قضيت لنا

مرا به منزل الا الذين فرود آور

فرو گشاي ز من طمطراق الشعراء

يقين من تو شناسي ز شک مختصران

که علم توست شناساي ربنا ارنا

مرا ز آفت مشتي زياد باز رهان

که بر زناي زن زيد گشته‌اند گوا

خلاص ده سخنم را ز غارت گرهي

که مولع‌اند به نقش ريا و قلب ريا

به روز حشر که آواز لاتخف شنوند

به گوش خاطر ايشان رسان که لابشري

چو کاسه باز گشاده دهان ز جوع الکلب

چو کوزه پيش نهاده شکم ز استسقا

اگر خسيسي بر من گران سر است رواست

که او زمين کثيف است و من سماي سنا

گر او نشسته و من ايستاده‌ام شايد

نشسته باد زمين و به پاي باد سما

ور او به راحت و من در مشقتم چه عجب

که هم زمين بود آسوده و آسمان دروا

سخن به است که ماند ز مادر فکرت

که يادگار هم اسما نکوتر از اسما

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید