chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

خاقانی شروانی

در توحيد و موعظه و مدح حضرت خاتم الانبياء صلوات الله عليه

بسم الله الرحمن الرحيم

جوشن صورت برون کن در صف مردان درآ

دل طلب کز دار ملک دل توان شد پادشا

تا تو خود را پاي بستي باد داري در دو دست

خاک بر خود پاش کز خود هيچ نگشايد تو را

با تو قرب قاب قوسين آنگه افتد عشق را

کز صفات خود به بعد المشرقين ماني جدا

آن خويشي، چند گويي كآن اويم آن اوي

باش تا او گويد از خود كان مايي آن ما

چيست عاشق را جز آن كاتش دهد پروانه وار

اولش قرب و ميانه سوختن و آخر فنا

لاف يکرنگي مزن تا از صفت چون آينه

از درون سو تيرگي داري و بيرون سو صفا

آتشين داري زبان زان دل سياهي چون چراغ

گرد خود گردي از آن تردامني چون آسيا

رخت از اين گنبد برون بر گر حياتي بايدت

زان که تا در گنبدي با مردگاني هم وطا

نفس عيسي جست خواهي راه کن سوي فلک

نقش عيسي در نگارستان راهب کن رها

بر در فقر آي تا پيش آيدت سرهنگ عشق

گويد اي صاحب خراج هر دو گيتي مرحبا

شرب عزلت ساختي از سر ببر آب هوس

باغ وحدت يافتي از بن بکن بيخ هوا

با قطار خوک در بيت المقدس پي منه

با سپاه پيل بر درگاه بيت الله ميا

سر بنه کاينجا سري را صد سر آيد در عوض

بلکه بر سر هر سري را صد کلاه آيد عطا

هر چه جز نور السموات از خداي آن عزل کن

گر تو را مشکوة دل روشن شد از مصباح لا

چون رسيدي بر در لاصدرا لا جوي از آنک

کعبه را هم ديد بايد چون رسيدي در منا

ور تو اعمي بوده‌اي بر دوش احمد دار دست

کاندرين ره قائد تو مصطفي به مصطفا

اوست مختار خدا و چرخ و ارواح و حواس

زان گرفتند از وجودش منت بي‌ منتهي

هشت خلد از هفت چرخ و شش جهت از پنج حس

چار ارکان و سه ارواح و دو کون از يک خدا

چون مرا در نعت چون اويي رود چندين سخن

از جهان بر چون مني تا کي رود چندين جفا

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید