شه حسام الدين كه نور انجم است
طالب آغاز سفر پنجم است
اي ضيآء الحق حسام الدين راد
اوستادان صفا را اوستاد
گر نبودي خلق محجوب و كثيف
ور نبودي حلقها تنگ و ضعيف
در مَديحَت دادِ معني دادمي
غير اين منطق لبي بگشادمي
ليك لقمه ي باز آن ِ صعوه نيست
چاره اكنون آب و روغن كردَنيست
مدح ِ تو حيفست با زندانيان
گويم اندر مجمع روحانيان
شرح تو غبنست با اهل جهان
همچو راز عشق دارم در نهان
مدح تعريفست و تخريق ِ حجاب
فارغست از مدح و تعريف آفتاب
مادح ِ خورشيد مَدّاح خودست
كه دو چشمم روشن و نامرمدست
ذمّ ِ خورشيد جهان ذم ِ خودست
كه دو چشمم كور و تاريك و بَدست
تو ببخشا بر كسي كاندر جهان
شد حسودِ آفتابِ كامران
تواندش پوشيد هيچ از ديد ها
وز طراوت دادن ِ پوسيد ها
يا ز نور بي حدش توانند كاست
يا بدفع جاهِ او توانند خاست
هر كسي كاو حاسدِ گيهان بود
آن حسد خود مرگِ جاويدان بود
قدر تو بگذشت از دركِ عقول
عقل اندر شرح تو شد بوالفضول
گر چه عاجز آمد اين از بيان
عاجزانه جنبشي بايد در آن
ان شيئا كله لا يدرك
اعلموا ان كله لا يترك
گر چه نتاني خورد طوفان ِ سحاب
كي توان كردن بتركِ خوردِ آب
راز را گر مي نيآري در ميان
دركها را تازه كن از قشر ِ آن
نطقها نسبت بتو قشرست ليك
پيش ِ ديگر فهمها مغزست نيك
آسمان نسبت بعرش آمد فرود
ورنه بس عاليست سوي خاكِ تود
من بگويم وصفِ تو تا ره برند
پيش از آن كز فوتِ آن حسرت خورند
نور ِحقي و بحق جذابِ جان
خلق در ُظلماتِ وَهمَند و گمان
شرط تعظيمست تا اين نور خَوش
گردد اين بي ديدگان را سُرمه كش
نور يابد مُستعدِ تيز گوش
كو نباشد عاشق ظلمت چو موش
سست چشماني كه شب جولان كنند
كي طوافِ مشعله ي ايمان كنند
نكتهاي مشكل ِ باريك شد
بندِ طبعي كه ز دين تاريك شد
تا بر آرايد هنر را تار و پود
چشم در خورشيد نتواند گشود
همچو نخلي بر نيارد شاخها
كرده موشانه زمين سوراخها
چار وصفست اين بشر را دل فشار
چار ميخ عقل گشته اين چهار
عنوان:تفسير خذ اربعة من الطير فصرهن اليک
تو خليل وقتي اي خورشيدِ هُش
اين چهار اطيار ِ رَه زن را بكـُش
زآنك هر مرغي ازينها زاغ وَش
هست عقل عاقلان را ديده كش
چار وصف تن چو مرغان خليل
بسمِل ايشان دهد جان را سَبيل
اي خليل اندر خلاص نيك و بد
سر ببرشان تا رهد پاها ز سَد
كل توي و جملگان اجزاي تو
بر گشا كه هست پاشان پاي تو
از تو عالم روح زاري ميشود
پشتِ صد لشكر سواري ميشود
زآنك اين تن شد مقام چار خو
نامشان شد چار مرغ ِ فتنه جو
خلق را گر زندگي خواهي ابَد
سَر ببُر زين چار مرغ ِ شوم ِ بَد
بازشان زنده كن از نوعي دگر
كه نباشد بعد از آن زايشان ضرر
چار مرغ ِمعنوي راه زن
كرده اند اندر دل خلقان وطن
چون امير جمله ي دلها سوي
اندرين دوران خليفه ي حق توي
سر ببر اين چار مرغ زنده را
سرمدي كن خلق ناپاينده را
بط ّو طاوسست و زاغست و خروس
اين مثال چار خُلق اندر نفوس
بط حرصست و خروس آن شهوتست
جاه چون طاوس و زاغ امنيتست
مُنيتش آنكه بود امّيد ساز
طامع تأبيد يا عمر ِ دراز
بط ّحرص آمد كه نوكش در زمين
در تر و در خشك ميجويد دفين
يك زمان نبود مُعطل آن گلو
نشنود از حكم جز امر ِ كلوا
همچو يغما جيست خانه مي كند
زود زود انبان خود پُر ميكند
اندر انبان مي فشارد نيك و بد
دانهاي دُرّ و حبّاتِ نخود
تا مبادا ياغبي آيد دگر
مي فشارد در جوال او خشك و تر
وقت تنگ و فرصت اندك او مخوف
در بغل زد هر چه زوتر بي وقوف
اعتمادش نيست بر سلطان ِ خويش
كه نيآرد ياغيي آمد بپيش
ليك مؤمن ز اعتمادِ آن حيات
مي كند غارت بمهل و با انات
ايمنست از فوت و از ياغي كه او
ميشناسد قهر شه را بر عدو
ايمنست از خواجه تاشان ِ دگر
كه بيآيندش مزاحم صرفه بر
عدل شه را ديد در ضبطِ حشم
كه نيارد كرد كس بر كس ستم
لاجرم نشتابد و ساكن بود
از فوات خط ّ خود آمن بود
بس تأني دارد و صبر و شكيب
چشم سير و مؤثرست و پاك جيب
كين تأني پرتو رحمان بود
و آن شتاب از هزه ي شيطان بود
زآنك شيطانش بترساند ز فقر
بارگير صبر را بكشد بعقر
از نبي بشنو كه شيطان در وعيد
مي كند تهديديت از فقر شديد
تا خوري زشت و بري زشت از شتاب
ني مروّت ني تأني ني ثواب
لاجرم كافر خورد در هفت بطن
دين و دل باريك و لاغر زفت بطن
عنوان:در سبب ورود اين حديث مصطفي كه الكافر يأكل في سبعة امعآء و المؤمن يأكل في معاء واحد
كافران مهمان پيغمبر شدند
وقت شام ايشان بمسجد آمدند
كآمديم اي شاه ما اينجا قنق
اي تو مهمان دار ِ سكان افق
بي نواييم و رسيده ما ز دور
هين بيفشان بر سر ما فضل و نور
گفت اي ياران ِ من قسمت كنيد
كه شما پُر از من و خوي منيد
پُر بود اجسام هر لشكر ز شاه
زان زنندي تيغ بر اعداي جاه
تو بخشم شه زني آن تيغ را
ورنه بر اخوان چه خشم آيد تورا
بر برادر بي گناهي مي زني
عكس خشم ِ شاه گرز ِ دَه مني
شه يكي جانست و لشكر پُر ازو
روح چون آنست و اين اجسام جو
آبِ روح ِ شاه اگر شيرين بود
جمله جوها پُر ز آب خوش شود
كه رعيت دين شه دارند و بس
اين چنين فرمود سلطان ِ عبس
هر يكي ياري يكي مهمان گزيد
در ميان يك زفت بود و بي نديد
جسم ِ ضخمي داشت كس او را نبرد
ماند در مسجد چو اندر جام دُرد
مصطفي بُردش چو واماند از همه
هفت بُز بُد شير ده اندر رمه
كه مقيم خانه بودندي بُزان
بهر دوشيدن براي وقتِ خوان
نان و آش و شير آن هر هفت بُز
خورد آن بو قحط اعوج ابن غزّ
جمله اهل بيت خشم آلو شدند
كه همه در شير بُز طامع بُدند
معده طبلي خوار همچون طبل كرد
قسم هجده آدمي تنها بخورد
وقت خفتن رفت و در حجره نشست
پس كنيزك از غضب در را ببست
از برون زنجير در را در فگند
كه ازو بُد خشمگين و دردمند
گبر را در نيم شب يا صبحدم
چون تقاضا آمد و دردِ شكم
از فراش خويش سوي در شتافت
دست بر در چون نهاد او بسته يافت
در گشادن حيله كرد آن حيله ساز
نوع نوع و خود نشد آن بند باز
شد تقاضا بر تقاضا خانه تنگ
ماند او حيران و بي درمان و دنگ
حيله اي كرد و بخواب اندر خزيد
خويشتن در خواب در ويرانه ديد
زآنك ويرانه بُد اندر خاطرش
شد بخواب اندر همآنجا منظرش
خويش در ويرانه ي خالي چو ديد
او چنان محتاج اندر دم بزيد
گشت بيدار و بديد آن جامه ي خواب
پُر حَدَث ديوانه شد از اضطراب
ز اندرون او برآمد صد خروش
زين چنين رسوايي بي خاك پوش
گفت خوابم بتر از بيداريم
كه خورم اين سو و آن سو مي ريم
بانگ مي زد وا ثبورا وا ثبور
همچنانك كافر اندر قعر گور
منتظر كه كي شود اين شب بسر
تا برآيد از گشادن بانگِ در
تا گريزد او چو تيري از كمان
تا نبيند هيچكس او را چنان
قصه بسيار است كوته ميكنم
باز شد آن در رهيد از درد و غم
عنوان:درِ حجره گشادن مصطفي عليه السلام بر مهمان..
و خود را پنهان كردن تا او خيال گشاينده را نبيند و خجل نشود و گستاخبيرون رود
مصطفي صبح آمد و در را گشاد
صبح آن گم راه را او راه داد
در گشاد و گشت پنهان مصطفي
تا نگردد شرمسار آن مبتلا
تا برون آيد رود گستاخ او
تا نبيند در گشا را پشت و رو
يا نهان شد در پس چيزي و يا
از ويش پوشيد دامان خدا
صِبْغَةَ الله گاه پوشيده كند
پرده ي بيچون بر آن ناظر تند
تا نبيند خصم را پهلوي خويش
قدرت قادر از آن بيش است بيش
مصطفي مي ديد احوال شبش
ليك مانع بود فرمان رَبَش
تا كه پيش از خبط بگشايد رهي
تا نيفتد ز آن فضيحت در چهي
ليك حكمت بود و امر آسمان
تا ببيند خويشتن را او چنان
بس عداوتها كه آن ياري بود
بس خرابيها كه معماري بود
جامه ي خواب ِ پر حَدَث را يك فضول
قاصدا آورد در پيش رسول
كه چنين كردست مهمانت ببين
خنده اي زد رَحْمَةً للعالمين
كه بيار آن مطهره اينجا بپيش
تا بشويم جمله را با دستِ خويش
هر كسي مي جست كز بهر خدا
جان ما و جسم ما قربان ترا
ما بشوييم اين حدث را تو بهل
كار دستست اين نمط نه كار دل
اي لَعَمْرُكَ مر ترا حق عمر خواند
پس خليفه كرد و بر كرسي نشاند
ما براي خدمت تو ميزييم
چون تو خدمت مي كني پس ما چه ايم
گفت آن دانم وليك اين ساعتيست
كه درين شستن بخويشم حكمتيست
منتظر بودند كين قول نبيست
تا پديد آيد كه اين اسرار چيست
او بجد مي شست آن احداث را
خاص ز امر حق نه تقليد و ريا
كه دلش مي گفت كين را تو بشو
كه درينجا هست حكمت تو بتو
عنوان:در سبب رجوع كردن آن مهمان به خانه ي مصطفي عليه السلام..
در آن ساعت كه مصطفي نهالين ملوث او را بدست خود ميشست و خجل شدن او و جامه چاك كردن و نوحه ي او بر خود و بر حال خود
كافرك را هيكلي بد يادگار
ياوه ديد آنرا و گشت او بي قرار
گفت آن حجره كه شب جا داشتم
هيكل آنجا بي خبر بگذاشتم
گر چه شرمين بود شرمش حرص بُرد
حرص اژدرهاست ني چيزيست خُرد
از پي هيكل شتاب اندر دويد
در وثاق مصطفي و آنرا بديد
كان يد الله آن حدث را هم بخَود
خوش همي شويد كه دورش چشم بَد
هيكلش از ياد رفت و شد پديد
اندر او شوري گريبانرا دريد
مي زد او دو دست را بر رو و سر
كله را ميكوفت بر ديوار و در
آنچنانك خون ز بيني و سرش
شد روان و رحم كرد آن مهترش
نعرها زد خلق جمع آمد برو
گبر گويان ايها الناس احذروا
مي زد او بر سر كه اي بي عقل سر
مي زد او بر سينه كاي بي نور بر
سجده ميكرد او كه اي كل زمين
شرمسارست از تو اين جزو مهين
تو كه ُكلي خاضع امر ويي
من كه جزوم ظالم و زشت و غوي
تو كه ُكلي خوار و لرزاني ز حق
من كه جزوم در خلاف و در سبق
هر زمان مي كرد رو بر آسمان
كه ندارم روي اين قبله ي جهان
چون ز حد بيرون بلرزيد و طپيد
مصطفي اش در كنار خود كشيد
ساكنش كرد و بسي بنواختش
ديده اش بگشاد و داد ِاشناختش
تا نگريد ابر كي خندد چمن
تا نگريد طفل كي جوشد لبن
طفل ِ يك روزه همي داند طريق
كه بگريم تا رسد دايه ي شفيق
تو نمي داني كه دايه ي دايگان
كم دهد بي گريه شير او رايگان
گفت فليبكُوا كثِيرا ً گوش دار
تا بريزد شير ِ فضل ِ كردگار
گريه ي ابرست و سوز ِ آفتاب
استن دنيا همين دو رشته تاب
گر نبودي سوز مهر و اشكِ ابر
كي شدي جسم و عرض زفت و سطبر
كي بُدي معمور اين هر چار فصل
گر نبودي اين َتف و اين گريه اصل
سوز مهر و گريه ي ابر ِ جهان
چون همي دارد جهان را خوش دهان
آفتاب عقل را در سوز دار
چشم را چون ابر اشك افروز دار
چشم گريان بايدت چون طفل خُرد
كم خور آن نان را كه نان آب تو بُرد
تن چو با برگست روز و شب از آن
شاخ جان در برگ ريزست و خزان
برگِ تن بي برگي جانست زود
اين ببايد كاستن و آنرا فزود
أقْرَضُو الله قرض ده زين برگِ تن
تا برويد در عوض در دل چمن
قرض ده كم كن از اين لقمه ي تنت
تا نمايد وجه لا عينٌ رأت
تن ز سرگين خويش چون خالي كند
پُر ز مُشك و دُرّ ِاجلالي كند
زين پليدي ِبدهد و پاكي بَرَد
از يطهر ُكم تن او برخورد
ديو مي ترساندت كه هين و هين
زين پشيماني گردي و گردي حزين
گر گذاري زين هوسها تو بدن
بس پشيمان و غمين خواهي شدن
اين بخور گرمست و داروي مزاج
و آن بياشام از پي نفع و علاج
هم بدين نيت كه اين تن مركبست
آنچ خو كردست آنش اصوبست
هين مگردان خو كه پيش آيد خلل
در دماغ و دل بزايد صد عِلل
اين چنين تهديدها آن ديو ِ دون
آرد و بر خلق خواند صد فسون
خويش جالينوس سازد در دوا
تا فريبد نفس ِ بيمار ترا
كين ترا سودست از درد و غمي
گفت آدم را همين در گندمي
پيش آرد هيهي و هيهات را
و ز لويشه پيچد او لبهات را
همچو لبهاي فَرَس در وقتِ نعل
تا نمايد سنگ كمتر را چو لعل
گوشهاات گيرد او چون گوش اسب
مي كشاند سوي حرص و سوي كسب
بر زند بر پات نعلي زاشتباه
تا بماني تو ز دردِ آن ز راه
نعل او هست آن ترَدد در دو كار
اين كنم يا آن كنم هين هوش دار
آن بكن كه هست مختار نبي
آن مكن كه كرد مجنون و صبي
حفت الجنه بچه محفوف گشت
بالمكاره كه ازو افزود كشت
صد فسون دارد ز حيلت وزدها
كه كند در سله گر هست اژدها
گر بود آبِ روان بر بنددش
ور بود حبر زمان بر خنددش
عقل را با عقل ِ ياري يار كن
أَمْرُهُمْ شُوري بخوان و كار كن
عنوان:نواختن مصطفي آن عرب مهمان را..
و تسكين دادن او را از آن اضطراب و گريه و نوحه که بر خود مي کرد درخجالت و ندامت و آتش نوميدي
اين سخن پايان ندارد آن عرب
ماند از الطافِ آن شه در عجب
خواست ديوانه شدن عقلش رميد
دستِ عقل ِ مصطفي بازش كشيد
گفت اين سو آ بيامد آنچنان
كه كسي برخيزد از خوابِ گران
گفت اين سو آ مكن هين با خود آ
كه ازين سو هست با تو كارها
آب بر رو زد در آمد در سخن
كاي شهيدِ حق شهادت عرضه كن
تا گواهي بدهم و بيرون شوم
سيرم از هستي در آن هامون شوم
ما در اين دهليز ِ قاضي ِ قضا
بهر دعوي الستيم و بَلي
که بَلي گفتيم آن را زامتحان
فعل و قول ما شهودست و بيان
از چه در دهليز قاضي تن زديم
نه كه ما بهر گواهي آمديم
چند در دهليز قاضي اي گواه
حبس باشي دِه شهادت از پگاه
ز آن بخواندندت بدينجا تا كه تو
آن گواهي بدهي و نآري عتو
از لجاج ِ خويشتن بنشسته اي
اندرين تنگي لب و كف بسته اي
تا بندهي آن گواهي اي شهيد
تو از اين دهليز كي خواهي رهيد
يك زمان كارست بگزار و بتاز
كار ِ كوته را مكن بر خود دراز
خواه در صد سال خواهي يك زمان
اين امانت واگذار و وارهان
عنوان:بيان آنك نماز و روزه و همه ي چيزهاي بروني گواهيها است بر نور اندروني
اين نماز و روزه و حج و جهاد
هم گواهي دادنست از اعتقاد
اين زكات و هديه و تركِ حسد
هم گواهي دادنست از سِرّ خَود
خوان و مهماني پي اظهار ِراست
كاي مهان ما با شما گشتيم راست
هديها و ارمغان و پيش كش
شد گواهِ آنك هستم با تو خَوش
هر كسي كو شد بمالي با فسون
چيست دارم گوهري در اندرون
گوهري دارم ز تقوي يا سخا
اين زكات و روزه در هر دو گوا
روزه گويد كرد تقوي از حلال
در حرامش دان كه نبود اتصال
و آن زكاتش گفت كو از مال ِخويش
ميدهد پس چون بدزدد ز اهل ِ كيش
گر بطرّاري كند پس دو گواه
جرح شد در محكمه ي عدل ِاله
هست صياد ار كند دانه نثار
نه ز رحم و جود بل بهر شكار
هست گربه ي روزه دار اندر صيام
خفته كرده خويش بهر صيدِ خام
كرده بَد ظن زين كژي صد قوم را
كرده بَد نام اهل ِجود و صوم را
فضل ِ حق با اين كه او كژ مي تند
عاقبت زين جمله پاكش ميكند
سبق برده رحمتش و آن غدر را
داده نوري كآن نباشد بَدر را
كوششش را شسته حق زين اختلاط
غسل داده رحمت او را زين خباط
تا كه غفاري او ظاهر شود
مغزي کليش را غافر شود
آب بهر اين بباريد از سماک
تا پليدان را کند از خبث پاک
عنوان:پاك كردن آب همه ي پليديها را و باز پاك كردن خداي تعالي آب را از پليدي لاجرم قدوس آمد حق تعالي
آب چون پيگار کرد و شد نجس
تا چنان شد كابرا رد كرد حس
حق ببردش باز در بحر صواب
تا بشستن از كرم آن آب ِ آب
سال ديگر آمد او دامن كشان
هي كجا بودي بدرياي خوشان
من نجس زينجا شدم پاك آمدم
بستدم خلعت سوي خاك آمدم
هين بيآييد اي پليدان سوي من
كه گرفت از خوي يزدان خوي من
در پذيرم جمله ي زشتيت را
چون ملك پاكي دهم عفريت را
چون شوم آلوده باز آنجا روم
سوي اصل ِ اصل ِ پاكيها روم
دلق ِ چركين بَر َكنَم آنجا ز سر
خلعت پاكم دهد بار دگر
كار او اينست و كار من همين
عالم آرايست رب العالمين
گر نبودي اين پليدي هاي ما
كي بُدي اين بارنامه آب را
كيسه هاي زر بدزديد از کسي
مي رود هر سو که هين کو مفلسي
يا بريزد بر گياه ِ رسته اي
يا بشويد روي هر ناشسته اي
يا بگيرد بر سر او حمّال وار
كشتي بي دست و پا را در بحار
صد هزاران دارو اندر وي نهان
زآنك هر دارو برويد زو چنان
جان ِ هر دري دل ِ هر دانه اي
مي رود در جو چو داروخانه اي
زو يتيمان ِ زمين را پرورش
بستگان خشک را از وي روش
چون نماند مايه اش تيره شود
همچو ما اندر زمين خيره شود
عنوان:استعانتِ آب از حق جل جلاله بعد از تيره شدن
ناله از باطن بر آرد كاي خدا
آنچ دادي دادم و ماندم گدا
ريختم سرمايه بر پاك و پليد
اي شه سرمايه دِه هَل مِن مَزيد
ابر را گويد ِببَر جاي خوشش
هم تو خورشيدا ببالا بر ِكشش
راههاي مختلف مي راندش
تا رساند سوي بحر ِبي حدش
خود غرض زين آب جان ِاولياست
كو غسول تيرگي هاي شماست
چون شود تيره ز غدر ِاهل ِ فرش
باز گردد سوي پاكي بخش ِ عرش
باز آرد ز آن طرف دامن كشان
از طهاراتِ محيط او درسشان
ز اختلاط خلق يابد اعتلال
آن سفر جويد كه أرَحنا يا بلال
اي بلال ِخوش نواي ِخوش صهيل
ميذنه بر رو بزن طبل رَحيل
جان سفر رفت و بدن اندر قيام
وقت رجعت زين سبب گويد سلام
از تيمم وارهاند جمله را
وز تحري طالبان قبله را
اين مثل چون واسطه ست اندر كلام
واسطه شرطست بهر فهم عام
اندر آتش كي رود بي واسطه
جز سمندر كو رهيد از رابطه
واسطه ي حمام بايد مر ترا
تا ز آتش خوش كني تو طبع را
چون نتاني شد در آتش چون خليل
گشت حمامت رسول آبت دليل
سيري از حقست ليل اهل ِطبع
كي رسد بي واسطه ي نان در شبع
لطف از حق است ليكن اهل تن
در نيابد لطف بي پرده ي چمن
چون نماند واسطه ي تن بي حجاب
همچو موسي نور ِمه يابد ز جيب
اين هنرها آب را هم شاهدست
كاندرونش پُر ز نور ايزدست
عنوان:گواهي فعل و قول بيروني بر ضمير و نور اندروني
فعل و قول آمد گواهان ِ ضمير
زين دو بر باطن تو استدلال گير
چون ندارد سير سِرّت در درون
بنگر اندر بول ِ رنجور از برون
فعل و قول آن بول ِ رنجوران بود
كه طبيب جسم را بُرهان بود
و آن طبيب روح در جانش رود
وز ره جان اندر ايمانش رود
حاجتش نآيد بفعل و قول ِخوب
احذروهم هم جواسيس القلوب
اين گواه فعل و قول از وي بجو
كو بدريا نيست واصل همچو جو
عنوان:در بيان آنك نور خود از اندرون شخص منور بي آنکه فعلي و قولي بيان كند گواهي دهد بر نور وي
ليک نور سالکي کز حد گذشت
نور او پُر شد بيابانها و دشت
شاهدي اش فارغ آمد از شهود
وز تکلف ها و جان بازي و جود
نور آن گوهر چون بيرون تافتست
زين تسلسها فراغت يافتست
پس مجو از وي گواهِ فعل و گفت
كه ازو هر دو جهان چون گل شكفت
اين گواهي چيست اظهار نهان
خواه قول و خواه فعل و غير ِآن
كه عرض اظهار ِ سِرّ ِ جوهرست
وصف باقي وين عرض بر معبرست
اين نشان ِ زر نماند بر محك
زر بماند نيك نام و بي ز شك
اين صلاة و اين جهاد و اين صيام
هم نماند جان بماند نيك نام
جان چنين افعال و اقوالي نمود
بر محكِّ امر جوهر را بسود
كه اعتقادم راستست اينك گواه
ليك هست اندر گواهان اشتباه
تزكيه بايد گواهانرا بدان
تزكيش صدقي که موقوفي بدآن
حفظِ لفظ اندر گواهِ قولي است
حفظ عهد اندر گواهِ فعلي است
گر گواهِ قول كژ گويد ردست
ور گواهِ فعل كژ پويد ردست
قول و فعل بي تناقض بايدت
تا قبول اندر زمان پيش آيدت
سعيكم شتي تناقض اندريد
روز مي دوزيد و شب بر مي دَريد
پس گواهي با تناقض كه شنود
يا مگر حکمي ُكند از لطفِ خود
فعل و قول اظهار سِرّست و ضمير
هر دو پيدا ميكند سِرّ ِ ستير
چون گواهت تزكيه شد شد قبول
ورنه محبوس است اندر مول مول
تا تو بستيزي ستيزند اي حرون
فانتظرهم إِنَّهُمْ مُنتظرون
عنوان:عرضه كردن مصطفي عليه السلام شهادت را بر آن مهمان خويش
اين سخن پايان ندارد مصطفي
عرضه كرد ايمان و پذرفت آن فتي
آن شهادت را كه فرّخ بوده است
بندهاي بسته را بگشوده است
گشت مؤمن گفت او را مصطفي
كه امشبان هم باش تو مهمان ما
گفت و الله تا ابد ضيفِ توم
هر كجا باشم بهر جا كه روم
زنده كرده و معتق و دربان ِتو
اين جهان و آن جهان بر خوان ِ تو
هر كه بگزيند جزين بُگزيده خوان
عاقبت دَرَّد گلويش زاستخوان
هر كه سوي خوان غير تو رود
ديو با او دان كه هم كاسه بود
هر كه از همسايگي تو رود
ديو بي شك دان كه همسايه ش شود
ور رود بي تو سفر او دور دست
ديو ِ بَد همراه و هم سفره ي ويست
ور نشيند بي تو براسبِ شريف
حاسد ما هست و ديو او را رديف
ور بچه گيرد ازو شهناز ِ او
ديو در نسلش بود انباز ِ او
در نبي شارِكْهُمْ فرمود حق
هم در اموال و در اولاد اي شفق
گفت پيغمبر ز غيب اين را جلي
در مقالاتِ نوادر با علي
يا رسول الله رسالت را تمام
تو نمودي همچو شمس ِ بي غمام
اين كه تو كردي دو صد مادر نكرد
عيسي از افسونش با عازر نكرد
از تو جانم از اجل َنك جان ببُرد
عازر ار شد زنده ز آن دم باز مُرد
گشت مهمان رسول آن شب عرب
شير يك بُز نيمه خورد و بست لب
كرد الحاحش بخور شير و رقاق
گفت گشتم سير و الله بي نفاق
اين تكلف نيست ني ناموس و فن
سيرتر گشتم از آنك دوش من
در عجب ماندند جمله ي اهل بيت
پُر شد اين قنديل زين يك قطره زيت
آنچ قوتِ مرغ با بيلي بود
سيري معده ي چنين پيلي شود
فجفجه افتاد اندر مرد و زن
قدر پشه ميخورد آن پيل تن
حرص و وهم كافري سرزير شد
اژدها از قوت موري سير شد
آن گدا چشمي كفر از وي برفت
لوت ايمانيش لمتر كرد و زفت
آنك از جوع البقر بر ميطپيد
همچو مريم ميوه ي جنت بديد
ميوه ي جنت سوي جسمش شتافت
معده ي چون دوزخش آرام يافت
عنوان:بيان آنك نور كه غذاي جانست غذاي جسم اوليا ميشود تا او هم يار ميشود روح را كي اسلم شيطاني علي يدي
گر چه آن مطعوم ِ جانست و نظر
جسم را هم ز آن نصيب است اي پسر
گر نگشتي ديو ِ جسم آنرا اكول
اسلم الشيطان نفرمودي رسول
ديو زآن لوتي که مرده حي شود
تا نيآشامد مسلمان کي شود
ديو بر دنياست عاشق كور و كر
عشق را عشقي دگر بُرّد مگر
از نهان خانه ي يقين چون مي چشد
اندك اندك عشق رخت آنجا كِشد
يا حريص البطن عرج هكذا
انما المنهاج تبديل الغذا
يا مريض القلب عِرج لِلعلاج
جملة التدبير تبديل المزاج
ايها المحبوس في رهن الطعام
سوف تنجو ان تحملت الفطام
اِن فِي الجوع ِ طعاما وافِرا
اِفتقدها وارتج يا نافرا
اغتذ بالنور كن مثل البصر
وافِق ِ الاملاك يا خيرَ البشر
چون ملك تسبيح ِ حق را كن غذا
تا رهي همچون ملايك از إذا
جبرئيل ار سوي جيفه كم تند
او بقوّت كي ز كرگس كم زند
حبذا خواني نهاده در جهان
ليك از چشم خسيسان بس نهان
گر جهان باغي پُر از نعمت شود
قِسم موش و مار هم خاكي بود
عنوان:انكار اهل تن غذاي روح را و لرزيدن ايشان بر غذاي خسيس
قسم او خاكست گر دِي گر بهار
مير كوني خاك چون نوشي چو مار
در ميان چوب گويد كِرم ِ چوب
مر كرا باشد چنين حلواي خوب
كِرم سرگين در ميان آن حدث
در جهان نقلي نداند جز خبث
عنوان:مناجات
اي خداي بي نظير ايثار كن
گوش را چون حلقه دادي زين سُخُن
گوش ما گير و بدآن مجلس كِشان
كز رحيقت ميخورند آن سرخوشان
چون بما بويي رسانيدي ازين
سَر مبند آن مشك را اي ربّ ِ دين
از تو نوشند ار ذكورند ار اناث
بي دريغي در عطا يا مستغاث
اي دعا ناگفته از تو مستجاب
داده دل را هر دمي صد فتح ِ باب
چند حرفي نقش كردي از رقوم
سنگها از عشق آن شد همچو موم
نون ِ ابرو صاد چشم و جيم گوش
بر نوشتي فتنه ي صد عقل و هوش
زآن حروفت شد خرد باريك ريس
نسخ مي كن اي اديب خوش نويس
در خور هر فكر بسته بر عدم
دم بدم نقش خيالي خوش رقم
حرفهاي طرفه بر لوح خيال
بر نوشته چشم و عارض خدّ و خال
بر عدم باشم نه بر موجود مست
زآنك معشوق ِعدم وافي ترست
عقل را خط خوان ِ آن اشكال كرد
تا دهد تدبيرها را ز آن نورد
عنوان:تمثيل لوح محفوظ و ادراك عقل هر كسي از آن لوح..
آنك امر و قسمت و مقدور هر روزه ي ويست همچون ادراك جبرئيل هر روزي از لوح اعظم
چون ملك از لوح محفوظ آن خرد
هر صباحي درس هر روزه برد
بر عدم تحريرها بين با بيان
واز سوادش حيرت سوداييان
هر كسي شد بر خيالي ريش ِ گاو
گشته در سوداي گنجي ُكنج كاو
وز خيالي آن دگر با جهد مر
رو نهاده سوي دريا بهر ِ دُرّ
و آن دگر بهر ترهّب در كنشت
و آن يكي اندر حريصي سوي كِشت
از خيال آن ره زن ِ رسته شده
و ز خيال اين مرهم ِ خسته شده
در پَري خواني يكي دل كرده گم
بر نجوم آن ديگري بنهاده سم
اين روشها مختلف بيند برون
ز آن خيالاتِ ملوّن ز اندرون
ايندر آن حيران شده كان بر چيست
هر چشنده آن دگر را نافيست
آن خيالات ار نبد نامؤتلف
چون ز بيرون شد روشها مختلف
قبله ي جان را چو پنهان كرده اند
هر كسي رو جانبي آورده اند
عنوان:تمثيل روشهاي مختلف و همتهاي گوناگون..
باختلاف تحرّي متحرّيان در وقت نماز قبله را بوقت تاريكي و تحرّي غواصان درقعر بحر
همچو قومي كه تحرّي ميكنند
بر خيال قبله هر سويي مي تنند
چونك كعبه رو نمايد صبحگاه
كشف گردد كه که گم كردست راه
يا چو غوّاصان بزير قعر ِ آب
هر کسي چيزي همي چيند شتاب
بر اميد گوهر و دُرّ ِ ثمين
توبره پُر ميكنند از آن و اين
چون برآيند از تگِ درياي ژرف
كشف گردد صاحبِ دُرّ ِشگرف
و آن دگر كه بُرد مرواريد خُرد
و آن دگر كه سنگها و شبه بُرد
هكذي يبلوهم بالساهره
فتنه ذاتَ ِافتضاح ٍ قاهره
همچنين هر قوم چون پروانگان
گِرد شمعي پَر زنان اندر جهان
خويشتن را بر آتشي بر ميزنند
گِرد شمع خود طوافي ميكنند
بر اميد آتش موسي بخت
كز لهيبش سبزتر گردد درخت
فضل ِ آن آتش شنيده هر رمه
هر شرر را آن گمان بُرده همه
چون برآيد صبحدم نور خلود
وا نمايد هر يكي چه شمع بود
هر كرا پَر سوخت ز آن شمع ِ ظفَر
بدهدش آنشمع ِ خوش هشتاد پَر
جوق پروانه ي دو ديده دوخته
مانده زير شمع بَد پَر سوخته
مي طپد اندر پشيماني و سوز
مي كند آه از هواي چشم دوز
شمع او گويد كه چون من سوختم
كي ترا برهانم از سوز و ستم
شمع او گريان كه من سر سوخته
چون كنم مر غير را افروخته
عنوان:تفسير يا حسرة علي العباد
او همي گويد كه از اشكال تو
غرّه گشتم دير ديدم حال ِ تو
شمع مرده باده رفته دلربا
غوطه خورد از ننگِ كژ بيني ِ ما
ظلت الارباح خُسرا مُغرما
تشتكي شكوي الي الله العمي
حبذا ارواح اخوان ثقات
مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانتات
هر كسي رويي بسويي برده اند
وآن عزيزان رو ببي سو كرده اند
هر كبوتر مي پَرد در مذهبي
وين كبوتر جانبِ بي جانبي
ما نه مرغان هوا نه خانگي
دانه ي ما دانه ي بي دانگي
ز آن فراخ آمد چنين روزي ما
كه دريدن شد قبا دوزي ما
عنوان:سبب آنك فرجي را نام َفرَجي نام نهادند از اول
صوفيي بدريد جبه در حرج
پيش آمد بعد بدريدن فرج
کرد نام آن دريده فرجي
اين لقب شد فاش از آن مرد نَجي
اين لقب شد فاش و صافش شيخ برد
ماند اندر طبع خلقان حرفِ درد
همچنين هر نام صافي داشتست
اسم را چون دُرديي بگذاشتست
هر كه گِل خوارست دُردي را گرفت
رفت صوفي سوي صافي ناشكفت
گفت لابُد درد را صافي بود
زين دلالت دل بصفوت مي رود
دُرد عُسر افتاد و صافش يسر او
صاف چون خرما و دُردي بُسر او
يسر با عسرت هين آيس مباش
راه داري زين ممات اندر معاش
روح خواهي جبّه بشكاف اي پسر
تا از آن صفوت بر آري زود سَر
هست صوفي آنك شد صفوت طلب
نه از لباس صوف و خياطي و دبّ
صوفئي گشته بپيش اين لئام
الخياطه و اللواطه و السلام
بر خيال آن صفا و نام نيك
رنگ پوشيدن نكو باشد و ليك
بر خيالش گر روي تا اصل او
ني چو عباد خيال تو بتو
دور باش ِ غيرتت آمد خيال
گرد بر گرد سراپرده ي جمال
بسته هر جوينده را كه راه نيست
هر خيالش پيش مي آيد كه بيست
جز مگر آن تيز گوش ِ تيزهوش
کش بود از جيش ِنصرتهاش جوش
نجهد از تخييلها ني شه شود
تير شه بنمايد و آنگه ره شود
اين دل سر گشته را تدبير بخش
وين كمانهاي دو تو را تيربخش
جرعه اي بر ريختي زآن خفيه جام
بر زمين خاك مِن كأس الكرام
هست بر زلف و رخ از جرعه ش نشان
خاك را شاهان همي ليسند از آن
جرعه خاك آميز چون مجنون كند
مر ترا تا صاف او خود چون كند
هر كسي پيش كلوخي جامه چاك
كآن كلوخ از حسن آمد جرعه ناك
جرعه اي بر ماه و خورشيد و حمل
جرعه اي بر عرش و كرسي و زحل
جرعه گوئيش اي عجب يا كيميا
كه ز آسيبش بود چندين بها
جد طلب آسيب او اي ذو فنون
لا يمس ذاك الا المطهرون
جرعه اي بر زرّ و بر لعل و دُرر
جرعه اي بر خمر و بر نقل و ثمر
جرعه اي بر روي خوبان لطاف
تا چگونه باشد آن راواق صاف
چون همي مالي زبانرا اندرين
چون شوي چون بيني آنرا بي ز طين
چونك وقتِ مرگِ آن جرعه ي صفا
زين كلوخ تن بمردن شد جدا
آنچ مي ماند كني دفنش تو زود
اين چنين زشتي بدآن چون گشته بود
جان چو بي اين جيفه بنمايد جمال
من نتانم گفت لطفِ آن وصال
مه چو بي اين ابر بنمايد ضيا
شرح نتوان كرد از آن كار و كيا
حبّذا آن مطبخ پُر نوش و قند
كين سلاطين كاسه ليسان ويند
حبّذا آن خرمن صحراي دين
كه بود هر خرمن آنرا دانه چين
حبّذا درياي عمر بي غمي
كه بود زو هفت دريا شب نمي
جرعه اي چون ريخت ساقي الست
بر سر اين شوره خاكِ زير دست
جوش كرد آن خاك و ما ز آن جوششيم
جرعه اي ديگر كه بس بي كوششيم
گر روا بُد ناله كردم از عدم
ور نبود اين گفتني نك تن زدم
اين بيان ِ بطِ حرص ِ منثنيست
از خليل آموز كآن بط كشتنيست
هست در بط غير اين بس خير و شر
ترسم از فوتِ سخنهاي دگر
عنوان:صفت طاوس و طبع او و سبب كشتن ابراهيم خليل عليه السلام او را
آمديم اكنون بطاوس دو رنگ
كو كند جلوه براي نام و ننگ
همت او صيد خلق از خير و شر
وز نتيجه و فايده ي آن بي خبر
بي خبر چون دام ميگيرد شكار
دام را چه علم از مقصودِ كار
دام را چه ضرّ و چه نفع از گرفت
زين گرفتِ بيهده ش دارم شگفت
اي برادر دوستان افراشتي
با دو صد دلداري و بگذاشتي
كارت اين بودست از وقتِ ولاد
صيد مردم كردن از دام ِ و داد
زان شكار وانبهي و باد و بود
دست در كن هيچ يابي تار و پود
بيشتر رفتست و بيگاهست روز
تو بجدّ در صيدِ خلقاني هنوز
آن يكي ميگير و آن مي هل ز دام
وين دگر را صيد ميكن چون لئام
باز اين را مي هل و مي جو دگر
اينت لعب ِكودكان ِ بي خبر
شب شود در دام تو يك صيد ني
دام بر تو جز صداع و قيدني
پس تو خود را صيد مي كردي بدام
كه شدي محبوس و محرومي زكام
در زمانه صاحب دامي بود
همچو ما احمق كه صيد خود کند
چون شكار خوك آمد صيدِ عام
رنج بي حد لقمه خوردن زو حرام
آنك ارزد صيد را عشقست و بس
ليك او كي گنجد اندر دام ِ كس
تو مگر آيي و صيد او شوي
دام بگذاري بدام او روي
عشق ميگويد بگوشم پست پست
صيد بودن خوشتر از صياديست
گول من كن خويش را و غرّه شو
آفتابي را رها كن ذرّه شو
بر دَرَم ساكن شو و بي خانه باش
دعوي شمعي مكن پروانه باش
تا ببيني چاشني زندگي
سلطنت بيني نهان در بندگي
نعل بيني بازگونه در جهان
تخته بندانرا لقب گشته شهان
بس طناب اندر گلو و تاج دار
بر وي انبوهي كه اينك تاجدار
همچو گور كافران بيرون حُلل
اندرون قهر خدا عزّ وجل
چون قبور آنرا مجصص كرده اند
پرده ي پندار پيش آورده اند
طبع مسكينت مجصص از هنر
همچو نحل موم بي برگ و ثمر
عنوان:در بيان آنكه لطف حق را همه كس داند و قهر حق را همه كس داند
و همه از قهر حق گريزانند و بلطف حق در آويزان اماحق تعالي قهرها را در لطف پنهان كرد و لطفها را در قهر پنهان كرد نعل بازگونه و تلبيس و مكر الله بود تا اهل تمييز وينظر بنور الله از حالي بينان و ظاهربينان جدا شوند كه لِيبْلُوَكُمْ أَيكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا
گفت درويشي بدرويشي كه تو
چون بديدي حضرت حق را بگو
گفت بي چون ديدم اما بهر فال
باز گويم مختصر آنرا مثال
ديدمش ازسوي چپ او آذري
سوي دست راست جوي كوثري
سوي چپش بس جهان سوز آتشي
سوي دست راستش جوي خوشي
سوي آن آتش گروهي برده دست
بهر آن كوثر گروهي شاد و مست
ليك لعب بازگونه بود سخت
پيش پاي هر شقي و نيكبخت
هر كه در آتش همي رفت و شرر
از ميان آب بر مي كرد سر
هر كه سوي آب مي رفت از ميان
او در آتش يافت مي شد در زمان
هر كه سوي راست شد و آب زلال
سر ز آتش برزد از سوي شمال
وآنك شد سوي شمال آتشين
سر برون مي كرد از سوي يمين
كم كسي بر سِرّ اين مضمر زدي
لاجرم كم كس در آن آتش شدي
جز كسي كه بر سرش اقبال ريخت
كورها كرد آب و در آتش گريخت
كرده ذوق ِ نقد را معبود خلق
لاجرم زين لعب مغبون بود خلق
جوق جوق و صف صف از حرص و شتاب
محترز زآتش گريزان سوي آب
لاجرم ز آتش بر آوردند سر
اعتبار الاعتبار اي بي خبر
بانگ مي زد آتش اي گيجان گول
من ني ام آتش منم چشمه ي قبول
چشم بندي كرده اند اي بي نظر
در من آي و هيچ مگريز از شرر
اي خليل اينجا شرار و دود نيست
جز كه سحر و خدعه ي نمرود نيست
چون خليل ِ حق اگر فرزانه اي
آتش آب تست و تو پروانه اي
جان پروانه همي دارد ندا
كاي دريغا صد هزارم پَر بُدي
تا همي سوزيد ز آتش بي امان
كوري چشم و دل نامحرمان
بر من آرد رحم جاهل از خري
من برو رحم آرم از بينش وري
خاصه اين آتش كه جان آبهاست
كار پروانه بعكس ِ كار ماست
او ببيند نور و در ناري رود
دل ببيند نار و در نوري شود
اين چنين لعب آمد از ربّ جليل
تا ببيني كيست از آل ِ خليل
آتشي را شكل آبي داده اند
و اندر آتش چشمه اي بگشاده اند
ساحري صحن برنجي را بفن
ميكند پر کِرمي کند در انجمن
خانه را او پُر ز كژدمها نمود
از دم سحر و خود آن كژدم نبود
چونك جادو مي نمايد صد چنين
چون بود دستان ِجادو آفرين
لاجرم از سحر يزدان قرن قرن
اندر افتادند چون زن زير پهن
ساحرانش بنده بودند و غلام
اندر افتادند چون صعوه بدام
هين بخوان قرآن ببين سحر حلال
سرنگوني مكرهاي كالجبال
من نيم فرعون كآيم سوي نيل
سوي آتش مي روم من چون خليل
نيست آتش هست آن مآء معين
و آن دگر از مكر آب ِ آتشين
بس نكو گفت آن رسول خوش جواز
ذره اي عقلت به از صوم و نماز
زآنك عقلت جوهرست اين دو عرض
اين دو در تكميل آن شد مفترض
تا جلا باشد مر آن آيينه را
كه صفا آيد ز طاعت سينه را
ليك گر آيينه از بُن فاسدست
صيقل او را دير باز آرد بدست
و آن گزين آيينه که خوش مغرس است
اندكي صيقل گري آن را بس است
عنوان:تفاوت عقول در اصل فطرت خلاف معتزله..
كه ايشان گويند در اصل عقول جزوي برابرند اين افزوني و تفاوت از تعلمست ورياضت و تجربه
اين تفاوتِ عقلها را نيك دان
در مراتب از زمين تا آسمان
هست عقلي همچو قرص آفتاب
هست عقلي كمتر از زُهره و شهاب
هست عقلي چون چراغ سرخوشي
هست عقلي چون ستاره ي آتشي
زآنك ابر از پيش آن چون واجهد
نور يزدان بين خردها بر دهد
عقل جزوي عقل را بَد نام كرد
كام ِ دنيا مرد را بي كام كرد
آن ز صيدي حُسن صيادي بديد
وين ز صيادي غم صيدي كشيد
آن ز خدمت ناز ِ مخدومي بيافت
وين ز مخدومي ز راه عز بتافت
آن ز فرعوني اسير آب شد
وز اسيري سبطي سر سهراب شد
لعب معكوس است و فرزين بندِ سخت
حيله كم كن كار اقبالست و بخت
بر خيال ِ حيله كم تن تار را
كه غني ره كم دهد مكار را
مكر كن در راهِ نيكو خدمتي
تا نبوّت يابي اندر امتي
مكر كن تا وارهي از مكر خَود
مكر كن تا فرد گردي از جسد
مكر كن تا كمترين بنده شوي
در كمي افتي خداونده شوي
روبهي و خدمت اي گرگ كهن
هيچ بر قصدِ خداوندي مكن
ليك چون پروانه در آتش بتاز
كيسه اي زآن بر مدوز و پاك باز
زور را بگذار و زاري را بگير
رحم سوي زاري آيد اي فقير
زاري مضطر تشنه معنويست
زاري ِ سرد دروغ ِ آن غويست
گريه ي اخوان يوسف حيلتست
كه درونشان پُر ز رشك و علتست
عنوان:حكايت آن اعرابي كه سگ او از گرسنگي مي مرد و انبان او پر نان بود
و بر سگ نوحه مي كرد و شعر ميگفت و ميگريست و سر و رو مي زد و دريغش مي آمد لقمه اي از انبان بسگ دادن
آن سگي ميمرد گريان آنعرب
اشك مي باريد و مي گفت اي كرب
سائلي بگذشت و گفت اينگريه چيست
نوحه و زاري تو از بهر كيست
گفت در ملكم سگي بُد نيكخو
نك همي ميرد ميان راه او
روز صيادم بُد و شب پاسبان
تيز چشم و صيد گير و دزد ران
گفت رنجش چيست زخمي خورده است
گفت جوع الكلب زارش كرده است
گفت صبري كن برين رنج و مرض
صابران را فضل ِ حق بخشد عوض
بعد از آن گفتش كه اي سالار حُرّ
چيست اندر دستت اين انبان ِ پُر
گفت نان و زاد و لوتِ دوش من
مي كشم بهر تقويت بدن
گفت چون ندهي بد آنسگ نان و زاد
گفت تا اين حد ندارم مهر و داد
دست نآيد بي درم در راه نان
ليك هست آبِ دو ديده رايگان
گفت خاكت بر سر اي پُر بادِ مَشك
كه لب نان پيش تو بهتر ز اشگ
اشگ خونست و بغم آبي شده
مي نيرزد خاك خون ِ بيهده
كلّ ِخود را خوار كرد او چون بليس
پاره ي اين كل نباشد جز خسيس
من غلام ِ آنك نفروشد وجود
جز بدآن سلطان ِ با اِفضال و جود
چون بگريد آسمان گريان شود
چون بنالد چرخ يارب خوان شود
من غلام آن مس ِ همت پرست
كو بغير كيميا نآرد شكست
دستِ اشكسته بر آور در دعا
سوي اشكسته پَرَد فضل خدا
گر رهايي بايدت زين چاهِ تنگ
اي برادر رو برآذر بي درنگ
مكر حق را بين و مكر خود بهل
اي ز مكرش مكر ِ مكاران خجل
چونك مكرت شد فناي مكر رب
بر گشايي يك كميني بوالعجب
كه كمينه ي آن كمين باشد بقا
تا ابد اندر عروج و ارتقا
عنوان:در بيان آنك هيچ چشم بدي آدمي را چنان مهلک نيست كي چشم پسند خويشتن
مگر كه چشم او مبدل شده باشد بنور حق كه بييسمع و بي يبصر و خويشتن او بي خويشتن شده
پَرّ طاوست مبين و پاي بين
تا كه سوء العين نگشايد كمين
كه بلغزد كوه از چشم بدان
يزلقونك از نبي بر خوان بدان
احمد چون كوه لغزيد از نظر
در ميان راه بي گِل بي مطر
در عجب درماند كين لغزش ز چيست
من نپندارم كه اين حالت تهيست
تا بيامد آيت و آگاه كرد
كان ز چشم بَد رسيدت وز نبرد
گر بُدي غير تو دردَم لا شدي
صيد چشم و سخره ي افنا شدي
ليك آمد عصمتي دامن كشان
وين كه لغزيدي بُد از بهر ِنشان
عبرتي گير اندر آن كه كن نگاه
برگِ خود عرضه مكن اي كم ز كاه
عنوان:تفسير و ان يکاد الذين کفروا ليز لقونک بابصارهم
يا رسول الله در آن نادي كسان
ميزنند از چشم بَد بر كر گسان
از نظرشان كله ي شير عرين
واشكافد تا كند آن شير انين
بر شتر چشم افگند همچون حِمام
و آنگهان بفرستد اندر پي غلام
كه برو از پيه اين اشتر بخر
بيند اشتر را سقط او راه بر
سر بريده از مرض آن اشتري
كو بتگ با اسب مي كردي مري
كز حسد وز چشم بَد بي هيچ شك
سير و گردش را بگرداند فلك
آب پنهانست و دولاب آشكار
ليك در گردش بود آب اصل كار
چشم ِنيكو شد دواي چشم بَد
چشم بَد را لا كند زير لگد
سبق رحمت راست و او از رحمت است
چشم بَد محصول ِ قهر و لعنت است
رحمتش بر نقمتش غالب شود
چيره زين شد هر نبي بر ضد خَود
كاو نتيجه ي رحمتست و ضد او
از نتيجه ي قهر بود آن زشت رو
حرص بط يكتاست اين پنجاه تاست
حرص و شهوت مار و منصب اژدهاست
حرص ِ بط از شهوتِ حلقست و فرج
در رياست بيست چندانست درج
از الوهيت زند در جاه لاف
طامع شركت كجا باشد معاف
زلت آدم ز اشكم بود و باه
و آن ِ ابليس از تكبر بود و جاه
لاجرم او زود استغفار كرد
و آن لعين از توبه استكبار كرد
حرص ِحلق و فرج هم خود بَد رگيست
ليك منصب نيست آن اشكستگيست
بيخ و شاخ اين رياست را اگر
باز گويم دفتري بايد دگر
اسبِ سركش را عرب شيطانش خواند
ني ستوري را كه در مرعي بماند
شيطنت گردن كَشي بُد در لغت
مستحق لعنت آمد اين صفت
صد خورنده ُگنجد اندر گردِ خوان
دو رياست جو نگنجد در جهان
آن نخواهد كين بود بر پشت خاك
تا ملك بُكشد پدر از اشتراك
آن شنيدستي كه الملك عقيم
قطع خويشي كرد ملكت جو ز بيم
كه عقيمست و ورا فرزند نيست
همچو آتش با كسش پيوند نيست
هر چه يابد او بسوزد بر دَرَد
چون نيابد هيچ خود را ميخورد
هيچ شو واره تو از دندان او
رحم كم جو از دل ِ سندان ِ او
چونك گشتي هيچ از سندان مترس
هر صباح از فقر ِ مطلق گير درس
هست الوهيت رداي ذو الجلال
هر كه را در پوشد برو گردد وبال
تاج از آن ِ اوست آن ِما كمر
واي او كز حَدّ ِ خود دارد گذر
فتنه ي تست اين پر طاوسيت
كه اشتراكت بايد و قدّوسيت
عنوان:قصه ي آن حكيم كه ديد طاوسي را كه پرّ زيباي خود را مي كند بمنقار
و مي انداخت و تن خود را كل و زشت مي كرد ازتعجب پرسيد كي دريغت نمي آيد گفت مي آيد اما پيش من جان از پر عزيزتر است و اين عدوي جان من است
پَرّ خود ميكند طاوسي بدشت
يك حكيمي رفته بود آنجا بگشت
گفت طاوسا چنين پرّ ِسني
بي دريغ از بيخ چون بر ميكني
خود دلت چون مي دهد تا اين حلل
بر كني اندازيش اندر و حل
هر پَرَت را از عزيزي و پسند
حافظان در طي مصحف مي نهند
بهر ِتحريك هواي سودمند
از پَر ِ تو باد بيزن مي كنند
اين چه ناشكري و چه بي باكيست
تو نميداني كه نقاشش كيست
يا همي داني و نازي ميكني
قاصدا قلع طرازي ميكني
اي بسا نازا كه گردد آن گناه
افگند مر بنده را از چشم ِ شاه
ناز كردن خوش تر آيد از شكر
ليك كم خايش كه دارد صد خطر
ايمن آبادست آن راه ِ نياز
تركِ نازش گير و با آن ره بساز
اي بسا ناز آوري زد پرّ و بال
آخرالامر آن بر آنكس شد وبال
خوبي ناز ار دمي بفرازدت
بيم و ترس مضمرش بگدازدت
وين نياز ارچه كه لاغر مي كند
صدر را چون بدر انور مي كند
چون ز مُرده زنده بيرون ميكشد
هر كه مرده گشت او دارد رَشَد
چون ز زنده مُرده بيرون ميكند
نفس زنده سوي مرگي مي تند
دي شوي بيني تو اخراج ِ بهار
ليل گردي بيني ايلاج نهار
بر مَكن اين پَر كه نپذيرد رفو
روي مخراش از عزا اي خوب رو
آن چنان رويي كه چون شمس ِ ضحاست
آنچنان رُخ را خراشيدن خطاست
زخم ِ ناخن بر چنان رُخ كافريست
كه رُخ مَه در فراق ِ او گريست
يا نمي بيني تو روي خويش را
ترك كن خوي لجاج انديش را
عنوان:در بيان آنك صفا و سادگي نفس ِ مطمئنه از فكرتها مشوش شود..
چنانك بر روي آيينه چيزي نويسي يا نقش كني اگر چه پاككني داغي بماند و نقصاني
روي نفس ِ مطمئنه در جسد
زخم ناخنهاي فكرت ميكشد
فكرتِ بَد ناخن پُر زهر دان
ميخراشد در تعمق روي جان
تا گشايد عُقده ي اشكال را
در حدث كردست زرّين بيل را
عُقده را بگشاده گير اي منتهي
عُقده ي سختست بر كيسه ي تهي
در گشادِ عُقد ها گشتي تو پير
عُقده ي چندي دگر بگشاده گير
عُقده اي كآن بر گلوي ماست سخت
كه بداني كه خسي يا نيكبخت
حلّ اين اشكال كن گر آدمي
خرج ِ اين كن دَم اگر صاحب دمي
حدّ ِ اعيان و عرض دانسته گير
حدّ خود را دان كه نبود زين گزير
چون بداني حدّ خود زين حدّ گريز
تا ببي حدّ در رسي اي خاك بيز
عمر در محمول و در موضوع رفت
بي بصيرت عمر در مسموع رفت
هر دليلي بي نتيجه و بي اثر
باطل آمد در نتيجه ي خود نگر
جز بمصنوعي نديدي صانعي
بر قياس اقترني قانعي
مي فزايد در وسايط فلسفي
از دلايل باز بر عكسش صفي
اين گريزد از دليل و از حجاب
از پي مدلول سر بُرده بجيب
گر دخان او را دليل ِ آتش است
بي دخان ما را در اين آتش خوش است
خاصه اين آتش كه از قرب و ولا
از دخان نزديك تر آمد بما
پس سيه كاري بود رفتن ز جان
بهر تخييلات جان سوي دخان
عنوان:در بيان رسول عليه السلام لا رهبانية في الاسلام
بَر مَكن پَر را و دل بَر كن ازو
زآنك شرط اين جهاد آمد عَدو
چون عدو نبود جهاد آمد محال
شهوتت نبود نباشد امتثال
صبر نبود چون نباشد ميل ِ تو
خصم چون نبود چه حاجت حيل ِ تو
هين مكن خود را خصي رهبان مَشو
زآنك عفت هست شهوت را گرو
بي هوا نهي از هوا ممكن نبود
غازيي بر مردگان نتوان نمود
أَنْفِقُوا گفتست پس كسبي بكن
زآنك نبود خرج بي دخل ِ كهن
گر چه آورد أَنْفِقُوا را مطلق او
تو بخوان كه اكسبوا ثم انفقوا
همچنان چون شاه فرمود اصبروا
رغبتي بايد كز آن تابي تو رو
پس كُلُوا از بهر دام ِ شهوتست
بعد از آن لا تُسْرِفُوا زآن عفتست
چونك محمولٌ بهِ نبود لدَيه
نيست ممكن بودِ محمولٌ عليه
چونك رنج ِ صبر مر ترا
شرط نبود پس فرو نايد جزا
حبذا آن شرط و شادا آن جزا
آن جزاي دل نواز ِ جان فزا
عنوان:در بيان آنك ثواب عمل عاشق از حق هم حق است
عاشقان را شادماني و غم اوست
دست مُزد و اجرتِ خدمت هم اوست
غير معشوق ار تماشايي بود
عشق نبود هرزه سودايي بود
عشق آن شعله ست كو چون بر فروخت
هر چه جز معشوق باقي جمله سوخت
تيغ ِ لا در قتل ِ غير حق براند
در نگر زآن پس كه بعدِ لا چه ماند
ماند إِلا اللهُ باقي جمله رفت
شاد باش اي عشق ِ شركت سوز زفت
خود همو بود آخرين و اولين
شرك جز از ديده ي احول مبين
اي عجب حُسني بوَد جز عكس آن
نيست تن را جنبشي از غير جان
آن تني را كه بود در جان خلل
خوش نگردد که بگيري در عسل
اين كسي داند كه روزي زنده بود
از كفِ اين جان ِ جان جامي ربود
وآنك چشم او نديدست آن رخان
پيش او جانست اين تفِ دخان
چون نديد او عمَر عبدالعزيز
پيش او عادل بود حَجاج نيز
چون نديد او مار موسي را ثبات
در حبال سحر پندارد حيات
مرغ كو ناخورده است آب زلال
اندر آب شور دارد پرّ و بال
جز بضد ضد را همي نتوان شناخت
چون ببيند زخم بشناسد نواخت
لاجرم دنيا مقدّم آمدست
تا بداني قدر اقليم أَ لَسْتُ
چون از اينجا وارهي آنجا روي
در شكر خانه ي ابد شاكر شوي
گويي آنجا خاك را مي بيختم
زين جهان پاك مي بگريختم
اي دريغا پيش ازين بودي اجل
تا عذابم كم بُدي اندر وحل
عنوان:در تفسير قول رسول عليه السلام:
ما مات من مات الا و تمني ان يموت قبل ما مات ان كان برا ليكون الي وصول البر اعجل وان كان فاجرا ليقل فجوره
زين بفرمودست آن آگه رسول
كه هر آنك مُرد و كرد از تن نزول
نبود او را حسرت نَقلان و موت
ليك باشد حسرت تقصير و فوت
هر كه ميرد خود تمني باشدش
كه بُدي زين پيش نَقل مقصدش
گر بُود بَد تا بَدي كمتر بُدي
ور تقي تا خانه زوتر آمدي
گويد آن بَد بي خبر مي بوده ام
دم بدم من پرده مي افزوده ام
گر ازين زوتر مرا معبر بُدي
اين حجاب و پرده ام كمتر بُدي
از حريصي كم دران روي قنوع
وز تكبر كم دران چهره ي خشوع
همچنين از بُخل كم در روي ِ جود
وز بليسي چهره ي خوب سجود
بر مَكن آن پَرّ ِ خلد آراي را
بر مكن آن پَر ره پيماي را
چون شنيد آن پند در وي بنگريست
بعد از آن در نوحه آمد ميگريست
نوحه و گريه ي دراز و دردمند
هر كه آنجا بود در گريه ش فکند
وآنك ميپرسيد پَر كندن ز چيست
بي جوابي شد پشيمان ميگريست
كز فضولي من چرا پرسيدمش
او ز غم پُر بود شورانيدمش
مي چكيد از چشم تر بر خاك آب
اندر آن هر قطره مدرج صد جواب
گريه ي با صدق بر جانها زند
تا كه چرخ و عرش را گريان كند
عقل و دلها بي گماني عرشيند
در حجاب از نور عرشي ميزيند
عنوان:در بيان آنك عقل و روح در آب و گِل محبوس اند همچو هاروت و ماروت در چاه بابل
همچو هاروت و چو ماروت آن دو پاك
بسته اند اينجا بچاهِ سهمناك
عالم سفلي و شهواني درند
اندرين چه گشته اند از جُرم بند
سحر و ضد سحر را بي اختيار
زين دو آموزند نيكان و شرار
ليك اول پند ِبدهندش كه هين
سِحر را از ما مياموز و مچين
ما بيآموزيم اين سحر اي فلان
از براي ابتلا و امتحان
كامتحان را شرط باشد اختيار
اختياري نبودت بي اقتدار
ميلها همچون سگان ِ خفته اند
اندريشان خير و شر بنهفته اند
چونك قدرت نيست خفتند اين رده
همچو هيزم پاره ها و تن زده
تا كه مُرداري در آيد در ميان
نفخ ِ صور حرص كوبد بر سگان
چون در آنكو چه خري مُردار شد
صد سگِ خفته بدآن بيدار شد
حرصهاي رفته اندر كتم غيب
تاختن آورد و سر بر زد ز جيب
مو بموي هر سگي دندان شده
وز براي حيله دُم جنبان شده
نيم ِ زيرش حيله بالا آن غضب
چون ضعيف آتش كه يابد او حطب
شعله شعله ميرسد از لامكان
مي رود دود لهب تا آسمان
صد چنين سگ اندرين تن خفته اند
چون شكاري نيستِ شان بنهفته اند
يا چو بازانند ديده دوخته
در حجاب از عشق ِ صيدي سوخته
تا ُكله بردارد و بيند شكار
آنگهان سازد طواف كوهسار
شهوتِ رنجور ساكن مي بود
خاطر او سوي صحت مي رود
چون ببيند نان و سيب و خربزه
در مصاف آيد مزه و خوف بزه
گز بود صبار ديدن سودِ اوست
آن تهيج طبع ِ سُستش را نكوست
ور نباشد صبر پس ناديده به
تير دور اولي ز مَردِ بي زره
عنوان:جواب گفتن طاوس آن سايل را
چون ز گريه فارغ آمد گفت رو
كه تو رنگ و بوي را هستي گرو
آن نمي بيني كه هر سو صد بلا
سوي من آيد پي اين بالها
اي بسا صيادِ بي رحمت مُدام
بهر اين پَرها نهد هر سوم دام
چند تير انداز بهر ِ بالها
تير سوي من كِشد اندر هوا
چون ندارم زور و ضبطِ خويشتن
زين قضا و زين بلا و زين فتن
آن به آيد كه شوم زشت و كريه
تا بوم ايمن درين كهسار و تيه
اين سلاح ِ عُجب من شد اي فتا
عُجب آرد معجبانرا صد بلا
عنوان:بيان آنك هنرها و زيركيها و مال دنيا همچون پرهاي طاوس عدوّ جانست
پس هنر آمد هلاكت خام را
كز پي دانه نبيند دام را
اختيار آنرا نكو باشد كه او
مالك خود باشد اندر اتقوا
چون نباشد حفظ و تقوي زينهار
دور كن آلت بينداز اختيار
جلوه گاه و اختيارم آن پَرست
بر كنم پَر را كه در قصد سَرست
نيست انگارد پَر خود را صبور
تا پَرش در نفگند در شرّ و شور
پس زيانش نيست پَر گو بر مكن
گر رسد تيري بپيش آرد مجن
ليك بر من پَرّ زيبا دشمنيست
چونك از جلوه گري صبريم نيست
گر بُدي صبر و حفاظم راه بر
بر فزودي زاختيارم كرّ و فرّ
همچو طفلم يا چو مست اندر فتن
نيست لايق تيغ اندر دستِ من
گر مرا عقلي بُدي و منزجَر
تيغ اندر دستِ من بودي ظفر
عقل بايد نوردِه چون آفتاب
تا زند تيغي كه نبود جز صواب
چون ندارم عقل ِ تابان و صلاح
پس چرا در چاه نندازم سلاح
در چَه اندازم كنون تيغ و مجن
كين سلاح ِ خصم ِ من خواهد شدن
چون ندارم زور و ياري و سند
تيغم او بستاند و بر من زند
رغم اين نفس ِ و قبيحه خوي را
که نپوشد رو خراشم روي را
تا شود كم اين جمال و اين كمال
چون نماند رو كم افتم در وبال
چون باين نيت خراشم بزه نيست
كه بزخم اين روي را پوشيدنيست
گر دلم خوي ستيري داشتي
روي خوبم جز صفا نفراشتي
چون نديدم زور و فرهنگ و صلاح
خصم ديدم زود بشكستم سلاح
تا نگردد تيغ ِ من او را كمال
تا نگردد خنجرم بر من وبال
مي گريزم تا رگم جُنبان بود
كي فرار از خويشتن آسان بود
آنك از غيري بود او را فرار
چون ازو بُبريد گيرد او قرار
من كه خصمم هم منم اندر گريز
تا ابد كار من آمد خيز خيز
نه بهندست ايمن و ني در ختن
آنك خصم ِ اوست سايه ي خويشتن
عنوان:در صفت آن بي خودان كه از شرّ خود و هنر خود ايمن شده اند..
كي فاني اند در بقاي حق همچون ستارگان كه فاني اند روزدر آفتاب و فاني را خوفِ آفت و خطر نباشد
چون فناش از فقر پيرايه شود
او محمد وار بي سايه شود
فقر فخري را فنا پيرايه شد
چون زبانه ي شمع او بي سايه شد
شمع جمله شد زبانه پا و سر
سايه را نبود بگِرد او گذر
موم از خويش وز سايه در گريخت
در شعاع از بهر او كي شمع ريخت
گفت او بهر فنايت ريختم
گفت من هم در فنا بگريختم
اين شعاع فاني آمد مفترض
نه شعاع ِ شمع ِ فانيء عرض
شمع چون در نار شد كلي فنا
نه اثر بيني ز شمع و نه ضيا
هست اندر دفع ظلمت آشكار
آتشي صورت بمومي پايدار
بر خلاف موم شمع ِ جسم كآن
تا شود كم گردد افزون نور ِجان
اين شعاع باقي و آن فانيست
شمع ِ جان را شعله ي ربانيست
اين زبانه ي آتشي چون نور بود
سايه ي فاني شدن زو دور بود
ابر را سايه بيفتد بر زمين
ماه را سايه نباشد همنشين
بي خودي بي ابريست اي نيكخواه
باشي اندر بي خودي چون قرص ماه
باز چون ابري بيايد رانده
رفت نور از مه خيالي مانده
از حجابِ ابر نورش شد ضعيف
كم ز ماهِ نو شد آن بدر ِشريف
مه خيالي مينمايد ز ابر و گرد
بر تن ما را خيال انديش كرد
لطف مه بنگر كه اين هم لطف اوست
كه بگفت او ابرها ما را عدوست
مه فراغت دارد از ابر و غبار
بر فراز چرخ دارد مه مدار
ابر ما را شد عدو و خصم ِ جان
كه كند مه را ز چشم ِ ما نهان
حور را اين پرده زالي ميكند
بدر را كم از هلالي ميكند
ماه ما را در كنار عز نشاند
دشمن ما را عدوي خويش خواند
تاب ابر و آب او خود زين مَهست
هر كه مَه خواند ابر را بس گمرهست
نور مَه بر ابر چون منزل شدست
روي تاريكش ز مَه مبدل شدست
گر چه همرنگ مهست و دولتيست
اندر ابر آن نور مه عاريتيست
در قيامت مهر و مه معزول شد
چشم در اصل ِ ضيا مشغول شد
تا بداند ملك را از مُستعار
وين رباطِ فاني از دار القرار
دايه عاريه بود روزي سه چار
مادرا ما را تو گير اندر كنار
پَرّ من ابرست و پرده ست و كثيف
ز انعكاس لطفِ حق شد او لطيف
بر كنم پَر را و حسنش را ز راه
تا ببينم حُسن مه را هم ز ماه
من نخواهم دايه مادر خوشترست
موسي ام من دايه ي من مادرست
من نخواهم لطفِ حق از واسطه
كه هلاك خلق شد اين رابطه
يا مگر ابري شود فاني راه
تا نگردد او حجاب روي ماه
صورتش بنمايد او در وصف لا
همچو جسم انبيا و اوليا
آنچنان ابري نباشد پرده بند
پرده در باشد بمعني سودمند
آنچنانک اندر صباح ِ روشني
قطره مي باريد و بالا ابر ني
معجزه ي پيغمبري بود آن سقا
گشته ابر از محو هم رنگ سما
تن بود اما تني گم گشته زو
گشته مبدل رفته از وي رنگ و بو
پَرّ پي غيرست و سَر از بهر من
خانه ي سمع و بصر استون ِ تن
جان فدا كردن براي صيد ِ غير
كفر مطلق دان و نوميدي ز خير
هين مشو چون قند پيش طوطيان
بلك زهري شو شو ايمن از زيان
يا براي شاد باشي در خطاب
خويش چون مُردار كن پيش كلاب
پس خِضر كشتي براي اين شكست
تا كه آن كشتي ز غاصب باز رست
فقر فخري بهر آن آمد سني
تا ز طماعان گريزم در غني
گنجها را در خرابي ز آن نهند
تا ز حرص ِ اهل عمران وارهند
پَر نداني كند رو خلوت گزين
تا نگردي جمله خرج آن و اين
عنوان:در بيان آنك ما سوي اللَّه هر چيز آكل و مأكولست
همچون آن مرغي كي قصدِ صيدِ ملخ مي كرد و بصيد ملخ مشغول مي بودو غافل بود از باز گرسنه كي از پس قفاي او قصد صيد او داشت اكنون اي آدمي صياد آكل از صياد و آكل خود ايمن مباشاگر چه نمي بينيش بنظر چشم بنظر دليل ِ عبرتش مي بين تا چشم سرباز شدن
مرغكي اندر شكار كرم بود
گربه فرصت يافت او را در ربود
آكل و مأكول بود و بيخبر
در شكار خود ز صيادِي دگر
دزد گر چه در شكار كاله ايست
شحنه با خصمانش در دنباله ايست
عقل او مشغول ِ رخت و قفل ِ و در
غافل از شحنه ست و از آه ِ سحر
او چُنان غرقست در سوداي خود
غافل است از طالب و جوياي خود
گر حشيش آبِ زلالي ميخورد
معده ي حيوانش در پي ميچرد
آكل و مأكول آمد آن گياه
همچنين هر هستيي غير اله
و هو يطعمكم و لايطعم چو اوست
نيست حق مأكول و آكل لحم و پوست
آكل و مأكول كي ايمن بود
ز آكلي كاندر كمين ساكن بود
امن ِ مأكولان جذوب ماتمست
رو بدآن درگاه كو لايطعم است
هر خيالي را خيالي ميخورد
فكر آن فكر دگر را ميچرد
تو نتاني كز خيالي وارهي
يا بخسپي تا از آن بيرون جهي
فكر زنبورست و آن خوابِ تو آب
چون شوي بيدار باز آيد ذباب
چند زنبور ِ خيالي در پَرَد
ميكشد اين سو و آن سو ميبرد
كمترين ِ آكلانست اين خيال
و آن دگرها را شناسد ذوالجلال
هين گريز از جوق آكال غليظ
سوي او كه گفت ما ايمت حفيظ
يا بسوي آنك او اين حفظ يافت
گر نتاني سوي آن حافظ شتافت
دست را مسپار جز در دستِ پير
حق شدست آن دستِ او را دستگير
پير عقلت كودكي خو كرده است
از جوار ِ نفس كاندر پرده است
عقل ِ كامل را قرين كن با خِرَد
تا كه باز آيد خِرَد ز آن خوي بَد
چونك دست خود بدست او نهي
پس ز دست آكلان بيرون جهي
دست تو از اهل آن بيعت شود
كه يدُ الله فَوْقَ أَيدِيهِمْ بود
چون بدادي دستِ خود در دستِ پير
پير حكمت كه عليمست و خطير
كو نبي وقتِ خويش است اي مريد
تا ازو نور ِ نبي آيد پديد
در حُديبيه شدي حاضر بدين
و آن صحابه ي بيعتي را هم قرين
پس ز دَه يار ِ مُبشر آمدي
همچو زرّ دَه دَهي خالص شدي
تا معيت راست آيد زآنك مَرد
با كسي جفت است كو را دوست كرد
اين جهان و آن جهان با او بود
وين حديثِ احمدِ خوش خو بود
گفت المرء مع محبوبه
لا يفك القلب من مطلوبه
هر كجا دامست و دانه كم نشين
رو زبون گيرا زبون گيران ببين
اي زبون گير ِ زبانان اين بدان
دست هم بالاي دستست اي جوان
تو زبوني و زبون گير اي عجب
هم تو صيد و صيد گير اندر طلب
بَينَ أيدي خلفهم سدا مباش
كه نبيني خصم را وآن خصم فاش
حرص صيادي ز صيدي مُغفل است
دلبريي مي کند او بي دلست
تو كم از مرغي مباش اندر نشيد
بَينَ أيدي خلف عصفوري بديد
چون بنزد دانه آيد پيش و پس
چند گرداند سر و رو آن نفس
كاي عجب پيش و پَسَم صياد هست
تا كِشم از بيم او زين لقمه دست
تو ببين پس قصه ي فجار را
پيش بنگر مرگِ يار و جار را
کي هلاكت دادشان بي آلتي
او قرين تست در هر حالتي
حق شكنجه كرد و گرز و دست نيست
پس بدان بيدست حق داور کنيست
آنك ميگفتي اگر حق هست كو
در شكنجه او مُقر ميشد كه هو
وآنک ميگفت اين بعيدست و عجب
اشگ ميراند و همي گفت اي قريب
چون فرار از دام واجب ديده است
دام ِ تو خود بر پَرَت چفسيده است
بر َكنم من بيخ اين منحوس دام
از پي كامي نباشم تلخ كام
در خور ِ عقل تو گفتم اين جواب
فهم كن وز جستجو رو بر متاب
بُگسل اين حبلي كه حرص است و حسد
ياد كن في جيدها حبلٌ مَسد
عنوان:سبب كشتن خليل زاغ را كي آن اشارات بقمع كدام صفت بود از صفات مذمومه ي مُهلكه در مريد
اين سخن را نيست پايان و فراغ
اي خليل حق چرا كشتي تو زاغ
بهر فرمان حكمتِ فرمان چه بود
اندكي ز اسرار آن بايد نمود
كاغ كاغ و نعره ي زاغ سياه
دايما باشد بدنيا عمر خواه
همچو ابليس از خداي پاكِ فرد
تا قيامت عمر ِ تن درخواست كرد
گفت انظرني الي يوم الجزا
كاشكي گفتي كه تبنا ربنا
عمر بي توبه همه جان کندست
مرگ حاضر غايب از حق بودنست
عمر و مرگ اين هر دو با حق خوش بود
بي خدا آبِ حيات آتش بود
اين هم از تأثير لعنت بود كو
در چنان حضرت همي شد عمر جو
از خدا غير خدا را خواستن
ظن ِ افزونيست و كلي كاستن
خاصه عمري غرق در بيگانگي
در حضور شير روبه شانگي
عمر بيشم ده كه تا پس تر روم
مُهلم افزون کن كه تا كمتر شوم
تا كه لعنت را نشانه او بود
بَد كسي باشد كه لعنت جو بود
عمر ِخوش در قرب جان پروردنست
عمر ِ زاغ از بهر سرگين خوردنست
عمر بيشم ده كه تا گه ميخورم
دايم اينم ده كه بس بَد گوهرم
گر نه گه خوارست آن گنده دهان
گويدي كز خوي زاغم وارهان
عنوان:مناجات
اي مُبدل كرده خاكي را بزر
خاك ديگر را بکرده بوالبشر
كار ِ تو تبديل اعيان و عطا
كار من سهوست و نسيان و خطا
سهو و نسيان را مُبدل كن بعلم
من همه خلمم مرا کن صبر و حِلم
اي كه خاكِ شوره را تو نان كني
وي كه نان مرده را تو جان كني
اي كه جان ِخيره را رهبر كني
وي كه بي ره را تو پيغمبر كني
ميكني جزو زمين را آسمان
ميفزايي در زمين از اختران
هر كه سازد زين جهان آبِ حيات
زوترَش از ديگران آيد مَمات
ديده ي دل كو بگردون بنگريست
ديد كاينجا هر دمي مينا گريست
قلب اعيانست و اكسير محيط
ائتلاف خرقه ي تن بي مخيط
تو از آن روزي كه در هست آمدي
آتشي يا باد يا خاكي بُدي
گر بر آن حالت تو را بودي بقا
كي رسيدي مر ترا اين ارتقا
از مُبدّل هستي اول نماند
هستيي بهتر بجاي آن نشاند
همچنين تا صد هزاران هستها
بعد يكديگر دوم به ز ابتدا
آن مُبدل بين وسايطرا بمان
كز وسايط دور گردي ز اصل ِ آن
واسطه هر جا فزون شد وصل جَست
واسطه كم ذوق ِ وصل افزون ترست
از سبب داني شود كم حيرتت
حيرت تو ره دهد در حضرتت
اين بقاها از فناها يافتي
از فنا اش رو چرا بر تافتي
ز آن فناها چه زبان بودت كه تا
بر بقا چفسيده اي اي نافقا
چون دوم از اولينت بهترست
پس فنا جو و مبدل را پَرَست
صد هزاران حشر ديدي اي عنود
تاكنون هر لحظه از بدو وجود
از جمادي بيخبر سوي نما
و ز نما سوي حيات و ابتلا
باز سوي عقل و تمييزاتِ خَوش
باز سوي خارج اين پنج و شش
تا لب بحر اين نشان ِ پايهاست
پس نشان ِ پا درون بحر لاست
زآنک منزلهاي خشكي ز احتياط
هست دهها و وطنها و رباط
باز منزلهاي دريا در وقوف
وقت موج و حبس بي عرصه و سقوف
نيست پيدا آن مراحل را سنام
نه نشانست آن منازل را نه نام
هست صد چندان ميان منزلين
آن طرف که از نما تا روح عين
در فناها اين بقا را ديده اي
بر بقاي جسم چون چفسيده اي
هين بده اي زاغ اين جان باز باش
پيش ِ تبديل ِ خدا جان باز باش
تازه مي گير و كهن را مي سپار
كه هر امسالت فزونست از سه پار
ور نباشي نخل وار ايثار كن
كهنه بر كهنه نِه و انبار كن
كهنه و گنديده و پوسيده را
تحفه ميبَر بهر هر ناديده را
آنك نو ديد او خريدار تو نيست
صيدِ حقست او گرفتار تو نيست
هر كجا باشند جوق ِمرغ كور
بر تو جمع آيند اي سيلابِ شور
تا فزايد كوري از شورابها
زآنك آب شور افزايد عمي
اهل دنيا ز آن سبب اعمي دلند
شاربِ شورابه ي آب و گِلند
شور مي ده كور مي خرد در جهان
چون نداري آبِ حيوان در نهان
با چنين حالت بقا خواهي و ياد
همچو رنگي در سيه رويي تو شاد
در سياهي زنگ از آن آسوده است
كو ز زاد و اصل زنگي بوده است
آنك روزي شاهد خوش رو بوَد
گر سيه گردد تدارك جو بوَد
مرغ ِپرّنده چو ماند در زمين
باشد اندر غصه و درد و حنين
مرغ ِخانه بر زمين خوش مي رود
دانه چين و شاد و شاطر مي دوَد
زآنك او از اصل بي پرواز بود
و آن دگر پرّنده و پرواز بود
عنوان:قال النبي عليه السلام ارحموا ثلاثا ًعزيز قوم ذل و غني قوم افتقر و عالما يلعب به الجهال
گفت پيغمبر كه رحم آريد بر
حال من كانَ غنيا فافتقر
والذي كانَ عزيزا فاحتقر
او صفيا عالما بين المضر
گفت پيغمبرکه با اين سه گروه
رحم آريد ار ز سنگيد و ز كوه
آنك او بعد از رئيسي خوار شد
و آن توانگر هم که بي دينار شد
و آن سوم آن عالمي كاندر جهان
مبتلي گردد ميان ِ ابلهان
زآنك از عزت بخواري آمدن
همچو قطع عضو باشد از بدن
عضو گردد مُرده كز تن وا بُريد
نو بُريده جنبد اما ني مديد
هر كه از جام أَلست او خورد پار
هستش امسال آفتِ رنج و خمار
وآنك چون سگ ز اصل كهداني بود
كي مرو را حرص ِ سلطاني بود
توبه او جويد كه كردست او گناه
آه او گويد كه گم كردست راه
عنوان:قصه ي محبوس شدن آن آهو بچه در آخور خران
و طعنه ي آن خران بر آن غريب گاه بجنگ و گاه بتسخر و مبتلي گشتن اوبكاه خشك كه غذاي او نيست و اين صفتِ بنده ي خاص خداست ميان اهل دنيا و اهل هوا و شهوت كه الاسلام بدا غريبا وسيعود غريبا فطوبي للغرباء، صدق رسول الله
آهوي را كرد صيادي شكار
اندر آخر كردش آن بي زينهار
آخُري را پُر زگاوان و خران
حبس آهو كرد چون استمگران
آهو از وحشت بهر سو ميگريخت
او بپيش آن خران شب كاه ريخت
از مجاعت و اشتها هر گاو و خر
كاه را ميخورد خوشتر از شكر
گاه آهو مي رميد از سو بسو
گه ز دو دو گردِ كه ميتافت رو
هر كرا با ضدّ ِ خود بگذاشتند
آن عقوبت را چو مرگ انگاشتند
تا سليمان گفت کآن هُدهُد اگر
عجز را عذري نگويد معتبر
بُكشمش يا خود دهم او را عذاب
يك عذابِ سختِ بيرون از حساب
هان كدامست آن عذاب اي معتمد
در قفص بودن بغير جنس ِ خَود
زين بدن اندر عذابي اي بشر
مرغ ِ روحت بسته با جنسي دگر
روح بازست و طبايع زاغها
دارد از زاغان ِو چغدان داغها
او بمانده در ميانشان زار زار
همچو بوبكري بشهر سبزوار
عنوان:حكايت محمد خوارزمشاه كي شهر سبزوار کي همه رافضي باشند بجنگ بگرفت امان جان خواستند
گفت آنکه امان دهم كه ازاين شهر پيش من بهديه ابوبكر نامي بيآوريد
شد محمد الب الغ خوارزمشاه
در قتال ِ سبزوار پر پناه
تنگشان آورد لشكرهاي او
اسپهش افتاد در قتل ِ عدو
سجده آوردند پيشش كالامان
حلقه مان در گوش كن وابخش جان
هر خراج وصلتي كه بايدت
آن ز ما هر موسمي افزايدت
جان ِما آن ِ تو است اي شير خو
پيش ما چندي امانت باش گو
گفت نرهانيد از من جان ِخويش
تا نياريدم ابوبكري بپيش
تا مرا بوبكر نام از شهرتان
هديه نآريد اي رميده امتان
بدروم تان همچو كِشت ايقوم ِ دون
نه خراج اِستانم و نه هم فسون
بس جوال ِ زر كشيدندش براه
كز چُنين شهري ابوبكري مخواه
كي بود بوبكر اندر سبزوار
يا كلوخ ِخشك اندر جويبار
رو بتابيد از زر و گفت اي مغان
تا نياريدم ابوبكر ارمغان
هيچ سودي نيست كودك نيستم
تا بزرّ و سيم حيران بيستم
تا نيآري سجده نرهي اي زبون
گر بپيمايي تو مسجد را بكون
منهيان انگيختند از چپّ و راست
كاندرين ويرانه بوبكري كجاست
بعد سه روز و سه شب كه اشتافتند
يك ابوبكري نزاري يافتند
ره گذر بود و بمانده از مرض
در يكي گوشه ي خرابي پُرحرض
خفته بود او در يكي كنجي خراب
چون بديدندش بگفتندش شتاب
خيز که سلطان ترا طالب شدست
كز تو خواهد شهر ما از قتل رَست
گفت اگر پايم بُدي يا مقدمي
خود براه خود بمقصد رفتمي
اندرين دشمن كده كي ماندمي
سوي شهر ِدوستان مي راندمي
تخته ي مرده كشان بفراشتند
وآن ابوبكر مرا برداشتند
سوي خوارزمشاه حمالان کشان
مي كشيدندش كه تا بيند نشان
سبزوارست اين جهان و مردِ حق
اندرين جا ضايعست و ممتحق
هست خوارمشاه يزدان جليل
دل همي خواهد از اين قوم رذيل
گفت لاينظر الي تصويركم
فابتغوا ذا القلب في تدبيركم
من ز صاحب دل كنم در تو نظر
ني بنقش ِ سجده و ايثار ِ زر
تو دل خود را چو دل پنداشتي
جست و جوي اهل ِدل بگذاشتي
دل كه گر هفصد چو اين هفت آسمان
اندرو آيد شود ياوه و نهان
اين چُنين دل ريزها را دل مگو
سبزوار اندر ابوبكري مجو
صاحبِ دل آينه ي شش رو بود
حق ازو در شش جهت ناظر شود
هر كه اندر شش جهت دارد مَقر
نکندش بي واسطه ي او حق نظر
گر كند ردّ از براي او كند
ور قبول آرد همو باشد سند
بي ازو ندهد کسي را حق نوال
شمه اي گفتم از صاحبِ وصال
موهبت را بر كف دستش نهد
وز كفش آن را بمرحومان دهد
با كفش درياي كلّ را اتصال
هست بيچون و چگونه بر كمال
اتصالي كه نگنجد در كلام
گفتنش تكليف باشد والسلام
صد جوال ِزر بياري اي غني
حق بگويد دل بيار اي منحني
گر ز تو راضيست دل من راضي ام
ور ز تو مُعرض بود اعراضيم
ننگرم در تو در آن دل بنگرم
تحفه آن را آر اي جان بر درم
با تو او چونست هستم من چُنان
زير پاي مادران باشد جَنان
مادر و بابا و اصل ِخلق اوست
ايخنك آنكس كه داند دل ز پوست
تو بگويي نك دل آوردم بتو
گويدت پرست از اين دلها قتو
آندلي آور كه قطبِ عالم اوست
جان ِ جان ِ جان ِ جان ِ آدم اوست
از براي آن دل پُر نور و ِبر
هست آن سلطان ِ دلها منتظر
تو بگردي روزها در سبزوار
آنچنان دل را نيابي ز اعتبار
پس دل ِ پژمرده ي پوسيده جان
بر سر تخته نهي آنسو كشان
كه دل آوردم ترا اي شهريار
به ازين دل نبود اندر سبزوار
گويدت اين گورخانه ست جري
كه دل مُرده بدينجا آوري
رو بيآور آن دلي كو شاه خوست
كه امان ِ سبزوار كون ازوست
گويي آندل زين جهان پنهان بود
زآنك ظلمت با ضيا ضدّان بود
دشمني آن دل از روز أَلَست
سبزوار طبع را ميراثي است
زآنك او بازست و دنيا شهر ِزاغ
ديدن ناجنس بر ناجنس داغ
ور كند نرمي نفاقي مي كند
ز استمالت ارتفاقي مي كند
مي کند آري نه از بهر نياز
تا كه ناصح كم كند نصح ِ دراز
زآنك اين زاغ ِ خس ِ مردار جو
صد هزاران مكر دار تو بتو
گر پذيرند آن نفاقش را رهيد
شد نفاقش عين ِ صدق ِ مستفيد
زآنك آن صاحب دل ِ با كرّ و فر
هست در بازار ِ ما معيوب خر
صاحبِ دل جو اگر بي جان نه اي
جنس ِ دل شو گر ضدِ سلطان نه اي
آنك زَرق او خوش آيد مر ترا
آن ولي تست نه خاص ِ خدا
هر كه او بر خو و بر طبع تو زيست
پيش طبع ِ تو ولي است و نبيست
رو هوا بگذار تا بويت خدا
و آن مشام خوش عبر جويت شود
از هوا راني دماغت فاسدست
مشك و عنبر پيش ِ مغزت كاسدست
حدّ ندارد اين سخن و آهوي ما
مي گريزد اندر آخر جابجا
عنوان:بقيه ي قصه ي آهو و آخر خران
روزها آن آهوي خوش نافِ نر
در شكنجه بود در اصطبل ِ خر
مضطرب در نزع چون ماهي ز خشك
در يكي حقه معذب پشك و مُشك
يك خرش گفتي كه ها اين بوالوحوش
طبع ِ شاهان دارد و ميران خموش
و آن دگر تسخر زدي كز جزر و مَد
گوهر آوردست كي ارزان دهد
و آن خري گفتي كه با اين نازكي
بر سرير شاه شو کو متكي
آنخري شد تخمه وز خوردن بماند
پس برسم دعوت آهو را بخواند
سر چنين كرد او كه نه رو اي فلان
اشتهاام نيست هستم ناتوان
گفت مي دانم كه نازي مي كني
يا ز ناموس احترازي مي كني
گفت او با خود که آن طعمه ي توست
كه از آن اجزاي تو زنده و نوست
من اليفِ مرغزاري بوده ام
در زلال ِ و روضها آسوده ام
گر قضا انداخت ما را در عذاب
كي رود آن خو و طبع مستطاب
گر گدا گشتم گدا رو كي شوم
ور لباسم كهنه گردد من نوم
سنبل و لاله و سپرغم نيز هم
با هزاران ناز و نفرت خورده ام
گفت آري لاف ميزن لاف لاف
در غريبي بس توان گفتن گزاف
گفت نافم خود گواهي ميدهد
مِنتي بر عود و عنبر مي نهد
ليك آنرا كي شنود صاحب مشام
بر خر ِسرگين پرَست آن شد حرام
خر کميز خر ببويد بر طريق
مُشك چون عرضه كنم با اين فريق
بهر اين گفت آن نبي مستجيب
رمز الاسلام في الدنيا غريب
زآنك خويشانش هم از وي ميرَمَند
گر چه با ذاتش ملايك همدمند
صورتش را جنس مي بينند انام
ليك از وي مي نيايد آن مَشام
همچو شيري در ميان ِ نقش ِ گاو
دور مي بينش ولي او را مكاو
ور بكاوي تركِ گاو ِ تن بگو
كه بدرّد گاو را آن شير خو
طبع ِ گاوي از سرت بيرون كند
خوي حيواني ز حيوان بَركند
گاو باشي شير گردي نزد او
گر تو با گاوي خوشي شيري مجو
عنوان:تفسير إِنِّي أَري سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ
آن گاوان لاغر را خدا بصفت شيران گرسنه آفريده بود تا آن هفت گاوفربه را باشتها ميخوردند اگر چه آن خيالات صور گاوان در آينه ي خواب بنمودند تو معني نگر
آن عزيز مصر ميديدي بخواب
چونك چشم غيب را شد فتح باب
هفت گاو ِ فربهِ بس پروري
خوردشان آن هفت گاو لاغري
در درون شيران بُدند آن لاغران
ورنه گاوانرا نبودندي خوران
پس بشر آمد بصورت مردِ كار
ليك در وي شير پنهان مرد خوار
مرد را خوش واخورد فردش كند
صاف گردد دُردش ار دردش كند
زآن يكي دردي او ز جمله ي دردها
وارهد پا بر نهد او برسها
چند گويي همچو زاغ پر نحوس
اي خليل از بهر چه كشتي خروس
گفت فرمان حکمت فرمان بگو
تا مسبح گردم آن را مو بمو
عنوان:بيان آنك كشتن خليل خروس را اشارت بقمع و قهر كدام صفت بود از صفات مذمومات مهلكات در باطن مُريد
شهوتي است او و بس شهوت پرَست
ز آن شرابِ زهرناكِ ژاژ مست
گر نه بهر نسل بودي اي وصي
آدم از ننگش بكردي خود خصي
گفت ابليس لعين دادار را
دام ِ زفتي خواهم اين اشكار را
زر و سيم و گله اي اسبش نمود
كه بدين تاني خلايق را ربود
گفت شاباش و ترش آويخت لنج
شد ترنجيده و ترش همچون ترنج
پس زر و گوهر ز معدنهاي خَوش
كرد آن پس مانده را حق پيش كش
گير اين دام ِ دگر را اي لعين
گفت زين افزون ده اي نعم المعين
چرب و شيرين و شرابات ثمين
دادش و بس جامه ي ابريشمين
گفت يا رب بيش از اين خواهم مدد
تا ببندمشان بحبل ِ من مَسَد
تا كه مستانت كه نرّ و پُر دلند
مردوار آن بندها را بُسکلند
تا بدين دام و رسنهاي هوا
مردِ تو گردد ز نامردان جدا
دام ديگر خواهم اي سلطان ِ تخت
دام ِ مرد انداز ِو حيلت ساز ِ سخت
خمر و چنگ آورد در پيش او نهاد
نيم خنده زد بدان شد نيم شاد
سوي اضلال ِ ازل پيغام كرد
كه بر آر از قعر ِ بحر ِ فتنه گرد
ني يكي از بندگانت موسي است
برده ها در بحر او از گرد بست
آب از هر سو عنان را وا كشيد
از تک دريا غباري بر جهيد
چونك خوبيء زنان فا او نمود
كه ز عقل و صبر ِ مردان مي فزود
پس زد انگشتك برقص اندر فتاد
كه بده زوتر رسيدم در مراد
چون بديد آن چشمهاي پُر خمار
كه كند عقل و خرد را بي قرار
و آن صفاي عارض آن دلبران
كه بسوزد چون سپند اين دل بر آن
رو و خال و ابرو و لب چون عقيق
گوييا حق تافت از پرده ي رقيق
ديد او آن غنج و برجست سبک
چون تجليء حق از پرده ي تنک
عنوان:تفسير خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْويم ثم رددناه اسفل سافلين و تفسير و مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ
آدم حسن و ملک ساجد شده
همچو آدم باز معزول آمده
گفت آوَه بعد هستي نيستي
گفت جرمت اين که افزون زيستي
جبرئيلش مي كشاند مو كِشان
كه برو زين خلد و از جوق ِخوشان
گفت بعد از عز اين اذلال چيست
گفت آن دادست و اينت داوريست
جبرئيلا سجده مي كردي بجان
چون كنون ميرانيم تو از جنان
حله مي پرّد ز من در امتحان
همچو برگ از نخل در فصل ِ خزان
آن رخي كه تاب او بُد ماه وار
شد بپيري همچو پشتِ سوسمار
و آن سر و فرق گش شعشع شده
وقتِ پيري ناخوش و اصلع شده
و آن قد صف درّ نازان چون سنان
گشته در پيري دو تا همچون كمان
رنگ لاله گشته رنگ زعفران
زور شيرش گشته چون زهره ي زنان
آنك مردي در بغل كردي بفن
مي بگيرندش بغل وقتِ شدن
اين خود آثار غم و پژمردگيست
هر يكي زينها رسول مردگيست
عنوان:تفسير اسفل سافلين إِلا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيرُ مَمْنُونٍ
ليك گر باشد طبيبش نور حق
نيست از پيري و تب نقصان و دق
سستي او هست چون سستي مست
كاندر آن سستيش رشك رستمست
گر بميرد استخوانش غرق ذوق
ذره ذره اش در شعاع ِ نور ِ شوق
وآنك آنش نيست باغ ِ بي ثمر
كه خزانش مي كند زير و زبر
ُگل نماند خارها ماند سياه
زرد و بي مغز آمده چون تل ّ كاه
تا چه زلت كرد آن باغ اي خدا
كه ازو اين حلـّه ها گردد جدا
خويشتن را ديد و ديدِ خويشتن
زهر قتالست هين اي ممتحن
شاهدي كز عشق او عالم گريست
عالمش مي راند از خود جرم چيست
جرم آنك زيور عاريه بست
كرد دعوي كين حُلل ملك منست
واستانيم آن كه تا داند يقين
خرمن آن ماست خوبان دانه چين
تا بداند كان حُلل عاريه بود
پرتوي بود آن ز خورشيد وجود
آن جمال و قدرت و فضل و هنر
ز آفتابِ حُسن كرد اين سو سفر
باز ميگردند چون استارها
نور آن خورشيد زين ديوارها
پرتو خورشيد شد واجايگاه
ماند هر ديوار تاريك و سياه
آنك كرد او در رُخ خوبانت دنگ
نور ِخورشيدست از شيشه ي سه رنگ
شيشه هاي رنگ رنگ آن نور را
مي نمايند اين چنين رنگين بما
چون نماند شيشهاي رنگ رنگ
نور ِ بي رنگت كند آنگاه دنگ
خوي كن بي شيشه ديدن نور را
تا چو شيشه بشكند نبود عمي
قانعي با دانش ِ آموخته
در چراغ ِ غير چشم افروخته
او چراغ خويش بربايد كه تا
تو بداني مستعيري ني فتا
گر تو كردي شكر و سعي مجتهَد
غم مخور كه صد چنان بازت دهد
ور نكردي شكر اكنون خون گِري
كه شدست آن حسن از كافر بري
أمة الكفران أَضَلَّ أعمالهم
أمة الايمان أَصْلَحَ بالهم
گم شد از بي شكر خوبي و هنر
كه دگر هرگز نبيند ز آن اثر
خويشي و بي خويشي و شكر و وداد
رفت زآن سان كه نياردشان بياد
كه أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ اي كافران
جستن كامست از هر كامران
جز ز اهل شكر و اصحابِ وفا
كه مر ايشان راست دولت در قفا
دولت رفته كجا قوّت دهد
دولت آينده خاصيت دهد
قرض ده زين دولت اندر اقرضوا
تا كه صد دولت ببيني پيش ِ رو
اندكي زين شرب كم كن بهر خويش
تا كه حوض كوثري يابي بپيش
جرعه بر خاكِ وفا آنكس كه ريخت
كي تواند صيدِ دولت زو گريخت
خوش كند دلشان كه أَصْلَحَ بالهم
ردّ من بعد التوي انزالهم
اي اجل وي ترك غارت ساز ده
هر چه بُردي زين شكوران بازده
وا دهد ايشان نبپذيرند آن
زآنك منعم گشته اند از رختِ جان
صوفييم و حرقها انداختيم
باز نستانيم چون درباختيم
ما عوض ديديم آنگه چون عوض
رفت از ما حاجت و حرص و غرض
ز آبِ شور و مُهلكي بيرون شديم
بر رحيق و چشمه ي كوثر زديم
آنچ كردي اي جهان با ديگران
بي وفايي و فن و ناز ِگران
بر سرت ريزيم ما بهر جزا
كه شهيديم آمده اندر غزا
تا بداني كه خداي پاك را
بندگان هستند پر حمله و مري
سبلتِ تزوير دنيا بر كنند
خيمه را بر باروي نصرت زنند
اين شهيدان باز نو غازي شدند
وين اسيران باز بر نصرت زنند
سر برآوردند باز از نيستي
كه ببين ما را گر اكمه نيستي
تا بداني در عدم خورشيدهاست
و آنچ اينجا آفتاب آنجا سهاست
در عدم هستي برادر چون بود
ضد اندر ضد چون مكنون بود
يخْرِجُ الْحَي مِنَ الْمَيتِ بدان
كه عدم آمد اميدِ عابدان
مردِ كارنده كه انبارش تهيست
شاد و خوش نه بر اميدِ نيستيست
كه برويد آن ز سوي نيستي
فهم كن گر واقف معنيستي
دم بدم از نيستي تو منتظر
كه بيابي فهم و ذوق آرام و بر
نيست دستوري گشاد اين راز را
ورنه بغدادي كنم ابخاز را
پس خزانه ي صنع حق باشد عدم
كه بر آرد زو عطاها دم بدم
مبدع آمد حق و مبدع آن بود
كه بر آرد فرع بي اصل و سند
عنوان:مثال عالم هست نيست نما و عالم نيست هست نما
نيست را بنمود هست و محتشم
هست را بنمود بر شكل عَدَم
بحر را پوشيد و كف كرد آشكار
باد را پوشيد و بنمودت غبار
چون مناره ي خاك پيچان در هوا
خاك از خود چون برآيد بر علا
خاك را بيني به بالا اي عليل
باد را ني جز بتعريف دليل
كف همي بيني روانه هر طرف
كفّ بي دريا ندارد منصرف
كف بحس بيني و دريا از دليل
فكر پنهان آشكار قال و قيل
نفي را اثبات مي پنداشتيم
ديده ي معدوم بيني داشتيم
ديده ي كاندر نعاسي شد پديد
كي تواند جز خيال و نيست ديد
لاجرم سر گشته گشتيم از ضلال
چون حقيقت شد نهان پيدا خيال
اين عدم را چون نشاند اندر نظر
چون نهان كرد آن حقيقت از بَصَر
آفرين اي اوستادِ سحر باف
كه نمودي معرضانرا دُرد صاف
ساحران مهتاب پيمايند زود
پيش بازرگان و زر گيرند سود
سيم برُبايند زين گون پيچ پيچ
سيم از كف رفته و كرباس هيچ
اين جهان جادوست ما آن تاجريم
كه ازو مهتابِ پيموده خريم
گز كند كرباس پانصد گز شتاب
ساحرانه او ز نور ِ ماهتاب
چون ستد او سيم عمرت اي رهي
سيم شد كرباس ني كيسه تهي
قل اعوذت خواند بايد كاي احد
هين ز نفاثات افغان وز عقد
مي دمند اندر گره آن ساحرات
الغياث المستغاث از بُرد و مات
ليك بر خوان از زبان ِ فعل نيز
كه زبان قول سُستست اي عزيز
در زمانه مر ترا سه همرهند
ز آن يكي وافي و اين دو غدرمند
آن يكي ياران و ديگر رخت و مال
و آن سوم وافيست آن حسن الفعال
مال نآيد با تو بيرون از قصور
يار آيد ليك آيد تا بگور
چون ترا روز اجل آيد بپيش
يار گويد از زبان ِ حال ِ خويش
تا بدينجا بيش همره نيستم
بر سر گورت زماني بيستم
فعل ِ تو وافيست زو كن ملتحَد
كه درآيد با تو در قعر ِ َلحَد
عنوان:در تفسير قول مصطفي عليه السلام لابد من قرين يدفن معك و هو حي و تدفن و معه
و أنت ميت ان كان كريما اكرمك و انكان لئيما اسلمك و ذلك القرين عملك فاصلحه ما استطعت صدق رسول اللَّه
پس پيمبر گفت بهر اين طريق
با وفاتر از عمل نبود رفيق
گر بود نيكو ابد يارت شود
ور بود بَد در لحد مارت شود
اين عمل وين كسب در راه سِداد
كي توان كرد اي پدر بي اوستاد
دون ترين كسبي كه در عالم رود
هيچ بي ارشادِ استادي بود
اولش علمست آن گاهي عمل
تا دهد بر بعد مهلت تا اجل
استعينوا في الحرف يا ذا النهي
من كريم ٍ صالح ِ من أهلها
اطلب الدرّ اخي وسط الصدف
وَ اطلب الفنّ من ارباب الحرَف
ان رأيتم ناصحين انصفوا
بادروا التعليم لا تستنكفوا
در دباغي گر خلق پوشيد مَرد
خواجگي خواجه را آن كم نكرد
وقت دم آهنگر ار پوشيد دلق
احتشام او نشد كم پيش خلق
پس لباس كبر بيرون كن ز تن
ملبس ِ ذل پوش در آموختن
علم آموزي طريقش قولي است
حرفت اندوزي طريقش فعلي است
فقرخواهي آن بصحبت قايمست
ني زبانت كار ميآيد نه دست
دانش ِ آن را ستاند جان ز جان
نه ز راه دفتر و نه از زبان
در دل سالك اگر هست آن رموز
رمز داني نيست سالک را هنوز
تا دلش را شرح آن سازد ضيا
پس أَلَمْ نَشْرَحْ بفرمايد خدا
كه درون سينه شرحت داده ايم
شرح اندر سينه ات بنهاده ايم
تو هنوز از خارج آن را طالبي
محلبي از ديگران چون حالبي
چشمه ي شيرست در تو بي كنار
تو چرا مي شير جوئي از تغار
منفذي داري ببحر اي آب گير
ننگ دار از آب جُستن از غدير
كه أَلَمْ نَشْرَحْ نه شرحت هست باز
چون شدي تو شرح جو و كديه ساز
در نگر در شرح ِ دل در اندرون
تا نيايد طعنه ي لا يبصرون
عنوان:تفسير وَ هُوَ مَعَكُمْ
يك سبد پُر نان ترا بر فرق ِ سر
تو همي خواهي لبِ نان در بدر
در سر خود پيچ و هِل خيره سري
رو در ِدل زن چرا بر هر دري
تا بزانويي ميان ِ آبِ جو
غافل از خود زين و آن تو آب جو
پيش آب و پس هم آبِ با مدد
چشمها را پيش سد و خلف سد
اسب زير ران و فارس اسب جو
چيست اين گفت اسب ليكن اسب كو
هي نه اسبست اين بزير تو پديد
گفت آري ليك خود اسبي كه ديد
مستِ آن و پيش ِ روي اوست آن
اندر آب و بي خبر ز آبِ روان
چون گهر در بحر و گويد بحر كو
و آن خيال چون صدف ديوار ِ او
گفتن ِ آن كو حجابش مي شود
ابر ِ تابِ آفتابش مي شود
بندِ چشم ِ اوست هم چشم بَدَش
عين رفع سدّ او گشته سدش
بندِ گوش او شده هم گوش او
هوش با خود دار اي مدهوش ِ او
عنوان:در معني تفسير قول مصطفي:
من جعل الهموم هما واحدا كفاه الله سائر همومه و من تفرقت به الهموم لايبالي اللهفي اي واداهلكه
هوش را توزيع كردي بر جهات
مي نيرزد ترّه اي آن ُترّهات
آب هُش را مي كشد هر بيخ خار
آب هوشت چون رسد سوي ثمار
هين بزن آنشاخ بَد را خو كنش
آب دِه اين شاخ خوش را نو كنش
هر دو سبزند اين زمان آخر نگر
كين شود باطل از آن رويد ثمر
آبِ باغ اين را حلال آن را حرام
فرق را آخر ببيني والسلام
عدل چه بود آب ده اشجار را
ظلم چه بود آب دادن خار را
عدل وضع ِ نعمتي در موضعش
نه بهر بيخي كه باشد آب كش
ظلم چه بود وضع در ناموضعي
كه نباشد جز بلا را منبعي
نعمت حق را بجان و عقل ده
نه بطبع پُر ِزحير پُر گِره
بار كن پيکار ِ غم را بر تنت
بر دل و جان كم نه آن جان كندنت
بر سر عيسي نهاده ُتنگ بار
خر سكيزه مي زند در مرغزار
سرمه را در گوش كردن شرط نيست
كار ِ دل را جُستن از تن شرط نيست
گر دلي رو ناز كن خواري مكش
ور تني شِكـّر منوش و زهر چش
زهر تن را نافعست و قند بَد
تن همان بهتر كه باشد بي مدد
هيزم دوزخ تنست و كم ُكنش
ور برويد هيزمي رو بَركنش
ورنه حمال حطب باشي حطب
در دو عالم همچو جفتِ بولهب
از حطب بشناس شاخ ِ سِدره را
گر چه هر دو سبز باشند اي فتي
اصل آنشاخست هفتم آسمان
اصل اين شاخست از نار و دخان
هست مانندا بصورت پيش ِ حس
كه غلط بينست چشم ِ و كيش ِ حس
هست آن پيدا بپيش چشم دل
جهد كن پيش دل آ جهد المقل
ور نداري پا بجنبان خويش را
تا ببيني هر كم و هر بيش را
عنوان:در معني اين بيت
گر روه روي راه برت بگشايند
ور نيست شوي بهستيت بگرايند
گر زليخا بست درها هر طرف
يافت يوسف هم ز جنبش منصرف
باز شد قفل و درو شد ره پديد
چون توكل كرد يوسف برجهيد
گر چه رخنه نيست عالم را پديد
خيره يوسف وار مي بايد دويد
تا گشايد قفل و در پيدا شود
سوي بي جايي شما را جا شود
آمدي اندر جهان اي ممتحن
هيچ مي بيني طريق ِ آمدن
تو ز جايي آمدي وز موطني
آمدن را راه داني هيچ ني
گر نداني تا نگويي راه نيست
زين ره بيراهه ما را رفتنيست
ميروي در خواب شادان چپّ و راست
هيچ داني راه آن ميدان كجاست
تو ببند آن چشم و خود تسليم كن
خويش را بيني در آن شهر كهن
چشم چون بندي كه صد چشم خمار
بندِ چشم ِتست اين سو از غرار
چار چشمي تو ز عشق ِ مشتري
بر اميدِ مهتري و سروري
ور بخسپي مشتري بيني بخواب
جغد بد كي خواب بيند جز خراب
مشتري خواهي بهر دم پيچ پيچ
تو چه داري كه فروشي هيچ هيچ
گر دلت را نان بُدي يا چاشتي
از خريداران فراغت داشتي
عنوان:قصه ي آنشخص كه دعوي پيغامبري مي كرد
گفتندش چه خورده اي كه گيج شده اي و ياوه مي گويي گفت اگر چيزي يافتميكه خوردمي نه گيج شدمي و نه ياوه گفتمي كي هر سخن ِ نيك كي با غير اهلش گويند ياوه گفته باشند اگر چه در آن ياوهگفتن مأمورند
آن يكي مي گفت من پيغمبرم
از همه پيغمبران فاضل ترم
گردنش بَستند و بُردندش بشاه
كين همي گويد رسولم از اله
خلق بر وي جمع چون مور و ملخ
كه چه مكرست و چه تزوير و چه فخ
گر رسول آنست كآيد از عدم
ما همه پيغمبريم و محتشم
ما از آنجا آمديم اين جا غريب
تو چرا مخصوص باشي اي اديب
نه شما چون طفل ِ خفته آمديت
بي خبر از راه وز منزل بُديت
از منازل خفته بگذشتيد و مست
بي خبر از راه و از بالا و پست
ما ببيداري روان گشتيم و خَوش
از وراي پنج و شش تا پنج و شش
ديده منزلها ز اصل و از اساس
چون قلاوزان خبير و ره شناس
شاه را گفتند اشكنجه ش بكن
تا نگويد جنس ِ او هيچ اين سخُن
شاه ديدش بس نزار و بس ضعيف
كه بيك سيلي بميرد آن نحيف
كي توان او را فشردن يا زدن
كه چو شيشه گشته است او را بدن
ليك با او گويم از راهِ خوشي
كه چرا داري تو لافِ سركشي
از درشتي نآيد اينجا هيچ كار
هم بنرمي سر كند از غار مار
مردمانرا دور كرد از گردِ وي
شه لطيفي بود و نرمي ورد وي
پس نشاندش باز پرسيدش ز جا
كه كجا داري معاش و ملتجي
گفت اي شه هستم از دارُ السلام
آمده از ره درين دارالملام
نه مرا خانه ست و نه يك همنشين
خانه كي كردست ماهي در زمين
باز شاه از روي لاغش گفت باز
كه چه خوردي و چه داري چاشت ساز
اشتهي داري چه خوردي بامداد
كه چنين سر مستي و پُر لاف و باد
گفت اگر نانم بُدي خشك و تري
كي کنيمي دعوي پيغمبري
دعوي پيغمبري با اين گروه
همچنان باشد كه دل جُستن ز كوه
كس ز كوه و سنگ عقل و دل نجُست
فهم و ضبطِ نكته ي مشكل نجُست
هر چه گويي باز گويد كه همآن
مي كند افسوس چون مستهزيان
از كجا اين قوم و پيغام از كجا
از جمادي جان كرا باشد رجا
گر تو پيغام ِ زني آري و زر
پيش تو ننهند جمله سيم و سر
كه فلانجا شاهدت ميخواندت
عاشق آمد بر تو و مي داندت
ور تو پيغام خدا آري چو شهد
كه بيآ سوي خدا اي نيك عهد
از جهان مرگ سوي برگ رو
چون بقا ممكن بود فاني مشو
قصد خون تو كنند و قصد سر
نه از براي حِميتِ دين و هنر
عنوان:سبب عداوت اعام و بيگانه زيستن ايشان باوليا خدا كي بحقشان ميخوانند و بآب حيات ابدي
بلك از چفسبدگي بر خان و مان
تلخشان آيد شنيدن اين بيان
خرقه اي بر ريش خر چفسيد سخت
چونك خواهي بر كني زو لخت لخت
جفته اندازد يقين آن خر ز درد
حبذا آنكس كزو پرهيز كرد
خاصه پنجه ريش و هر جا خرقه اي
بر سرش چفسيده در نم غرقه اي
خان و مان چون خرقه و اين حرص ريش
حرص ِ هر گه بيش باشد ريش بيش
خان و مان ِ چغد ويرانست و بس
نشنود اوصافِ بغداد و طبس
گر بيآيد باز سلطاني ز راه
صد خبر آرد بدين چغدان ز شاه
شرح ِ دارالملك و باغستان و جو
بس بر او افسوس دارد هر عدو
كه چه باز آورد افسانه ي كهن
كز گزاف و لاف مي بافد سخن
كهنه ايشانند و پوسيده ي ابد
ورنه آن دم كهنه را نو مي كند
مردگان كهنه را جان ميدهد
تاج ِ عقل و نور ِايمان ميدهد
دل مدزد از دلرباي روح بخش
كه سوارت ميكند بر پشتِ رخش
سر مدزد از سرفراز ِ تاج ده
كو ز پاي دل گشايد صد گره
با كه گويم در همه ده زنده كو
سوي آبِ زندگي پوينده كو
تو بيك خواري گريزاني ز عشق
تو بجز نامه چه ميداني ز عشق
عشق را صد ناز و استكبار هست
عشق با صد ناز مي آيد بدست
عشق چون وافيست وافي مي خرد
در حريفِ بي وفا مي ننگرد
چون درختست آدمي و بيخ عهد
بيخ را تيمار مي بايد بجهد
عهدِ فاسد بيخ ِ پوسيده بود
وز ثمار ِو لطف بُبريده بود
شاخ و برگِ نخل اگر چه سبز بود
با فسادِ بيخ سبزي نيست سود
ور ندارد برگِ سبز و بيخ هست
عاقبت بيرون كند صد برگ دست
تو مشو غرّه بعلمش عهد جو
علم چون قشرست و عهدش مغز او
عنوان:در بيان آنك مردِ بد كار چون متمكن شود در بدكاري شود
و اثر دولت نيكو كاران ببيند شيطان شود و مانع خير گردد از حسدهمچون شيطان كه خرمن سوخته همه را خرمن سوخته خواهد أَرَأَيتَ الَّذِي ينْهي عَبْداً إِذا صَلَّي
وافيانرا چون ببيني كرده سود
تو چو شيطاني شوي آنجا حسود
هر كرا باشد مزاج و طبع سُست
او نخواهد هيچ كس را تن درست
گر نخواهي رشكِ ابليسي بيا
از در دعوي بدرگاه وفا
چون وفاات نيست باري دم مزن
كه سخن دعويست اغلب ما و من
اين سخن در سينه دخل مغزهاست
در خموشي مغز ِ جانرا صد نماست
چون بيآمد در زبان شد خرج مغز
خرج كم كن تا بماند مغز نغز
مردِ كم گوينده را فكرست زفت
قشر گفتن چون فزون شد مغز رفت
پوست افزون بود لاغر بود مغز
پوست لاغر شد چو کامل گشت و نغز
بنگر اين هر سه ز خامي رسته را
جوز را و لوز را و پسته را
هرك او عصيان كند شيطان شود
كي حسودِ دولتِ نيكان شود
چونك در عهدِ خدا كردي وفا
از كرم عهدت نگه دارد خدا
از وفاي حق تو بسته ديده اي
اذكروا اذكركم نشنيده اي
گوش نه أَوْفُوا بِعَهْدِي گوش دار
تا كه أوف عهد كم آيد ز يار
عهد و قرض ما چه باشد اي حزين
همچو دانه خشك كِشتن در زمين
نه زمين را زان فروغ و لمتري
نه خداوندِ زمين را توانگري
جز اشارت كه ازين مي بايدم
كه تو دادي اصل ِ اين را از عدم
خوردم و دانه بيآوردم نشان
كه ازين نعمت بسوي ما كشان
پس دعاي خشك هِل اي نيكبخت
كه فشاند دانه ميخواهد درخت
گر نداري دانه ايزد ز آن دعا
بخشدت نخلي كه نعم ما سعي
همچو مريم درد بودش دانه ني
سبز كرد آن نخل را صاحب فني
زآنك وافي بود آن خاتون ِ راد
بي مرادش داد يزدان صد مراد
آن جماعت را كه وافي بوده اند
بر همه اصنافشان افزوده ان
گشت درياها مسخّرشان و كوه
چار عنصر نيز بنده ي آن گروه
اين خود اكراميست از بهر ِنشان
تا ببينند اهل ِ انكار آن عيان
آن كرامتهاي پنهانشان كه آن
در نيآيد در حواس و در بيان
كار آن دارد خود آن باشد ابد
دائما ني منقطع ني مُسترد
عنوان:مناجات
اي دهنده ي قوت و تمكين و ثبات
خلق را زين بي ثباتي دِه نجات
اندر آن كاري كه ثابت بود نيست
قايمي ده نفس را كه منثيست
صبرشان بخش و كفه ي ميزان گران
وارهانشان از فن صورتگران
وز حسودي بازشان خر اي كريم
تا نباشند از حسد ديو رجيم
در نعيم ِ فاني مال و جسد
چون همي سوزند عامه از حسد
پادشاهان بين كه لشكر مي كِشند
از حسد خويشان ِ خود را مي ُكشند
عاشقان ِ لعبتان ِ پُر قذر
كرده قصدِ خون و جان همدگر
ويس و رامين خسرو و شيرين بخوان
كه چه كردند از حسد آن ابلهان
كه فنا شد عاشق و معشوق نيز
هم نه چيزند و هواشان هم نه چيز
پاك الهي كه عدم بر هم زند
مر عدم را بر عدم عاشق كند
در دل نه دل حسدها سر كند
نيست راهست اين چنين مضطر كند
اين زناني كز همه مشفق ترند
از حسد دو ضرّه خود را مي خورند
تا كه مرداني كه خود سنگين دل اند
از حسد تا در كدامين منزل اند
گر نكردي شرع افسوني لطيف
بر دريدي هر كسي جسم ِ حريف
شرع بهر دفع ِ شر رايي زند
ديو را در شيشه ي حجت كند
از گواه و از يمين و از نكول
تا بشيشه در رود ديو ِ فضول
مثل ميزاني كه خشنودي دو ضد
جمع مي آيد يقين در هزل و جد
شرع را چون کيله و ترازو دان يقين
كه بدو خصمان رهند از جنگ و كين
گر ترازو نبود آن خصم از جدال
كي رهد از وهم حيف و احتيال
پس درين مردار زشتِ بي وفا
اين همه رشكست و خصمست و جفا
پس در آن اقبال و دولت چون بود
چون شود جني و انسي در حسد
آن شياطين خود حسودِ كهنه اند
يك زمان از ره زني خالي نِه اند
و آن بني آدم كه عُصيان كِشته اند
از حسودي نيز شيطان گشته اند
از نبي بر خوان كه شيطانان اِنس
گشته اند از مسخ ِ حق با ديو جنس
ديو چون عاجز شود در افتتان
استعانت جويد او زين اِنسيان
كه شما ياريد با ما ياريي
جانب ماييد جانب داريي
گر كسي را ره زنند اندر جهان
هر دو گون شيطان برآيد شادمان
ور كسي جان بُرد و شد در دين بلند
نوحه مي دارند آن دو رشك مند
هر دو مي خايند دندان ِ حسد
بر كسي كه داد اديب او را خِرَد
عنوان:پرسيدن پادشاه از آن مدعي نبوت كي آنک رسول راستين باشد
و ثابت شود با او چه باشد که کسي را بخشد يا بصحبت وخدمت او چه بخشش يابند غير نصيحت کي بزبان مي گويد
شاه پرسيدش كه باري وحي چيست
يا چه حاصل دارد آنكس كو نبيست
گفت خود آن چيست كش حاصل نشد
يا چه دولت ماند كو واصل نشد
گيرم اين وحي نبي گنجور نيست
هم كم از وحي دل ِ زنبور نيست
چونك اوحي الرّب الي النحل آمدست
خانه ي وحيش پر از حلوا شدست
او بنور وحي حق عز و جل
كرد عالم را پُر از شمع و عسل
اين كه كرّمناست بالا مي رود
وحيش از زنبور كمتر کي بود
نه تو اعطيناکَ كوثر خوانده اي
پس چرا خشكي و تشنه مانده اي
يا مگر فرعوني و كوثر چو نيل
بر تو خون گشتست و ناخوش اي عليل
توبه كن بيزار شو از هر عدو
كو ندارد آبِ كوثر در كدو
هر كرا ديدي ز كوثر سرخ رو
او محمد خوست با او گير خو
تا احبّ لله آيي در حساب
كز درختِ احمدي با اوست سيب
هر كرا ديدي ز كوثر خشك لب
دشمنش ميدار همچون مرگ و تب
گر چه باباي توست و مام ِ تو
کو حقيقت هست خون آشام ِ تو
از خليل حق بيآموز اين سير
كه شد او بيزار اول از پدر
تا كه ابغض لله آيي پيش حق
تا نگيرد بر تو رشكِ عشق دق
تا نخواني لا و الا الله را
درنيابي منهج اين راه را
عنوان:داستان آن عاشق كي با معشوق خود برشمرد خدمتها و وفاهاي خود را
و شبهاي دراز تَتَجافي جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ را و بينوايي و جگر تشنگي روزهاي دراز او ميگفت كي من جز اين خدمت نميدانم
اگر خدمت ديگر هست مرا ارشاد كن كي هرچه فرمايي منقادم اگر در آتش رفتنست چون خليل عليه السلام
و اگر در دهان نهنگ دريا فتادنست چون يونس عليه السلام واگر هفتاد بار كشته شدنست چون جرجيس عليه السلام
و اگر از گريه نابينا شدنست چون شعيب عليه السلام و وفا و جان بازيانبيا را عليهم السلام شمار نيست و جواب گفتن معشوق او را
آن يكي عاشق بپيش يار ِخود
ميشمرد از خدمت و كار ِخود
كز براي تو چنين كردم چنان
تيرها خوردم در اين رزم و سنان
مال رفت و زور رفت و نام رفت
بر من از عشقت بسي ناكام رفت
هيچ صبحم خفته يا خندان نيافت
هيچ شامم با سر و سامان نيافت
آنچ او نوشيده بود از تلخ و درد
او بتفضيلش يكايك مي شمرد
نه از براي مِنتي بل مينمود
بر درستي محبّت صد شهود
عاقلان را يك اشارت بس بود
عاشقان را تشنگي زآن كي رود
ميكند تكرار گفتن بي ملال
كي ز اشارت بس كند حوت از زلال
صد سخن ميگفت ز آن دردِ كهن
در شكايت كه نگفتم يك سخن
آتشي بودش نمي دانست چيست
ليك چون شمع از تفِ آن ميگريست
گفت معشوق اين همه كردي و ليك
گوش بگشا پهن و اندر ياب نيك
كآنچ اصل ِ اصل ِ عشقست و ولاست
آن نكردي اينچ كردي فرعهاست
گفتش آن عاشق بگو کآن اصل چيست
گفت اصلش مردنست و نيستيست
تو همه كردي نمردي زنده اي
هين بمير ار يار ِ جان با زنده اي
هم در آن دم شد دراز و جان بداد
همچو ُگل در باخت سر خندان و شاد
ماند آن خنده برو وقفِ ابد
همچو جان و عقل ِعارف بي كبد
نور ِمَه آلوده كي گردد ابد
گر زند آن نور بر هر نيك و بَد
او ز جمله پاك وا گردد بماه
همچو نور ِعقل و جان سوي اله
وصف پاكي وقف بر نور مه است
تابشش گر بر نجاساتِ رَه است
ز آن نجاسات ره و آلودگي
نور را حاصل نگردد بَد رگي
ارْجِعِي بشنود نور ِآفتاب
سوي اصل ِ خويش باز آمد شتاب
نه ز گلخنها برو ننگي بماند
نه ز گلشنها برو رنگي بماند
نور ِديده نور ِديده بازگشت
ماند در سوداي او صحرا و دشت
عنوان:يكي پرسيد از عالمي عارفي كي اگر کسي بگريد بآواز و آه كند و نوحه كند نمازش باطل شود،
جواب گفت كي نام ِ آن آبِديده است تا آن گرينده چه ديده است، اگر شوق ِخدا ديده است و مي گريد
يا پشيماني گناهي نمازش تباه نشود بلك كمال گيردكي لا صلوة الا بحضور القلب و اگر او رنجوري تن يا فراق فرزند ديده است نمازش تباه شود
كي اصل ِ نماز تركِ تنست وتركِ فرزند ابراهيم وار كي فرزند را قربان مي كرد از بهر تكميل نماز و تن را بآتش نمرود مي سپرد
و امر آمد مصطفي راعليه السلام بدين خصال كه فاتبَعَ مِلَةَ إِبْراهِيمَ قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْراهِيمَ
آن يكي پرسيد از مفتي براز
گر كسي گريد بنوحه در نماز
آن نماز او عجب باطل شود
يا نمازش جايز و كامل بود
گفت آبِ ديده نامش بهر چيست
بنگري تا که چه ديد او و گريست
آبِ ديده تا چه ديد او از نهان
تا بدآن شد او زچشمه ي خود روان
آن جهان گر ديده است آن پُر نياز
رونقي يابد ز نوحه ي او نماز
ور ز رنج ِ تن بود آن گريه وز سوگ
ريسمان بُسکست و هم بشكست دوك
عنوان:مريدي در آمد بخدمت شيخ و ازين شيخ پير در سن نمي خواهم بلك پير ِعقل و معرفت
و اگر چه عيسيست عليه السلام درگهواره و يحيي است در مكتبِ كودكان، مريد شيخ را گريان ديد او نيز به موافقت و گريست،
چون فارغ شد و بدر آمد مريديديگر كي از حال شيخ واقف تر بود از سر غيرت در عقبِ او تيز بيرون آمد گفتش اي برادر من ترا گفته باشم الله الله تانينديشي
و نگويي كي شيخ ميگريست و من نيز مي گريستم كي سي سال رياضت بي ريا بايد كرد
و از عقبات و درياهاي پُرنهنگ و كوههاي بلندِ پُر شير و پلنگ مي بايد گذشت تا بدآن گريه ي شيخ رسي يا نرسي، اگر رسي ِ ُزويت لي الارضگويي بسيار
يك مريدي اندر آمد پيش ِ پير
پير اندر گريه بود و در نفير
شيخ را چون ديد گريان آن مريد
گشت گريان آب از چشمش دويد
گوشور يكبار خندد گر دو بار
چونك لاغ املي كند ياري بيار
بار ِاول از ره تقليد و سوم
كه همي بيند كه ميخندند قوم
َكر بخندد همچو ايشان آن زمان
بي خبر از حالتِ خندندگان
باز او پرسد كه خنده بر چه بود
پس دوم كرّت بخندد چون شنود
پس مقلد نيز مانند كرست
اندر آن شادي كه او را در سرست
پَرّ ِتو شيخ آمد و منهل ز شيخ
قبض و شادي نه از مريدان بل ز شيخ
چون سپد بر آب و نوري بر زُجاج
گر ز خود دانند آن باشد خداج
چون جدا گردد ز جو داند عنود
كاندرو آن آبِ خوش از جوي بود
آبگينه هم بداند از غروب
كآن لمع بود از مهِ تابان ِ خوب
چونك چشمش را گشايد امر ِقم
پس بخندد چون سحر بار ِ دوم
خنده ش آيد هم بر آن خنده ي خودش
كه در آن تقليد بر مي آمدش
گويد از چندين رهِ دورو دراز
كين حقيقت بود و اين اسرار راز
من در آن وادي چگونه خود ز دور
شاديي مي كردم از عميان و شور
من چه مي بستم خيال و آن چه بود
دركِ سُستم سُست نقشي مي نمود
طفل ِرَه را فكرت مردان كجاست
كو خيال او و كو تحقيق ِ راست
فكر ِطفلان دايه باشد يا كه شير
يا مويز و جوز يا گريه و مفير
آن مقلد هست چون طفل ِ عليل
گر چه دارد بحثِ باريك و دليل
آن تعمق در دليل و در شكال
از بصيرت ميكند او را گسيل
مايه اي كو سرمه ي سِرويست
بُرد و در اشكال گفتن كار بست
اي مقلد از بُخارا باز گرد
رو بخواري تا شوي تو شير مرد
تا بُخاراي دگر بيني درون
صف دران در محفلش لا يفقهون
پيك اگر چه در زمين چابك تگيست
چون بدريا رفت بُسکسته رگيست
او حملناهم بود في البرّ و بس
آنك محمولست در بحر اوست كس
بخشش بسيار دارد شه بدو
اي شده در وهم و تصويري گرو
آن مريد ساده از تقليد نيز
گريه اي مي كرد وفق ِ آن عزيز
او مقلدوار همچون مردِ كر
گريه مي ديد وز موجب بي خبر
چون بسي بگريست خدمت كرد و رفت
از پيش آمد مريدِ خاص تفت
گفت اي گريان چو ابر ِبي خبر
بر وفاق ِ گريه ي شيخ نظر
الله الله الله اي وافي مُريد
گر چه در تقليد هستي مستفيد
تا نگوئي ديدم آن شه ميگريست
من چو او بگريستم كان منكريست
گريه اي پرجهل و تقليد و ظن
نيست همچون گريه ي آن مؤتمن
تو قياس گريه بر گريه مساز
هست زين گريه بدآن راهِ دراز
هست آن از بعدِ سي سالهِ جهاد
عقل آنجا هيچ نتواند فتاد
هست ز آن سوي خِرَد صد مرحله
عقل را واقف مدان زآن قافله
گريه ي او نه از غمست و نه از فرح
روح داند گريه ي عين الملح
گريه ي او خنده ي او آن سريست
زآنچ وهم عقل باشد زآن بريست
آبِ ديده ي او چو ديده ي او بود
ديده ي ناديده ديده كي شود
آنچ او بيند نتان كردن مساس
نه از قياس ِعقل و نه از راهِ حواس
شب گريزد چونك نور آيد ز دور
پس چه داند ظلمتِ شب حال ِ نور
پشه بگريزد ز بادِ بادها
پس چه داند پشه ذوق ِ بادها
چون قديم آيد حدث گردد عبث
پس كجا داند قديمي را حدث
بر حدث چون زد قدم دنگش كند
چونك كردش نيست هم رنگش كند
گر بخواهي تو بيابي صد نظير
ليك من پروا ندارم اي فقير
اين الم وحم اين حروف
چون عصاي موسي آمد در وقوف
حرفها ماند بدين حرف از برون
ليك باشد در صفاتِ اين زبون
هر كه گيرد او عصائي زامتحان
كي بود چون آن عصا وقتِ بيان
عيسويست اين دم نه هر باد و دمي
که برآيد از فرح يا از غمي
اين الم وحم اي پدر
آمدست از حضرتِ مولي البشر
هر الف لامي چه مي ماند بدين
گر تو جان داري بدين چشمش مبين
گر چه تركيبش حروفست اي همام
مي بماند هم بتركيبِ عوام
هست تركيبِ محمد لحم و پوست
گر چه در تركيب هر تن جنس اوست
گوشت دارد پوست دارد استخوان
هيچ اين تركيب را باشد همان
كاندر آن تركيب آمد معجزات
كه همه تركيب ها گشتند مات
همچنان تركيب حم کتاب
هست بر بالا و ديگرها نشيب
زآنك زين تركيب آيد زندگي
همچو نفخ ِصور در درماندگي
اژدها گردد شكافد بحر را
چون عصا حم از دادِ خدا
ظاهرش ماند بظاهرها وليك
قرص ِ نان از قرص مه دورست نيك
گريه ي او خنده ي او نطق ِاو
نيست از وي هست محض خلق هو
چونك ظاهرها گرفتند احمقان
وآن دقايق شد از ايشان بس نهان
لاجرم محجوب گشتند از غرض
كه دقيقه فوت شد در معترض
عنوان:داستان آن كنيزك كه با خر خاتون شهوت ميراند
و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدميانه و كدوئي درقضيب خر ميكرد تا از اندازه نگذرد،
خاتون بر آن وقوف يافت لكن دقيقه ي كدو را نديد كنيزك را ببهانه اي براه كرد جاييدور و با خر جمع شد بي كدو و هلاك شد بفضيحت،
كنيزك بيگناه باز آمد و نوحه كرد كه اي جانم و اي چشم روشنم كيرديدي كدو نديدي ذكر ديدي آن دگر نديدي،
كل ناقص ملعون يعني كل نظر ٍ و فهم ٍ ناقص ملعون و اگر نه ناقصان چشمظاهر مرحومند ملعون نه اند،
بر خوان لَيسَ عَلَي الْأَعْمي حَرَجٌ، نفي حرج و نفي لعنت و نفي عتاب و غضب كرد
يك كنيزك يک خري بر خود فگند
از وفور ِشهوت و فرت گزند
آن خر نر را بگن خو كرده بود
خر جماع آدمي پي برده بود
يك كدوئي بود حيلت ساز را
در نرش كردي پي اندازه را
در ذکر كردي کدو را آن عجوز
تا رود نيم ِ ذكر وقتِ سپوز
گر همه ... خر اندر وي رود
هم رحم وآن رودها ويران شود
خر همي شد لاغر و خاتون او
ماند عاجز كز چه شد اين خر چو مو
نعلبندان را نمود آگه كه چيست
علت او كه نتيجه اش لاغري است
هيچ علت اندرو ظاهر نشد
هيچ كس از سِرّ آن مخبر نشد
در تفحص اندر افتاد او بجدّ
شد تفحص را دمادم مستعد
جد را بايد كه جان بنده بود
زآنك جد جوينده يابنده بود
چون تفحص كرد از حال اشک
ديد خفته زير خر آن نر گسک
از شكافِ در بديد آن حال را
بس عجب آمد از آن آن زال را
خر همي گايد كنيزك را چنان
كه بعقل و رسم مردان با زنان
در حسد شد گفت چون اين ممكنست
پس من اوليتر كه خر ملك منست
خر مهذب گشته و آموخته
خوان نهادست و چراغ افروخته
كرد ناديده و در ِخانه بكوفت
كاي كنيزك چند خواهي خانه روفت
از پي رو پوش ميگفت اين سخن
كاي كنيزك آمدم در باز كن
كرد خاموش و كنيزك را نگفت
راز را از بهر طمع ِ خود نهفت
پس كنيزك جمله آلاتِ فساد
كرد پنهان پيش شد در را گشاد
رو ترش كرد و دو ديده پُر زنَم
لب فرو ماليد يعني صايمم
در كف او نرمه جاروبي كه من
خانه را ميروفتم بهر عطن
چونك با جاروب در را واگشاد
گفت خاتون زير لب كاي اوستاد
رو ترش كردي و جاروبي بكف
چيست آن خر بر گسسته از علف
نيم كاره و خشمگين جنبان ذكر
ز انتظار تو دو چشمش سوي در
زير لب گفت اين نهان كرد از كنيز
داشتش آن دم چو بي جرمان عزيز
بعد از آن گفتش كه چادر کن بسر
رو فلان خانه ز من پيغامبر
اين چنين گو وين چنين كن و آنچنان
مختصر كردم من افسانه ي زنان
آنچ مقصودست مغز ِآن بگير
چون براهش كرد آن زال ِ ستير
بود از مستي شهوت شادمان
در فرو بست و همي گفت آن زمان
يافتم خلوت زنم از شكر بانگ
رسته ام از چار دانگ و از دو دانگ
از طرب گشته بُز ِآن زن هزار
در شرار شهوتِ خر بي قرار
چه بُزان كآن شهوت او را بزگرفت
بز گرفتن گيج را نبود شگفت
ميل شهوت كر كند دل راو كور
تا نمايد خر چو يوسف نار نور
اي بسا سرمستِ نار و نار جو
خويشتن را نور ِ مطلق داند او
جز مگر بنده ي خدايا جذب حق
با رهش آرد بگرداند ورق
تا بداند كآن خيال ِناريه
در طريقت نيست الا عاريه
زشت ها را خوب بنمايد شره
نيست چون شهوت بتر ز آفاتِ رَه
صد هزاران نام ِ خوش را كرد ننگ
صد هزاران زيركانرا كرد دنگ
چون خري را يوسفِ مصري نمود
يوسفي را چون نمايد آن جهود
بر تو سرگين را فسونش شهد كرد
شهد را خود چون كند وقت نبرد
شهوت از خوردن بود كم كن ز خوَر
يا نكاحي كن گريزان شو ز شر
چون بخوردي ميكشد سوي حرم
دخل را خرجي ببايد لاجرم
پس نكاح آمد چو لاحول و لا
تا كه ديوت نفگند اندر بلا
چون حريص ِ خوردني زن خواه زود
ورنه آمد گربه و دُنبه ربود
بار سنگي بر خري كه ميجهد
زود برنه پيش از آن كو برنهد
فعل ِآتش را نمي داني تو بَرد
گِرد آتش با چنين دانش مگرد
علم ِ ديگ و آتش ار نبود ترا
از شرر نه ديگ ماند نه ابا
آب حاضر بايد و فرهنگ نيز
تا پزد آن ديگ سالم در ازيز
چون نداني دانش ِ آهنگري
ريش و مو سوزد چو آنجا بگذري
در فروبست آن زن و خر را كشيد
شادمانه لاجرم كيفر چشيد
در ميان ِ خانه آوردش كشان
خفت اندر زير آن نر خرستان
هم بر آن كرسي كه ديد او از كنيز
تا رسد در كام ِخود آن قحبه نيز
پا بر آورد و خر اندر وي سپوخت
آتشي از ... خر در وي فروخت
خر مؤدب گشته در خاتون فشرد
تا بخايه در زمان خاتون بمُرد
بر دريد از زخم ِ... خرجگر
رود ها بسکسته شد از همدگر
دم نزد در حال آن زن جان بداد
کرسي از يکسو زن از يکسو فتاد
صحن ِ خانه پُر زخون شد زن نگون
مُرد او و بُرد جان ريب المنون
مرگِ بَد با صد فضيحت اي پدر
تو شهيدي ديده اي از كير خر
تو عَذابَ الْخِزْي بشنو از نبي
در چنين ننگي مكن جانرا فدي
دانك اين نفس ِبهيمي نر خرست
زير او بودن از اين ننگين ترست
در ره نفس ار بميري در مني
در حقيقت دان كه مثل آن زني
نفس ِ ما را صورتِ خر بدهد او
زآنك صورت ها كند بر وفق ِخو
اين بود اظهار ِسرّ در رستخيز
الله الله از تن ِ چون خر گريز
كافران را بيم كرد ايزد زنار
كافران گفتند نار اولي ز عار
گفت ني آن نار اصل ِ عارهاست
همچو اين ناريكه اين زنرا بكاست
لقمه اندازه نخورد از حرص ِ خود
در گلو بگرفت لقمه مرگ بُد
لقمه اندازه خور اي مردِ حريص
گر چه باشد لقمه حلوا و خبيص
حق تعالي داد ميزان را زبان
هين ز قرآن سوره ي رحمان بخوان
هين ز حرص خويش ميزان را مهل
آز و حرص آمد تو را خصم و مضل
حرص جويد كل برآيد او ز كل
حرص مَپرست اي فجل ابن الفجل
آن كنيزك ميشد و ميگفت آه
كردي اي خاتون تو اُستا را براه
كار بي استاد خواهي ساختن
جاهلانه جان بخواهي باختن
اي ز من دزديده علمي ناتمام
ننگت آمد كه بپرسي حال ِ دام
هم بچيدي دانه مرغ از خرمنش
هم نيفتادي رسن در گردنش
دانه كمتر خور مكن چندين رفو
چون كُلُوا خواندي بخوان لا تسرفوا
تا خوري دانه نيفتي تو بدام
اين كند علم و قناعت و السلام
نعمت از دنيا خورد عاقل نه غم
جاهلان محروم مانده در ندم
چون در افتد در گلوشان حبل ِ دام
دانه خوردن گشت بر جمله حرام
مرغ اندر دام دانه كي خورد
دانه چون زهرست در دام ار چرد
مرغ ِ غافل ميخورد دانه ز دام
همچو اندر دام ِ دنيا اين عوام
باز مرغان ِ خبير ِ هوشمند
كرده اند از دانه خود را خشك بند
كاندرون دام دانه زهرباست
كور آن مرغيكه در فخ دانه خواست
صاحبِ دام ابلهان را سر بُريد
و آن ظريفان را بمجلسها كشيد
كه از آنها گوشت ميآيد بكار
و ز ظريفان بانگ و ناله ي زير و زار
پس كنيزك آمد از اشكافِ در
ديد خاتون را بمرده زير خر
گفت اي خاتون ِ احمق اين چه بود
گر ترا استاد خوش نقشي نمود
ظاهرش ديدي سِرَش از تو نهان
اوستا ناگشته بُگشادي دكان
كير ديدي همچو شهد و چون خبيص
آنكدورا چون نديدي اي حريص
يا چو مستغرق شدي در عشق ِ خر
آن كدو پنهان بماندت از نظر
ظاهر صنعت بديدي ز اوستاد
اوستادي بر گرفتي شاد شاد
اي بسا زرّاق گول بي وقوف
از رهِ مردان نديده غير صوف
اي بسا شوخان ز اندك احتراف
زآن شهان ناموخته جز گفت و لاف
هر يكي در كف عصا كه موسي ام
ميدمد بر ابلهان كه عيسي ام
آه از آن روزي كه صدق ِ صادقان
باز خواهد از تو سنگِ امتحان
آخر از استاد باقي را بپرس
يا حريصان جمله كورانند و خُرس
جمله جستي باز ماندي از همه
صيدِ گرگانند اين ابله رمه
صورتي بشنيده گشتي ترجمان
بيخبر از گفتِ خود چون طوطيان
عنوان:تمثيل تلقين شيخ مريدان را و پيغامبر امت را كي ايشان طاقت تلقين حق ندارند و با حق الفت ندارند
چنانك طوطي با صورتآدمي الفت ندارد كي ازو تلقين تواند گرفت حق تعالي شيخ را چون آينه ي پيش مريد همچو طوطي دارد
و از پس آينه تلقينمي كند لاتُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْي يوحي اينست ابتداي مسئله ي بي منتهي چنانك منقار جنبانيدن طوطي اندرون آينه
كي خيالش مي خواني بي اختيار و تصرف اوست عكس خواندن طوطي بروني كه متعلم است نه عكس آن معلم كه پس آينهاست
و ليكن خواندن طوطي بروني و تصرف آن معلم است پس اين مثال آمدني مثل
طوطيي در آينه مي بيند او
عكس خود را پيش او آورده رو
در پس آيينه آن اُستا نهان
حرف ميگويد اديبِ خوش زبان
طوطيك پنداشته كين گفتِ پست
گفتن طوطيست كاندر آينه است
پس ز جنس ِ خويش آموزد سخن
بيخبر از مكر ِآن گرگِ كهن
از پس آئينه مي آموزدش
ورنه نآموزد جز از جنس ِ خودش
گفت را آموخت ز آن مردِ هنر
ليك از معني و سِرّش بيخبر
از بشر بگرفت منطق يك بيك
از بشر جز اين چه داند طوطيك
همچنان در آينه ي جسم ِ ولي
خويش را بيند مريدِ ممتلي
از پس آيينه عقل ِکلّ را
كي ببيند وقتِ گفت و ماجرا
او گمان دارد كه ميگويد بشر
آن دگر سِرّ است و او ز آن بيخبر
حرف آموزد ولي سِرّ قديم
او نداند طوطي است او ني نديم
هم صفير ِ مرغ آموزند خلق
كين سخن کار دهان افتاد و حلق
ليك از معني مرغان بي خبر
جز سليمان ِ قراني خوش نظر
حرفِ درويشان بسي آموختند
منبر و محفل بدآن افروختند
يا بجز آن حرفشان روزي نبود
يا در آخر رحمت آمد ره نمود
عنوان:صاحب دلي ديد سگي حامله در شكم آن سگ بچگان بانگ ميكردند
در تعجب ماند كي حكمت بانگِ سگ پاسبانيست بانگ دراندرون شكم ِ مادر پاسباني نيست
و نيز بانگ جهت ياري خواستن و شير خواستن باشد و غيره و اينجا هيچ ازين فايده هانيست،
چون بخويش آمد با حضرت مناجات كرد وَ ما يعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ جواب آمد كي آن صورتِ حال قوميست از حجاببيرون نيآمده
و چشم دل باز ناشده دعوي بصيرت كنند و مقالات گويند، از آن نه ايشان را قوتي و ياري رسد و نه مستمعان راهدايتي و رشدي
آن يكي ميديد خواب اندر چله
در رهي ماده سگي بُد حامله
ناگهان آواز ِ سگ بچگان شنيد
سگ بچه اندر شكم بُد ناپديد
بس عجب آمد ورا آن بانگها
سگ بچه اندر شكم چون زد ندا
سگ بچه اندر شكم ناله كنان
هيچ كس ديدست اين اندر جهان
چون بجَست از واقعه آمد بخويش
حيرتِ او دم بدم مي گشت بيش
در چله كس ني كه گردد عُقده حل
جز که درگاه خدا عزّ و جل
گفت يا رب زين شكال و گفت و گو
در چله وامانده ام از ذكر ِتو
پَرّ من بگشاي تا پرّان شوم
در حديقه ي ذكر و سيبستان شوم
آمدش آواز هاتف در زمان
كآن مثالي دان ز لاف جاهلان
كز حجاب و پرده بيرون نآمده
چشم بسته بيهده گويان شده
بانگِ سگ اندر شكم باشد زيان
نه شكار انگيز و نه شب پاسبان
گرگ ناديده كه منع او بود
دزد ناديده كه دفع او شود
از حريصي وز هواي سروري
در نظر كند و بلافيدن جَري
از هواي مشتري و گرم دار
بي بصيرت پا نهاده در فشار
ماه ناديده نشانها ميدهد
روستايي را بدآن كژ مي نهد
از براي مشتري در وصفِ ماه
صد نشان ناديده گويد بهر جاه
مشتري كو سود دارد خود يكيست
ليك ايشانرا درو ريب و شكيست
از هواي مشتري بي شكوه
مشتري را باد دادند اين گروه
مشتريء ماست الله اشتري
از غم هر مشتري هين برتر آ
مشتريي جو كه جويان ِ توست
عالِم ِ آغاز و پايان توست
هين مكش هر مشتري را تو بدست
عشق بازي با دو معشوقه بَدست
زو نيابي سود و مايه َگر خَرَد
نبودش خود قيمتِ عقل و خِرَد
نيست او را خود بهاي نيم نعل
تو برو عرضه كني ياقوت و لعل
حرص كورت كرد و محرومت كند
ديو همچون خويش مرجومت كند
همچنانك اصحابِ فيل و قوم ِ لوط
كردشان مرجوم چون خود آن سخوط
مشتري را صابران دريافتند
چون سوي هر مشتري نشتافتند
آنک گردانيد روز آن مشتري
بخت و اقبال و بقا شد زو بَري
ماند حسرت بر حريصان تا ابد
همچو حال ِ اهل ضروان در حسد
عنوان:قصه ي اهل ضروان و حسد ايشان بر درويشان
كي پدر ما از سليمي اغلب دخل باغ را بمسكينان مي داد چون انگور بوديعشر دادي و چون مويز
و دوشاب شدي عشر دادي و چون حلوا و پالوده کردي عشر دادي و از قصيل عشر دادي و چون درخرمن کوفتي از کفه ي آميخته عشر دادي و چون گندم از کاه جدا شدي عشر دادي و چون آرد کردي عشر دادي
و چونخمير کردي عشر دادي و چون نان کردي عشر دادي لاجرم حق تعالي در آن باغ و كشت بركتي نهاده بود
کي همه اصحابباغها محتاج او بدندي هم بميوه و هم بسيم و او محتاج هيچکس ني از ايشان،
فرزندانشان خرج عشر مي ديدند مکرر و آنبرکت را نمي ديدند همچون آن بدبخت كه ... خر را ديد و كدو را نديد
بود مردي صالحي ربانيي
عقل كامل داشت و پايان دانيي
در ده ضروان بنزديك يمن
شُهره اندر صدقه و خُلق ِ حسن
كعبه ي درويش بودي كوي او
آمدندي مستمندان سوي او
هم ز خوشه عُشر دادي بي ريا
هم ز گندم چون شدي از كه جدا
آرد گشتي عُشر دادي هم از آن
نان شدي عُشر ِدگر دادي زنان
عُشر هر دخلي فرو نگذاشتي
چار باره دادي زآنچ كاشتي
بس وصيتها بگفتي هر زمان
جمع ِ فرزندان ِ خود را آن جوان
الله الله قِسم ِ مسكين بعدِ من
وامگيريدش ز حرص خويشتن
تا بماند بر شما كِشت و ثمار
در پناه طاعتِ حق پايدار
دخلها و ميوه ها جمله ز غيب
حق فرستادست بي تخمين و ريب
در محل ِ دخل اگر خرجي كني
درگه سودست سودي برزني
ُترك اغلب دخل را در كشت زار
باز كارد که ويست اصل ِ ثمار
بيشتر كارد خورد زآن اندكي
كه ندارد او بروييدن شكي
زآن بيفشاند بكِشتن ُترك دست
كآن غله ش هم زآن زمين حاصل شدست
كفشگر هم آنچ افزايد زنان
مي خرد چرم و اديم و سختيان
كه اصول دخلم اينها بوده اند
هم از اينها ميگشايد رزق بند
دخل از آنجا آمدستش لاجرم
هم در آنجا مي كند داد و كرم
اين زمين و سختيان پرده ست و بس
اصل روزي از خدادان هر نفس
چون بكاري در زمين ِاصل كار
تا برويد هر يكي را صد هزار
گيرم اكنون تخم را گر كاشتي
در زميني كه سبب پنداشتي
چون دو سه سال آن نرويد چون كني
جز كه در لابه و دعا كف در زني
دست بر سر ميزني سوي اله
دست و سر بر دادن ِرزقش گواه
تا بداني اصل ِاصل ِ رزق اوست
تا همو را جويد آنك رزق جوست
رزق از وي جو مجو از زيد و عمر
مستي از وي جو مجو از بنگ و خمر
توانگري زو خواه نه از گنج و مال
نصرت از وي خواه نه از عمّ و خال
عاقبت زينها بخواهي ماندن
هين كرا خواهي در آن دم خواندن
اين دم او را خوان و باقي را بمان
تا تو باشي وارثِ ملكِ جهان
چون يفِرُّ الْمَرْءُ آيد مِنْ أخيه
يهرب المولود يوما من أبيه
ز آن شود هر دوست آن ساعت عدو
كه بت تو بود و از ره مانع او
روي از نقاش رومي تافتي
چون ز نقشي انس ِ دل مي يافتي
اين دم ار يارانت با تو ضد شوند
وز تو بر گردند و در خصمي روند
هين بگو نك روز ِمن پيروز شد
آنچ فردا خواست شد امروز شد
ضدّ ِمن گشتند اهل ِاين سرا
تا قيامت عين شد پيشين مرا
پيش از آنك روزگار خود بَرَم
عمر با ايشان بپايان آورم
كاله ي معيوبِ بخريده بُدم
شكر كز عيبش پگه واقف شدم
پيش از آن كز دست سرمايه شدي
عاقبت معيوب بيرون آمدي
مال رفته عمر رفته اي نسيب
مال و جان داده پي كاله ي معيب
رخت دادم زرّ قلبي بستدم
شاد شادان سوي خانه ميشدم
شكر كين زر قلب پيدا شد كنون
پيش از آنك عمر بُگذشتي فزون
قلب ماندي تا ابد در گردنم
حيف بودي عمر ضايع كردنم
چون پگه تر قلبي او رو نمود
پاي خود زو واكشم من زود زود
يار تو چون دشمني پيدا كند
گرّ حقد و رشک او بيرون زند
تو از آن اعراض ِ او افغان مكن
خويشتن را ابله و نادان مكن
بلك شكر حق كن و نان بخش كن
كه نگشتي در جوال ِ او كهن
از جوالش زود بيرون آمدي
تا بجويي يار ِ صدق ِ سرمدي
نازنين ياري كه بعد از مرگِ تو
رشته ي ياريء او گردد سه تو
آن مگر سلطان بود شاهِ رفيع
يا بود مقبول ِ سلطان و شفيع
رستي از قلاب و سالوس و دغل
غر او ديدن عيان پيش از اجل
اين جفاي خلق با تو در جهان
گر بداني گنج ِ زر آمد نهان
خلق را با تو چنين بَد خو كنند
تا ترا ناچار رو آن سو كنند
اين يقين دانكه در آخر جمله شان
خصم گردند و عدو و سركشان
تو بماني با فغان اندر لحد
لا تذرني فرد خواهان از احد
اي جفاات به ز عهدِ وافيان
هم ز داد تست عهد وافيان
بشنو از عقل خود اي انبار دار
گندم خود را بارض الله سپار
تا شود ايمن ز دزد و از شپش
ديو را با ديو چه زوتر بكش
كاو همي ترساندت هر دم ز فقر
همچو كبگش صد كن اي نرّه صقر
باز ِسلطان عزيز كاميار
ننگ باشد که كند كبگش شكار
بس وصيت كرد و تخم وعظ كاشت
چون زمينشان شوره بُود سودي نداشت
گر چه ناصح را بود صد داعيه
پند را اذني ببايد واعيه
تو بصد تلطيف پندش مي دهي
او ز پندت مي كند پهلو ُتهي
يك كس نامستمع ز استيز و رَد
صد كس گوينده را عاجز كند
ز انبيا ناصح تر و خوش لهجه تر
كي بود كه گرفت دمشان در حجر
زآنچ کوه و سنگ در كار آمدند
مي نشد بدبخت را بگشاده بند
آنچنان دلها كه بُدشان ما و من
نعتشان شد بل أَشَدُّ قسوةً
عنوان:بيان آنك عطاي حق و قدرت او موقوف قابليت نيست همچون دادِ خلقان
كي آنرا قابليت بايد زيرا عطا قديمست و قابليتحادث. عطا صفت حقست و قابليت صفت مخلوق، و قديم موقوف حادث نباشد و اگر نه حدوث محال باشد
چاره ي آن دل عطاي مبدليست
دادِ او را قابليت شرط نيست
بلك شرط قابليت دادِ اوست
داد ُلبّ و قابليت هست پوست
اينك موسي را عصا ثعبان شود
همچو خورشيدي كفش رخشان شود
صد هزاران معجزاتِ انبيا
كان نگنجد در ضمير و عقل ِ ما
نيست از اسباب تصريفِ خداست
نيستها را قابليت از كجاست
قابلي گر شرطِ فعل ِ حق بُدي
هيچ معدومي بهستي نآمدي
سنتي بنهاد و اسباب و طرُق
طالبانرا زير اين ازرق تتق
بيشتر احوال بر سنت رود
گاه قدرت خارق سنت شود
سنت و عادت نهاده با مزه
باز كرده خرق عادت معجزه
بي سبب گر عزّ بما موصول نيست
قدرت از عزل سبب معزول نيست
اي گرفتار سبب بيرون مَپَر
ليك عزل آن مسبب ظن مبر
هر چه خواهد آن مسبب آورد
قدرت مطلق سببها بر درَد
ليك اغلب بر سبب راند نفاد
تا بداند طالبي جُستن مراد
چون سبب نبود چه ره جويد مريد
پس سبب در راه مي بايد پديد
اين سببها بر نظرها پرد هاست
كه نه هر ديدار صنعش را سزاست
ديده اي بايد سبب سوراخ كن
تا حجب را بَر َكنَد از بيخ و بُن
تا مسبب بيند اندر لامكان
هرزه داند جهد و اكسابِ و دكان
از مسبب ميرسد هر خير و شر
نيست اسباب و وسايط اي پدر
جز خيال منعقد بر شاه را
تا بماند دور غفلت چند گاه
عنوان:در ابتداي خلقتِ جسم آدم كي جبرئيل را اشارت كرد كه برو ازين زمين مشتي خاك برگير..
و بروايتياز هر نواحي مشت مشت برگير
چونك صانع خواست ايجادِ بشر
از براي ابتلاي خير و شر
جبرئيل صدق را فرمود رو
مشت خاكي از زمين بستان گرو
او ميان بست و بيآمد تا زمين
تا گزارد امر ِرَبّ العالمين
دست سوي خاك بُرد آن مؤتمر
خاك خود را در كشيد و شد حذر
پس زبان بگشاد خاك و لابه كرد
كز براي حرمت خلاق ِ فرد
َتركِ من گو و بُرو جانم ببخش
رو بتاب از من عنان خنگ رخش
در كشاكشهاي تكليف و خطر
بهر الله هِل مرا اندر مبر
بهر آن لطفي كه حقت برگزيد
كرد بر تو علم ِ لوح ِ كلّ پديد
تا ملايك را معلم آمدي
دايما با حق مكلم آمدي
كه سفير ِانبيا خواهي بُدن
تو حياتِ جان وحيي ني بَدَن
بر سرافيلت فضيلت بود از آن
كو حياتِ تن بود تو آن ِ جان
بانگ صورش نشأت تنها بود
نفخ ِ تو نشو دل ِ يكتا بود
جان جان ِ تن حياتِ دل بود
پس ز دادش دادِ تو فاضل بود
باز ميكاييل رزق تن دهد
سعي تو رزق ِ دل ِ روشن دهد
او بدادِ كيل پُر كردست ديل
دادِ رزق ِ تو نميگنجد بكيل
هم ز عزرائيل ِ با قهر و عطب
تو ِبهي چون سبق رحمت بر غضب
حامل عرش اين چهارند و تو شاه
بهترين هر چهاري ز انتباه
روز محشر هست بيني حاملانش
هم تو باشي افضل ِ هشت آن زمانش
همچنين بر ميشمرد و ميگريست
بوي ميبرد او كزين مقصود چيست
معدن شرم و حيا بُد جبرئيل
بست آن سوگندها بر وي سبيل
بس كه لابه كردش و سوگند داد
باز گشت و گفت يا رب العباد
من نبودم من بكارت سرسري
ليك زآنچ رفت تو داناتري
گفت نامي كه ز هولش اي بصير
هفت گردون باز ماند از مسير
شرمم آمد گشتم از نامت خجل
ورنه آسانست نقل ِ مشتِ گِل
كه تو زوري داده اي املاك را
كه بدرّانند اين افلاك را
عنوان:فرستادن ميكاييل را بقبض حفنه ي خاک از زمين..
جهت تركيب ترتيب جسم مبارك ابوالبشر خليفة الحق مسجودالملك و معلمهم آدم
گفت ميكاييل را رو تو بزير
مشت خاكي در رُبا از وي چو شير
چونك ميكاييل شد تا خاكدان
دست كرد او تا كه برُبايد از آن
خاك لرزيد و درآمد در گريز
گشت او لابه كنان و اشك ريز
سينه سوزان لابه كرد و اجتهاد
با سرشك پر زخون سوگند داد
كه بيزدان ِ لطيفِ بي نديد
كه بكردت حامل ِعرش مجيد
كيل ارزاق ِ جهان را مشرفي
تشنگان فضل را تو مغرفي
زآنك ميكاييل از كيل اشتقاق
دارد و كيال شد در ارتزاق
كه امانم ده مرا آزاد كن
بين كه خون آلود ميگويم سخُن
معدن ِ رحم ِ اله آمد ملك
گفت چون ريزم بر آن ريش اين نمك
همچنانك معدن قهرست ديو
كه برآورد از بني آدم غريو
سبق رحمت بر غضب هست اي فتا
لطف غالب بود در وصفِ خدا
بندگان دارند لابُد خوي او
مشكهاشان پُر ز آبِ جوي او
آن رسول حق قلاوز سلوك
گفت الناس علي دين الملوك
رفت ميكاييل پيش ربّ دين
خاکي از مقصود دست و آستين
گفت اي داناي سرّ و شاهِ فرد
خاكم از زاري و گريه بسته كرد
آبِ ديده پيش تو با قدر بود
من نتانستم كه آرم ناشنود
آه و زاري پيش ِ تو بس قدر داشت
من نتانستم حقوق ِ آن گذاشت
پيش تو بس قدر دارد چشم ِ تر
من چگونه گشتمي استيزه گر
دعوت زاريست روزي پنج بار
بنده را كه در نمازآ و بزار
نعره ي مؤذن كه حيا عل الفلاح
وآن فلاح اين زاري است و اقتراح
آن كه خواهي كز غمش خسته كني
راهِ زاري بر دلش بسته كني
تا فرو آيد بلا بي دافعي
چون نباشد از تضرّع شافعي
وآنك خواهي كز بلااش واخري
جان او را در تضرع آوري
گفته اي اندر نبي كآن امتان
كه بر ايشان آمد آن قهر گران
چون تضرع مي نكردند آن نفس
تا بلا زيشان بگشتي باز پس
ليك دلهاشان چو قاسي گشته بود
آن گنه هاشان عبادت مينمود
تا نداند خويش را مجرم عنيد
آب از چشمش كجا تاند دويد
عنوان:قصه ي قوم يونس عليه السلام
بيان و برهان آنست كي تضرع و زاري دفع بلاي آسمانيست و حق تعالي مختارست پستضرع و تعظيم پيش او مفيد باشد، و فلاسفه گويند فاعل بطبعست و بعلت نه مختار پس تضرع طبع را نگرداند
قوم يونس را چو پيدا شد بلا
ابر ِ پُر آتش جدا شد از سما
برق ميانداخت ميسوزيد سنگ
ابر ميغرّيد رُخ ميريخت رنگ
جملگان بر بامها بودند شب
كه پديد آمد ز بالا آن كرب
جملگان از بامها زير آمدند
سر برهنه جانب صحرا شدند
مادران بچگان برون انداختند
تا همه ناله و نفير افراختند
از نماز ِشام تا وقتِ سحر
خاك ميكردند بر سر آن نفر
جملگي آوازها بگرفته شد
رحم آمد بر سر آن قوم ُلد
بعدِ نوميدي و آهِ ناشکفت
اندك اندك ابر واگشتن گرفت
قصه ي يونس درازست و عريض
وقتِ خاكست و حديث مستفيض
چون تضرع را بر ِحق قدرهاست
وآن بها كآنجاست زاري را كجاست
هين اميد اكنون ميان را چست بند
خيز اي گرينده و دايم بخند
كه برابر مينهد شاهِ مجيد
اشك را در فضل با خون ِ شهيد
عنوان:فرستادن اسرافيل را عليه السلام بخاك كه خفته اي برگير از خاك بهر تركيب جسم آدم عليه السلام
گفت اسرافيل را يزدان ِ ما
كه بروز آن خاك پُر كن كف بيآ
آمد اسرافيل هم سوي زمين
باز آغازيد خاكستان حنين
كاي فرشته ي صور و اي بحر ِحيات
كه ز دمهاي تو جان يابد موات
در دَمي در صور يك بانگِ عظيم
پُر شود محشر خلايق از رميم
در دَمي در صور گويي الصلا
بر جهيد اي كشتگان كربلا
اي هلاكت ديدگان از تيغ ِ مرگ
برزنيد از خاك سَر شاخ و برگ
رحمت تو و آن دم ِگيراي تو
پُر شود اين عالم از احياي تو
تو فرشته ي رحمتي رحمت نما
حامل عرشي و قبله ي دادها
عرش معدن گاهِ داد و معدلت
چارجو در زير او پُر مغفرت
جوي شير و جوي شهدِ جاودان
جوي خمر و دجله ي آبِ روان
پس ز عرش اندر بهشتستان رود
در جهان هم چيزَكي ظاهر شود
گر چه آلودست اينجا آن چهار
از چه از زهر ِفناي ناگوار
جرعه اي بر خاكِ تيره ريختند
ز آن جهان و فتنه اي انگيختند
تا بجويند اصل ِ آن را اين خسان
خود برين قانع شدند آن ناكسان
شير داد پرورش اطفال را
چشمه كرده سينه ي هر زال را
خمر دفع غصه و انديشه را
چشمه كرده از عنب در اجترا
انگبين داروي تن رنجور را
چشمه كرده باطن ِ زنبور را
آب دادي عام اصل و فرع را
از براي طهر و بهر كرع را
تا از اينها پي بَري سوي اصول
تو برين قانع شدي اي بوالفضول
بشنو اكنون ماجراي خاك را
كه چه مي گويد فسون محراك را
پيش اسرافيل گشته او عبوس
ميكند صد گونه شكل و چاپلوس
كه بحق ِ ذاتِ پاكِ ذو الجلال
كه مدار اين قهر را بر من حلال
من ازين تقليب بويي مي برم
بَد گماني مي دود اندر سرم
تو فرشته ي رحمتي رحمت نما
زآنك مرغي را نيآزارد هما
اي شفا و رحمتِ اصحابِ درد
تو همان كن كآن دو نيكوكار كرد
زود اسرافيل باز آمد بشاه
گفت عذر و ماجرا نزد اله
كز برون فرمان بدادي كه بگير
عكس آن الهام دادي در ضمير
امر كردي در گرفتن سوي گوش
نهي كردي از قساوت سوي هوش
سبق رحمت گشت غالب بر غضب
اي بديع افعال و نيكو كار رب
عنوان:فرستادن عزراييل عليه السلام والحزم را عليه السلام را ببر گرفتن حفنه ي خاک تا شود جسم آدم چالاک
گفت يزدان زود عزراييل را
كه ببين آن خاك پُر تخييل را
آن ضعيفِ زال ِ ظالم را بياب
مشتِ خاكي هين بياور با شتاب
رفت عزرائيل سرهنگ قضا
سوي كرّه ي خاك بهر اقتضا
خاك بر قانون نفير آغاز كرد
داد سوگندش بسي سوگند خورد
كاي غلام خاص و اي حمال ِعرش
اي مطاع الامر اندر عرش و فرش
رو بحق ِ رحمتِ رحمان ِ فرد
رو بحق ِآنك با تو لطف كرد
حق ِ شاهي كه جز او معبود نيست
پيش او زاري كس مردود نيست
گفت نتوانم بدين افسون كه من
رو بتابم ز آمر او سرّ و علن
گفت آخر امر فرمود او بحلم
هر دو امرند آن بگير از راهِ علم
گفت آن تأويل باشد يا قياس
در صريح امر كم جو التباس
فكر خود را گر كني تأويل ِبه
كه كني تأويل آن نامشتبه
دل همي سوزد مرا بر لابه ات
سينه ام پُرخون شد از شورآبه ات
نيستم بي رحم بل ز آن هر سه پاك
رحم بيشستم ز درد دردناك
گر طپانچه مي زنم من بر يتيم
ور دهد حلوا بدستش آن حليم
اين طپانچه خوشتر از حلواي او
ور شود غمزه بحلوا واي او
بر نفير تو جگر ميسوزدم
ليك حق لطفي همي آموزدم
لطف مخفي در ميان قهرها
در حدث پنهان عقيق ِ بي بها
قهر ِحق بهتر ز صد لطفِ منست
منع كردن ِ جان ز حق جان كندنست
بترين قهرش به از حلم ِ دو كون
نعم ِ ربّ العالمين و نعم ِ عون
لطفهاي مضمر اندر قهر ِ او
جان سپردن جان فزايد بهر او
هين رها كن بَد گماني و ضلال
سَر قدم كن چونك فرمودت تعال
آن تعال ِ او تعاليها دهد
مستي و جفت و نهاليها دهد
باري آن امر سَني را هيچ هيچ
من نيآرم كرد وَهن و پيچ پيچ
اين همه بشنيد آن خاكِ نژند
زان گمان بَد بُدش در گوش بند
باز از نوع دگر آن خاكِ پَست
لابه و سجده همي كرد او چو مست
گفت نه برخيز نبود زين زيان
من سر و جان مي نهم رهن و ضمان
لابه منديش و مكن لابه دگر
جز بدآن شاهِ رحيم ِ دادگر
بنده فرمانم نيآرم ترك كرد
امر او كز بحر انگيزيد َگرد
جز از آن خلاق ِ گوش و چشم و سَر
نشنوم از جان ِ خود هم خير و شر
گوش ِ من از غير گفتِ او كرست
او مرا از جان ِشيرين جان ترست
جان از او آمد نيآمد او ز جان
صد هزاران جان دهد او رايگان
جان که باشد کش گزينم بر كريم
كيك چه بود تا بسوزم زو گليم
من ندانم خير الا خير ِ او
صمّ و بكم و عمي من از غير او
گوش من كرّست از زاري كنان
كه منم در كفِ او همچون سنان
عنوان:در بيان آنك مخلوقي كه ترا ازو ظلمي رسد بحقيقت او همچون آلتيست
عارف آن بود كه بحق رجوع كند نه بآلت و اگر بآلترجوع كند بظاهر نه از جهل كند بلكه براي مصلحتي.
چنانك ابايزيد قدس الله سرّه گفت كه چندين سالست كه من با مخلوقسخن نگفته ام و از مخلوق سخن نشنيده ام
ليكن خلق چنين پندارند كه با ايشان سخن مي گويم و از ايشان مي شنوم زيرا ايشانمخاطب اكبر را نمي بينند
كه ايشان چون صدااند او را نسبت بحال من، التفاتِ مستمع ِعاقل بصدا نباشد چنانك مثلث استمعروف قال الجدار للوتد لم تشقني قال الوتد انظر الي من يدقني
احمقانه از سنان رحمت مجو
زآن شهي جو کآن بود در دست او
با سنان و تيغ لابه چون کني
کو اسير آمد بدست آن سني
او به صنعت آزرست و من صنم
آلتي كو سازدم من آن شوم
گر مرا ساغر كند ساغر شوم
ور مرا خنجر كند خنجر شوم
گر مرا چشمه كند آبي دهم
ور مرا آتش كند تابي دهم
گر مرا باران كند خرمن دهم
ور مرا ناوك كند در تن جهم
گر مرا ماري كند زهر افگنم
ور مرا ياري كند خدمت آكنم
من چو كلكم در ميان اصبعين
نيستم در صفّ طاعت بين بين
خاك را مشغول كرد او در سخن
يك كفي بربُود از آن خاك كهن
ساحرانه اش در ربود از خاكدان
خاك مشغول سخن چون بيخودان
بُرد تا حق ُتربَتِ بي راي را
تا بمكتب آن گريزان پاي را
گفت يزدان كه بعلم روشنم
كه ترا جلاد اين خلقان كنم
گفت يا رب دشمنم گيرند خلق
چون فشارم خلق را در مرگ حلق
تو روا داري خداوندِ سني
كه مرا مبغوض و دشمن رو كني
گفت اسبابي پديد آرم عيان
از تب و قولنج و سرسام و سنان
که بگردانم نظرشانرا ز تو
در مرض ها و سببهاي سه تو
گفت يا رب بندگان هستند نيز
كه سببها را بدرّند اي عزيز
چشمشان باشد گذاره از سبب
در گذشته از حجب از فضل ِ رب
سرمه ي توحيد از كحّال ِ حال
يافته رَسته ز علت و اعتلال
ننگرند اندر تب و قولنج و سِل
راه ندهند اين سببها را بدل
زانك هر يك زين مرضها را دواست
چون دوا نپذيرد آن فعل ِ قضاست
هر مرض دارد دوا مي دان يقين
چون دواي رنج ِ سرما پوستين
چون خدا خواهد كه مردي بفسرد
سردي از صد پوستين هم بگذرد
در وجودش لرزه اي بنهد كه آن
نه بجامه به شود نه از آشيان
چون قضا آيد طبيب ابله شود
و آن دوا در نفع هم گمره شود
كي شود محجوبِ ادراكِ بصير
زين سبب هاي حجابِ گول گير
اصل بيند ديده چون اكمل بود
فرع بيند چونك مرد احول بود
عنوان:جواب آمدن كه آنك نظر او بر اسباب و مرض و زخم تيغ نيآيد بر كار تو ِعزراييل هم نيآيد
كه تو هم سببي اگر چه مخفيتري از آن سببها و بود كه بر آن رنجور مخفي نباشد كه و هو أَقْرَبُ إِلَيهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ
گفت يزدان آنک باشد اصل دان
پس ترا كي بيند او اندر ميان
گر چه خويش از عامه پنهان كرده اي
پيش روشن ديدگان هم پرده اي
وآنك ايشان را شِكر باشد اجل
چون نظرشان مست باشد در دول
تلخ نبود پيش ايشان مرگِ تن
چون روند از چاه و زندان در چمن
وارهيدند از جهان ِ پيچ پيچ
كس نگريد بر فواتِ هيچ هيچ
بُرج ِزندان را شكست اركانيي
هيچ ازو رنجد دل زندانيي
كاي دريغ اين سنگِ مَرمَر را شكست
تا روان و جان ِ ما از حبس رَست
آن رخام ِ خوب و آن سنگِ شريف
بُرج زندان را بهي بود و اليف
چون شكستش تا كه زنداني ِبرَست
دستِ او در جرم اين بايد شكست
هيچ زنداني نگويد اين فشار
جز كسي كز حبس آرندش بدار
تلخ كي باشد كسي را كش بَرَند
از ميان زهر ِ ماران سوي قند
جان مجرّد گشته از غوغاي تن
ميپرد با پَرّ دل بي پاي تن
همچو زندانيء چَه كاندر شبان
خسپد و بيند بخواب او ُگلسِتان
گويد اي يزدان مرا در تن مَبَر
تا درين گلشن كنم من كرّ و فر
گويدش يزدان دعا شد مستجاب
وامرو و الله اعلم بالصواب
اينچنين خوابي ببين چون خوش بود
مرگ ناديده بجنت در رود
هيچ او حسرت خورد بر انتباه
بر تن ِ با سلسله در قعر چاه
مؤمني آخر در آر د صفّ رزم
كه ترا بر آسمان بودست بزم
بر اميد راهِ بالا كن قيام
همچو شمعي پيش محراب اي غلام
اشك مي بار و همي سوز از طلب
همچو شمع سر بُريده جمله شب
لب فرو بند از طعام و از شراب
سوي خوان ِ آسماني كن شتاب
دم بدم از آسمان مي دار اميد
در هواي آسمان رقصان چو بيد
دم بدم از آسمان مي آيدت
آب و آتش رزق مي افزايدت
گر ترا آن جا برد نبود عجب
منگر اندر عجز و بنگر در طلب
كين طلب در تو گروگان ِ خداست
زآنك هر طالب بمطلوبي سزاست
جهد كن تا اين طلب افزون شود
تا دلت زين چاهِ تن بيرون شود
خلق گويد مُرد مسكين آن فلان
تو بگوئي زنده ام اي غافلان
گر تن من همچو تنها خفته است
هشت جنت در دلم بشكفته است
جان چو خفته در گل و نسرين بود
چه غمست ار تن در آن سرگين بود
جان ِخفته چه خبر دارد ز تن
كو بگلشن خفت يا در گولخن
مي زند جان در جهان ِ آبگون
نعره ي يا لَيتَ قَوْمِي يعلمون
گر نخواهد زيست جان بي اين بدن
پس فلك ايوان كي خواهد بُدَن
گر نخواهد بي بدن جان ِ تو زيست
فِي السَّمآءِ ِرزْقُكُمْ روزي كيست
عنوان:در بيان ِ وخامتِ چرب و شيرين دنيا و مانع شدن او از طعام الله
چنانك فرمود الجوع طعام الله يحيي به ابدان الصديقين ايفي الجوع طعام الله و قوله ابيت عند ربي يطعمني و يسقيني و قوله يرْزَقُونَ فَرِحِينَ
وارهي زين روزي ريزه ي كثيف
در فتي در لوت در قوتِ شريف
گر هزاران رطل لوتش ميخوري
مي روي پاك و سبك همچون پَري
كه نه حبس ِ باد و قولنجت كند
چار ميخ ِ معده آهنجت كند
گر خوري كم گرسنه ماني چو زاغ
ور خوري پُر گيرد آروغت دماغ
كم خوري خوي بَد و خشكي و دق
پُر خوري شد تخمه را تن مستحق
از طعام الله و قوتِ خوش گوار
بر چنان دريا چو كشتي شو سوار
باش در روزه شكيبا و مُصر
دم بدم قوتِ خدا را منتظر
كآن خداي خوب كار ِ بُردبار
هديها را ميدهد در انتظار
انتظار نان ندارد مردِ سير
كه سبك آيد وظيفه يا كه دير
بي نوا هر دم همي گويد كه كو
در مجاعت منتظر در جست و جو
چون نباشي منتظر نآيد بتو
آن نواله ي دولتِ هفتاد تو
اي پدر الانتظار الانتظار
از براي خوان بالا مرد وار
هر گرسنه عاقبت قوتي بيافت
آفتابِ دولتي بر وي بتافت
ضيف با همت چو آشي كم خورد
صاحب خوان آش ِ بهتر آورد
جز كه صاحب ضيف درويش لئيم
ظنّ بَد كم بَر برزّاق كريم
سر بر آور همچو كوهي اي سند
تا نخستين نور ِخُود بر تو زند
كآن سر ِ كوهِ بلندِ مُستقر
هست خورشيد سحر را منتظر
عنوان:جواب آن مغفل كه گفت که گفته است که خوش بودي اين جهان اگر مرگ نبودي و خوش بودي ملک دنيا اگر زوالش نبودي
آن يكي ميگفت خوش بودي جهان
گر نبودي پاي مرگ اندر ميان
آن دگر گفت ار نبودي مرگ هيچ
َكه نيرزيدي جهان ِ پيچ پيچ
خرمني بودي بدشت افراشته
مهمل و ناكوفته بگذاشته
مرگ را تو زندگي پنداشتي
تخم را در شوره خاكي كاشتي
عقل ِ كاذب هست خود معكوس بين
زندگي را مرگ بيند اي غبين
اي خدا بنماي تو هر چيز را
آنچنانك هست در خدعه سرا
هيچ مرده نيست پُر حسرت ز مرگ
حسرتش آنست َكش كم بود برگ
ورنه از چاهي بصحرا اوفتاد
در ميان ِ دولت و عيش و گشاد
زين مقام ِ ماتم و تنگين مناخ
نقل افتادش بصحراي فراخ
مقعد صدقي نه ايوان ِ دروغ
باده ي خاصي نه مستي ز دوغ
مقعد صدق و جليس ِحق شده
رسته زين آب و گِل آتشكده
ور نكردي زندگانيء منير
يك دو دم ماندست مردانه بمير
عنوان:فيما يرجي من رحمة الله تعالي معطي النعم قبل استحقاقها
وَ هُوَ الَّذِي ينَزِّلُ الْغَيثَ مِنْ بَعْدِها قَنَطُوا و رب بعدٍ يورث قربا ً ورُبّ معصية ميمونة و رب سعادة تأتي من حيث يرجي النقم ليعلم ان اللَّه يبدّل سيئاتهم حسنات
در حديث آمد كه روز رستخيز
امر آيد هر يكي تن را كه خيز
نفخ ِ صور امرست از يزدان ِ پاك
كه بر آريد اي ذراير سر ز خاك
باز آيد جان ِ هر يك در بدن
همچو وقتِ صبح هوش آيد بتن
جان تن خود را شناسد وقتِ روز
در خراب خود درآيد چون كنوز
جسم ِخود بشناسد و در وي رود
جان ِ زرگر سوي درزي كي رود
جان ِعالِم سوي عالِم مي رود
روح ظالم سوي ظالم مي دود
كه شناسا كردشان عِلم ِ اله
چونک برّه و ميش وقتِ صبحگاه
پاي كفش خود شناسد در ظلم
چون نداند جان تن خود اي صنم
صبح حَشر كوچكست اي مستجير
حَشر اكبر را قياس از وي بگير
آنچنانك جان بپرد سوي طين
نامه پَرّد تا يسار و تا يمين
در كفش بنهد نامه ي بُخل و جود
فِسق و تقوي آنچ دي خو كرده بود
چون شود بيدار از خواب او سحر
باز آيد سوي او آن خير و شر
گر رياضت داده باشد خوي خويش
وقت بيداري همآن آيد بپيش
ور بُد او دي خام و زشت و در ضلال
چون عزا نامه سيه يابد شمال
هست ما را خواب و بيداري ما
بر نشان ِ مرگ و محشر دو گوا
حشر اصغر حشر اكبر را نمود
مرگِ اصغر مرگِ اكبر را زدود
ليك اين نامه خيالست و نهان
و آن شود در حشر ِ اكبر بس عيان
اين خيال اينجا نهان پيدا اثر
زين خيال آنجا بروياند صُوَر
در مهندس بين خيال ِ خانه اي
در دلش چون در زميني دانه اي
آن خيال از اندرون آيد برون
چون زمين كه زايد از تخم ِ درون
هر خيالي كاو كند در دل وطن
روز محشر صورتي خواهد شدن
چون خيال ِ آن مهندس در ضمير
چون نبات اندر زمين ِ دانه گير
مخلصم زين هر دو محشر قصه ايست
مؤمنان را در بيانش حصه ايست
چون بر آيد آفتابِ رستخيز
برجَهند از خاكِ خوب و زشت تيز
سوي ديوان ِ قضا پويان شوند
نقدِ نيك و بَد بكوره مي روند
نقدِ نيكو شادمان و ناز ناز
نقدِ قلب اندر زحير و در گداز
لحظه لحظه امتحانها مي رسد
سِرّ دلها مي نمايد در جسد
چون ز قنديل آب و روغن گشته فاش
يا چو خاكي كه برويد سرهاش
از پياز و گندنا و كوكنار
سردي پيدا كند دست بهار
آن يكي سرسبز نحن المتقون
و آندگر هم چون بنفشه سرنگون
چشم ها بيرون جهيده از خطر
گشته ده چشمه ز بيم مستقر
بازمانده ديدها در انتظار
تا كه نامه نآيد از سوي يسار
چشم گردان سوي راست و سوي چپ
زآنك نبود بخت نامه ي راست زپ
نامه اي آيد بدست بنده اي
سرسيه از جُرم و فسق آگنده اي
اندرو يك خير و يك توفيق نه
جز كه آزار ِدل ِصديق نه
پُر ز سر تا پاي زشتي و گناه
تسخر و خنبك زدن بر اهل ِراه
آن دغل كاري و دزديهاي او
و آن چو فرعونان انا واناي او
چون بخواند نامه ي خود آن ثقيل
داند او كه سوي زندان شد رَحيل
پس روان گردد چو دزدان سوي دار
جرم پيدا بسته راه ِاعتذار
آن هزاران حجت و گفتار ِبَد
بر دهانش گشته چون مسمار ِ بَد
رختِ دزدي بر تن و در خانه اش
گشته پيدا گم شده افسانه اش
پس روان گردد بزندان سعير
كه نباشد خار را ز آتش گزير
چون موكل آن ملائك پيش و پس
بوده پنهان گشته پيدا چون عسس
مي برندش مي سپوزندش بنيش
كه برو اي سگ بكهدانهاي خويش
مي كشد پا بر سر هر راه او
تا بود كه بَرجهد ز آن چاه او
منتظر مي ايستد تن مي زند
بر اميدي روي واپس مي كند
اشك ميبارد چو باران ِخزان
خشك امّيدي چه دارد او جز آن
هر زماني روي واپس مي كند
رو بدرگاه مقدس مي كند
پس ز حق امر آيد از اقليم ِ نور
كه بگويندش كه اي بطال ِعور
انتظار چيستي اي كان ِ شهر
رو چه واپس مي كني اي خيره سر
نامه ات آنست كت آمد بدست
اي خدا آزار و اي شيطان پرست
چون بديدي نامه ي كردار خويش
چه نگري پس بين جزاي كار ِخويش
بيهده چه مول مولي مي زني
در چنين چَه كو اميدِ روشني
نه ترا از روي ظاهر طاعتي
نه ترا در سِرّ و باطن نيتي
نه ترا شبها مناجات و قيام
نه ترا در روز پرهيز و صيام
نه ترا حفظِ زبان ز آزار كس
نه نظر كردن بعبرت پيش و پس
پيش چه بود يادِ مرگ و نزع ِ خويش
پس چه باشد مُردن ياران ز پيش
نه ترا بر ظلم توبه ي پُرخروش
اي دغا گندم نماي جو فروش
چون ترازوي تو كژ بود و دغا
راست چون جويي ترازوي جزا
چونك پاي چپ بُدي در غدرو كاست
نامه چون آيد ترا در دست راست
چون جزا سايه ست اي قدّ ِ تو خم
سايه ي تو كژ فتد در پيش هم
زين قِبل آيد خطاباتِ درشت
كه شود ُكه را از آنهم گوز پشت
بنده گويد آنچ فرمودي بيان
صد چنانم صد چنانم صد چنان
خود تو پوشيدي بترها را بحلم
ورنه مي داني فضيحتها بعلم
ليك بيرون از جهاد و فعل ِ خويش
از وراي خير و شرّ و كفر و كيش
وز نياز عاجزانه ي خويشتن
وز خيال و وهم ِ من يا صد چو من
بودم امّيدي بمحض ِ لطفِ تو
از وراي راست باشي يا عتو
بخشش محضي ز لطفِ بي عوض
بودم اومّيد اي كريم ِ بي غرض
رو سپس كردم بدآن محض ِ كرم
سوي فعل خويشتن مي ننگرم
سوي آن اومّيد كردم روي خويش
كه وجودم داده اي از پيش پيش
خلعتِ هستي بدادي رايگان
من هميشه معتمد بودم بر آن
چون شمارد جُرم خود را و خطا
محض ِ بخشايش در آيد در عطا
كاي ملايك باز آريدش بما
كه بُدستش چشم ِ دل سوي رجا
لاابالي وار آزادش كنيم
و آن خطاها را همه خط بر زنيم
لاابالي مر كسي را شد مباح
كش زبان نبود ز غدر و از صلاح
آتشي خوش بر فروزيم از كرم
تا نماند جُرم و زلت بيش و كم
آتشي كز شعله اش كمتر شرار
مي بسوزد جُرم و جَبر و اختيار
شعله در بنگاه انساني زنيم
خار را گلزار روحاني كنيم
ما فرستاديم از چرخ نهم
كيميا يصْلِحْ لَكُمْ أعمالكم
خود چه باشد پيش نور مستقر
كرّ و فرّ ِ اختيار بوالبشر
گوشت پاره آلت گوياي او
پيه پاره منظر بيناي او
مسمع او آن دو پاره استخوان
مدركش دو قطره خون يعني چنان
كرمكي و از قذر آگنده اي
طمطراقي در جهان افگنده اي
از مني بودي مني را واگذار
اي اياز آن پوستين را ياد دار
عنوان:قصه ي اياز و حجره داشتن او جهت چارق و پوستين
و گمان آمدن خواجه تاشانش را كي او را در آن حجره دفينه است بسببمحكمي دَر و گراني قفل
آن اياز از زيركي انگيخته
پوستين و چارقش آويخته
مي رود هر روز در حجره ي خلا
چارقت اينست منگر در علا
شاه را گفتند او را حجره ايست
اندر آنجا زر و سيم و خمره ايست
راه مي ندهد كسي را اندرو
بسته ميدارد هميشه آن در او
شاه فرمود اي عجب آن بنده را
چيست خود پنهان و پوشيده ز ما
پس اشارت كرد ميري را كه رو
نيمشب بگشاي واندر حجره شو
هر چه يابي مر ترا يغماش كن
سِرّ او را بر نديمان فاش كن
با چنين اكرام و لطفِ بي عدد
از لئيمي سيم و زر پنهان كند
مي نمايد او وفا و عشق و جوش
وآنگه او گندم نماي جو فروش
هر كه اندر عشق يابد زندگي
كفر باشد پيش او جز بندگي
نيمشب آن مير با سي معتمد
در گشادِ حجره ي او راي زد
مشعله بر كرده چندين پهلوان
جانب حجره روانه شادمان
كامر ِسلطانست بر حجره زنيم
هر يكي هميان زر در كش كنيم
آن يكي مي گفت هي چه جاي زر
از عقيق و لعل گوي و از گهر
خاص ِ خاص ِ مخزن سلطان ويست
بلك اكنون شاه را خود جان ويست
چه محل دارد بپيش اين عشيق
لعل و ياقوت و زمرد يا عقيق
شاه را بروي نبودي بَد گمان
تسخري ميكرد بهر امتحان
پاك مي دانستش از هر غش و غِل
باز از وهمش همي لرزيد دل
كه مبادا كاين بود خسته شود
من نخواهم كه برو خجلت رود
اين نكردست او و گر كرد او رواست
هر چه خواهد گو بكن محبوبِ ماست
هر چه محبوبم كند من كرده ام
او منم من او چه گر در پرده ام
باز گفتي دور از آن خو و خصال
اين چنين تخليط ژاژست و خيال
از اياز اين خود محالست و بعيد
كو يكي درياست قعرش ناپديد
هفت دريا اندرو يك قطره اي
جمله ي هستي ز موجش چكره اي
جمله پاكيها از آن دريا بَرَند
قطره هايش يك بيك مينا گرند
شاهِ شاهانست بلكه شاه ساز
وز براي چشم ِ بَد نامش اياز
چشمهاي نيك هم بر وي بَدست
از ره غيرت كه حُسنش بي حدست
يك دهان خواهم بپهناي فلك
تا بگويم وصف آن رشكِ مَلك
ور دهان يابم چنين و صد چنين
تنگ آيد در فغان ِ اين حنين
اين قدر هم گر نگويم اي سند
شيشه ي دل از ضعيفي بشكند
شيشه ي دل را چو نازك ديده ام
بهر تسكين بس قبا بدريده ام
من سر هر ماه سه روز اي صنم
بي گمان بايد كه ديوانه شوم
هين كه امروز اول سه روزه است
روز ِ پيروزست ني پيروزه است
هر دلي كاندر غم شه مي بود
دم بدم او را سَر مَه مي بود
عنوان:بيان آنك آنچ بيان كرده مي شود صورت قصه است
و آنک آن صورتيست کي در خورد اين صورت گيرانيت و در خوردآينه ي تصوير ايشان و از قدوسيتي کي حقيقت اين قصه راست نطق را ازين تنزيل شرم مي آيد و از خجالت سروريش و قلمگم مي كند و العاقل يكفيه الاشاره
زآنك پيلم ديد هندستان بخواب
از خراج اوميد بُردِه شد خراب
كيف يأتي النظم لي و القافيه
بعد ما ضاعت اصول العافيه
ما جنونٌ واجدلي في الشجون
بل جنونٌ في جنونٌ في جنون
ذاب جسمي من اشارات اكلني
منذ عاينت البقاء في الفنا
اي اياز از عشق تو گشتم چو موي
ماندم از قصه تو قصه ي من بگو
بس فسانه ي عشق ِ تو خواندم بجان
تو مرا كافسانه گشتستم بخوان
خود تو ميخواني نه من اي مقتدي
من كهِ طورم تو موسي وين صدا
كوهِ بيچاره چه داند گفت چيست
زآنك موسي مي بداند که ُتهيست
كوه ميداند بقدر خويشتن
اندكي دارد ز لطفِ روح تن
تن چو اصطرلاب باشد ز احتساب
آيتي از روح همچون آفتاب
آن منجم چون نباشد چشم تيز
شرط باشد مردِ اصطرلاب ريز
تا صطرلابي کند از بهر او
تا بَرَد از حالت خورشيد بو
جان كز اصطرلاب جويد او صواب
چه قدَر داند ز چرخ و آفتاب
تو كه ز اصطرلاب ديده بنگري
در جهان ديدن يقين بس قاصري
تو جهان را قدر ِديده ديده اي
كو جهان سبلت چرا ماليده اي
عارفان را سرمه اي هست آن بجوي
تا كه دريا گردد اين چشم ِ چو جو
ذره اي از عقل و هوش ار با من است
اين چه سودا و پريشان گفتنست
چونك مغز من ز عقل و هُش تهيست
پس گناه من درين تخليط چيست
نه گناه او راست كه عقلم ببرد
عقل ِ جمله ي عاقلان پيشش بمرد
يا مجير العقل فتان الحجي
ما سواك للعقول مرتجي
ما اشتهيت مذ جننتني
ما حسدت الحسن مذ زينتني
هل جنوني في هواك مستطاب
قل بلي و الله يجزيك الثواب
گر به تازي گويد او ور پارسي
گوش و هوشي كو كه در فهمش رسي
باده ي او در خور هر هوش نيست
حلقه ي او سخره ي هر گوش نيست
بار ديگر آمدم ديوانه وار
رو رو اي جان زود زنجيري بيآر
غير آن زنجير ِ زلفِ دلبرم
گر دو صد زنجير آري بَر دَرم
عنوان:حكمت نظر كردن در چارق و پوستين كي فَلْينْظُرِ الْإِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ
باز گردان قصه ي عشق ِ اياز
كآن يكي گنجيست مالامال راز
مي رود هر روز در حجره ي برين
تا ببيند چارقي با پوستين
زآنك هستي سخت مستي آورد
عقل از سر شرم از دل مي برد
صد هزاران قرن ِ پيشين را همين
مستي هستي بزد ره زين كمين
شد عزازيلي ازين مستي بليس
كه چرا آدم شود بر من رئيس
خواجه ام من نيز و خواجه زاده ام
صد هنر را قابل و آماده ام
در هنر من از كسي كم نيستم
تا بخدمت پيش دشمن بيستم
من ز آتش زاده ام او از وحل
پيش آتش مر وحل را چه محل
او كجا بود اندر آن دوري كه من
صدر عالم بودم و فخر زَمَن
عنوان:خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍو قوله تعالي في حق ابليس انه كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ
شعله مي زد آتش جان ِسفيه
كآتشي بود الولد سِرّ ابيه
نه غلط گفتم كه بُد قهر خدا
علتي را پيش آوردن چرا
كار بي علت مُبرّا از علل
مستمرّ و مستقرّست از ازل
در كمال ِصُنع پاك مستحث
علتِ حادث چه گنجد يا حدث
سِرّاب چه بودابِ ما صنع اوست
صنع مغزست و ابِ صورت چو پوست
عشق دان اي فندق تن دوستت
جانت جويد مغز و كوبد پوستت
دوزخي كه پوست باشد دوستش
دادِ بَدَلنا جلودا پوستش
معني و مغزت بر آتش حاكمست
ليك آتش را قشورت هيزمست
كوزه ي چوبين كه در روي آبِ جوست
قدرت آتش همه بر ظرفِ اوست
معني انسان بر آتش مالكست
مالكِ دوزخ در او كي هالكست
پس ميفزا تو بدن معني فزا
تا چو مالك باشي آتش را كيا
پوستها بر پوست مي افزوده اي
لاجرم چون پوست اندر دوده اي
زآنكه آتش را علف جز پوست نيست
قهر ِحق آن كِبر را پوستين کنيست
اين تكبر از نتيجه ي پوستست
جاه و مال آن كبر راز آن دوستست
اين تكبر چيست غفلت از لباب
منجمد چون غفلتِ يخ ز آفتاب
چون خبر شد ز آفتابش يخ نماند
نرم گشت و گرم گشت و تيز راند
شد ز ديد ُلبّ جمله ي تن طمع
خوار و عاشق شد كه ذلّ من طمع
چون نبيند مغز قانع شد بپوست
بندِ عزّ مَن قنع زندان ِاوست
عزت اينجا گبريست و ذل ِ دين
سنگ تا فاني نشد كي شد نگين
در مقام سنگي و آنگاهي انا
وقتِ مسكين گشتن تست و فنا
كبر ز آن جويد هميشه جاه و مال
كه ز سرگينست گلخن را كمال
كين دو دايه پوست را افزون كنند
شحم و لحم و كبر و نخوت آگنند
ديده را بر لبِ لب نفراشتند
پوست را ز آن روي لب پنداشتند
پيش وا ابليس بود اين راه را
كو شكار آمد شبيكه ي جاه را
مال چون مارست و آن جاه اژدها
سايه ي مردان زمرّد اين دو را
زآن زُمرّد مار را ديده جهد
كور گردد مار و ره رو وارهد
چون برين ره خار بنهاد آن رئيس
هر كه خست او گفت لعنت بر بليس
يعني اين غم بر من از غدر ويست
غدر را آن مقتدا سابق پيست
بعد ازو خود قرن بر قرن آمدند
جملگان بر سنت او پا زدند
هر كه بنهد سنت بد اي فتا
تا در افتد بعد او خلق از عمي
جمع گردد بر وي آن جمله ي بزه
كو سري بودست و ايشان دُم غزه
ليك آدم چارق و آن پوستين
پيش مي آورد كه هستم ز طين
چون اياز آن چارقش مورود بود
لاجرم او عاقبت محمود بود
هستِ مطلق كارساز نيستيست
كارگاه هست كن جز نيست چيست
بر نوشته هيچ بنويسد كسي
يا نهاله كارد اندر مغرسي
كاغذي جويد كه آن بنوشته نيست
تخم كارد موضعي كه كِشته نيست
تو برادر موضعي ناكشته باش
كاغذِ اسپيدِ نابنوشته باش
تا مشرّف گردي از نون وَ القلم
تا بكارد در تو تخم آن ذوالكرم
خود ازين پالوده ناليسيده گير
مطبخي كه ديده اي ناديده گير
زآنك ازين پالوده مستيها بود
پوستين و چارق از يادت رود
چون درآيد نزع و مرگ آهي كني
ذكر ديق و چارق آنگاهي كني
تا نماني غرق موج ِزشتيي
كه نباشد از پناهي پشتيي
ياد نآري از سفينه ي راستين
ننگري در چارق و در پوستين
چونك درماني بغرقاب فنا
پس ظَلَمْنا ورد سازي بر ولا
ديو گويد بنگريد اين خام را
سر بُريد اين مرغ ِ بي هنگام را
دور اين خصلت ز فرهنگِ اياز
كه پديد آيد نمازش بي نماز
او خروس آسمان بوده ز پيش
نعرهاي او همه در وقتِ خويش
عنوان:در معني اين کي ارنا الاشياء كما هي
و معني اين کي لو كشف الغطآء ما ازددت يقينا و قولهدر هر كه تو از ديده ي بد مي نگرياز چنبره ي وجود خود مينگريپايه ي كژ كژ افگند سايه
اي خروسان از وي آموزيد بانگ
بانگ بهر حق كند نه بهر دانگ
صبح كاذب آيد و نفريبدش
صبح كاذب عالم و نيك و بدش
اهل دنيا عقل ناقص داشتند
تا كه صبح صادقش پنداشتند
صبح كاذب كاروانها را زَدَست
كه ببوي روز بيرون آمدست
صبح كاذب خلق را رهبر مباد
كو دهد بس كاروانها را بباد
اي شده تو صبح ِ كاذب را رهين
صبح ِ صادق را تو كاذب هم مبين
گر نداري از نفاق و بَد امان
از چه داري بربرا در ظن همآن
بد گمان باشد هميشه زشت كار
نامه ي خود خواند اندر حق ِ يار
آن خسان كه در كژيها مانده اند
انبيا را ساحر و كژ خوانده اند
و آن اميران ِ خسيس ِ قلب ساز
اين گمان بردند بر حجره ي اياز
كو دفينه دارد و گنج اندر آن
ز آينه ي خود منگر اندر ديگران
شاه مي دانست خود پاكي او
بهر ايشان كرد او آن جست و جو
كاي امير آن حجره بگشاي در
نيم شب كه باشد او ز آن بي خبر
تا پديد آيد سگالشهاي او
بعد از آن بر ماست مالشهاي او
مر شما را دادم اين زرّ و گهر
من از آن زرها نخواهم جز خبر
اين همي گفت و دل او مي طپيد
از براي آن اياز بي نديد
كه منم كين بر زبانم ميرود
اين جفا گر بشنود او چون شود
باز مي گويد بحقّ دين او
كه ازين افزون بود تمكين او
كاو بقذفِ زشتِ من تيره شود
وز غرض وز سِرّ من غافل بود
مبتلا چون ديد تأويلاتِ رنج
بُرد بيند كي شود او مات رنج
صاحب تأويل اياز صابرست
كو ببحر عاقبتها ناظرست
همچو يوسف خوابِ اين زندانيان
هست تعبيرش بپيش او عيان
خواب خود را چون نداند مردِ خير
كو بود واقف ز سِرّ خوابِ غير
گر زنم صد تيغ او را ز امتحان
كم نگردد وصلت آن مهربان
داند او كآن تيغ بر خود مي زنم
من ويم اندر حقيقت او منم
عنوان:بيان اتحاد عاشق و معشوق از روي حقيقت اگر چه متضادند
از روي آنك نياز ضدّ بي نيازيست چنانك آينه بي صورتست وساده است و بي صورتي ضد صورتست ليكن ميان ايشان اتحاديست در حقيقت كي شرح آن درازست، و العاقل يكفيه الاشاره
جسم ِ مجنون را ز رنج دوريي
اندر آمد علتِ رنجوريي
خون بجوش آمد ز شعله ي اشتياق
تا پديد آمد بر آن مجنون خناق
پس طبيب آمد بدارو كردنش
گفت چاره نيست هيچ از رگ زنش
رگ زدن بايد براي دفع خون
رگ زني آمد بدانجا ذوفنون
بازوش بست و گرفت آن نيش او
بانگ بر زد در زمان آن عشق خو
مُزدِ خود بستان و تركِ فصد كن
گر بميرم گو برو جسم ِ كهن
گفت آخر تو چه مي ترسي ازين
چون نمي ترسي تو از شير عرين
شير و گرگ و خرس و هر گورو دده
گِرد بر گِرد تو شب گِرد آمده
مي نه آيدشان ز تو بوي بشر
ز انبهي عشق و وَجد اندر جگر
گرگ و خرس و شير داند عشق چيست
كم ز سگ باشد كه از عشق او عميست
گر رگ عشقي نبودي كلب را
كي بجستي كلب كهفي قلب را
هم ز جنس او بصورت چون سگان
گر نشد مشهور هست اندر جهان
تو نبردي تو دل از جنس ِ خويش
كي بري تو بوي دل از گرگ و ميش
گر نبودي عشق هستي كي بُدي
كي زدي نان بر تو و كي تو شدي
نان تو شد از چه ز عشق و اشتها
ورنه نان را كي بُدي تا جان رهي
عشق نان مرده را مي جان كند
جان كه فاني بود جاويدان كند
گفت مجنون من نمي ترسم ز نيش
صبر ِ من از كوهِ سنگين هست بيش
من بلم بي زخم نآسايد تنم
عاشقم بر زخمها بر مي تنم
ليك از ليلي وجود من پُرست
اين صدف پُر از صفات آن دُرست
ترسم اي فصّاد گر فصدم كني
نيش را ناگاه بر ليلي زني
داند آن عقلي كه او دل روشنيست
در ميان ليلي و من فرق نيست
عنوان:معشوقي از عاشق پرسيد كي خود را دوست تر داري يا مرا،
گفت من از خود مُرده ام و بتو زنده ام از خود و صفاتِ خودنيست شده ام و بتو هست شده ام، علم خود را فراموش كرده ام
و از علم تو عالم شده ام، قدرت خود را از ياد داده ام و ازقدرت تو قادر شده ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم، و اگر ترا دوست دارم، خود را دوست داشته باشم
هر كرا آينه ي يقين باشدگر چه خود بين خداي بين باشد اخرج بصفاتي الي خلقي من رآك رآني و من قصدك قصدني و علي هذا
گفت معشوقي بعاشق زامتحان
در صبوحي كاي فلان ابن الفلان
مرمرا تو دوست تر داري عجب
يا كه خود را راست گو يا ذاالكرب
گفت من در تو چنان فاني شدم
كه پُرم از تو ز ساران تا قدم
بر من از هستي من جز نام نيست
در وجودم جز تو اي خوش كام نيست
ز آن سبب فاني شدم من اينچنين
همچو سركه در تو بحر انگبين
همچو سنگي كو شود كل لعل ِ ناب
پُر شود او از صفاتِ آفتاب
وصف آن سنگي نماند اندرو
پُر شود از وصفِ خور او پشت و رو
بعد از آن گر دوست دارد خويش را
دوستيء خور بوَد آن اي فتا
ور كه خور را دوست دارد او بجان
دوستيء خويش باشد بي گمان
خواه خود را دوست دارد لعل ِ ناب
خواه تا او دوست دارد آفتاب
اندرين دو دوستي خود فرق نيست
هر دو جانب جز ضياي شرق نيست
تا نشد او لعل خود را دشمن است
زآنك يك من نيست آنجا دو منست
زآنك ظلمانيست سنگ و روز کور
هست ظلماني حقيقت ضدِ نور
خويشتن را دوست دارد كافرست
زآنك او منـّاع ِ شمس اكبرست
پس نشايد كه بگويد سنگ انا
او همه تاريكيست و در فنا
گفت فرعوني انا الحق گشت پست
گفت منصوري أنا الحق و برَست
آن انا را لعنة الله در عقب
وين أنارا رحمة الله اي محب
زآنك او سنگ سيه بُد اين عقيق
آن عدوي نور بود و اين عشيق
اين أنا هو بود در سِرّ اي فضول
ز اتحادِ نور نه از راي حلول
جهد كن تا سنگيت كمتر شود
تا بلعلي سنگِ تو انور شود
صبر كن اندر جهاد و در عنا
دم بدم مي بين بقا اندر فنا
وصفِ سنگي هر زمان كم ميشود
وصفِ لعلي در تو محكم ميشود
وصفِ هستي ميرود از پيكرت
وصفِ مستي ميفزايد در سرت
سمع شو يكبارگي تو گوش وار
تا ز حلقه ي لعل يابي گوشوار
همچو چَه كن خاك مي َكن گر كسي
زين تن خاكي كه در آبي رسي
گر رسد جذبه خدا آب معين
چاه ناكنده بجوشد از زمين
كار ميكن تو بگوش آن مباش
اندك اندك خاكِ چَه را مي تراش
هر كه رنجي ديد گنجي شد پديد
هر كه جدّي كرد در جدي رسيد
گفت پيغمبر ركوعست و سجود
بر در حق كوفتن حلقه ي وجود
حلقه ي آن در هر آن كو ميزند
بهر او دولت سري بيرون كند
عنوان:آمدن آن اميران نمام با سرهنگان نيمشب بگشادن حجره ي اياز و پوسيدن و چارق ديدن آويخته
و گمان بردن كي آن مكرستو رو پوش و خانه را حفره كردن بهر گوشه كي گمان آمد و چاه كنان آوردن و ديوارها سوراخ كردن
و چيزي نايافتن و خجلو نوميد شدن چنانك بد گمانان و خيال انديشان در كار انبيا و اوليا كي مي گفتند كي ساحرند و خويشتن ساخته اند و تصدرميجويند بعد از تفحص خجل شوند و سود ندارد
آن امينان بر در حجره شدند
طالبِ گنج زر و خمره شدند
قفل را بر ميگشادند از هوس
با دو صد فرهنگ و دانش چند كس
زآنت قفل صعب و پُر پيچيده بود
از ميان قفل ها بگزيده بود
نه ز بُخل ِ سيم و مال و زرّ خام
از براي كتم آن سِرّ از عوام
كه گروهي بر خيال بدتنند
قوم ديگر نام سالوسم كنند
پيش باهمت بود اسرار جان
از خسان محفوظ تر از لعل ِ كان
زر به از جانست پيش ابلهان
زر نثار جان بود نزد شهان
مي شتابيدند تفت از حرص ِ زر
عقلشان ميگفت نه آهسته تر
حرص تازد بيهده سوي سراب
عقل گويد نيك بين كآن نيست آب
حرص غالب بود و زر چون جان شده
نعره ي عقل آن زمان پنهان شده
گشته صد حرص و غوغاهاي او
گشته پنهان حكمت و ايماي او
تا كه در چاهِ غرور اندر فتد
آنگه از حكمت ملامت نشنود
چون ز بندِ دام بادِ او شكست
نفس لوامه برو يابيد دست
تا بديوار بلا نآيد سرش
نشنود پندِ دل آن گوش ِ كرش
كودكان را حرص گوزينه و شكر
از نصيحت ها كند دو گوش كر
چونك درد دُنبلش آغاز شد
در نصيحت هر دو گوشش باز شد
حجره را با حرص و صد گونه هوس
باز كردند آن زمان آن چند كس
اندر افتادند از در ز ازدحام
همچو اندر دوغ ِ گنديده هوام
عاشقانه در فتد با كرّ و فر
خوردن امكان ني و بسته هر دو پَر
بنگريدند از يسار و از يمين
چارق بدريده بود و پوستين
باز گفتند اين مكان بي نوش نيست
چارق اينجا جز پي رو پوش نيست
هين بيآور سيخهاي تيز را
امتحان كن حفره و كاريز را
هر طرف كندند و جُستند آن فريق
حفرها كندند و گوهاي عميق
حفرهاشان بانگ مي داد آن زمان
كندهاي خالييم اي گندگان
ز آن سگالش شرم هم ميداشتند
كند ها را باز مي انباشتند
بي عدد لاحول در هر سينه اي
مانده مرغ ِ حرصشان بي چينه اي
ز آن ضلالت هاي ياوه تازشان
حفره ي ديوار و در غمازشان
ممكن انداي آن ديوار ني
با اياز امكان هيچ انكار ني
گر خداع بي گناهي مي دهند
حايط و عرصه گواهي مي دهند
عنوان:باز گشتن نمامان از حجره ي اياز بسوي شاه توبره تهي و خجل..
همچون بد گمانان در حق انبيا عليهم السلام در وقت ظهوربرآئت و پاكي ايشان كي يوْمَ تَبْيضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ و قوله و تَرَي الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَي اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ
شاه قاصد گفت هين احوال چيست
كه بغلتان از زر و هميان تهيست
ور نهان كرديد دينار و تسو
فرّ شادي در رخ و رخسار كو
گر چه پنهان بيخ هر بيخ آورست
برگِ سيماهُم وجوهُم اخضرست
آنچ خورد آن بيخ از زهر و زقند
نك منادي مي كند شاخ بلند
بيخ اگر بي برگ و از مايه تهيست
برگهاي سبز اندر شاخ چيست
بر زبان بيخ گل مُهري نهد
شاخ دست و پا گواهي ميدهد
آن امينان جمله در عذر آمدند
همچو سايه پيش مه ساجد شدند
عذر آن گرمي و لاف و ما و من
پيش شه رفتند با تيغ و كفن
از خجالت جمله انگشتان گزان
هر يكي ميگفت كي شاهِ جهان
گر بريزي خون حلالستت حلال
ور ببخشي هست انعام و نوال
كرده ايم آنها كه از ما مي سِزيد
تا چه فرمايي تو اي شاه مجيد
گر ببخشي جرم ما اي دلفروز
شب شبيها كرده باشد روز روز
گر ببخشي يافت نوميدي گشاد
ورنه صد چون ما فداي شاه باد
گفت شه نه اين نواز و اين گداز
من نخواهم كرد هست آن اياز
عنوان:حواله كردن پادشاه قبول توبه ي نمّامان و حجره گشايان
و سزا دادن ايشان باياز كي يعني اين خيانت بر عرض او رفته است
اين خيانت بر تن و عرض ويست
زخم بر رگهاي آن نيكو پيست
گر چه نفس واحديم از روي جان
ظاهرا دورم ازين سود و زيان
تهمتي بر بنده شه را عار نيست
جز مزيدِ حلم و استظهار نيست
متهم را شاه چون قارون كند
بي گنه را تو نظر كن چون كند
شاه را غافل مدان از كار كس
مانع اظهار آن حلمست و بس
من هنا يشفع بپيش علم او
لاابالي وار الا حلم ِ او
آن گنه اول ز حلمش مي جهد
ورنه هيبت آن مجالش كي دهد
خونبهاي جرم نفس ِ قاتله
هست بر حلمش ديت بر عاقله
مست و بي خود نفس ِ ما ز آن حلم بود
ديو در مستي كلاه از وي ربود
گرنه ساقي حلم بودي باده ريز
ديو با آدم كجا كردي ستيز
گاهِ علم آدم ملايك را كه بود
اوستادِ علم و نقادِ نقود
چونك در جنت شرابِ حلم خَورد
شد ز يك بازي شيطان روي زرد
آن بلا درهاي تعليم ودود
زيرك و دانا و چستش كرده بود
باز آن افيون حلم سختِ او
دزد را آورد سوي رختِ او
عقل آمد سوي حلمش مستجير
ساقيم تو بوده اي دستم بگير
عنوان:فرمودن شاه اياز را كي اختيار كن از عفو و مكافات
كي از عدل و لطف هر چه كني اين جا صوابست و در هر يكيمصلحتهاست كي در عدل هزار لطف هست درج، وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَيةٌ آنكس كي كراهت ميدارد قصاص را درين يك حيوةقاتل نظر مي كند
و در صد هزار حيوة كي معصوم و محقون خواهند شدن در حصن بيم سياست نمي نگرد
كن ميان مجرمان حكم اي اياز
اي اياز پاكِ با صد احتراز
گر دو صد بارت بجوشم در عمل
در كفِ جوشت نيابم يك دغل
ز امتحان شرمنده خلقي بي شمار
امتحانها کرده از تو جمله شرمسار
بحر بي قعرست تنها علم نيست
كوه و صد كوه است اينخود حلم نيست
گفت من دانم عطاي تست اين
ورنه من آن چارقم و آن پوستين
بهر اين پيغمبر اين را شرح ساخت
هر که خود بشناخت يزدانرا شناخت
چارقت نطفه ست و خونت پوستين
باقي ايخواجه عطاي اوست اين
بهر آن دادست تا جويي دگر
تو مگو كه نيستش جز اين قدر
ز آن نمايد چند سيب آن باغبان
تا بداني نخل و دخل و بوستان
كفّ گندم ز آن دهد خر يار را
تا بداند گندم انبار را
نكته اي ز آن شرح گويد اوستاد
تا شناسي علم ِ او را مستزاد
ور بگوئي خود همينش بود و بس
دورت اندازد چنانك از ريش خس
اي اياز اكنون بيآ و داد دِه
داد نادر در جهان بنياد نه
مُجرمانت مستحق كشتن اند
وز طمع بر عفو و حلمت مي تنند
تا كه رحمت غالب آيد يا غضب
آب كوثر غالب آيد يا لهب
از پي مردم ربايي هر دو هست
شاخ حلم و خشم از عهد أَلَسْت
بهر اين لفظِ أَلَسْتِ مستبين
نفي اثباتست در لفظي قرين
زانك استفهام اثباتيست اين
ليك در وي لفظ َليس شد دفين
ترك كن تا ماند اين تقرير خام
كاسه ي خاصان منه بر خوان عام
قهر و لطفي چون صبا و چون وبا
آن يكي آهن ربا وين كهربا
ميكشد حق راستان را تا رشد
قِسم ِ باطل باطلان را ميكشد
معده حلوايي بود حلوا كِشد
معده صفرايي بود سِركا كِشد
فرش سوزان سردي از جانش بَرَد
فرش افسرده حرارت را خورد
دوست بيني از تو رحمت مي جهد
خصم بيني از تو سطوت ميجهد
اي اياز اين كار را زوتر گزار
زآنك نوعي انتقامست انتظار
عنوان:تعجيل فرمودن پادشاه اياز را كي زود اين حكم را بفيصل رسان..
و منتظر مدار و ايام بيننا مگو كي الانتظار موت الاحمر وجواب گفتن اياز شاه را
گفت اي شه جملگي فرمان تراست
با وجودِ آفتاب اختر فناست
زهره كه بود يا عطارد يا شهاب
كو برون آيد بپيش آفتاب
گر ز دلق و پوستين بُگذشتمي
كي چنين تخم ملامت كِشتمي
قفل كردن بر در حجره چه بود
در ميان صد خيالي حسود
دست در كرده درون آبِ جو
هر يكي ز ايشان كلوخ خشك جو
پس كلوخ خشك در جو كي بود
ماهيي با آب عاصي كي شود
بر من مسكين جفا دارند ظن
كه وفا را شرم مي آيد ز من
گر نبودي زحمت نامحرمي
چند حرفي از وفا وا گفتمي
چون جهاني شبهت و اشكال جوست
حرف ميرانيم ما بيرون پوست
گر تو خود را بشكني مغزي شوي
داستان مغز نغزي بشنوي
جوز را در پوست ها آوازهاست
مغز و روغن را خود آوازي كجاست
دارد آوازي نه اندر خوردِ گوش
هست آوازش نهان در گوش نوش
گرنه خوش آوازي مغزي بود
ژغژغ آواز قشري كه شنود
ژغژغ آن ز آن تحمل ميكني
تا كه خاموشانه بر مغزي زني
عنوان:حكايت در تقرير اين سخن كي چندين گاه گفت و گو را آزموديم مدتي صبر و خاموشي را بيازماييم
چند پختي تلخ و تيز و شور و گز
اين يكي بار امتحان شيرين بپز
آن يكي را در قيامت ز انتباه
در كف آيد نامه ي عصيان سياه
سر سيه چون نامهاي تعزيه
پُر معاصي متن نامه و حاشيه
جمله فسق و معصيت آن يكسري
همچو دارالحرب پُر از كافري
آنچنان نامه ي پليدِ پُر و بال
در يمين نايد درآيد در شِمال
خود همينجا نامه ي خود را ببين
دست چپ را شايد آن يا در يمين
موزه ي چپ كفش چپ هم در دكان
آن چپ دانيش پيش از امتحان
چون نباشي راست ميدان كه چپي
هست پيدا نعره ي شير و كپي
آنك گلرا شاهد و خوشبو كند
هر چپي را راست فضل او كند
هر شِمالي را يميني او دهد
بحر را ماء معيني او دهد
گر چپي با حضرتِ او راست باش
تا ببيني دستبُردِ لطفهاش
تو روا داري كه اين نامه ي مهين
بگذرد از چپ درآيد در يمين
اين چنين نامه كه پُر ظلم و جفاست
كي بود خود در خور آن دستِ راست
عنوان:در بيان كسي كي سخني گويد كي حال او مناسب آنسخن و آن دعوي نباشد
چنانك كفره وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَالْأَرْضَ لَيقُولُنَّ اللهُ، خدمتِ بت سنگين كردن و جان و زر فداي او کردن چه مناسب باشد با جاني
كي داند كي خالق سموات والارض و خلايق الهيست سميعي بصيري حاضري مراقبي مستولي غيوري الي آخره
زاهدي را يک زني بد بس غيور
هم بُد او را يك كنيزک همچو حور
زن ز غيرت پاس شوهر داشتي
با كنيزك خلوتش نگذاشتي
مدتي شد زن مراقب هر دو را
تا كشان فرصت نيفتد در خلا
تا در آمد حكم و تقدير اله
عقل حارس خيره سر گشت و تباه
حكم و تقديرش چو آيد بيوقوف
عقل كه بود در قمر افتد خسوف
بود در حمام آن زن ناگهان
يادش آمد طشت و در خانه بُد آن
با كنيزك گفت رو هين مرغ وار
طشت سيمين را از خانه ي ما بيار
آن كنيزك زنده شد چون اين شنيد
كه بخواجه اين زمان خواهد رسيد
خواجه در خانه ست و خلوت اين زمان
پس دوان شد سوي خانه شادمان
عشق شش ساله كنيزك را بُد اين
كه بيابد خواجه را خلوت چنين
گشت پَرّان جانب خانه شتافت
خواجه را در خانه ي در خلوت بيافت
هر دو عاشق را چنان شهوت ربود
كه احتياط و يادِ در بستن نبود
هر دو با هم در خزيدند از نشاط
جان بجان پيوست آن دم ز اختلاط
ياد آمد در زمان زن را كه من
چون فرستادم ورا سوي وطن
پنبه در آتش نهادم من بخويش
اندر افگندم قچ ِ نر را بميش
ِگل فرو شست از سر و بيجان دويد
در پي او رفت و چادر ميكشيد
آن ز عشق جان دويد و اين ز بيم
عشق كو و بيم كو فرقي عظيم
سير ِعارف هر دمي تا تختِ شاه
سير زاهد هر مَهي يكروزه راه
گر چه زاهد را بوَد روزي شگرف
كي بود يكروز او خمسين الف
قدر هر روزي ز عمر ِ مردِ كار
باشد از سال جهان پنجه هزار
عقلها زين سِر بوَد بيرون ِ در
زهره ي وهم ار بدَرّد گو بدَر
ترس ِ مويي نيست اندر پيش ِعشق
جمله قربانند اندر كيش عشق
عشق وصفِ ايزدست اما كه خوف
وصف بنده ي مبتلاي فرج جوف
چون يحبون بخواندي در نبي
با يحبهم قرين در مطلبي
پس محبت وصفِ حق دان عشق نيز
خوف نبود وصفِ يزدان اي عزيز
وصف حق كو وصفِ مشتي خاك كو
وصفِ حادث كو و وصفِ پاك كو
شرح ِعشق ار من بگويم بر دوام
صد قيامت بگذرد وآن ناتمام
زآنك تاريخ قيامت را حدست
حد كجا آنجا كه وصفِ ايزدست
عشق را پانصد پَرست و هر پَري
از فراز عرش تا تحت الثري
زاهدِ با ترس مي تازد بپا
عاشقان پرّان تر از برق و هوا
كي رسند آنخائفان در گردِ عشق
كاسمان را فرش سازد دردِ عشق
جز مگر آيد عنايتهاي ضو
كز جهان و زين روش آزاد شو
از ُقش خود وزدُش خود بازرَه
كه سوي شه يافت آن شهباز رَه
اين قش و دُش هست جبر و اختيار
از وراي اين دو آمد جذبه يار
چون رسيد آن زن به خانه در گشاد
بانگِ در در گوش ايشان در فتاد
آن كنيزك جَست آشفته ز ساز
مرد برجَست و درآمد در نماز
زن كنيزك را پژوليده بديد
درهم و آشفته و دنگ و مريد
شوي خود را ديد قايم در نماز
در گمان افتاد و زن زآن اهتزاز
شوي را برداشت دامن بي خطر
ديد آلوده ي مني خصيه و َذكر
از ذكر باقي نطفه هي چكيد
ران و زانو گشته آلوده و پليد
بر سرش زد سيلي و گفت اي مهين
خصيه ي مردِ نمازي باشد اين
لايق ذِكر و نمازست اين ذكر
وين چنين ران و زهار پُر قدر
نامه ي پُر ظلم و فسق و كفر و كين
لايقست انصاف ده اندر يمين
گر بپرسي گبر را كين آسمان
آفريده ي كيست وين خلق و جهان
گويد او كين آفريده ي آن خداست
كافرينش بر خدايي اش گواست
كفر و فسق و استم بسيار او
هست لايق با چنين اقرار او
هست لايق با چنين اقرار راست
آن فضيحتها و آن كردار كاست
فعل او كرده دروغ آن قول را
تا شد او لايق عذابِ هول را
روز محشر هر نهان پيدا شود
هم ز خود هر مجرمي رسوا شود
دست و پا بدهد گواهي با بيان
بر فساد او بپيش مستعان
دست گويد من چنين دزديده ام
لب بگويد من چنين پرسيده ام
پاي گويد من شدستم تا مني
فرج گويد من بكردستم زنا
چشم گويد کرده ام غمزه ي حرام
گوش گويد چيده ام سوء الكلام
پس دروغ آمد ز سر تا پاي خويش
که دروغش کرد هم اعضاي خويش
آن چنانك در نماز با فروغ
از گواهي خصيه شد زرقش دروغ
پس چنانكن فعل كآن خود بيزبان
باشد اشهد گفتن و عين بيان
تا همه تن عضو عضوت اي پسر
گفته باشد اشهد اندر نفع و ضر
رفتن بنده پي خواجه گواست
كه منم محكوم و اين مولاي ماست
گر سيه كردي تو نامه ي عمر خويش
توبه كن آنها كه كردستي تو پيش
عمر اگر بگذشت بيخش ايندَمست
آب توبه ش ده اگر او بي نمست
بيخ عمرت را بده آبِ حيات
تا درختِ عمر گردد با ثبات
جمله ماضي ها از اين نيكو شوند
زهر پارينه ازين گردد چو قند
سيئاتت را مُبدل كرد حق
تا همه طاعت شوند آن ما سبق
خواجه بر توبه ي نصوحي خوش بتن
كوششي كن هم بجان و هم بتن
شرح اين توبه ي نصوح از من شنو
بگرويدستي وليک از نو گِرو
عنوان:حکايت در بيان توبه ي نصوح كي چنانك شير از پستان بيرون آيد باز در پستان نرود
آنك توبه ي نصوحي كرد هرگز از آنگناه ياد نكند بطريق رغبت بلك هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دليل آن بود كي لذتِ قبول يافت آن شهوت اول بي لذتشد اين بجاي آن نشست چنانك فرموده اند
نَبَرد عشق را جز عشق ديگر
چرا ياري نگيري زو نكوتر
و آنك دلش باز بدآن گناه رغبت مي كند علامت آنست كي لذت قبول نيافته است و لذت قبول بجاي آن لذت گناه ننشسته استسَنُيسِّرُهُ لِلْيسْري نشده است لذت فَسَنُيسِّرُهُ لِلْعُسْري باقيست بروي
برد مردي پيش ازين نامش نصوح
بُد ز دلاكي زن او را فتوح
بود روي او چو رُخسار زنان
مردي خود را همي كرد او نهان
او بحمام زنان دلاك بود
در دغا و حيله بس چالاك بود
سالها مي كرد دلاكي و كس
بو نبرد از حال و سِرّ آن هوس
زآنك آواز و رُخش زن وار بود
ليك شهوت كامل و بيدار بود
چادر و سربند پوشيده و نقاب
مرد شهواني و در غره ي شباب
دختران خسروان را زين طريق
خوش هميماليد و ميشست آن عشيق
توبها ميكرد و پا در مي كشيد
نفس كافر توبه اش را مي دريد
رفت پيش عارفي آن زشت كار
گفت ما را در دعايي ياد آر
سِرّ او دانست آن آزاد مرد
ليك چون حلم خدا پيدا نكرد
بر لبش قفلست و در دل رازها
لب خموش و دل پُر از آوازها
عارفان كه جام ِ حق نوشيده اند
رازها دانسته و پوشيده اند
هر كرا اسرار کار آموختند
مُهر كردند و دهانش دوختند
سُست خنديد و بگفت اي بَد نهاد
زآنك داني ايزدت توبه دَهاد
عنوان:در بيان آنك دعاي عارفِ واصل و درخواست او از حق همچو درخواست حقست از خويشتن
كي كنتُ له سمعا و بصرا ولسانا و يدا قوله وَ مارَمَيتَ إِذْ رَمَيتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمي ، و آيات و اخبار و آثار درين بسيارست، و شرح سبب سازي حق تا مجرمرا گوش گرفته بتوبه ي نصوح آورد
آن دعا از هفت گردون درگذشت
کار آن مسکين بآخر خوب گشت
كان دعاي شيخ نه چون هر دعاست
فاني است و گفتِ او گفتِ خداست
چون خدا از خود سؤال و كد كند
پس دعاي خويش را چون رد كند
يك سبب انگيخت صنع ذو الجلال
كه رهانيدش ز نفرين و وبال
اندر آن حمام پُر مي كرد طشت
گوهري از دختر شه ياوه گشت
گوهري از حلقه هاي گوش او
ياوه گشت و هر زني در جُست و جو
پس در حمام را بستند سخت
تا بجويند اولش در پيچ رخت
رختها جُستند و آن پيدا نشد
دزدِ گوهر نيز هم رسوا نشد
پس بجَد جُستن گرفتند از گزاف
در دهان و گوش و اندر هر شكاف
در شكاف تحت و فوق و هر طرف
جست و جو كردند دُرّ خوش صدف
بانگ آمد كه همه عريان شويد
هر كه هستيد ارعجوز وگر نويد
يك بيك را حاجبه جُستن گرفت
تا پديد آيد گهر دانه شگفت
آن نصوح از ترس شد در خلوتي
روي زرد و لب كبود از خشيتي
پيش چشم خويشتن اوميديد مرگ
رفت و ميلرزيد او مانند برگ
گفت يا رب بارها برگشته ام
توبه ها و عهدها بشكسته ام
كرده ام آنها كه از من مي سزيد
تا چنين سيل سياهي در رسيد
نوبت جُستن اگر در من رسد
وه كه جان من چه سختيها كشد
در جگر افتاده استم صد شرر
در مناجاتم ببين بوي جگر
اين چنين اندوه كافر را مباد
دامن رحمت گرفتم داد داد
كاشكي مادر نزادي مر مرا
يا مرا شيري بخوردي در چرا
اي خدا آن كن كه از تو مي سزد
كه ز هر سوراخ مارم ميگزد
جان سنگين دارم و دل آهنين
ورنه خون گشتي درين رنج و حنين
وقت تنگ آمد مرا و يك نفس
پادشاهي كن مرا فرياد رس
گر مرا اين بار ستاري كني
توبه كردم من ز هر ناكردني
توبه ام بپذير اين بار دگر
تا ببندم بهر توبه صد كمر
من اگر اين بار تقصيري كنم
پس دگر مشنو دعا و گفتنم
اين همي زاريد و صد قطره روان
كه در افتادم بجلاد و عوان
تا نميرد هيچ افرنگي چنين
هيچ ملحد را مبادا اين حنين
نوحها ميكرد او بر جان خويش
روي عزرائيل ديده پيش پيش
اي خدا واي خدا چندان بگفت
كآن در و ديوار با او گشت جفت
در ميان يارب و يارب بُد او
بانگ آمد از ميان جُست و جو
عنوان:نوبتِ جُستن رسيدن بنصوح و آواز آمدن كي همه را جستيم نصوح را بجوييد
و بيهوش شدن نصوح از آن هيبت و گشادهشدن كار بعد از نهايت بستگي كماکان يقول رسول الله صلي الله عليه و سلم إذا أصابه مرضٌ او هم اشتدي أزمة تنفرجي
جمله را جستيم پيش آي اي نصوح
گشت بيهوش آن زمان پَرّيد روح
همچو ديوار شكسته در فتاد
هوش و عقلش رفت شد او چون جماد
چونك هوشش رفت از تن بي امان
سِرّ او با حق بپيوست آن زمان
چون تهي گشت و خود او نماند
باز جانش را خدا در پيش خواند
چون شكست آن كشتي او بي مراد
در كنار رحمت دريا فتاد
جان بحق پيوست چون بيهوش شد
موج رحمت آنزمان در جوش شد
چونك جانش وارهيد از ننگِ تن
رفت شادان پيش اصل ِ خويشتن
جان چو باز و تن مرو را كنده اي
پاي بسته پَر شكسته بنده اي
چونك هوشش رفت و پايش بر گشاد
مي پرد آن باز سوي كيقباد
چونك درياهاي رحمت جوش كرد
سنگها هم آبِ حيوان نوش كرد
ذره ي لاغر شگرف و زفت شد
فرش خاكي اطلس و زربفت شد
مرده ي صد ساله بيرون شد ز گور
ديو ِ ملعون شد بخوبي رشكِ حور
اين همه روي زمين سر سبز شد
چوب خشك اشگوفه كرد و نغز شد
گرگ با برّه حريف مي شده
نااميدان خوش رگ و خوش پي شده
عنوان:يافته شدن گوهر و حلالي خواستن حاجبان و كنيزكان شاهزاده از نصوح
بعدِ از آن خوفي هلاكِ جان بُده
مژدها آمد كه اينك گم شده
بانگ آمد ناگهان كه رفت بيم
يافت شد گم گشته آن دُرّ يتيم
يافت شد واندر فرح دربافتيم
مژدگاني دِه كه گوهر يافتيم
از غريو و نعره و دستك زدن
پُر شد حمام ِ قد زال الحزن
آن نصوح رفته باز آمد بخويش
ديد چشمش تابش صد روز پيش
مي حلالي خواست از وي هر كسي
بوسه ميدادند بر دستش بسي
بَد گمان بُرديم و کن ما را حلال
گوشت تو خورديم اندر قيل و قال
زآنك ظنّ جمله بروي بيش بود
زآنك در قربت ز جمله پيش بود
خاص دلاكش بُد و مَحرم نصوح
بلك همچون دو تني يك گشته روح
گوهر ار بُردست او بُردست و بس
زو ملازم تر بخاتون نيست كس
اول او را خواست جُستن در نبرد
بهر حرمت داشتن تأخير كرد
تا بود كانرا بيندازد بجا
اندرين مهلت رهاند خويش را
اين حلاليها ازو ميخواستند
وز براي عذر برميخواستند
گفت بُد فضل خداي دادگر
ورنه ز آنچم گفته شد هستم بتر
چه حلالي خواست مي بايد ز من
كه منم مجرم تر اهل زمَن
آنچ گفتندم ز بَد از صد يكيست
بر من اين كشفست ار كس را شكيست
كس چه ميداند ز من جز اندكي
از هزاران جرم و بَد فعلم يكي
من همي دانم و آن ستار من
جرمها و زشتي كردار من
اوّل ابليسي مرا استاد بود
بعد از آن ابليس پيشم باد بود
حق بديد آن جمله را ناديده كرد
تا نگردم در فضيحت روي زرد
باز رحمت پوستين دوزيم كرد
توبه ي شيرين چو جان روزيم كرد
هر چه كردم جمله ناكرده گرفت
طاعت ناکرده آورده گرفت
همچو سرو و سوسنم آزاد كرد
همچو بخت و دولتم دلشاد كرد
نام من در نامه ي پاكان نوشت
دوزخي بودم ببخشيدم بهشت
آه كردم، چون رَسَن شد آهِ من
گشت آويزان رَسَن در چاهِ من
آن رَسَن بگرفتم و بيرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
در بُن چاهي همي بودم اسير
در همه عالم نمي گنجم كنون
آفرينها بر تو بادا اي خدا
ناگهان كردي مرا از غم جدا
گر سر هر موي من يابد زبان
شكرهاي تو نيآيد در بيان
مي زنم نعره درين روضه و عيون
خلق را يا لَيتَ قَوْمِي يعلمون
عنوان:باز خواندن شه زاده نصوح را از بهر دلاكي بعد از استحكام و توبه و قبول توبه و بهانه كردن او و دفع گفتن
بعد از آن آمد كسي كز مرحمت
دختر سلطان ِ ما مي خواندت
دختر شاهت همي خواند بيآ
تا سرش شويي كنون اي پارسا
جز تو دلاكي نميخواهد دلش
كه بمالد يا بشويد با گلش
گفت رو رودستِ من بيكار شد
وين نصوح تو كنون بيمار شد
رو كسي ديگر بجو اشتاب و تفت
كه مرا و الله دست از كار رفت
با دل خود گفت كز حَد رفت جرم
از دل من كي رود آن ترس و گرم
من بمُردم يك ره و باز آمدم
من چشيدم تلخي مرگ و عدم
توبه اي كردم حقيقت با خدا
نشكنم تا جان شود از تن جدا
بعد آن محنت كرا بار دگر
پا رود سوي خطر الا كه خر
عنوان:حکايت در بيان آنك كسي توبه كند و پشيمان شود و باز آن پشيمانيها را فراموش كند
و آزموده را باز آزمايد در خسارت ابدافتد چون توبه ي او را ثباتي و قوتي و حلاوتي و قبولي مدد نرسد چون درخت بي بيخ هر روز زودتر و خشك تر بوَد، نعوذبالله
گازري بود و مراو را يك خري
پُشت ريش اِشكم تهي و لاغري
در ميان سنگلاخ بي گياه
روز تا شب بي نوا و بي پناه
بهر خوردن جز آب آنجا نبود
روز و شب بد خر در آن كور و كبود
آن حوالي نيستان و بيشه بود
شيري بود آنجا که صيدش پيشه بود
شير را با پيل نر جنگ اوفتاد
خسته شد آن شير و ماند از اصطياد
مدتي واماند ز آن ضعف از شكار
بي لوا ماندند دَد از چاشت خوار
زآنك باقي خوار شير ايشان بُدند
شير چون رنجور شد تنگ آمدند
شير يك روباه را فرمود رو
مر خري را بهر من صياد شو
گر خري يابي بگرد مَرغزار
رو فسونش خوان فريبانش بيآر
چون بيابم قوّتي از گوشت خر
پس بگيرم بعد از آن صيدي دگر
اندكي من مي خورم باقي شما
من سبب باشم شما را در نوا
يا خري يا گاو بهر من بجوي
زآن فسونهايي که مي داني بگوي
از فسون و از سخن هاي خوشش
از سرش يرون کن و اينجا كِشش
عنوان:تشبيه كردن قطب كي عارفِ واصلست..
در اجراي دادن خلق از قوتِ مغفرت رحمت بر مراتبي كي حقش الهام دهد
و تمثيلبشير که در اجري خوار و باقي خوار ويند بر مراتب قربِ ايشان بشير نه ُقرب مكاني بلك ُقرب صفتي و تفاصيل اينبسيارست و الله الهادي
قطب شير و صيد كردن كار او
باقيان اين خلق باقي خوار او
تا تواني در رضاي قطب كوش
تا قوي گردد كند صيدِ وحوش
چون برنجد بي نوا مانند خلق
كز كفِ عقلست جمله ي رزق خلق
زآنك وجدِ خلق باقي خورد ِ اوست
اين نگه دار ار دل ِ تو صيد جوست
او چو عقل و خلق چون اعضاي تن
بسته ي عقلست تدبير بدن
ضعفِ قطب از تن بود از روح ني
ضعف در كشتي بود در نوح ني
قطب آن باشد كه گرد خود تند
گردش افلاك گرد او بود
ياريي ده در مرّمه ي كشتي اش
گر غلام خاص و بنده گشتي اش
ياريت در تو فزايد نه اندرو
گفت حق ان تنصروا الله تنصروا
همچو روبه صيد گير و كن فداش
تا عوض گيري هزاران صيد بيش
روبهانه باشد آن صيدِ مُريد
مرده گيرد صيد كفتار مُريد
مُرده پيش او كشي زنده شود
چرك در پاليز روينده شود
گفت روبه شير را خدمت كنم
حيلها سازم ز عقلش بَر كنم
حيله و افسون گري كار منست
كار من دستان و از ره بردنست
از سر كه جانب جو مي شتافت
آن خر مسكين لاغر را بيافت
پس سلام ِ گرم كرد و پيش رفت
پيش آن ساده دل درويش رفت
گفت چوني اندرين صحراي خشك
در ميان سنگ لاخ و جاي خشك
گفت خر گر در غمم گر در ِارَم
قسمتم حق كرد و من زآن شاكرم
شكر گويم دوست را در خير و شر
زآنك هست اندر قضا از بَد بَتر
چونك قسام اوست كفر آمد گِله
صبر بايد صبر مفتاح الصله
غير حق جمله عدو اند اوست دوست
با عدو از دوست شکوت کي نکوست
تا دهد دوغم نخواهم انگبين
زآنك هر نعمت غمي دارد قرين
عنوان:حکايت ديدن خر هيزم فروش بانوايي تازي بر آخُر خاص..
و تمنا بردن آندولت را در موعظه ي آنك تمنا نبايد بُردن الا مغفرتو عنايت كي اگر در صد لون رنجي چون لذت مغفرت بود همه شيرين شود، باقي هر دولتي كه آن را ناآزموده تمني مي بريبا آن رنجي قرينست
كي آنرا نمي بيني چنانك از هر دامي دانه پيدا بود و فخ پنهان، تو درين يك دام مانده اي تمني مي بريكي كاشكي با آن دانه ها رفتمي، پنداري كي آن دانها بي دامست
بود سقايي مَرو را يك خري
گشته از محنت دو تا چون چنبري
پشتش از بار گران صد جاي ريش
عاشق و جويان روز مرگِ خويش
جُو كجا از كاهِ خشك او سير ني
در عقب زخمي ز سيخ آهني
مير آخر ديد او را رحم كرد
كآشناي صاحبِ خر بود مرد
پس سلامش كرد و پرسيدش ز حال
كز چه اين خر گشت دو تا همچون دال
گفت از درويشي و تقصير من
كه نمي يابد خود اين بسته دهن
گفت بسپارش بمن تو روز چند
تا شود در آخر شه زورمند
خر بدو بسپرد و آن رحمت برَست
در ميان ِ آخر سلطانش بست
خر ز هر سو مركبِ تازي بديد
با نوا و فربه و خوب و جديد
زير پاشان رُوفته آبي زده
كه بوقت و جو بهنگام آمده
خارش و مالش مراسپان را بديد
پوز بالا كرد كاي ربّ مجيد
نه كه مخلوق توام گيرم خرم
از چه زار و پشت ريش و لاغرم
شب ز درد پشت و از جوع شكم
آرزومندم بمُردن دم بدم
حال اين اسپان چنين خوش بانوا
من چه مخصوصم بتعذيب و بلا
ناگهان آوازه ي پيگار شد
تازيان را وقتِ زين و كار شد
زخم هاي تير خوردند از عدو
رفت پيكان ها در ايشان سو بسو
از غزا باز آمدند آن تازيان
اندر آخُر جمله افتاده ستان
پاي هاشان بسته محكم با نوار
نعل بندان ايستاده بر قطار
مي شكافيدند تنهاشان بنيش
تا برون آرند پيكان ها ز ريش
آن خر آن را ديد و مي گفت ايخدا
من بفقر و عافيت دادم رضا
زآن نوا بيزارم و زآن زخم زشت
هر كه خواهد عافيت دنيا ِبهـِشت
عنوان:ناپسنديدن روباه گفتن خر را کي من راضيم بقسمت
گفت روبه جُستن رزق حلال
فرض باشد از براي امتثال
عالم اسباب و چيزي بي سبب
مي نيآيد پس مهم باشد طلب
وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْل الله است امر
تا نبايد غصب كردن همچو نمر
گفت پيغمبر كه بر رزق اي فتا
در فرو بسته ست و بر در قفل ها
جنبش و آمد شدِ ما و اكتساب
هست مفتاحي بر آن قفل و حجاب
بي كليد اين در گشادن راه نيست
بي طلب نان سنت الله نيست
عنوان:جواب گفتن خر روباه را
گفت از ضعفِ توكل باشد آن
ورنه بدهد نان كسي كه داد جان
هر كه جويد پادشاهي و ظفر
كم نيآيد لقمه ي نان اي پسر
دام و دَد جمله شده اكال رزق
نه پي كسب اند و نه حمال رزق
جمله را رزّاق روزي مي دهد
قسمت هر يك بپيشش مي نهد
رزق آيد پيش هر كه صبر جُست
رنج كوششها ز بي صبري تست
عنوان:جواب گفتن روبه خر را
گفت روبه آن توكل نادرست
كم كسي اندر توكل ماهرست
گِرد نادر گشتن از ناداني است
هر كسي را كي ره سلطاني است
چون قناعت را پيمبر گنج گفت
هر كسي را كي رسد گنج ِ نهفت
حدّ ِ خود بشناس و بر بالا مپر
تا نيفتي در نشيبِ و شور و شر
عنوان:باز جواب خر روباه را
گفت اين معكوس ميگويي بدان
شور و شر از طمع آيد سوي جان
از قناعت هيچ كس بي جان نشد
از حريصي هيچ كس سلطان نشد
نان ز خوكان و سگان نبود دريغ
كسبِ مردم نيست اين باران و ميغ
وآنچنانك عاشقي بر رزق زار
هست عاشق رزق هم بر رزق خوار
عنوان:در تقرير معني توكل
حكايت آن زاهد كي توكل را امتحان ميكرد و از ميان اسباب و شهر بيرون آمد و از قوارع و ره گذرخلق دور شد و بين کوهي مهجوري مفقودي در غايت گرسنگي سر بر سر سنگي نهاد و خفت
و با خود گفت توكل كردم برسبب سازي و رزاقي تو و از اسباب منقطع شدم تا ببينم سببيتِ توكل را
آن يكي زاهد شنود از مصطفي
كه يقين آيد بجان رزق از خدا
گر بخواهي ور نخواهي رزق ِ تو
پيش تو آيد دوان از عشق ِ تو
از براي امتحان آن مَرد رفت
در بيابان نزد كوهي خُفت تفت
كه ببينم رزق مي آيد بمن
تا قوي گردد مرا در رزق ظن
كارواني راه گم كرد و كشيد
سوي كوه آن ممتحن را خفته ديد
گفت اين مرد اين طرف چونست عور
در بيابان از ره و از شهر دور
اي عجب مُرده ست يا زنده که او
مي نترسد هيچ از گرگ و عدو
آمدند و دست بروي مي زدند
قاصدا چيزي نگفت آن ارجمند
هم نجنبيد و نجنبانيد سر
وانكرد از امتحان هم او بصر
پس بگفتند اين ضعيفِ بي مراد
از مجاعت سكته اندر اوفتاد
نان بيآوردند و در ديگي طعام
تا بريزندش بحلقوم و بكام
پس بقاصد مَرد دندان سخت كرد
تا ببيند صدق آن ميعاد مرد
رحمشان آمد كه اين بس بي نواست
وز مجاعت هالكِ مرگ و فناست
كارد آوردند و قوم اِشتافتند
بسته دندانهاش را بشكافتند
ريختند اندر دهانش شوربا
مي فشردند اندر آن نان پارها
گفت اي دل گر چه خود تن ميزني
راز مي داني و نازي مي كني
گفت دل دانم و قاصد مي كنم
رازق الله است بر جان و تنم
امتحان زين بيشتر خود چون بود
رزق سوي صابران خود ميرود
عنوان:جواب روباه خر را و تحريض كردن او خر را بر كسب
گفت روبه اين حكايتها بهل
دستها بر كسب زن جهد المقل
دست دادستت خدا كاري بكـُن
مكسبي كن ياري ياري بكـُن
هر کسي در مكسبي پا مينهد
ياريء ياران ديگر مي كند
زآنك جمله ي كسب نآيد از يكي
هم دِروگر هم سقا هم حايكي
چون به انبازيست عالم برقرار
هر كسي كاري گزيند ز افتقار
طبل خواري در ميانه شرط نيست
راهِ سنت كار و مكسب كردنيست
عنوان:جواب گفتن خر روباه را كي توكل بهترين ِ كسبهاست
كي هر كسي محتاجست بتوكل كي اي خدا اين كار مرا راست آر ودعا متضمن توكلست و توكل كسبي است كي بهيچ كسبي ديگر محتاج نيست الي آخره
گفت من به از توكل بر رَبي
مي ندانم در دو عالم مكسبي
كسبِ شكرش را نمي دانم نديد
تا كِشد شكر خدا رزق و مزيد
بحثشان بسيار شد اندر خطاب
مانده گشتند از سؤال و از جواب
بعد از آن گفتش بدان در مملكه
نهي لا تلقوا بايدي تهلكه
صبر در صحراي خشك و سنگلاخ
احمقي باشد جهان حق فراخ
نقل كن زينجا بسوي مرغزار
ميچر آنجا سبزه گردِ جويبار
مرغزاري سبز مانند جنان
سبزه رسته اندر آنجا تا ميان
خرّم آن حيوان كه او آنجا رود
اشتر اندر سبزه ناپيدا شود
هر طرف در وي يكي چشمه ي روان
اندرو حيوان مُرَفه در امان
از خري او را نمي گفت اي لعين
تو از آنجايي چرا زاري چنين
كو نشاط و فربهي و فرّ ِ تو
چيست اين لاغر تن ِ مضطر تو
شرح روضه گر دروغ و زور نيست
پس چرا چشمت از او مخمور نيست
اين گدا چشمي و اين ناديدگي
از گدايي تست نه از بگلربگي
چون ز چشمه آمدي چوني تو خشك
ور تو نافِ آهوي كو بوي مشك
زآنک ميگويي و شرحش ميكني
چه نشانه در تو نآمد اي سني
عنوان:مثل آوردن اشتر در بيان آنك در مُخبر دولتي فر و اثر آن چون نبيني..
جاي متهم داشتن باشد كه او مقلدست در آن
آن يكي پرسيد اشتر را كه هي
از كجا ميآئي اي اقبال پي
گفت از حمام ِ گرم ِ كوي تو
گفت خود پيداست در زانوي تو
مار موسي ديد فرعون ِعنود
مهلتي ميخواست نرمي مي نمود
زيركان گفتند بايستي كه اين
تندتر گشتي چو هست او ربّ ِ دين
معجزه گر اژدها گر مار بُد
نخوت و خشم ِخدائي اش چه شد
ربّ ِ اعلي گر ويست اندر جلوس
بهر يك كرمي چيست اين چاپلوس
نفس ِ تو تا مستِ ُنقلست و نبيد
دانك روحَت خوشه ي غيبي نديد
كه علاماتست ز آن ديدار نور
التجافي مِنكِ عَن دار الغرور
مرغ چون بر آبِ شوري مي تند
آبِ شيرين را نديدست او مَدد
بلك تقليدست آن ايمان ِ او
روي ايمان را نديده جان ِ او
پس خطر باشد مُقلد را عظيم
از ره و ره زن ز شيطان ِ رجيم
چون ببيند نور حق ايمن شود
ز اضطراباتِ شك او ساكن شود
تا كفِ دريا نيآيد سوي خاك
كاصل او آمد بود در اصطكاك
خاكي است آن كف غريبست اندر آب
در غريبي چاره نبود ز اضطراب
چونك چشمش باز شد و آن نقش خواند
ديو را بر وي دگر دستي نماند
گر چه با روباه خر اسرار گفت
سَرسَري گفت و مقلدوار گفت
آب را بستود و او تايق نبود
رُخ دريد و جامه او عاشق نبود
از منافق عذر ردّ آمد نه خوب
زآنك در لب بود آن نه در قلوب
بوي سيبش هست جزو سيب نيست
بو درو جز از پي آسيب نيست
حمله ي زن در ميان ِ كارزار
نشكند صف بلك گردد كارزار
گر چه مي بيني چو شير اندر صفش
تيغ بگرفته همي لرزد كفش
واي آنك عقل ِ او ماده بود
نفس ِ زشتش نرّ و آماده بود
لاجرم مغلوب باشد عقل ِ او
جز سوي خِسران نباشد نقل ِ او
اي خنك آنكس كه عقلش نر بود
نفس زشتش ماده و مضطر بود
عقل جزوي اش نر و غالب بود
نفس انثي را خرد سالب بود
حمله ي ماده بصورت هم جريست
آفتِ او همچو آن خر از خريست
وصف حيواني بود بر زن فزون
زآنك سوي رنگ و بو دارد رُكون
رنگ و بوي سبزه زارآن خر شنيد
جمله حجتها ز طبع او رميد
تشنه محتاج مطر شد و ابر نه
نفس را جوع البقر بد صبر نه
اسپر آهن بود صبر اي پدر
حق نبشته بر سپر جاء الظفر
صد دليل آرد مقلد در بيان
از قياسي گويد آن را نه از عيان
مشك آلودست الا مشك نيست
بوي مشكستش ولي جز پشك نيست
تا كه پشكي مشك گردد اي مريد
سالها بايد در آن روضه چريد
كه نبايد خورد و جو همچون خران
آهوانه در ختن چر ارغوان
جز قرنفل ياسمن يا گل مچر
رو بصحراي ختن با آن نفر
معده را خو كن بدآن ريحان و ُگل
تا بيابي حكمتِ و قوتِ رُسُل
خون معده زين كه و جو باز كن
خوردن ريحان و گل آغاز كن
معده ي تن سوي كهدان ميكِشد
معده ي دل سوي ريحان ميكِشد
هر كه كاه و جو خورد قربان شود
هر كه نور حق خورد قرآن شود
نيم ِ تو مشكست و نيمي پُشك بين
هين ميفزا پشك افزا مشك چين
آن مقلد صد دليل و صد بيان
در زبان آرد ندارد هيچ جان
چونك گوينده ندارد جان و فر
گفتِ او را كي بود برگ و ثمر
ميكند گستاخ مردم را براه
او بجان لرزان ترست از برگِ كاه
عنوان:فرق ميان دعوتِ شيخ كامل ِ و اصل و ميان ِ سخن ناقصان ِ فاضل ِ فضل ِ تحصيليء بر بسته
شيخ نوراني ز رَه آگه كند
با سخن هم نور را همره كند
جهد كن تا مست و نوراني شوي
تا حديثت را شود نورش روي
هر چه در دوشاب جوشيده شود
در عقيده طعم ِ دوشابش بود
از جزر و ز سيب و به و ز گِردكان
لذت و دوشاب يابي تو از آن
علم اندر نور حق فر غرده شد
پس ز علمت نور يابد قوم ُلد
هر چه گوئي باشد آن هم نورناك
كاسمان هرگز نبارد غير پاك
آسمان شو ابر شو باران ببار
ناودان بارش كند نبود بكار
آب اندر ناودان عاريتيست
آب اندر ابر و دريا فطرتيست
فكر و انديشه ست مثل ِ ناودان
وحي و مكشوفست ابر و آسمان
آبِ باران باغ ِ صد رنگ آورد
ناودان همسايه در جنگ آورد
خر دو سه حمله برو به بحث كرد
چون مقلد بُد فريبِ او بخَورد
طنطنه ي ادراك و بينايي نداشت
دمدمه ي روبه برو سكته گماشت
حرص خوردن آنچنان كردش ذليل
كه زبونش گشت با پانصد دليل
عنوان:حكايت آن مخنث و پرسيدن لوطي ازو در حالت لواطه كي اين خنجر از بهر چيست
گفت از براي آنك هر کي با من بَد انديشداشكمش بشكافم لوطي بر سر او آمد شد مي كرد و ميگفت الحمد لله كي من بد نميانديشم با تو
بيت من بيت نيست اقليمست
هزل من هزل نيست تعليمست
إِنَّ اللَّهَ لا يسْتَحْيي أَنْ يضْرِبَ مَثَلًا ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها، اي فما فوقها في تغيير النفوس بالانكار، ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلًا،
و آنگهجواب مي فرمايد كه اين خواستم يضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يهْدِي بِهِ كَثِيرا ً كي هر فتنه همچون ميزانست
بسياران ازو سرخ رو شوندو بسيار بي مراد شوند، و لو تأملت فيه قليلا ً وجدت من نتايجه الشريفة كثيرا
كنده اي را لوطئ در خانه بُرد
سرنگون افگندش و در وي فشرد
بر ميانش خنجري ديد آن لعين
پس بگفتش بر ميانت چيست اين
گفت آنك با من ار يك بَدمنش
بَد بينديشد بدَرم اشكمش
گفت لوطي حمد لله را كه من
بَد نينديشيده ام با تو بفن
چونك مَردي نيست خنجرها چه سود
چون نباشد دل ندارد سود خُود
از علي ميراث داري ذوالفقار
بازوي شير خدا هستت بيآر
گر فسوني ياد داري از مسيح
كو لب و دندان عيسي اي قبيح
كشتيي سازي ز توزيع و فتوح
كو يكي ملاح ِ كشتي همچو نوح
بت شكستي گيرم ابراهيم وار
كو بُت تن را فدي كردن به نار
گر دليلت هست اندر فعل آر
تيغ چوبين را بدآن كن ذوالفقار
آن دليلي كه ترا مانع شود
از عمل آن نقمتِ صانع بود
خائفان راه را كردي دلير
از همه لرزان تري تو زير زير
بر همه درس ِ توكل ميكني
در هوا تو پشه را رگ ميزني
اي مخنث پيش رفته از سپاه
بر دروغ ِ ريش تو كيرت گواه
چون ز نامردي دل آگنده بود
ريش و سبلت موجب خنده بود
توبه اي كن اشك باران چون مطر
ريش و سبلت را ز خنده باز خر
داروي مردي بخور اندر عمل
تا شوي خورشيدِ گرم اندر حمل
معده را بگذار و سوي دل خرام
تا كه بي پرده ز حق آيد سلام
يك دو گامي رو تكلف ساز خَوش
عشق گيرد گوش تو آنگاه کش
عنوان:غالب شدن حيله ي روباه بر استعصام و تعفف خر و كشيدن روبه خر را سوي شير بيشه
روبه اندر حيله پاي خود فشرد
ريش خر بگرفت و آن خر را ببرد
مُطرب آن خانقه كو تا كه تف
دف زند كه خر برفت و خر برفت
چونك خرگوشي بَرَد شيري بچاه
چون نيآرد روبهي خر تا گياه
گوش را بر بند و افسونها مَخَور
جز فسون ِ آن ولي ِ دادگر
آن فسون ِ خوشتر از حلواي او
آنك صد حلواست خاكِ پاي او
خُم هاي خسرواني پُر ز مي
مايه بُرده از مي لبهاي وي
عاشق ِ مي باشد آن جان ِ بعيد
كو مي ِ لبهاي ِ لعلش را نديد
آبِ شيرين چون نبيند مرغ ِ كور
چون نگردد گردِ چشمه ي آبِ شور
موسي جان سينه را سينا كند
طوطيان كور را بينا كند
خسرو شيرين ِ جان نوبت ز دست
لاجرم در شهر قند ارزان شدست
يوسفان ِ غيب لشكر ميكِشند
تنگهاي قندِ و شکر ميکشند
اشتران مصر را رو سوي ما
بشنويد اي طوطيان بانگِ درا
شهر ِ ما فردا پُر از شكـّر شود
شكـّر ارزانست ارزان تر شود
در شكر غلطيد اي حلواييان
همچو طوطي كوري صفراييان
نيشكر كوبيد كار اينست و بس
جان بر افشانيد يار اينست و بس
يك ُترُش در شهر ما اكنون نماند
چونك شيرين خسروان را بر نشاند
ُنقل بر ُنقلست و مي بر مي هلا
بر مناره رو بزن بانگِ صلا
سركه ي نُه ساله شيرين ميشود
سنگ و مرمر لعل و زرّين ميشود
آفتاب اندر فلك دستك زنان
ذر ها چون عاشقان بازي كنان
چشمها مخمور شد از سبزه زار
گل شكوفه ميكند بر شاخسار
چشم دولت سحر ِ مطلق ميكند
روح شد منصور انا الحق ميزند
گر خري را ميبرد روبه ز سَر
گو ببر تو خر مباش و غم مخَور
عنوان:حكايت آن شخص كي از ترس خويشتن را در خانه اي انداخت
رخها زرد چون زعفران لبها كبود چون نيل دست لرزان چونبرگِ درخت خداوندِ خانه پرسيد كي خيرست چه واقعه است گفت بيرون خر مي گيرند بسخره،
گفت مبارك خر ميگيرند توخر نيستي چه ميترسي گفت سخت بجدّ ميگيرند تمييز برخاسته است امروز ترسم كي مرا خر گيرند
آن يكي در خانه اي در ميگريخت
زرد رو و لب كبود و رنگ ريخت
صاحب خانه بگفتش خير هست
كه همي لرزد ترا چون پير دست
واقعه چونست چون بگريختي
رنگ رخساره چنين چون ريختي
گفت بهر سخره ي شاهِ حرون
خر همي گيرند امروز از برون
گفت ميگيرند کو خر جان ِ عم
چون نه اي خر رو ترا زين چيست غم
گفت بس جدّند و گرم اندر گرفت
گر خرم گيرند هم نبود شگفت
بهر ِ خر گيري بر آوردند دست
جدّ جد تمييز هم برخاستست
چونك بي تمييزيان مان سرورند
صاحبِ خر را بجاي خر بَرَند
نيست شاهِ شهر ِ بيهوده گير
هست تمييزش سميعست و بصير
آدمي باش و ز خر گيران مترس
خر نه اي اي عيسي دوران مترس
چرخ ِ چارم هم ز نور تو پُرست
حاش لله كه مقامت آخرست
تو ز چرخ و اختران هم برتري
گر چه بهر مصلحت در آخري
مير آخر ديگر و خر ديگرست
نه هر آنك اندر آخر شد خرست
چه در افتاديم در دنبال ِ خر
از گلستان گوي و از گلهاي تر
از انار و از ترنج و شاخ ِ سيب
وز شراب و شاهدان ِ بي حساب
يا از آندريا كه موجش گوهرست
گوهرش گوينده و بيناورست
يا از آن مرغان كه گل چين ميكنند
بيضها زرّين و سيمين ميكنند
يا از آن بازان كه كبگان پَروَرَند
هم نگون اشكم هم استان مي پرند
نردبانهاييست پنهان در جهان
پايه پايه تا عنان ِ آسمان
هر گرُه را نردباني ديگرست
هر روش را آسماني ديگرست
هر يكي از حال ِ ديگر بي خبر
ملك با پهنا و بي پايان و سر
اين در آن حيران كه او از چيست خَوش
و آن درين خيره كه حيرت چيستش
صحن ِ ارض الله واسع آمده
هر درختي از زميني سر زده
بر درختان شكر گويان برگ و شاخ
كه زهي مُلك و زهي عرصه ي فراخ
بلبلان گِرد شكوفه پر گره
كه از آنچ ميخوري ما را بده
اين سخن پايان ندارد كن رجوع
سوي آن روباه و شير و سقم و جوع
عنوان:کردن ِ روبه را شير کيبرو بار ديگرش بفريب
چونك بر کوهش بسوي مرج بُرد
تا ُكند شيرش بحمله خُرد و مُرد
دور بود از شير و آن شير از نبرد
تا بنزديك آمدن صبري نكرد
گنبدي كرد از بلندي شير ِ هول
خود نبودش قوّت و امكان ِ حول
خر ز دورش ديد و برگشت او گريز
تا بزير كوه تازان نعل ريز
گفت روبه شير را اي شاهِ ما
چون نكردي صبر در وقتِ وغا
تا بنزديكِ تو آيد آن غوي
تا باندك حمله اي غالب شوي
مكر ِ شيطانست تعجيل و شتاب
لطفِ رحمانست صبر و احتساب
دور بود و حمله را ديد و گريخت
ضعفِ تو ظاهر شد و آبِ تو ريخت
گفت من پنداشتم برجاست زور
تا بدين حد مي ندانستم فتور
نيز جوع و حاجتم از حد گذشت
صبر و عقلم از تجوّع ياوه گشت
گر تواني بار ديگر از خِرَد
باز آوردن مَر او را مسترد
منتِ بسيار دارم از تو من
جهد كن باشد بياري اش بفن
گفت آري گر خدا ياري دهد
بر دل ِ او از عمي مُهري نهد
پس فراموشش شود هولي كه ديد
از خري او نباشد اين بعيد
ليك، چون آرم من او را برمتاز
تا ببادش ندهي از تعجيل باز
گفت آري تجربه كردم كه من
سخت رنجورم مخلخل گشتهِ تن
تا بنزديكم نيآيد خر تمام
من نجنبم خفته باشم در قوام
رفت روبه گفت اي شه همتي
تا بپوشد عقل ِ او را غفلتي
توبها كردست خر با كردگار
كه نگردد غره ي هر نابكار
توبه اش را بفن بر هم زنيم
ما عدوّي عقل و عهدِ روشنيم
كله ي خر گوي فرزندان ِ ماست
فكرتش بازيچه ي دستان ِ ماست
عقل كآن باشد ز دوران ِ زحل
پيش ِ عقل ِ ما ندارد آن محل
از عطارد وز زُحَل دانا شد او
ما ز دادِ كردگار ِ لطف خو
عَلَّمَ الانسانَ خم طغراي ماست
علم عند الله مقصدهاي ماست
تربيه ي آن آفتابِ روشنيم
ربّي الاعلي از آن رو ميزنيم
تجربه گر دارد او با اين همه
بشكند صد تجربه زين دمدمه
بوك توبه بشكند آن سست خو
در رسد شومي اِشكستش درو
عنوان:در بيان آنك نقض ِعهد و توبه موجب بلا بوَد بلك موجب مسخ است
چنانك در حق ِ اصحاب سبت و در حق اصحاب مايدهي عيسي كه وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازِيرَ، و اندرين امت مسخ دل باشد و بقيامت تن را صورتِ دل دهند
نقض ِ ميثاق و شكستِ توبها
موجب لعنت بوَد در انتها
نقض ِ توبه و عهد آن اصحابِ سبت
موجب مسخ آمد و اهلاك و مقت
پس خدا آن قوم را بوزينه كرد
چونك عهد خود شكستند از نبرد
اندرين امت نبُد مسخ ِ بَدن
ليك مسخ دل بوَد اي ذو الفطن
چون دل بوزينه گردد آن دلش
از دل ِ بوزينه شد خوار آن گِلش
گر هنر بودي دلش را ز اختبار
خوار كي بودي ز صورت آن حمار
آن سگ اصحاب خوش بُد سيرتش
هيچ بودش منقصت ز آن صورتش
مسخ ظاهر بود اهل ِسبت را
تا ببيند خلق ظاهر كبت را
از رهِ سِرّ صد هزاران ِ دگر
گشته از توبه شكستن خوك و خر
عنوان:دوّم بار آمدن روبه بر ِ آن خر گريخته تا باز بفريبدش
پس بيآمد زود روبه سوي خر
گفت خر از چون تو ياري الحذر
ناجوانمردا چه كردم من ترا
كه بپيش اژدها بُردي مرا
موجبِ كين ِ تو با جانم چه بود
غير ِخبثِ جوهر تو اي عنود
همچو كژدم كو گزد پاي فتي
نارسيده از وي او را زحمتي
يا چو ديوي كو عدوي جان ِ ماست
نارسيده زحمتش از ما و كاست
بلك طبعا خصم ِ جان ِ آدميست
از هلاكِ آدمي در خُرَميست
از پي هر آدمي او نسکلد
خو و طبع ِ زشت خود را كي هلد
زآنك خبثِ ذاتِ او بي موجبي
هست سوي ظلم و عدوان جاذبي
هر زمان خواند ترا تا خرگهي
كه دراندازد ترا اندر چهي
كه فلان جا حوض ِآبست و عيون
تا در اندازد بحوضت سرنگون
آدمي را با همه وحي و نذير
اندر افگند آن لعين در شور و شر
بي گناهي بي گزندِ سابقي
كه رسد او را ز آدم ناحقي
گفت روبه آن طلسم ِ سحر بود
كه ترا در چشم آن شيري نمود
ورنه من از تو بتن مسكين ترم
چون شب و روز اندر آنجا مي چرم
گرنه ز آن گونه طلسمي ساختي
هر شكم خواري بدآنجا تاختي
يك جهان ِ بي نوا پُر پيل و ارج
بي طلسمي كي بماندي سبز مرج
من ترا خود خواستم گفتن بدرس
كه چنان هولي اگر بيني مترس
ليك رفت از ياد علم آموزيت
كه بُدَم مستغرق ِ دلسوزيت
ديدمت در جوع كلب و بي نوا
مي شتابيدم كه آيي تا دوا
ورنه با تو گفتمي شرح ِ طلسم
كآن خيالي مي نمايد نيست جسم
عنوان:جواب گفتن ِروباه خر را
گفت رورو هين ز پيشم اي عدو
نا نبينم روي تو اي زشت رو
آن خدايي كه ترا بدبخت كرد
روي زشتت را كريه سخت كرد
با كدامين روي مي آيي بمن
اين چنين سغري ندارد كرگدن
رفته اي در خون و جانم آشكار
كه ترا من ره برم تا مرغزار
تا بديدم روي عزراييل را
باز آوردي فن و تسويل را
گر چه من ننگِ خرانم يا خرم
جانورم جان دارم اين را كي خرم
آنچ من ديدم ز هول ِبي امان
طفل ديدي پير گشتي در زمان
بي دل و جان از نهيبِ آن شكوه
سرنگون خود را در افگندم ز كوه
بسته شد پايم در آن دم از نهيب
چون بديدم آن عذابِ بي حجاب
عهد كردم با خدا كاي ذوالمنن
بر گشا زين بستگي تو پاي من
تا ننوشم وسوسه ي كس بعد ازين
عهد كردم نذر كردم اي معين
حق گشاده كرد آن دم پاي من
ز آن دعا و زاري و ايمان من
ورنه اندر من رسيدي شير ِ نر
چون بُدي در زير ِ پنجه ي شير خر
باز بفرستادت آن شير ِعرين
سوي من از مكر اي بئس القرين
حقّ ِ ذاتِ پاكِ اللهُ الصمد
كه بوَد به مار ِ بَد از يار ِ بَد
مار ِ بَد جاني ستاند از سليم
يار ِ بَد آرد سوي نار ِ مقيم
از قرين بي قول و گفت و گوي ِ او
خو بدزدد دل نهان از خوي ِ او
چونك او افگند بر تو سايه را
دزدد آن بي مايه از تو مايه را
عقل ِ تو گر اژدهايي گشت مست
يار ِ بَد او را زُمرّد دان كه هست
ديده ي عقلت بدو بيرون جهد
طعن اوت اندر كفِ طاعون نه
عنوان:جواب گفتن روبه خر را
گفت روبه صافِ ما را دُرد نيست
ليك تخييلاتِ وهمي خُرد نيست
اين همه وهم ِ توست اي ساده دل
ورنه با تو نه غشي دارم نه غل
از خيال ِ زشتِ خود منگر بمن
بر مُحبّان از چه داري سوء ظن
ظنّ ِ نيكو بر بر اخوان ِ صفا
گر چه آيد ظاهر از ايشان جفا
اين خيال و وهم بَد چون شد پديد
صد هزاران يار را از هم بُريد
مُشفقي گر كرد جور و امتحان
عقل بايد كه نباشد بَد گمان
خاصه من بَد رگ نبودم زشت اسم
آنک ديدي بَد نبُد بود آن طلسم
ور بُدي بَد آن سگالش قد را
عفو فرمايند ياران زآن خطا
عالم ِ وهم و خيال طمع و بيم
هست ره رو را يكي سدّي عظيم
نقشهاي اين خيال ِ نقش بند
چون خليلي را كه كه بُد شد گزند
گفت هذا رَبِّي ابراهيم ِراد
چونك اندر عالم ِ وَهم اوفتاد
ذكر ِ كوكب را چنين تأويل گفت
آنكسي كه گوهر ِ تأويل سُفت
عالم ِ وهم و خيال چشم بند
آن چنان كه را ز جاي خويش كند
تا كه هذا رَبِّي آمد قال ِ او
خربط و خر را چه باشد حال ِ او
غرق گشته عقلهاي چون جبال
در بحار ِ وهم و گرداب خيال
كوهها را هست زين طوفان فضوح
كو اماني جز كه در كشتي نوح
زين خيال ِ ره زن ِ راهِ يقين
گشت هفتاد و دو ملت اهل ِ دين
مردِ ايقان رَست از وَهم و خيال
موي ابرو را نمي گويد هلال
وآنك را نور ِعمرش نبود سند
موي ابروي كژي راهش زند
صد هزاران كشتي با هول و سهم
تخته تخته گشته در درياي وهم
كمترين فرعون ِ چُستِ فيلسوف
ماه او در برج وهمي در خسوف
كس نداند روسپي زن كيست آن
وآنكه داند نيستش بر خود گمان
چون ترا وهم ِ تو دارد خيره سر
از چه گردي گِردِ وهم ِ آن دگر
عاجزم من از مني ِ خويشتن
چه نشيني پُر مني تو پيش ِ من
بي من و مايي همي جويم بجان
تا شوم من گوي آن خوش صولجان
هر كه بي من شد همه منها خود اوست
دوست جمله شد چو خود را نيست دوست
آينه ي بي نقش شد بايد بها
زآنك شد حاكي جمله ي نقشها
عنوان:حكايت شيخ محمد سررزي غزنوي قدس الله سره
زاهدي در غزني از دانش مزي
بُد محمد نام و كنيت سر رزي
بود افطارش سر ِ رز هر شبي
هفت سال او دايم اندر مطلبي
بس عجائب ديد از شاهِ وجود
ليك مقصودش جمال ِ شاه بود
بر سر كه رفت آن از خويش سير
گفت بنما يا فتادم من بزير
گفت نآمد مهلت آن مكرمت
ور فرو افتي نميري نكشمَت
او فرو افگند خود را از وداد
در ميان ِعمق ِآبي اوفتاد
چون نمُرد از نكس آن جان سير مَرد
از فراق مرگ بر خود نوحه كرد
كين حيات او را چو مرگي مينمود
كار پيشش باژگونه گشته بود
موت را از غيب ميكرد او كدي
ان في موتي حياتي مي زدي
موت را چون زندگي قابل شده
با هلاكِ جان ِخود يكدل شده
سيف و خنجر چون علي ريحان ِ او
نرگس و نسرين عدوي جان ِ او
بانگ آمد روز صحرا سوي شهر
بانگ طرفه از وراي سرّ و جهر
گفت اي داناي رازم مو بمو
چه كنم در شهر از خدمت بگو
گفت خدمت آنك بهر ذلّ نفس
خويش را سازي تو چون عباس دبس
مدتي از اغنيا زر ميستان
پس بدرويشان ِمسكين مي رسان
خدمتت اينست تا يك چند گاه
گفت سمعا طاعة اي جان پناه
بس سؤال و بس جواب و ماجرا
بُد ميان زاهد و ربّ الوري
كه زمين و آسمان پُر نور شد
در مقالات آن همه مذكور شد
ليك كوته كردم آن گفتار را
تا ننوشد هر خسي اسرار را
عنوان:آمدن شيخ بعد از چندين سال از بيابان بشهر غزنين و زنبيل گردانيدن باشارت غيبي..
و تفرقه كردن آنچ جمع آيد بر فقرا
هر كه را جان ز عز لبيكست
نامه بر نامه، پيك بر پيكست
چنانك روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غيره منقطع نباشد
رو بشهر آورد آن فرمان پذير
شهر ِغزنين گشت از رويش مُنير
از فرح خلقي باستقبال رفت
او درآمد از رَه دزديده تفت
جمله اعيان و مهان برخاستند
قصرها از بهر ِ او آراستند
گفت من از خود نمايي نآمدم
جز بخواري و گدايي نآمدم
نيستم در عزم ِ قال و قيل من
در بدر گردم بكف زنبيل من
بنده فرمانم كه امرست از خدا
كه گدا باشم گدا باشم گدا
در گدايي لفظ نادر نآورم
جز طريق ِخس گدايان نسپرم
تا شوم غرقه مذلت من تمام
تا سقطها بشنوم از خاص و عام
امر حق جانست و من آنرا تبع
او طمع فرمود ذلّ من طمع
چون طمع خواهد ز من سلطان ِ دين
خاك بر فرق ِ قناعت بعد از اين
او مذلت خواست كي عزت تنم
او گدائي خواست كي ميري كنم
بعد از اين كد و مذلت جان ِ من
بيست عباس اند در انبان ِ من
شيخ برميگشت و زنبيلي بدست
شي ء لله خواجه توفيقيت هست
برتر از كرسي و عرش اسرار ِ او
شي ء لله شي ء لله كار ِ او
انبيا هر يك همين فن مي زنند
خلق ِ مفلس كديه ايشان ميكنند
أَقْرَضُوا الله أَقْرِضُوا الله ميزنند
بازگون بر انصروا الله ميتنند
دربدر اين شيخ مي آرد نياز
بر فلك صد در براي شيخ باز
كآن گدايي کآن بجدّ ميكرد او
بهر ِ يزدان بود نه از بهر ِ گلو
ور بكردي نيز از بهر ِ گلو
آن گلو از نور ِحق دارد غلو
در حق ِ او خورد نان و شهد و شير
به ز چله وز سه روزه ي صد فقير
نور مي نوشد مگو نان ميخورد
لاله مي كارد بصورت مي چرد
چون شراري كو خورد روغن ز شمع
نور افزايد ز خوردش بهر ِ جمع
نان خوري را گفت حق لا تسرفوا
نور خوردن را نگفتست اكتفوا
آن گلوي ابتلا بُدوين گلو
فارغ از اسرات و ايمن از غلو
امر و فرمان بود نه حرص و طمع
آن چنان جان حرص را نبود تبَع
گر بگويد كيميا مس را بده
تو بمن خود را طمع نبود فره
گنجهاي خاك تا هفتم طبق
عرضه كرده بود پيش ِ شيخ ِ حق
شيخ گفتا خالقا من عاشقم
گر بجويم غير ِ تو من فاسقم
هشت جنت گر در آرم در نظر
ور كنم خدمت من از خوفِ سقر
مؤمني باشم سلامت جوي من
زآنك اين هر دو بود حظ ّ بدن
عاشقي كز عشق ِ يزدان خورد قوت
صد بَدَن پيشش نيرزد ترّه توت
وين بدَن كه دارد آن شيخ فطن
چيز ديگر گشت كم خوانش بدَن
عاشق ِعشق ِ خدا وآنگاه مُزد
جبرئيل ِموتمن وآنگاه دزد
عاشق ِ آن ليلي كور و كبود
مُلكِ عالم پيش او يك ترّه بود
نزد او يكسان شده بُد خاك و زر
زر چه باشد كه نبُد جان را خطر
شير و گرگ و دَد ازو واقف شده
همچو خويشان گِرد او گرد آمده
كين شدست از خوي حيوان پاك پاك
پُر ز عشق و لحم و شحمش زهرناك
زهر ِ دَد باشد شكر ريز ِ خِرَد
زآنك نيكِ نيك باشد ضدِّ بَد
لحم ِعاشق را نيارد خورد دَد
عشق معروفست پيش ِ نيك و بَد
ور خورد خود في المثل دام و دَدَش
گوشت عاشق زهر گردد بُكشدش
هر چه جز عشقست شد مأكول ِعشق
دو جهان يك دانه پيش ِ نول ِعشق
دانه اي مَر مرغ را هرگز خورد
كاهدان مَر اسپ را هرگز چرَد
بندگي كن تا شوي عاشق َلعلّ
بندگي كسبيست آيد در عمل
بنده آزادي طمع دارد ز جَد
عاشق آزادي نخواهد تا ابَد
بنده دايم خلعت و ادرار جوست
خلعتِ عاشق همه ديدار ِ دوست
در نگنجد عشق در گفت و شنيد
عشق درياييست قعرش ناپديد
قطرهاي بحر را نتوان شمُرد
هفت دريا پيش آن بحرست خُرد
اين سخن پايان ندارد اي فلان
باز رو در قصه ي شيخ ِ زمان
عنوان:در معني لولاك لما خلقتَ الافلاك
شد چنين شيخي گدايي كو بكو
عشق آمد لا ابالي اتقوا
عشق جوشد بحر را مانندِ ديگ
عشق سايد كوه را مانندِ ريگ
عشق بشكافد فلك را صد شكاف
عشق لرزاند زمين را از گزاف
با محمد بود عشق ِ پاك جفت
بهر ِعشق ِ او خدا لولاك گفت
منتهي در عشق او چون بود فرد
پس مر او را ز انبيا تخصيص كرد
گر نبودي بهر ِعشق ِ پاك را
كي وجودي دادمي افلاك را
من بدآن افراشتم چرخ ِ سني
تا علوّ عشق را فهمي كني
منفعتهاي دگر آيد ز چرخ
آن چو بيضه تابع آيد اين چو فرخ
خاك را من خوار كردم يكسري
تا ز خواري عاشقان بويي بَري
خاك را داديم سبزي و نوي
تا ز تبديل ِ فقير آگه شوي
با تو گويند اين جبال ِ راسيات
وصفِ حال عاشقان اندر ثبات
گر چه آن معنيست و اين نقش اي پسر
تا بفهم تو کند نزديك تر
غصه را با خار تشبيهي كنند
آن نباشد ليك تنبيهي كنند
آن دل ِ قاسي كه سنگش خواندند
نامناسب بُد مثالي راندند
در تصور در نيآيد عين ِ آن
عيب بر تصوير نِه نفيش مدان
عنوان:رفتن آن شيخ به خانه ي اميري بهر كديه روزي چهار بار بزنبيل باشارت غيب..
و عتاب كردن امير او را بدان وقاحت و عذرگفتن او امير را
شيخ روزي چار كرّت چون فقير
بهر كديه رفت در قصر ِ امير
در َكفـَش زنبيل و شي ء لله زنان
خالق ِ جان مي بجويد تاي نان
نعلهاي بازگونه ست اي پسر
عقل ِ كلي را كند هم خيره سر
چون اميرش ديد گفتش اي وقيح
گويمت چيزي منه نامم شحيح
اين چه سغري و چه رويست و چه كار
كه بروزي اندر آيي چار بار
كيست اينجا شيخ اندر بندِ تو
من نديدم نر گدا مانندِ تو
حرمت و آب گدايان بُرده اي
اين چه عباسي زشت آورده اي
غاشيه بر دوش تو عباس ِ دبس
هيچ ملحد را مباد اين نفس ِ نحس
گفت اميرا بنده ي فرمانم خموش
ز آتشم آگه نه اي چندين مجوش
بهر ِ نان در خويش حرصي ديدمي
اِشكم نان خواه را بدريدمي
هفت سال از سوز ِ عشق ِ جسم پز
در بيابان خورده ام من برگِ رز
تا ز برگِ خشك و تازه خوردنم
سبز گشته بود اين رنگِ تنم
تا تو باشي در حجابِ بوالبشر
سَرسَري در عاشقان كمتر نگر
زيركان كه مويها بشكافتند
علم ِ هيأت را بجان دريافتند
علم ِ نارنجات و سحر و فلسفه
گر چه نشناسند حقّ المعرفه
ليك كوشيدند تا امكان ِ خود
بر گذشتند از همه اقران ِ خود
عشق غيرت كرد و زيشان در كشيد
شد چنين خورشيد زيشان ناپديد
نور چشمي كو بروز استاره ديد
آفتابي چون ازو رو در كشيد
زين گذر كن پندِ من بپذير هين
عاشقان را تو بچشم ِ عشق بين
وقت نازك باشد و جان در رصد
با تو نتوان گفت آن دم عذر خَود
فهم كن موقوفِ آن گفتن مباش
سينهاي عاشقان را كم خراش
نه گماني بُرده اي تو زين نشاط
حزم را مگذار ميكن احتياط
واجبست و جايزست و مستحيل
اين وسط را گير در حزم اي دخيل
عنوان:گريان شدن امير از نصيحتِ شيخ و عكس ِ صدق ِ او
و ايثار كردن مخزن بعد از آن گستاخي و استعصام شيخ و قبولناكردن و گفتن كي من بي اشارتي نيآرم تصرف كردن
اين بگفت و گريه در شد هاي هاي
اشك غلطان بر رُخ او جاي جاي
صدق او هم بر ضمير ِ مير زد
عشق هر دَم طرفه ديگي مي پزد
صدق ِعاشق بر جمادي مي تند
چه عجب گر بر دل ِ دانا زند
صدق ِ موسي بر عصا و كوه زد
بلك بر درياي پُر اشكوه زد
صدق ِ احمد بر جمال ِ ماه زد
بلك بر خورشيدِ رخشان راه زد
رو برو آورد هر دو در نفير
گشته گريان هم امير و هم فقير
ساعتي بسيار چون بگريستند
گفت مير او را كه خيز اي ارجمند
هر چه خواهي از خزانه بر گزين
گر چه استحقاق داري صد چنين
خانه آن تست هر چت ميل هست
بر گزين خود هر دو عالم اندكست
گفت دستوري ندادندم چنين
كه بدست خويش چيزي بر گزين
من ز خود نتوانم اين كردن فضول
كه كنم من اين دَخيلانه دخول
اين بهانه كرد و مهره در ربود
مانع آن بُد كآن عطا صادق نبود
نه که صادق بود و پاک از غل و خشم
شيخ را هر صدق مي نآمد بچشم
گفت فرمانم چنين دادست اله
كه گدايانه برو ناني بخواه
عنوان:اشارت آمدن از غيب بشيخ كي اين دو سال بفرمان ما بستدي و بدادي..
بعد ازين بده و مستان دست در زير حصير ميكن كيآنرا چون انبان بوهريره کرديم در حق تو هر چه خواهي بيابي تا يقين شود عالميانرا کي وراي اين عالميست
كي خاك بكفگيري زر شود مُرده درو آيد زنده شود نحس اكبر درون آيد سعدِ اكبر شود كفر درو آيد ايمان گردد زهر درو آيد ترياق شود
نهداخل اين عالمست نه خارج اين عالم نه تحت و نه فوق نه متصل نه منفصل بي چون و بي چگونه، هر دم ازو هزاران اثر ونمونه ظاهر ميشود؛
چنانك صنعت دست با صورت دست و غمزه ي چشم با صورت چشم و فصاحت زبان با صورت زباننه داخلست و نه خارج او نه متصل و نه منفصل و العاقل يكفيه الاشارة
تا دو سال اين كار كرد آن مردِ كار
بعد از آن امر آمدش از كردگار
بعد از اين مي ده ولي از كس مخواه
ما بداديمت ز غيب اين دستگاه
هر كه خواهد از تو از يك تا هزار
دست در زير حصيري كن بر آر
هين ز گنج ِ رحمتِ بي مرّ بدِه
در كفِ تو خاك گردد زر بده
هر چه خواهندت بده منديش از آن
دادِ يزدان را تو بيش از بيش دان
در عطاي ما نه تحشير و نه كم
نه پشيماني نه حسرت زين كرم
دست زير بوريا كن اي سند
از براي روي پوش ِ چشم ِ بد
پس ز زير بوريا پُر كن تو مشت
دِه بدستِ سايل ِ بشكسته پُشت
بعد ازين از اجر ِناممنون بدِه
هر كه خواهد گوهر ِ مكنون بدِه
رو يدُ اللهِ فَوْقَ أَيدِيهِمْ تو باش
همچو دستِ حق گزافي رزق پاش
وام داران را ز عهده وارهان
همچو باران سبز كن فرش ِ جهان
بود يكسال دگر كارش همين
كه بدادي زر ز كيسه ي ربّ ِ دين
زر شدي خاكِ سيه اندر كفش
حاتم طايي گدايي در صفش
عنوان:دانستن شيخ ضمير سايل را بي گفتن..
و دانستند قدر وام ِ وام داران بي گفتن كي نشان آن باشد كي اخرج بصفاتي الي خلقي
حاجت خود گر نگفتي آن فقير
او بدادي و بدانستي ضمير
آنچ در دل داشتي آن پُشت خم
قدر ِ آن دادي بدو نه بيش و كم
پس بگفتندي چه دانستي كه او
اين قدر انديشه دارد اي عمو
او بگفتي خانه ي دل خلوتست
خالي از كديه مثال ِ جنتست
اندرو جز عشق ِ يزدان كار نيست
جز خيال ِ وصل ِ او ديار نيست
خانه را من روفتم از نيك و بَد
خانه ام پُرست از عشق ِ احد
هر چه بينم اندرو غير خدا
آن ِ من نبود بود عكس ِ گدا
گر در آبي نخل يا عرجون نمود
جز ز عكس نخله ي بيرون نبود
در تگِ آب ار ببيني صورتي
عكس بيرون باشد آن نقش اي فتي
ليك تا آب از قذي خالي شدن
تنقيه شرطست در جوي بدن
تا نماند تيرگي و خس درو
تا امين گردد نمايد عكس ِ رو
جز گِلابه در تنت كو اي مقلّ
آب صافي كن ز گِل اي خصم ِ دل
تو بر آني هر دمي كز خواب و خور
خاك ريزي اندرين جو بيشتر
عنوان:سبب دانستن ضميرهاي خلق
چون دل آن آب زينها خاليست
عكس روها از برون در آب جَست
پس ترا باطن مصفا ناشده
خانه پُر از ديو و نسناس و دَدِه
اي خري از استيزه مانده در خري
كي ز ارواح مسيحي بو بَري
كي شناسي گر خيالي سر كند
كز كدامين مكمني سر برکند
چون خيالي ميشود در زهدِ تن
تا خيالات از درونه روفتن
عنوان:غالب شدن مكر روبه بر استغصام خر
خر بسي كوشيد و او را دفع گفت
ليك جوع الكلب با خر بود جفت
غالب آمد حرص و صبرش بد ضعيف
بس گلوها كه بُرَد عشق ِ رغيف
ز آن رسولي كش حقايق داد دشت
كاد فقر أن يكون كفر آمدست
گشته بود آن خر مجاعت را اسير
گفت اگر مكرست يك ره مُرده گير
زين عذابِ جوع باري وارهم
گر حيات اينست من مُرده بهم
گر خر اول توبه و سوگند خَورد
عاقبت هم از خري خبطي بكرد
حرص كور و احمق و نادان كند
مرگ را بر احمقان آسان كند
نيست آسان مرگ بر جان ِ خران
كه ندارند آبِ جان ِ جاودان
چون ندارد جان ِ جاويد او شقيست
جرأت او بر اجل از احمقيست
جهد كن تا جان مخلد گرددت
تا بروز مرگ برگي باشدت
اعتمادش نيز بر رازق نبود
كه بر افشاند برو از غيب جود
تا كنونش فضل بي روزي نداشت
گر چه گه گه بر تنش جوعي گماشت
گر نباشد جوع صد رنج ِ دگر
از پي هيضه بر آرد از تو سر
رنج ِ جوع اولي بود خود ز آن علل
هم بلطف و هم بخفت هم عمل
رنج ِ جوع از رنجها پاكيزه تر
خاصه در جوعست صد نفع و هنر
عنوان:در بيان فضيلت احتما و جوع
جوع خود سلطان داروهاست هين
جوع در جان نِه چنين خوارش مبين
جمله ناخوش از مجاعت خوش شدست
جمله خوش ها بي مجاعتهاست ردست
عنوان:مثل
آن يكي ميخورد نان ِ فخفره
گفت سايل چون بدين استت شره
گفت جوع از صبر چون دو تا شود
نان ِجو در پيش من حلوا شود
پس توانم كه همه حلوا خورم
چون كنم صبري صبورم لاجرم
خود نباشد جوع هر كس را زبون
كين علف زاريست ز اندازه برون
جوع مر خاصان حق را داده اند
تا شوند از جوع شير ِ زورمند
جوع هر جلفِ گدا را كي دهند
چون علف كم نيست پيش او نهند
كه بخور که هم بدين ارزانيي
تو نه اي مرغاب مرغ ِ نانيي
عنوان:حكايت مريدي كي شيخ از حرص و ضمير او واقف شد
او را نصيحت كرد بزبان و در ضمن نصيحتِ قوتِ توّكل بخشيدشبامر حق
شيخ ميشد با مريدي بي درنگ
سوي شهري نان بدآنجا بود تنگ
ترس ِ جوع و قحط در فکر مريد
هر دمي ميگشت از غفلت پديد
شيخ آگه بود و واقف از ضمير
گفت او را چند باشي در زحير
از براي غصه ي نان سوختي
ديده ي صبر و توكل دوختي
تو نه اي ز آن نازنينان ِعزيز
كه ترا دارند بي جوز و مويز
جوع رزق ِ جان ِ خاصان ِ خداست
كي زبون ِ همچو تو گيج ِ گداست
باش فارغ تو از آنها نيستي
كه درين مطبخ تو بي نان بيستي
كاسه بر كاسه ست و نان بر نان مُدام
از براي اين شكم خواران ِ عام
چون بميرد ميرود نان پيش پيش
كاي ز بيم ِ بي نوايي كشته خويش
تو برفتي ماند نان برخيز گير
اي بكشته خويش را اندر زحير
هين توكل كن ملرزان پا و دست
رزق ِ تو بر تو ز تو عاشق ترست
عاشقست و مي زند او مول مول
که زني صبريت داند اي فضول
گر ترا صبري بُدي رزق آمدي
خويشتن چون عاشقان بر تو زدي
اين تب لرزه ز خوفِ جوع چيست
در توكل سير مي تانند زيست
عنوان:حكايت آن گاو کي تنها در جزيره ايست بزرگ،
حق تعالي آن جزيره ي بزرگ را پرکند از نبات و رياحين کي علف گاو باشدتا بشب آن گاو همه را بخورد و فربه شود چون کوه پاره اي،
چون شب شود خوابش نبرد از غصه و خوف کي همه صحرارا چريدم فردا چه خورم تا ازين غصه لاغر شود همچون خلال، روز برخيزد همه صحرا را سبزتر و انبوه تر بيند ازدي بازبخورد و فربه شود،
باز شبش همآن غم بگيرد، سالهاست کي او همچنين مي بيند و اعتماد نمي کند
يك جزيره ي سبز هست اندر جهان
اندرو گاويست تنها خوش دهان
جمله صحرا را چرَد او تا بشب
تا شود زفت و عظيم و منتجب
شب ز انديشه كه فردا چه خورم
گردد او چون تار ِ مو لاغر ز غم
چون برآيد صبح گردد سبز دشت
تا ميان رُسته قصيل سبز و كشت
اندر افتد گاو با جوع البقر
تا بشب آن را چرد او سر بسر
باز زفت و فربه و لمتر شود
آن تنش از پيه و قوّت پُر شود
باز شب اندر تب افتد از فزع
تا شود لاغر ز خوفِ منتجع
كه چه خواهم خورد فردا وقتِ خَور
سال ها اينست كار آن بقر
هيچ ننديشد كه چندين سال من
ميخورم زين سبزه زار و زين چمن
هيچ روزي كم نيآمد روزيم
چيست اين ترس و غم و دلسوزيم
باز چون شب ميشود آن گاو ِ زفت
ميشود لاغر كه آوه رزق رفت
نفس آن گاوست و آندشت اينجهان
كو همي لاغر شود از خوفِ نان
كه چه خواهم خورد مستقبل عجب
لوت فردا از كجا سازم طلب
سالها خوردي و كم نآمد ز خَور
تركِ مستقبل كن و ماضي نگر
لوت و پوتِ خورده را هم ياد آر
منگر اندر غابر و كم باش زار
عنوان:صيد كردن شير آن خر را و تشنه شدن شير از كوشش،
رفت بچشمه تا آب خورد، تا باز آمدن شير جگربند و دل و گرده راروباه خورده بود کي لطيف ترست، شير طلب کرد دل و جگر نيافت، از روبه پرسيد كي كو دل و جگر
روبه گفت اگر او رادل و جگر بودي آنچنان سياستي ديده بود آن روز و بهزار حيله جان بُرده كي بر تو باز آمدي لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا فِيأَصْحابِ السَّعِيرِ
بُرد خر را روبهك تا پيش ِ شير
پاره پاره كردش آن شير ِ دلير
تشنه شد از كوشش آن سلطان ِ دَد
رفت سوي چشمه تا آبي خورد
روبهك خورد آن جگر بند و دلش
آن زمان چون فرصتي شد حاصلش
شير چون وا گشت از چشمه بخَور
جُست در خر دل نه دل بُد نه جگر
گفت روبه را جگر كو دل چه شد
كه نباشد جانور را زين دو بُد
گفت گر بودي ورا دل يا جگر
كي بدينجا آمدي بار ِ دگر
آن قيامت ديده بود و رستخيز
و آن ز كوه افتادن و هول و گريز
گر جگر بودي ورا يا دل بُدي
بار ديگر كي بر تو آمدي
چون نباشد نور دل دل نيست آن
چون نباشد روح جز گِل نيست آن
آن زُجاجي كو ندارد نور ِجان
بول و قاروره ست قنديلش مخوان
نور ِمصباحست دادِ ذو الجلال
صنعت خلقست آن شيشه و سفال
لاجرم در ظرف باشد اعتداد
در لهبها نبود الا اتحاد
نور ِ شش قنديل چون آميختند
نيست اندر نورشان اعداد و چند
آن جهود از ظرفها مشرك شدست
نور ديد آن مؤمن و مدرك شدست
چون نظر بر ظرف افتد روح را
پس دو بيند شيث را و نوح را
چونكه آبش هست جو خود آن بود
آدمي آنست كو را جان بود
اين نه مردانند اين ها صورتند
مُرده ي نانند و كشته ي شهوتند
عنوان:حكايت آن راهب كه روز با چراغ ميگشت در ميان بازار از سر حالتي کي او را بود
آن يكي با شمع برميگشت روز
گرد بازاراري دلش پُر عشق و سوز
بوالفضولي گفت او را كاي فلان
هين چه ميجويي بسوي هر دكان
هين چه ميگردي تو جويان با چراغ
در ميان روز روشن چيست لاغ
گفت ميجويم بهر سو آدمي
كه بود حي از حياتِ آن دمي
هست مردي گفت اين بازار پُر
مردمانند آخر اي داناي حُر
گفت خواهم مَرد بر جاده ي دو رَه
در ره خشم و بهنگام شره
وقتِ خشم و وقتِ شهوت مرد كو
طالب مردي دوانم كو بكو
كو درين دو حال مردي در جهان
تا فداي او كنم امروز جان
گفت نادر چيز ميجويي وليك
غافل از حكم و قضايي بين تو نيك
ناظر فرعي ز اصلي بي خبر
فرع ماييم اصل احكام ِ قدر
چرخ ِ گردان را قضا گمره كند
صد عطارد را قضا ابله كند
تنگ گرداند جهان ِ چاره را
آب گرداند حديد و خاره را
اي قراري داده ره را گام گام
خام ِ خامي خام ِخامي خام ِ خام
چون بديدي گردش ِ سنگ آسيا
آبِ جو را هم ببين آخر بيآ
خاك را ديدي برآمد در هوا
در ميان ِخاك بنگر باد را
ديگهاي فكر مي بيني بجوش
اندر آتش هم نظر ميكن بهوش
گفت حق ايوب را در مكرمت
من بهر موييت صبري دادمت
هين بصبر خود مكن چندين نظر
صبر ديدي صبر دادن را نگر
چند بيني گردش دولاب را
سر برون كن هم ببين تيز آب را
تو همي گوئي كه مي بينم وليك
ديدِ آن را بس علامتهاست نيك
گردش ِ كف را چو ديدي مختصر
حيرتت بايد بدريا در نگر
آنك كف را ديد سِر گويان بود
وآنك دريا ديد او حيران بود
آنك كف را ديد نيتها كند
وآنك دريا ديد دل دريا كند
آنك كفها ديد باشد در شمار
وآنك دريا ديد شد بي اختيار
آنك او كف ديد در گردش بود
وآنك دريا ديد او بي غش بود
عنوان:دعوت كردن مسلمان مُغ را
مر مُغي را گفت مردي كاي فلان
هين مسلمان شو بباش از مؤمنان
گفت اگر خواهد خدا مؤمن شوم
ور فزايد فضل هم موقن شوم
گفت مي خواهد خدا ايمان ِ تو
تا رهد از دستِ دوزخ جان ِ تو
ليك نفس ِ نحس و آن شيطان ِ زشت
مي كِشندت سوي كفران و كنشت
گفت اي منصف چو ايشان غالب اند
يار او باشم كه باشد زورمند
يار آن تانم بُدَن كو غالبست
آن طرف افتم كه غالب جاذبست
چون خدا ميخواست از من صدق ِزفت
خواست او چه سود چون پيشش نرفت
نفس و شيطان خواست خود را پيش بُرد
و آن عنايت قهر گشت و خُرد و مُرد
تو يكي قصر و سرائي ساختي
اندر او صد نقش ِ خوش افراختي
خواستي مسجد بود آن جاي خير
ديگري آمد مر آن را ساخت دير
با تو بافيدي يكي كرباس تا
خوش بسازي بهر ِ پوشيدن قبا
تو قبا ميخواستي خصم از نبرد
رغم تو كرباس را شلوار كرد
چاره ي كرباس چه بود جان ِمن
جز زبون ِ رأي آن غالب شدن
او زبون جُرم آن كرباس چيست
آنك او مغلوبِ غالب نيست كيست
چون كسي بيخواست او بر وي براند
خار بُن در ملك و خانه ي او نشاند
صاحب خانه بدين خواري بود
كه چنين بر وي خلافت مي رود
هم خُلق گردم من ار تازه و نوَم
چونك يار ِ اين چنين خواري شوم
چونك خواهِ نفس آمد مستعان
تسخر آمد ايش شاء الله كان
من اگر ننگِ مُغان يا كافرم
آن نِيم كه بر خدا اين ظن بَرَم
كه كسي ناخواهِ او و رغم ِ او
گردد اندر ملكت او حكم جو
ملكتِ او را فرو گيرد چنين
كه نيآرد دَم زدن دَم آفرين
دفع او مي خواهد و مي بايدش
ديو هر دم غصّه مي افزايدش
بنده ي اين ديو مي بايد شدن
چونك غالب اوست در هر انجمن
تا مبادا كين كِشد شيطان ز من
پس چه دستم گيرد آن جا ذوالمنن
آنک او خواهد مراد او شود
از كه كار ِمن دگر نيكو شود
عنوان:مثل شيطان بر در رحمان
حاش لله أيش شاء الله كان
حاكم آمد در مكان و لامكان
هيچ كس در ملكِ او بي امر ِاو
در نيفزايد سر ِ يك تار ِ مو
مُلك مُلكِ اوست فرمان آن ِاو
كمترين سگ بر در آنشيطان ِ او
ُتركمان را گر سگي باشد بدر
بر درش بنهاده باشد رو و سر
كودكان ِ خانه دُمّش مي كشند
باشد اندر دستِ طفلان خوارمند
باز اگر بيگانه اي معبر كند
حمله بر وي همچو شير ِ نر كند
كه أَشِدَّاءُ عَلَي الكفار شد
با ولي گل با عدو چون خار شد
ز آبِ تتماجي كه دادش تركمان
آن چنان وافي شدست و پاسبان
پس سگِ شيطان كه حق هستش كند
اندرو صد فكرت و حيلت تند
آبِ روها را غذاي او كند
تا بَرَد او آب روي نيك و بَد
آبِ تتماج است آب ِ روي عام
كه سگِ شيطان از آن يابد طعام
بر در ِخر گاه قدرت جان او
چون نباشد حكم را قربان بگو
گله گله از مُريد و از مَريد
چون سگِ باسط ذراعي بالوصيد
بر در كهفِ الوهيت چو سگ
ذرّه ذرّه امر جو برجَسته رگ
اي سگِ ديو امتحان ميكن كه تا
چون درين ره مي نهد اين خلق پا
حمله مي كن منع ميكن مينگر
تا كه باشد ماده اندر صدق و نر
پس اعوذ از بهر چه باشد چو سگ
گشته باشد از ترفع تيز تگ
اين اعوذ آنست كاي تركِ خطا
بانگ بر زن بر سگت ره برگشا
تا بيآيم بر در ِخرگاه تو
حاجتي خواهم ز جود و جاهِ تو
چونك ترك از سطوت سگ عاجزست
اين اعوذ و اين فغان ناجايزست
ُترك هم گويد اعوذ از سگ كه من
هم ز سگ درمانده ام اندر وطن
تو نمي آري برين در آمدن
من نمي آرم ز در بيرون شدن
خاك اكنون بر سر ترك و قنق
كه يكي سگ هر دو را بندد عنق
حاش لله ترك بانگي بر زند
سگ چه باشد شير نر خون قي كند
اي كه خود را شير ِ يزدان خوانده اي
سال ها شد با سگي درمانده اي
چون كند اين سگ براي تو شكار
چون شكار سگ شدستي آشكار
عنوان:جواب گفتن مؤمن سني كافر جبري را و در اثبات اختيار بنده دليل گفتن،
سنت راهي باشد كوفته ي اقدام انبيا عليهم السلام بريمين آنراه به بيابان جبر كي خود را اختيار نبيند و امر و نهي را منكر شود و تأويل كند،
و از منكر شدن امر و نهي لازم آيدانكار بهشت کي بهشت جزاي مطيعان امرست و دوزخ جزاي مخالفان امر، و ديگر نگويم بچه انجامد كي العاقلُ تكفيهالاشاره،
و بر يسار آن راهِ بيابان قدرست كي قدرتِ خالق را مغلوبِ قدرتِ خلق داند و از آنفسادهازايد كي آن مغ جبري برشمرد
گفت مؤمن بشنو اي جبري خطاب
آن ِ خود گفتي نك آوردم جواب
بازي خود ديدي اي شطرنج باز
بازي خصمت ببين پهن و دراز
نامه ي عذر خودت بر خواندي
نامه ي سُني بخوان چه ماندي
نکته گفتي جبر يا نه در قضا
سِرّ آن بشنو ز من در ماجرا
اختياري هست ما را بي گمان
حس را منكر نتاني شد عيان
سنگ را هرگز نگويد كس بيآ
از كلوخي كس كجا جويد وفا
آدمي را كس نگويد هين بپَر
يا بيآ اي كور تو در من نگر
گفت يزدان ما علي الاعمي حرج
كي نهد بر کس حَرَج ربّ الفرج
كس نگويد سنگ را دير آمدي
يا كه چوبا تو چرا بر من زدي
اين چنين وا جستها مجبور را
كس بگويد يا زند معذور را
امر و نهي و خشم و تشريف و عتاب
نيست جز مختار را اي پاك جيب
اختياري هست در ظلم و ستم
من ازين شيطان و نفس اين خواستم
اختيار اندر درونت ساكنست
تا نديد او يوسفي كف را نخَست
اختيار و داعيه در نفس بود
روش ديد آنکه پَر و بالي گشود
سگ بخفته اختيارش گشته ُگم
چون شكنبه ديد جُنبانيد دُم
اسب هم حوحو كند چون ديد جو
چون بجنبد گوشت گربه كرد مو
ديدن آمد جنبش آن اختيار
همچو نفخي ز آتش انگيزد شرار
پس بجنبد اختيارت چون بليس
شد دلاله آردت پيغام ِ ويس
چونك مطلوبي برين كس عرضه كرد
اختيار ِخفته بگشايد نورد
و آن فرشته خيرها بر رغم ِ ديو
عرضه دارد ميكند در دل غريو
تا بجنبد اختيار ِخير ِ تو
زآنك پيش از عرضه خفتست اين دو خو
پس فرشته و ديو گشته عرضه دار
بهر ِتحريكِ عروق ِ اختيار
ميشود ز الهامها و وسوسه
اختيار ِخير و شرت ده كسه
وقتِ تحليل ِ نماز اي با نمك
ز آن سلام آورد بايد بر ملك
كه ز الهام و دعاي خوبتان
اختيار ِاين نمازم شد روان
باز از بعدِ گنه لعنت كني
بر بليس ايرا كزويي منحني
اين دو ضد عرضه كنندت در سرار
در حجابِ غيب آمد عرضه دار
چونك پرده ي غيب برخيزد ز پيش
تو ببيني روي دلالان خويش
وز سخنشان واشناسي بي گزند
كآن سخن گويان نهان اينها بُدند
ديو گويد اي اسير ِطبع و تن
عرضه ميكردم نكردم زور من
و آن فرشته گويدت من گفتمت
كه از اين شادي فزون گردد غمت
آن فلان روزت نگفتم من چنان
كي از آن سويست ره سوي جنان
ما محبّ ِجان و روح افزاي تو
ساجدان مخلص ِ باباي تو
اين زمانت خدمتي هم ميكنيم
سوي مخدومي صلايت ميزنيم
اين گرُه بابات را بوده عدي
در خطابِ اسْجُدُوا كرده ابا
آن گرفتي و آن ِ ما انداختي
حقّ ِ خدمتهاي ما نشناختي
اين زمان ما را و ايشان را عيان
در نگر بشناس از لحن و بيان
نيم شب چون بشنوي رازي ز دوست
چون سخن گويد سحر داني كه اوست
ور دو كس در شب خبر آرد ترا
روز از گفتن شناسي هر دو را
بانگِ شير و بانگِ سگ در شب رسيد
صورت هر دو ز تاريکي نديد
روز شد چون باز در بانگ آمدند
پس شناسدشان ز بانگ آن هوشمند
مخلص اين که ديو و روح ِ عرضه دار
هر دو هستند از تتمه ي اختيار
اختياري هست در ما ناپديد
چون دو مطلب ديد آيد در مزيد
اوستادان كودكان را ميزنند
آن ادب سنگِ سيه را كي كنند
هيچ گويي سنگ را فردا بيا
ور نيآيي من دهم بَد را سزا
هيچ عاقل مر كلوخي را زند
هيچ با سنگي عتابي كس كند
در خرد جبر از قدر رسواترست
زآنك جبري حس ِ خود را منكرست
منكر حس نيست آن مردِ قدر
فعل ِحق حسي نباشد اي پسر
منكر فعل ِ خداوندِ جليل
هست در انكار مدلول دليل
آن بگويد دود هست و نارني
نور ِ شمعي بي ز شمعي روشني
وين همي بيند معين نار را
نيست مي گويد پي انكارا را
جامه اش سوزد بگويد نار نيست
جامه اش دوزد بگويد تار نيست
پس تفسطط آمد اين دعويء جبر
لاجرم بدتر بود زين رو ز گبر
گبر گويد هست عالم نيست ربّ
يا ربي گويد كه نبود مستحب
اين همي گويد جهان خود نيست هيچ
هست سوفسطايي اندر پيچ پيچ
جمله ي عالم مقر در اختيار
امر و نهي اين بيآر و آن ميار
او همي گويد كه امر و نهي لاست
اختياري نيست اين جمله خطاست
حس را حيوان مقرست اي رفيق
ليك ادراكِ دليل آمد دقيق
زآنك محسوسست ما را اختيار
خوب مي آيد برو تكليفِ كار
عنوان:دركِ وجداني چون اختيار و اضطرار و خشم و اصطبار و سيري و ناهار بجاي حسّ است
كه زرد از سرخ بداند و فرق كند وخُرد از بزرگ و تلخ از شيرين و مشك از سرگين و درشت از نرم بحسّ مس و گرم از سرد و سوزان از شير گرم و تر ازخشك و مسّ ِ ديوار از مسّ ِ درخت
پس منكر وجداني منكر حسّ باشد و زياده وجداني از حسّ ظاهرست زيرا حس را توانبستن و منع كردن از احساس و بستن راه و مدخل وجدانيات را ممكن نيستو العاقل تكفيه الاشاره
درك وجداني بجاي حس بود
هر دو در يك جدول اي عم ميرود
نغز ميآيد برو كن يا مكن
امر و نهي و ماجراها و سخُن
اين كه فردا اين كنم يا آن كنم
اين دليل اختيارست اي صنم
و آن پشيمانيكه خوردي آن بُدي
ز اختيار خويش گشتي مهتدي
جمله قرآن امر و نهيست و وعيد
امر كردن سنگِ مَرمَر را كه ديد
هيچ دانا هيچ عاقل اين كند
با كلوخ و سنگ خشم و كين كند
كه بگفتم كه چنين كن يا چنان
چون نكرديد اي موات و عاجزان
عقل كي حكمي كند بر چوب و سنگ
عقل کي چنگي زند بر نقش ِ چنگ
كاي غلام ِ بستهِ دست اشكسته پا
نيزه بر گير و بيآ سوي وغا
خالقي كه اختر و گردون كند
امر و نهي جاهلانه چون كند
احتمال عجز از حق راندي
جاهل و گيج و سفيهش خواندي
عجز نبود در قدر ورگر بود
جاهلي از عاجزي بدتر بود
ُترك ميگويد قنق را از كرم
بي سگ و بي دلق آ سوي درم
وز فلان سو اندر آ هين با ادب
تا سگم بندد ز تو دندان و لب
تو بعكس آن كني بر دَر روي
لاجرم از زخم ِ سگ خسته شوي
آنچنان رو كه غلامان رفته اند
تا سگش گردد حليم و مهرمند
تو سگي با خود بري يا روبهي
سگ بشورد از بُن هر خرگهي
غير ِحق را گر نباشد اختيار
خشم چون مي آيدت بر جُرم دار
چون همي خايي تو دندان بر عدو
چون همي بيني گناه و جرم ازو
گر ز سقف خانه چوبي بشكند
بر تو افتد سخت مجروحت كند
هيچ خشمي آيدت بر چوب سقف
هيچ اندر كين او باشي تو وقف
كه چرا بر من زد و دستم شكست
او عدو خصم ِ جان من بُدست
كودكان ِ خُرد را چون مي زني
چون بزرگان را منزه مي كني
آنك دزدد مال تو گويي بگير
دست و پايش را ببُر سازش اسير
وآنك قصدِ عورتِ تو ميكند
صد هزاران خشم از تو ميدمد
گر بيآيد سيل و رخت تو بَرَد
هيچ با سيل آورد كيني خِرد
گر بيآمد باد و دستارت ربود
كي ترا با باد دل خشمي نمود
خشم در تو شد بيان ِ اختيار
تا نگوئي جبريانه اعتذار
گر شتربان اشتري را مي زند
آن شتر قصدِ زننده مي كند
خشم ِ اشتر نيست با آن چوبِ او
پس ز مختاري شتر بُردست بو
همچنين سگ گر برو سنگي زني
بر تو آرد حمله گردد منثني
سنگ را گر گيرد از خشم ِ توست
که تو دوري و ندارد بر تو دست
عقل ِحيواني چو دانست اختيار
اين مگو اي عقل ِ انسان شرم دار
روشنست اين ليك از طمع ِ سحور
آن خورنده چشم مي بندد ز نور
چونك كلي ميل ِ او نان خوردَنيست
رو بتاريكي نهد كه روز نيست
حرص چون خورشيد را پنهان كند
چه عجب گر پشت بر بُرهان كند
عنوان:حكايت هم در بيان ِ تقرير خلق و بيان ِ آنك تقدير و قضا سلب كننده ي اختيار نيست
گفت دزدي شحنه را كاي پادشاه
آنچ كردم بود آن حكم ِاله
گفت شحنه آنچ من هم مي كنم
حكم ِحقست اي دو چشم ِ روشنم
از دكاني گر كسي تربي بَرد
كين ز حكم ِ ايزدست اي با خرد
بر سرش كوبي دو سه مُشت اي كره
حكم ِ حقست اين كه اينجا باز نِه
در يكي ترّه چو اين عذر اي فضول
مي نيآيد پيش ِ بقالي قبول
تو برين عذر اعتمادي مي كني
بر حوالي اژدهايي مي تني
از چنين عذر اي سليم ِ نانبيل
خون و مال و زن همه كردي سبيل
هر كسي پس سِبلت تو بر كند
عذر آرد خويش را مضطر كند
حكم ِحق گر عذر مي شايد ترا
پس بياموز و بده فتوي مرا
كه مرا صد آرزو و شهوتست
دستِ من بسته ز بيم و هيبتست
پس كرم كن عذر را تعليم ده
برگشا از دست و پاي من گره
اختياري كرده اي تو پيشه اي
كاختياري دارم و انديشه اي
ورنه چون بگزيده اي آن پيشه را
از ميان پيشها اي كدخدا
چونك آيد نوبتِ نفس و هوا
بيست مرده اختيار آيد ترا
چون بَرَد يك حبه از تو يار سود
اختيار جنگ در جانت گشود
چون بيآيد نوبتِ شكر نِعَم
اختيارت نيست وز سنگي تو كم
دوزخت را عذر اين باشد يقين
كاندرين سوزش مرا معذور بين
كس بدين حجت چو معذورت نداشت
وز كفِ جلاد اين دورت نداشت
چون بدين داور جهان منظوم شد
حال آن عالم همت معلوم شد
عنوان:حكايت هم در جوابِ جبري و اثبات اختيار صحت امر و نهي..
و بيان آنك عذر جبري در هيچ ملتي و در هيچ ديني مقبولنيست و موجب خلاص نيست از سزاي آن كار كي كرده است چنانك خلاص نيافت ابليس ِ جبري بدان كي گفت بِماأَغْوَيتَنِي، و القليل يدل علي الكثير
آن يكي مي رفت بالاي درخت
مي فشاند آن ميوه را دزدانه سخت
صاحب باغ آمد و گفت اي دني
از خدا شرميت كو چه مي كني
گفت از باغ خدا بنده ي خدا
گر خورد خرما كه حق كردش عطا
عاميانه چه ملامت مي كني
بُخل بر خوان ِ خداوندِ غني
گفت اي ايبك بياور آن رسن
تا بگويم من جوابِ بوالحسن
پس ببستش سخت آن دم بر درخت
ميزد او بر پشت و ساقش چوب سخت
گفت آخر از خدا شرمي بدار
مي كشي اين بي گنه را زار زار
گفت از چوبِ خدا اين بنده اش
ميزند بر پشتِ ديگر بنده اش
چوبِ حقّ و پشت و پهلو آن ِ او
من غلام و آلت و فرمان ِ او
گفت توبه كردم از جبر اي عيار
اختيارست اختيارست اختيار
اختيارات اختيارش هست كرد
اختيارش چون سواري زير گرد
اختيارش اختيار ما كند
امر شد بر اختياري مستند
حاكمي بر صورتِ بي اختيار
هست هر مخلوق را در اقتدار
تا كشد بي اختياري صيد را
تا بَرَد بگرفته گوش او و زيد را
ليك بي هيچ آلتي صُنع ِ صمد
اختيارش را كمند او كند
اختيارش زيد را قيدش كند
بي سگ و بي دام چون صيدش كند
آن درودگر حاكم چوبي بود
و آن مصور حاكم خوبي بود
هست آهنگر بر آهن قيمّي
هست بنـّا هم بر آلت حاكمي
نادر اين باشد كه چندين اختيار
ساجد اندر اختيارش بنده وار
قدرتِ تو بر جمادات از نبرد
كي جمادي را از آنها نفي كرد
قدرتش بر اختيارات آنچنان
نفي نكند اختياري را از آن
خواستش مي گوي بر وجه كمال
كه نباشد نسبت جبر و ضلال
چونك گفتي كفر ِمن خواست ويست
خواهِ خود را نيز هم مي دان كه هست
زآنك بي خواهِ تو خود كفر ِ تو نيست
كفر ِ بي خواهش تناقض گفتنيست
امر عاجز را قبيحست و ذميم
خشم بتر خاصه از ربّ ِ رحيم
گاو گر يوغي نگيرد مي زنند
هيچ گاوي كه نپَرد شد نژند
گاو چون معذور نبود در فضول
صاحبِ گاو از چه معذورست و دول
چون نه اي رنجور سر را برمبند
اختيارت هست برسبلت مخند
جهد كن كز جام ِ حق يابي نوي
بي خود و بي اختيار آنگه شوي
آنکه آن مي را بوَد كل اختيار
تو شوي معذور ِ مطلق مست وار
هر چه کوبي گفته ي مي باشد آن
هر چه روبي رفته ي مي باشد آن
كي كند آن مست جز عدل و صواب
كه ز جام ِ حق کشيدست او شراب
جادوان فرعون را گفتند بيست
مست را پرواي دست و پاي نيست
دست و پاي ما مي آن واحدست
دستِ ظاهر سايه است و كاسدست
عنوان:معني ما عشا الله كان
يعني خواست خواستِ او و رضا، رضاي او جوييد از خشم ديگران ورد ديگران دلتنگ مباشيد، آن كاناگر چه لفظ ماضيست ليكن در فعل ِ خدا ماضي و قبل نباشد كي ليس عندالله صباح و لا مساء
قول بنده ايش شآء الله كان
بهر آن نبود كه تنبل کن در آن
بلك تحريض است بر اخلاص و جد
كه در آن خدمت فزون شو مستعد
گر بگويند آنچ ميخواهي تو راد
كار كار تست بر حسبِ مراد
آنگهان تنبل کني جايز بود
كانچ خواهي و آنچ گويي آن شود
چون بگويند أيش شاء الله كان
حكم حكم اوست مطلق جاودان
پس چرا صد مَرده اندر ورد او
بر نگردي بندگانه گردِ او
گر بگويند آنچ ميخواهد وزير
خواست آن ِ اوست اندر دار و گير
گردِ او گردان شوي صد مَرده زود
تا بريزد بر سرت احسان و جود
يا گريزي از وزير و قصر او
اين نباشد جُست و جوي نصر ِ او
بازگونه زين سخن كاهل شدي
منعكس ادراك و خاطر آمدي
امر امر ِآن فلان خواجه ست هين
چيست يعني با جز او كمترنشين
گردِ خواجه گرد چون امر آن ِاوست
كو كشد دشمن رهاند جان ِ دوست
هر چه او خواهد همان يا بي يقين
ياوه كم رو خدمتِ او برگزين
ني چو حاكم اوست گِرد او مَگرد
تا شوي نامه سياه و روي زرد
حق بود تأويل كآن گرمت كند
پُر اميد و چست و با شرمت كند
ور كند سُستت حقيقت اين بدان
هست تبديل و نه تأويلست آن
اين براي گرم كردن آمدست
تا بگيرد نااميدان را دو دست
معني قرآن ز قرآن پُرس و بس
وز كسي كآتش زدَست اندر هوس
پيش ِ قرآن گشت قرباني و پست
تا كه عين ِ روح ِ آن قرآن شدست
روغني كو شد فداي گل بكل
خواه روغن بوي ُكن خواهي تو گل
عنوان:و همچنين قد جف القلم يعني جف القلم
و كتب لا يستوي الطاعة و المعصية لا يستوي الامانة و السرفة جف القلم ان لا يستويالشكر و الكفران جف القلم إِنَّ اللَّهَ لا يضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ
همچنين تأويل قد جفّ القلم
بهر تحريضست بر شغل ِ اهم
پس قلم بنوشت كه هر كار را
لايق ِآن هست تأثير و جزا
كژ روي جف القلم كژ آيدت
راستي آري سعادت زايدت
ظلم آري مدبري جفّ القلم
عدل آري برخوري جفّ القلم
چون بدزدد دست شد جف القلم
خورده باده مست شد جف القلم
تو روا داري روا باشد كه حق
همچو معزول آيد از حكم ِ سبق
كه ز دست من برون رفتست كار
پيش من چندين ميآ چندين مزار
بلكه معني آن بود جفّ القلم
نيست يكسان پيش من عدل و ستم
فرق بنهادم ميان خير و شر
فرق بنهادم ز بَد هم از بَتر
ذرّه اي گر در تو افزونيء ادب
باشد از يارت بداند فضل ِ رب
قدر آن ذرّه ترا افزون دهد
ذرّه چون كوهي قدم بيرون نهد
پادشاهي كه بپيش ِ تختِ او
فرق نبود از امين و ظلم جو
آنك مي لرزد ز بيم ردّ ِ او
وآنك طعنه مي زند در جدّ ِ او
فرق نبود هر دو يك باشد برش
شاه نبود خاك تيره بر سرش
ذره اي گر جهدِ تو افزون بود
در ترازوي خدا موزون بود
پيش اين شاهان هميشه جان كني
بي خبر ايشان ز غدر و روشني
گفت غمازي كه بَد گويد ترا
ضايع آرد خدمتت را سالها
پيش ِ شاهي كه سميعست و بصير
گفتِ غمازان نباشد جاي گير
جمله غمازان ازو آيس شوند
سوي ما آيند و افزايند بند
بس جفا گويند شه را پيش ِ ما
كه برو جف القلم كم كن وفا
معني جفّ القلم كي آن بود
كه جفاها با وفا يكسان بود
بل جفا را هم جفا جفّ القلم
و آن وفا را هم وفا جفّ القلم
عفو باشد ليك كو فرّ ِاميد
كه بود بنده ز تقوي رو سپيد
دزد را گر عفو باشد بُرد
کي وزير و خازن مخزن شود
اي امين الدّين رباني بيا
كز امانت رُست هر تاج و لوا
پور ِسلطان گر برو خائن شود
آن سرش از تن بدآن باين شود
ور غلام هندويي آرد وفا
دولت او را مي زند طال ِ بقا
چه غلام ار بر دري سگ با وفاست
در دل ِ سالار او را صد رضاست
زين چو سگ را بوسه بر پوزش دهد
گر بود شيري چه پيروزش كند
جز مگر دزدي كه خدمتها كند
صدق ِ او بيخ ِ جفا را بر كند
چون فضيل ِ ره زني كو راست باخت
زآنك ده مَرده بسوي توبه تاخت
و آنچنانك ساحران فرعون را
رو سيه كردند از صبر و وفا
دست و پا دادند در جرم قوَد
آن بصد ساله عبادت كي شود
تو كه پنجه سال خدمت كرده اي
كي چنين صدقي بدست آورده اي
عنوان:حكايت آن درويش كه در هري غلامان ِآراسته ي عميدِ خراسان را ديد
و بر اسپان تازي و قباهاي زربفت و كلاههاي مغرقو غير آن، پرسيد كي اين ها كدام اميرانند و چه شاهانند گفتند او را كي اين ها اميران نيستند
اين ها غلامان عميدِ خراسانندروي بآسمان كرد كي اي خدا غلام پروردن از عميد بيآموز، آنجا مستوفي را عميد گويند
آن يكي گستاخ رو اندر هري
چون بديدي او غلام ِ مهتري
جامه ي اطلس كمر زرّين روان
روي كرد او سوي قبله ي آسمان
كاي خدا زين خواجه ي صاحب منن
چون نياموزي تو بنده داشتن
بنده پروردن بيآموز اي خدا
زين رئيس و اختيار ِشاه ما
بود محتاج و برهنه و بي نوا
در زمستان لرز لرزان از هوا
انبساطي كرد آن از خود بري
جرأتي بنمود او از لمتري
اعتمادش بر هزاران موهبت
كه نديم ِ حق شد اهل ِ معرفت
گر نديم ِ شاه گستاخي كند
تو مكن آنک نداري آن سند
حق ميان داد و ميان به از كمر
گر كسي تاجي دهد او داد سَر
تا يكي روزيكه شاه آن خواجه را
متهم كرد و ببستش دست و پا
آن غلامان را شكنجه مي نمود
كه دفينه ي خواجه بنماييد زود
سِرّ او با من بگوييد اي خسان
ورنه بُرَّم از شما حلق و لسان
مدت يك ماه شان تعذيب كرد
روز و شب اشكنجه و افشار و درد
پاره پاره كردشان و يك غلام
راز ِ خواجه وانگفت از اهتمام
گفتش اندر خواب هاتف كاي كيا
بنده بودن هم بيآموز و بيآ
اي دريده پوستين ِ يوسفان
گر بدرّد گرگت آن از خويش دان
زآنك مي بافي همه ساله بپوش
زآنک مي كاري همه ساله بنوش
فعل ِتست اين غصه هاي دم بدم
اين بود معني قد جفّ القلم
كه نگردد سنت ما از رشد
نيك را نيكي بود بَد راست بَد
كار كن هين که سليمان زنده است
تا تو ديوي تيغ او بُرنده است
چون فرشته گشت از تيغ ايمنست
از سليمان هيچ او را خوف نيست
حكم او بر ديو باشد نه مَلك
رنج در خاكست نه فوق ِ فلك
ترك كن اين جبر را كه بس تهيست
تا بداني سِرّ سِرّ جبر چيست
ترك كن اين جبر ِ جمع ِ منبلان
تا خبر يابي از آن جبر ِ چو جان
ترك معشوقي كن و کن عاشقي
اي گمان بُرده كه خوب و فايقي
اي كه در معني ز شب خامُش تري
گفتِ خود را چند جويي مشتري
سر بجنبانند پيشت بهر ِ تو
رفت در سوداي ايشان دهر ِ تو
تو مرا گويي حسد اندر مپيچ
چه حسد آرد كسي از فوت هيچ
هست تعليم ِ خَسان اي چشم شوخ
همچو نقش ِ خوب كردن بر كلوخ
خويش را تعليم كن عشق و نظر
كان بود چون نقش في جرم الحجر
نفس ِ تو با تست شاگردِ وفا
غير فاني شد كجا جويي كجا
تا كني مر غير را حبر و سني
خويش را بَد خو و خالي ميكني
متصل چون شد دلت با آن عدن
هين بگو مَهراس از خالي شدن
امر قُلْ زين آمدش كاي راستين
كم نخواهد شد بگو درياست اين
أَنْصِتُوا يعني كه آبت را بلاغ
هين تلف كم كن كه لب خشكست باغ
اين سخن پايان ندارد اي پدر
اين سخن را ترك كن پايان نگر
غيرتم نآيد كه پيشت بيستند
بر تو ميخندند عاشق نيستند
عاشقانت در پس پرده ي كرم
بهر تو نعره زنان بين دم بدم
عاشق ِ آن عاشقان ِغيب باش
عاشقان ِ پنج روزه كم تراش
كه بخوردندت ز خدعه و جذبه اي
سالها زيشان نديدي حبّه اي
چند هنگامه نهي بر راهِ عام
گام خستي بر نيآمد هيچ كام
وقتِ صحت جمله يارند و حريف
وقت درد و غم بجز حق كو اليف
وقتِ درد چشم و دندان هيچ كس
دست تو گيرد بجز فرياد رَس
پس همان درد و مرض را ياد دار
چون اياز از پوستين کن اعتبار
پوستين آن حالتِ دردِ توست
كه گرفتست آن اياز آن را بدست
عنوان:باز جواب گفتن ِ آن كافر آن سني را
كي با سلامش دعوت مي کرد و بترك اعتقادِ جبرش دعوت مي كرد و دراز شدنمناظره از طرفين كي ماده ي اشكال و جواب را نبُرّد الا عشق ِحقيقي كي او را پرواي آن نماند، ذلك فضل اللَّه يؤتيه منيشاء
كافر جبري جواب آغاز كرد
كي از آن حيران شد آن منطيق مرد
ليك گر من آن جوابات و سؤال
جمله وا گويم بمانم زين مقال
ز آن مهم تر گفتنيها هستِمان
كه بدان فهم ِ تو به يابد نشان
اندكي گفتيم زآن بحثِ عتل
زاندكي پيدا بود قانون ِ كل
همچنين بحثست تا حشر بشر
در ميان جبري و اهل قدر
گر فروماندي ز دفع ِ خصم خويش
مذهب ايشان برافتادي ز پيش
چون برون شوشان نبودي در جواب
پس رميدندي از آن راهِ تباب
چونك مقضي بُد دوام آن روش
مي دهدشان از دلايل پرورش
تا نگردد ملزم از اشكال خصم
تا بود محجوب از اقبال خصم
تا كه اين هفتاد و دو ملت مدام
در جهان ماند الي يوم القيام
چون جهان ِ ظلمتست و غيب اين
از براي سايه مي بايد زمين
تا قيامت ماند اين هفتاد و دو
كم نيآيد مبتدع را گفت و گو
عزت مخزن بود اندر بها
كه بَرو بسيار باشد قفلها
عزّتِ مقصد بود اي ممتحن
پيچ پيچ ِ راه و عقبه و راه زن
عزّت كعبه بود و آن ناديه
ره زنيء اعراب و طول ِ باديه
هر روش هر ره كه آن محمود نيست
عقبه اي و مانعي و ره زنيست
اين روش خصم و حقودِ آن شده
تا مقلد در دو ره حيران شد
صدق ِ هر دو ضد ببيند در روش
هر فريقي در ره خود خوش منش
گر جوابش نيست مي بندد ستيز
بر همآن دم تا بروز رستخيز
كه مهان ِ ما بدانند اين جواب
گر چه از ما شد نهان وجه صواب
پوز بندِ وسوسه عشقست و بس
ورنه كي وسواس را بستست كس
عاشقي شو شاهدِ خوبي بجو
صيدِ مرغابي همي کن جو بجو
كي بَري ز آن آب كآن آبت برد
كي كني ز آن فهم فهمت را خورَد
غير اين معقولها معقولها
يابي اندر عشق با فرّ و بها
غير عقل ِ تو حق را عقلهاست
كه بدان تدبير ِ اسبابِ سماست
که بدين عقل آوري ارزاق را
ز آن دگر مَفرَش كني اطباق را
چون ببازي عقل در عشق ِ صمد
عشر امثالت دهد يا هفت صد
آن زنان چون عقلها درباختند
بر رواق ِعشق ِ يوسف تاختند
عقلشان يك دم سِتد ساقي عمر
سير گشتند از خرد باقي عمر
اصل ِ صد يوسف جمال ِ ذو الجلال
اي كم از زن شو فداي آن جمال
عشق بُرّد بحث را اي جان و بس
كو ز گفت و گو شود فريادرس
حيرتي آيد ز عشق آن نطق را
زهره نبوَد كه كند او ماجرا
كه بترسد گر جواني وا دهد
گوهري از لنج او بيرون فتد
لب ببندد سخت او از خير و شر
تا نبايد كز دهان افتد گهر
همچنانك گفت آن يار رسول
چون نبي بر خواندي بر ما فصول
آن رسول ِ مجتبي وقتِ نثار
خواستي از ما حضور و صد وقار
آنچنانك بر سرت مرغي بوَد
كز فواتش جان ِ تو لرزان شود
پس نياري هيچ جنبيدن ز جا
تا نگيرد مرغ ِ خوبِ تو هوا
دَم نياري زد ببندي سرفه را
تا نبايد ناگهان بپَرّد آن هما
ور كست شيرين بگويد يا ترُش
بر لب انگشتي نهي يعني خمش
حيرت آن مرغ است خاموشت كند
بر نهد سر ديگ و پُر جوشت كند
عنوان:پرسيدن پادشاه قاصد اياز را..
كي چندين غم و شادي با چارق و پوستين كه جمادست مي گويي تا اياز را در سخن آورد
اي اياز اين مهرها بر چارُقي
چيست آخر همچو بر بُت عاشقي
همچو مجنون بر رُخ ليلي خويش
كرده اي تو چارُقي را دين و كيش
با دو كهنه مهر جان آميخته
هر دو را در حجره اي آويخته
چند گويي با دو كهنه نوسُخن
در جمادي ميدمي سِرّ ِ كهن
چون عرب باربع و اطلال اي اياز
مي كشي از عشق گفتِ خود دراز
چارُقت رُبع كدامين آصفست
پوستين گوئي که کرته ي يوسفست
همچو ترسا كه شمارد با كشش
جُرم يكساله زنا و غل وغش
تا بيآمرزد كشش زو آن گناه
عفو او را عفو داند از اِله
نيست آگه آن كشش از جُرم و داد
ليك بس جادوست عشق و اعتقاد
دوستي و وهم صد يوسف تند
اسحر از هاروت و ماروتست خود
صورتي پيدا كند بر يادِ او
جذبِ صورت آردت در گفت و گو
راز گويي پيش ِ صورت صد هزار
آنچنانك يار گويد پيش ِ يار
نه بدانجا صورتي نه هيكلي
زاده از وي صد الَسْتُ و صد بلي
آنچنانك مادري دل بُرده اي
پيش ِ گور ِ بچه اي نو مُرده اي
رازها گويد بجدّ و اجتهاد
مي نمايد زنده او را آن جماد
حي و قايم داند او آن خاك را
چشم و گوشي داند او خاشاك را
پيش ِ او هر ذره اي زآن خاكِ گور
گوش دارد هوش دارد وقتِ شور
مستمع داند بجدّ آن خاك را
خوش نگر اين عشق ِ ساحرناك را
آنچنان بر خاكِ گور تازه او
دم بدم خوش مي نهد با اشك رو
كه بوقت زندگي هرگز چنان
روي ننهادست بر پور چو جان
از عزا چون چند روزي بگذرد
آتش آن عشق او ساکن شود
عشق بر مُرده نباشد پايدار
عشق را بر حَي ِ جان افزاي دار
بعد از آن ز آن گور خود خواب آيدش
از جمادي هم جمادي زايدش
زآنک عشق افسون خود بربود و رفت
ماند خاکستر چو آتش رفت تفت
آنچ بيند آن جوان در آينه
پير اندر خشت مي بيند همه
پير عشق تست نه ريش سپيد
دستگير صد هزاران نااميد
عشق صورتها بسازد در فراق
نامصور سر کند وقتِ تلاق
كه منم آن اصل ِ اصل ِ هوش و مست
بر صور آن حُسن ِ عکس ما بُدست
پردها را اين زمان برداشتم
حُسن را بي واسطه بفراشتم
زآنك بس با عكس ِ من دريافتي
قوّتِ تجريد ذاتم يافتي
چو از اين سو جذبه ي من شد روان
او كشش را مي نبيند در ميان
مغفرت ميخواهد از جرم و خطا
از پس آن پرده از لطفِ خدا
چون ز سنگي چشمه اي جاري شود
سنگ اندر چشمه متواري شود
كس نخواند بعد از آن او را حجر
زآنك جاري شد از آن سنگ آن گهر
كاسها دان اين صور او اندر
آنچ حق ريزد بدآن گيرد علو
عنوان:گفتن خويشاوندان مجنون را کي حسن ليلي باندازه ايست چندان نيست
ازو نغز تر در شهر ما بسيارست يکي و دووده بر توعرضه کنيم اختيار کن، ما را و خود را وارهان، و جواب گفتن مجنون ايشان را
ابهان گفتند مجنون را ز جهل
حُسن ِ ليلي نيست چندان هست سهل
بهتر از وي صد هزاران دلربا
هست همچون ماه اندر شهر ما
گفت صورت كوزه است و حُسن مي
مِي خدايم ميدهد از نقش وي
مَر شما را سِركه داد از كوزه اش
تا نباشد عشق ِ اوتان گوش كش
از يكي كوزه دهد زهر و عسل
هر يكي را دستِ حق عز و جل
كوزه مي بيني وليكن آن شراب
روي ننمايد بچشم ِ ناصواب
قاصِراتُ الطَّرْفِ باشد ذوق جان
جز بخصم ِ خويش بنمايد نشان
قاصِراتُ الطَّرْفِ آمد آن مُدام
وين حجابِ ظرفها همچون خيام
هست در ما خيمه اي در وي حيات
بط را ليكن كلاغان را ممات
زهر باشد مار را هم قوت و برگ
غير او را زهر او دردست و مرگ
صورتِ هر نعمتي و محنتي
هست اين را دوزخ آن را جنتي
پس همه اجسام و اشيا تبصرون
واندرو قوتست و هم لاتبصرون
هست هر جسمي چو كاسه و كوزه اي
اندرو هم قوت و هم دل سوزه اي
كاسه پيدا اندرو پنهان رغد
طاعمش داند كز آن چه مي خورد
صورتِ يوسف چو جامي بود خوب
ز آن پدر ميخورد صد باده ي طروب
باز اخوان را از آن زهراب بود
كآن دريشان خشم و كينه ميفزود
باز از وي مَر زليخا را شِكر
ميكشيد از عشق افيوني دگر
غير آنچ بود مر يعقوب را
بود از يوسف غذا آن خوب را
گونه گونه شربت و كوزه يكي
تا نماند در مي ِغيبت شكي
باده از غيبست و كوزه زين جهان
كوزه پيدا باده در وي بس نهان
بس نهان از ديده ي نامحرمان
ليك بر محرم هويدا و عيان
يا الهي سُكِّرَتْ أبصارنا
فاعفُ عَنا اثقلت اوزارُنا
يا حفيا قد ملأتَ الخافِقين
قد عَلوت فَوقَ ُنور المشرقين
أنتَ سِرٌ كاشفٌ اسرارنا
أنتَ فجرٌ مَفجرٌ انهارنا
يا خفي الذاتِ محسوسَ العطا
أنتَ كالماء و نحنُ َكالرجا
أنتَ َكالريح و نحنُ كالغبار
تختفي الرّيح و غبراها جهار
تو بهاري ما چو باغ ِ سبز خَوش
او نهان و آشكارا بخشِشَش
تو چو جاني ما مثال ِ دست و پا
قبض و بسط دست از جان شد روا
تو چو عقلي ما مثال اين زبان
اين زبان از عقل دارد اين بيان
تو مثال شادي و ما خنده ايم
كه نتيجه ي شادي فرخنده ايم
جنبش ما هر دمي خود اشهدست
كه گواهِ ذو الجلال ِ سرمدست
گردش سنگ آسيا در اضطراب
أشهد آمد بر وجودِ جوي آب
اي برون از وهم و قال و قيل ِ من
خاك بر فرق ِ من و تمثيل ِ من
بنده نشكيبد ز تصوير خوشت
هر دمي گويد كه جانم مفرشت
همچو آنچوپان كه ميگفت ايخدا
پيش چوپان و محبّ ِ خود بيآ
تا شِپش جويم من از پيراهنت
چارقت دوزم ببوسم دامنت
كس نبودش در هوا و عشق جفت
ليك قاصر بود از تسبيح و گفت
عشق ِ او خرگاه بر گردون زده
جان سگ خرگاه چوپان شده
چونك بحر ِعشق ِ يزدان جوش زد
بر دل او زد ترا بر گوش زد
عنوان:حكايت جوحي كي چادر پوشيد و در وعظ ميان ِ زنان نشست..
و حركتي كرد زني او را بشناخت كه مردست و نعره اي زد
واعظي بُد بس گزيده در بيان
زير منبر جمع ِ مردان و زنان
رفت جوحي چادر و روبند ساخت
در ميان آن زنان شد ناشناخت
سايلي پرسيد واعظ را براز
موي عانه هست نقصان ِ نماز
گفت واعظ چون شود عانه دراز
پس كراهت باشد از وي در نماز
يا بآهک يا سُترّه بسترش
تا نمازت كامل آيد خوب و خوش
گفت سايل آن درازي تا چه حد
شرط باشد تا نمازم کم بود
گفت چون قدر جوي گردد بطول
پس ستردن فرض باشد اي سئول
گفت جوحي زود اي خواهر ببين
عانه ي من گشته باشد اين چنين
بهر ِ خشنودي حق پيش آردست
كآن بمقدار كراهت آمدست
دستِ زن در كرد در شلوار ِ مرد
... او بر دستِ زن آسيب كرد
نعره اي زد سخت اندر حال زن
گفت واعظ بر دلش زد گفتِ من
گفت نه بر دل نزد بر دست زد
واي اگر بر دل زدي اي پر خِرد
بر دل ِ آن ساحران زد اندكي
شد عصا و دستِ ايشان را يكي
گر عصا بستاني از پيري شها
بيش رنجد كآن گروه از دست و پا
نعره ي لا ضَيرَ بر گردون رسيد
هين ِببُر که جان ز جان كندن رهيد
ما بدانستيم ما اين تن نه ايم
از وَراي تن بيزدان ميزنيم
اي خنك آنرا كه ذاتِ خود شناخت
اندرا من ِ سرمدي قصري بساخت
كودكي گريد پي جوز و مويز
پيش ِعاقل باشد آن بس سهل چيز
پيش ِ دل جوز و مويز آمد جسد
طفل كي در دانش ِ مردان رَسد
هر كه محجوبست او خود كودكست
مرد آن باشد كه بيرون از شكست
گر بريش و خانه مَردَستي كسي
هر بُزي را ريش و مو باشد بسي
پيشواي بَد بود آن بز شتاب
مي بَرد اصحاب را پيش ِ قصاب
ريش شانه کرده كه من سابقم
سابقي ليكن بسوي مرگ و غم
هين روش بُگزين و تركِ ريش كن
تركِ اين ما و من و تشويش كن
تا شوي چون بوي گل با عاشقان
پيشوا و رهنماي گلستان
کيست بوي گل دَم ِعقل و خرد
خوش قلاوز رهِ ملكِ ابد
عنوان:فرمودن شاه باياز بار دگر کي شرح ِ چارق و پوستين آشكارا بگو..
تا خواجه تاشانت از آن اشارت پند گيرند كه الدين النصيحة
سِرّ ِ چارق را بيان كن اي اياز
پيش ِ چارق چيستت چندين نياز
تا بنوشد سنقور و بك يارقت
سِرّ ِ سِرّ ِ پوستين و چارقت
اي اياز از تو غلامي نور يافت
نورت از پستي سوي گردون شتافت
حَسرتِ آزادگان شد بندگي
بندگي را چون تو دادي زندگي
مؤمن آن باشد كه اندر جزر و مد
كافر از ايمان ِ او حسرت خورد
عنوان:حكايت كافري كي گفتندش در عهدِ ابايزيد كه مسلمان شو و جواب گفتن او ايشان را
بود گبري در زمان ِ بايزيد
گفت او را يك مسلمان ِ سعيد
كه چه باشد گر تو اسلام آوري
تا بيابي صد نجات و سروري
گفت اين ايمان اگر هست ايمريد
آنك دارد شيخ ِ عالم بايزيد
من ندارم طاقتِ آن تابِ آن
كآن فزون آمد ز كوششهاي جان
گرچه در ايمان و دين ناموقنم
ليك در ايمان ِ او بس مؤمنم
دارم ايمان كان ز جمله برترست
بس لطيف و با فروغ و با فرست
مؤمن ِ ايمان ِ اويم در نهان
گر چه مُهرم هست محكم بر دهان
باز ايمان خود گر ايمان ِ شماست
نه بد آن ميلستم و نه مشتهاست
آنك صد ميلش سوي ايمان بود
چون شما را ديد آن فاتر شود
زآنك نامي بيند و معنيش ني
چون بيابان را مفازه گفتني
چون او زآورد ايمان بفسرد
چون بايمان شما او بنگرد
عنوان:حكايت آن مؤذن ِ زشت آواز كي در كافرستان بانگ نماز داد و مردِ كافري او را هديه داد
يك مؤذن داشت بس آواز ِ بَد
در ميان ِ كافرستان بانگ زد
چند گفتندش مگو بانگِ نماز
كه شود جنگ و عداوت ها دراز
او ستيزه كرد و بس بي احتراز
گفت در كافرسِتان بانگِ نماز
خلق خايف شد ز فتنه ي عامه اي
خود بيآمد كافري با جامه اي
شمع و حلوا با چنان جامه ي لطيف
هديه آورد و بيآمد چون اليف
پُرس پُرسان كين مؤذن گو كجاست
كه صلا و بانگِ او راحت فزاست
هين چه راحت بود ز آن آواز زشت
گفت کاوازش فتاد اندر كنشت
دختري دارم لطيف و بس سني
آرزو مي بود او را مؤمني
هيچ اين سودا نميرفت از سرش
پندها مي داد چندين كافرش
در دل ِ او مهر ِ ايمان رُسته بود
همچو مجمر بود اين غم من چو عود
در عذاب و درد و اِشكنجه بُدم
كه بجنبد سلسله ي او دم بدم
هيچ چاره مي ندانستم در آن
تا فرو خواند اين مؤذن آن اذان
گفت دختر چيست اين مكروه بانگ
كه بگوشم آمد اين دو چار دانگ
من همه عمر اين چنين آواز ِ زشت
هيچ نشنيدم درين دير و كنشت
خواهرش گفتش كه اين بانگ اذان
هست اعلام و شعار ِ مؤمنان
باورش نآمد بپرسيد از دگر
آن دگر هم گفت آري اي پدر
چون يقين گشتش رُخ او زرد شد
از مسلماني دل ِ او سرد شد
باز رستم من ز تشويش و عذاب
دوش خوش خفتم در آن بي خوف خواب
راحتم اين بود از آواز ِ او
هديه آوردم بشكر آن مرد كو
چون بديدش گفت اين هديه پذير
چون مرا گشتي مجير و دستگير
آنچ كردي با من از احسان و بَر
بنده ي تو گشته ام من مستمر
گر بمال و ملك و ثروت فردمي
من دهانت را پُر از زر كردمي
هست ايمان شما زرق و مجاز
راه زن همچون كه آن بانگِ نماز
ليك از ايمان و صدق بايزيد
چند حسرت در دل و جانم رسيد
همچو آن زن كو جماع ِ خر بديد
گفت آوه چيست اين فحل ِ فريد
گر جماع اينست بردند اين خران
بر كس ما ميريند اين شوهران
داد جمله ي داد ايمان بايزيد
آفرين ها بر چنين شير فريد
قطره ي ز ايمانش در بحر ار رود
بحر اندر قطره اش غرقه شود
همچو ز آتش ذره اي در بيشها
اندر آن ذره شود بيشه فنا
چون خيالي در دل شه يا سپاه
کرد اندر جنگ خصمان را تباه
نك ستاره در محمّد رخ نمود
تا فنا شد گوهر گبر و جهو
كفر ِ صرفِ اولين باري نماند
يا مسلماني و يا بيمي نشاند
اين بحيلت آب و روغن كردنيست
اين مثل ها كفو ذرّه نور نيست
ذره نبود جز حقيري منجسم
ذره نبود شارق لاينقسم
گفتن ذره مُرادي دان خفي
مَحرم دريا نه اي اين دَم كفي
آفتابِ نير ِ ايمان ِ شيخ
گر نمايد رُخ ز شرق ِ جان ِ شيخ
جمله پستي گنج گيرد تا ثري
جمله بالا خُلد گردد اخضري
او يكي جان دارد از نور ِ منير
او يكي تن دارد از خاكِ حقير
اي عجب اينست او يا آن بگو
كه بماندم اندرين مشكل عمو
گر وي اينست اي برادر چيست آن
پُر شده از نور ِ او هفت آسمان
ور وي آنست اين بدن ايدوست چيست
اي عجب زين دو كدامين است و كيست
عنوان:حكايت آن زن كي گفت شوهر را كي گوشت را گربه خورد
شوهر گربه را بترازو بر كشيد گربه نيم من بر آمد گفت اي زنگوشت نيم من بود و افزون اگر اين گوشتست گربه كو و اگر اين گربه است گوشت كو
بود مردي كدخدا او را زني
سخت طناز و پليد و ره زني
هر چه آوردي تلف كرديش زن
مرد مضطر بود اندر تن زدن
بهر ِ مهمان گوشت آورد آن معيل
سوي خانه با دو صد جهدِ طويل
زن بخُوردش با کباب و با شراب
مرد آمد گفت دفع ناصواب
مرد گفتش گوشت كو مهمان رسيد
پيش ِ مهمان لوت مي بايد كشيد
گفت زن اين گربه خورد آن گوشت را
گوشتِ ديگر خر اگر باشد هلا
گفت اي ايبك ترازو را بيآر
گربه را من بر كِشم اندر عيار
بر كشيدش بود گربه نيم من
پس بگفت آن مرد كاي محتال زن
گوشت نيم من بود افزون يك ستير
هست گربه نيم من هم اي ستير
اين اگر گربه ست پس آن گوشت كو
ور بود اين گوشت گربه کو بجو
بايزيد ار اين بود آن روح چيست
ور وي آن روحست اين تصوير كيست
حيرت اندر حيرت است اي يار ِ من
اين نه كار تست و نه هم كار ِ من
هر دو او باشد وليك از ريع و زرع
دانه باشد اصل و آن که پره فرع
حكمت اين اضداد را با هم ببست
اي قصاب اين گِردِ ران با گردنست
روح بي قالب نداند كار كرد
قالبت بي جان فسرده بود و سرد
قالبت پيدا و آن جانت نهان
راست شد زين هر دو اسبابِ جهان
خاك را بر سَر زني سَر نشكند
آب را بر بََر زني در نشكند
گر تو مي خواهي كه سَر را بشكني
آب را و خاك را بر هم زني
چون شكستي سر رود آبش باصل
خاك سوي خاك آيد روز ِ فصل
حكمتي كه بود حق را ز ازدواج
گشت حاصل از نياز و از لجاج
باشد آنگه ازدواجاتِ دگر
لاسمع اذنٌ و لاعينٌ بصر
گر شنيدي اذن كي ماندي اذن
يا كجا كردي دگر ضبطِ سخن
گر بديدي برف و يخ خورشيد را
از يخي برداشتي اومّيد را
آب گشتي بي عروق و بي گره
ز آب داود هوا کردي زره
پس شدي درمان ِ جان ِ هر درخت
هر درختي از قدومش نيكبخت
آن يخي بفسرده در خود مانده اي
لامساسي با درختان خوانده اي
ليس يألف ليس يؤلف جسمه
ليس الا شحّ نفس قسمه
نيست ضايع زو شود تازه جگر
ليك نبود پيك و سلطان ِ خضر
اي اياز استاره اي تو بس بلند
نيست هر برجي عبورش را پسند
هر وفا را كي پسندد همتت
هر صفا را كي گزيند صفوتت
عنوان:حكايت آن امير كي غلام را گفت كي مي بيآر غلام رفت و سبوي مي آورَد
در راه زاهدي بود امر معروف كرد زد سنگي وسبو را بشكست امير بشنيد و قصدِ گوشمال زاهد كرد و آن قصه در عهد دين عيسي عليه السلام بود
كي هنوز مي حرام نشدهبود وليكن زاهد تقززي ميكرد و از تنعم منع ميکرد
بود اميري خوش دلي مي باره اي
كهفِ هر مخمور و هر بيچاره اي
مشفقي مسكين نوازي عادلي
جوهري زر بخششي دريا دلي
شاهِ مردان و اميرالمؤمنين
راه بان و راز دان و دوست بين
دور ِ عيسي بود و ايام ِ مسيح
خلق دلدار و كم آزار و مليح
آمدش مهمان بناگاهان شبي
هم اميري جنس ِ او خوش مذهبي
باده ميبايستشان در نظم ِ حال
باده بود آن وقت مأذون و حلال
باده شان كم بود و گفتا اي غلام
رو سبو پُر كن بما آور مدام
از فلان راهب كه دارد خمر ِ خاص
تا ز خاص و عام يابد جان خلاص
جرعه اي ز آن جام ِ راهب آن كند
كه هزاران جره و خُمدان كند
اندر آن مي مايه ي پنهاني است
آنچنانك اندر عبا سلطانيست
تو بدلق ِ پاره پاره كم نگر
كه سيه كردند از بيرون زر
از براي چشم ِ بَد مردود شد
وز برون آن لعل دود آلود شد
گنج و گوهر كي ميان ِ خانهاست
گنجها پيوسته در ويرانهاست
گنج ِ آدم چون بويران بُد دفين
گشت طينش چشم بندِ آن لعين
او نظر ميكرد در طين سُست سُست
جان همي گفتش كه طينم سَدّ ِ تست
دو سبو بستد غلام و خوش دويد
در زمان در دير ِ رُهبانان رسيد
زر بداد و باده اي چون زر خريد
سنگ داد و در عوض گوهر خريد
باده اي كآن بر سر ِ شاهان جهد
تاج ِ زر بر تارك ساقي نهد
فتنها و شورها انگيخته
بندگان و خسروان آميخته
استخوانها رفته جمله جان شده
تخت و تخته آن زمان يكسان شده
وقتِ هشياري چو آب و روغنند
وقت مستي همچو جان اندر تنند
چون هريسه گشته آنجا فرق نيست
نيست فرقي كاندر آنجا غرق نيست
اينچنين باده همي بُرد آن غلام
سوي قصر ِ آن امير ِ نيك نام
پيشش آمد زاهدي غمديده اي
خشك مغزي در بلا پيچيده اي
تن ز آتشهاي دل بگداخته
خانه از غير ِخدا پرداخته
گوشمال ِ محنتِ بي زينهار
داغها بر داغها چندين هزار
ديده هر ساعت دلش در اجتهاد
روز و شب چفسيده او بر اجتهاد
سال و مه در خون و خاک آميخته
صبر و حلمش نيمشب بگريخته
گفت زاهد در سبوها چيست آن
گفت باده گفت آن كيست آن
گفت آن آن ِ فلان مير ِ اجل
گفت طالب را چنين باشد عمل
طالب يزدان و آنگه عيش و نوش
باده ي شيطان و آنگه نيم هوش
هوش تو بي مي چنين پژمرده است
هوشها بايد بر آن هوش ِ تو بَست
تا چه باشد هوش تو هنگام سُكر
اي چو مرغي گشته صيدِ دام ِ سُكر
عنوان:حکايت ضياء دلق کي سخت دراز بود و برادرش شيخ اسلام تاج بلخ بغايت کوتاه بالا بود
و اين شيخ اسلام از برادرش ضياننگ داشتي ضيا درآمد بدرس او همه صدور بلخ حاضر بدرس او،
ضيا خدمتي کرد و بگذشت، شيخ اسلام او را نيم قياميکرد سرسري، گفت آري سخت درازي پاره ي در دزد
آن ضياء دلق خوش الهام بود
دارد آن تاج شيخ اسلام بود
تاج ِ شيخ اسلام دارالملكِ بلخ
بود كوته قد و كوچك همچو فرخ
گر چه فاضل بود و فحل و ذو فنون
اين ضيا اندر ظرافت بُد فزون
او بسي كوته ضيا بي حدّ دراز
بود شيخ اسلام را صد كبر و ناز
زين برادر عار و ننگش آمدي
آن ضيا هم واعظي بُد باهدي
روز ِ محفل اندر آمد آن ضيا
بارگه، پُر قاضيان و اصفيا
كرد شيخ اسلام از كبر ِ تمام
اين برادر را چنين نصف القيام
گفت او را بس درازي بهر مُزد
اندكي ز آن قدِ سَروت هم ِبدُزد
پس ترا خود عقل کو يا عقل كو
تا خوري مي اي تو دانش را عدو
روت بس زيباست نيلي هم بكش
ضحكه باشد نيل بر روي حبش
در تو نوري كي در آمد اي غوي
تا تو بيهوشي و ظلمت جو شوي
سايه در روزست جُستن قاعده
در شبِ ابري تو سايه جو شده
گر حلال آمد پي قوتِ عوام
طالبان ِ دوست را آمد حرام
عاشقان را باده خون ِ دل بود
چشمشان بر راه و بر منزل بود
در چنين راهِ بيابان ِ مخوف
اين قلاوُز ِخرد با صد كسوف
خاك در چشم ِقلاوُزان زني
كاروان را هالک و گمره كني
نان ِ جو حقا حرامست و فسوس
نفس را در پيش نِه نان ِ سبوس
دشمن ِ راهِ خدا را خوار دار
دزد را منبر منه بر دار دار
دزد را تو دست بُبريدن پسند
از بُريدن عاجزي دستش ببند
گر نبندي دست او دستِ تو بست
گر تو پايش بشكني پايت شكست
تو عدو را مي دهي و ني شكر
بهر چه گو زهر خند و خاك خَور
زد ز غيرت بر سبو سنگ و شكست
او سبو انداخت واز زاهد بجست
رفت پيش ميرو گفتش باده کو
ماجرا را گفت يک يک پيش او
عنوان:رفتن امير خشم آلوده براي گوشمال زاهد
مير چون آتش شد و برجَست راست
گفت بنما خانه ي زاهد كجاست
تا بدين گرز ِ گران كوبم سرش
آن سر ِ بي دانش ِ مادر غرش
او چه داند امر ِمعروف از سگي
طالبِ معروفي است و شهرگي
تا بدين سالوس خود را جا كند
تا بچيزي خويش پيدا كند
کو ندارد خود هنر الا همآن
كه تسلس مي كند با اين و آن
او اگر ديوانه است و فتنه كاو
داروي ديوانه باشد كير ِ گاو
تا كه شيطان از سرش بيرون رود
بي لتِ خربندگان خر چون رود
مير بيرون جَست دبّوسي بدست
نيم شب آمد بزاهد نيم مست
خواست كشتن مردِ زاهد را زخشم
مردِ زاهد گشت پنهان زير ِ پشم
مردِ زاهد مي شنيد از مير آن
زير پشم ِ آن رسن تابان نهان
گفت در رو گفتن ِ زشتيء مَرد
آينه تاند كه رو را سخت كرد
روي بايد آينه وار آهنين
تات گويد روي زشتِ خود ببين
عنوان:حكايت مات كردن دلقك سيد شاه ترمد را
شاه با دلقك همي شطرنج باخت
مات كردش زود خشم ِ شه بتاخت
گفت شه شه و آن شهِ كبرآورش
يك يك از شطرنج ميزد بر سرش
كه بگير اينك شهت اي قلتبان
صبر كرد آن دلقک و گفت الامان
دست ديگر باختن فرمود مير
او چنان لرزان كه عور از زمهرير
باخت دستِ ديگر و شه مات شد
وقتِ شه شه گفتن و ميقات شد
بر جهيد آن دلقك و در كنج رفت
شِش نمد بر خود فگند از بيم ِ تفت
زير بالشها و زير شش نمد
خفت پنهان تا ز زخم شه رهد
گفت شه هي هي چه كردي چيست اين
گفت شه شه شه شه ايشاهِ گزين
كي توان حق گفت جز زير لحاف
با تو خشم آور آتش سجاف
اي تو مات و من ز زخم ِ شاه مات
ميزنم شه شه بزير رختهات
چون محله پُر شد از هيهاي مير
وز لگد بر در زدن وز دار و گير
خلق بيرون جَست زود از چپ و راست
كاي مقدم وقتِ عفوست و رضاست
مغز او خشكست و عقلش اين زمان
كمترست از عقل و فهم ِ كودكان
زهد و پيري ضعف بر ضعف آمده
و اندر آن زهدش گشادي ناشده
رنج ديده گنج ناديده ز يار
كارها ديده نديده مُزدِ كار
يا نبود آن كار ِ او را خود گهر
يا نيآمد وقتِ پاداش از قدر
يا كه بود آن سعي چون سعي جهود
يا جزا وابسته ي ميقات بود
مَرورا درد و مصيبت اين بس است
كه درين وادي پُر خون بيكسست
چشم پُر درد و نشسته او بكنج
رو ترُش كرده فرو افگنده لنج
نه يكي كحال كورا غم خورد
نيش عقلي كه بكحلي پي بَرَد
اجتهادي ميكند با حرز و ظن
كار در بوكست تا نيكو شدن
زآن رهش دورست تا ديدار ِ دوست
كو نجويد سر رئيسيش آرزوست
ساعتي او با خدا اندر عتاب
كه نصيبم رنج آمد زين حساب
ساعتي با بختِ خود اندر جدال
كه همه پَرّان و ما ببريده بال
هر كه محبوس است اندر بو و رنگ
گر چه در زهدست باشد خوش تنگ
تا برون نآيد ازين تنگين مناح
كي شود خويش ِخوش و صدرش فراخ
زاهدان را در خلا پيش از گشاد
کارد و استرّه نشايد هيچ داد
كز ضجر خود را بدراند شكم
غصه ي آن بي مراديها و غم
عنوان:انداختن مصطفي عليه السلام خود را از کوه حري از وحشت دير نمودن جبرئيل
و نمودن جبرئيل عليه السلامخود را بوي کي مينداز که ترا دولتها در پيش است
مصطفي را هجر چون بفراختي
خويش را از كوه مي انداختي
تا بگفتي جبرئيلش هين مكن
كه ترا بس دولتست از امر ِ كن
مصطفي ساكن شدي ز انداختن
باز هجران آوريدي تاختن
باز خود را سرنگون از كوه او
مي فگندي از غم و اندوه او
باز خود پيدا شدي آن جبرئيل
كه مكن اين اي تو شاهِ بيدليل
همچنين ميبود تا كشفِ حجاب
تا بيابيد آن گهر را او ز جيب
بهر هر محنت چو خود را ميكشند
اصل ِ محنتهاست اين چونش كشند
از فدايي مردمان را حيرتيست
هر يكي از ما فدايي سيرتيست
اي خنك آنك فدا كردست تن
بهر آن كارزد فداي او شدن
هر يكي چونك فدايي فنيست
كاندر آن ره صرفِ عُمر و كشتنيست
ُكشتني اندر غروبي يا شروق
كه نه شايق ماند آنگه نه مشوق
باري اين مقبل فداي اين فنست
کاندرو صد زندگي در کشتنست
عاشق و معشوق و عشقش بر دوام
در دو عالم بهره مند و نيک نام
يا كرامي ارحموا اهل الهوي
شأنهم ِورد التوي بعد التوي
عفو كن اي مير بر سختي او
در نگر در درد و بَدبختي او
تا ز جُرمت هم خدا عفوي كند
زلتت را مغفرت در آگند
تو ز غفلت بس سبو بشكسته اي
در اميدِ عفو دل در بسته اي
عفو كن تا عفو يابي در جزا
ميشكافد مو قدر اندر سزا
عنوان:جواب گفتن امير مر آن شفيعان را و همسايگان زاهد را
کي گستاخي چرا کرد و سبوي ما را چرا شکست من درين بابشفاعت قبول نخواهم کرد کي سوگند خورده ام کي سزاي او را بدهم
مير گفت او كيست کو سنگي زند
بر سبوي ما سبو را بشكند
چون گذر سازد ز كويم شير ِنر
ترس ترسان بگذرد با صد حذر
بنده ي ما را چرا آزُرد دل
كرد ما را پيش مهمانان خجل
شربتي كه به ز خون ِ اوست ريخت
اين زمان همچون زنان از ما گريخت
ليك جان از دستِ من او كي برَد
گير همچون مرغ بالا برپرَد
تير ِ قهر ِ خويش بر پَرّش زنم
پَرّ و بال ِ مُرد ريگش بركنم
گر رود در سنگِ سخت از كوششم
از دل ِ سنگش كنون بيرون كِشم
من ِبرانم بر تن ِ او ضربتي
كان بود قوادگان را عبرتي
با همه سالوس با ما نيز هم
دادِ او و صد چو او اين دَم دهم
خشم خونخوارش شده بُد سركشي
از دهانش مي برآمد آتشي
عنوان:دوّم بار دست و پاي امير را بوسيدن و لابه كردن شفيعان و همسايگان زاهد
آن شفيعان از دم ِ هيهاي او
چند بوسيدند دست و پاي او
كاي امير از تو نشايد كين كشي
گر بشد باده تو بي باده خوشي
باده سرمايه ز لطفِ تو بَرَد
لطفِ آب از لطفِ تو حسرت خورد
پادشاهي كن ببخشش اي رحيم
ايكريم ابن الكريم ابن الكريم
هر شرابي بنده ي اين قدّ و خدّ
جمله مستان را بوَد بر تو حسد
هيچ محتاج ِ مي گلگون نه اي
ترك كن گلگونه تو گلگونه اي
ايرخ ِ چون زهره ات شمس الضحي
ايگداي رنگِ تو گلگونها
باده كاندر خنب ميجوشد نهان
ز اشتياق روي تو جوشد چنان
اي همه دريا چه خواهي كردنم
وي همه هستي چه ميجويي عدم
ايمه تابان چه خواهي كرد گرد
ايكه مه در پيش ِ رويت روي زرد
تو خوشي و خوب و كان ِ هر خوشي
تو چرا خود منت باده كشي
تاج ِ كرّمناست بر فرق ِ سرت
طوق أَعْطَيناكَ آويز بَرَت
جوهرست انسان و چرخ او را عرض
جمله فرع و پايه اند و او غرض
ايغلامت عقل و تدبيرات و هوش
چون چنيني خويشرا ارزان فروش
خدمتت بر جمله هستي مفترض
جوهري چون نجده خواهد از عرض
علم جويي از کتبها ايفسوس
ذوق جويي تو ز حلوا ايفسوس
بحر علمي در نمي پنهان شده
در سه گز تن عالمي پنهان شده
مي چه باشد يا سماع و يا جماع
تا بجويي زو نشاط و انتفاع
آفتاب از ذره اي شد وام خواه
زهره اي از خمره اي شد جام خواه
جان ِ بي كيفي شده محبوس ِ كيف
آفتابي حبس ِعقده اينت حيف
عنوان:باز جواب گفتن ِ امير ايشان را
گفت نه نه من حريفِ آن ميم
من بذوق ِ اين خوشي قانع نيم
من چنان خواهم كه همچون ياسمين
كژ هميگردم چنين گاهي چنين
وارهيده از غم ِ خوف و اميد
كژ همي گردم بهر سو همچو بيد
همچو شاخ ِ بيد گردان چپّ و راست
كه ز بادش گونه گونه رقصهاست
آنك خو كردست با شادي مي
اينخوشي را كي پسندد خواجه هي
انبيا ز آن زين خوشي بيرون شدند
كه سرشته در خوشي حق بُدند
زآنك جانشان آن خوشيرا ديده بود
اين خوشيها پيششان بازي نمود
با بُتِ زنده كسي چون گشت يار
مرده را چون در كِشد اندر كنار
عنوان:تفسير اين آيت كه وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِي الْحَيوانُ لَوْ كانُوا يعْلَمُونَ
كي در و ديوار و عرصه ي آن عالم و آب و كوزه و ميوه ودرخت همه زنده اند و سخن گوي و سخن شنو و جهت آن فرمود مصطفي عليه السلام کي الدنيا جيفه و طلابها كلاب،
و اگرآخرت را حيات نبودي، آخرت هم جيفه بودي، جيفه را براي مردگيش جيفه گويند نه از براي بوي زشت و فرخچي
آن جهان چون ذرّه ذرّه زنده اند
نكته دانند و سخن گوينده اند
در جهان ِ مُرده شان آرام نيست
كين علف جز لايق انعام نيست
هر كرا گلشن بود بزم و وطن
كي خورد او باده اندر گولخن
جاي روح پاك عليين بود
كِرم باشد كش وطن سرگين بود
بهر ِ مخمور ِ خدا جام ِ طهور
بهر ِ اين مرغان کور اين آبِ شور
هر كه عدل ِعمرش ننمود دست
پيش او حجّاج ِ خوني عادلست
دختران را لعبتِ مُرده دهند
كه ز لعبِ زندگان نا آگهند
چون نداند از فتوّت زور و دست
كودكان را تيغ چوبين بهترست
كافران قانع بنفس ِ انبيا
كه نگاريده ست اندر ديرها
ز آن مهان ما چو دور ِ روشنيست
هيچ مان پرواي نقش سايه نيست
آن يكي نقشش نشسته در جهان
و آن دگر نقشش چو مه در آسمان
اين دهانش نكته گويان با جليس
و آن دگر با حق بگفتار و انيس
گوش ظاهر اين سخن را ضبط كن
گوش ِ جانش جاذبِ اسرار ِ كن
چشم ِ ظاهر ضابطِ حليه ي بشر
چشم ِ سر حيران ما زاغ البصر
پاي ظاهر در صفِ مسجد صواف
پاي معني فوق ِ گردون در طواف
جزو جزوش را تو بشمر همچنين
اين درون ِ وقت و آن بيرون ِ حين
اين كه در وقتست باشد تا اجل
و آن دگر يار ِ ابد قرن ازل
هست يك نامش ولي الدّولتين
هست يک نعتش امام القبلتين
خلوت و چله برو لازم نماند
هيچ عزمي مر ورا غايم نماند
قرص ِ خورشيدست خلوت خانه اش
كي حجاب آرد شبِ بيگانه اش
علت و پرهيز شد بحران نماند
كفر ِ او ايمان شد و كفران نماند
چون الف از استقامت شد بپيش
او ندارد هيچ از اوصافِ خويش
گشت فرد از كسوتِ خوهاي خويش
شد برهنه جان بجان افزاي خويش
چون برهنه رفت پيش شاهِ فرد
شاهش از اوصافِ قدسي جامه كرد
خلعتي پوشيد از اوصافِ شاه
بر پريد از چاه بر ايوان ِ جاه
اين چنين باشد چو دردي صاف گشت
از بُن ِ طشت آمد او بالاي طشت
در بُن ِ طشت ار چه بود او دردناك
شومي آميزش ِ اجزاي خاك
يار ِ ناخوش پَرّ و بالش بسته بود
ورنه او در اصل بس برجسته بود
چون عتابِ اهْبِطُوا انگيختند
همچو هاروتش نگون آويختند
بود هاروت از ملاك آسمان
از عتابي شد معلق همچنان
سرنگون ز آنشد كه از سر دور ماند
خويش را سر ساخت و تنها پيش راند
آن سپد خود را چو پُر از آب ديد
كرد استغنا و از دريا پريد
بر جگر آبش يکي قطره نماند
بحر رحمت كرد و او را باز خواند
رحمتِ بي علتي بي خدمتي
آيد از دريا مبارك ساعتي
الله الله گِرد دريا باز گرد
گر چه باشند اهل دريا بار زرد
تا كه آيد لطف و بخشايش گري
سرخ گردد روي زرد از گوهري
زردي رو بهترين ِ رنگهاست
زآنك اندر انتظار ِ آن لقاست
ليك سرخي بر رُخي كآن لامعست
بهر ِ آن آمد كه جانش قانعست
كه طمع لاغر كند زرد و ذليل
نيست او از علت ابدان عليل
چون ببيند روي زردِ بي سقيم
خيره گردد عقل ِ جالينوس هم
چون طمع بستي تو در انوار ِ هو
مصطفي گويد كه ذلت نفسهُ
نور بي سايه لطيف و عالي است
آن مشبك سايه ي غربالي است
عاشقان عريان هميخواهند تن
پيش عنينان چه جامه چه بدن
روزه داران را بود آن نان و خوان
خر مگس را چه ابا چه ديگ دان
عنوان:دگر بار استدعاي شاه از اياز كي تأويل كار خود بگو..
و مشكل ِ منكران را و طاعنان را حل كن كي ايشان را در آن التباسرها كردن مروّت نيست
اين سخن از حدّ و اندازه ست بيش
اي اياز اكنون بگو احوال ِ خويش
هست احوال ِ تو از كان ِ نوي
تو بدين احوال كي راضي شوي
هين حكايت كن از آن احوال ِ خوش
خاك بر احوال و درس ِ پنج و شش
حال ِ باطن گر نمي آيد بگفت
حال ِ ظاهر گويمت در طاق و جفت
كه ز لطف يار تلخيهاي مات
گشت بر جان خوشتر از شکر نبات
ز آن نبات ار گرد در دريا رود
تلخي دريا همه شيرين شود
صد هزار احوال آمد همچنين
باز سوي غيب رفتند اي امين
حال ِ هر روزي بدي مانند ني
همچو جو اندر روش كش بند ني
شادي هر روز از نوعي دگر
فكرتِ هر روز را ديگر اثر
عنوان:تمثيل ِ تن آدمي بمهمان خانه و انديشهاي مختلف بمهمانان مختلف
عارفِ در رضا بدآن انديشها غم و شادي چون شخصمهمان دوست غريب نواز خليل وار، کي در خليل باکرام ضيف پيوسته باز بود بر کافر و مؤمن و امين و خاين و با همهمهمانان رو تازه داشتي
هست مهمانخانه اين تن ايجوان
هر صباحي ضيفِ نو آيد دوان
هين مگو کين ماند اندر گردنم
که هم اکنون باز پرد در عدم
هر چه آيد از جهان ِ غيب وش
در دلت ضيفست او را دار خَوش
عنوان:حكايت آن مهمان کي زن خداوند خانه گفت کي باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند
آن يكي را بيگهان آمد ُقنق
ساخت او را همچو طوق اندر عنق
خوان كشيد او را كرامتها نمود
آن شب اندر كوي ايشان سور بود
مرد زن را گفت پنهاني سخن
كامشب اي خاتون دو جامه ي خواب كن
بستر ما را بگستر سوي در
بهر ِ مهمان گستر آن سوي دگر
گفت زن خدمت كنم شادي کنم
سمع و طاعه اي دو چشم ِ روشنم
هر دو بستر گستريد و رفت زن
سوي ختنه سور كرد آنجا وطن
ماند مهمان ِعزيز و شوهرش
نقل بنهادند از خشك و ترش
در سمر گفتند هر دو منتجَب
سر گذشتِ نيك و بَد تا نيم شب
بعد از آن مهمان ز خواب و از سمر
شد در آن بستر كه بد آن سوي در
شوهر از خجلت بدو چيزي نگفت
كه ترا اين سوست اي جان جاي خفت
که براي خوابِ تو اي بوالكرم
بستر آن سوي دگر افگنده ام
آن قراري كه بزن او داده بود
گشت مبدل وآن طرف مهمان غنود
آن شب آنجا سخت باران در گرفت
كز غليطي ابرشان آمد شگفت
زن بيآمد بر گمان ِ آنك شو
سوي در خفتست و آن سو آن عمو
رفت عريان در لحاف آن دم عروس
داد مهمان را برغبت چند بوس
گفت مي ترسيدم اي مردِ كلان
خود همان آمد همان آمد همان
مردِ مهمان را گِل و باران نشاند
بر تو چون صابون ِ سلطاني بماند
اندرين باران و گِل او كي رود
بر سر و جان تو او تاوان شود
زود مهمان جَست و گفت اي زن بهل
موزه دارم غم ندارم من ز گِل
من روان گشتم شما را خير باد
در سفر يك دم مبادا روح شاد
تا كه زودتر جانب معدن رود
كين خوشي اندر سفر ره زن شود
زن پشيمان شد از آن گفتار ِ سرد
چون رميد و رفت آن مهمان ِ فرد
زن بسي گفتش كه آخر اي امير
گر مزاحي كردم از طيبت مگير
سجده و زاري زن سودي نداشت
رفت ايشان را در آن حسرت گذاشت
جامه ازرق كرد زان پس مرد و زن
صورتش ديدند شمعي بي لکن
مي شد و صحرا ز نور ِ شمع ِ مرد
چون بهشت از ظلمتِ شب گشته فرد
كرد مهمان خانه خانه ي خويش را
از غم و از خجلتِ اين ماجرا
در درون ِ هر دو از راهِ نهان
هر زمان گفتي خيال ِ ميهمان
كه منم يار ِ خضر صد گنج ِ جود
مي فشاندم ليك روزيتان نبود
عنوان:تمثيل ِ فكر ِ هر روزينه كي اندر دل آيد بمهمان تو
كي از اول روز در خانه فرود آيد و تحكم و بد خويي كند بخداوند خانهو فضيلت مهمان نوازي ناز مهمان کشيدن
هر دمي فكري چو مهمان ِ عزيز
آيد اندر سينه ات هر روز نيز
فكر را اي جان بجاي شخص دان
زآنك شخص از فكر دارد قدر و جان
فكر ِ غم گر راهِ شادي مي زند
كارسازي هاي شادي ميكند
خانه مي روبد بتندي او ز غير
تا در آيد شادي نو ز اصل خير
مي فشاند برگ زرد از شاخ ِ دل
تا برويد برگِ سبز ِ متصل
مي كـَند بيخ سرور ِ كهنه را
تا خرامد ذوق نو از ماورا
غم َكند بيخ ِ كژ ِ پوسيده را
تا نمايد بيخ ِ رو پوشيده را
غم ز دل هر چه بريزد يا برد
در عوض حقا كه بهتر آورد
خاصه آنرا كه يقينش باشد اين
كه بوَد غم بنده ي اهل ِ يقين
گر ترُش رويي نيآرد ابر و برق
رز بسوزد از تبسمهاي شرق
سعد و نحس اندر دلت مهمان شود
چون ستاره خانه خانه مي رود
آنزمان كه او مقيم برج تست
باش همچون طالعش شيرين و چُست
تا كه با مه چون شود او متصل
شكر گويد از تو با سلطان ِ دل
هفت سال ايوب با صبر و رضا
در بلا خوش بود با ضيفِ خدا
تا چو واگردد بلاي سخت رو
پيش ِ حق گويد بصد گون شكر او
كز محبت با من محبوب كش
رو نكرد ايوب يك لحظه ترُش
از وفا و خجلتِ علم ِ خدا
بود چون شير و عسل او با بلا
فكر در سينه در آيد نو بنو
خند خندان پيش ِ او تو باز رو
كه أعدني خالقي من شرّه
لا تحرّمني أنل من برّه
ربّ أوزعني لشكر ما أري
لا تعقب حسرة لي ان مضي
آن ضمير ِ رو ترُش را پاس دار
آن ترُش را چون شكر شيرين شمار
ابر را گر چه هست ظاهر رو ترُش
گلشن آرنده ست ابر و شوره كش
فكر غم را مثال ِ ابر دان
با ترُش تو رو ترُش كم كن چنان
بوك آن گوهر بدستِ او بود
جهد كن تا از تو او راضي رود
ور نباشد گوهر و نبوَد غني
عادتِ شيرين ِ خود افزون كني
جاي ديگر سود دارد عادتت
ناگهان روزي بر آيد حاجتت
فكرتي كز شاديت مانع شود
آن بامر و حكمتِ صانع شود
تو مخوان دو چار دانگش اي جوان
بوك نجمي باشد و صاحب قران
تو مگو فرعيست او را اصل گير
تا بوي پيوسته بر مقصود چير
ورتو او را فرع گيري و مضر
چشم تو در اصل باشد منتظر
زهر آمد انتظار اندر چشش
دايما در مرگ باشي زآن روش
اصل دان آن را بگيرش در كنار
باز ره دايم ز مرگِ انتظار
عنوان:نواختن سلطان اياز را
اي اياز ِ پُر نياز ِ صدق كيش
صدق ِ تو از بحر و از كوهست بيش
نه بوقتِ شهوتت باشد عثار
که رود عقل چو كوهت كاه وار
نه بوقتِ خشم و كينه صبرهات
سُست گردد در قرار و در ثبات
مردي اين مرديست نه ريش و ذكر
ور نه بودي شاه مردان كير ِخر
حق كرا خواندست در قرآن رجال
كي بود اين جسم را آنجا مجال
روح حيوان را چه قدرست اي پدر
آخر از بازار ِ قصابان گذر
صد هزاران سر نهاده بر شكم
ارزشان از دنبه و از دم كم
روسپي باشد كه از جولان ِ كير
عقل ِ او موشي شود شهوت چو شير
عنوان:وصيت كردن آن پدر دختر را کي خود را نگهدار تا حامله نشوي از شوهرت
خواجه اي بودست او را دختري
زهره خدّي مه رُخي سيمين بري
گشت بالغ داد دختر را بشو
شو نبود اندر كفايت كفو ِ او
خربزه چون در رسد شد آبناك
گر بنشكافي تلف گشت و هلاك
چون ضرورت بود دختر را بداد
او بنا كفوي ز تخويفِ فساد
گفت دختر را كزين دامادِ تو
خويشتن پرهيز كن حامل مشو
كه ضرورت بود عقدِ اين گدا
اين غريبِ اشمار را نبود وفا
ناگهان بجهد كند تركِ همه
بر تو طفل ِ او بماند مظلمه
گفت دختر کاي پدر خدمت كنم
هست پندت دلپذير و مغتنم
هر دو روزي هر سه روزي آن پدر
دختر خود را بفرمودي حذر
حامله شد ناگهان دختر ازو
چون بُود هر دو جوان خاتون و شو
از پدر او را خفي مي داشتش
پنج ماهه گشت كودك يا كه شش
گشت پيدا گفت بابا چيست اين
من نگفتم كه ازو دوري گزين
اين وصيتهاي من خود باد بود
که نكردت پند و وعظم هيچ سود
گفت بابا چون كنم پرهيز من
آتش و پنبه ست بي شك مرد و زن
پنبه را پرهيز از آتش كجاست
يا در آتش كي حفاظست و تقاست
گفت من گفتم كه سوي او مرو
تو پذيراي منيء او مشو
در زمان ِ حال و انزال و خوشي
خويشتن بايد كه از وي در كشي
گفت كي دانم كه انزالش كيست
اين نهانست و بغايت دور دست
گفت چشمش چون كلابيسه شود
فهم كن كآن وقتِ انزالش بود
گفت تا چشمش كلابيسه شدن
كور گشتست اين دو چشم ِ کور من
نيست هر عقلي حقيري پايدار
وقتِ حرص و وقتِ خشم و كارزار
عنوان:وصف ضعيفِ دلي و سستي صوفي سايه پرود مجاهده ناكرده
درد و داغ ِعشق ناچشيده بسجده و دست بوس عام و بحرمتنظر كردن و بانگشت نمودن ايشان كي امروز در زمانه صوفي اوست غرّه شدن و بوَهم بيمار شده همچو آن معلم کي كودكانگفتند کي رنجوري
و با اين وهم كي من مجاهدم مرا درين ره پهلوان ميدانند با غازيان بغزا رفته كي بظاهر نيز هنر بنمايم درجهاد اكبر مستثناام جهادِ اصغر خود پيش من چه محل دارد خيال شير ديده
و دليريها کرده و مست اين دليري شده و رويببيشه نهاده بقصد شير و شير بزبان حال گفته کي کلاسوف تعلمون ثم کلا سوف تعلمون
رفت يك صوفي بلشكر در غزا
ناگهان آمد قطاريق ِ و وغا
ماند صوفي با بنه و خيمه و ضعاف
فارسان راندند تا صفّ ِ مصاف
مثقلان ِ خاك بر جا ماندند
سابقون السابقون در راندند
جنگها كرده مظفر آمدند
باز گشته با غنايم سودمند
ارمغان دادند كاي صوفي تو نيز
او برون انداخت نستد هيچ چيز
پس بگفتندش كه خشميني چرا
گفت من محروم ماندم از غزا
ز آن تلطف هيچ صوفي خوش نشد
كه ميان ِ غزو خنجر كش نشد
پس بگفتندش كه آورديم اسير
آن يكي را بهر ُكشتن تو بگير
سر ببُرش تا تو هم غازي شوي
اندكي خوش گشت صوفي دل قوي
كآب را گر در وضو صد روشنيست
چونك آن نبود تيمم كردنيست
بُرد صوفي آن اسير ِ بسته را
در پس خرگه که آرد او غزا
دير ماند آن صوفي آن جا با اسير
قوم گفتا دير ماند آنجا فقير
كافر ِ بسته دو دست او كشتنيست
بسملش را موجبِ تأخير چيست
آمد آن يک در تفحص در پيش
ديد كافر را ببالاي ويش
همچو نر بالاي ماده وآن اسير
همچو شيري خفته بالاي فقير
دست ها بسته همي خاييد او
از سر استيزه صوفي را گلو
گبر ميخاييد با دندان گلوش
صوفي افتاده بزير و رفته هوش
دست بسته گبر همچون گربه اي
خسته كرده حلق ِ او بي حربه اي
نيم كشتش كرده با دندان اسير
ريش او پُر خون ز حلق ِ آن فقير
همچو تو كز دستِ نفس ِ بسته دست
همچو آن صوفي شدي بي خويش و پَست
اي شده عاجز ز تلي كيش تو
صد هزاران كوهها در پيش ِ تو
زين قدر خرپُشته مُردي از شكوه
چون روي بر عقب هاي همچو كوه
غازيان كشتند كافر را بتيغ
هم در آن ساعت ز حميت بيدريغ
بر رُخ صوفي زدند آب و گلاب
تا بهوش آمد ز بي خويشي و خواب
چون بخويش آمد بديد آنقوم را
پس بپرسيدند چون بُد ماجرا
الله الله اين چه حالست اي عزيز
اين چنين بي هوش گشتي از چه چيز
از اسير ِنيم كشتِ بسته دست
اين چنين بي هوش افتادي و پست
گفت چون قصدِ سرش كردم بخشم
طرفه در من بنگريد آن شوخ چشم
چشم را را كرد پهن او سوي من
چشم گردانيد و شد هوشم ز تن
گردش چشمش مرا لشكر نمود
من ندانم گفت چون پُر هول بود
قصه كوته كن كز آنچشم اين چنين
رفتم از خود اوفتادم بر زمين
عنوان:نصيحت مبارزان او را كي با اين دل و زَهره كي تو داري..
كي از كلابيسه شدن چشم ِ كافر ِ اسيري دست بسته بيهوششوي و دشنه از دست بيفتد زنهار زنهار ملازم مطبخ ِ خانقاه باش و سوي پيكار مرو تا رسوا نشوي
قوم گفتندش بپيكار و نبرد
با چنين زَهره كه تو داري مگرد
چون ز چشم ِ آن اسير ِ بسته دست
غرقه گشتي كشتي تو درشكست
پس ميان حمله ي شيران ِ نر
كه بود با تيغشان چون گوي سر
كه ز طاقا طاق گردن ها زدن
طاق طاق جامه كوبان ممتهن
بس تن ِ بي سر كه دارد اضطراب
بس سر بي تن بخون بر چون حباب
زيردست و پاي اسبان در غزا
صد فنا كان غرقه گشته در فنا
اين چنين هوشي كه از موشي پريد
اندر آن صف تيغ چون خواهد كشيد
چالش است آن حمزه خوردن نيست اين
تا تو بر مالي بخوردن آستين
نيست حمزه خوردن اين جا تيغ بين
حمزه اي بايد در اين صف آهنين
كار ِ هر نازك دلي نبود قتال
كه گريزد از خيالي چون خيال
كار ُتركانست نه تركان برو
جاي تركان خانه هست خانه خانه شو
عنوان:حكايت عياضي رحمة الله تعالي
كي هفتاد غزو کرده بود سينه برهنه و غزاها كرده بر اميد شهيد شدن، چون از آن نوميد شداز جهادِ اصغر رو بجهاد اكبر آورد و خلوت گزيد ناگهان طبل غازيان شنيد نفس از اندرون زنجير مي درانيد سوي غزا، متهمداشتن او نفس خود را درين رغبت
گفت عياضي نوَد بار آمدم
تن برهنه بوک زخمي آيدم
تن برهنه مي شدم در پيش تير
تا يكي تيري خورم من جاي گير
تير خوردن بر گلو يا مقتلي
در نيابد جز شهيدي مُقبلي
بر تنم يك جايگه بي زخم نيست
اين تنم از تير چون پرويزنيست
ليك بر مقتل نيآمد تيرها
كار ِ بخت است اين نه جلدي و دها
چون شهيدي روزي جانم نبود
رفتم اندر خلوت و در چله زود
در جهادِ اكبر افگندم بدن
در رياضت كردن و لاغر شدن
بانگِ طبل ِغازيان آمد بگوش
كه خراميدند جيش ِ غزو كوش
نفس از باطن مرا آواز داد
كه بگوش حس شنيدم بامداد
خيز هنگام غزا آمد برو
خويش را در غزو كردن كن گرو
گفتم اي نفس خبيث بي وفا
از كجا ميل غزا تو از كجا
راست گوي اينفس كين حيلت گريست
ورنه نفس ِ شهوت از طاعت بريست
گر نگويي راست حمله آرمت
در رياضت سخت تر افشارمت
نفس بانگ آورد آندم از درون
با فصاحت بي دهان اندر فسون
كه مرا هر روز اينجا مي ُكشي
جان ِ من چون جان ِگبران ميكشي
هيچ كس را نيست از حالم خبر
كه مرا تو مي كشي بي خواب و خور
در غزا بجهم بيك زخم از بدن
خلق بيند مردي و ايثار من
گفتم اي نفسك منافق زيستي
هم منافق مي مُري تو چيستي
در دو عالم تو مُرايي بوده اي
در دو عالم تو چنين بيهوده اي
نذر كردم كه ز خلوت هيچ من
سر برون نآرم چو زنده است اين بدن
زآنك در خلوت هر آنچ اين تن كند
نه از براي روي مرد و زن كند
جنبش و آرامش اندر خلوتش
جز براي حق نباشد نيتش
اين جهاد اكبرست آن اصغرست
هر دو كار رستمست و حيدرست
كار آنكس نيست كو را عقل و هوش
پَرّد از تن چون بجنبد دنب موش
آنچنان كس را ببايد چون زنان
دور بودن از مصاف و از سنان
صوفيي آن صوفيي اين اينت حيف
آن ز سوزن کشته اين را طعمه سيف
نقش ِ صوفي باشد او را نيست جان
صوفيان بَد نام هم زين صوفيان
بر در و ديوار جسم ِ گِل سرشت
حق ز غيرت نقش صد صوفي نبشت
تا ز سحر آن نقشها جنبان شود
تا عصاي موسوي پنهان شود
نقشها را ميخورد صدق ِ عصا
چشم ِ فرعونيست پُر گرد و حصا
صوفيي ديگر ميان ِ صفّ ِ حرب
اندر آمد بيست بار از بهر ِ ضرب
با مسلمانان بکافر وقت کر
وانگشت او با مسلمانان بفر
زخم خورد و بَست زخمي را كه خَورد
بار ديگر حمله آورد و نبرد
تا نميرد تن بيك زخم از گزاف
تا خورد او بيست زخم اندر مصاف
حيفش آمد كه بزخمي جان دهد
جان ز دستِ صدق ِ او آسان رهد
عنوان:حكايت آن مجاهد كه از هميان سيم هر روز يك درم در خندق انداختي
بتفاريق از بهر ستيزه ي حرص و آرزوي نفس ووسوسه ي نفس کي چون مي اندازي بخندق باري بيک بار بينداز تا خلاص يابم کي الياس احدي الراحتين، او گفت کي اينراحت نيزند هم
آن يكي بودش بكف در چل درم
هر شب افگندي يكي در آب يم
تا كه گردد سخت بر نفس ِ مجاز
در تأني دردِ جان كندن دراز
با مسلمانان بكرّ او پيش رفت
وقتِ فرّ او وانگشت از خصم تفت
زخم ِ ديگر خورد آن را هم ببست
بيست كرّت رمح و تير از وي شكست
بعد از آن قوت نماند افتاد پيش
مقعد صدق او ز صدق ِعشق ِ خويش
صدق جان دادن بود هين سابقوا
از نبي بر خوان رجالٌ صدقوا
اين همه مُردن نه مرگ صورتست
اين بدن مر روح را چون آلتست
اي بسا خامي كه ظاهر خونش ريخت
ليك نفس ِ زنده آن جانب گريخت
آلتش بشكست و رهزن زنده ماند
نفس زندست ار چه مركب خونفشاند
اسب كشت و راه او رفته نشد
جز که خام و زشت و آشفته نشد
گر بهر خون ريزيي گشتي شهيد
كافر كشته بُدي هم بوسعيد
اي بسا نفس ِ شهيدِ معتمد
مُرده در دنيا چو زنده مي رود
روح ِ رهزن مُرد و تن كه تيغ ِ اوست
هست باقي در كفِ آن غزو جوست
تيغ آن تيغست مرد آن مرد نيست
ليك اين صورت ترا حيران كنيست
نفس چون مبدل شود اين تيغ ِ تن
باشد اندر دستِ صنع ذوالمنن
آن يكي مرديست قوتش جمله درد
اين دگر مردي ميان تي همچو گرد
عنوان:صفت کردن مرد غماز و نمودن صورت کنيزک مصور در کاغذ
و عاشق شدن خليفه ي مصر و فرستادن خليفه اميري را باسپاه گران بدر موصل و قتل و ويراني بسيار کردن بهر اين غرض
مر خليفه ي مصر را غماز گفت
كه شهِ موصل بحوري گشت جفت
يك كنيزك دارد او اندر كنار
كه بعالم نيست مانندش نگار
در بيان نايد كه حُسنش بي حدست
نقش او اينست كاندر كاغذست
نقش در كاغذ چو ديد آن كيقباد
خيره گشت و جام از دستش فتاد
پهلواني را فرستاد آن زمان
سوي موصل با سپاه بس گران
كه اگر ندهد بتو آن ماه را
بَركن از بُن آن در و درگاه را
ور دهد َتركش كن و مه را بيار
تا كشم من بر زمين مه در كنار
پهلوان شد سوي موصل با حشم
با هزاران رستم و طبل و علم
چون ملخها بي عدد بر گردِ دشت
قاصدِ اهلاك اهل ِ شهر گشت
هر نواحي منجنيقي از نبرد
همچو كوهِ قاف او بر كار كرد
زخم تير و سنگهاي منجنيق
تيغها در گرد چون برق از بريق
هفته اي كرد اين چنين خون ريز گرم
برج ِ سنگين سُست شد چون موم نرم
شاهِ موصل ديد پيكار مهول
پس فرستاد از درون پيشش رسول
كه چه ميخواهي ز خون مؤمنان
كشته ميگردند زين حرب گران
گر مرادت ملك شهر موصلست
بي چنين خون ريزاينت حاصلست
من روم بيرون شهر اينك در آ
تا نگيرد خون مظلومان ترا
ور مرادت مال و زر و گوهرست
اين ز ملك شهر خود آسانترست
عنوان:ايثار كردن صاحب موصل آن كنيزك را بخليفه تا خون مسلمانان بيشتر نشود
چون رسول آمد بپيش ِ پهلوان
داد كاغذ اندرو نقش و نشان
بنگر اندر کاغذ اين را طالبم
هين بده ورنه كنون من غالبم
چون رسول آمد بگفت آنشاهِ نر
صورتي كم گير زود اين را ببر
من نيم در عهد ايمان بُت پرست
بُت بر آن بُت پَرست اوليترست
چونک آوردش رسول آن پهلوان
گشت عاشق بر جمالش آنزمان
عشق بحري آسمان بر وي كفي
چون زليخا در هواي يوسفي
دور ِ گردونها ز موج ِ عشق دان
گر نبودي عشق بفسُردي جهان
كي جمادي محو گشتي در نبات
كي فداي روح گشتي ناميات
روح كي گشتي فداي آن دمي
كز نسيمش حامله شد مريمي
هر يكي بر جا ترنجيدي چو يخ
كي بدي پرّان و جويان چون ملخ
ذره ذره عاشقان ِ آن کمال
مي شتابد در علو همچون نهال
سَبَّحَ لله هست اشتابشان
تنقيه ي تن مي كنند از بهر ِ جان
پهلوان چَه را چو رَه پنداشته
شوره اش خوش آمده حب كاشته
چون خيالي ديد آن خفته بخواب
جفت شد با آن و از وي رفت آب
چون برفت آنخواب و شد بيدار زود
ديد كان لعبت ببيداري نبود
گفت بر هيچ آبِ خود بُردم دريغ
عشوه ي آن عشوه دِه خوردم دريغ
پهلوان ِ تن بُد آن مردي نداشت
تخم مردي در چنان ريگي بكاشت
مركبِ عشقش دريده صد لگام
نعره ميزد لاابالي بالحمام
أيش أبالي بالخليفه في الهوي
استوي عندي وجودي و التوي
اين چنين سوزان و گرم آخر مكار
مشورت كن با يكي خاوند گار
مشورت كو عقل كو سيلابِ آز
در خرابي كرد ناخنها دراز
بين ايدي سدّ و سوي خلف سد
پيش و پس كي بيند آن مفتون ِخد
آمده در قصدِ جان سيل ِ سياه
تا كه روبه افكند شيري بچاه
از چهي بنموده معدومي خيال
در چه اندازد أسود كالجبال
هيچ كس را با زنان محرم مدار
كه مثال اين دو پنبه ست و شرار
آتشي بايد نشسته ز آبِ حق
همچو يوسف معتصم اندر رهق
كز زليخاي لطيفِ سرو قد
همچو شيران خويشتن را واكشد
بازگشت از موصل و ميشد براه
تا فرود آمد ببيشه و مرج گاه
آتش عشقش فروزان آن چنان
كه نداند او زمين از آسمان
قصدِ آن مه كرد اندر خيمه او
عقل كو و از خليفه خوف كو
چون زند شهوت در اين وادي دهل
چيست عقل تو فجل ابن الفجل
صد خليفه گشته كمتر از مگس
پيش ِ چشم ِ آتشينش آن نفس
چون بُرون انداخت شلوار و نشست
در ميان پاي زن آن زن پرست
چون ذكر سوي مقر ميرفت راست
رستخيز و غلغل از لشكر بخاست
بر جهيد و كون برهنه سوي صف
ذوالفقار ِ همچو آتش او بكف
ديد شير نر سيه از نيستان
بر زده بر قلب لشكر ناگهان
تازيان چون ديو در جوش آمده
هر طويله و خيمه اندر هم زده
شير نر گنبد هميكرد از لغز
در هوا چون موج ِ دريا بيست گز
پهلوان مردانه بود و بي حذر
پيش ِ شير آمد چو شير ِ مستِ نر
زد بشمشير و سرش را بر شكافت
زود سوي خيمه ي مه رو شتافت
چونك خود را او بدان حوري نمود
مردي او همچنان بر پاي بود
با چنان شيري بچالش گشت جفت
مردي او مانده بر پاي و نخفت
آن بتِ شيرين لقاي ماه رو
در تعجب درمانده از مردي او
جفت شد با او بشهوت آن زمان
متحد گشتند حالي آن دو جان
ز اتصال اين دو جان با همدگر
مي رسد از غيبشان جايي دگر
رو نمايد از طريق ِزادني
گر نباشد از علوقش ره زني
هر كجا دو كس بمهري يا بكين
جمع آيد ثالثي زايد يقين
ليك اندر غيب زايد آن صور
چون روي آنسو ببيني در نظر
آن نتايج از قرانات تو زاد
هين مگرد از هر قريني زود شاد
منتظر مي باش آن ميقات را
صدق دان الحاق ذرّيات را
كز عمل زاييده اند و از علل
هر يكي را صورتِ نطق و طلل
بانگشان در ميرسد ز آن خوش خصال
كاي ز ما غافل هلا زوتر تعال
منتظر در غيب جان مرد و زن
مول مولت چيست زوتر گام زن
عنوان:پشيمان شدن آن سرلشگر از جنايت كي كرد..
و سوگند دادن ِ او آن كنيزك را كي بخليفه باز نگويد از آنچ رفت
چند روزي هم بر آن بُد بعد از آن
شد پشيمان او از آن جرم ِ گران
داد سوگندش كه اي خورشيدرو
با خليفه زينچ شد رمزي مگو
ديد صد چندان كه وصف کرده بود
كي بود خود ديده مانند شنود
وصف تصويرست بهر چشم ِ هوش
صورت آن چشم دان نه از آن ِ گوش
كرد مردي از سخنداني سؤال
حق و باطل چيست اي نيكو مقال
گوش را بگرفت و گفت اين باطلست
چشم حقست و يقينش حاصلست
آن بنسبت باطل آمد پيش ِ اين
نسبتست اغلب سخنها اي امين
ز آفتاب ار كرد خفاش احتجاب
نيست محجوب از خيال ِ آفتاب
خوفِ او را خود خيالش مي دهد
آن خيالش سوي ظلمت ميکشد
آن خيال ِ نور مي ترساندش
بر شبِ ظلمات مي چفساندش
از خيال ِ دشمن و تصوير اوست
كه تو بر چفسيده اي بر يار و دوست
موسيا كشف لمع بر كه فراشت
آن مخيل تابِ تحقيقت نداشت
هين مشو غرّه بدانك قابلي
مر خيالش را وزين ره واصلي
از خيال ِ حرب نهراسيد كس
لا شجاعه قبل حرب اين دان و بس
بر خيال حرب حيز اندر فكر
ميكند چون رستمان صد كرّ و فرّ
نقش رستم كآن بحمامي بود
قرن جمله ي فكر ِ هر خامي بود
اين خيال ِ سَمع چون مبصر شود
حيز چه بود رستمي مضطر شود
جهد كن كز گوش در چشمت رود
آنچ باطل بدست آن حق شود
ز آن سپس گوشت شود هم طبع ِ چشم
گوهري گردد دو گوش ِ همچو پشم
بلك جمله ي تن چو آيينه شود
جمله چشم و گوهر ِسينه شود
گوش انگيزد خيال و آن خيال
هست دلاله ي رهبر مجنون شود
آن خليفه ي گول هم يكچند نيز
ريش گاوي كرد خوش با آن كنيز
ملك را تو ملك غرب و شرق گير
چون نميماند تو آنرا برق گير
مملكت كآن مي نماند جاودان
اي دلت خفته تو آنرا خواب دان
تا چه خواهي كرد آن باد و بروت
كه بگيرد همچو جلادي گلوت
هم درين عالم بدانك مأمنيست
از منافق كم شنو كو گفت نيست
عنوان:حجت منکران آخرت و بيان ضعف آن حجت زيرا حجت ايشان بدين باز مي گردد کي اين نميبينيم
حجتش اين است گويد هر دمي
گر بُدي چيزي دگر هم ديدمي
گر نبيند كودكي احوال عقل
عاقلي هرگز كند از عقل نقل
ور نبيند عاقلي احوال ِ عشق
كم نگردد ماهِ نيكو فال ِ عشق
حُسن ِ يوسف ديده ي اخوان نديد
از دل يعقوب كي شد ناپديد
مر عصا را چشم موسي چوب ديد
چشم ِغيبي افعي و آشوب ديد
چشم سَر با چشم سِرّ در جنگ بود
غالب آمد چشم سِرّ حجت نمود
چشم موسي دستِ خود را دست ديد
پيش ِ چشم ِ غيب نوري بُد پديد
اين سخن پايان ندارد در كمال
پيش هر محروم باشد چون خيال
چون حقيقت پيش او َفرج و گلوست
كم بيان كن پيش او اسرار ِ دوست
پيش ما فرج و گلو باشد خيال
لاجرم هر دم نمايد جان جمال
هر كرا فرج و گلو آئين و خوست
آن لكم دين وَلي دِينِ بهر اوست
با چنان انكار كوته كن سخن
احمدا كم گوي با گبر ِ كهن
عنوان:آمدن خليفه نزد آن خوب روي براي جماع
آن خليفه كرد راي اجتماع
سوي آن زن رفت از بهر جماع
ذِكر او كرد و َذكر بر پاي كرد
قصد خفت و خيز ِ مهرافزاي كرد
چون ميان پاي آن خاتون نشست
پس قضا آمد ره عيشش ببست
خشت خشتِ موش در گوشش رسيد
خفت ...ش شهوتش كلي رميد
وهم ِ آن كز مار باشد اين صرير
كه همي جنبد بتندي از حصير
عنوان:خنده گرفتن آن كنيزك را از ضعفِ شهوتِ خليفه..
و قوتِ شهوت آن امير و فهم كردن خليفه از خنده ي کنيزک
زن بديد آن سُستيء او از شگفت
آمد اندر قهقهه خنده ش گرفت
يادش آمد مردي آن پهلوان
كه بكشت او شير و اندامش چنان
غالب آمد خنده ي زن شد دراز
جهد ميكرد و نمي شد لب فراز
سخت ميخنديد همچون بنگيان
غالب آمد خنده بر سود و زيان
هر چه انديشيد خنده ميفزود
همچو بندِ سيل ِناگاهان گشود
گريه و خنده غم و شاديء دل
هر يكي را معدني دان مستقل
هر يكي را مخزني مفتاح آن
اي برادر در كفِ فتاح دان
هيچ ساكن مي نشد آن خنده رو
پس خليفه طيره گشت و تندخو
زود شمشير ِ از غلافش بركشيد
گفت سِرّ خنده وا گو اي پليد
در دلم زين خنده ظني اوفتاد
راستي گو عشوه نتوانيم داد
ور خلاف راستي بفريبيم
يا بهانه ي چرب آري تو بدَم
من بدانم در دل من روشنيست
بايدت گفتن هر آنچ گفتنيست
در دل ِ شاهان تو ماهي دان سطبر
گر چه گه گه شد ز غفلت زير ِ ابر
يك چراغي هست در دل وقتِ گشت
وقت خشم و حرص آيد زير ِطشت
آن فراست اين زمان يار منست
گر نگويي آنچ حق ِ گفتنست
من بدين شمشير بُرّم گردنت
سود نبود بهانه كردنت
ور بگوئي راست آزادت كنم
حق ِ يزدان نشکنم شادت كنم
هفت مصحف آن زمان بر هم نهاد
خورد سوگند و چنين تقرير داد
عنوان:فاش كردن آن كنيزك راز را با خليفه از بيم ِ زخم شمشير..
و اكراه خليفه كي راست گو سبب اين خنده را وگرنه بكشمت
زن چو عاجز گشت بگفت احوال را
مردي آن رستم ِ صد زال را
شرح آن گردك كه اندر راه بود
يك بيك با آن خليفه وانمود
شير كشتن سوي خيمه آمدن
و آن ذكر قايم چو شاخ ِ كرگدن
باز اين سُستيء اين ناموس کوش
کو فرو مرد از يکي خش خشتِ موش
رازها را مي كند حق آشكار
چون بخواهد رُست تخم ِ بَدمكار
آب و ابر و آتش و اين آفتاب
رازها را مي برآرد از تراب
اين بهار نو ز بعد برگ ريز
هست برهان وجود رستخيز
در بهار آن سرها پيدا شود
هر چه خوردست اينزمين رسوا شود
بر دَمَد آن از دهان و از لبش
تا پديد آيد ضمير و مذهبش
سِرّ ِ بيخ ِ هر درختي و خورَش
جملگي پيدا شود آن بر سرش
هر غمي كز وي تو دل آزرده اي
از خمار ِ مي بُوَد كان خورده اي
ليك كي داني كه آن رنج ِ خمار
از كدامين مي برآمد آشكار
اين خمار اشگوفه ي آن دانه است
آن شناسد كآگه و فرزانه است
شاخ و اشكوفه نماند دانه را
نطفه كي ماند تن ِ مردانه را
نيست مانندا هيولا با اثر
دانه كي ماننده آمد با شجر
نطفه از نان ست كي باشد چو نان
مردم از نطفه ست كي باشد چنان
جني از نارست كي ماند بنار
از بخارست ابر و نبود چون بُخار
از دم ِ جبريل عيسي شد پديد
كي بصورت همچو او بد يا نديد
آدم از خاكست كي ماند بخاك
هيچ انگوري نمي ماند بتاك
كي بود دزدي بشكل ِ پاي دار
کي بود طاعت چو خلد پايدار
هيچ اصلي نيست مانند اثر
پس نداني اصل ِ رنج و دردِ سر
ليك بي اصلي نباشد اين جزا
بيگناهي كي برنجاند خدا
آنچ اصلست و كشنده ي آن شي است
گر نميماند بوي هم از وي است
پس بدان رنجت نتيجه ي زلتيست
آفتِ اين ضربتت از شهوتيست
گر نداني آن گنه را ز اعتبار
زود زاري كن طلب كن اغتفار
سجده كن صد بار ميگو ايخدا
نيست اين غم غير ِ در خورد و سزا
اي تو سبحان پاك از ظلم و ستم
كي دهي بيجرم جان را درد و غم
من معين مي ندانم جرم را
ليك هم جرمي ببايد گرم را
چون بپوشيدي سبب را ز اعتبار
دايما آن جرم را پوشيده دار
كه جزا اظهار جرم ِ من بود
کز سياست دزديم ظاهر شود
عنوان:عزم كردن شاه چون واقف شد بر آن خيانت كي بپوشاند و عفو كند
و او را باو دهد و دانست كي آن فتنه جزاي او بود و قصداو بود و ظلم او بر صاحبِ موصل كي وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَيها و إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ و ترسيدن كي اگر انتقام كشد آن انتقام هم برسر او آيد چنانك اين ظلم و طمع بر سرش آمد
شاه با خود آمد استغفار كرد
يادِ جُرم و زلت و اصرار كرد
گفت با خود آنچ كردم با كسان
شد جزاي آن بجان ِ من رسان
قصدِ جفتِ ديگران كردم ز جاه
بر من آمد آن و افتادم بچاه
من در خانه ي كسي ديگر زدم
او در خانه ي مرا زد لاجرم
هر كه با اهل كسان شد فسق جو
اهل خود را دان كه قوّادست او
زآنك مثل آن جزاي آن شود
چون جزاي سَيئه مثلش بود
چون سبب كردي كشيدي سوي خويش
مثل آن را پس تو دَيوثي و بيش
غصب كردم از شه موصل كنيز
غصب كردند از من او را زود نيز
او کامين من بُدو لالاي من
خاينش كرد آن خيانتهاي من
نيست وقتِ كين گزاري و انتقام
من بدست خويش كردم كار ِخام
گر كِشم كينه از آن ميرو حرم
آن تعدّي هم بيآيد بر سرم
همچنانك اين يک بيآمد در جزا
آزمودم باز نزمايم ورا
دردِ صاحبِ موصلم گردن شكست
من نيآرم اين دگر را نيز خست
داد حق مان از مُكافات آگهي
گفت ان عُدتم به عُدنا به
چون فزوني كردن اينجا سود نيست
غير صبر و مرحمت محمود نيست
رَبّنا انا ظلمنا سهو رفت
رحمتي كن اي رحيميات زفت
عفو كردم تو هم از من عفو كن
از گناهان ِ تو ز زلات كهُن
گفت اكنون اي كنيزك وامگو
اين سخن را كه شنيدم من ز تو
با اميرت جفت خواهم كرد من
الله الله زين حكايت دَم مَزن
تا نگردد او ز رويم شرمسار
كاو يكي بَد كرد و نيكي صد هزار
بارها من امتحانش كرده ام
خوبتر از تو بدو بسپرده ام
در امانت يافتم او را تمام
اين قضايي بود هم از كردِهام
پس بخود خواند آن امير ِخويش را
كشت در خود خشم ِ قهر انديش را
كرد با او يك بهانه ي دل پذير
كه شُدستم زين كنيزك من نفير
ز آن سبب كز غيرت و رشكِ كنيز
مادر فرزند دارد صد ازيز
مادر فرزند را بَس حقهاست
او نه در خوردِ چنين جور و جفاست
رشك و غيرت ميبرد خون ميخورد
زين كنيزك سخت تلخي مي برد
چون كسي را داد خواهم اين كنيز
پس ترا اوليترست اين اي عزيز
كه تو جانبازي نمودي بهر او
خوش نباشد دادن آن جز بتو
عقد كردش با امير او را سپرد
خشم و حرص را او خرد و مرد
عنوان:در بيان آنک نَحْنُ قَسَمْنا كه يكي را شهوت و قوت خران دهد و يكي را کياست و قوت انبيا و فرشتگان
سر ز هوا تافتن از سروريست
ترک هوا قوت پيغمبريست
تخمهايي که شهوتي َنبُوَد
بر ِ او جز قيامتي نبُوَد
گر بدش سستي نريء خران
بود او را مردي پيغمبران
تركِ خشم و شهوت و حرص آوري
هست مردي و رگِ پيغمبري
نرّي خر گو مباش اندر رگش
حق همي داند الغ بگلر بگش
مُرده اي باشم بمن حق بنگرد
به از آن که زنده باشم دور و رَد
مغز ِ مردي اين شناس و پوست آن
آن بُرد دوزخ برد اين در جَنان
حفت الجنة مكاره را رسيد
حفت النار از هوا آمد پديد
اي اياز ِ شير نرّه ديو ُكش
مرديء خر كم فزون مرديء هُش
آنچ چندين صدر ادراكش نكرد
لعبِ كودك بود پيشت اينت مَرد
اي بديده لذتِ امر مرا
جان سپرده بهر امرم در وفا
داستان ِ ذوق ِ امر و چاشنيش
بشنو اكنون در بيان ِ معنويش
عنوان:دادن شاه گوهر را ميان ديوان بزم و مجمع بدست وزير
كي اين چند ارزد و مبالغه كردن وزير در قيمت و فرمودن ِ شاه اورا كي اکنون اين را بشكن و گفتن وزيركي اين را چون بشكنم الي آخر القصه
شاه روزي جانب ديوان شتافت
جمله اركان را در آن ديوان بيافت
گوهري بيرون كشيد او مستنير
پس نهادش زود در کف وزير
گفت چونست و چه ارزد اين گهر
گفت به ارزد ز صد خروار زر
گفت بشكن گفت چونش بشكنم
نيكخواهِ مخزن و مالت منم
چون روا دارم كه مثل اين گهر
كه نيآيد در بها گردد هدر
گفت شاباش و بدادش خلعتي
گوهر از وي بستد آن شاهِ فتي
كرد ايثار ِ وزير آن شاه جود
هر لباس و حله كو پوشيده بود
ساعتيشان كرد مشغول سخن
از قضيه ي تازه و راز كهن
بعد از آن دادش بدست حاجبي
كه چه ارزد اين بپيش طالبي
گفت ارزد اين بنيمه ي مملكت
کش نگهدارا خدا از مهلكت
گفت بشكن گفت اي خورشيد تيغ
بس دريغست اين شكستن را دريغ
قيمتش بگذار بين تاب و لمع
كه شدست اين نور روز او را تبع
دست كي جنبد مرا در كسر او
كي خزينه ي شاه را باشم عدو
شاه خلعت داد و ادرارش فزود
پس دهان در مدح ِ عقل ِ او گشود
بعد يكساعت بدست مير داد
دُرّ را آن امتحان كن باز داد
او همين گفت و همه ميران همين
هر يكي را خلعتي داد او ثمين
جامگيهاشان همي افزود شاه
آن خسيسان را ببُرد از ره بچاه
اين چنين گفتند پنجه شصت امير
جمله يك يك هم بتقليدِ وزير
گر چه تقليدست استون ِ جهان
هست رسوا هر مقلد ز امتحان
عنوان:رسيدن گوهر از دست بدست آخر دور باياز و کياست اياز
و مقلد ناشدن ايشان را و مغرور ناشدن او بکال و مال دادن شاه وخلعتها و جامگيها افزون کردن و مدح عقل مخطئان کردن،
کي نشايد مقلد را مسلمان داشتن، مسلمان باشد اما نادر باشد کيمقلد ثبات کند بر آن اعتقاد و مقلد ازين امتحانها بسلامت بيرون آيد کي ثبات بينايان ندارد الا من عصمه الله زيرا حق يکيست
و آن را ضد بسيار غلط افگن و مشابه حق، مقلد چون آن ضد را نشناسد از آن رو حق را نشناخته باشد اما حق با آن ناشناختاو چو او را بعنايت نگاه دارد آن ناشناخت او را زيان ندارد
اي اياز اكنون نگوئي كين گهر
چند مي ارزد بدين تاب و هنر
گفت افزون زآنچ تانم گفت من
گفت اكنون زود خُردش در شكن
سنگها در آستين بودش شتاب
خُرد كرد پيش او بود اين صواب
يا بخواب اين ديده بود آن پر صفا
كرده بود اندر بغل دو سنگ را
همچو يوسف كه درون ِ قعر چاه
كشف شد پايان كارش از اله
هر كرا فتح و ظفر پيغام داد
پيش او يك شد مُراد و بي مُراد
هر كه پايندان وي شد وصل ِ يار
او چه ترسد از شكستِ كارزار
چون يقين گشتش كه خواهد كرد مات
فوتِ اسب و پيل هستش ترّهات
گر بَرد اسپش هر آنك اسپ جوست
اسبِ رو گونه كه پيش آهنگِ اوست
مرد را با اسپ كي خويشي بود
عشق ِ اسپش از پي پيشي بود
بهر صورتها مكش چندين زحير
بي صداع صورتي معني بگير
هست زاهد را غم ِ پايان كار
تا چه باشد حال او روز ِ شمار
عارفان ز آغاز گشته هوشمند
از غم و احوال ِ آخر فارغ اند
بود عارف را غم ِ خوف و رجا
سابقه دانيش خورد آن هر دو را
ديد كو سابق زراعت كرد ماش
او همي داند چه خواهد بود چاش
عارفست او بازرَست از خوف و بيم
هاي هو را كرد تيغ ِ حق دو نيم
بود او را بيم و اميد از خدا
خوف فاني شد عيان گشت آن رجا
چو شكست او گوهر خاص آنزمان
ز آن اميران خاست صد بانگ و فغان
كين چه بي باكيست و الله كافرست
هر كه اين پُر نور گوهر را شكست
و آن جماعت جمله از جهل و عما
در شكسته دُرّ ِ امر ِ شاه را
قيمت گوهر نتيجه ي مهر و ود
بر چنان خاطر چرا پوشيده شد
عنوان:تشنيع زدن امرا بر ايازکي چرا شکستن و جواب دادن اياز ايشان را
گفت اياز اي مهتران ِ نامور
امر شه بهتر بقيمت يا گهر
امر سلطان به بود پيش شما
يا كه اين نيكو گهر بهر ِ خدا
اي نظرتان بر گهر بر شاه نه
قبلتان غولست و جاده ي راه نه
من ز شه بر مي نگردانم نظر
من چو مشرك روي نآرم با حجر
بي گهر جاني كه رنگين سنگِ را
بر گزيند پس نهد شاه مرا
پُشت سوي لعبتِ گلرنگ كن
عقل در رنگ آورنده دنگ كن
اندر آ در جو سبو بر سنگ زن
آتش اندر بو و اندر رنگ زن
گر نه اي در راهِ دين از ره زنان
رنگ و بو مَپرست مانند زنان
سر فرو انداختند آن مهتران
عذر گويان گشته زآن نسيان بجان
از دل ِ هر يك دو صد آه آن زمان
همچو دودي مي شدي تا آسمان
كرد اشارت شه بجلاد كهن
كه ز صدرم اين خسان را دور كن
اين خسان چه لايق صدر ِ من اند
كز پي سنگ امر ما را بشكنند
امر ِ ما پيش چنين اهل ِ فساد
بهر ِ رنگين سنگ شد خوار و كساد
عنوان:قصد شاه بکشتن امرا و شفاعت کردن اياز پيش تخت سلطان کي العفو اولي
پس اياز ِ مهرافزا بر جهيد
پيش تختِ آن الغ سلطان دويد
سجده اي كرد و گلوي خود گرفت
كاي قبادي كز تو چرخ آرد شگفت
اي همايي كه همايان فرّخي
از تو دارند و سخاوت هر سخي
اي كريمي كه كرمهاي جهان
محو گردد پيش ِ ايثارت نهان
اي لطيفي كه گل سُرخت بديد
از خجالت پيرهن را بر دريد
از غفوري تو غفران چشم سير
روبهان بر شير از عفو ِ تو چير
جز که عفو تو كرا دارد سند
هر كه با امر تو بي باكي كند
غفلت و گستاخي اين مجرمان
از وفور ِعفو تست اي عفولان
دايما غفلت ز گستاخي دمد
كه برد تعظيم از ديده رمد
غفلت و نسيان بد آموخته
ز آتش تعظيم گردد سوخته
هيبتش بيداري و فطنت دهد
سهو و نسيان از دلش بيرون جهد
وقتِ غارت خواب نآيد خلق را
تا نبر بايد كسي زو دلق را
خواب چون در مي رَمَد از بيم ِ دلق
خواب نسيان كي بود با بيم حلق
لا تواخذ ان نسينا شد گواه
كه بود نسيان بوجهي هم گناه
زآنك استكمال تعظيم او نكرد
ورنه نسيان در نياوردي نبرد
گر چه نسيان لابد و ناچار بود
در سبب ورزيدن او مختار بود
كه تهاون كرد در تعظيمها
تا كه نسيان زاد يا سهو و خطا
همچو مستي كو جنايتها كند
گويد او معذور بودم من ز خود
گويدش ليكن سبب اي زشتكار
از تو بُد دَر رفتن ِ آن اختيار
بيخودي نآمد بخود تش خواندي
اختيارت خود نشد تش راندي
گر رسيدي مستيي بي جهدِ تو
حفظ كردي ساقي جان عهدِ تو
پُشت دارت بودي او و عذرخواه
من غلام ِ زلتِ مستِ اله
عفوهاي جمله عالم ذره اي
عكس ِعفوت اي ز تو هر بهره اي
عفوها گفته ثناي عفو ِ تو
نيست كفوش أَيهَا النَّاسُ اتقوا
جانشان بخش و ز خودشان هم مران
كام ِ شيرين ِ تواند اي كامران
رحم كن بر آنكه او روي ِ تو ديد
فرقتِ تلخ ِ تو چون خواهد چشيد
از فراق ِ تلخ ميگوئي سخُن
هر چه خواهي كن وليكن اين مكن
صد هزاران مرگِ تلخ شصتِ تو
نيست مانندِ فراق ِ روي تو
تلخي هجر از ذكور و از اناث
دور دادي مُجرمان را مستغاث
بر اميدِ وصل ِ تو مُردن خوشست
تلخي هجر ِ تو فوق آتشست
گبر مي گويد ميان آن سقر
چه غمم بودي گرم كردي نظر
كآن نظر شيرين كننده ي رنجهاست
ساحران را خون بهاي دست و پاست
عنوان:تفسير گفتن ساحران فرعون را در وقتِ سياست كي لا ضَيرَ إِنَّا إِلي رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ
نعره ي لاضَيرَ بشنيد آسمان
چرخ گويي شد پي آن صولجان
ضربتِ فرعون ما را نيست ضير
لطفِ حق غالب بود بر قهر غير
گر بداني سِرّ ما را اي مضل
مي رَهانيمان ز رنج اي كوردل
هين بيا زين سو ببين كين ارغنون
مي زند يا لَيتَ قَوْمِي يعلمون
داد ما را فضل ِ حق فرعونيي
نه چو فرعونيت و ملکت فانيي
سر بر آر و ملك بين زنده و جليل
اي شده غرّه بمصر و رود نيل
گر تو تركِ اين نجس خرقه كني
نيل را در نيل ِجان غرقه كني
هين بدار از مصر اي فرعون دست
در ميان ِ مصر ِ جان صد مصر هست
تو انا ربي همي گويي بعام
غافل از ماهيت اين هر دو نام
رب بر مربوب كي لرزان بود
كي انا دان بندِ جسم و جان بود
نك أنا مائيم رسته از انا
از اناي پر بلاي پر عنا
آن انايي بر تو اي سگ شوم بود
در حق ِ ما دولتِ محتوم بود
گر نبودت اين انايي كينه كش
كي زدي بر ما چنين اقبال خوش
شكر ِ آنك از دار ِ فاني ميرهيم
بر سر اين دار پندت ميدهيم
دار ِ قتل ِ ما براق ِ رحلتست
دار ِ ملك تو غرور و غفلتست
اين حياتي خفيه در نقش ِ ممات
و آن مماتي خفيه در قشر ِ حيات
مي نمايد نور نار و نار نور
ورنه دنيا كي بُدي دار الغرور
هين مكن تعجيل اول نيست شو
چون غروب آري بر آر از شرق ضو
زان انايي ازل دل دنگ شد
اين انايي سرد گشت و ننگ شد
از انا چون رَست اكنون شد انا
آفرينها بر آن اناي بي عنا
کو گريزان و انايي در پيش
مي دود چون ديد وي را بي ويش
طالب اويي نگردد طالبت
چون بمُردي طالبت شد مطلبت
زنده اي كي مرده شو شويد ترا
طالبي كي مطلبت جويد ترا
اندرين بحث ار خرد ره بين بُدي
فخر ِ رازي راز دار دين بُدي
ليك چون من لم يذق لم يدر بود
عقل و تخييلات او حيرت فزود
كي شود كشف از تفكر اين انا
آن انا مكشوف شد بعد از فنا
مي فتد اين عقلها در افتقاد
در مغاكي حلول و اتحاد
اي اياز ِ گشته فاني ز اقتراب
همچو اختر در شعاع آفتاب
بلك چون نطفه مُبَدّل تو بتن
نه از حلول و اتحادِ مفتتن
عفو كن اي عفو در صندوق تو
سابق لطفي همه مسبوق ِ تو
من كه باشم كه بگويم عفو كن
اي تو سلطان و خلاصه ي امر كن
من كه باشم كه بوَم من با منت
اي گرفته جمله منها دامنت
عنوان:مجرم دانستن اياز خود را درين شفاعت گري
و عذر اين جرم خواستن و در آن عذرگويي خود را مجرم دانستن، و اينشكستگي از شناخت عظمتِ شاه خيزد كي انا أعلمكم بالله و أخشاكم لله و قال الله تعالي إِنَّما يخْشَي اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ
من كه آرم رحم ِ خلم آلود را
ره نمايم حلم علم اندود را
صد هزاران صفع را ارزانيم
گر زبون ِ صفعها گردانيم
من چو گويم پيشت اعلامي كنم
يا كه وا يادت دهم شرطِ كرَم
آنچ معلوم تو نبوَد چيست آن
وآنچ يادت نيست كو اندر جهان
اي تو پاك از جهل و علمت پاك از آن
كه فراموشي كند وي را نهان
هيچ كس را تو كسي انگاشتي
همچو خورشيدش بنور افراشتي
چون كسم كردي اگر لابه كنم
مستمع شو لابه ام را از كرَم
زآنك از نقشم چو بيرون بُرده اي
آن شفاعت هم تو خود را كرده اي
چون ز رَختِ من تهي گشت اين وطن
ترّ و خشكِ خانه نبود آن ِ من
هم دعا از من روان كردي چو آب
هم ثباتش بخش و دارش مستجاب
هم تو بودي اول آرنده ي دعا
هم تو باش آخر اجابت را رجا
تا زنم من لاف كان شاهِ جهان
بهر بنده عفو كرد از مجرمان
درد بودم سر بسر من خود پسند
كرد شاهم داروي هر دردمند
دوزخي بودم پُر از شور و شري
كرد دستِ فضل ِ اويم كوثري
هر كرا سوزيد دوزخ در قوَد
من برويانم دگر بار از جسد
كار كوثر چيست كه هر سوخته
گردد از وي نابت و اندوخته
قطره قطره او منادي كرم
كآنچه دوزخ سوخت من باز آورم
هست دوزخ همچو سرماي خزان
هست كوثر چون بهار ِاي گلستان
هست دوزخ همچو مرگ و خاک گور
هست کوثر بر مثال نفخ ِصور
اي ز دوزخ سوخته اجسامتان
سوي كوثر ميكِشد اكرامتان
چون خلقت الخلق كي يربح علي
لطف تو فرمود اي قيوم ِحي
لا لان اربح عليهم جودِ تست
كه شود زو جمله ناقصها درست
عفو كن زين ناقصان ِ تن پرست
عفو از درياي عفو اوليترست
عفو ِخلقان همچو جو و همچو سيل
هم بدان دريا همي تازند خيل
عفوها هر شب ازين دل پارها
چون كبوتر سوي تو آيد شها
بازشان وقت سحر پرّان كني
تا بشب محبوس اين ابدان كني
پَر زنان بار ِ دگر در وقتِ شام
مي پرند از عشق ِ آن ايوان و بام
تا كه از تن تار ِ وصلت بُسکلند
پيش تو آيند كز تو مُقبلند
پَر زنان ايمن ز رجع ِ سرنگون
در هوا كه انا إِلَيهِ راجعون
بانگ مي آيد تَعالَوْا ز آن كرم
بعد از آن رجعت نماند آن حرص و غم
بس غريبيها كشيديت از جهان
قدر من دانسته باشيد اي مهان
زير سايه ي اين درختم مستِ ناز
هين بيندازيد پاها را دراز
پايهاي پُر عنا از راه دين
بر كنار و دستِ حوران خالدين
حوريان گشته مغمز مهربان
كز سفر باز آمدند اين صوفيان
صوفيان ِ صافيان چون نور خور
مدتي افتاده بر خاك و قذر
بي اثر پاك از قذر باز آمدند
همچو نور ِخور سوي قصر بلند
اين گروه مجرمان هم اي مجيد
جمله سرهاشان بديواري رسيد
بر خطا و جرم خود واقف شدند
گر چه مات كعبتين ِ شه بُدند
رو بتو كردند اكنون اه كنان
اي كه لطفت مجرمان را ره كنان
راه ده آلودگان را العجل
در فراتِ عفو و عين ِمغتسل
تا كه غسل آرند ز آن جرم ِ دراز
در صف پاكان روند اندر نماز
اندر آن صفها ز اندازه بُرون
غرقِگان ِ نور نحن الصافون
چون سخن در وصفِ اين حالت رسيد
هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد
بحر را پيمود هيچ اسكره اي
شير را برداشت هرگز برّه اي
گر حجابستت بُرون روز احتجاب
تا ببيني پادشاهي عجاب
گر چه بشكستند جامت قوم ِ مست
آنك مست از تو بود عذريش هست
مستي ايشان باقبال و بمال
نه ز باده ي تست اي شيرين فعال
اي شهنشه مستِ تخصيص توند
عفو كن از مستِ خود اي عفومند
لذت تخصيص تو وقتِ خطاب
آن كند كه نآيد از صد خم شراب
چونك مستم كرده اي حَدّم مزن
شرع مستان را نبيند حَدّ زدن
چون شوم هشيار آنگاهم بزن
كه نخواهم گشت خود هشيار من
هر كه از جام ِ تو خورد اي ذوالمنن
تا ابد رَست از هُش و از حَد زدن
خالدين في فنآء سُكرهم
من تفاني في هواكم لم يقم
فضل تو گويد دل ِ ما را كه رو
اي شده در دوغ ِ عشق ِ ما گرو
چون مگس در دوغ ِ ما افتاده اي
تو نه اي مست اي مگس تو باده اي
كرگسان مست از تو گردند اي مگس
چونك بر بحر ِ عسل راني فرس
كوه ها چون ذرها سرمستِ تو
نقطه و پرگار و خط در دستِ تو
فتنه كه لرزند ازو لرزان تست
هر گران قيمت گهر ارزان ِ تست
گر خدا دادي مرا پانصد دهان
گفتمي شرح ِ تو اي جان و جهان
يك دهان دارم من آن هم منكسِر
در خجالت از تو اي داناي سِرّ
مُنكسِرتر خود نباشم از عدم
كز دهانش آمدستند اين امَم
صد هزار آثار ِغيبي منتظر
كز عدم بيرون جهد با لطف و بر
از تقاضاي تو مي گردد سرم
اي بمرده من بپيش آن كرم
رغبت ما از تقاضاهاي توست
جذبه ي حقست هر جا وه روست
خاك بي بادي ببالا برجهد
كشتيي بي بحر پا در ره نهد
پيش ِ آبِ زندگاني كس نمُرد
پيش ِ آبت آبِ حيوانست درد
آبِ حيوان قبله ي جان دوستان
ز آب باشد سبز و خندان بوستان
مرگ آشامان ز عشقش زنده اند
دل ز جان و آبِ جان بركنده اند
آبِ عشق تو چو ما را دست داد
آبِ حيوان شد بپيش ِ ما كساد
ز آبِ حيوان هست هر جان را نوي
ليك آبِ آبِ حيواني توي
هر دمي مرگي و حشري داديم
تا بديدم دست بُردِ آن كرم
همچو خفتن گشت اين مردن مرا
ز اعتمادِ بعث كردن اي خدا
هفت دريا هر دم ار گردد سراب
گوش گيري آوريش اي آبِ آب
عقل لرزان از اجل و آن عشق شوخ
سنگ كي ترسد ز باران چون كلوخ
از صحافِ مثنوي اين پنجمست
در بروج ِ چرخ جان چون انجمست
ره نيابد از ستاره هر حواس
جز كه كشتيبان ِ استاره شناس
جز نظاره نيست قسم ِ ديگران
از سعودش غافلند و از قِرآن
آشنايي گير شبها تا بروز
با چنين استار هاي ديوسوز
هر يكي در دفع ديو بَد گمان
هست نفط انداز قلعه ي آسمان
اختران با ديو همچون عقربست
مشتري را او ولي الا قربست
قوس اگر از تير دوزد ديو را
دلو ِ پُر آبست زرع و ميو را
حوت اگر چه كشتي غي بشكند
دوست را چون ثور كشتي ميكند
شمس اگر شب را بدرَد چون اسد
لعل را زو خلعت اطلس رسد
هر وجودي كز عدم بنمود سر
بر يكي زهرست و بر ديگر شكر
دوست شو وز خوي ناخوش شو بَري
تا ز خمر زهر هم شکر خوري
ز آن نشد فاروق را زهري گزند
كه بُد آن ترياق فاروقيش قند
پايان دفتر پنجم
دسته:1:مقدمه دفتر ششم
عنوان:اي حيات دل حسام الدين بسي
اي حيات دل حسام الدين بسي
ميل ميجوشد بقسم ِ سادسي
گشت از جذبِ چو تو علامه اي
در جهان گردان حسامي نامه اي
پيش كش مي آرمت اي معنوي
قسم ِ سادس در تمام مثنوي
شش جهت را نور دِه زين شش صَحف
كي يطوف حوله من لم يطف
عشق را با پنج و با شش كار نيست
مقصدِ او جز كه جذبِ يار نيست
بوك فيما بعد دستوري رسد
رازهاي گفتني گفته شود
با بياني كه بود نزديكتر
زين كناياتِ دقيق ِ مستتر
راز جز با راز دان انباز نيست
راز اندر گوش ِ مُنكر راز نيست
ليك دعوت واردست از كردگار
با قبول و ناقبول او را چه كار
نوح ُنهصد سال دعوت مينمود
دم بدم انكار ِقومش مي فزود
هيچ از گفتن عنان واپس كشيد
هيچ اندر غار ِ خاموشي خزيد
گفت از بانگ و علالاي سگان
هيچ واگردد ز راهي كاروان
يا شب مهتاب از غوغاي سگ
سُست گردد بدر را در سير تک
مَه فشاند نور و سگ عوعو كند
هر كسي بر خلقتِ خود مي تند
هر كسي را خدمتي داده قضا
در خور ِ آن گوهرش در ابتلا
چونكه نگذارد سگ آن نعره ي سقم
من مَهَم سيران خود را چون هلم
چونكه سركه سركگي افزون كند
پس شكر را واجب افزوني بود
قهر سركه لطف همچون انگبين
كين دو باشد اصل ِ هر اسكنجبين
انگبين گر پاي كم آرد زخل
آيد آن اسكنجبين اندر خلل
قوم بر وي سركها ميريختند
نوح را دريا فزون ميريخت قند
قند او را بُد مدد از بحر ِ جود
پس ز سركه ي اهل ِعالم مي فزود
واحدِ كالالف كه بوَد آن ولي
بلك صد قرنست آن عبدالعلي
ُخم كه از دريا درو راهي شود
پيش ِ او جيحونها زانو زند
خاصه اين دريا كه درياها همه
چون شنيدند اين مثال و دمدمه
شد دهانشان تلخ ازين شرم و خجل
كه قرين شد نام ِ اعظم با اقل
در قران ِ اين جهان با آن جهان
اين جهان از شرم ميگردد جَهان
اين عبارت تنگ و قاصر رتبتست
ورنه خس را با اخص چه نسبتست
زاغ در رز نعره ي زاغان زند
بلبل از آواز خوش كي كم كند
پس خريدارست هر يك را جدا
اندرين بازار يفْعَل ما يشا
ُنقل ِ خارستان غذاي آتشست
بوي گل قوتِ دماغ ِ سرخوشست
گر پليدي پيش ِ ما رسوا بود
خوك و سگ را شكـّر و حلوا بود
گر پليدان اين پليديها كنند
آبها بر پاك كردن مي تنند
گر چه ماران زهرافشان ميكنند
ور چه تلخان مان پريشان ميكنند
نحلها بر كوه و كندو و شجَر
مي نهند از شهد انبار ِ شكر
زهرها هر چند زهري مي كنند
زودتر ترياقاتشان بر ميكنند
اين جهان جنگست كلّ چون بنگري
ذره با ذره چو دين با كافري
آن يكي ذره همي پَرّد بچپ
و آن دگر سوي يمين اندر طلب
ذره اي بالا و آن ديگر نگون
جنگِ فعليشان ببين اندر ركون
جنگِ فعلي هست از جنگِ نهان
زين تخالف آن تخالف را بدان
ذرّه اي كآن محو شد در آفتاب
جنگ او بيرون شد از وصف و حساب
چون ز ذرّه محو شد نفس و نفس
جنگش اكنون جنگِ خورشيدست بس
رفت از وي جنبش ِ طبع و سكون
از چه از إِنّا إِلَيهِ راجعون
ما ببحر ِ تو زخود راجع شديم
وز رضاع اصل مسترضع شديم
در فروع راه اي مانده ز غول
لاف كم زن از اصول اي بي اصول
جنگِ ما و صلح ِ ما در نور ِ عين
نيست از ماهست بَين اصبعين
جنگِ طبعي چنگ فعلي جنگِ قول
در ميان ِ جزوها حربيست هول
اين جهان زين جنگ قايم مي بود
در عناصر درنگر تا حل شود
چار عنصر چار استون قويست
كه بديشان سقفِ دنيا مُستويست
هر ستوني اِشكننده ي آن دگر
استن آب اِشكننده ي آن شرر
پس بناي خلق بر اضداد بود
لاجرم ما جنگييم از ضرّ و سود
هست احوالت خلافِ همدگر
هر يكي با هم مخالف در اثر
چونك هر دم راه خود را مي زنم
با دگر كس سازگاري چون كنم
موج ِ لشگرهاء احوالم ببين
هر يكي با ديگري در جنگ و كين
مي نگر در خود چنين جنگِ گران
پس چه مشغولي بجنگِ ديگران
تا مگر زين جنگ حقـّت واخرد
در جهان ِ صلح ِ يك رنگت بَرد
آن جهان جز باقي و آباد نيست
زآنك آن تركيبِ از اضداد نيست
اين تفاني از ضد آيد ضد را
چون نباشد ضد نبوَد جز بقا
نفي ضد كرد از بهشت آن بي نظير
كه نباشد شمس و ضدش زمهرير
هست بي رنگي اصول رنگها
صلحها باشد اصول جنگها
آن جهانست اصل ِ اين پُر غم وثاق
وصل باشد اصل هر هجر و فراق
اين مخالف از چه ايم اي خواجه ما
و از چه زايد وحدت اين اعداد را
زآنك ما فرعيم و چار اضداد اصل
خوي خود در فرع كرد ايجاد اصل
گوهر جان چون وراي فصلهاست
خوي او اين نيست خوي كبرياست
جنگها بين كآن اصول صلحهاست
چون نبي كه جنگ او بهر خداست
غالبست و چير در هر دو جهان
شرح اين غالب نگنجد در دهان
آبِ جيحون را اگر نتوان كشيد
هم ز قدر تشنگي نتوان بُريد
گر شدي عطشان بحر معنوي
فرجه اي كن در جزيره ي مثنوي
فرجه كن چندانك اندر هر نفس
مثنوي را معنوي بيني و بس
باد كه راز آبِ جو چون وا كنَد
آب يك رنگي خود پيدا كند
شاخهاي تازه ي مرجان ببين
ميوه هاي رُسته ز آبِ جان ببين
چون ز حرف و صوت و دم يكتا شود
آن همه بگذارد و دريا شود
حرف گو و حرف نوش و حرفها
هر سه جان گردند اندر انتها
نان دهنده و نان ستان و نان ِ پاك
ساده گردند از صُوَر گردند خاك
ليك معنيشان بود در سه مقام
در مراتب هم مميز هم مدام
خاك شد صورت ولي معني نشد
هر كه گويد شد تو گويش ني نشد
در جهان روح هر سه منتظر
گه ز صورت هارب و گه مستقر
امر آيد در صور رو در رود
باز هم ز امرش مجرد مي شود
پس له الخلق و له الامرش بدان
خلق صورت امر جان راكب بر آن
راكب و مركوب در فرمان ِ شاه
جسم بر درگاه و جان در بارگاه
چونك خواهد كآب آيد در سبو
شاه گويد جيش جان را اركبوا
باز جانها را چو خواهد در علو
بانگ آيد از نقيبان كه انزلوا
بعد ازين باريك خواهد شد سخُن
كم كن آتش هيزمش افزون مكن
تا نجوشد ديگهاي خُرد زود
ديگِ ادراكات خُردست و فرود
پاك سبحاني كه سيبستان كند
در غمام ِ حرفشان پنهان كند
زين غمام ِ بانگ و حرف و گفت وگوي
پرده اي كز سيب نآيد غير بوي
ياري افزون كش تو اين بو را بهوش
تا سوي اصلت برد بگرفته گوش
بو نگه دار و بپرهيز از زُكام
تن بپوش از باد و بودِ سردِ عام
تا نيندايد مشامت را ز اثر
اي هواشان از زمستان سردتر
چون جمادند و فسرده و تن شگرف
مي جهد انفاسشان از تلّ برف
چون زمين زين برف در پوشد كفن
تيغ خورشيد حسام الدين بزن
هين بر آر از شرق سيف الله را
گرم كن ز آن شرق اين درگاه را
برف را خنجر زند آن آفتاب
سيلها ريزد ز كهها بر تراب
زآنك لاشرقيست و لاغربيست او
با منجم روز و شب حربيست او
كه چرا جز من نجوم بي هدي
قبله كردي از لئيمي و عمي
ناخوشت آيد مقال آن امين
در نبي كه لا أُحِبُّ الآفلين
از قزح در پيش مه بستي كمر
ز آن همي رنجي ز انشَقَّ القمر
منكري اين را كه شمسُ كوّرَت
شمس پيش تست اعلي مرتبت
از ستاره ديده تصريفِ هوا
ناخوشت آيد إذا النجم هوي
خود مؤثرتر نباشد مه زنان
اي بسا نان كه ببرد عِرق ِ جان
خود مؤثرتر نباشد زُهره ز آب
اي بسا آبا كه كرد او تن خراب
مِهر آن در جان تست و پندِ دوست
مي زند بر گوش تو بيرون ِ پوست
پند ما در تو نگيرد اي کلان
پند تو در ما نگيرد هم بدان
جز مگر مفتاح خاص آيد ز دوست
كه مقاليد السموات آن ِ اوست
اين سخن همچون ستاره ست و قمر
ليك بي فرمان حق ندهد اثر
اين ستاره بي جهت تأثير او
مي زند بر گوشهاي وحي جو
كه بيآيد از جهت تا بي جهات
تا ندَراند شما را گرگِ مات
آنچنانك لمعه ي دُر پاش اوست
شمس ِ دنيا در صفت خفاش ِ اوست
هفت چرخ ِ ازرقي در رقّ اوست
پيكِ ماه اندر تب و در دقّ اوست
زُهره چنگ مسئله در وي زده
مشتري با نقدِ جان پيش آمده
در هواي دستبوس ِ او زُحَل
ليك خود را مي نبيند آن محل
دست و پا مريخ چندين خَست ازو
و آن عطارد صد قلم بشكست ازو
با منجم اين همه انجم بجنگ
كاي رها كرده تو جان بُگزيده رنگ
جان ويست و ما همه رنگ و رقوم
كوكبِ هر فكر او جان ِ نجوم
فكر كو آنجا همه نورست پاك
بهر تست اين لفظِ فكر ايفكرناك
هر ستاره خانه دارد بر علا
هيچ خانه درنگنجد نجم ِ ما
جاي سوز اندر مكان كي در رود
نور نامحدود را حد كي بود
ليك تمثيلي و تصويري كنند
تا كه دريابد ضعيفي عشقمند
مثل نبود ليك باشد آن مثال
تا كند عقل ِ مجمد را گسيل
عقل ِ سر تيزست ليكن پاي سُست
زانك دل ويران شدست و تن درست
عقلشان در نقل ِدنيا پيچ پيچ
فكرشان در ترك شهوت هيچ هيچ
صدرشان در وقتِ دعوي همچو شرق
صبرشان در وقتِ تقوي همچو برق
عالِمي اندر هنرها خود نما
همچو عالم بي وفا وقتِ وفا
وقتِ خود بيني نگنجد در جهان
در گلو و معده گم گشته چو نان
اين همه اوصافشان نيكو شود
بَد نماند چونك نيكو جو شود
گر مني گنده بود همچون مني
چون بجان پيوست يابد روشني
هر جمادي كه كند رو در نبات
از درختِ بختِ او رويد حيات
هر نباتي كان بجان رو آورد
خضروار از چشمه ي حيوان خورد
باز جان چون رو سوي جانان نهد
رخت را در عمر ِ بي پايان نهد
عنوان:سؤال سايل از مرغي کي مرغي بر سر ربص نشسته باشد..
نشسته باشد سر او فاضلترست و عزيزتر و شريف تر و مکرمتريادم او و جواب دادن واعظ سايل را بقدر فهم او
واعظي را گفت روزي سايلي
كاي توي منبر را سني تر قايلي
يك سؤالستم بگو اي ذو لباب
اندرين مجلس سؤالم را جواب
بر سر بارو يكي مرغي نشست
از سر و از دم كدامينش به است
گفت اگر رويش بشهر و دُم بدِه
روي او از دُمّ ِ او مي دان كه به
ور سوي شهرست دُمّ رويش بدِه
خاكِ آن دُم باش و از رويش بجه
مرغ باپَر مي پرد تا آشيان
پَرّ مردم همّتست اي مردمان
عاشقي كالوده شد در خير و شر
خير و شر منگر تو در همّت نگر
باز اگر باشد سپيد و بي نظير
چونك صيدش موش باشد شد حقير
ور بود جغدي و ميل او بشاه
او سر بازست منگر در كلاه
آدمي بر قدر يك طشتِ خمير
بر فزود از آسمان و از اثير
هيچ كَرَّمْنا شنيد اين آسمان
كه شنيد اين آدميء پُر غمان
بر زمين و چرخ عرضه كرد كس
خوبي عقل و عبارات و هوس
جلوه كردي هيچ تو بر آسمان
خوبي روي و اصابت در گمان
پيش ِ صورتهاي حمام اي ولد
عرضه كردي هيچ سيم اندام خود
بگذري ز آن نقشهاي همچو حور
جلوه آري با عجوز نيم كور
در عجوزه چيست كايشان را نبود
كه ترا زآن نقشها با خود ربود
تو نگويي من بگويم در بيان
عقل و حس و درك و تدبيرست و جان
در عجوزه جان آميزش كنيست
صورتِ گرمابها را روح نيست
صورت گرمآبه گر جنبش كند
در زمان از صد عجوزت بر كند
جان چه باشد با خبر از خير و شر
شاد با احسان و گريان از ضرر
چون سر و ماهيت جان مُخبرست
هر كه او آگاه تر با جان ترست
روح را تأثير آگاهي بود
هر كرا اين بيش اللهي بود
چون خبرها هست بيرون زين نهاد
باشد اين جانها در آن ميدان جماد
جان ِ اول مظهر درگاه شد
جان ِ جان خود مظهر الله شد
آن ملائك جمله عقل و جان بُدند
جان ِ تو آمد كه جسم ِ آن بدند
از سعادت چون بر آن جان بر زدند
همچو تن آن روح را خادم شدند
آن بليس از جان آن سر برده بود
يك نشد با جان كه عضو مُرده بود
چون نبودش آن فداي آن نشد
دست بشكسته مطيع جان نشد
جان نشد ناقص گر آن عضوش شكست
كآن بدست اوست تواند كرد هست
سِر ديگر هست كو گوش ِ دگر
طوطيي كو مستعد آن شكر
طوطيان خاص را قنديست ژرف
طوطيان عام از آن خور بسته طرف
كي چشد درويش ِ صورت ز آن زكات
معنيست آن نه فعولن فاعلات
از خر عيسي دريغش نيست قند
ليك خر آمد بخلقت كه پسند
قند خر را گر طرب انگيختي
پيش خر قنطار ِ شكر ريختي
معنيء نَخْتِم عَلي أفواههُم
اين شناس اينست ره رو را مُهم
تا ز راهِ خاتم پيغمبران
بوك برخيزد ز لب ختم ِ گران
ختمهايي كانبيا بگذاشتند
آن بدين احمدي برداشتند
قفلهاء ناگشاده مانده بود
از دَم ِ إِنا فَتَحْنا بر گشود
او شفيعست اين جهان و آن جهان
اين جهان زي دين و آنجا زي جنان
اين جهان گويد كه تو رهشان نما
و آن جهان گويد كه تو مَهشان نما
پيشه اش اندر ظهور او در كمون
اهدِ قومي انهُم لايعلمون
باز گشته از دَم ِ او هر دو باب
در دو عالم دعوتِ او مُستجاب
بهر اين خاتم شدست او كه بجُود
مثل او نه بود و نه خواهند بود
چونك در صنعت بَرد استاد دست
نه تو گويي ختم ِ صنعت بر توست
در گشادِ ختمها تو خاتمي
در جهان ِ روح بخشان حاتمي
هست اشاراتِ محمد المراد
كل گشاد اندر گشاد اندر گشاد
صد هزاران آفرين بر جان او
بر قدوم و دور ِ فرزندان او
آن خليفه زادگان ِ مُقبلش
زاده اند از عنصر ِ جان و دلش
گر ز بغداد و هَري يا از ري اند
بي مزاج آب و گِل نسل وي اند
شاخ گل هر جا كه رويد هم گلست
خُمّ مُل هر جا كه جو شد مُلست
گر ز مغرب برزند خورشيد سر
عين خورشيدست نه چيز دگر
عيب چينانرا ازين دم كور دار
هم بستاري خود اي كردگار
گفت حق چشم ِ خفاش ِ بَد خصال
بسته ام من ز آفتاب بي مثال
از نظرهاي خفاش كمّ و كاست
انجم ِ آن شمس نيز اندر خفاست
عنوان:نكوهيدن ناموسهاي پوسيده كه مانع ذوق ايمان و دليل ِ ضعفِ صدق اند
و راه زن صد هزار ابله، چنانک راه زن آن مخنثشده بودند گوسفندان و نمي يارست گذشتن، و پرسيدن مخنث از چوپان کي اين گوسفندان تو مرا عجب گزند، گفت اگر مرديو در تو رگ مردي هست همه فداي تواند
و اگر مخنثي هر يکي ترا اژدرهاست، مخنثي ديگر هست کي چون گوسفندانرا بينددر حال از راه باز گردد نيآرد پرسيدن ترسد کي اگر بپرسم گوسفندان در من افتند و مرا بگزند
اي ضيآء الحق حسام الدين بيآ
اي صقال روح و سلطان الهدي
مثنوي را مسرح و مشروح ده
صورت امثال او را روح ده
تا حروفش جمله عقل و جان شوند
سوي خلدستان جان پرّان شوند
هم بسعي تو ز ارواح آمدند
سوي دام ِ حرفِ مستحقن شدند
باد عمرت در جهان همچون خضر
جان فزا و دستگير و مستمر
چون خضر و الياس ماني در جهان
تا زمين گردد ز لطفت آسمان
گفتمي از لطفِ تو جزوي ز صد
گر نبودي طمطراق ِ چشم بَد
ليك از چشم ِ بدِ زهر آب دم
زخمهاء روح فرسا خورده ام
جز برمز ذكر حال ديگران
شرح حالت مي نيآرم در بيان
اين بهانه هم ز دستان ِ دليست
كه ازو پاهاي دل اندر گِليست
صد دل و جان عاشق صانع شده
چشم بَد يا گوش بَد مانع شده
خود يكي بوطالب آن عمّ ِ رسول
مي نمودش شنعه ي عربان مهول
كه چه گويندم عرب كز طفل ِخود
او بگردانيد دين معتمد
گفتش اي عم يك شهادت تو بگو
تا كنم با حق شفاعت بهر تو
گفت ليكن فاش گردد از سماع
كلّ سِرّ جاوَز الاثنين شاع
من بمانم در زبان ِ اين عرب
پيش ايشان خوار گردم زين سبب
ليك گر بوديش لطفِ ما سبق
كي بُدي اين بَد دلي با جذبِ حق
الغياث اي تو غياث المستغيث
زين دو شاخه ي اختياراتِ خبيث
من ز دستان و ز مكر دل چنان
مات گشتم كه بماندم از فغان
من كه باشم چرخ با صد كار و بار
زين كمين فرياد كرد از اختيار
كاي خداوندِ كريم و بردبار
دِه امانم زين دو شاخه ي اختيار
جذب يكراهه صِّراطَ المستقيم
به زد و راه تردّد اي كريم
زين دو ره گر چه همه مقصد توي
ليك خود جان كندن آمد اين دوي
زين دو ره گر چه بجز تو عزم نيست
ليك هرگز رزم همچون بزم نيست
در نبي بشنو بيانش از خدا
آيت اشفقن ان يحملنها
اين تردّد هست در دل چون وغا
كين بود به يا كه آن حال مرا
در تردد مي زند بر همدگر
خوف و اوميد بهي در كرّ و فرّ
عنوان:مناجات و پناه جستن بحق از فتنه ي اختيار و از فتنه ي اسباب اختيار
کي سماوات و ارضين از اختيار و از اسباب اختيارشکوهيدند و ترسيدند و خلقت آدمي مولع افتاد بر طلب اختيار و اسباب اختيار خويش چنانک بيمار باشد خود را اختيار کم بيندصحت خواهد کي سبب اختيارست تا اختيارش بيفزايد و منصب خواهد تا اختيارش بيفزايد،
و مهبط قهر حق در امم ماضيهفرط اختيار و اسباب اختيار بوده است، هرگز فرعون بي نوا کس نديده است
اوّلم اين جزر و مدّ از تو رسيد
ورنه ساكن بود اين بحر اي مجيد
هم از آنجا كين تردّد داديم
بي تردّد كن مرا هم از كرم
ابتلاام ميكني آه الغياث
اي ذكور از ابتلاات چون اناث
تا بكي اين ابتلا يا رب مكن
مذهبي ام بخش و دَه مذهب مكن
ُاشتري ام لاغر و پُشت ريش
ز اختيار ِ همچو پالان شكل ِ خويش
اين كژاوه گه شود اين سو گران
آن كژاوه گه شود آن سو كشان
بفگن از من حمل ِ ناهموار را
تا ببينم روضه ي ابرار را
همچو آن اصحابِ كهف از باغ ِ جود
مي چرم ايقاظ ني بل هُم رقود
خفته باشم بر يمين يا بر يسار
بر نگردم جز چو گو بي اختيار
هم بتقليب تو تا ذات اليمين
يا سوي ذات الشمال اي ربّ ِ دين
صد هزاران سال بودم در مطار
همچو ذرات هوا بي اختيار
گر فراموشم شدست آن وقت و حال
يادگارم هست در خواب ارتحال
مي رهم زين چار ميخ ِ چار شاخ
مي جهم در مسرح ِ جان زين مناخ
شير ِ آن ايام ماضيهاي خَود
ميچشم از دايه ي خواب اي صمد
جمله عالم ز اختيار و هستِ خود
ميگريزد در سر سرمستِ خود
تا دمي از هوشياري وارهند
ننگِ خمر و زمر بر خود مينهند
جمله دانسته كه اين هستي فخ است
فکر و ذکر اختياري دوزخ است
ميگريزند از خودي در بيخودي
يا بمستي يا بشغل اي مُهتدي
نفس را زآن نيستي وا ميكشي
زآنك بي فرمان شد اندر بيهُشي
ليسَ للجن و لا للانس أن
تنفذوا من حبس اقطار الزمن
لا نفوذ الا بسلطان الهدي
من تجاويف السموات العلي
لا هدي الا بسلطان يقي
من حراس الشهب روح المتقي
هيچ كس را تا نگردد او فنا
نيست ره در بارگاهِ كبريا
هست معراج ِ فلك اين نيستي
عاشقان را مذهب و دين نيستي
پوستين و چارق آمد از نياز
در طريق عشق محرابِ اياز
گر چه او خود شاه را محبوب بود
ظاهر و باطن لطيف و خوب بود
گشته بي كبر و ريا و كينه اي
حُسن ِ سلطان را رُخش آيينه اي
چونك از هستي خود او دور شد
منتهاء كار از محمود بد
زآن قوي تر بود تمكين ِ اياز
كه ز خوف كبر كردي احتراز
او محذب گشته بود و آمده
كبر را و نفس را گردن زده
يا پي تعليم ميكرد آن حيل
يا براي حكمتي دور از وجل
يا كه ديدِ چارقش ز آن شد پسند
كز نسيم ِنيستي هستيست بند
تا گشايد دخمه كآن بر نيستيست
تا بيابد آن نسيم عيش و زيست
ملك و مال و اطلس ِ اين مرحله
هست بر جان ِ سبُك رو سلسله
سلسله ي زرين بديد و غرّه گشت
ماند در سوراخ ِ چاهي جان ز دشت
صورتش جنت بمعني دوزخي
افعيي پُر زهر نقشش گلرُخي
گر چه مؤمن را سقر ندهد ضرر
ليك هم بهتر بود ز آنجا گذر
گر چه دوزخ دور دارد زو نكال
ليك جنت به ورا في كلّ ِ حال
الحذر اي ناقصان زين گلرُخي
كه بگاهِ صحبت آمد دوزخي
عنوان:حكايت غلام هندو كه بخداوند زاده ي خود پنهان هوا آورده بود،
چون دختر را با مهتر زاده اي عقد كردند غلام خبر يافترنجور شد و ميگداخت و هيچ طبيب علت او را درنمي يافت و او را زهره ي گفتن نه
خواجه اي را بود هندو بنده اي
پروريده كرده او را زنده اي
علم و آدابش تمام آموخته
در دلش شمع هنر افروخته
پروريدش از طفوليت بناز
در كنار ِ لطفش آن اكرام ساز
بود هم اين خواجه را خوش دختري
سيم اندامي گشي خوش گوهري
چون مُراهق گشت دختر طالبان
بذل مي كردند كابين ِ گران
ميرسيدش از سوي هر مهتري
بهر دختر دم بدم خواهش گري
گفت خواجه مال را نبود ثبات
روز آيد شب رود اندر جهات
حُسن ِ صورت هم ندارد اعتبار
كه شود رُخ زرد از يك زخم ِ خار
سهل باشد نيز مهترزادگي
كه بود غرّه بمال و بارگي
اي بسا مهتر بچه كز شور و شر
شد ز فعل ِ زشت خود ننگِ پدر
پُر هنر را نيز اگر باشد نفيس
كم پرست و عبرتي گير از بليس
علم بودش چون نبودش عشق ِدين
او نديد از آدم الا نقش ِ طين
گر چه داني دقتِ علم اي امين
ز آنت نگشايد دو ديده ي غيب بين
او نبيند غير دستاري و ريش
از مُعرّف پرسد از بيش و كميش
عارفا تو از مُعرّف فارغي
خود همي بيني كه نور بازغي
كار تقوي دارد و دين و صلاح
كه از او باشد بدو عالم فلاح
كرد يك دامادِ صالح اختيار
كه بُد او فخر ِ همه خيل و تبار
پس زنان گفتند او را مال نيست
مهتري و حُسن و استقلال نيست
گفت آنها تابع زُهدند و دين
بي زر او گنجيست بر روي زمين
چون بجد تزويج دختر گشت فاش
دست پيمان و نشاني و قماش
پس غلام ِ خرد كاندر خانه بود
گشت بيمار و ضعيف و زار زود
همچو بيمار دقي او ميگداخت
علتِ او را طبيبي كم شناخت
عقل ميگفتي كه رنجش از دلست
داروي تن در غم ِ دل باطلست
آن غلامك دم نزد از حال ِ خويش
کز چه ميآيد برو در سينه نيش
گفت خاتون را شبي شوهر كه تو
باز پُرس در خلا از حال او
تو بجاي مادري او را بود
كه غم ِ خود پيش تو پيدا كند
چونكه خاتون كرد در گوش اينكلام
روز ِ ديگر رفت نزديك غلام
پس سرشرا شانه ميكرد آن ستي
با دو صد مهر و دلال و آشتي
آنچنانك مادران مهربان
نرم كردش تا در آمد در بيان
که مرا اومّيد از تو اين نبود
كه دهي دختر ببيگانه ي عنود
خواجه زاده ي ما و ما خسته جگر
حيف نبود كاو رود جاي دگر
خواست آن خاتون ز خشمي كامدش
كه زند وز بام زير اندازدش
كو كه باشد هندوي مادر غري
كه طمع دارد بخواجه دختري
گفت صبر اولي بود خود را گرفت
گفت با خواجه كه بشنو اين شگفت
اين چنين گرّاء کي خاين بود
ما گمان بُرده كه هست او معتمد
عنوان:صبر فرمودن خواجه ي مادر دختر را..
كي غلام را زجر مكن من او را بي زجر از اين طمع باز آورم كه نه سيخ سوزد نهكباب خام ماند
گفت خواجه صبر كن با او بگو
كه ازو ببرّيم و بدهيمش بتو
تا مگر اين از دلش بيرون كنم
تو تماشا كن كه دفعش چون كنم
تو دلش خوش كن بگو ميدان درست
كه حقيقت دختر ما جفت تست
ما ندانستيم اي خوش مشتري
چونك دانستيم تو اوليتري
آتش ِ ما هم درين كانون ِ ما
ليلي آن ِ ما و تو مجنون ِ ما
تا خيال و فكر خوش بر وي زند
فكر شيرين مرد را فربه كند
جانور فربه شود ليك از علف
آدمي فربه ز عزّست و شرف
آدمي فربه شود از راه گوش
جانور فربه شود از حلق و نوش
گفت آن خاتون ازين ننگِ مهين
خود دهانم کي نجنبد اندرين
اين چنين ژاژي چه خايم بهر او
گو بمير آن خاين ابليس خو
گفت خواجه ني مترس و دم دَهَش
تا رود علت ازو زين لطف خوش
دفع او را دلبرا بر من نويس
هل كه صحت يابد آن باريك ريس
چون بگفت آنخسته را خاتون چنين
مي نگنجيد از تبختر بر زمين
زفت گشت و فربه و سرخ و شگفت
چون گل سرخ و هزاران شكر گفت
گه گهي ميگفت اي خاتون من
كه مبادا باشد اين افسون و فن
خواجه جمعيت بكرد و دعوتي
كه همي سازم فرج را وصلتي
تا جماعت عشوه ميدادند و گال
كاي فرج بادت مبارك اتصال
تا يقين تر شد مر فرج را آن سخُن
علت از وي رفت ُكل از بيخ و بُن
بعد از آن اندر شب گردک بفن
امردي را بست حَتي همچو زن
پُر نگارش كرد ساعد چون عروس
پس نمودش ماکيان دادش خروس
مقنعه و حله ي عروسان نكو
کنگِ امرَد را بپوشانيد او
شمع را هنگام خلوت زود كشت
ماند هندو با چنان كنگِ درشت
هندوك فرياد ميكرد و فغان
از برون نشنيد كس از دف زنان
ضرب دف و كف و نعره ي مرد و زن
كرد پنهان نعره ي آن نعره زن
تا بروز آن هندوك را مي فشارد
چون بود در پيش سگ انبان ِ آرد
روز آوردند طاس و بوغ زفت
رسم ِ دامادان فرج حمام رفت
رفت در حمام او رنجور جان
كون دريده همچو دلق تونيان
آمد از حمام در گردك فسوس
پيش او بنشست دختر چون عروس
مادرش آنجا نشسته پاسبان
كه نبايد كو كند روز امتحان
ساعتي در وي نظر كرد از عناد
آنگهان با هر دو دستش دَه بداد
گفت كس را خود مبادا اتصال
با چو تو ناخوش عروس بد فعال
روز رويت روي خاتونان تر
كير زشتت شب بَتر از كير خر
همچنان جمله نعيم ِ اين جهان
بس خوشست از دور پيش از امتحان
مي نمايد در نظر از دور آب
چون روي نزديك باشد آن سراب
گنده پيرست او و از بس چاپلوس
خويش را جلوه کند چون نوعروس
هين مشو مغرور ِ آن گلگونه اش
نوش ِ نيش آلوده ي او را مچش
صبر كن كالصبر مفتاح الفرج
تا نيفتي چون فرج در صد حرج
آشكارا دانه پنهان دام ِ او
خوش نمايد ز اولت انعام او
عنوان:در بيان آنک اين غرور تنها آن هندو را نبود..
بلک هر آدميي بچنين غرور مبتلاست در هر مرحله ي الامن عصمه الله
چون بپيوستي بدآن اي زينهار
چند نالي در ندامت زار زار
نام ميري و وزيري و شهي
در نهانش مرگ و درد و جان دهي
بنده باش و بر زمين رو چون سمند
چون جنازه نه كه بر گردن برند
جمله را حمال ِ خود خواهد كفور
چون سواره مرده آرندش بگور
بر جنازه هر كرا بيني بخواب
فارس ِ منصب شود عالي ركاب
زآنك آن تابوت بر خلقست بار
بار بر خلقان فگندند اين كبار
بار خود بر كس منه بر خويش نه
سروري را كم طلب درويش به
مركب اعناق مردم را مپاي
تا نيآيد نِقرست اندر دو پا
مركبي را كآخرش تو دَه دِهي
كه بشهري ماني و ويران دِهي
دَه دِهش اكنون كه چون شهرت نمود
تا نبايد رخت در ويران گشود
دَه دِهش اكنون كه صد بُستانت هست
تا نگردي عاجز ويران پَرَست
گفت پيغمبر كه جنت از اله
گر همي خواهي ز كس چيزي مخواه
چون نخواهي من كفيلم مر تو را
جَنّة ُ المَأوي و ديدار خدا
آن صحابي زين كفالت شد عيار
تا يكي روزي كه گشته بُد سوار
تازيانه از كفش افتاد راست
خود فرود آمد ز كس آنرا نخواست
آنك از دادش نيايد هيچ بَد
داند و بي خواهشي خود مي دهد
ور بامر حق بخواهي آن رواست
آن چنان خواهش طريق انبياست
بَد نماند چون اشارت كرد دوست
كفر ايمان شد چو كفر از بهر اوست
هر بَدي كه امر ِ او پيش آورد
آن ز نيكوهاي عالم بُگذرد
ز آن صدف گر خسته گردد نيز پوست
دَه مدِه كه صد هزاران دُر دروست
اين سخن پايان ندارد باز گرد
سوي شاه و هم مزاج باز گرد
باز رو در كان چو زرّ ِ دَه دَهي
تا رهد دستان ِ تو از دَه دَهي
صورتي را چون بدل رَه مي دهند
از ندامت آخرش دَه مي دهند
توبه مي آرند هم پروانه وار
باز نِسيال مي كشدشان سوي كار
همچو پروانه ز دور آن نار را
نور ديد و بست آن سو بار را
چون بيآمد سوخت پرّش را گريخت
باز چون طفلان فتاد و ملح ريخت
بار ديگر بر گمان و طمع ِ سود
خويشتن زد بر آتش آن شمع زود
بار ديگر سوخت هم واپس بجست
باز كردش حرص ِ دل ناسي و مست
آن زمان كز سوختن وامي جهد
همچو هندو شمع را دَه ميدهد
كاي رُخَت تابان چو ماهِ شب فروز
واي بصحبت كاذب و مغرور سوز
عنوان:در عموم تأويل اين آيت کي كَُلما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ
كلما هم اوقدوا نارَ الوغي
أطفا الله نارهم حتي انطفا
عزم كرده كه دلا آنجا مه ايست
گشته ناسي زآنك اهل ِعزم نيست
چون نبودش تخم ِ صدقي كاشته
حق برو نِسيان آن بگماشته
گر چه بر آتش زنه ي دل مي زند
آن ستارش را كفِ حق مي کشد
عنوان:قصه اي هم در تقرير اين
شرفه اي بشنيد در شب معتمد
بر گرفت آتش زنه كآتش زند
دزد آمد آن زمان پيشش نشست
چون گرفتي آن سوخته ميکرد پَست
مي نهاد آنجا سر ِ انگشت را
تا شود استاره ي آتش فنا
خواجه مي پنداشت كز خود ميمُرَد
اين نمي ديد او كه دزدش مي كشد
خواجه گفت اين سوخته نمناك بود
مي مُرَد استاره از ترّيش زود
بس كه ظلمت بود تاريكي ز پيش
مي نديد آتش كشي را پيش خويش
اين چنين آتش كشي اندر دلش
ديده ي كافر نبيند از عمش
چون نمي داند دل داننده اي
هست با گردنده گرداننده اي
چون نمي گويي كه روز و شب بخَود
بي خداوندي كي آيد كي رود
گردِ معقولات مي گردي ببين
اين چنين بي عقلي خود اي مهين
خانه با بنا بود معقولتر
يا كه بي بنا بگو اي کم هنر
خط با كاتب بود معقولتر
يا كه بي كاتب بينديش اي پسر
جيم ِ گوش و عين ِ چشم و ميم ِ فم
چون بود بي كاتبي اي متهم
شمع روشن بي ز گيراننده اي
يا بگيراننده اي داننده اي
صنعتِ خوب از كفِ شلّ ِ ضرير
باشد اولي يا بگيرايي بصير
پس چو دانستي كه قهرت مي كنند
بر سرت دبوس ِ محنت مي زند
پس بكن دفعش چو نمرودي بجنگ
سوي او كش در هوا تير خدنگ
همچو اسپاه مُغل بر آسمان
تير مي انداز دفع نزع جان
يا گريز از وي اگر تواني بُرو
چون روي چون در كفِ اويي گرو
در عدم بودي نرستي از كفش
از كف او چون رهي اي دست خَوش
آرزو جُستن بود بُگريختن
پيش عدلش خون ِ تقوي ريختن
اين جهان دامست و دانه ش آرزو
در گريز از دامها روي آرزو
چون چنين رفتي بديدي صد گشاد
چون شدي در ضدّ ِ آن ديدي فساد
پس پيمبر گفت استفتوالقلوب
گر چه مفتيتان برون گويد خطوب
آرزو بگذار تا رحم آيدش
آزمودي كاين چنين مي بايدش
چون نتاني جست پس خدمت كنش
تا روي از حبس ِ او در گلشنش
دَم بدَم چون تو مراقب ميشوي
داد مي بيني و داور اي غوي
ور ببندي چشم خود را زاحتجاب
كار ِخود را كي گذارد آفتاب
عنوان:وانمودن پادشاه بامرا و متعصبان در راه اياز..
سبب فضيلت و مرتبت و قربت و جامگي او بر ايشان بر وجهي که ايشانراحجت و اعتراض نماند
چون اميران از حسد جوشان شدند
عاقبت بر شاه خود طعنه زدند
كين اياز تو ندارد سي خرد
جامگيء سي امير او چون خورد
شاه بيرون رفت با آن سي امير
سوي صحرا و كهستان صيد گير
كارواني ديد از دور آن ملك
گفت اميري را برو اي مؤتفك
رو بپرس آن كاروانرا بر رصد
كز كدامين شهر اندر مي رسد
رفت و پرسيد و بيآمد كه زري
گفت عزمش تا كجا درماند وي
ديگري را گفت رو اي بو العلا
باز پرس از كاروان كه تا كجا
رفت و آمد گفت تا سوي يمن
گفت رختش چيست هان اي مؤتمن
ماند حيران گفت باميري دگر
كه برو واپرس رختِ آن نفر
باز آمد گفت از هر جنس هست
اغلب آن كاسهاي رازيست
گفت كي بيرون شدند از شهر ري
ماند حيران آن امير سُست پي
همچنين تا سي امير و بيشتر
سُست راي و ناقص اندر كرّ و فر
گفت اميرانرا كه من روزي جدا
امتحان كردم اياز خويش را
كه بپرس از كاروان تا از كجاست
او برفت اين جمله واپرسيد راست
بي وصيت بي اشارت يك بيك
حالشان دريافت بي ريبي و شك
هر چه زين سي مير اندر سي مقام
كشف شد زو آن بيكدم شد تمام
عنوان:مدافعه ي امرا آن حجت را بشبهه ي جبريانه و جواب دادن شاه ايشانرا
پس بگفتندش آن اميران كين فنيست
از عنايتهاش كار جهد نيست
قسمتِ حقست مَه را روي نغز
داده ي بختست گل را بوي نغز
گفت سلطان بلك آنچ از نفس زاد
زيع ِ تقصيرست و دخل ِ اجتهاد
ورنه آدم كي بگفتي با خدا
رَبَنا إنا ظلمنا نفسنا
خود بگفتي كين گناه از بَخت بود
چون قضا اين بود حزم ما چه سود
همچو ابليسي كه گفت أغويتني
تو شكستي جام و ما را مي زني
بل قضا حقست و جهدِ بنده حق
هين مباش اعور چو ابليس ِ خلق
در تردّد مانده ايم اندر دو كار
اين تردّد كي بود بي اختيار
اين كنم يا آن كنم او كي گويد
كه دو دست و پاي او بسته بود
هيچ باشد اين تردّد بر سرم
كه روم در بحر يا بالا پَرم
اين تردد هست كه موصل روم
يا براي سِحر تا بابل روم
پس تردّد را ببايد قدرتي
ورنه آن خنده بوَد بر سبلتي
بر قضا كم نه بهانه اي جوان
جرم ِ خود را چون نهي بر ديگران
خون كند زيد و قصاص او بعمر
مي خورد عمرو و بر احمد حدّ ِ خمر
گِرد خود بر َگرد و جُرم خود ببين
جنبش از خود بين تو از سايه مبين
كه نخواهد شد غلط پاداش ِ مير
خصم را مي داند آن مير ِ بصير
چون عسل خوردي نيآمد تب بغير
مزدِ روز ِ تو نيآمد شب بغير
در چه كردي جهد كآن واتو نگشت
تو چه كاريدي كه نامد ريع كشت
فعل ِ تو كه زايد از جان و تنت
همچو فرزندت بگيرد دامنت
فعل را در غيب صورت مي كنند
فعل دزدي را نه داري مي زنند
دار كي ماند بدزدي ليك آن
هست تصوير خداي غيب دان
در دل ِ شحنه چو حق الهام داد
كه چنين صورت بساز از بهر ِ داد
تا تو عالِم باشي و عادل قضا
نامناسب چون دهد داد و سزا
چونك حاكم اين كند اندر گزين
چون كند حكم احكم ِ اين حاكمين
چون بكاري جو نرويد غير جو
قرض تو كردي ز كه خواهي گرو
جُرم خود را بر كسي ديگر منه
هوش و گوش خود بدين پاداش ده
جُرم بر خود نِه كه تو خود كاشتي
با جزا و عدل ِ حق كن آشتي
رنج را باشد سبب بَد كردني
بَد ز فعل ِ خود شناس از بخت ني
آن نظر در بخت چشم احول كند
كلب را كهداني و كاهل كند
متهم كن نفس خود را اي فتي
متهم كم كن جزآء عدل را
توبه كن مردانه سر آور بره
كه فمَن يعمل بمثقال ٍ يره
در فسون ِ نفس كم شو غرّه اي
كآفتابِ حق نپوشد ذره اي
هست اين ذرات جسمي اي مفيد
پيش ِ اين خورشيدِ جسماني پديد
هست ذراتِ خواطر و افتكار
پيش ِ خورشيد حقايق آشكار
عنوان:حكايت آن صيادي كي خويشتن در گياه پيچيده بود
و دسته ي گل و لاله را كله وار بسر فروکشيده تا مرغان او را گياه پندارندو آن مرغ زيرک بوي برداندکي کي اين آدميست کي برين شکل گياه نديدم اما هم تمام بوي نبرد،
بافسون او مغرور شد زيرادر ادراک اول قاطعي نداشت در ادراک مکر دوم قاطعي داشت و هو الحرص و الطمع لاسيما عند فرط الحاجة و الفقر قاللنبي صلي الله عليه و سلم کاد الفقر ان يکون کفرا
رفت مرغي در ميان ِ مرغزار
بود آنجا دام از بهر شكار
دانه ي چندي نهاده بر زمين
و آن صياد آنجا نشسته در كمين
خويشتن پيچيده در برگ و گياه
تا در افتد صيدِ بيچاره ز راه
مُرغك آمد سوي او از ناشناخت
پس طوافي كرد و پيش مرد تاخت
گفت او را كيستي تو سبز پوش
در بيابان در ميان اين وحوش
گفت مرد زاهدم من مُنقطع
با گياهي گشتم اينجا مقتنع
زهد و تقوي را گزيدم دين و كيش
زآنك مي ديدم اجل را پيش ِ خويش
مرگِ همسايه مرا واعظ شده
كسب و دكان ِ مرا برهم زده
چون بآخر فرد خواهم ماندن
خو نبايد كرد با هر مرد و زن
رو بخواهم كرد آخر در لحد
آن به آيد كه كنم خو با احد
چون زَنَخ را بست خواهند اي صنم
آن به آيد كه زنخ كمتر زنم
اي بزربفت و كمر آموخته
آخرستت جامه ي نادوخته
رو بخاك آريم كز وي رُسته ايم
دل چرا در بي وفايان بسته ايم
جدّ و خويشان مان قديمي چار طبع
ما بخويشي عاريت بستيم طمع
سالها همصحبتي و همدمي
با عناصر داشت جسم ِ آدمي
روح ِ او خود از نفوس و از عقول
روح ِ اصول ِ خويش را كرده نكول
از نفوس و از عقول پُر صفا
نامه ميآيد بجان کاي بي وفا
ياركان ِ پنج روزه يافتي
روز ياران ِ كهن بر تافتي
كودكان هر چه که در بازي خوشند
شب كشانشان سوي خانه ميكِشند
شُد برهنه وقتِ بازي طفل ِ خُرد
دزد از ناگاه قبا و كفش بُرد
آن چنان گرم او ببازي درفتاد
كان كلاه و پيرهن رفتش ز ياد
شد شب و بازي او شد بي مدد
رو ندارد كو سوي خانه رود
ني شنيدي انما الدنيا لعب
باد دادي رخت و گشتي مرتعب
پيش از آنك شب شود جامه بجو
روز را ضايع مكن در گفت وگو
من بصحرا خلوتي بُگزيده ام
خلق را من دزد جامه ديده ام
نيم عمر از آرزوي دلستان
نيم عمر از غصهاء دشمنان
جُبه را بُرد آن كله را اين ببُرد
غرق بازي گشته ما چون طفل ِ خُرد
تك شبانگاهِ اجل نزديك شد
خل هذا اللعب بسك لاتعد
هين سوار توبه شو در دُزد رَس
جامها از دزد بستان باز پس
مركب توبه عجايب مركبست
بر فلك تازد بيك لحظه ز پست
ليك مركب را نگه مي دار از آن
كو بدزديد آن قبايت را نهان
تا ندزدد مركبت را نيز هم
پاس دار اين مركبت را دم بدم
عنوان:حكايت آن شخص كي دزدان قوچ او را بدزديدند..
و بر آن قناعت نكردند بحيله جامه اش را هم دزديدند
آن يكي قچ داشت از پس مي كشيد
دزد قچ را بُرد حبلش را بُريد
چونك آگه شد دوان شد چپ و راست
تا بيابد كآن قچ بُرده كجاست
بر سر چاهي بديد آن دزد را
که فغان ميکرد کاي واويلتا
گفت نالان از چيي اي اوستاد
گفت هميان ِ زرم در چه فتاد
گر تواني در روي بيرون كشي
خُمس بدهم مر ترا با دلخوشي
خمس صد دينار بستاني بدست
گفت او خود اين بهاي دَه قچست
گر دري در بسته شد دَه در گشاد
گر قچي شد حق عوض اشتر بداد
جامها بر كند و اندر چاه رفت
جامها را برد هم آن دزد تفت
حازمي بايد كه ره تا دِه برَد
حزم نبود طمع طاعون آورد
آن يكي دزدست فتنه سيرتي
چون خيال او را بهر دم صورتي
كس نداند مكر او الا خدا
در خدا بگريز و واره زان دغا
عنوان:مناظره ي مرغ با صياد در ترهب و در معني ترهبي..
كي عليه السلام نهي كرد از آن امّت خود را كي لا رهبانية في الاسلام
مُرغ گفتش خواجه در خلوت مه ايست
دين ِ احمد را ترّهب نيك نيست
از ترّهب نهي کردست آن رسول
بدعتي چون در گرفتي اي فضول
جمعه شرطست و جماعت در نماز
امر معروف و ز منكر احتراز
رنج ِ بَدخويان كشيدن زير صبر
منفعت دادن بخلقان همچو ابر
خير ناس ان ينفع الناس اي پدر
گر نه سنگي چه حريقي با مدر
در ميان ِ امّت مرحوم باش
سنت احمد مَهل محكوم باش
گفت عقل ِ هر كرا نبود رسوخ
پيش ِ عاقل او چو سنگست و كلوخ
چون خمارست آنك نانش امنيت است
صحبت او عين رهبانيت است
زآنك غير حق همي گردد رُفات
كلّ آتِ بعد حين ٍ فهو آت
حكم او هم حكم ِ قبله ي او بود
مرده اش خوان چونك مرده جو بود
هر كه با اين قوم باشد راهب است
كه كلوخ و سنگ او را صاحب است
خود كلوخ و سنگ كس را رَه زند
زين كلوخان صد هزار آفت رسد
گفت مرغش پس جهاد آنگه بود
كين چنين ره زن ميان ره بود
از براي حفظِ ياري و نبرد
بر ره نا امن آيد شير مرد
عرق مردي آنگهي پيدا شود
كه مسافر همره اعدا شود
چون نبي سيف بودست آنرسول
امت او صفدرانند و فحول
مصلحت در دين ما جنگ و شكوه
مصلحت در دين عيسي غار و كوه
گفت آري گر بوَد ياري و زور
تا بقوّت بر زند بر شرّ و شور
چون نباشد قوّتي پرهيز به
در فرار لايطاق آسان بجه
يار شو تا يار بيني بي عدد
زآنك بي ياران بماني بي مدد
ديو گرگست و تو همچون يوسفي
دامن يعقوب مگذار اي صفي
گرگ اغلب آنگهي گيرا بود
كز رمه شيشك بخود تنها رود
آنک سنت ره جماعت ترك كرد
در چنين مسبع ز خون ِ خويش خَورد
هست سنتِ ره جماعت چون رفيق
بي رَه و بي يار افتي در مضيق
همرهي نه كو بود خصم ِ خِرد
فرصتي جويد كه جامه ي تو بَرَد
مي رود با تو كه يابد عقبه اي
كه تواند كردت آنجا نهبه اي
يا بود ُاشتر دلي چون ديد ترس
گويدت از بهر رجوع از راه درس
يار را ترسان كند ز اشتر دلي
اين چنين همره عدو دان نه ولي
راه جان بازيست و در هر غيشه اي
آفتي در دفع ِهر جان شيشه اي
راهِ دين ز آن رو پُر از شور و شرست
كه نه راه هر مخنث گوهرست
در ره اين ترس امتحانهاء نفوس
همچو پرويزن بتمييز سپوس
راه چه بود پُر نشان پايها
يار چه بود نردبان رايها
گيرم آن گرگت نيابد ز احتياط
بي ز جمعيت نيابي آن نشاط
آنك تنها در رهي خوش رود
با رفيقان سير ِ او صد تو شوَد
با غليظي خر ز ياران اي فقير
در نشاط آيد شود قوّت پذير
هر خري كز كاروان تنها رود
بر وي آن ره از تعب صد تو شود
چند سيخ و چند چوب افزون خورد
تا كه تنها آن بيابان را بُرَد
مر ترا مي گويد آن خر خوش شنو
گر نه اي خر همچنين تنها مَرو
آنك تنها خوش رود اندر رصد
با رفيقان بي گمان خوشتر رود
هر نبيي اندرين راه دُرُست
معجزه بنمود و ياران در بجُست
گر نباشد ياري ديوارها
كي برآيد خانه و انبارها
هر يكي ديوار اگر باشد جدا
سقف چون باشد معلق در هوا
گر نباشد ياري حبر و قلم
كي فِتد بر روي كاغذ يا رقم
اين حصيري كه كسي ميگسترد
گر نه پيوندد بهم بادش برَد
حق ز هر جنسي چو زوجين آفريد
پس نتايج شد ز جمعيت پديد
او بگفت و او بگفت از اهتزاز
بختشان شد اندرين معني دراز
مثنوي را چابك و دلخواه كن
ماجرا را موجر و كوتاه كن
بعد از آن گفتش كه گندم آن يكيست
گفت امانت از يتيم ِ بي وصيست
مال ِ ايتام است امانت پيش من
زآنك پندارند ما را مؤتمن
گفت من مضطرّم و مجروح حال
هست مُردار اين زمان بر من حلال
هست بدستوري ازين گندم خورم
اي امين و پارسا و محترم
گفت مُفتي ضَرورت هم توي
بي ضرورت گر خوري مجرم شوي
ور ضرورت هست هم پرهيز به
ور خوري باري ضمان آن بده
مرغ بس در خود فرو رفت آنزمان
توسنش سر بستد از جذبِ عنان
پس بخورد آنگندم اندر فخ بماند
چند او ياسين و الانعام خواند
بعدِ درماندن چه افسوس و چه آه
پيش از آن بايست اين دودِ سياه
آن زمان كه حرص جنبيد و هوس
آن زمان مي گو كه اي فرياد رَس
كان زمان پيش از خرابي بصره است
بوك بصره وارهد هم ز آن شكست
ابك لي يا باكيي يا ثاكلي
قبل هدم البصرة و الموصل
نح علي قبل موتي و اعتفر
لا تنح لي بعدَ موتي و اصطبر
ابكِ لي قبل ثبوري في النوي
بعد طوفان النوي حل البكاء
آن زمان كه ديو مي شد راه زن
آن زمان بايست ياسين خواندن
پيش از آنك اشكسته گردد كاروان
آن زمان چوبك بزن اي پاسبان
عنوان:حکايت آن پاسبان که خاموش کرد تا دزدان رخت تاجران بردند بکلي..
بعد از آن هيهاي و پاسباني ميکرد
پاسباني خُفت دزد اسباب بُرد
رختها را زير هر خاكي فشرد
روز شد بيدار شد آن كاروان
ديد رفته رخت و سيم و اشتران
پس بدو گفتند اي حارس بگو
كه چه شد اينرخت و اين اسباب كو
گفت دزدان آمدند اندر نقاب
رختها بُردند از پيشم شتاب
قوم گفتندش كه اي چون تلّ ِ ريگ
پس چه ميكردي کيي اي مردِ ريگ
گفت من يك كس بُدم ايشان گروه
با سلاح و با شجاعت باشكوه
گفت اگر در جنگ كم بودت اميد
نعره ي زن کاي کريمان برجهيد
گفت آن دم كارد بنمودند و تيغ
كه خمُش ورنه كشيمت بي دريغ
آن زمان از ترس بَستم من دهان
اين زمان هيهاي و فرياد و فغان
آن زمان بَست آن دمم كه دم زنم
اين زمان چندانك خواهي هي كنم
چونك عمرت بُرد ديو ِ فاضحه
بي نمك باشد اعوذ و فاتحه
گر چه باشد بي نمك اكنون حَنين
هست غفلت بي نمكتر ز آن يقين
همچنين هم بي نمك مي نال نيز
كه ذليلانرا نظر كن اي عزيز
قادري بي گاه باشد يا بگاه
از تو چيزي فوت كي شد اي اله
شاه لاتأسوا عَلي ما فاتكم
كي شود از قدرتش مطلوب گم
عنوان:حواله كردن مرغ گرفتاري خود را در دام بفعل و مکر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ را
گفت آن مرغ اين سزاي آن بود
كه فسون ِ زاهدانرا بشنود
گفت زاهد ني سزاي آن نشاف
كو خورد مال ِ يتيمان از گزاف
بعد از آن نوحه گري آغاز كرد
كه فخ و صياد لرزان شد ز درد
كز تناقضهاي دل پشتم شكست
بر سرم جانا بيآمي مال دست
زير دستِ تو سرم را راحتي است
دستِ تو در شُكر بخشي آيتيست
سايه ي خويش از سر من بر مدار
بي قرارم بي قرارم بي قرار
خوابها بيزار شد از چشم من
در غمت اي رشك سرو و ياسمن
گر نيم لايق چه باشد گر دمي
ناسزايي را بپُرسي در غمي
مر عدم را خود چه استحقاق بود
كه برو لطفت چنين درها گشود
خاك گرگين را كرم آسيب كرد
دَه گهر از نور ِ حس در جيب كرد
پنج حسّ ظاهر و پنج ِ نهان
كه بشر شد نطفه ي مُرده از آن
توبه بي توفيقت اي نور بلند
چيست جز بر ريش توبه ريشخند
سِبلتان توبه يك يك بر كني
توبه سايه ست و تو ماه روشني
اي ز تو ويران دكان و منزلم
چون ننالم چون بيفشاري دلم
چون گريزم زآنك بي تو زنده نيست
بي خداونديت بودِ بنده نيست
جان ِ من بستان تو اي جانرا اصول
زآنك بي تو گشته ام از جان ملول
عاشقم من بر فن ِ ديوانگي
سيرم از فرهنگي و فرزانگي
چون بدرد شرم گويم راز فاش
چند ازين صبر و زحير و ارتعاش
در حيا پنهان شدم همچون سجاف
ناگهان بجهم ازين زير لحاف
اي رفيقان راهها را بست يار
آهوي لنگيم و او شير شكار
جز كه تسليم و رضا كو چاره اي
در كفِ شير نري خون خواره اي
او ندارد خواب و خور چون آفتاب
روحها را ميكند بي خورد و خواب
كه بيآ من باش يا هم خوي من
تا ببيني در تجلي روي من
ور نديدي چون چنين شيدا شدي
خاك بودي طالب احيا شدي
گر ز بي سويت ندادست او علف
چشم ِ جانت چون بماندست آنطرف
گربه بر سوراخ زآن شد معتكف
كه از آن سوراخ او شد معتلف
گربه ي ديگر همي گردد ببام
كز شكار مرغ يابيد او طعام
آن يكي را قبله شد جولاهگي
و آن يکي حارس براي جامگي
آن يكي بيكار و رو در لامكان
كه از آن سو داديش تو قوتِ جان
كار او دارد كه حق را شد مُريد
بهر كار او ز هر كاري بُريد
ديگران چون كودكان اين روز چند
تا بشب تر حال بازي مي كنند
خوابناكي كو ز يقظت مي جهد
دايه ي وسواس عشوه ش مي دهد
رو بخسپ اي جان كه نگذاريم ما
كه كسي از خواب بجهاند ترا
هم تو خود را بر كني از بيخ ِ خواب
همچو تشنه كه شنود او بانگِ آب
بانگ آبم من بگوش تشنگان
همچو باران ميرسم از آسمان
برجه اي عاشق بر آور اضطراب
بانگِ آب و تشنه و آنگاه خواب
عنوان:حکايت آن عاشق کي شب بيآمد بر اميد وعده ي معشوق بدآن وثاقي کي اشارت کرده بود
و بعضي از شب منتظر ماند وخوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته يافت جيبش پرجوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشت
عاشقي بودست در ايام پيش
پاسبان عهد اندر عهدِ خويش
سالها در بندِ وصل ِ ماه خود
شاهمات و ماتِ شاهنشاهِ خود
عاقبت جوينده يابنده بوَد
كه فرج از صبر زاينده بود
گفت روزي يار او كامشب بيآ
كه بپختم از پي تو لوبيا
در فلان حجره نشين تا نيم شب
تا بيايم نيم شب من بي طلب
مرد قربان كرد و نانها بخش كرد
چون پديد آمد مَهش از زير ِ گرد
شب در آنحجره نشست آنگرم دار
بر اميدِ وعده ي آن يار ِغار
بعدِ نصف الليل آمد يار او
صادق الوعدانه آن دلدار او
عاشق خود را فتاده خفته ديد
اندكي از آستين او دريد
گردكاني چندش اندر جيب كرد
كه تو طفلي گير اين مي باز نرد
چون سحر از خواب عاشق بر جهيد
آستين و گردگانها را بديد
گفت شاهِ ما همه صدق و وفاست
آنچ بر ما ميرسد آن هم زماست
اي دل بي خواب ما زين ايمنيم
چون حرس بر بام چوبك ميزنيم
گردكان ما درين مطحن شكست
هرچ گوييم از غم خود اندكست
عاذلا چند اين صلاي ماجرا
پند كم دِه بعد ازين ديوانه را
من نخواهم عشوه ي هجران شنود
آزمودم چند خواهم آزمود
هر چه غير شورش و ديوانگيست
اندرين ره دوري و بيگانگيست
هين بنه بر پايم آن زنجير را
كه دريدم سلسله ي تدبير را
غير آن جعدِ نگار مُقبلم
گر دو صد زنجير آري بگسلم
عشق و ناموس اي برادر راست نيست
بر در ناموس اي عاشق مه ايست
وقتِ آن آمد كه من عريان شوم
نقش بگذارم سراسر جان شوم
اي عدوّ ِ شرم و انديشه بيآ
كه دريدم پرده ي شرم و حيا
اي ببسته خوابِ جان از جادوي
سخت دل يارا كه در عالم توي
هين گلوي صبر گير و مي فشار
تا خنگ گردد دل عشق اي سوار
تا نسوزم كي خنك گردد دلش
اي دل ِ ما خاندان و منزلش
خانه ي خود را همي سوزي بسوز
كيست آنكس كو بگويد لا يجوز
خوش بسوز اين خانه را اي شير مست
خانه ي عاشق چنين اوليترست
بعد ازين اين سوز را قبله كنم
زآنك شمعم من بسوزش روشنم
خواب را بگذار امشب اي پدر
يك شبي بر كوي بي خوابان گذر
بنگر اينها را كه مجنون گشته اند
همچو پروانه بوصلت كشته اند
بنگر اين كشتي خلقان غرق ِ عشق
اژدهايي گشته گويي حلق ِ عشق
اژدهايي ناپديد دل ربا
عقل ِ همچون كوه را او كهربا
عقل ِ هر عطار كآگه شد ازو
طبلها را ريخت اندر آبِ جو
رو كزين جو بر نيآيي تا ابد
لم يكن حقا لهُ كفوا ً احد
اي مزوّر چشم بگشاي و ببين
چند گوئي مي ندانم آن و اين
از وباي زرق و محرومي برآ
در جهان ِ حي و قيومي درآ
تا نمي بينم همي بينم شود
وين ندانمهات مي دانم بود
بگذر از مستي و مستي بخش باش
زين تلوّن نقل كن در استواش
چند نازي تو بدين مستي بس است
بر سر هر كوي چندين مست هست
گر دو عالم پُر شود سر مستِ يار
جمله يك باشند و آن يك نيست خوار
اين ز بسياري نيابد خواريي
خوار كي بوَد تن پرستي ناريي
گر جهان پُر شد ز نور آفتاب
كي بود خوار آن تفِ خوش التهاب
ليك با اين جمله بالاتر خرام
چونك ارض الله واسع بود و رام
گر چه اين مستي چو باز ِ اشهبست
برتر از وي در زمين ِ قدس هست
رو سرافيلي شو اندر امتياز
در دمنده ي روح مست و مستِ ساز
مست را چون دل مزاح انديشه شد
اين ندانم و آن ندانم پيشه شد
اين ندانم و آن ندانم بهر چيست
تا بگويي آنك مي دانيم كيست
نفي بهر ثبت باشد در سخن
نفي بگذار و ز ثبت آغاز كن
نيست اين و نيست آن هين واگذار
آنكه آن هستست آنرا پيش آر
نفي بگذار و همان هستي پرست
اين درآموز اي پدر آن ُتركِ مست
عنوان:استدعاء امير ترك مخمور مطرب را بوقت صبوح
و تفسير اين حديث کي ان لله تعالي شرابا أعده لاوليائه إذا شربوا سَكروا وإذا سكروا طابوا الي آخر الحديث
مي در خم اسرار بدآن مي جوشد
تا هر که مجردست از آن مي نوشد
قال الله تعالي ان الابرار يشربون
اين مي كه تو ميخوري حرامست
ما مي نخوريم جز حلالي،
جهد كن تا ز نيست هست شوي
وز شراب خداي مست شوي
اعجمي ُتركي سحر آگاه شد
وز خمار ِ خمر مطرب خواه شد
مطرب جان مونس مستان بود
نقل و قوت قوتِ مست آن بوَد
مطرب ايشانرا سوي مستي كشد
باز مستي از دم ِمطرب چشيد
آن شرابِ حق بدان مطرب برَد
وين شرابِ تن از اين مطرب چرَد
هر دو گر يك نام دارد در سخن
ليك شتان اين حسن تا آن حسن
اشتباهي هست لفظي در بيان
ليك خود كو آسمان تا ريسمان
اشتراكِ لفظ دايم ره زنست
اشتراكِ گبر و مؤمن در تنست
جسمها چون كوزه هاي بسته سر
تا كه در هر كوزه چه بود آن نگر
كوزه ي آن تن پُر از آبِ حيات
كوزه ي آن تن پُر از زهر ِ ممات
گر بمظروفش نظر داري شهي
ور بظرفش بنگري تو گمرهي
لفظ را ماننده ي اين جسم دان
معنيش را در درون مانندِ جان
ديده ي تن دايما تن بين بود
ديده ي جان جان ِ پُر فن بين بود
پس ز نقش ِ لفظهاي مثنوي
صورتش ضالست و هاديء معنوي
در نبي فرمود كين قرآن ز دل
هاديء بعضي و بعضي را مُضل
الله الله چونك عارف گفت مي
پيش ِعارف كي بود معدوم شي
فهم ِ تو چون باده ي شيطان بود
كي ترا وهم ِ مي رحمان بود
اين دو انبازند مطرب با شراب
اين بدآن و آن بدين دارد شتاب
پُر خماران از دَم مطرب چرند
مطربانشان سوي ميخانه برَند
آن سر ميدان و اين پايان اوست
دل شده چون گوي در چوگان ِ اوست
در سر آنچ هست گوش آنجا رود
در سر ار صفراست آن سودا شود
بعد از آن اين دو ببيهوشي روند
والد و مولود آنجا يك شوند
چونك كردند آشتي شادي و درد
مطربانرا ُتركِ ما بيدار كرد
مطرب آغازيد بيتي خوابناك
كه أنِلني الكأس يا من لا اراك
أنت وجهي لا عجب ان لا أراه
غاية القرب حجاب الاشتباه
أنت عقلي لا عجب ِان لم ارك
من وفور الالتباس ِ المشتبك
جئت أقرب أنت من حبل الوريد
كم أقل يا يا نِداء لِلبعيد
بل اغالطهم أنادي في القفار
كي اكتم من معي ممن أغار
عنوان:آمدن ضرير در خانه ي مصطفي و گريختن عايشه از پيش ضرير..
و گفتن رسول عليه السلام کيچه ميگريزي او ترا نمي بيند، و جواب دادن عايشه رضي الله عنها رسول را صلي الله عليه و سلم
اندر آمد پيش پيغمبر ضرير
كاي نوا بخش ِ تنور هر خمير
اي تو مير ِ آب و من مستسقيم
مستغاث المستغاث اي ساقيم
چون در آمد آن ضرير از در شتاب
عايشه بگريخت بهر احتجاب
زآنك واقف بود آن خاتون ِ پاك
از غيوري رسول ِ رشكناك
هر كه زيباتر بود رشكش فزون
زآنك رشك از ناز خيزد يا بنون
گنده پيران شوي را قمّا دهند
چونك از زشتي و پيري آگهند
چون جمال احمدي در هر دو كون
كي بُدَست اي فرّ يزدانيش عون
نازهاء هر دو كون او را رسد
غيرت آن خورشيدِ صد تو را رسد
كه درافگندم بكيوان گوي را
در كشيد اي اختران هي روي را
در شعاع ِ بي نظيرم لا شويد
ورنه پيش نور من رسوا شويد
از كرم من هر شبي غايب شوم
كي رَوَم الا نمايم كه رَوَم
تا شما بي من شبي خفاش وار
پَر زنان پَريد گردِ اين مطار
همچو طاوسان پَري عرضه كنيد
باز سُست و سرکش و معجب شويد
بنگريد آن پاي خود را زشت ساز
همچو چارق كو بود شمع ِ اياز
رو نمايم صبح بهر گوشمال
تا نگرديد از مني ز اهل ِ شمال
ترك آن كن که درازست آن سخن
نهي كردست از درازي امر كن
عنوان:امتحان كردن مصطفي عليه السلام عايشه را رضي الله عنها
كي چه پنهان ميشوي پنهان مشو که اعمي ترا نمي بيند تا پديد آيدکي عايشه از ضمير مصطفي عليه السلام واقف هست يا خود مقلد گفت ظاهرست
گفت پيغمبر براي امتحان
او نمي بيند ترا كم شو نهان
كرد اشارت عايشه با دستها
او نبيند من همي بينم ورا
غيرتِ عقل است بر خوبي روح
پُر ز تشبيهات و تمثيل اين نصوح
با چنين پنهانيي كه روح راست
عقل بر وي اين چنين رشكين چراست
از كه پنهان ميكني اي رشك خو
آنك پوشيدست نورش روي او
ميرود بي روي پوش اين آفتاب
فرطِ نور اوست رويش را نقاب
از كه پنهان ميكني اي رشك ور
كافتآب از وي نمي بيند اثر
رشك ازآن افزونترست اندر تنم
كز خودش خواهم كه هم پنهان كنم
ز آتش ِ رشكِ گران آهنگِ من
باد و چشم و گوش خود در جنگِ من
چون چنين رشكيستت اي جان و دل
پس دهان بر بند و گفتن را بهل
ترسم ار خامش كنم آن آفتاب
از سوي ديگر بدرّاند حجاب
در خموشي گفتِ ما اظهر شود
كه ز منع آن ميل افزون تر شود
گر بغرّد بحر غرّه ش كف شود
جوش احببتُ بأن اعرف شود
حرف گفتن بستن ِ آن روزنست
عين اظهار سخن پوشيدنست
بلبلانه نعره زن در روي گل
تا كني مشغولشان از بوي گل
تا بقل مشغول گردد گوششان
سوي روي گل نپرد هوششان
پيش آن خورشيد كو بس روشنيست
در حقيقت هر دليلي ره زنيست
عنوان:حکايت آن مطرب که در بزم ِ امير ِ تُرک اين غزل آغاز کرد
گلي يا سوسني يا سرو يا ماهي نميدانم
از اين آشفته ي بيدل چه ميخواهي نميدانم
و بانگ برزدن ترك كي آن بگو کي ميداني و جواب مطرب امير را
مطرب آغازيد پيش تركِ مست
در حجابِ نغمه اسرار ألست
من ندانم كه تو ماهي يا وثن
من ندانم تا چه ميخواهي ز من
مي ندانم تا چه خدمت آرمت
تن زنم يا در عبارت آرمت
اين عجب که نيستي از من جُدا
مي ندانم من كجاام تو كجا
مي ندانم كه مرا چون مي َكشي
گاه در بَر گاه در خون ميكشي
همچنين لب در ندانم باز كرد
مي ندانم مي ندانم ساز كرد
چون ز حَد شد مي ندانم از شگفت
تركِ ما را زين حراره دل گرفت
بر جهيد آن ُترك و دبوسي كشيد
تا عليها بر سر مطرب رسيد
گرز را بگرفت سرهنگي بدست
گفت نه مطرب ُكشي اين دم بَدست
گفت اين تكرار بي حد و مرَش
كوفت طبعم را بكوبم من سرش
قلتبانا مي نداني ُگه مخور
ور همي داني بزن مقصود بر
آن بگو اي گيج كه ميدانيش
مي ندانم مي ندانم در مكش
چون بپرسم از كجايي هي مري
تو بگوئي نه ز بلخ و نه از هري
نه ز بغداد و نه موصل نه طراز
در كشي در ني و ني راهِ دراز
خود بگو تا از كجاام باز ره
هست تنقيح مناط اينجا بله
يا بپرسيدم چه خوردي ناشتاب
تو بگويي نه شراب و نه كباب
نه قديد و نه ثريد و نه عدس
آنچ خوردي آن بگو تنها و بس
اين سخن خايي دراز از بهر چيست
گفت مطرب زآنك مقصودم خفيست
ميرمد اثبات پيش از نفي تو
نفي كردم تا بري ز اثبات بو
در نوا آرم بنفي اين ساز را
چون بميري مرگ گويد راز را
عنوان:تفسير قوله عليه السلام موتوا قبل ان تموتوا
بمير اي دوست پيش از مرگ اگر مي زندگي خواهي
كه ادريس از چنين مردن بهشتي گشت پيش از ما
جان بسي كندي و اندر پرده اي
زآنك مُردن اصل بُد ناورده اي
تا نميري نيست جان كندن تمام
بي كمال ِ نردبان نآيي ببام
چون ز حد پايه دو پايه كم بوَد
بام را كوشنده نامحرم بوَد
چون رَسَن يك گرز صد گز كم بود
آب اندر دلو از چَه كي رود
غرق ِ اين كشتي نيابي اي امير
تا بننهي اندرو منّ الاخير
منّ آخر اصل دان كو طارقست
كشتي هش چونک مستغرق شود
آفتابِ گنبدِ ازرق شود
كشتي هُش چونك مستغرق شود
چون نمردي گشت جان كندن دراز
مات شو در صبح اي شمع طراز
تا نگشتند اختران ِما نهان
دانك پنهانست خورشيدِ جهان
ُگرز بر خود زن مني در هم شكن
زآنك پنبه ي گوش آمد چشم ِ تن
ُگرز بر خود مي زني خود اي دني
عكس تست اندر فعالم اين مني
عكس خود در صورتِ من ديده اي
در قتال ِ خويش بر جوشيده اي
همچو آن شيري كه در چَه شد فرو
عكس ِ خود را خصم خود پنداشت او
نفي ضدِ هست باشد بي شكي
تا ز ضد ضد را بداني اندكي
اين زمان جز نفي ِ ضد اعلام نيست
اندرين نشأت دمي بي دام نيست
بي حجابت بايد آن اي ذو لباب
مرگ را بگزين و بَردر آن حجاب
نه چنان مرگي كه در گوري روي
مرگِ تبديلي كه در نوري روي
مرد بالغ گشت آن بچگي بمُرد
روميي شد صبغت زنگي سترد
خاك زر شد هيأت خاكي نماند
غم فرح شد خار غمناكي نماند
مصطفي زين گفت كاي اسرار جو
مُرده را خواهي كه بيني زنده تو
ميرود چون زندگان بر خاكدان
مُرده و جانش شده بر آسمان
جانش را اين دم ببالا مسكنيست
گر بميرد روح او را نقل نيست
زآنك پيش از مرگ او كردَست نقل
اين بمُردن فهم آيد نه بعقل
نقل باشد نه چو نقل ِ جان ِ عام
همچو نقلي از مقامي تا مقام
هر كه خواهد كه ببيند بر زمين
مُرده اي را مي رود ظاهر چنين
مر ابوبكر تقي را گو ببين
شد ز صدّيقي اميرالمحشرين
اندرين نشأت نگر صديق را
تا بحشر افزون كني تصديق را
پس محمد صد قيامت بود نقد
زآنك حل شد در فناي حلّ و عقد
زاده ي ثانيست احمد در جهان
صد قيامت بود او اندر عيان
زو قيامت را همي پُرسيده اند
اي قيامت تا قيامت راه چند
با زبان حال ميگفتي بسي
كه ز محشر حشر را پُرسد كسي
بهر اين گفت آن رسول خوش پيام
رمز ِ موتوا قبل موت يا كرام
همچنانك مُرده ام من قبل ِموت
ز آنطرف آورده ام اين صيت و صوت
پس قيامت شو قيامت را ببين
ديدن هر چيز را شرطست اين
تا نگردي او نداني اش تمام
خواه آن انوار باشد يا ظلام
عقل گردي عقل را داني كمال
عشق گردي عشق را داني ذبال
گفتمي بُرهان اين دعوي مُبين
گر بُدي ادراك اندر خوردِ اين
هست انجير اين طرف بسيار خوار
گر رسد مرغي قنق انجير خوار
در همه عالم اگر مرد و زنند
دم بدم در نزع و اندر مُردنند
آن سخنشان را وصيتها شمَر
كه پدر گويد در آن دم با پسر
تا برويد رحمت و عبرت بدين
تا ببرّد بيخ ِ بغض و رشك و كين
تو بدان نيت نگر در اقربا
تا ز نزع ِ او بسوزد دل ترا
كل آت آت آن را نقد دان
دوست را در نزع و اندر فقد دان
ور غرضها اين نظر گردد حجاب
اين غرضها را برون افكن ز جيب
در نيآري خشك بر عجزي مه ايست
زآنکه با عاجز گزيده معجزيست
عجز زنجيريست زنجيرت نهاد
چشم در زنجير نه بايد گشاد
پس تضرع كن كه اي هادي زيست
باز بودم بسته گشتم اين ز چيست
سخت تر افشرده ام در شر قدم
كه لفي خسرم ز قهرت دم بدم
از نصيحتهاء تو كرّ بوده ام
بُت شكن دعوي و بُتگر بوده ام
يادِ صنعت فرض تر يا يادِ مرگ
مرگ مانند خزان تو اصل ِ برگ
سالها اين مرگ طبلك مي زند
گوش تو بيگاه جنبش مي كند
گويد اندر نزع از جان آه مرگ
اين زمان كردت ز خود آگاه مرگ
اين گلوي مرگ از نعره گرفت
طبل او بشكافت از ضرب اي شگفت
در دقايق خويش را دربافتي
رمز مُردن اين زمان دريافتي
عنوان:تشبيه مغفلي کي عمر ضايع کند و وقت مرگ در آن تنگاتنگ توبه و استغفار کردن گيرد
بتعزيت داشتن شيعه ي اهل حلبهر سالي در ايام عاشورا بدروازه ي انطاکيه و رسيدن غريب شاعر از سفر و پرسيدن کي اين غريو چه تعزيه است
روز عاشورا همه اهل ِ حلب
باب ِ انطاكيه اندر تا بشب
گِرد آيد مرد و زن جمعي عظيم
ماتم آن خاندان دارد مُقيم
ناله و نوحه كنند اندر بُكا
شيعه عاشورا براي كربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان
كز يزيد و شمر ديد آن خاندان
نعرهاشان مي رود در ويل و وشت
پُر همي گردد همه صحرا و دشت
يك غريبي شاعري از ره رسيد
روز ِ عاشورا و آن افغان شنيد
شهر را بگذاشت و آنسو راي كرد
قصدِ جست و جوي آن هيهاي كرد
پُرس پُرسان مي شد اندر افتقاد
چيست اين غم بر كه اين ماتم فتاد
اين رئيس زفت باشد كه بمُرد
اين چنين مجمع نباشد كار ِ خُرد
نام او و القاب او شرحم دهيد
كه غريبم من شما اهل دِهيد
چيست نام و پيشه و اوصافِ او
تا بگويم مرثيه ز الطافِ او
مرثيه سازم كه مردِ شاعرم
تا از اينجا برگ و لالنگي بَرَم
آن يكي گفتش كه هي ديوانه اي
تو نه اي شيعه عدو خانه اي
روز ِ عاشورا نمي داني كه هست
ماتم ِ جاني كه از قرني بهست
پيش مؤمن كي بود اين غصه خوار
قدر عشق گوش عشق ِ گوشوار
پيش مؤمن ماتم ِ آن پاك روح
شهره تر باشد ز صد طوفان ِ نوح
عنوان:نكته گفتن آن شاعر جهت طعن شيعه ي حلب
گفت آري ليك كو دور يزيد
كي بُدَست اين غم چه دير اينجا رسيد
چشم كوران آن خسارت را بديد
گوش كرّان آن حكايت را شنيد
خفته بودستيد تا اكنون شما
كه كنون جامه دريديت از عزا
پس عزا بر خود كنيد اي خفتگان
زآنك بَد مرگيست اين خواب ِ گران
روح ِ سلطاني ز زنداني بجَست
جامه چه دَرانيم و چون خاييم دست
چونك ايشان خسرو دين بوده اند
وقت شادي شد چو بُشکستند بند
سوي شادُروان ِ دولت تاختند
كنده و زنجير را انداختند
دور ِملكست و گه و شاهنشهي
گر تو يك ذرّه ازيشان آگهي
ورنه اي آگه برو بر خود گري
زآنك در انكار نقل و محشري
بر دل و دين ِ خرابت نوحه كن
که نمي بيند جز اين خاكِ كهن
ور همي بيند چرا نبود دلير
پشتدار و جان سپار و چشم سير
در رُخَت كو از مي دين فرّخي
گر بديدي بحر كو كفّ سخي
آنك جو ديد آب را نكند دريغ
خاصه آن كو ديد آن دريا و ميغ
عنوان:تمثيل مرد حريص نابيننده رزّاقيء حق را..
و خراين رحمت او را بموري کي در خرمنگاه گندم ميكوشد و ميجوشد و ميلرزد وبتعجيل ميکشد وسعت آن خرمن را نمي بيند
مور بر دانه بد آن لرزان شود
كه ز خرمنهاء خوش اعمي بود
ميكِشد آن دانه را با حرص و بيم
که نمي بيند چنان چاش ِ کريم
صاحب خرمن هميگويد كه هي
اي ز كوري پيش تو معدوم شي
تو ز خرمنهاء ما آن ديده اي
كه در آن دانه بجان پيچيده اي
اي بصورت ذره كيوان را ببين
مور لنگي رو سليمان را ببين
تو نه اي اين جسم تو آن ديده اي
وارهي از جسم گر جان ديده اي
آدمي ديدست باقي گوشت و پوست
هر چه چشمش ديده است آنچيز اوست
كوه را غرقه كند يك خُم زنمَ
چشم ِ خُم چون باز باشد سوي يم
چون بدريا راه شد از جان ِ خُم
خُم با جيحون بر آرد اشتلم
زآن سبب قُلْ گفته ي دريا بود
هر چه نطق احمدي گويا بود
گفته ي او جمله دُرّ ِ بحر ِ بوذ
كه دلش را بود در دريا نفوذ
دادِ دريا چون ز خمّ ِ ما بود
چه عجب در ماهيي دريا بود
چشم ِ حس افسرد بر نقش ِ ممر
تش ممر مي بيني و او مستقر
اين دوي اوصافِ ديد ي احولست
ورنه اول آخر آخر اولست
هي ز چه معلوم گردد اين ز بعث
بعث را جو كم كن اندر بعث بحث
شرطِ روز بعث اول مُردنست
زآنك بعث از مُرده زنده كردنست
جمله عالم زين غلط كردند راه
كز عدم ترسند و آن آمد پناه
از كجا جوييم علم از تركِ علم
از كجا جوييم سلم از تركِ سلم
از كجا جوييم هست از تركِ هست
از كجا جوييم سيت از تركِ دست
هم تو تاني كرد يا نعم المعين
ديده ي معدوم بين راهست بين
ديده اي كو از عدم آمد پديد
ذاتِ هستي را همه معدوم ديد
اين جهان ِ منتظم محشر بود
گر دو ديده مبدل و انور شود
ز آن نمايد اين حقايق ناتمام
كه برين خامان بوَد فهمش حرام
نعمتِ جناتِ خوش بر دوزخي
شد محرّم گر چه حق آمد سخي
در دهانش تلخ گردد شهدِ خُلد
چون نبود از وافيان ِدر عهدِ خلد
مر شما را نيز در سوداگري
دست كي جُنبد چو نبود مشتري
كي نظاره اهل ِ بخريدن بود
آن نظاره ي گول گرديد بود
پُرس پُرسان كين بچند و آن بچند
از پي تعبير وقت و ريش خند
از ملولي كاله ميخواهد ز تو
نيست آنكس مشتري و كاله جو
كاله را صد بار ديد و باز داد
جامه كي پيمود او پيمود باد
كو قدوم و كرّ و فرّ مشتري
كو مزاح گنگليء سرسري
چونك در ملكش نباشد حبه اي
جز پي گنگل چه جويد جبه اي
در تجارت نيستش سرمايه اي
پس چه شخص زشت او چه سايه اي
مايه در بازار اين دنيا زرست
مايه آنجا عشق و دو چشم ِ ترست
هر كه او بي مايه ي بازار رفت
عمر رفت و باز گشت او خام تفت
هي كجا بودي برادر هيچ جا
هي چه پُختي بهر خوردن هيچ با
مشتري شو تا بجنبد دستِ من
لعل زايد معدن آبستِ من
مشتري گر چه كه سُست و باردست
دعوت دين كن كه دعوت واردست
باز پرّان كن حمام روح گير
در رهِ دعوت طريق نوح گير
خدمتي مي كن براي كردگار
با قبول و ردّ ِ خلقانت چه كار
عنوان:داستان آن شخص کي بر در سرايي نيم شب سحوري ميزد..
همسايه او را گفت کي آخر نيم شبست سحر نيست و ديگر آنکدرين سراي کسي نيست بهر کي ميزني، و جواب گفتن مطرب او را
آن يكي ميزد سحوري بر دري
درگهي بود و رواق ِ مهتري
نيم شب ميزد سحوري را بجد
گفت او را قايلي كاي مستمد
اولا وقت سحر زن اين سحور
نيمشب نبود گهِ اين شرّ و شور
ديگر آنك فهم كن اي بوالهوس
كه درين خانه درون خود هست كس
كس درينجا نيست جز ديو و پري
روزگار خود چه ياوه ميبري
بهر گوشي ميزني دف گوش كو
هوش بايد تا بداند هوش كو
گفت گفتي بشنو از چاكر جواب
تا نماني در تحير و اضطراب
گر چه هست اين دم بر ِ تو نيمشب
نزد من نزديك شد صبح ِ طرب
هر شكستي نزد من پيروز شد
جمله شبها پيش چشمم روز شد
پيش تو خونست آبِ رود نيل
پيش من خون نيست آبست اي نبيل
در حق تو آهنست آن و رخام
پيش داود نبي مومست و رام
پيش تو كه بس گرانست و جماد
مطربست او پيش داود اوستاد
پيش تو آن سنگريزه ساكتست
پيش احمد او فصيح و قانتست
پيش تو استوُن مسجد مُرده ايست
پيش احمد عاشقي دل بُرده ايست
جمله اجزاي جهان پيش عوام
مُرده و پيش خدا دانا و رام
وآنچ گفتي كاندرين خانه و سرا
نيست كس چون ميزني اين طبل را
بهر حق اين خلق زرها مي دهند
صد اساس ِ خير و مسجد مي نهند
مال و تن در راهِ حج ِ دور دست
خوش همي بازند چون عشاق ِ مست
هيچ ميگويند كآن خانه تهيست
بلک صاحب خانه جان مختبيست
پُر همي بيند سراي دوست را
آنك از نور الهستش ضيا
بس سراي پُر ز جمع و انبهي
پيش چشم ِعاقبت بينان تهي
هر كرا خواهي تو در كعبه بجو
تا برويد در زمان پيش تو رو
صورتي كو فاخر و عالي بود
او ز بيت الله كي خالي بود
او بود حاضر منزه از رتاج
باقي مردم براي احتياج
هيچ ميگويند كين لبيكها
بي ندايي ميكنم آخر چر
بلك توفيقي كه لبيك آورد
هست هر لحظه ندائي از احد
من ببو دانم كه اين قصر و سرا
بزم جان افتاد و خاكش كيميا
مسّ خود را بر طريق زير و بم
تا ابد بر كيميااش ميزنم
تا بجوشد زين چنين ضربِ سحور
در دُر افشاني و بخشايش بحور
خلق در صفّ ِ قتال و كارزار
جان همي بازند بهر كردگار
آن يكي اندر بلاد ايوب وار
و آن دگر در صابري يعقوب وار
صد هزاران خلق تشنه و مستمند
بهر حق از طمع جهدي ميكنند
من هم از بهر خداوندِ غفور
ميزنم بر در باميدش سحور
مشتري خواهي كه از وي زر بَري
به ز حق كي باشد ايدل مشتري
ميخرد از مالت انباني نجس
ميدهد نور ضميري مقتبس
ميستاند اين يخ ِ جسم ِ فنا
مي دهد مُلكي برون از وهم ِ ما
ميستاند قطره ي چندي ز اشك
ميدهد كوثر كه آرد قند رشك
ميستاند آهِ پُر سودا و دود
ميدهد هر آه را صد جاه سود
بادِ آهي كابر اشكِ چشم راند
مر خليلي را بدآن اواه خواند
هين درين بازار گرم بي نظير
كهنها بفروش و ملك نقد بگير
ور ترا شكي و ريبي ره زند
تاجران ِ انبيا را كن سند
بس كه افزود آن شهنشه بختشان
مي نتاند که كشيدن رختشان
عنوان:قصه ي احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفي عليه السلام..
در آن چاشتگاهها کي خواجه اش از تعصب جهودبشاخ خارش مي زد پيش آفتاب حجاز، و از زخم خون از تن بلال بر مي جوشيد ازو احد احد مي جست بي قصد،
او چنانکاز دردمندان ديگر ناله جهد بي قصد، زيرا کي از درد عشق ممتلي بود اهتمام دفع در دخار را مدخل نبود، همچون سحره يفرعون و جرجيس و غير هم لايعدو لايحصي
تن فداي خار مي كرد آن بلال
خواجه اش مي زد براي گوشمال
كه چرا تو يادِ احمد ميكني
بنده ي بد منكر دين مني
مي زد اندر آفتابش او بخار
او احد مي گفت بهر افتخار
تا كه صديق آن طرف بر ميگذشت
آن احد گفتن بگوش او برفت
چشم او پُر آب شد دل پُرعنا
زان احد مي يافت بوي آشنا
بعد از آن خلوت بديدش پند داد
كز جهودان خفيه مي دار اعتقاد
عالم السرّست پنهان دار كام
گفت كردم توبه پيشت اي همام
روز ديگر از پگه صديق تفت
آن طرف از بهر كاري مي برفت
باز احد بشنيد و ضرب زخم ِ خار
بر فروزيد از دلش سوز و شرار
باز پندش داد باز او توبه كرد
عشق آمد توبه ي او را بخَورد
توبه كردن زين نمط بسيار شد
عاقبت از توبه او بيزار شد
فاش كرد اسپُرد تن را در بلاد
كاي محمد اي عدوي توبها
اي تن من وي رگِ من پُر ز تو
توبه را گنجا كجا باشد درو
توبه را زين پس ز دل بيرون كنم
از حياتِ خلد توبه چون كنم
عشق قهارست و من مقهور عشق
چون شکر شيرين شدم از شور عشق
برگِ كاهم پيش تو اي تند باد
من چه دانم که كجا خواهم فتاد
گر هلالم گر بلالم مي دوم
مقتديء آفتابت مي شوم
ماه را با زفتي و زاري چه كار
در پي خورشيد پويد سايه وار
با قضا هر كو قراري مي دهد
ريش خندِ سبلتِ خود ميكند
كاهِ برگي پيش باد آنگه قرار
رستخيزي و آنگهاني عزم كار
گربه در انبانم اندر دستِ عشق
يكدمي بالا و يكدم پستِ عشق
او همي گرداندم بر گردِ سَر
نه بزير آرام دارم نه زبَر
عاشقان در سيل ِ تند افتاده اند
بر قضاي عشق دل بنهاده اند
همچو سنگ آسيا اندر مدار
روز و شب گردان و نالان بي قرار
گردشش بر جوي جويان شاهدست
تا نگويد كس كه آن جو راكدست
گر نمي بيني تو جو را در كمين
گردش دولابِ گردوني ببين
چون قراري نيست گردون را ازو
اي دل اختر وار آرامي مجو
گر زني در شاخ دستي كي هلد
هر كجا پيوند سازي بُگسلد
گر نمي بيني تو تدوير قدر
در عناصر جوشش و گردش نگر
زآنك گردشهاء آن خاشاك و كف
باشد از غليان ِ بحر ِ با شرف
بادِ سر گردان ببين اندر خروش
پيش ِ امرش موج ِ دريا بين بجوش
آفتاب و ماه دو گاو خرآس
گِرد مي گردند و مي دارند پاس
اختران هم خانه خانه ميدوند
مركبِ هر سعد و نحسي ميشوند
اختران چرخ گر دورند هي
وين حواست كاهلند و سُست پي
اختران ِ چشم و گوش و هوش ما
شب كجااند و ببيداري كجا
گاه در سعد و وصال و دلخوشي
گاه در نحس و فراق و بيهُشي
ماهِ گردون چون درين گرديدنست
گاه تاريك و زماني روشنست
گه بهار و صيف همچون شهد و شير
گه سياستگاه برف و زمهرير
چونك كليات پيش او چو گوست
سخره و سجده كن ِ چوگان ِ اوست
تو كه يك جزوي دلا زين صد هزار
چون نباشي پيش حکمش بي قرار
چون ستوري باش در حكم امير
گه در آخر حبس و گاهي در مسير
چونك بر ميخت ببندد بسته باش
چونک بگشايد برو برجسته باش
آفتاب اندر فلك كژ مي جهد
در سيه رويي خسوفش مي دهد
كز ذنب پرهيز كن هين هوش دار
تا نگردي تو سيه رو ديگ وار
ابر را هم تازيانه ي آتشين
مي زنندش کآنچنان رونه چنين
بر فلان وادي ببار اين سومبار
گوشمالش مي دهد كه گوش دار
عقل ِ تو از آفتابي بيش نيست
اندر آن فكري كه نهي آمد مه ايست
كژ منه اي عقل تو هم گام ِ خويش
تا نيايد آن خسوف رو بپيش
چون گنه كمتر بود نيم آفتاب
منخسف بيني و نيمي نور تاب
كه بقدر جرم مي گيرم ترا
اين بود تقرير در داد و جزا
خواه نيك و خواه بَد فاش و ستير
بر همه اشيا سميعيم و بصير
زين گذر كن اي پدر نوروز شد
خلق از خلاق خوش پدفوز شد
باز آمد آبِ جان در جوي ما
باز آمد شاه ما در کوي ما
مي خرامد بخت و دامن ميکشد
نوبت توبه شكستن ميزند
توبه را بار دگر سيلاب بُرد
فرصت آمد پاسبانرا خواب بُرد
هر خماري گشت و باده خَورد
رَخت را امشب گرو خواهيم كرد
ز آن شرابِ لعل جان جان فزا
لعل اندر لعل اندر لعل ِ ما
باز خُرّم گشت مجلس دلفروز
خيز و دفع ِ چشم بَد اسپند سوز
نعره ي مستانه خوش مي آيدم
تا ابد جانا چنين مي بايدم
نك هلالي با بلالي يار شد
زخم ِ خار او را گل و گلنار شد
گر ز زخم خار تن غربال شد
جان و جسمم گلشن ِ اقبال شد
تن بپيش زخم ِ خار آن جهود
جان ِ من مست و خراب آن ودود
بوي جاني سوي جانم مي رسد
بوي يار مهربانم مي رسد
از سوي معراج آمد مصطفي
بر بلالش حبذا لي حبذا
چونک صديق از بلال دم درست
اين شنيد از توبه او دست شست
عنوان:بازگردانيدن ابوبکر واقعه ي بلال را..
و ظلم جهودان را بروي واحد احد گفتن او و افزون شدن کينه ي جهودان و قصه کردنآن قضيه پيش مصطفي عليه السلام و مشورت در خريدن او از جهودان
بعد از آن صديق نزد مصطفي
گفت حال آن بلال با وفا
كآن فلك پيماي ميمون بال ِ چُست
اين زمان در عشق و اندر دام ِ تست
باز ِ سلطانست ز آن جغدان برنج
در حدث مدفون شدست آن زفت گنج
جغدها بر باز استم مي كنند
پَرّ و بالش بي گناهي ميكنند
جُرم او اينست كو بازست و بس
غير خوبي جُرم يوسف چيست پس
جُغد را ويرانه باشد زاد و بود
هستشان بر باز از آن خشم ِ جهود
كه چرا مي ياد آري ز آن ديار
يا ز قصر و ساعد آن شهريار
در دِه جغدان فضولي مي كني
فتنه و تشويش در مي افگني
مسكن ما را كه شد رشكِ اثير
تو خرابه خواني و نام حقير
شيد آوردي كه تا جغدان ِ ما
مر ترا سازند شاه و پيشوا
وهم و سودايي در ايشان مي تني
نام اين فردوس ويران مي كني
بر سرت چندان زنيم اي بد صفات
كه بگويي تركِ شيد و ترّهات
پيش ِ مشرق چار ميخش ميكنند
تن برهنه شاخ خارش ميزنند
از تنش صد جاي خون بر ميجهد
او احد ميگويد و سر مينهد
پندها دادم كه پنهان داردين
سِرّ بپوشان از جهودان ِ لعين
عاشق است او را قيامت آمدست
تا در توبه برو بسته شدست
عاشقي و توبه با امكان ِ صبر
اين محالي باشد اي جان بس سطبر
توبه كِرم و عشق همچون اژدها
توبه وصفِ خلق و آن وصفِ خدا
عشق ز اوصافِ خداي بي نياز
عاشقي بر غير او باشد مجاز
زآنك آن حسن زراندود آمدست
ظاهرش نور اندرون دود آمدست
چون رود نور و شود پيدا دخان
بفسرد عشق ِ مجازي آن زمان
وا رود آن حُسن سوي اصل ِ خَود
جسم ماند گنده و رُسوا و بَد
نور مه راجع شود هم سوي ماه
وا رود عكسش ز ديوار سياه
پس بماند آب و گِل بي آن نگار
گردد آن ديوار بي مه ديووار
قلب را كه زر ز روي او بجَست
بازگشت آن زر بكان ِ خود نشست
پس مس رسوا بماند دود وَش
زو سيه روتر بماند عاشقش
عشق ِ بينايان بود بر كان ِ زر
لاجرم هر روز باشد بيشتر
زآنك كان را در زري نبود شريك
مرحبا اي كان ِ زر لا شكّ فيك
هر كه قلبي را كند انباز ِ كان
وا رود زر تا بكان لامكان
عاشق و معشوق مُرده ز اضطراب
مانده ماضي رفته ز آن گرداب آب
عشق ِ ربّانيست خورشيدِ كمال
امر نور اوست خلقان چون ظلال
مصطفي زين قصه چون خوش بر شِكفت
رغبت افزون گشت او را هم بگفت
مستمع چون يافت همچون مصطفي
هر سر مويش زباني شد جدا
مصطفي گفتش که اكنون چاره چيست
گفت اين بنده مر او را مشتريست
هر بها كه گويد او را مي خرم
در زيان و حيفِ ظاهر ننگرم
كو اسير الله في الارض آمدست
سخره ي خشم ِعَدوّ الله شدست
عنوان:وصيت کردن مصطفي ابوبکر را..
کي چون بلال را مشتري مي شوي هر آينه ايشان از ستيز برخواهند دربهافزود، مرا درين فضيلت شريک خود کن وکيل من باش و نيم بها از من بستان
مصطفي گفتش كه اي اقبال جو
اندرين من ميشوم انباز ِ تو
تو وكيلم باش نيمي بهر من
مشتري شو قبض كن از من ثمَن
گفت صد خدمت كنم رفت آنزمان
سوي خانه ي آن جهودِ بي امان
گفت با خود كز كفِ طفلان گهر
بس توان آسان خريدن اي پدر
عقل و ايمان را ازين طفلان گول
مي خرد با مُلك دنيا ديو ِغول
آنچنان زينت دهد مُردار را
كه خرَد زيشان دو صد گلزار را
آنچنان مهتاب بنمايد بسِحر
كز خسان صد كيسه بربايد بسِحر
انبياشان تاجري آموختند
پيش ايشان شمع ِ دين افروختند
ديو و غول ساحر از سحر و نبرد
انبيا را در نظرشان زشت كرد
زشت گرداند بجادويي عدو
تا طلاق افتد ميان ِ جفت و شو
ديدهاشان را بسحري دوختند
تا چنين جوهر بخس بفروختند
اين گهر از هر دو عالم برترست
هين بخر زين طفل ِ جاهل كو خرست
پيش خر خر مُهره و گوهر يكيست
آن اشك را دَر دُر و دريا شكيست
مُنكر بحرست و گوهرهاي او
كي بود حيوان دُر و پيرايه جو
در سر حيوان خدا ننهاده است
كو بود در بندِ لعل و دُر پَرست
مر خرانرا هيچ ديدي گوشوار
گوش و هوش ِ خر بود در سبزه زار
أحسن التقويم در والتين بخوان
كه گرامي گوهرست ايدوست جان
أحسن التقويم از عرش او فزون
أحسن التقويم از فکرت برون
گر بگويم قيمت اين ممتنع
من بسوزم هم بسوزد مستمع
لب ببند اينجا و خر اين سو مران
رفت اين صديق سوي آن خران
حلقه ي در زد چو در را بر گشود
رفت بي خود در سراي آن جهود
بي خود و سر مست و پُر آتش نشست
از دهانش بس كلام سخت جَست
كين ولي الله را چون ميزني
اين چه حقدست اي عدو روشني
گر ترا صدقيست اندر دين خَود
ظلم بر صادق دلت چون ميدهد
اي تو در دين جهودي ماده اي
كين گمان داري تو بر شهزاده اي
در همه ز آئينه ي كژ ساز خَود
منگر اي مردودِ نفرين ِ ابد
آنچ آن دم از لبِ صديق جَست
گر بگويم گم كني تو پاي و دست
آن ينابيع الحكم همچون فرات
از دهان او دوان از بي جهات
همچو از سنگي كه آبي شد روان
نه ز پهلو مايه دارد نه از ميان
اسپر خود كرده حق آن سنگ را
بر گشاده آبِ مينا رنگ را
همچنانك از چشمه ي چشم ِ تو نور
او روان كردست بي بُخل و فتور
نه ز پيه آن مايه دارد نه ز پوست
روي پوشي كرد در ايجادِ دوست
در خلاي گوش بادِ جاذبش
مدركِ صدق ِ كلام و كاذبش
اين چه بادست اندر آن خُرد استخوان
كه پذيرد حرف و صوتِ قصه خوان
استخوان و باد رو پوشست و بَس
در دو عالم غير يزدان نيست كس
مُستمع او قايل او بي احتجاب
زآنك الادنان من الرأس اي مثاب
گفت رحمت گر همي آيد برو
زر بده بستانش اي اكرام خو
از منش وآخر چو ميسوزد دلت
بي مؤنت حل نگردد مشكلت
گفت صد خدمت كنم پانصد سجود
بنده اي دارم نكو ليكن جهود
تن سپيد و دل سياهستش بگير
در عوض دِه تن سياه و دل مُنير
پس فرستاد و بيآورد آن همام
بود الحق سخت زيبا آن غلام
آنچنانك ماند حيران آن جهود
آن دل چون سنگش از جا رفت زود
حالت صورت پرستان اين بود
سنگشان از صورتي مومين بود
باز كرد استيزه و راضي نشد
كه برين افزون بده بي هيچ بُد
يك نصاب نقره هم بر وي فزود
تا كه راضي گشت حرص آن جهود
عنوان:خنديدن جهود و پنداشتن كي صديق مغبونست درين عقد
قهقهه زد آن جهودِ سنگ دل
از سر افسوس و طنز و غشّ و غل
گفت صديقش كه اين خنده چه بود
در جواب پرسش او خنده فزود
گفت اگر ِجدّت نبودي و غرام
در خريداري اين اسود غلام
من ز استيزه نمي جوشيدمي
خود بعُشر اينش بفروشيدمي
كو بنزد من نيرزد نيم دانگ
تو گران كردي بهايش را ببانگ
پس جوابش داد صديق اي غبي
گوهري دادي بجوزي چون صبي
كو بنزد من همي ارزد دو كون
من بجانش ناظرستم تو بلون
زرّ سرخست او سيه تاب آمده
از براي رشكِ اين احمق كده
ديده ي اين هفت رنگِ جسمها
درنيابد زين نقاب آن روح را
گر مكيسي كرديي در بيع بيش
دادمي من جمله ملك و مال ِ خويش
ور مكاس افزوديي من ز اهتمام
دامني زر كردمي از غير وام
سهل دادي زآنك ارزان يافتي
در نديدي حقه را نشكافتي
حقه ي سربسته جهل ِ تو بداد
زود بيني كه چه غبنت اوفتاد
حقه ي پُر لعل را دادي بباد
همچو زنگي در سيه رويي تو شاد
عاقبت واحسرتا گويي بسي
بخت و دولت را فروشد خود كسي
بخت با جامه ي غلامانه رسيد
چشم بَد بختت بجز ظاهر نديد
او نمودت بندگيء خويشتن
خوي زشتت كرد با او مَكر و فن
اين سيه اسرار ِتن اسپيد را
بُت پرستانه بگير اي ژاژخا
اين ترا و آن مرا بُرديم سود
هين لكم دينٌ وَ لِي دِينِ اي جهود
خود سزاي بُت پرستان اين بود
جُلش اطلس اسپ او چوبين بود
همچو گور ِ كافران پُر دود و نار
وز برون بَر بسته صد نقش و نگار
همچو مال ظالمان بيرون جمال
و ز درونش خون ِ مظلوم و وبال
چون منافق از بُرون صوم و صلات
و ز درون خاكِ سياه بي نبات
همچو ابري خاليي پُر قرّ و قر
نه درو نفع ِ زمين نه قوت بر
همچو وعده ي مكر و گفتار دروغ
آخرش رسوا و اول با فروغ
بعد از آن بگرفت او دستِ بلال
آن ز زخم ضرس ِ محنت چون خلال
شد خلالي در دهاني راه يافت
جانب شيرين زباني مي شتافت
چون بديد آن خسته روي مصطفي
خرَ مغشيا ً فتاد او بر قفا
تا بديري بي خود و بي خويش ماند
چون بهوش آمد ز شادي اشك راند
مصطفي اش در كنار خود كشيد
كس چه داند بخششي كو را رسيد
چون بود مسّي كه بر اكسير زد
مفلسي بر گنج پُر تو فير زد
ماهي پژمرده در بحر اوفتاد
کاروان ِ گم شده زد بر رشاد
آن خطاباتي كه گفت آن دَم نبي
گر زند بر شب بر آيد از شبي
روز ِروشن گردد آن شب چون صباح
من نتانم باز گفت آن اصطلاح
خود تو داني كآفتاب در حمَل
تا چه گويد با نبات و با دقل
خود تو داني كه آن آبِ زلال
مي چه گويد با رياحين و نهال
صنع حق با جمله اجزاي جهان
چون دم و حرفست از افسونگران
جذبِ يزدان با اثرها و سبب
صد سخن گويد نهان بي حرف و لب
نه كه تأثير از قدر معمول نيست
ليك تأثيرش ازو معقول نيست
چون مقلد بود عقل اندر اصول
دان مقلد در فروعش اي فضول
گر بپرسد عقل چون باشد مرام
گو چنانك تو نداني والسلام
عنوان:معاتبه ي مصطفي عليه السلام با ابوبکر..
کي ترا وصيت کردم کي بشرکت من بخر تو چرا بهر خود تنها خريدي و عذر او
گفت اي صديق آخر گفتمت
كه مرا انباز كن در مكرمت
گفت ما دو بندگان ِ كوي تو
كردمش آزاد من بر روي تو
تو مرا مي دار بنده و يار ِغار
هيچ آزادي نخواهم زينهار
كه مرا از بندگيت آزاديست
بي تو بر من محنت و بيداديست
اي جهانرا زنده كرده ز اصطفا
خاص كرده عام را خاصه مرا
خوابها مي ديد جانم در شباب
كه سلامم كرد قرص ِ آفتاب
از زمينم بر كشيد او بر سما
همره او گشته بودم ز ارتقا
گفتم اين ماخوليا بود و محال
هيچ گردد مستحيلي وصفِ حال
چون ترا ديدم بديدم خويش را
آفرين آن آينه ي خوش كيش را
چون ترا ديدم محالم حال شد
جان من مستغرق اجلال شد
چون ترا ديدم من اي روح البلاد
مهر ِ اين خورشيد از چشمم فتاد
گشت عالي همت از تو چشم ِ من
جز بخواري ننگرد اندر چمن
نور جُستم خود بديدم نور ِ نور
حور جُستم خود بديدم رشكِ حور
يوسفي جُستم لطيف و سيم تن
يوسفستاني بديدم در تو من
در پي جنت بُدَم در جست و جو
جنتي بنمود از هر جزو تو
هست اين نسبت بمن مدح و ثنا
هست اين نسبت بتو قدح و هجا
همچو مدح ِ مردِ چوپان سليم
مر خدا را پيش موسيء كليم
كه بجويم اشپشت شيرت دهم
چارقت دوزم و پيشت نهم
قدح ِ او را حق بمدحي بر گرفت
گر تو هم رحمت كني نبود شگفت
رحم فرما بر قصور فهمها
اي وراي عقلها و وهمها
ايها العشاق اقبال ِ جديد
از جهان كهنه اي نوکن رسيد
زآن جهان كو چاره ي بيچاره جوست
صد هزاران نادره ي دنيا دروست
ابشرو ايا قوم إذ جاء الفرج
افرحوا يا قوم قد زال الحرج
آفتابي رفت در كازه ي هلال
در تقاضا كه أرحنا يا بلال
زير لب مي گفتي از بيم ِ عدو
كوري او بر مناره رو بگو
ميدمد در گوش ِ هر غمگين بشير
خيز اي مُدبر رهِ اقبال گير
اي درين حبس و درين گند و شپش
هين كه تا كس نشنود رستي خمش
چون كني خامُش كنون اي يار من
كز بُن هر مو بر آمد طبل زن
آنچنان كر شد عدوي رشك خو
گويد اين چندين دُهل را بانگ كو
ميزند بر روش ريحان كه طريست
او ز كوري گويد اين آسيب چيست
مي شكنجد حور دستش مي كِشد
كور حيران كز چه دردم مي كند
اين كشاكش چيست بر دست و تنم
خفته ام بُگذار تا خوابي كنم
آنك در خوابش همي جويي ويست
چشم بُگشا كآن مَه نيكو پيست
ز آن بلاها بر عزيزان بيش بود
كآن تجمش يار با خوبان فزود
لاغ با خوبان كند در هر رهي
نيز كوران را بشوراند گهي
خويش را يكدَم بدين كوران دهد
تا غريو از كوي كوران برجهد
عنوان:قصه ي هلال كي بنده ي مخلص بود خداي را صاحب بصيرت بي تقليد،
پنهان شده در بندگي مخلوقان جهت مصلحت نه ازعجز چنانك لقمان و يوسف از روي ظاهر و غير ايشان بنده ي سايش بود اميري را و آن امير مسلمان بود اما كور
داند اعمي كه مادري دارد
ليك چوني بوهم درنآرد
اگر با اين دانش تعظيم اين مادر كند ممكن بود كي از عمي خلاص يابد كي اراد الله بعبد خيرا فتح عيني قلبه ليبصره بهما الغي
چون شنيدي بعضي اوصافِ بلال
بشنو اكنون قصه ي ضعفِ هلال
از بلال او پيش بود اندر روش
خوي بَد را بيش كرده بد كشش
نه چو تو پس رو كه هر دم پس تري
سوي سنگي ميروي از گوهري
آنچنان كآن خواجه را مهمان رسيد
خواجه از ايام و سالش بر رسيد
گفت عمرت چند سالست اي پسر
باز گو و در مدُزد و بر شمر
گفت هجده هفده يا خود شانزده
يا که پانزده اي برادر خوانده
گفت واپس واپس اي خيره سرت
باز مي رو تا بکس مادرت
عنوان:حكايت در تقرير همين سخن
آن يكي اسپي طلب كرد از امير
گفت رو آن اسپ اشهب را بگير
گفت آنرا من نخواهم گفت چون
گفت او واپس روست و بس حرون
سخت پس پس ميرود او سوي بُن
گفت دمش را بسوي خانه كن
دُمّ اين استور ِ نفست شهوتست
زين سبب پس پس رود آن خود پَرست
شهوتِ او را كه دُم آمد ز بُن
اي مبدل شهوت عقبيش ُكن
چون ببندي شهوتش را از رغيف
سر ُكند آن شهوت از عقل ِ شريف
همچو شاخي كه ببُري از درخت
سر كند قوّت ز شاخ نيكبخت
چونك كردي دُمّ ِ او را آن طرف
گر رود پس پس رود تا مكتنف
حبذا اسپان ِ رام پيش رو
نه سپس رو نه حروني را گرو
گرم رو چون جسم ِ موسي كليم
تا ببحرينش چو پهناي گليم
هست هفصد ساله راهِ آن حقب
كه بكرد او عزم در سيران حبّ
همتِ سير ِ تنش چون اين بود
سير جانش تا بعليين بود
شهسواران در سباقت تاختند
خر بطان در پايگه انداختند
عنوان:مثل
آنچنانك كارواني مي رسيد
در دهي آمد دري را باز ديد
آن يكي گفت اندرين برد العجوز
تا بيندازيم اينجا چند روز
بانگ آمد نه بينداز از برون
و آنگهاني اندرآ تو اندرون
هم بُرون افگن هر آنچ افكندنيست
در ميآ با آن كه اين مجلس سنيست
بُد هلال استاد دل جان روشني
سايس و بنده ي امير ِمؤمني
سايسي كردي در آخر آن غلام
ليك سلطان ِ سلاطين بنده نام
آن امير از حال ِ بنده بي خبر
كه نبودش جز بليسانه نظر
آب و گِل ميديد و در وي گنج نه
پنج و شش ميديد و اصل پنج نه
رنگ طين پيدا و نور دين نهان
هر پيمبر اين چنين بُد در جهان
آن مناره ديد و در وي مرغ ني
بر مناره شاه بازي پُر فني
و آن دوم مي ديد مرغي پَر زني
ليك مويي اندر دهان ِ مرغ ني
وآنك او ينظر بنور الله بوَد
هم ز مرغ و هم ز مو آگاه بوَد
گفت آخر چشم سوي موي نه
تا نبيني مو بنگشايد گره
آن يكي گِل ديد نقشين در وحل
و آن دگر گِل ديد پُر علم و عمل
تن مناره ي علم و طاعت همچو مرغ
خواه سيصد مرغ گير و يا دو مرغ
مردِ اوسط مرغ بينست او و بَس
غير مرغي مي نبيند پيش و پس
موي آن نوريست پنهان آن ِ مرغ
كه بدآن پايند باشد جان ِ مرغ
مرغ كان مويست در منقار ِ او
هيچ عاريت نباشد كار ِ او
علم ِ او از جان ِ او جوشد مُدام
پيش او نه مستعار آمد نه وام
عنوان:رنجور شدن اين هلال و بي خبري خواجه ي او از رنجوري او از تحقير و ناشناخت،
و واقف شدن دل مصطفي عليه السلاماز رنجوري و حال او و افتقاد و عيادت رسول عليه السلام اين هلال را
از قضا رنجور و ناقص شد هلال
مصطفي را وحي شد غمّاز ِحال
بُد ز رنجوريش خواجه ش بيخبر
كه بَر او بُد كساد و بيخطر
خفته نه روز اندر آخر محسني
هيچ كس از حال او آگاه ني
آنك كس بود و شهنشاهِ كسان
عقل ِ صد چون قلزمش هر جا رسان
وحيش آمد رحم ِ حق غمخوار شد
كه فلان مشتاق تو بيمار شد
مصطفي بهر هلال با شرف
رفت از بهر عيادت آن طرف
در پي خورشيدِ وحي آن مه دوان
و آن صحابه در پيش چون اختران
ماه ميگويد كه اصحابي نجوم
للسري قدوه و للطاغي رجوم
مير را گفتند كآن سلطان رسيد
او ز شادي بي دل و جان برجهيد
بر گمان ِ آن ز شادي زد دو دست
كآن شهنشه بهر ِ آن مير آمدست
چون فرود آمد ز غرفه آن امير
جان همي افشاند پا مزد بشير
پس زمين بوس و سلام آورد او
كرد رُخ را از طرب چون وَرد او
گفت بسم الله مشرف كن وطن
تا كه فردوسي شود اين انجمن
تا فزايد قصر من بر آسمان
كه بديدم قطب دوران ِ زمان
گفتش از بهر عتاب آن محترم
من براي ديدن تو نآمدم
گفت روحم آن ِ تو خود روح چيست
هين بفرما كين تجشم بهر كيست
تا شوم من خاكِ پاي آن كسي
كه بباغ لطفِ تستش مغرسي
پس بگفتش كآن هلال ِعرش كو
همچو مهتاب از تواضع فرش كو
آن شهي در بندگي پنهان شده
بهر جاسوسي بدنيا آمده
تو مگو كو بنده و آخرچي ماست
اين بدان كه گنج در ويرانهاست
اي عجب چونست از سقم آن هلال
كه هزاران بدر هستش پايمال
گفت از رنجش مرا آگاه نيست
ليك روزي چند بر درگاه نيست
صحبت او با ستور و استرست
سايس است و منزلش اين آخرست
عنوان:درآمدن مصطفي از بهر عيادت هلال در ستورگاه آن امير و نواختن مصطفي هلال را
رفت پيغمبر برغبت بهر او
اندر آخر و آمد اندر جستجو
بوي پيغمبر ببُرد آن شير نر
همچنانك بوي يوسف را پدر
موجب ايمان نباشد معجزات
بوي جنسيت كند جذب صفات
معجزات از بهر ِ قهر ِ دشمنست
بوي جنسيت پي دل بُردنست
قهر گردد دشمن اما دوست ني
دوست كي گردد ببسته گردني
اندر آمد او ز خواب از بوي او
گفت سرگين دان درون زينگونه بو
از ميان پاي استوران بديد
دامن پاك رسول بي نديد
پس ز كنج آخر آمد غژغژان
روي بر پايش نهاد آن پهلوان
پس پيمبر روي بر رويش نهاد
بر سر و بر چشم و رويش بوسه داد
گفت يار با چه پنهان گوهري
اي غريبِ عرش چوني خوشتري
گفت چون باشد خود آن شوريده خواب
كه درآيد در دهانش آفتاب
چون بود آن تشنه اي كو گِل چرد
آب بر سر بنهدش خوش ميبرد
عنوان:در بيان آنك مصطفي شنيد كي عيسي بر روي آب رفت فرمود لو ازداد يقينه َلمشي عَلي الهواء
همچو عيسي بر سرش گيرد فرات
كايمني از غرقه در آبِ حيات
گفت احمد گر يقينش افزون بُدي
خود هوايش مركب و مأمون بُدي
همچو من كه بر هوا راكب شدم
در شب معراج مستصحب شدم
گفت چون باشد سگِ كور پليد
جَست او از خواب و خود را شير ديد
نه چنان شيري كه كس تيرش زند
بل ز بيمش تيغ و پيكان بشكند
كور بر اشكم رونده همچو مار
چشمها بگشاد در باغ و بهار
چون بود آن چون كه از چوني رهيد
در حياتستان بي چوني رسيد
گشت چوني بخش اندر لامكان
گردِ خوانش جمله چونها چون سگان
او ز بي چوني دهدشان استخوان
در جنابت تن زن اين سوره مخوان
تا ز چوني غسل نآري تو تمام
هين برين مَصحف منه كف اي غلام
گر پليدم ور نظيفم اي شهان
اين نخوانم پس چه خوانم در جهان
تو مرا گويي كه از بهر ثواب
غسل ناكرده مرو در حوض آب
از برون حوض غير خاك نيست
هر که او در حوض نايد پاك نيست
گر نباشد آبها را اين كرم
كو پذيرد مر خبث را دم بدم
واي بر مشتاق و بر اوميدِ او
حسرتا بر حسرتِ جاويد او
آب دارد صد كرم صد احتشام
كه پليدان را پذيرد والسلام
اي ضياء الحق حسام الدين كه نور
پاسبان تست از شرّ الطيور
پاسبان تست نور و ارتقاش
اي تو خورشيدِ مستر از خفاش
چيست پرده پيش ِ روي آفتاب
جز فزونيء شعشعه و تيزيء تاب
پرده ي خورشيد هم نور ربست
بي نصيب از وي خفاشست و شبست
هر دو چون در بُعد و پرده مانده اند
يا سيه رو يا فسُرده مانده اند
چون نبشتي بعضي از قصه ي هلال
داستان بدر آر اندر مقال
آن هلال و بدر دارند اتحاد
از دوي دورند و از نقص و فساد
آن هلال از نقص در باطن بَريست
او بظاهر نقص ِ تدريج آوريست
درس گويد شب بشب تدريج را
در تأني بر دهد تفريج را
در تأني گويد اي عجّول ِ خام
پايه پايه بر توان رفتن ببام
ديگ را تدريج و استادانه جوش
كار نآيد قليه ي ديوانه جوش
حق نه قادر بود بر خلق فلك
در يكي لحظه بكن بي هيچ شك
پس چرا شش روز آنرا در كشيد
كل يوم الف عام اي مستفيد
خلقت طفل از چه اندر نُه مَه است
زآنك تدريج از شعار آن شه است
خلقت آدم چرا چل صبح بود
اندر آن گل اندک اندک ميفزود
نه چو تو اي خام كاكنون تاختي
طفلي و خود را تو شيخي ساختي
بر دويدي چون كدو فوق ِ همه
كو ترا پاي جهاد و ملحمه
تكيه كردي بر درختان و جدار
بر شدي اي أقرعك هم قرع وار
اول ارشد مركبت سرو سهي
ليك آخر خشک و بي مغزي تهي
رنگِ سبزت زرد شد اي قرع زود
زآنك از گلگونه بود اصلي نبود
عنوان:داستان آن عجوزه کي روي زشت خويشتن را جندره و گلگونه ميساخت..
و ساخته نمي شد و پذيرا نمي آمد
بود كمپيري نود ساله كلان
پُر تشنج روي و رنگش زعفران
چون سر سفره رُخ ِ او توي توي
ليك در وي بود مانده عشق ِ شوي
ريخت دندانهاش و مو چون شير شد
قد كمان و هر حِسش تغيير شد
عشق شوي و شهوت و حرصش تمام
عشق صيد و پاره پاره گشته دام
مرغ بي هنگام و راهِ بي رَهي
آتشي پُر در بُن ديگِ تهي
عاشق ِ ميدان و اسپ و پاي ني
عاشق زمر و لب و سرناي ني
حرص در پيري جهودان را مباد
اي شقيي كه خداش اين حرص داد
ريخت دندانهاء سگ چون پير شد
تركِ مردم كرد و سرگين گير شد
اين سگان ِ شصت ساله را نگر
هر دمي دندان ِ سگشان تيزتر
پيرسگ را ريخت پشم از پوستين
اين سگان ِ پير ِ اطلس پوش بين
عشقشان و حرصشان در فرج و زَر
دم بدم چون نسل سگ بين بيشتر
اينچنين عمري كه مايه ي دوزخست
مر قصابان غضب را مسخ است
چون بگويندش كه عمر تو دراز
ميشود دلخوش دهانش از خنده باز
اين چنين نفرين دعا پندارد او
چشم نگشايد سري برنآرد او
گر بديدي يك سر موي از معاد
اوش گفتي اين چنين عمر ِ تو باد
عنوان:داستان آن درويش کي آن گيلاني را دعا کرد کي خدا ترا بسلامت بخان و مان بازرساند
گفت يكروزي بخواجه ي گيليي
نان پرستي نر گدا زنبيليي
چون ستد زو نان بگفت ايمستعان
خوش بخان و مان ِ خود بازش رسان
گفت اگر آنست كه من ديده ام
حق ترا آنجا رساند اي دژم
هر محدّث را خسان بَد دل كنند
حرفش ار عالي بود نازل كند
زآنك قدر مُستمع آمد نبا
بر قدِ خواجه بُرَد درزي قبا
عنوان:صفت آن عجوزه
چونك مجلس بي چنين پيغاره نيست
از حديثِ پست و نازل چاره نيست
واستان هين اين سخن را از گرو
سوي افسانه ي عجوزه باز رو
چون مُسن گشت و درين ره نيست مَرد
تو بنه نامش عجوز ِ سال خَورد
نه مرورا رأس مال و پايه اي
نه پذيراي قبول مايه اي
نه دهنده نه پذيرنده ي خوشي
نه درو معني و نه معني كشي
نه زبان نه گوش نه عقل و بصر
نه هُش و نه بيهُشي و نه فكر
نه نياز و نه جمالي بهر ناز
تو بتويش گنده مانند پياز
نه رهي بُبريده او نه پاي راه
نه تبش آن قحبه را نه سوز و آه
عنوان:قصه ي درويش کي از آن خانه هر چه مي خواست ميگفت نيست
سايلي آمد بسوي خانه اي
خشك نانه خواست يا تر نانه اي
گفت صاحبخانه نان اينجا كجاست
خيره کي اين دكان نانباست
گفت پاره اي آرد دِه اي كدخدا
گفت پنداريكه هست اين آسيا
گفت باري آب دِه از مكرعه
گفت آخر نيست جويا مشرعه
هر چه او درخواست از نان تا سبوس
چربكي ميگفت و ميكردش فسوس
آن گدا در رفت و دامن بركشيد
اندر آن خانه بحسبت خواست ريد
گفت هي هي گفت تن زن اي دژم
تا درين ويرانه خود فارغ كنم
چون درينجا نيست وجه زيستن
بر چنين خانه ببايد ريستن
چون نه اي بازي كه گيري تو شكار
دست آموز ِ شكار ِ شهريار
نيستي طاوس با صد نقش بند
كه بنقشت چشمها روشن كنند
هم نه اي طوطي كه چون قندت دهند
گوش سوي گفت شيرينت نهند
هم نه اي بلبل كه عاشق وار زار
خوش بنالي در چمن يا لاله زار
هم نه اي هُدهُد كه پيكيها كني
ني چو لكلك كه وطن بالا كني
در چه کاري تو و بهر چت خرند
تو چه مرغي و ترا با چه خورند
زين دكان ِ با مكاسان برترآ
تا دكان ِ فضل کالله اشتري
كاله اي كه هيچ خلقش ننگريد
از خلاقت آن كريم آنرا خريد
هيچ قلبي پيش او مردود نيست
زآنك قصدش از خريدن سود نيست
عنوان:رجوع بداستان آن كمپير
چون عروسي خواست رفتن آن خريف
موي ابرو پاك کرد آن مستخيف
پيش رو آيينه بگرفت آن عجوز
تا بيآرايد رُخ و رُخسار و پوز
چند ُگلگونه بماليد از بطر
سفره ي رويش نشد پوشيده تر
عشرهاء مصحف از جا مي بريد
مي بچفسانيد بر رو آن پليد
تا كه سفره ي روي او پنهان شود
تا نگين ِحلقه ي خوبان شود
عشرها بر روي هر جا مي نهاد
چونك بر مي بست چادر مي فتاد
باز او آن عشرها را با خدو
مي بچفسانيد بر اطرافِ رو
باز چادر راست كردي آن نگين
عشرها افتادي از رو بر زمين
چون بسي مي كرد فن وآن مي فتاد
گفت صد لعنت بر آن ابليس باد
شد مُصوّر آن زمان ابليس زود
گفت اي قحبه ي قديد بي ورود
من همه عمر اين نينديشيده ام
نه ز جز تو قحبه اي اين ديده ام
تخم ِ نادر در فضيحت كاشتي
در جهان تو مصحفي نگذاشتي
صد بليسي تو خميس اندر خميس
تركِ من گوي اي عجوزه ي دردبيس
چند دزدي عشر از امّ الكتيب
تا شود رويت ملوّن همچو سيب
چند دزدي حرفِ مردان خدا
تا فروشي و ستاني مرحبا
رنگ بربسته ترا گلگون نكرد
شاخ بر بسته فن عرجون نكرد
عاقبت چون چادر مرگت رسد
از رُخت اين عشرها اندر فتد
چونك آيد خيز خيز آن رحيل
گم شود ز آن پس فنون قال و قيل
عالم ِ خاموشي آيد پيش بيست
واي آنك در درون انسيش نيست
صيقلي كن يك دو روزي سينه را
دفتر خود ساز آن آيينه را
كه ز سايه ي يوسفِ صاحب قران
شد زليخاي عجوز از سر جوان
مي شود مبدل بخورشيد تموز
آن مزاج بارد برد العجوز
ميشود مبدل بسوز ِ مريمي
شاخ ِ لب خشكي بنخلي خرّمي
اي عجوزه چند كوشي با قضا
نقد جو اكنون رها كن ما مضي
چون رُخت را نيست در خوبي اميد
خواه گلگونه نه و خواهي مداد
عنوان:حكايت آن رنجور كي طبيب درو اميد صحت نديد
آن يكي رنجور شد سوي طبيب
گفت نبضم را فرو بين اي لبيب
که ز نبض آگه شوي بر حال دل
كه رگ دستست با دل متصل
چونك دل غيبست خواهي زو مثال
زو بجو كه با دلستش اتصال
باد پنهانست از چشم اي امين
در غبار و جنبش برگش ببين
كز يمينست آن وَزان يا از شمال
جنبش بَرگت بگويد وصفِ حال
مستي دل را نمي داني كه كو
وصف او از نرگس مخمور جو
چو ز ذات حق بعيدي وصفِ ذات
باز داني از رسول و معجزات
معجزاتي و كراماتي خفي
بر زند بر دل ز پيران ِ صفي
كه درونشان صد قيامت نقد هست
كمترين آنك شود همسايه مست
پس جليس الله گشت آن نيكبخت
كه بپهلوي سعيدي بُرد رخت
معجزي كآن بر جمادي زد اثر
يا عصا يا بحر يا شق القمر
گر اثر بر جان زند بي واسطه
متصل گردد بپنهان رابطه
بر جمادات آن اثرها عاريه ست
آن پي روح خوش متواريه ست
تا از آن جامد اثر گيرد ضمير
حبّذا نان بي هيولاي خمير
حبذا خوان ِ مسيحي بي كمي
حبذا بي باغ ميوه ي مريمي
بَر زند از جان كامل ِ معجزات
بر ضمير ِ جان طالب چون حيات
معجزه بحرست و ناقص مرغ ِ خاك
مرغ آبي در وي ايمن از هلاک
عجز بخش ِ جان ِ هر نامحرمي
ليك قدرت بخش ِجان همدمي
چون نيابي اين سعادت در ضمير
پس ز ظاهر هر دم استدلال گير
كه اثرها بر مشاعر ظاهرست
وين اثرها از مؤثر مُخبرست
هست پنهان معني هر دارويي
همچو سحر و صنعت هر جادوي
چون نظر در فعل و آثارش كني
گر چه پنهانست اظهارش كني
قوتي كآن اندرونش مضمرست
چون بفعل آيد عيان و مظهرست
چون بآثار اين همه پيدا شدت
چون نشد پيدا ز تأثير ايزدت
اين سببها و اثرها مغز و پوست
چون بخوبي جملگي آثار اوست
دوست گيري چيزها را از اثر
پس چرا ز آثار بخشي بي خبر
از خيالي دوست گيري خلق را
چون نگيري شاهِ غرب و شرق را
اين سخن پايان ندارد اي قباد
حرص ِ ما را اندرين پايان مباد
عنوان:رجوع بقصه ي رنجور
باز گرد و قصه ي رنجور گو
با طبيبِ آگه ستارخو
نبض او بگرفت و واقف شد ز حال
كه اميدِ صحتِ او بُد محال
گفت هر چت دل بخواهد آن بكن
تا رود از جسمت اين رنج ِ كهُن
هر چه خواهد خاطر ِتو وامگير
تا نگردد صبر و پرهيزت زحير
صبر و پرهيز اين مرض را دان زيان
هر چه خواهد دل در آرش در ميان
اين چنين رنجور را گفت اي عمه
حق تعالي ِاعْمَلُوا ما شئتم
گفت رو هين خير بادت جان ِعمّ
من تماشاي لبِ جو ميروم
بر مُراد دل همي گشت او بر آب
تا كه صحت را بيابد فتح ِ باب
بر لب جو صوفيي بنشسته بود
دست و رو مي شست و پاكي ميفزود
او قفااش ديد چون تخيليي
كرد او را آرزوي سيليي
بر قفاي صوفي آن حمزه پرَست
راست مي كرد از براي صفع دست
كآرزو را گر نرانم تا رود
آن طبيبم گفت كآن علت شود
سيليش اندر بَرَم در معركه
زآنك لا تلقوا بايدي تهلكه
تهلكه ست اين صبر و پرهيز اي فلان
خوش بكوبش تن مزن چون ديگران
چون زدش يک سيلي برآمد يک طراق
گفت صوفي هي هي اي قوّاد عاق
خواست صوفي تا دو سه مُشتش زند
سبلت و ريشش يكايك بر كند
خلق رنجور دِق و بيچاره اند
و ز خِداع ديو سيلي باره اند
جمله در ايذاي بي جرمان حريص
در قفاي همدگر جويان نقيص
اي زننده بي گناهانرا قفا
در قفاي خود نمي بيني جزا
اي هوا را طبّ ِ خود پنداشته
بر ضعيفان صفع را بگماشته
بر تو خنديد آنك گفتت اين دواست
اوست كآدم را بگندم رهنماست
كه خوريد اين دانه اي دو مستعين
بهر دارو تا تكونا خالدين
اوش لغزانيد و او را زد قفا
آن قفا واگشت و گشت اين را جزا
اوش لغزانيد سخت اندر زلق
ليك پشت و دستگيرش بود حق
كوه بود آدم اگر پُر مار شد
كان ِ ترياقست و بي اضرار شد
تو كه ترياقي نداري ذره اي
از خلاص ِ خود چرايي غره اي
آن توكل كو خليلانه تو را
و آن كرامت چون كليمت از كجا
تا نبُرّد تيغت اسماعيل را
تا كني شه راه قعر ِ نيل را
گر سعيدي از مناره افتيد
بادش اندر جامه افتاد و رهيد
چون يقينت نيست آن نخت اي حسن
تو چرا بر باد دادي خويشتن
زين مناره صد هزاران همچو عاد
در فتادند و سر و سر باد داد
سرنگون افتادگان را زين منار
مي نگر تو صد هزار اندر هزار
تو رَسَن بازي نميداني يقين
شكر پاها گوي و ميرو بر زمين
پر مساز از كاغذ و از كه مَپر
كه در آن سودا بسي رفتست سر
گر چه آن صوفي پُر آتش شد ز خشم
ليك او بر عاقبت انداخت چشم
اول صف بر كسي ماند بكام
كو نگيرد دانه بيند بندِ دام
حبذا دو چشم ِ پايان بين ِ راد
كه نگه دارند دين را از فساد
آن ز پايان ديد احمد بود كو
ديد دوزخ را همينجا مو بمو
ديد عرش و كرسي و جنات را
تا دريد او پرده ي غفلات را
گر همي خواهي سلامت از ضرر
چشم ز اول بند و پايان را نگر
تا عدمها را ببيني جمله هست
هستها را بنگري محسوس پست
اين ببين باري كه هر كش عقل هست
روز و شب در جستجوي نيستست
در گدايي طالب جودي كه نيست
بر دكانها طالب سودي كه نيست
در مزارع طالب دخلي كه نيست
در مغارس طالب نخلي كه نيست
در مدارس طالب علمي كه نيست
در صوامع طالب حلمي كه نيست
هستها را سوي پس افكنده اند
نيستها را طالبند و بنده اند
زآنك كان و مخزن صنع ِ خدا
نيست غير نيستي در انجلا
پيش ازين رمزي بگفتستيم ازين
اين و آنرا تو يكي بين دو مبين
گفته شد كه هر صناعت گر كه رُست
در صناعت جايگاه نيست جُست
جُست بنا موضعي ناساخته
گشته ويران سقفها انداخته
جُست سقا كوزه اي كش آب نيست
وآن دروگر خانه اي كش باب نيست
وقتِ صيد اندر عدم بد حمله شان
از عدم آنگه گريزان جمله شان
چون اميدت لاست زو پرهيز چيست
با انيس طمع خود استيز چيست
چون انيس ِ طمع تو آن نيستيست
از فنا و نيست اين پرهيز چيست
گر انيس لانه اي اي جان بسر
در كمين لا چرايي منتظر
زآنك داري جمله دل بَر كنده اي
شست دل در بحر ِ لا افكنده اي
پس گريز از چيست زين بحر ِ مراد
كه بشستت صد هزاران صيد داد
از چه نام برگ را كردي تو مرگ
جادوي دان كه نمودت مرگ برگ
هر دو چشمت بست سحر ِ صنعتش
تا كه جانرا در چه آمد رغبتش
در خيال او ز مكر كردگار
جمله صحرا فوق ِ چَه زهرست و مار
لاجرم چَه را پناهي ساختست
تا كه مرگ او را بچاه انداختست
آنچ گفتم از غلطهات اي عزيز
هم برين بشنو دم عطار نيز
عنوان:قصه ي سلطان محمود و غلام هندو
رحمة الله عليه گفته است
ذكر شه محمود غازي سفته است
كز غزاي هند پيش ِ آن هُمام
در غنيمت اوفتادش يك غلام
پس خليفه ش كرد و بر تختش نشاند
بر سپه بُگزيدش و فرزند خواند
طول و عرض و وصفِ قصه تو بتو
در كلام آن بزرگِ دين بجو
حاصل آن كودك برين تخت نضار
شسته پهلوي قبادِ شهريار
گريه کردي اشك ميراندي بسوز
گفت شه او را كه اي پيروز روز
از چه گريي دولتت شد ناگوار
فوق ِ افلاكي قرين ِ شهريار
تو برين تخت و وزيران و سپاه
پيش تختت صف زده چون نجم و ماه
گفت كودك گريه ام زآنست زار
كه مرا مادر در آن شهر و ديار
از توم تهديد كردي هر زمان
بينمت در دستِ محمود ارسلان
پس پدر مر مادرم را در جواب
جنگ كردي كين چه خشمست و عذاب
مي نيابي هيچ نفريني دگر
زين چنين نفرين مُهلك سهل تر
سخت بي رحمي و بس سنگين دلي
كه بصد شمشير او را قاتلي
من ز گفتِ هر دو حيران گشتمي
در دل افتادي مرا بيم و غمي
تا چه دوزخ خوست محمود اي عجب
كه مثل گشتست در ويل و كرب
من همي لرزيدمي از بيم ِ تو
غافل از اكرام و از تعظيم تو
مادرم كو تا ببيند اين زمان
مر مرا بر تخت اي شاه جهان
فقر آن محمودِ تست اي بي سعت
طبع ازو دايم همي ترساندت
گر بداني رحم ِ اين محمودِ راد
خوش بگويي عاقبت محمود باد
فقر آن محمودِ تست اي بيم دل
كم شنو زين مادر ِ طبع ِ مضل
چون شكار فقر گردي تو يقين
همچو كودك اشك باري يوم ِ دين
گر چه اندر پرورش تن مادر است
ليك از صد دشمنت دشمن ترست
تن چو شد بيمار دارو جوت كرد
ور قوي شد مر ترا طاغوت كرد
چون زره دان اين تن پُر حيف را
نه شتا را شايد و نه صيف را
يار بَد نيكوست بهر صبر را
كه گشايد صبر كردن صدر را
صبر مه با شب منور داردش
صبر گل با خار اذفر داردش
صبر ِ شير اندر ميان فرث و خون
كرده او را ناعش ابن اللبون
صبر جمله ي انبيا با منكران
كردشان خاص حق و صاحب قِران
هر كه را بيني يكي جامه دُرُست
دانكه او آنرا بصبر و کسب جُست
هر كرا ديدي برهنه و بينوا
هست بر بي صبري او آن گوا
هر كه مستوحش بود پُر غصه جان
كرده باشد با دغايي اقتران
صبر اگر كردي ز الف باوفا
از فراق او نخوردي اين قفا
خون با حق ساختي چون انگبين
با لبن كه لا أُحِبُّ الآفلين
لاجرم تنها نماندي همچنان
كاتشي مانده براه از كاروان
چون ز بي صبري قرين غير شد
در فراقش پُر غم و بي خير شد
صحبتت چون هست زرّ ِ ده دهي
پيش خاين چون امانت مي نهي
خوي با او كن كامانتهاي تو
ايمن آيد از افول و از عتو
خوي با او كن كه خو را آفريد
خويهاء انبيا را پروريد
بَرّه اي بدهي رمه بازت دهد
پرورنده ي هر صفت خود ربّ بود
بَرّه پيش گرگ امانت مي نهي
گرگ و يوسف را مفرما همرهي
گرگ اگر با تو نمايد روبهي
هين مكن باور كه نآيد زو بهي
جاهل ار با تو نمايد همدلي
عاقبت زخمت زند از جاهلي
او دو آلت دارد و خنثي بود
فعل هر دو بي گمان پيدا شود
مر ذكر را از زنان پنهان كند
تا كه خود را خواهر ايشان كند
شله از مردان بكف پنهان كند
تا كه خود را جنس آن مردان كند
گفت يزدان ز آن كس مكتوم ِ او
شله اي سازيم بر خرطوم او
تا كه بينايان ما ز آن دو دلال
درنيآيند از فن او در جوال
حاصل آنک از هر ذكر نايد نري
هين ز جاهل ترس اگر دانش وري
دوستيء جاهل ِ شيرين سخن
كم شنو كآن هست چون سم كهن
جان مادر چشم ِ روشن گويدت
جز غم و حسرت از او نفزويدت
مر پدر را گويد آن مادر چهار
كه ز مكتب بچه ام بس شد نزار
از زن ديگر گرش آورديي
بر وي اين جور و جفا كم كرديي
از جز تو گر بُدي اين بچه ام
اين فشار آن زن بگفتي نيز هم
هين بجه زين مادر و تيباي او
سيلي بابا به از حلواي او
هست مادر نفس و بابا عقل ِ راد
اولش تنگي و آخر صد گشاد
اي دهنده ي عقلها فريادرس
تا نخواهي تو نخواهد هيچكس
هم طلب از تست و هم آن نيكويي
ما كييم اول توي آخر توي
هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش
ما همه لاشيم با چندين تراش
زين حواله رغبت افزا در سجود
كاهليء جبر مفرست و خمود
جبر باشد پرّ و بال ِ كاملان
جبر هم زندان و بندِ كاهلان
همچو آبِ نيل دان اين جبر را
آب مؤمن را و خون مر گبر را
بال بازان را سوي سلطان برَد
بال زاغان را بگورستان برَد
باز گرد اكنون تو در شرح عدم
كاو چو پازهرست و پنداريش سم
همچو هندو بچه هان ايخواجه تاش
رو ز محمودِ عدم ترسان مباش
از وجودي ترس كاكنون در ويي
آن خيالت لاشي و تو لاشيي
لاشيي بر لاشيي عاشق شدست
هيچ ني مر هيچ ني را ره ز دست
چون برون شد اين خيالات از ميان
گشت نامعقول تو بر تو عيان
عنوان:ليس للماضين هم الموت انما لهم حسرة الفوت
راست گفتست آن سپهدار بشر
كه هر آنك كرد از دنيا گذر
نيستش درد و دريغ و غبن ِ موت
بلك هستش صد دريغ از بهر فوت
كه چرا قبله نكردم مرگ را
مخزن ِ هر دولت و هر برگ را
قبله كردم من همه عمر از حوَل
آن خيالاتي كه گم شد در اجل
حسرتِ آن مُردگان از مرگ نيست
زآنست كاندر نقشها كرديم ايست
ما نديديم اينکه آن نقش است و كف
كف ز دريا جُنبد و يابد علف
چونك بحر افگند كفها را ببر
تو بگورستان رو آن كفها نگر
پس بگو كو جنبش و جولانتان
بحر افكندست در بحرانتان
تا بگويندت بلب ني بل بحال
كه ز دريا كن نه از ما اين سؤال
نقش ِ چون كف كي بجنبد بي ز موج
خاك بي بادي كجا آيد بر اوج
چون غبار ِ نقش ديدي باد بين
كف چو ديدي قلزم ايجاد بين
هين ببين كز تو نظر آيد بكار
باقيت شحمي و لحمي پود و تار
شحم ِ تو در شمعها نفزود تاب
لحم ِ تو مخمور را نآمد كباب
در گداز اين جمله تن را در بصر
در نظر رو در نظر رو در نظر
يك نظر دو گز همي بيند ز راه
يك نظر دو كون ديد و روي شاه
در ميان اين دو فرقي بي شمار
سُرمه جو والله اعلم بالسرار
چون شنيدي شرح ِ بحر ِ نيستي
كوش دايم تا برين بحر ايستي
چونك اصل ِ كارگاه آن نيستيست
كه خلا و بي نشانست و تهيست
جمله استادان پي اظهار ِ كار
نيستي جويند و جاي انكسار
لاجرم استادِ استادان صمد
كارگاهش نيستي و لا بود
هر كجا اين نيستي افزون ترست
كار حق و كارگاهش آن سَرست
نيستي چون هست بالايين طبق
بر همه بُردند درويشان سَبق
خاصه درويشي كه شد بي جسم و مال
كار فقر ِ جسم دارد نه سؤال
سايل آن باشد كه جسم او گداخت
قانع آن باشد كه خون خويش باخت
پس ز درد اكنون شكايت بر مدار
كوست سوي نيست اسپي راهوار
اين قدر گفتيم باقي فكر كن
فكر اگر جامد بود رو ذكر كن
ذكر آرد فكر را در اهتزاز
ذكر را خورشيدِ اين افسرده ساز
اصل خود جذبست ليك اي خواجه تاش
كار كن موقوفِ آن جذبه مباش
زآنك َتركِ كار چون نازي بود
نازكي در خوردِ جانبازي بود
نه قبول انديش نه ردّ اي غلام
امر را و نهي را مي بين مُدام
مرغ ِ جذبه ناگهان پرّد ز عش
چون بديدي صبح شمع آنگه ِبكش
چشمها چون شد گذاره نور ِاوست
مغزها مي بيند او در عين ِ پوست
بيند اندر ذره خورشيدِ بقا
بيند اندر قطره كلّ ِ بحر را
عنوان:بار ديگر رجوع کردن بقصه ي صوفي و قاضي
گفت صوفي در قصاص ِ يك قفا
سَر نشايد باد دادن از عمي
خرقه ي تسليم اندر کردنم
بر من آسان كرد سيلي خوردنم
ديد صوفي خصم ِ خود را سخت زار
گفت اگر مشتش زنم من خصم وار
او بيك مشتم بريزد چون رصاص
شاه فرمايد مرا زجر و قصاص
خيمه ويرانست و بشكسته وتد
او بهانه مي جود تا در فتد
بهر اين مُرده دريغ آيد دريغ
كه قصاصم افتد اندر زير تيغ
چون نمي توانست كف بر خصم زد
عزمش آن شد كش سوي قاضي برَد
كه ترازوي حق است و كيله اش
مخلص است از مكر ديو و حيله اش
هست او مقراض احقاد و جدال
قاطع جنگ دو خصم و قيل و قال
ديو در شيشه كند افسون ِ او
فتنها ساكن كند قانون ِ او
چون ترازو ديد خصم ِ پُر طمع
سركشي بگذارد و گردد تبع
ور ترازو نيست گر افزون دهيش
از قسم راضي نگردد آگهيش
هست قاضي رحمت دفع ِ ستيز
قطره اي از بحر ِ عدل ِ رستخيز
قطره گر چه خُرد و كوته پا بود
لطفِ آبِ بحر ازو پيدا بود
از غبار ار پاك داري كله را
تو ز يك قطره ببيني دجله را
جزوها بر حال ِ كلها شاهدست
تا شفق غماز ِ خورشيد آمدست
آن قسم بر جسم ِ احمد راند حق
آنچ فرمودست كلا و الشفق
مور بر دانه چرا لرزان بُدي
گر از آن يكدانه خرمن دان بُدي
بر سر حرف آ كه صوفي بي دلست
در مكافاتِ جفا مستعجلست
اي تو كرده ظلمها چون خوش دلي
از تقاضاي مكافي غافلي
يا فراموشت شدست آن كردهات
كه فرو آويخت غفلت پردهات
گر نه خصميهاستي اندر قفات
جرم گردون رشک بردي بر صفات
ليك محبوسي براي آن حقوق
اندك اندك عذر ميخواه از عقوق
تا به يگبارت نگيرد مُحتسب
آبِ خود روشن كن اكنون با مُحب
رفت صوفي سوي آن سيلي زنش
دست زد چون مدعي در دامنش
اندر آوردش بر قاضي كشان
كين خر و ادبار را بر خر نشان
يا بزخم دِرّه او را دِه جزا
آنچنانك راي تو بيند سزا
كانك از زجر تو ميرد در دمار
بر تو تاوان نيست آن باشد جبار
در حد و تعزير قاضي هر كه مُرد
نيست بر قاضي ضمان كو نيست خُرد
نايب حقست و سايه ي عدل ِحق
آينه ي هر مستحق و مستحق
كو ادب از بهر مظلومي كند
نه براي عرض و خشم و دخل ِ خود
چون براي حق و روز ِ آجله ست
گر خطايي شد ديت بر عاقله ست
زآنک بهر خود زند او ضامنست
وآنك بهر حق زند او آمنست
گر پدر زد مر پسر را او بمرد
آن پدر را خون بها بايد شمرد
زآنك او را بهر كار خويش زد
خدمت او هست واجب بر ولد
چون معلم زد صبي را شد تلف
بر معلم نيست چيزي لا تخف
كآن معلم نايب افتاد و امين
هر اميني راهست حكمش همچنين
نيست واجب خدمتِ استا برو
پس به زجر اُستا بزجرش كار جو
ور پدر زد او براي خود زدست
لاجرم از خون بها دادن نرَست
پس خودي را سر ببُر با ذوالفقار
بي خودي شو فانيي درويش وار
چون شدي بي خود هر آنچ تو كني
ما رَمَيتَ إِذْ رَمَيتَ ايمني
آن ضمان بر حق بود نه بر امين
هست تفصيلش بفقه اندر مُبين
هر دكاني راست سودايي دگر
مثنوي دكان ِ فقرست اي پسر
در دكان ِ كفشگر چرمست خوب
قالبِ كفش است اگر بيني تو چوب
پيش بزازان قز و ادكن بوَد
بهر گز باشد اگر آهن بود
مثنويء ما دكان وحدتست
غير واحد هر چه بيني آن بتست
بُت ستودن بهر دام ِ عامه را
همچنان دان كالغرانيق العلي
خواندش اندر سوره ي و النجم زود
ليك آن فتنه بُد از سوره نبود
جمله كفار آن زمان ساجد شدند
هم سِري بود آنك سَر بر دَر زدند
بعد از اين حرفيست پيچا پيچ و دور
با سليمان باش و ديوان را مشور
هين حديثِ صوفي و قاضي بيار
و آن ستمكار ِ ضعيفِ زار زار
گفت قاضي ثبت العرش اي پسر
تا بر او نقشي کنيم از خير و شر
كو زننده كو محل ِ انتقام
اين خيالي گشته است اندر سقام
شرع بهر زندگان و اغنياست
شرع بر اصحابِ گورستان كجاست
آن گروهي كز فقيري بي سرند
صد جهت ز آن مُردگان فاني ترند
مُرده از يك روست فاني در گزند
صوفيان از صد جهت فاني شدند
مرگ يك قتلست و اين سيصد هزار
هر يكي را خون بهاي بي شمار
گر چه كشت اين قوم را حق بارها
ريخت بهر خونبها انبارها
همچو جرجيس اند هر يك در سِرار
كشته گشته زنده گشته چند بار
ُكشته از ذوق ِ سنان دادگر
مي بسوزد كه بزن زخمي دگر
والله از عشق وجود جان پرست
كشته بر قتل ِ دوم عاشق ترست
گفت قاضي من قضا دار حَيم
حاكم ِ اصحاب گورستان كيم
اين بصورت گرنه در گورست پَست
گورها در دودمانش آمدست
بس بديدي مُرده اندر گور تو
گور را در مُرده بين اي كور تو
گر ز گوري خشت بر تو اوفتاد
عاقلان از گور كي خواهند داد
گِردِ خشم و كينه ي مُرده مَگرد
هين مَكن با نقش گرمآبه نبرد
شكر كن كه زنده اي بر تو نزد
كآن كه زنده رَد كند حق كرد رَد
خشم ِ احيا خشم ِ حق و زخم ِ اوست
كه بحق زنده ست آن پاكيزه پوست
حق بكشت او را و در پاچه ش دميد
زود قصابانه پوست از وي كشيد
نفخ در وي باقي آمد تا مآب
نفخ ِ حق نبود چو نفخه ي آن قصاب
فرق بسيارست بين النفختين
اين همه زينست و آن سر جمله شين
اين حيات از وي بُريد و شد مضر
و آن حيات از نفخ ِ حق شد مُستمر
اين دم آندم نيست كآيد آن بشرح
هين برآزين قعر ِ چَه بالاي صرح
نيستش بر خر نشاندن مجتهد
نقش هيزم را كسي بر خر نهد
بر نشستِ او نه پُشتِ خر سِزد
پشت تابوتيش اوليتر سزد
ظلم چه بود وضع غير موضعش
هين مكن در غير موضع ضايعش
گفت صوفي پس روا داري كه او
سيليم زد بي قصاص و بي تسو
اين روا باشد كه خر خرسي قلاش
صوفيانرا صفع اندازد بلاش
گفت قاضي تو چه داري بيش و كم
گفت دارم در جهان من شش درم
گفت قاضي سه درم تو خرج كن
وآن سه ديگر را باو ده بي سخُن
زار و رنجور است و درويش و ضعيف
سه درم در بايدش ترّه و وغيف
بر قفاي قاضي افتادش نظر
از قفاي صوفي آن بُد خوبتر
راست ميكرد از پي سيليش دست
كه قصاص سيليم ارزان شدست
سوي گوش قاضي آمد بهر ِ راز
سيليي آورد قاضي را فراز
گفت هر شش را بگيريد اي دو خصم
تا روم آزاديي خرخاش و وصم
عنوان:طيره شدن قاضي از سيلي درويش و سرزنش کردن صوفي قاضي را
گشت قاضي طيره صوفي گفت هي
حكم ِ تو عدلست لا شك نيست غي
آنچ نپسندي بخود اي شيخ ِ دين
چون پسندي بر برادر اي امين
اين نداني كز پي من چَه كني
هم در آن چَه عاقبت خود افكني
من حفر بئرا نخواندي از خبر
آنچ خواندي كن عمل جان ِ پدر
اين يكي حُكمت چنين بُد در قضا
كه ترا آورد سيلي بر قفا
واي بر احكام ديگرهاي تو
تا چه آرد بر سر و بر پاي تو
ظالمي را رحم آري از كرم
كه براي نفقه بادت سه درم
دستِ ظالم را ببُر چه جاي آن
كه بدست او نهي حكم و عنان
تو بُد آن بزماني اي مجهول داد
كه نژادِ گرگ را او شير داد
عنوان:جواب دادن قاضي صوفي را
گفت قاضي واجب آيدمان رضا
هر قفا و هر جفا كارد قضا
خوش دلم در باطن از حكم ِ زبَر
گر چه شد رويم ترُش كالحق مر
اين دلم باغست و چشمم ابروَش
ابر گريد باغ خندد شاد و خوش
سال ِ قحط از آفتابِ خيره خند
باغها در مرگ و جان كندن رسند
ز امر حق و ابكوا كثيرا خوانده اي
چون سر بريان چه خندان مانده اي
روشني خانه باشي همچو شمع
گر فرو باشي تو همچون شمع دمع
آن ترُش روئيء مادر يا پدر
حافظ فرزند شد از هر ضرر
ذوق خنده ديده اي خيره خند
ذوق گريه بين که هست آن کان قند
چون جهنم گريه آرد يادِ آن
پس جهنم خوشتر آيد از جنان
خندها در گريها آمد كتيم
گنج در ويرانها جو اي سليم
ذوق در غمهاست پي گم كرده اند
آبِ حيوان را بظلمت بُرده اند
باژگونه نعل در ره تا رباط
چشمها را چار كن در احتياط
چشمها را چار ُكن در اعتبار
يار ُكن با چشم ِ خود دو چشم ِ يار
أَمْرُهُمْ شُوري بخوان اندر صحف
يار را باش و مکن از ناز اف
يار باشد راه را پشت و پناه
چونك نيكو بنگري يارست راه
چونك در ياران رسي خامُش نشين
اندر آن حلقه مكن خود را نگين
در نماز جمعه بنگر خوش بهوش
جمله جمعند و يك انديش و خموش
رختها را سوي خاموشي كشان
چون نشان جويي مكن خود را نشان
گفت پيغمبر كه در بحر هموم
در دلالت دان تو يارانرا نجوم
چشم در استارگان نِه ره بجو
نطق تشويش نظر باشد مگو
گر دو حرفِ صدق گويي اي فلان
گفتِ تيره در تبع گردد روان
اين نخواندي كالكلام اي مستهام
في شجون جرّه جرُ الكلام
هين مشو شارع در آن حرفِ رشَد
كه سخن زومر سخن را ميكِشد
نيست در ضبطت چو بگشادي دهان
از پي صافي شود تيره روان
آنك معصوم ِ ره وحي خداست
چون همه صافست بگشايد رواست
زآنك ما ينطق رسولٌ بالهوي
كي هوا زايد ز معصوم ِ خدا
خويشتن را ساز منطيقي ز حال
تا نگردي همچو من سخره ي مقال
عنوان:سؤال كردن آن صوفي قاضي را
گفت صوفي چون ز يك كانست زر
اين چرا نفعست و آن ديگر ضرر
چونك جمله از يكي دست آمدست
اين چرا هشيار و آن مست آمدست
چون ز يك درياست اينجوها روان
اين چرا نوش است و آن زهر دهان
چون همه انوار از شمس ِ بقاست
صبح صادق صبح كاذب از چه خاست
چون ز يك سُرمه ست ناظر را كحل
از چه آمد راست بيني و حوَل
چونك دارالضرب را سلطان خداست
نقدها را چون ضربِ خوب و نارواست
چون خدا فرمود رَه را راهِ من
اين خفير از چيست و آن يك راه زن
از يک اشکم چون رسد حر و سفيه
چون يقين شد الولد سرّ أبيه
وحدتي كه ديد با چندين هزار
صد هزاران جنبش از عين قرار
عنوان:جواب گفتن آن قاضي صوفي را
گفت قاضي صوفيا خيره مشو
يك مثالي در بيان اين شنو
همچنانک بي قراري عاشقان
حاصل آمد از قرار دلستان
آن چو كه در ناز ثابت آمده
عاشقان چون برگها لرزان شده
خنده ي او گريها انگيخته
آبِ رويش آبِ روها ريخته
اين همه چون و چگونه چون زبد
بر سر درياي بيچون مي طپد
ضدّ و ندّش نيست در ذات و عمل
ز آن بپوشيدند هستيها حلل
ضد ضد را بود و هستي كي دهد
بلك ازو بگريزد و بيرون جهد
ندّ چه بود مثل ِ مثل نيك و بد
مثل مثل خويشتن را كي كند
چونك دو مثل آمدند اي متقي
اين چه اوليتر از آن در خالقي
بر شمار برگ بُستان ضدّ و ندّ
چون كفي در بحر بي ندّست و ضدّ
بي چگونه بين تو بُرد و ماتِ بَحر
چون چگونه گنجد اندر ذاتِ بحر
كمترين ِ لعبتِ او جان ِ تست
اين چگونه و چون جان كي شد دُرست
پس چنان بحري كه در هر قطر آن
از بدن ناشي تر آمد عقل و جان
كي بگنجد در مضيق ِ چند و چون
عقل ِ كل آنجاست از لايعلمون
عقل گويد مر جسد را كاي جماد
بوي بُردي هيچ از آن بحر ِ معاد
جسم گويد من يقين سايه ي توم
بوي از سايه كه جويد جان ِ عم
عقل گويد كين نه آن حيرت سراست
كه سزا گستاخ تر از ناسزاست
اندرينجا آفتابِ انوري
خدمت ذره كند چون چاكري
شير اين سو پيش آهو سر نهد
باز اينجا نزد تيهو پر نهد
اين ترا باور نيايد مصطفي
چون ز مسكينان همي جويد دعا
گر بگويي از پي تعليم بود
عين تجهيل از چه رو تفهيم بود
بلك ميداند كه گنج ِ شاهوار
در خرابيها نهد آن شهريار
بَدگماني نعل ِ معكوس ويست
گر چه هر جزويش جاسوس ويست
بل حقيقت در حقيقت غرقه شد
زين سبب هفتاد بل صد فرقه شد
با تو قلماشيت خواهم گفت هان
صوفيا خوش پهن بُگشا گوش ِ جان
مر ترا هر زخم كآيد ز آسمان
منتظر ميباش خلعت بعد از آن
كو نه آن شاهست كت سيلي زند
پس نبخشد تاج و تخت مُستند
جمله دنيا را پَر پشه بها
سيليي را رشوتِ بي مُنتها
گردنت زين طوق ِ زرين جهان
چُست دَر دُزد وز حق سيلي ستان
آن قفاها كانبيا برداشتند
ز آن بلا سرهاي خود افراشتند
ليك حاضر باش در خود اي فتي
تا بخانه او بيابد مر ترا
ورنه خلعت را بَرَد او باز پس
كه نيابيدم بخانه هيچكس
عنوان:باز سؤال کردن صوفي از آن قاضي
گفت آنصوفي چه بودي كين جهان
ابروي رحمت گشادي جاودان
هر دمي شوري نياوردي بپيش
بر نيآوردي ز تلوينهاش نيش
شب ندزديدي چراغ روز را
دي نبودي باغ ِ عيش آموز را
جام ِ صحت را نبودي سنگِ تب
ايمني را خوف نآوردي كرَب
خود چه كم گشتي ز جود و رحمتش
گر نبودي خرخشه در نعمتش
عنوان:جواب قاضي سؤال صوفي را و قصه ي ترك و درزي را مثل آوردن
گفت قاضي بس تهي رو صوفيي
خالي از فطنت چو كاف كوفيي
تو بنشنيدي كه آن پُر قند لب
غدر خياطان همي گفتي بشب
خلق را در دزدي آن طايفه
مينمود افسانه هاء سالفه
قصه ي پاره ربايي در بُرين
مي حكايت كرد او با آن و اين
در سمر مي خواند درزي نامه اي
گِرد او جمع آمده هنگامه اي
مستمع چون يافت جاذب زآن وفود
جمله اجزايش حكايت گشته بود
عنوان:قال النبي عليه السلام ان الله يلقن الحكمة علي لسان الواعظين بقدر همم المستمعين
جذبِ سمعست ار كسي را خوش لبيست
گرمي و وَجد معلم از صبيست
چنگيي را كو نوازد بيست و چار
چون نيابد گوش گردد چنگ بار
نه حراره يادش آيد نه غزل
نه ده انگشتش بجنبد در عمل
گر نبودي گوشهاي غيب گير
وحي نآوردي ز گردون يك بشير
ور نبودي ديد هاي صنع بين
نه فلك گشتي نه خنديدي زمين
آن دم لولاك اين باشد كه كار
از براي چشم تيزست و نظار
عامه را از عشق ِ همخوابه و طبق
كي بود پرواي عشق صنع ِ حق
آب تتماجي نريزي در تغار
تا سگي چندي نباشد طعمه خوار
رو سگِ كهفِ خداونديش باش
تا رهاند زين تغارت اصطفاش
چونك دزديهاء بي رحمانه گفت
كي كنند آن درزيان اندر نهفت
اندر آن هنگامه تركي از خطا
سخت طيره شد ز كشفِ آن غطا
شب چو روز رستخيز آن رازها
كشف ميكرد از پي اهل نهي
هر كجا آيي تو در جنگي فراز
بيني آنجا دو عدو در كشفِ راز
آن زمان را محشر ِ مذكور دان
و آن گلوي رازگو را صور دان
كه خدا اسباب خشمي ساختست
و آن فضايح را بكوي انداختست
بس كه غدر درزيان را ذكر كرد
حيف آمد ترك را و خشم و درد
گفت اي قصاص در شهر شما
كيست استاتر درين مکر و دغا
عنوان:دعوي کردن ترک و گرو بستن او کي دزدي از من چيزي نتواند بردن
گفت خياطيست نامش پور ُشش
اندرين چستي و دزدي خلق كش
گفت من ضامن كه با صد اضطراب
او نيآرد بُرد پيشم رشته تاب
پس بگفتندش كه از تو چُست تر
ماتِ او گشتند در دعوي مَپَر
رو بعقل ِ خود چنين غره مباش
كه شوي ياوه تو در تزويرهاش
گرمتر شد ترک و بست آنجا گرو
كه نيآرد بُردني كهنه نه نو
مطمعانش گرم تر كردند زود
او گرو بست ورهان را بر گشود
که گرو اين مركبِ تازي من
بدهم از دزدد قماش من بفن
ور نتواند بُرد اسپي از شما
واستانم بهر ِ رهن ِ مُبتدا
ُترك را آن شب نبُرد از غصه خواب
با خيال دزد مي كرد او حِراب
بامدادان اطلسي زد در بغل
شد ببازار و دكان آن دغل
پس سلامش كرد گرم و اوستاد
جَست از جالب بترحيبش گشاد
گرم پرسيدش ز حدِ ترك بيش
تا فکند اندر دل ِ او مهر ِ خويش
چون بديد از وي نواي بلبلي
پيشش افكند اطلس ِ استنبلي
كه ببر اين را قباي روز جنگ
زير نافم واسع و بالاش تنگ
تنگ بالا بهر جسم آراي را
زير واسع تا نگيرد پاي را
گفت صد خدمت كنم اي ذو وداد
در قبولش دست بر ديده نهاد
پس بپيمود و بديد او روي كار
بعد از آن بگشاد لب را در فشار
از حكايتهاي ميران در دگر
وز كرمها و عطاء آن نفر
و ز بخيلان و ز تخشيراتشان
از براي خنده هم داد او نشان
همچو آتش كرد مقراضي برون
مي بريد و لب پُر افسانه و فسون
عنوان:مضاحك گفتن ِ درزي و ُترك را از قوتِ خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت يافتن درزي
ترک خنديدن گرفت از داستان
چشم ِ تنگش گشت بسته آن زمان
پاره اي دزديد و كردش زير ِ ران
از جز حق از همه احيا نهان
حق همي ديد آن ولي ستارخوست
ليك چون از حَدّ بَري غماز اوست
ُترك را از لذتِ افسانه اش
رفت از دل دعوي پيشانه اش
اطلس چه دعوي چه رهن چي
ترك سر مستست در لاغ َاچي
لابه كردش ُترك كز بهر خدا
لاغ مي گو كه مرا شد مغتذا
گفت لاغي خند ميني آن دغا
كه فتاد از قهقهه او بر قفا
پاره اي اطلس سبك بر نيفه زد
تركِ غافل خوش مضاحك مي مزد
همچنين بار سوم تركِ خطا
گفت لاغي گوي از بهر خدا
گفت لاغي خندمين تر زآن دو بار
كرد او اين ترك را كلي شكار
چشم بسته عقل جسته مولهه
مست تركِ مدعي از قهقهه
پس سوم بار از قبا دزديد شاخ
كه ز خنده اش يافت ميدان ِ فراخ
چون چهارم بار آن تركِ خطا
لاغ از آن استاد همي كرد اقتضا
رحم آمد بروي آن استاد را
كرد در باقي فن و بيداد را
گفت مولع گشت اين مفتون درين
بي خبر كين چه خسارست و غبين
بوسه افشان كرد بر استاد او
كه بمن بهر خدا افسانه گو
اي فسانه گشته و محو از وجود
چند چند افسانه بخواهي آزمود
خندمين تر از تو هيچ افسانه نيست
بر لبِ گور خراب خود ايست
اي فرو رفته به گور جهل و شك
چند جويي لاغ و دستان ِ فلك
تا بكي نوشي تو عشوه ي اين جهان
كه نه عقلت ماند بر قانون نه جان
لاغ ِ اين چرخ نديم ِ كرد و مُرد
آب روي صد هزاران چون تو بُرد
ميدرد ميدوزد اين درزي عام
جامه ي صد سالکان طفل ِ خام
لاغ ِ او گر باغها را داد داد
چون دي آمد داده را بر باد داد
پيره طفلان شسته پيش بهر کد
تا بسعد و نحس اولاغي کند
عنوان:گفتن درزي ترک را هي خاموش کن اگر مضاحک دگر گويم قبات تنگ آيد
گفت درزي اي طواشي بر گذر
واي بر تو گر كنم لاغي دگر
پس قبايت تنگ آيد باز پس
اين كند با خويشتن خود هيچ كس
خنده ي چه رمزي ار دانستيي
تو بجاي خنده خون بگرستيي
عنوان:بيان آنک بي کاروان و افسانه جويان مثل آن ترک اند
و عالم غرار غدار همچو آن دزدي و شهوات و زنان مضاحک گفتناين دنياست و عمر همچو آن اطلس پيش اين درزي جهت قباي بقا و لباس تقوي ساختن
اطلس ِ عمرت بمقراض ِ شهور
بُرد پاره پاره خياط غرور
تو تمنا ميبري كاختر مدام
لاغ كردي سعد بودي بر دوام
سخت مي تولي ز تربيعات آن
وز دلال و كينه و آفاتِ آن
سخت ميرنجي ز خاموشيء او
وز نحوس و قبض و كين كوشيء او
که چرا زهره ي طرب در رقص نيست
بر سعود و رقص سعد او مه ايست
اخترت گويد كه گر افزون كنم
لاغ را پس كليت مغبون كنم
تو مبين قلابي اين اختران
عشق خود بر قلب زن بين اي مهان
عنوان:مثل
آن يكي ميشد بره سوي دكان
پيش ره را بسته ديد او از زنان
پاي او ميسوخت از تعجيل و راه
بسته از جوق زنان ِ همچو ماه
رو بيك زن كرد و گفت اي مستهان
هي چه بسياريد اين دختر چگان
رو بدو كرد آن زن و گفت اي امين
هيچ بسياري ما منكر مبين
بين كه با بسياري ما بر بساط
تنگ مي آيد شما را انبساط
در لواطه مي فتيد از قحطِ زن
فاعل و مفعول رسواي زمَن
تو مبين اين واقعات روزگار
كز فلك مي گردد اينجا ناگوار
تو مبين تخسير روزي و معاش
تو مبين اين قحط و خوف و ارتعاش
بين كه با اين جمله تلخيهاي او
مرده ي اوييد و ناپرواي او
رحمتي دان امتحان ِ تلخ را
نقمتي دان مُلكِ مرو و بلخ را
آن براهيم از تلف نگريخت و ماند
اين براهيم از شرف بگريخت و راند
اين نسوزد وين بسوزد اي عجب
نعل معكوس است در راهِ طلب
عنوان:باز مكرّر كردن صوفي سؤال را
گفت صوفي قادرست آن مستعان
كه كند سوداي ما را بي زيان
آنك آتش را كند ورد و شجر
هم تواند كرد اين را بي ضرر
آنك گل آرد برون از عين خار
هم تواند كرد اين دي را بهار
آنك زو هر سرو آزادي كند
قادرست ار غصه را شادي كند
آنك شد موجود از وي هر عدم
گر بدارد باقيش او را چه كم
آنك تن را جان دهد تا حي شود
گر نميراند زيانش كي شود
خور چه باشد گر ببخشد آن جواد
بنده را مقصودِ جان بي اجتهاد
دور دارد از ضعيفان در كمين
مكر ِ نفس و فتنه ي ديو لعين
عنوان:جواب دادن قاضي صوفي را
گفت قاضي گر نبودي امر ِ مُر
ور نبودي خوب و زشت و سنگ و دُرّ
ور نبودي نفس و شيطان و هوا
ور نبودي زخم و چاليش و وغا
پس بچه نام و لقب خواندي ملك
بندگان خويش را اي منتهك
چون بگفتي اي صبور و اي حليم
چون بگفتي اي شجاع و اي حكيم
صابرين و صادقين و منفقين
چون بُدي بي ره زن و ديو لعين
رستم و حمزه و مخنث يك بُدي
علم و حكمت باطل و مُندك بدي
علم و حكمت بهر راهِ بي رهيست
چون همه ره باشد آن حكمت تهيست
بهر اين دكان طبع شوره آب
هر دو عالم را روا داري خراب
من همي دانم كه تو پاكي نه خام
وين سؤالت هست از بهر عوام
جور ِ دوران و هر آن رنجي كه هست
سهلتر از بُعدِ حقّ و غفلتست
زآنك اينها بگذرند آن نگذرد
دولت آن دارد كه جان آگه بَرَد
عنوان:حكايت در تقدير آنک صبر در رنج کار سهلتر از صبر در فراق يار بود
آن يكي زن شوي خود را گفت هي
اي مروت را بيك ره كرده طي
هيچ تيمارم نميداري چرا
تا يکي باشم درين خواري چرا
گفت شو من نفقه چاره ميكنم
گر چه عورم دست و پايي ميزنم
نفقه و كسوه است واجب اي صنم
از مَنت اين هر دو هست و نيست کم
آستين پيرهن بنمود زن
بس درشت و پر وسخ بُد پيرهن
گفت از سختي تنم را ميخورد
كس كسي را كسوه زين سان آورد
گفت اي زن يك سؤالت ميكنم
مرد درويشم همين آمد فنم
اين درشتست و غليظ و ناپسند
ليك بنديش اي زن انديشه مند
اين درشت و زشت تر يا خود طلاق
اين ترا مكروه تر يا خود فراق
همچنان اي خواجه ي تشنيع زن
از بلاد و فقر و از رنج و محن
لاشك اين ترك هوا تلخي دهست
ليك از تلخيء بُعدِ حق بهست
گر جهاد و صوم سختست و خشن
ليك اين بهتر ز بُعد ممتحن
رنج كي ماند دمي كه ذوالمنن
گويدت چوني تو اي رنجور ِ من
ور نگويد كت نه آن فهم و فن است
ليك آن ذوق تو پرسش كردنست
آن مليحان كه طبيبان ِ دلند
سوي رنجوران بپرسش مايل اند
ور حذر از ننگ و از نامي كنند
چاره اي سازند و پيغامي كنند
ورنه در دلشان بود آن مفتكر
نيست معشوقي ز عاشق بيخبر
اي تو جوياي نوادر داستان
هم فسانه ي عشق بازان را بخوان
بس بجوشيدي در اين عهد مديد
ترك جوشي هم نگشتي اي قديد
ديده اي عمري تو داد و داوري
وآنگه از ناديدگان ناشي تري
هر كه شاگرديش كرد استاد شد
تو سپستر رفته اي اي كور لد
خود نبود از والدينت اختيار
هم نبودت عبرت از ليل و نهار
عنوان:مثل
عارفي پرسيد از آن پير ِ كشيش
كه توي خواجه مُسن تر يا كه ريش
گفت نه من پيش ازو زاييده ام
بي ريشي جهان را ديده ام
گفت ريشت شد سپيد از حال ِ گشت
خوي زشت تو نگرديدست وشت
او پس از تو زاد و از تو بگذريد
تو چنين خشكي ز سوداي ثريد
تو برآن رنگي كه اول زاده اي
يك قدم ز آن پيشتر ننهاده اي
همچنان دوغي ترش در معدني
خود نكردي زو مخلص روغني
هم خميري خمره طينه دري
گر چه عمري در تنور آذري
چون حشيشي پا بگِل برپشته اي
گر چه از بادِ هوس سرگشته اي
همچو قوم ِ موسي اندر حر تيه
مانده اي بر جاي چل سال اي سفيه
ميروي هر روز تا شب هروله
خويش را ميبيني در اوّل مرحله
نگذري زين بعدِ سيصد ساله تو
تا كه داري عشق اين گوساله تو
تا خيال عجل از جانشان نرفت
بُد بَر ايشان تيه چون گردابِ تفت
غير اين عجلي كزو يابيده اي
بي نهايت لطف و نعمت ديده اي
گاو طبعي زآن نكوئيهاء زفت
از دلت در عشق اين گوساله رفت
باري اكنون تو زهر جزوت بپُرس
صد زبان دارند اين اجزاي خرس
ذكر نعمتهاي رزّاق ِ جهان
كه نهان شد آن در اوراق ِ زمان
روز و شب افسانه جوياني تو چُست
جزو جزو تو فسانه کوي تست
جزو جزوت تا برستست از عدم
چند شادي ديده اند و چند غم
زآنك بي لذت نرويد هيچ جزو
بلك لاغر گردد از هر پيچ جزو
جزو ماند و آن خوشي از ياد رفت
بل نرفت آن خفيه شد از پنج و هفت
همچو تابستان كه از وي پنبه زاد
ماند پنبه رفت تابستان ز ياد
يا مثال يخ كه زايد از شتا
شد شتا پنهان و آن يخ پيش ِ ما
هست آن يخ ز آن صعوبت يادگار
يادگار صيف در دي اين ثمار
همچنان هر جزو جزوي اي فتي
در تنت افسانه گوي نعمتي
چون زني كه بيست فرزندش بوَد
هر يكي حاكي حال خوش بود
حمل نبود بي ز مستي و ز لاغ
بي بهاري كي شود زاينده باغ
حاملان و بچگانشان بر كنار
شد دليل ِعشق بازي با بهار
هر درختي در رضاي كودكان
همچو مريم حامل از شاهي نهان
گر چه در آب آتشي پوشيده شد
صد هزاران كف بر او جوشيده شد
گر چه آتش سخت پنهان مي تند
كف بدَه انگشت اشارت مي كند
همچنين اجزاي مستان ِ وصال
حامل از تمثالهاء حال و قال
در جمال حال وامانده دهان
چشم غايب گشته از نقش جهان
آن مواليد از رهِ اين چار نيست
لاجرم منظور اين ابصار نيست
آن مواليد از تجلي زاده اند
لاجرم مستور پرده ي ساده اند
زاده گفتيم و حقيقت زادنيست
وين عبارت جز پي ارشاد نيست
هين خمش کن تا بگويد شاهِ قل
بلبلي مفروش با اين جنس ِ گل
اين گل گوياست پُر جوش و خروش
بلبلا ترك زبان كن باش گوش
هر دو گون تمثال ِ پاكيزه مثال
شاهد عدلند بر سِرّ وصال
هر دو گون سرّ لطيفِ مرتضي
شاهد احبال و حشر ما مضي
همچو يخ كاندر تموز مستجد
هر دم افسانه ي زمستان مي كند
ذكر آن ارياح سردِ و زمهرير
اندر آن ايام و ازمان ِ عسير
همچو آن ميوه كه در وقتِ شتا
ميكند افسانه ي لطفِ خدا
قصه ي دور تبسمهاء شمس
و آن عروسان چمن را لمس و طمس
حال رفت و ماند جزوت يادگار
يا ازو واپُرس يا خود ياد آر
چون فرو گيرد غمت گر چستيي
ز آن دم نوميد كن واجستيي
گفتيش اي غصه ي منگر بحال
راتبه ي انعامها را ز آن كمال
گر بهر دم نت بهار و خرّميست
همچو چاش گل تنت انبار چيست
چاش گل تن فكر تو همچون گلاب
مُنكر گل شد گلاب اينت عجاب
از كپي خويان ِ كفران كه دريغ
بر نبي خويان نثار مهر و ميغ
آن لجاج كفر قانون كپيست
و آن سپاس و شكر منهاج ِ نبيست
با كپي خويان تهتكها چه كرد
با نبي رويان تنسكها چه كرد
در عمارتها سگانند و عقور
در خرابيهاست گنج ِ عزّ و نور
گر نبودي اين بزوغ اندر خسوف
گم نكردي راه چندين فيلسوف
زيركان و عاقلان از گمرهي
ديده بر خرطوم داغ ِ ابلهي
عنوان:باقي قصه ي فقير ِ روزي طلب بي واسطه ي كسب
آن يكي بيچاره ي مفلس ز درد
كه ز بي چيزي هزاران زخم خَورد
لابه كردي در نماز و در دعا
كاي خداوند و نگهبان رعا
بي ز جهدي آفريدي مر مرا
بي فن ِ من روزيم دِه زين سرا
پنج گوهر داديم در دُرج ِ سر
پنج حس ديگري هم مستتر
لايعد اين داد و لايحصي ز تو
من كليلم از بيانش شرم رو
چونك در خلاقيم تنها توي
كار رزاقيم تو كن مستوي
سالها زو اين دعا بسيار شد
عاقبت زاري او بر كار شد
همچو آن شخصي كه روزي حلال
از خدا ميخواست بي كسب و كلال
گاو آوردش سعادت عاقبت
عهدِ داود لدّني معدلت
اين متيم نيز زاريها نمود
هم ز ميدان ِ اجابت گو ربود
گاه بَد ظن مي شدي اندر دعا
از پي تأخير ِ پاداش و جزا
باز ارجاء خداوند كريم
در دلش بشار گشتي و زعيم
چون شدي نوميد در جهد و كلال
از جناب حق شنيدي كه تعال
خافض است و رافعست اين كردگار
بي ازين بر نيآيد هيچ كار
خفض ارضي بين و رفع آسمان
بي ازين دو نيست دورانش اي فلان
خفض و رفع اين زمين نوعي دگر
نيم سالي شوره نيمي سبز و تر
خفض و رفع روزگار ِ با كرب
نوع ديگر نيم روز و نيم شب
خفض و رفع اين مزاج ِ ممتزج
گاه صحت گاه رنجوري مضج
همچنين دان جمله احوال ِ جهان
قحط و جذب و صلح و جنگ از افتتان
اين جهان با اين دو پَر اندر هواست
زين دو جانها موطن ِ خوف و رجاست
تا جهان لرزان بود مانند برگ
در شمال و در سموم بعث و مرگ
تا خُم ِ يك رنگي عيسي ما
بشكند نرخ ِ خُم ِ صد رنگ را
كآن جهان همچون نمك زار آمدست
هر چه آنجا رفت بي تلوين شدست
خاك را بين خلق ِ رنگارنگ را
ميكند يك رنگ اندر گورها
اين نمكسار جسوم ظاهرست
خود نمكسار معاني ديگرست
آن نمكسار معاني معنويست
از ازل آن تا ابد اندر نويست
اين نوي را كهنگي ضدّش بود
آن نوي بي ضد و ندّ و عدد
آنچنانك از صقل نور مصطفي
صد هزاران نوع ظلمت شد ضيا
از جهود و مشرك و ترسا و مغ
جملگي يك رنگ شد ز آن الپ الغ
صد هزاران سايه كوتاه و دراز
شد يكي در نور ِ آن خورشيدِ راز
نه درازي ماند نه كوته نه پهن
گونه گونه سايه در خورشيدِ رهن
ليك يك رنگي كه اندر محشرست
بر بَد و بر نيك كشف و ظاهرست
كه معاني آن جهان صورت شود
نقشهامان در خور ِ خصلت شود
گردد آنگه فكر نقش ِ نامها
اين بطانه روي كار ِ جامها
اين زمان سِرها مثال گاو ِ پيس
دوك نطق اندر ملل صد رنگ ريس
نوبتِ صد رنگي است و صد دلي
عالم يك رنگ كي گردد جلي
نوبت زنگيست رومي شد نهان
اين شبست و آفتاب اندر رهان
نوبتِ گرگست و يوسف زير چاه
نوبت قبطيست و فرعونست شاه
تا ز رزق ِ بي دريغ ِ خيره خند
آن سگانرا حصه باشد روز چند
در درون ِ بيشه شيران منتظر
تا شود امر تَعالَي منتشر
پس بُرون آيند آن شيران ز مرج
بي حجابي حق نمايد دخل و خرج
جوهر انسان بگيرد برّ و بحر
پيس گاوان بسملان ِ روز ِ نحر
روز نحر رستخيز سهمناك
مؤمنان را عيد و گاوان را هلاك
جمله ي مرغان ِ آب آن روز ِ نحر
همچو كشتيها روان بر روي بحر
تا كه يهلك من هلك عن بينة
تا كه ينجوامن نجا و استيقنه
تا كه بازان جانب سلطان روند
تا كه زاغان سوي گورستان روند
کاستخوان و اجزاء سرگين همچو نان
نقل ِ زاغان آمدست اندر جهان
قندِ حكمت از كجا زاغ از كجا
كرم ِ سرگين از كجا باغ از كجا
نيست لايق غزو نفس و مرد غر
نيست لايق عود و مشک و كون ِ خر
چون غزا ندهد زنانرا هيچ دست
كي دهد آنك جهاد اكبرست
جز بنادر در تن ِ زن رستمي
گشته باشد خفيه همچون مريمي
آنچنانك در تن ِ مردان زنان
خفيه اند و ماده از ضعفِ جنان
آن جهان صورت شود اين مادگي
هر كه در مردي نديد آمادگي
روز ِ عدل و عدل داد اندر خورست
كفش آن ِ پا كلاه آن ِ سرست
تا بمطلب در رسد هر طالبي
تا بغربِ خود رود هر غاربي
نيست هر مطلوب از طالب دريغ
جفتِ تابش شمس و جفتِ آب ميغ
هست دنيا قهرخانه ي كردگار
قهر بين چون قهر كردي اختيار
استخوان و موي مقهوران نگر
تيغ ِ قهر افكنده اندر بحر و بر
پَرّ و پاي مرغ بين بر گردِ دام
شرح قهر حق كننده بي كلام
مُرد او بر جاش خرپُشته نشاند
وآنك كهنه گشت هم پُشته نماند
هر كسي را جفت كرده عدل ِ حق
پيل را با پيل و بق را جنس ِ بق
مونس احمد بمجلس چار يار
مونس بوجهل عتبه و ذو الخمار
كعبه ي جبريل و جانها سدره اي
قبله ي عبد البطون شد سفره اي
قبله ي عارف بود نور ِ وصال
قبله ي عقل ِ مفلسف شد خيال
قبله ي زاهد بود يزدان بر
قبله ي طامع بود هميان ِ زر
قبله ي معني وران صبر و درنگ
قبله ي صورت پرستان نقش ِ سنگ
قبله ي باطن نشينان ذوالمنن
قبله ي ظاهر پرستان روي زن
همچنين بر ميشمر تازه و كهن
ور ملولي رو تو كار خويش كن
رزق ِ ما در كاس ِ زرين شد عُقار
وآن سگانرا آبِ تتماج و تغار
لايق آنك بدو خو داده ايم
در خور آن رزق بفرستاده ايم
خوي آنرا عاشق نان كرده ايم
خوي اين را مستِ جانان كرده ايم
چون بخوي خود خوشي و خرّمي
پس چه از در خوردِ خويت ميرمي
مادگي خوش آمدت چادر بگير
رُستمي خوش آمدت خنجر بگير
اين سخن پايان ندارد آن فقير
گشته است از زخم درويشي عقير
عنوان:قصه ي آن گنج نامه کي پهلوي قبه ي روي بقبله کن و تير در کمان نه بيند از آنجا کي افتد گنجست
ديد در خواب او شبي و خواب كو
واقعه ي بي خواب صوفي راست خو
هاتفي گفتش كه اي ديده تعب
رقعه اي از پيش ورّاقان طلب
خفيه زآن وراق كت همسايه است
سوي كاغذ پارهاش آور تو دست
رقعه اي شكلش چنان رنگش چنين
پس بخوان آنرا بخلوت اي حزين
چون بدزدي آن ز ورّاق اي پسر
پس برون رو ز انبهي شور و شر
تو بخوان آنرا بخود در خلوتي
هين مجو در خواندن ِ آن شركتي
ور شود آن فاش هم غمگين مشو
كه نيابد غير تو زآن نيم ِ جو
ور كِشد آن دير هين زنهار تو
وردِ خود كن دم بدم لا تقنطوا
اين بگفت و دستِ خود آن مژده ور
بر دل ِ او زد كه رو زحمت ببر
چون بخويش آمد ز غيبت آن جوان
مي نگنجيد از فرح اندر جهان
زهره ي او بر دريدي از قلق
گر نبودي رفق و حفظ و لطفِ حق
يك فرح آن كز پس شصد حجاب
گوش او بشنيد از حضرت جواب
از حجب چون حس سمعش در گذشت
شد سرافراز و ز گردون بر گذشت
كه بود كآن حس چشمش ز اعتبار
ز آن حجاب غيب هم يابد گذار
چون گذاره شد حواسش از حجاب
پس پياپي گرددش ديد و خطاب
جانب دكان ِ رّواق آمد او
دست مي برد او بمشق از سو بسو
پيش چشمش آمد آن مكتوب زود
با علاماتي كه هاتف گفته بود
در بغل زد گفت خواجه خير باد
اين زمان وا مي رسم اي اوستاد
رفت كنج خلوتي وآنرا بخواند
وز تحير واله و حيران بماند
كه بدين سان گنج نامه ي بي بها
چون فتاده ماند اندر مشقها
باز اندر خاطرش اين فكر جَست
كز پي هر چيز يزدان حافظست
كي گذارد حافظ اندر اكتناف
كه كسي چيزي رُبايد از گزاف
گر بيابان پُر شود زرّ و نقود
بي رضاء حق جوي نتوان ربود
ور بخواني صد صحف بي سكته اي
بي قدر يادت نماند نكته اي
ور كني خدمت نخواني يك كتاب
علمهاء نادره يابي ز جيب
شد ز جيب آن كفّ ِ موسي ضو فشان
كآن فزون آمد ز ماه آسمان
كآنک مي جُستي ز چرخ با نهيب
سر بر آوردستت اي موسي ز جيب
تا بداني كآسمانهاء سمي
هست عكس ِ مدركات آدمي
ني كه اوّل دستِ يزدان مجيد
از دو عالم پيشتر عقل آفريد
اين سخن پيدا و پنهانست بس
كه نباشد محرم عنقا مگس
باز سوي قصه باز آ اي پسر
قصه ي گنج و فقير آور بسر
عنوان:تمامي قصه ي آن فقير و نشان جاي آن گنج
اندر آن رُقعه نبشته بود اين
كه برون شهر گنجي دان دفين
آن فلان قبّه كه در وي مشهدست
پشت او در شهر و در در فدفدست
پشت با وي كن تو رو در قبله آر
و آنگهان از قوس تيري در گذار
چون فگندي تير از قوس اي سعاد
بر كن آن موضع كه تيرت اوفتاد
پس كمان سخت آورد آن فتي
تير پرانيد در صحن فضا
زو تبر آورد و بيل او شاد شاد
كند آن موضع كه تيرش اوفتاد
ُكند شد هم او و هم بيل و تبر
خود نديد از گنج ِ پنهاني اثر
همچنين هر رو تبر انداختي
ليك جاي گنج را نشناختي
چونك اين را پيشه كرد او بر دوام
فجفجي در شهر افتاد عوام
عنوان:فاش شدن خبر اين گنج و رسيدن بگوش پادشاه
پس خبر كردند سلطانرا ازين
آن گروهي كه بُدند اندر كمين
عرضه كردند آن سخن را زيردست
كه فلاني گنج نامه يافتست
چون شنيد آن شخص كين با شه رسيد
جز كه تسليم و رضا چاره نديد
پيش از آنك اشكنجه بيند ز آن قباد
رقعه را آن شخص پيش او نهاد
گفت تا اين رقعه را يابيده ام
گنج نه و رنج بي حد ديده ام
خود نشد يك حبه از گنج آشكار
ليك پيچيدم بسي من همچو مار
رفت ماهي چنينم تلخ كام
كه زيان و سود اين بر من حرام
بوك بختت بر كند زين كان غطا
اي شه پيروز جنگ و دز گشا
مدت شش ماه و افزون پادشاه
تير مي انداخت و برمي كند چاه
هر كجا سخته كماني بود چُسب
تير داد انداخت هر سو گنج جُست
غير تشويش و غم و طامات نه
همچو عنقا نام فاش و ذات ني
عنوان:نوميد شدن آن پادشاه از يافتن آن گنج و ملول شدن او از طلب آن
چونك تعويق آمد اندر عرض و طول
شاه شد زآن گنج دلسير و ملول
دشتها را گز گز آن شه چاه كند
رقعه را از خشم پيش او فکند
گفت گير اين رقعه كش آثار نيست
نه بدين اوليتري كت كار نيست
نيست اين كار كسي كش هست كار
گر بسوزد گل بگرد گِردِ خار
نادر افتد اهل اين ماخوليا
منتظر كه رويد از آهن گيا
سخت جاني بايد اين فن را چو تو
تو كه جان سخت اين را بجو
گر نيابي نبودت هرگز ملال
ور بيابي آن بتو كردم حلال
عقل راهِ نااميدي كي رود
عشق باشد كآن طرف بر سر دود
لا ابالي عشق باشد ني خرد
عقل آن جويد كز آن سودي بَرد
ترك تازه تن گداز و بي حيا
در بلا چون سنگِ زير آسيا
سخت رويي كه ندارد هيچ پشت
بهره جويي را درون خويش كشت
پاك مي بازد نجويد مُزد جو
آنچنانك پاك مي گيرد ز هو
مي دهد حق هستيش بي علتي
ميسپارد باز بي علت فتي
كه فتوت دادن ِ بي علتست
پاك بازي خارج از هر ملتست
زآنك ملت فضل جويد يا خلاص
پاك بازانند قربانان ِ خاص
ني خدا را امتحاني مي كنند
ني در ِ سود و زياني مي زنند
عنوان:باز دادن پادشاه گنج نامه را بآن فقير كي بگير، ما از سر اين برخاستيم
چونك رقعه ي گنج ِ پُر آشوب را
شه مسلم داشت آن مكروب را
گشت پس ايمن او ز خصمان و ز نيش
رفت و مي پيچيد در سوداي خويش
يار كرد او عشق ِ درد انديش را
كلب ليسد خويش ريش ِ خويش را
عشق را در پيچش خود يار نيست
مَحرمش در دِه يكي ديار نيست
نيست از عاشق كسي ديوانه تر
عقل از سوداي او كورست و كر
زآنك اين ديوانگي عام نيست
طِب را ارشادِ اين احكام نيست
گر طبيبي را رسد زين گون جنون
دفتر طب را فرو شويد بخون
طبّ ِ جمله ي عقلها مدهوش اوست
روي جمله ي دلبران رو پوش ِ اوست
روي در روي خود آر اي عشق كيش
نيست اي مفتون تو را جز خويش خويش
قبله از دل ساخت آمد در دعا
لَيسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سعي
پيش از آن كو پاسخي بشنيده بود
سالها اندر دعا پيچيده بود
بي اجابت بر دعاها مي تنيد
از كرم لبيكِ پنهان مي شنيد
چونك بي دف رقص مي كرد آن عليل
ز اعتمادِ جودِ خلاق ِ جليل
سوي او نه هاتف و نه پيك بود
گوش ِ اميدش پُر از لبيك بود
بي زبان ميگفت اوميدش تعال
از دلش مي روفت آن دعوت ملال
آن كبوتر را كه بام آموختست
تو مخوان مي رانش كآن پَر دوختست
اي ضياء الحق حسام الدين برانش
كز ملاقاتِ تو بر رُستست جانش
گر براني مرغ ِ جان از گزاف
هم بگِردِ بام ِ تو آرد طواف
چينه و نقلش ِ همه بر بام ِ تست
پَر زنان بر اوج مستِ دام تست
گر دمي منكر شود دزدانه روح
در اداي شكرت اي فتح و فتوح
شحنه ي عشق مكرّر كينه اش
طشتِ آتش مي نهد بر سينه اش
كه بيآ سوي مه و بگذر ز گرد
شاهِ عشقت خواند زوتر باز گرد
گردِ اين بام و كبوتر خانه من
چون كبوتر پَر زنم مستانه من
جبرئيل عشقم و سِدره ام توي
من سقيمم عيسي مريم توئي
جوش دِه آن بحر گوهربار را
خوش بپُرس امروز اين بيمار را
چون تو آن ِ او شدي بحر آن ِ اوست
گر چه اين دَم نوبت بُحران اوست
اين خود آن ناله ست كو كرد آشكار
آنچ پنهانست يا رب زينهار
دو دهان داريم گويا همچو ني
يك دهان پنهانست در لبهاي وي
يك دهان نالان شده سوي سما
هاي و هويي در فكنده در هوا
ليك داند هر كه او را منظرست
كه فغان اين سري هم ز آن سرست
دمدمه ي اين ناي از دمهاي اوست
هاي هوي روح از هيهاي اوست
گر نبودي با لبش ني را سمر
ني جهان را پُر نكردي از شكر
با كه خفتي و ز چه پهلو خاستي
كين چنين پُر جوش چون درياستي
يا أبيتُ عند ربي خواندي
در دل درياي آتش راندي
نعره ي يا نار كوني باردا
عصمتِ جان تو گشت اي مقتدا
اي ضياء الحق حسام دين و دل
كي توان اندود خورشيدي بگِل
قصد كردستند اين گِل پارها
كه بپوشانند خورشيدِ ترا
در دل كه لعلها دلال ِ تست
باغها از خنده مالامال ِ تست
محرم مرديت را كو رستمي
تا ز صد خرمن يكي جو گفتمي
چون بخواهم كز سِرَت آهي كنم
چون علي سر را فرو چاهي كنم
چونك اخوانرا دل ِ كينه ورست
يوسفم را قعر چاه اوليترست
مست گشتم خويش بر غوغا زنم
چَه چه باشد خيمه بر صحرا زنم
بر كفِ من نِه شرابِ آتشين
وانگه آن كرّ و فر ِ مستانه بين
منتظر گو باش بي گنج آن فقير
زآنك ما غرقيم اين دم در عصير
از خدا خواه اي فقير اين دم پناه
از من غرقه شده ياري مخواه
كه مرا پرواي آن اسناد نيست
از خود و از ريش ِ خويشم ياد نيست
بادِ سبلت كي بگنجد وآبِ رو
در شرابي كه نگنجد تار مو
در دِه اي ساقي يكي رطل ِ گران
خواجه را از ريش و سبلت وارهان
نخوتش بر ما سِبالي مي زند
ليك ريش از رشك ما بر مي كند
ماتِ او و مات او و مات او
كه همي دانيم تزويراتِ او
از پس صد سال آنچ آيد ازو
پير مي بيند معين مو بمو
اندر آيينه چه بيند مردِ عام
كه نبيند پير اندر خشتِ خام
آنچ لحياني بخانه ي خود نديد
هست بر كوسه يكايك آن پديد
رو بدريايي که ماهي زاده اي
همچو خس در ريش چون افتاده اي
خس نه اي دور از تو رشكِ گوهري
در ميان ِ موج و بحر اوليتري
بحر ِ وحدانست جفت و زوج نيست
گوهر و ماهيش غير موج نيست
اي محال و اي محال اشراكِ او
دور از آن دريا و موج ِ پاكِ او
نيست اندر بحر شرك و پيچ پيچ
ليك با احول چه گويم هيچ هيچ
چونك جفتِ احولانيم اي شمن
لازم آمد مُشركانه دَم زدن
آن يكيي زآن سوي وصفست و حال
جز دوي نآيد بميدان مقال
يا چو احول اين دوي را نوش كن
يا دهان بر دوز و خوش خاموش كن
يا بنوبت گه سكوت و گه كلام
احولانه طبل مي زن والسلام
چون ببيني محرمي گو سرّ جان
گل ببيني نعره زن چون بلبلان
چون ببيني مشكِ پُر مكر و مجاز
لب ببند و خويش را خنب ساز
دشمن ِ آبست پيش او مَجنب
ورنه سنگِ جهل ِ او بشكست خنب
با سياستهاء جاهل صبر كن
خوش مدارا كن بعقل ِ من لدن
صبر با نااهل اهلان را جلاست
صبر صافي مي كند هر جا دليست
آتش نمرود ابراهيم را
صفوت آيينه آمد در جلا
جور كفر ِ نوحيان و صبر نوح
نوح را شد صيقل مرآتِ روح
عنوان:حکايت مُريد شيخ خرقاني قدس الله
رفت درويشي ز شهر طالقان
بهر صيتِ بوالحسن خارقان
كوهها بُبريد و وادي دراز
بهر ديدِ شيخ با صدق و نياز
آنچ در ره ديد از رنج و ستم
گر چه در خوردست كوته ميكنم
چون بمقصد آمد از ره آن جوان
خانه ي آن شاه را جُست او نشان
چون بصد حُرمت بزد حلقه ي درش
زن بُرون كرد از در خانه سرش
كه چه ميخواهي بگو اي ذوالكرم
گفت بر قصد زيارت آمدم
خنده اي زد زن كه خه خه ريش بين
اين سفر گيري و اين تشويش بين
خود ترا كاري نبود آن جايگاه
تا ببيهوده كني اين عزم ِ راه
اشتهاي گول گردي آمدت
يا ملولي وطن غالب شدت
يا مگر ديوت دو شاخه بر نهاد
بر تو وسواس ِ سفر را در گشاد
گفت نافرجام و فحش و دمدمه
من نتوانم باز گفتن آن همه
از مثل وز ريش خندِ بي حساب
آن مريد اوفتاد در غم در نشيب
عنوان:پرسيدن آن وارد از حرم شيخ كي شيخ کجاست کجا رويم و جواب نافرجام گفتن حرم
اشكش از ديده بجَست و گفت او
با همه آن شاهِ شيرين نام كو
گفت آن سالوس ِ زراق تهي
دام ِ گولان و كمندِ گمرهي
صد هزاران خام ريشان همچو تو
اوفتاده از وي اندر صد عتو
گر نبينيش و سلامت وا روي
خير تو باشد نگردي رو غوي
لاف كيشي كاسه ليسي طبل خوار
بانگِ طبلش رفته اطرافِ ديار
سبطيند اين قوم و گوساله پرست
در چنين گاوي چه مي مالند دست
جيفة الليلست و بطال النهار
هر كه او شد غره ي اين طبل خوار
هشته اند اين قوم صد علم و كمال
مكر و تزويري گرفته كينست حال
آل موسي كو دريغا تا كنون
عابدان عجل را ريزند خون
شرع و تقوي را فکنده سوي پُشت
كو عمر كو امر معروفِ درشت
كين اباحت زين جماعت فاش شد
رخصتِ هر مفسد قلاش شد
عنوان:جواب گفتن مُريد و زجر كردن مريد آن طعانه را از كفر و بيهوده گفتن
بانگ زد بر وي جوان و گفت بس
روز روشن از كجا آمد عسس
نور مردان مشرق و مغرب گرفت
آسمانها سجده كردند از شگفت
آفتابِ حق بر آمد از حمل
زير چادر رفت خورشيد از خجل
ترّهاتِ چون تو ابليسي مرا
كي بگرداند ز خاكِ اين سرا
من ببادي نآمدم همچون سحاب
تا بگردي باز گردم زين جناب
عجل با آن نور شد قبله ي كرم
قبله بي آن نور شد كفر و صنم
هست اباحت كز هوا آمد ضلال
هست اباحت كز خدا آمد كمال
كفر ايمان گشت و ديو اسلام يافت
آن طرف كآن نور بي اندازه تافت
مظهر عزست و محبوبِ بحق
از همه كرّوبيان بُرده سبق
سجده آدم را بيان ِ سبق او است
سجده آرد مغز را پيوسته پوست
شمع حق را پُف كني تو اي عجوز
هم تو سوزي هم سرت اي گنده پوز
كي شود دريا ز پوزسگ نجس
كي شود خورشيد از پُف منطمس
حكم بر ظاهر اگر هم مي كني
چيست ظاهرتر بگو زين روشني
جمله ظاهرها بپيش اين ظهور
باشد اندر غايتِ نقص و قصور
هر كه بر شمغ خدا آرد پُفو
شمع كي ميرد بسوزد پوز او
چون تو خفاشان بسي بينند خواب
كين جهان ماند يتيم از آفتاب
موجهاي تيز ِ درياهاي روح
هست صد چندان كه بُد طوفان ِ نوح
ليك اندر چشم كنعان موي رُست
نوح و كشتي را بهشت و كوه جُست
كوه و كنعان را فرو بُرد آن زمان
نيم موجي تا بقعر ِ امتهان
مه فشاند نور و سگ وع وع كند
سگ ز نور ماه کي مرتع کند
شب روان و همرهان مَه بتگ
تركِ رفتن كي كنند از بانگِ سگ
جزو سوي كل دوان مانند تير
كي كند وقف از پي هر گنده پير
جان ِ شرع و جان ِ تقوي عارفست
معرفت محصون ِ زُهدِ سالفست
زهد اندر كاشتن كوشيدنست
معرفت آن كِشت را روييدنست
پس چو تن باشد جهاد و اعتقاد
جان ِ اين كِشتن نباتست و حصاد
امر معروف او و هم معروف اوست
كاشفِ اسرار و هم مكشوف اوست
شاهِ امروزينه و فرداي ماست
پوست بنده ي مغز ِ نغزش دايماست
چون انا الحق گفت شيخ و پيش بُرد
پس گلوي جمله كوران را فشرد
چون أناي بنده لاشد از وجود
پس چه ماند تو بينديش اي جحود
گر ترا چشميست بگشا درنگر
بعدِ لا آخر چه ميماند دگر
اي بُريده آن لب و حلق و دهان
كه كند تف سوي مه يا آسمان
ُتف برويش باز گردد بي شكي
تف سوي گردون نيابد مسلکي
تا قيامت تف برو بارد ز رَب
همچو تبت بر روان ِ بولهب
طبل و رايت هست مُلك شهريار
سگ كسي كه خواند او را طبل خوار
آسمانها بنده ي ماهِ وي اند
شرق و مغربِ جمله نان خواهِ وي اند
زآنك لولاكست بر توقيع او
جمله در انعام و در توزيع او
گر نبودي او نيابيدي فلك
گردش و نور و مكاني مَلك
گر نبودي او نيابيدي بحار
هيبت ماهي و دُرّ شاهوار
گر نبودي او نيابيدي زمين
در درونه گنج و بيرون ياسمين
رزقها هم رزق خواران ِ وي اند
ميوها لب خشكِ باران وي اند
هين كه معكوسست در امر اين گِره
صدقه بخش خويش را صدقه بده
از فقيرستت همه زرّ و حرير
هين غني را ده زکاتي اي فقير
چون تو ننگي جفتِ آن مقبول روح
چون عيال كافر اندر عقدِ نوح
گر نبودي نسبتِ تو زين سرا
پاره پاره كردمي اين دم ترا
دادمي اين نوح را از تو خلاص
تا مشرّف گشتمي من در قصاص
ليك با خانه ي شهنشاهِ زمَن
اين چنين گستاخيي نآيد ز من
رو دعا كن كه سگ اين موطني
ورنه اکنون كردمي من كردني
عنوان:واگشتن مريد از وثاق شيخ و پرسيدن از مردم و نشان دادن ايشان كي شيخ بفلان بيشه رفته است
بعد از آن پُرسان شد او از هر كسي
شيخ را مي جُست از هر سو بسي
پس كسي گفتش كه آن قطبِ ديار
رفت تا هيزم كِشد از كوهسار
آن مريدِ ذوالفقار انديش تفت
در هواي شيخ سوي بيشه رفت
ديو مي آورد پيش ِ هوش ِ مرد
وسوسه ي تا خفيه گردد مَه ز گرد
كاين چنين زنرا چرا آن شيخ ِ دين
دارد اندر خانه يار و همنشين
ضدّ را با ضدّ ايناس از كجا
با امامُ الناس نسناس از كجا
باز او لاحول ميكرد آتشين
كاعتراض من برو كفرست و كين
من كه باشم با تصرفهاء حق
كه برآرد نفس من اشكال و دق
باز نفسش حمله مي آورد زود
زين تعرف در دلش چون كاه دود
كه چه نسبت ديو را با جبرئيل
كه بود با او بصحبت هم مقيل
چون تواند ساخت با آزر خليل
چون تواند ساخت با رهزن دليل
عنوان:يافتن مُريد مراد را و ملاقات او با شيخ نزديك آن بيشه
اندرين بود او كه شيخ نامدار
زود پيش افتاد بر شيري سوار
شير غرّان هيزمش را ميكشيد
بر سر هيزم نشسته آن سعيد
تازيانش مار نر بود از شرف
مار را بگرفته چون خرزن بكف
تو يقين ميدان كه هر شيخي كه هست
هم سواري ميكند بر شير مست
گر چه آن محسوس و اين محسوس نيست
ليك آن بر چشم ِ جان ملبوس نيست
صد هزاران شير زير را نشان
پيش ديده ي غيب دان هيزم كشان
ليك يک يك را خدا محسوس كرد
تا كه بيند نيز او كه نيست مرد
ديدش از دور و بخنديد آن خديو
گفت آن را مشنو اي مفتون ز ديو
از ضمير او بدانست آن جليل
هم ز نور دل بلي نعم الدليل
خواند بر وي يك بيك آن ذو فنون
آنچ در رَه رفت بر وي تاكنون
بعد از آن در مشكل ِ انكار ِ زن
برگشاد آن خوش سراينده دهن
كآن تحمل از هواي نفس نيست
آن خيال نفس توست آنجا مه ايست
گر نه صبرم ميكشيدي بار ِ زن
كي كشيدي شير نر بيگار من
اشتران ِ بختيم اندر سبق
مست و بيخود زير محملهاء حق
من نيم در امر و فرمان نيم خام
تا بينديشم من از تشنيع ِ عام
عام ما و خاص ما فرمان اوست
جان ما بر رو دوان جويان اوست
فردي ما جفتيء ما نه از هواست
جان ما چون مُهره در دستِ خداست
ناز آن ابله كشيم و صد چو او
نه ز عشق رنگ و نه سوداي بو
اين قدر خود درس ِ شاگردان ماست
كرّ و فرّ ملحمه ي ما تا كجاست
تا كجا آنجا كه جا را راه نيست
جز سنا برق ِ مَه الله نيست
از همه اوهام و تصويرات دور
نور ِ نور ِ نور ِ نور نور ِ نور
بهر تو از پست كردم گفت و گو
تا بسازي با رفيق ِ زشت خو
تا كشي خندان و خوش بار حرج
از پي الصبر مفتاح الفرج
چون بسازي با خسيء اين خسان
گردي اندر نور ِ سُنتها رسان
كانبيا رنج ِ خسان بس ديده اند
از چنين ماران بسي پيچيده اند
چون مراد و حكم ِ يزدان ِ غفور
بود در قِدمت تجلي و ظهور
بي ز ضدّي ضد را نتوان نمود
و آن شه بي مثل را ضدي نبود
عنوان:حرمت در إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً
پس خليفه ساخت صاحب سينه اي
تا بود شاهيش را آيينه اي
پس صفاي بي حدودش داد او
وانگه از ظلمت ضدش بنهاد او
دو علم برساخت اسپيد و سياه
آن يكي آدم دگر ابليس ِ راه
در ميان آن دو لشكرگاه زفت
چالش و پيكار آنچ رفت رفت
همچنان دور دوم هابيل شد
ضد نور ِ پاكِ او قابيل شد
همچنان اين دو علم از عدل و جور
تا بنمرود آمد اندر دور دور
ضدّ ابراهيم گشت و خصم او
و آن دو لشكر كين گزار و جنگجو
چون درازي جنگ آمد ناخوشش
فيصل آن هر دو آمد آتشش
پس حكم كرد آتشي را و نكر
تا شود حل مشكل آن دو نفر
دور دور و قرن و قرن اين دو فريق
تا بفرعون و بموسيء شفيق
سالها اندر ميانشان حرب بود
چون ز حد رفت و ملولي ميفزود
آبِ دريا را حكم سازيد حق
تا كه ماند كه برد زين دو سبق
همچنان تا دور و طور مصطفي
با ابوجهل آن سپهدار جفا
هم نكر سازيد از بهر ثمود
صيحه اي كه جانشانرا در ربود
هم ُنكر سازيد بهر قوم ِ عاد
زود خيز تيز رو يعني كه باد
هم نكر سازيد بر قارون ز كين
در حليمي اين زمين پوشيد کين
تا حليمي زمين شد جمله قهر
بُرد قارون را و گنجش را بقعر
لقمه اي را كو ستون اين تنست
دفع ِ تيغ ِ جوع ِ نان چون جوشنست
چونك حق قهري نهد در نان ِ تو
چون خناق آن نان بگيرد در گلو
اين لباسي كه ز سرما شد مجير
حق دهد او را مزاج ِ زمهرير
تا شود بر تنت اين جُبه ي شگرف
سرد همچون يخ گزنده همچو برف
تا گريزي از وشق هم از حرير
زو پناه آري بسوي زمهرير
تو دو قله نيستي يك قله اي
غافل از قصه ي عذاب ظله اي
امر ِحق آمد بشهرستان و دِه
خانه و ديوار را سايه مده
مانع باران مباش و آفتاب
تا بدآن مرسل شدند امت شتاب
كه بمُرديم اغلب اي مهتر امان
باقيش از دفتر ِ تفسير خوان
چون عصا را مار كرد آن چُست دست
گر ترا عقليست اين نكته بس است
تو نظر داري وليك امعانش نيست
چشمه ي افسرده است و كرده ايست
زين همي گويد نگارنده ي فكر
كه بكن اي بنده امعان ِ نظر
آن نمي خواهد كه آهن كوب سرد
ليك اي پولاد بر داود گرد
تن بمُردت سوي اسرافيل ران
دل فسردت رو بخورشيد روان
در خيال از بس كه گشتي مكتسي
نك بسوفسطايي بَد ظن رسي
او خود از لبّ ِخِرَد معزول بود
شد ز حس معزول و محروم از وجود
هين سخن خا نوبتِ لب خايي است
گر بگويي خلق را رسوايي است
چيست امغان چشمه را كردن روان
چون ز تن جان رست گويندش روان
آن حكيمي را كه جان از بندِ تن
باز رَست و شد روان اندر چمن
دو لقب را او برين هر دو نهاد
بهر فرق اي آفرين بر جانش باد
در بيان آنك بر فرمان رود
گر گلي را خار خواهد آن شود
عنوان:معجزه ي هود عليه السلام در تخلص مؤمنان امت بوقت نزول باد
مؤمنان از دستِ بادِ ضايره
جمله بنشستند اندر دايره
باد طوفان بود و کشتي لطف هو
بس چنين كشتي و طوفان دارد او
پادشاهي را خدا كشتي كند
تا بحرص ِ خويش بر صفها زند
قصد شه آن نه كه خلق ايمن شوند
قصدش آنك ملك گردد پاي بند
آن خر آسي مي دود قصدش خلاص
تا بيابد او ز زخم آن دم مناص
قصد او آن نه كه آبي بر كشد
يا كه كنجد را بدان روغن كند
گاو بشتابد ز بيم ِ زخم ِ سخت
نه براي بردن ِ گردون و رخت
ليك دادش حق چنين خوفِ وجع
تا مصالح حاصل آيد در تبع
همچنان هر كاسبي اندر دكان
بهر خود كوشد نه اصلاح جهان
هر يكي بر درد جويد مرهمي
در تبع قايم شده زين عالمي
حق ستون ِ اين جهان از ترس ساخت
هر يكي از ترس جان در كار باخت
حمد ايزد را كه ترسي را چنين
كرد او معمار و اصلاح ِ زمين
اين همه ترسنده اند از نيك و بد
هيچ ترسنده نترسد خود ز خود
پس حقيقت بر همه حاكم كسيست
كه قريبست او اگر محسوس نيست
هست او محسوس اندر مكمني
ليك محسوس ِ حس ِ اين خانه ني
آن حسي كه حق بر آن حس مظهرست
نيست حس اين جهان آن ديگرست
حس حيوان گر بديدي آن صور
بايزيدِ وقت بودي گاو و خر
آنك تن را مظهر هر روح كرد
وآنك كشتي را بُراق ِ نوح كرد
گر بخواهد عين ِ كشتي را بخو
او كند طوفان تو اي نور جو
هر دمت طوفان و كشتي اي مقل
با غم و شاديت كرد او متصل
گر نبيني كشتي و دريا بپيش
لرزها بين در همه اجزاي خويش
چون نبيند اصل ترسش را عيون
ترس دارد از خيال ِ گونه گون
مُشت بر اعمي زند يك جلفِ مست
كور پندارد لگد زن اشترست
زآنك آن دم بانگ اشتر ميشنيد
كور را گوشست آيينه نه ديد
باز گويد كور نه اين سنگ بود
يا مگير از قبه اي پُرطنگ بود
اين نبود و او نبود و آن نبود
آنك او ترس آفريد اينها نمود
ترس و لرزه باشد از غيري يقين
هيچ كس از خود نترسد اي حزين
آن حكيمك وَهم خواند ترس را
فهم كژ كردست او اين درس را
هيچ وهمي بي حقيقت كي بود
هيچ قلبي بي صحيحي كي رود
كي دروغي قيمت آرد بي زراست
در دو عالم هر دروغ از راست خاست
راست را ديد او رواجي و فروغ
بر اميد آن روان كرد او دروغ
اي دروغي كه ز صدقت اين نواست
شكر نعمت گو مكن انكار راست
از مُفلسف گويم و سوداي او
يا ز كشتيها و درياهاي او
بل ز كشتيهاش كآن پندِ دلست
گويم از كل جزو در كل داخلست
هر ولي را نوح و كشتيبان شناس
صحبت اين خلق را طوفان شناس
كم گريز از شير و اژدرهاي نر
ز آشنايان و ز خويشان كن حذر
در تلاقي روزگارت مي بَرند
پادهاشان غايبي ات مي چرند
چون خر تشنه خيال هر يكي
از قف تن فكر را شربت مكي
نشف كرد از تو خيال آن وشات
شبنمي كه داري از بحرالحيات
پس نشان ِ نشفِ آب اندر غصون
آن بُوَد كآن مي نجنبد در ركون
عضو حر شاخ تر تازه بوَد
ميكشي هر سو كشيده مي شود
گر سپد خواهي تواني كردنش
هم تواني كرد چنبر گردنش
چون شد آن ناشف ز نشفِ بيخ خَود
نآيد آن سويي كه امرش مي كشد
پس بخوان قامُوا كُسالي از نبي
چون نيابد شاخ از بيخش طبي
آتشين است اين نشان کوته کنم
بر فقير و گنج و احوالش زنم
آتشي ديدي كه سوزد او نهال
آتش جان بين كزو سوزد خيال
نه خيال و نه حقيقت را امان
زين چنين آتش كه شعله زد ز جان
خصم هر شير آمد و هر روبه او
كُلُّ شَيءٍ هالِكٌ إِلا وجههُ
در وجود و وجه او رو خرج شو
چون الف در بسم در رو درج شو
آن الف در بسم پنهان كرد ايست
هست او در بسم و هم در بسم نيست
همچنين جمل ي حروفِ گشته مات
وقت حذف حرف از بهر صلات
او صله ست و بي و سين زو وصل يافت
وصل بي و سين الف را بر نتافت
چونك حرفي بر نتابد اين وصال
واجب آيد که كنم كوته مقال
چون يكي حرفي فراق سين و بيست
خامشي اينجا مهم تر واجبيست
چون الف از خود فنا شد مكتنف
بي و سين بي او همي گويند الف
ما رَمَيتَ إِذْ رَمَيتَ بي ويست
همچنين قال الله از صمتش بجَست
تا بوَد دارو ندارد او عمل
چونك فاني شد كند دفع ِعلل
گر شود بيشه قلم دريا مداد
مثنوي را نيست پاياني اميد
چارچوب خشت زن تا خاك هست
مي دهد تقطيع شعرش نيز دست
چون نماند خاك و بودش جف كند
خاك سازد بحر او چون كف كند
چون نماند بيشه و سر در کشند
بيشها از عين دريا سرکشند
بهر اين گفت آن خداوندِ فرج
حدثوا عن بحرنا إذ لا حرج
باز گرد از بهر و رو در خشك نه
هم ز لعبت گو كه كودك راست به
تا ز لعبت اندك اندك در صبا
جانش گردد با يم ِعقل آشنا
عقل از آن بازي همي يابد صبي
گرچه با عقلست در ظاهر ابي
كودك ديوانه بازي كي كند
جزو بايد تا كه كل را في كند
عنوان:رجوع بقصه ي فقير قبه و گنج
نك خيال آن فقيرم بي ريا
عاجز آورد از بيآ و از بيآ
بانگ او تو نشنوي من بشنوم
زآنك در اسرار همراز ويم
طالب گنجش مبين خود گنج اوست
دوست كي باشد به معني غير دوست
سجده خود را مي كند هر لحظه او
سجده پيش آينه ست از بهر رو
گر بديدي ز آينه او يك پشيز
بي خيالي زو نماندي هيچ چيز
هم خيالاتش هم او فاني شدي
دانش ِ او محو ناداني شدي
دانشي ديگر ز ناداني ما
سَر بر آوردي عيان كه اني انا
اسْجُدُوا لآدَمَ ندا آمد همي
كآدميد و خويش بينيدش دمي
احولي از چشم ايشان دور كرد
تا زمين شد عين چرخ لاژورد
لا اله گفت و الا الله گفت
گشته لا الا الله و وحدت شگفت
آن حبيب و آن خليل با رَشد
وقتِ آن آمد كه گوش ِ ما كِشد
سوي چشمه كه دهان زينها بشو
آنچ پوشيديم از خلقان مگو
ور بگويي خود نگردد آشكار
تو بقصدِ كشف گردي جُرم دار
ليك من اينك بريشان مي تنم
قايل اين سامع اين هم منم
صورت درويش و نقش گنج گو
رنج كيشند اين گروه از رنج گو
چشمه ي رحمت بريشان شد حرام
مي خورند از زهر قاتل جام جام
خاكها پُر كرده دامن مي كشند
تا كنند اين چشم ها را خشك بند
كي شود اين چشمه ي دريا مدد
مکتبس زين مشتِ خاكِ نيك و بَد
ليك گويد با شما من بسته ام
بي شما من تا ابد پيوسته ام
قوم معكوس اند اندر مُشتها
خاك خوار و آب را كرده رها
ضدّ طبع ِ انبيا دارند خلق
اژدها را مُتكا دارند خلق
چشم بند خلق چون دانسته اي
هيچ داني از چه ديده بسته اي
بر چه بگشادي بَدل اين ديدها
يك بيك بئس البدل دان آن ترا
ليك خورشيد عنايت تافته ست
آيسان را از كرم دريافته ست
نردِ بس نادر ز رحمت باخته
عين كفرانرا انابت ساخته
هم ازين بَدبختي خلق آن جواد
منفجر كرده دو سد چشمه ي وداد
غنچه را از خار سرمايه دهد
مُهره را از مار پيرايه دهد
از سوادِ شب برون آرد نهار
و ز كفِ معسر بروياند يسار
آرد سازد ريگ را بهر خليل
كوه با داود گردد هم رسيل
كوهِ با وحشت در آن ابر ظلم
بر گشايد بانگِ چنگ و زير و بَم
خيز اي داودِ از خلقان نفير
تركِ آن كردي عوض از ما بگير
عنوان:انابت آن طالبِ گنج بحق تعالي بعد از طلب بسيار..
و عجز و اضطرار کي اي ولي الاظهار تو کن اين نهان را آشکار
گفت آن درويش اي داناي راز
از پي اين گنج كردم ياوه تاز
ديو ِ حرص و آز و مستعجل تگي
ني تأني جست و ني آهستگي
من ز ديگي لقمه اي نندوختم
كف سيه كردم دهانرا سوختم
خود نگفتم چون درين ناموقنم
ز آن گره زن اين گره را حل كنم
قول ِ حق را هم ز حق تفسير جو
هين مگو ژاژ از گمان اي سخت رو
آن گِره كو زد همو بگشايدش
مُهره كو انداخت او برُبايدش
گر چه آسانت نمود آن سان سخن
كي بود آسان رموز من لدن
گفت يا رب توبه كردم زين شتاب
چون تو در بستي تو كن هم فتح ِ باب
بر سر خرقه شدن بار دگر
در دعا كردن بُدم هم بي هنر
كو هنر كو من كجا دل مستوي
اين همه عكس توست و خود توي
هر شبي تدبير و فرهنگم بخواب
همچو كشتي غرقه ميگردد در آب
خود نه من ميمانم و نه آن هنر
تن چو مُرداري فتاده بي خبر
تا سحر جمله ي شب آن شاهِ علي
خود همي گويد ألستي و بلي
كو بلي گو جمله را سيلاب بُرد
يا نهنگي خورد كل را كرد و مُرد
صبحدم چون تيغ ِ گوهردار خَود
از نيام ِ ظلمتِ شب بر كند
آفتابِ شرق شب را طي كند
اين نهنگ آن خوردها را قي كند
رَسته چون يونس ز معده ي آن نهنگ
منتشر گرديم اندر بو و رنگ
خلق چون يونس مُسبح آمدند
كاندر آن ظلمات پُرراحت شدند
هر يكي گويد بهنگام سحر
چون ز بطن حوتِ شب آيد بدر
كاي كريمي كه در آن ليل وحش
گنج ِ رحمت بنهي و چندين چشش
چشم تيز و گوش تازه تن سبك
از شبِ همچون نهنگِ ذوالحبك
از مقاماتِ وحش رو زين سپس
هيچ نگريزيم ما با چون تو كس
موسي آنرا نار ديد و نور بود
زنگيي ديديم شب را حور بود
بعد ازين ما ديده خواهيم از تو بس
تا نپوشد بحر را خاشاك و خس
ساحرآنرا چشم چون رَست از عما
كف زنان بودند بي اين دست و پا
چشم بندِ خلق جز اسباب نيست
هر كه لرزد بر سبب ز اصحاب نيست
ليك حق اصحابنا اصحاب را
در گشاد و بُرد تا صدر سرا
با كفش نامُستحق و مُستحق
معتقان ِ رحمت اند از بندِ ِرق
در عدم ما مستحقان كي بُديم
كه برين جان و برين دانش زديم
اي بكرده يار هر اغيار را
وي بداده خلعتِ گل خار را
خاكِ ما را ثانيا پاليز كن
هيچ ني را بار ديگر چيز كن
اين دعا تو امر كردي ز ابتدا
ورنه خاكي را چه زهره ي اين بدي
چون دعامان امر كردي اي عجاب
اين دعاء خويش را كن مستجاب
شب شكسته كشتي فهم و حواس
نه اميدي مانده نه خوف و نه ياس
بُرده در درياء رحمت ايزدم
تا ز چه فن پُر كند بفرستدم
آن يكي را كرده پُر نور جلال
وين دگر را كرده پُر وهم و خيال
گر بخويشم هيچ راي و فن بُدي
راي و تدبيرم بحكم من بُدي
شب نرفتي هوش بي فرمان ِ من
زيرا دام ِ من بُدي مرغان ِ من
بودمي آگه ز منزلهاي جان
وقتِ خواب و بيهُشي و امتحان
چون كفم زين حلّ و عقدِ او تهيست
اي عجب اين معجبي من ز کيست
ديده را ناديده خود انگاشتم
باز زنبيل دعا برداشتم
چون الف چيزي ندارم اي كريم
جز دلي دلتنگ تر از چشم ِ ميم
اين الف وين ميم امّ بودِ ماست
ميم ِ ام تنگست الف زونر گداست
اي الف چيزي ندارد غافليست
ميم ِ دلتنگ آن زمان ِ عاقليست
در زمان بيهُشي خود هيچ من
در زمان هوش اندر پيچ ِ من
پيچ ِ ديگر بر چنين هيچي منه
نام ِ دولت بر چنين پيچي منه
خود ندارم هيچ به سازد مرا
چون زوهم ِ دارمست اين صد عنا
در ندارم هم تو داراييم كن
رنج ديدم راحت افزاييم كن
هم در آبِ ديده عريان بيستم
بر در ِ تو چونك ديده نيستم
ز آبِ ديده بنده ي بي ديده را
سبزه اي بخش و نباتي زين چرا
ور نماند آب آبم ده ز عين
همچو عينين نبي هطالتين
او چو آبِ ديده جُست از جودِ حق
با چنان اقبال و اجلال و سبق
چون نباشم ز اشكِ خون باريك ريس
من ُتهي دستِ قصور و کاسه ليس
چون چنان چشم اشك را مفتون بود
اشكِ من بايد كه صد جيحون بود
قطره اي زآن زين دو صد جيحون ِبه است
كه بدآن يك قطره انس و جن برست
چونك باران جست آن روضه ي بهشت
چون نجويد آبِ شوره خاكِ زشت
اي اخي دست از دعا كردن مدار
با اجابت يا ردِ اويت چه كار
نان كه سدّ و مانع ِ اين آب بود
دست از آن نان مي ببايد شست زود
خويش را موزون و چست و سخته كن
ز آب ديده نان ِ خود را پُخته كن
عنوان:آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقيقت اسرار
اندرين بود او كه الهام آمدش
كشف شد اين مشكلات از ايزدش
و بگفتت در کمان تيري بنه
كي بگفتندت كه اندر كش تو زه
او نگفتت که كمان را سخت كش
در كمان نه گفت او نه پَر ُكنش
از فضولي تو كمان افراشتي
صنعتِ قوّاسيي برداشتي
َتركِ اين سخته كماني رو بگو
در كمان نه تير و پرّيدَن مجو
چون بيفتد برکن آنجا مي طلب
زور بگذار و بزاري جو ذهب
آنچ حقست اقرب از حبل الوريد
تو فکنده تير فكرت را بعيد
اي كمان و تيرها بر ساخته
صيد نزديك و تو دور انداخته
هر که او دور اندازتر او دورتر
وز چنين گنجست او مهجورتر
فلسفي خود را از انديشه بكشت
گو بدو كو را سوي گنج پُشت
گو بد و چندانك افزون مي دود
از مرادِ دل جداتر مي شود
جاهَدُوا فِينا بگفت آن شهريار
جاهدوا عنا نگفت اي بي قرار
همچو كنعان كو ز ننگِ نوح رفت
بر فراز قله ي آن كوهِ زفت
هر چه افزونتر همي جُست او خلاص
سوي كه ميشد جداتر از مناص
همچو اين درويش بهر گنج و كان
هر صباحي سخت تر جستي كمان
هر كماني كو گرفتي سخت تر
بودي از گنج و نشان بدبخت تر
اين مثل اندر زمانه جاني است
جان ِ نادانان برنج ارزاني است
زآنك جاهل ننگ دارد ز اوستاد
لاجرم رفت و دكان ِ نو گشاد
آن دكان بالاي استاد اي نگار
گنده و پُر كژدمست و پُر ز مار
زود ويران كن دكان و باز گرد
سوي سبزه و گلبنان و آب خورد
نه چو كنعان كو ز كبر و ناشناخت
از كهِ عاصم سفينه ي فور ساخت
علم ِ تير اندازيش آمد حجاب
و آن مُراد او را بُده حاضر بجيب
اي بسا علم و ذكاوات و فطن
گشته ره رو را چو غول و راه زن
بيشتر اصحابِ جنت ابلهند
تا ز شرّ فيلسوفي مي رهند
خويش را عريان كن از فضل و فضول
تا كند رحمت بتو هر دم نزول
زيركي ضدّ ِ شكستست و نياز
زيركي بُگذار و با گولي بساز
زيركي دان دام برد و طمع و گاز
تا چه خواهد زيركي را پاك باز
زيركان با صنعتي قانع شده
ابلهان از صُنع در صانع شدند
زآنك طفل ِ خُرد را مادر نهار
دست و پا باشد نهاده بر كنار
عنوان:حکايت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهودکي بمنزل قوتي يافتند
و ترسا و جهود سير بودند گفتند اين قوت را فردا خوريممسلمان صايم بود گرسنه ماند از آنک مغلوب بود
يك حكايت بشنو اينجا اي پسر
تا نگردي مُمتحن اندر هنر
آن جهود و مؤمن و ترسا مگر
همرهي كردند با هم در سفر
با دو گمره همره آمد مؤمني
چون خرد با نفس و با آهرمني
مرغزّي و رازي افتند در سفر
همره و همسُفره پيش همدگر
در قفص افتند زاغ و جغد و باز
جفت شد در حبس پاك و بي نماز
كرده منزل شب بيك کاروانسرا
اهل شرق و اهل غرب و ماورا
مانده در کاروانسرا خرد و شگرف
روزها با هم ز سرما و ز برف
چون گشاده شد رَه و بُگشاد بند
بُسکلند و هر يكي جايي روند
چون قفص را بشكند شاهِ خِرَد
جمع ِ مرغان هر يكي سويي پَرَد
پَر گشايد پيش ازين پر شوق و باد
در هواي جنس ِخود سوي معاد
پَر گشايد هر دمي با اشك و آه
ليك پرّيدن ندارد روي و راه
راه شد هر يک پَرَد مانند باد
سوي آن كز ياد او پَرمي گشاد
آن طرف كه بود اشك و آه او
چونك فرصت يافت باشد راه او
در تن ِ خود بنگر اين اجزاي تن
از كجاها گرد آمد در بدن
آبي و خاكي و بادي و آتشي
عرشي و فرشي و رومي و كشي
از اميد عود هر يك بسته طرف
اندرين کاروانسرا از بيم ِ برف
برفِ گوناگون جمودِ هر جماد
در شتاي بُعدِ آن خورشيدِ داد
چون بتابد تفّ ِ آن خورشيدِ خشم
كوه گردد گاه ريگ و گاه پشم
در گداز آيد جماداتِ گران
چون گداز تن بوقتِ نقل ِ جان
چون رسيدند اين سه همره منزلي
هديه شان آورد حلوا مُقبلي
بُرد حلوا پيش آن هر سه غريب
محسني از مطبخ ِ اني قريب
نان گرم و صحن حلواي عسل
بُرد آنك در ثوابش بود امل
الكياسه و الادب لاهل ِ المدر
الضيافة و القري لاهل الوبر
الضيافة للغريب و القري
اودع الرحمن في أهل القري
كل يوم في القري ضيف حديث
ما له غير الاله مِن مغيث
كل ليل في القري وفدٌ جديد
ما لهم ثم سوي الله مجيد
تخمه بودند آن دو بيگانه ز خَور
بود صايم روز آن مؤمن مگر
چون نماز شام آن حلوا رسيد
بود مؤمن مانده در جوع ِ شديد
آن دو كس گفتند ما از خور پُريم
امشبش بنهيم و فردايش خوريم
صبر گيريم امشب از خور تن زنيم
بهر فردا لوت را پنهان كنيم
گفت مؤمن امشب اين خورده شود
صبر را بنهيم تا فردا بود
پس بدو گفتند زين حكمت گري
قصد تو آنست تا تنها خوري
گفت اي ياران نه كه ما سه تنيم
چون خلاف افتاد تا قسمت كنيم
هر كه خواهد قسم ِ خود بر جان زند
هر که خواهد قسم ِ خود پنهان كند
آن دو گفتندش ز قسمت در گذر
گوش كن قسام في النار از خبر
گفت قسام آن بود كو خويش را
كرد قسمت بر هوا و بر خدا
ملكِ حق و جمله قسم ِ اوستي
قسم ديگر را دهي دو گوستي
اين اسد غالب شدي هم بر سگان
گر نبودي نوبتِ آن بَد رَگان
قصدشان آن كآن مسلمان غم خورد
شب برو در بي نوايي بگذرد
بود مغلوب او بتسليم و رضا
گفت سمعا ً طاعة ً اصحابنا
پس بخفتند آن شب و برخاستند
بامدادان خويش را آراستند
روي شستند و دهان و هر يكي
داشت اندر ِورد راه و مَسلكي
يك زماني هر يکي آورد رو
سوي وردِ خويش از حق فضل جو
مؤمن و ترسا جهود و گبر و مغ
جمله را رو سوي آن سلطان الغ
بلك سنگ و خاك و كوه و آب را
هست واگشتِ نهاني با خدا
اين سخن پايان ندارد هر سه يار
رو بهم كردند آن دم يار وار
آن يكي گفتا كه هر يك خوابِ خويش
آنچ ديد او دوش گو آور بپيش
هر كه خوابش بهتر اين را او خورد
قسم هر مفضول را افضل بَرَد
آنك اندر عقل بالاتر رود
خوردن ِ او خوردن جمله بود
فوق آمد جان ِ پُر انوار ِ او
باقيانرا بس بود تيمار ِ او
عاقلان را چون بقا آمد ابَد
پس بمعني اين جهان باقي بود
پس جهود آورد آنچ ديده بود
تا كجا شب روح او گرديده بود
گفت در رَه موسي ام آمد بپيش
گربه بيند دُنبه اندر خوابِ خويش
در پي موسي شدم تا كوهِ طور
هر سه مان گشتيم ناپيدا ز نور
هر سه سايه محو شد ز آن آفتاب
بعد از آن زآن نور شد يك فتح ِ باب
نور ِ ديگر از دل آن نور رُست
پس ترقي جست آن ثانيش چُست
هم من و هم موسي و هم كوهِ طور
هر سه گم گشتيم از اشراق ِ نور
بعد از آن ديدم كه كه سه شاخ شد
چونك نور حق درو نفاخ شد
وصفِ هيبت چون تجلي زد بَرو
مي سکست از هم همي شد سو بسو
زآن يكي شاخ كه آمد سوي يم
گشت شيرين آبِ تلخ ِ همچو سَم
آن يکي شاخش فرو شد در زمين
چشمه ي دارو برون آمد معين
كه شفاي جمله رنجوران شد آب
از همايوني وحي مُستطاب
باز از آن صعقه چو با خود آمدم
طور بر جا بُد نه افزون و نه كم
ليك زير پاي موسي همچو يخ
مي گدازيد او نماندش شاخ و شخ
با زمين هموار شد كوه از نهيب
گشت بالايش از آن هيبت نشيب
باز با خود آمدم ز آن انتشار
باز ديدم طور و موسي برقرار
و آن بيابان سر بسر در ذيل ِ كوه
بر خلايق گشته موسي در وجوه
چون عصا و خرقه ي او خرقه شان
جمله سوي طور خوش دامن كشان
جمله كفها در دعا افراخته
نغمه ي أَرِنِي بهم درساخته
باز آن غشيان چو از من رفت زود
صورتِ هر يك دگرگونم نمود
انبيا بودند ايشان اهل وُد
اتحادِ انبياام فهم شد
باز املاكي همي ديدم شگرف
صورت ايشان بُد از اجرام ِ برف
حلقه ي ديگر ملايك مستعين
صورت ايشان بجمله آتشين
زين نسق ميگفت آن شخص جهود
بس جهودي كآخرش محمود بود
هيچ كافر را بخواري منگريد
كه مسلمان مُردنش باشد اميد
چه خبر داري ز ختم ِ عمر او
تا بگرداني ازو يكباره رو
بعد از آن ترسا در آمد در كلام
كه مسيحم رو نمود اندر منام
من شدم با او بچارم آسمان
مركز و مثواي خورشيدِ جهان
خود عجبهاء قلاغ آسمان
نسبتش نبود بآياتِ جهان
هر كسي دانند اي فخر البنين
كه فزون باشد فن چرخ از زمين
عنوان:حكايت اشتر و گاو و قچ كه در راه بند گياه يافتند هر يکي ميگفت من خورم
اشتر و گاو و قچي در پيش ِ راه
يافتند اندر رَوش بندي گياه
گفت قچ بخش ار كنيم اينرا يقين
هيچ يک از ما نگردد سير ازين
ليك عمر هر كه باشد بيشتر
اين علف او راست اولي گو بخَور
كه اكابر را مقدم داشتن
آمدست از مصطفي اندر سنن
گر چه پيران را درين دور لئام
در دو موضع پيش مي دارند عام
يا در آن لوتي كه آن سوزان بود
يا بر آن پُل كز خلل ويران بود
خدمت شيخي بزرگي قايدي
عام نآرد بي قرينه ي فاسدي
خيرشان اينست چه بود شرّشان
قبحشان را باز دان از فرّشان
عنوان:مثل
سوي جامع ميشد آن يك شهريار
خلق را مي زد نقيب و چوبِدار
آن يكي را سر شكستي چوب زن
و آن دگر را بر دريدي پيرهن
در ميانه بي دلي ده چوب خَورد
بي گناهي كه برد از راه برد
خون چكان رو كرد با شاه و بگفت
ظلم ِ ظاهربين چه پرسي از نهفت
خير تو اينست جامع ميروي
تا چه باشد شر و وزرت اي غوي
يك سلامي نشنود پير از خسي
تا نپيچد عاقبت از وي بسي
گرگ دريابد ولي را به بود
زآنک دريابد ولي را نفس ِ بَد
زانك گرگ ار چه كه بس استمگريست
ليكش آن فرهنگ و كيد و مكر نيست
ورنه كي اندر فتادي او بدام
مكر اندر آدمي باشد تمام
گفت قچ با گاو و اشتر اي رفاق
چون چنين افتاد ما را اتفاق
هر يكي تاريخ ِعمر ابدا كنيد
پيرتر اوليست باقي تن زنيد
گفت قچ مرج من اندر آن عهود
با قچ ِ قربان ِاسمعيل بود
گاو گفتا بوده ام من سالخَورد
جفت آن گاوي كش آدم جفت كرد
جفتِ آن گاوم كش آدم جدّ ِ خلق
در زراعت بر زمين ميكرد فلق
چون شنيد از گاو و قچ اشتر شگفت
سر فرود آورد و آنرا بر گرفت
بر هوا برداشت آن بندِ قصيل
اشتر بُختي سبك بي قال و قيل
كه مرا خود حاجتِ تاريخ نيست
كين چنين جسمي و عالي گردنيست
خود همه كس داند ايجان پدر
كه نباشم از شما من خُردتر
داند اين را هر كه ز اصحاب نهاست
كه نهادِ من فزون تر از شماست
جملگان دانند كين چرخ ِ بلند
هست صد چندان كه اين خاكِ نژند
كو گشاد رقعهاء آسمان
كو نهاد بقعهاء خاكدان
عنوان:جواب گفتن مسلمان آنچ ديد بيارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ايشان
پس مسلمان گفت اي ياران من
پيشم آمد مصطفي سلطان ِمن
پس مرا گفت آن يكي بر طور تاخت
با كليم ِ حق و نردِ عشق باخت
و آن دگر را عيسي صاحب قران
بُرد بر اوج چهارم آسمان
خيز اي پس مانده ي ديده ضرر
باري آن حلوا ويخني را بخَور
آن هنرمندان ِ پُر فن راندند
نامه ي اقبال و منصب خواندند
آن دو فاضل فضل ِ خود دريافتند
با ملايك از هنر دربافتند
اي سليم ِ گول واپس مانده هين
برجه و بر كاسه ي حلوا نشين
پس بگفتندش كه آنگه تو حريص
اي عجب خوردي ز حلوا و خبيص
گفت چون فرمود آن شاهِ مطاع
من كه بودم تا كنم ز آن امتناع
تو جهود از امر موسي سر كشي
گر بخواند در خوشي يا ناخوشي
تو مسيحي هيچ از امر مسيح
سر تواني تافت در خير و قبيح
من ز فخر انبيا سر چون كشم
خورده ام آن حلوا و اين دم سر خوشم
پس بگفتندش كه والله خوابِ راست
تو بديدي وين به از صد خوابِ ماست
خوابِ تو بيداريست اي بو بطر
كان ببيداري عيانستش اثر
در گذر از فضل و از جلدي و فن
كار خدمت دارد و خلق ِ حسن
بهر اين آوردمان يزدان بُرون
ما خلقت الإنس إلا يعبدون
سامري را آن هنر چه سود كرد
كآن فن از بابُ اللهش مردود كرد
چه كشيد از كيميا قارون ببين
كه فرو بردش بقعر خود زمين
بوالحكم آخر چه بربست از هنر
سرنگون رفت او ز كفران در سقر
خود هنر آن دان كه ديد آتش عيان
نه کپ دلّ علي النار الدخان
اي دليلت گنده تر پيش لبيب
در حقيقت از دليل ِ آن طبيب
چون دليلت نيست جز اين اي پسر
گوه مي خور در کميزي مي نگر
اي دليل ِ تو مثال آن عصا
در كفت دلّ علي عيب العمي
غلغل و طاق و طرنب و گير و دار
كه نمي بينم مرا معذور دار
عنوان:منادي كردن سيد ملك ترمد كي هر كي در سه يا چهار روز بسمرقند رود بفلان مهم..
خلعت و اسب و غلام و کنيزک و چندينزر دهم و شنيدن دلقك خبر اين منادي در دِه و آمدن با ولاقي نزد شاه که من باري نتوانم رفتن
سيد ترمد كه آنجا شاه بود
مسخره ي او دلقك آگاه بود
داشت كاري در سمرقند او مهم
جُست الاقي تا شود او مُستتم
زد منادي هر که اندر پنج روز
آردم ز آنجا خبر بدهم کنوز
دلقك اندر دِه بُدو آن را شنيد
بر نشست و تا بترمد مي دويد
مركبي دو اندر آن ره شد سقط
از دوانيدن فرس را زآن نمط
پس بديوان در دويد از گردِ راه
وقتِ ناهنگام رَه جُست او بشاه
ُفجفجي در جمله ي ديوان فتاد
شورشي در وهم ِ آن سلطان فتاد
خاص و عام شهر را دل شد ز دست
تا چه تشويش و بلا حادث شدست
يا عدوي قاهري در قصدِ ماست
يا بلايي مهلكي از غيب خاست
كه ز دِه دلقك بسيران درشت
چند اسپي تازي اندر راه كشت
جمع گشته بر سراي شاه خلق
تا چرا آمد چنين اشتاب دلق
از شتاب او و فحش و اجتهاد
غلغل و تشويش در ترمد فتاد
آن يكي دو دست بر زانو زنان
و آن دگر از وهم واويلي كنان
از نفير و فتنه و خوف و نكال
هر دلي رفته بصد کوي خيال
هر كسي فالي همي زد از قياس
تا چه آتش اوفتاد اندر پلاس
راه جُست و راه دادش شاه زود
چون زمين بوسيد گفتش هي چه بود
هر كه مي پرسيد حالي ز آن ترُش
دست بر لب مي نهاد او كه خمش
وهم مي افزود زين فرهنگِ او
جمله در تشويش گشته دنگِ او
كرد اشارت دلق كاي شاه كرم
يكدمي بُگذار تا من دم زنم
تا كه باز آيد به من عقلم دمي
كه فتادم در عجايب عالمي
بعد يك ساعت كه شد از وهم و ظن
تلخ گشتش هم گلو و هم دهن
كه نديده بود دلقك را چنين
كه ازو خوشتر نبودش همنشين
دايما دستان و لاغ افراشتي
شاه را اوشاد و خندان داشتي
آنچنان خندانش كردي در نشست
كه گرفتي شه شكم را با دو دست
كه ز زور ِخنده خوي كردي تنش
رو در افتادي ز خنده كردنش
باز امروز اين چنين زرد و ُترُش
دست بر لب مي زند كاي شه خمش
وهم در وهم و خيال اندر خيال
شاه را تا خود چه آيد از نكال
كه دل شه با غم و پرهيز بود
زآنك خوارزمشاه بس خون ريز بود
بس شهان ِ آن طرف را كشته بود
يا بحيله يا بسطوت آن عنود
اين شه ترمد ازو در وهم بود
وز فن ِ دلقك خود آن وهمش فزود
گفت زوتر باز گو تا حال چيست
اين چنين آشوب و شور توز كيست
گفت من در دِه شنيدم آنك شاه
زد منادي بر سر هر شاه راه
كه كسي خواهم كه تازد در سه روز
تا سمرقند و دهم او را کنون
من شتابيدم بر تو بهر آن
تا بگويم كه ندارم آن توان
اين چنين چستي نيايد خود ز من
باري اين اميد را بر من متن
گفت شه لعنت برين زوديت باد
كه دو صد تشويش در شهر اوفتاد
از براي اين قدر اي خام ريش
آتش افكندي درين مرج و حشيش
همچو اين خامان ِ با طبل و علم
كه القانيم در فقر و عدم
لافِ شيخي در جهان انداخته
خويشتن را بايزيدي ساخته
هم ز خود سالك شده واصل شده
محفلي واكرده در دعوت كده
خانه ي داماد پُر آشوب و شر
قوم ِ دختر را نبوده زين خبر
ولوله كه كار نيمي راست شد
شرطهايي كه ز سوي ماست شد
خانها را رُوفتيم آراستيم
زين هوس سرمست و خوش برخاستيم
ز آن طرف آمد يكي پيغام ني
مرغي آمد اين طرف ز آن بام ني
زين رسالات مزيد اندر مزيد
يك جوابي ز آن حواليتان رسيد
ني وليكن يار ما زين آگهست
زآنك از دل سوي دل لا بُد رهست
پس از آن ياري كه اوميد شماست
از جواب نامه ره خالي چراست
صد نشانست از سِرار و از جهار
ليك بس كن پرده زين در برمدار
باز رو تا قصه ي آن دلق ِ گول
كه بلا بر خويش آورد از فضول
پس وزيرش گفت اي حق راسُتن
بشنو از بنده ي كمينه يك سخُن
دلقك از دِه بهر كاري آمدست
راي او گشت و پشيمانش شدست
ز آب و روغن كهنه را نو مي كند
او بمسخرگي بُرون شو ميكند
غمد را بنمود و پنهان كرد تيغ
بايد افشردن مرو را بي دريغ
پسته را يا جوز را تا نشكني
ني نمايد دل نه بدهد روغني
مشنو اين دفع وي و فرهنگِ او
در نگر در ارتعاش و رنگِ او
گفت حق سيماهم في وجههم
زآنك غمازست سيما و مُنم
اين مُغاين هست ضدِ آن خبر
كه بشرّ بسرشته آمد اين بشر
گفت دلقك با فغان و با خروش
صاحبا در خون اين مسكين مكوش
بس گمان و وهم آيد در ضمير
كآن نباشد حقّ و صادق اي امير
إِنَّ بَعْضَ الظنِّ إِثمٌ است اي وزير
نيست استم راست خاصه بر فقير
شه نگيرد آنك مي رنجاندش
از چه گيرد آنكه مي خنداندش
گفتِ صاحب پيش شه جا گير شد
كاشفِ اين مكر و اين تزوير شد
گفت دلقك را سوي زندان بَريد
چاپلوس و زرق او را كم خريد
مي زنيدش چون دُهُل اشكم تهي
تا دُهُل وار او دهدمان آگهي
تر و خشک و پر وتي باشد دُهُل
بانگِ او آگه كند ما را ز كل
تا بگويد سِرّ خود زاضطرار
آنچنانك گيرد اين دلها قرار
چون طمأنينست صدق ِ با فروغ
دل نيارآمد بگفتار دروغ
كذب چون خس باشد و دل چون دهان
خس نگردد در دهان هرگز نهان
تا درو باشد زباني مي زند
تا بدانش از دهان بيرون كند
خاصه كه در چشم افتد خس ز باد
چشم افتد در نم و بند و گشاد
ما پس اين خس را زنيم اكنون لگد
تا دهان و چشم ازين خس وارهد
گفت دلقك اي ملك آهسته باش
روي حلم و مغفرت را كم خراش
تا بدين حد چيست تعجيل نِقم
من نمي پَرّم بدستِ تو درم
آن ادب كه باشد از بهر خدا
اندر آن مستعجلي نبود روا
وآنچ باشد طبع و خشم عارضي
مي شتابد تا نگردد مرتضي
ترسد ار آيد رضا خشمش رود
انتقام و ذوق آن فايت شود
شهوتِ كاذب شتابد در طعام
خوفِ فوتِ ذوق هست آن خود سقام
اشتها صادق بود تأخير به
تا گوارنده شود آن بي گره
تو پي دفع ِ بلايم مي زني
تا ببيني رخنه را بندش كني
تا از آن رخنه بُرون نايد بلا
غير آن رخنه بسي دارد قضا
چاره ي دفع بلا نبود ستم
چاره احسان باشد و عفو و كرم
گفت الصدقة مردّ للبلا
داو ِ مرضاك بصدقه يافتي
صدقه نبود سوختن درويش را
كور كردن چشم ِ حلم انديش را
گفت شه نيكوست خير و موقعش
ليك چون خيري كني در موضعش
موضع ِ رُخ شه نهي ويرانيست
موضع شه اسپ هم نادانيست
در شريعت هم عطا هم زجر هست
شاه را صدر و فرس را درگه است
عدل چه بود وضع اندر موضعش
ظلم چه بود وضع در ناموقعش
نيست باطل هر چه يزدان آفريد
از غضب و ز حلم وز نصح و مكيد
خير مطلق نيست زينها هيچ چيز
شرّ مطلق نيست زينها هيچ نيز
نفع و ضرّ هر يكي از موضعست
علم ازين رو واجبست و نافعست
اي بسا زجري كه بر مسكين رود
در ثواب از نان و حلوا ِبه بود
زآنك حلوا بي اوان صفرا كند
سيليش از خبث مستنقا كند
سيليي در وقت بر مسكين بزن
كه رهاند آنش از گردن زدن
زخم در معني فتد بر خوي بَد
چوب بر گرد اوفتد ني بر نمد
بزم و زندان هست هر بهرام را
بزم مخلص را و زندان خام را
شق ّبايد ريش را مرهم كني
چرك را در ريش مستحكم كني
تا خورد مر گوشت را در زير آن
نيم سودي باشد و پنجه زيان
گفت دلقك من نمي گويم گذار
من همي گويم تحرّيي بيار
هين رهِ صبر و تأني در مَبند
صبر كن انديشه مي كن روز ِ چند
در تأني بر يقيني بَر زني
گوشمال ِ من بايقاني كني
در روش يمْشِي مُكِبًّا خود چرا
چون همي شايد شدن در استوا
مشورت كن با گروهِ صالحان
بر پيمبر امر ِشاوِرْهُمْ بدان
أَمْرُهُمْ شُوري براي اين بود
كز تشاور سهو و كژ كمتر رود
اين خردها چون مصابيح انورست
بيست مصباح از يكي روشن تر است
بوك مصباحي فتد اندر ميان
مشتعل گشته ز نور ِ آسمان
غيرت حق پرده اي انگيختست
سُفلي و علوي به هم آميختست
گفت سِيرُوا مي طلب اندر جهان
بخت و روزي را همي كن امتحان
در مجالس ميطلب اندر عقول
آنچنان عقلي كه بود اندر رسول
زآنك ميراث از رسول آنست و بس
كه ببيند غيبها از پيش و پس
در بصرها مي طلب هم آن بصر
كه نتابد شرح آن اين مختصر
بهر اين كردست منع آن باشكوه
از ترهب وز شدن خلوت بكوه
تا نگردد فوت اين نوع التقا
كآن نظر بختست و اكسير بقا
در ميان صالحان يك اصلحيست
بر سر توقيعش از سلطان صحيست
كآن دعا شد با اجابت مقترن
كفو او نبود كبار انس و جن
در مِري اش آنك حلو و حامض است
حجتِ ايشان بر حق داحض است
كه چو ما او را بخود افراشتيم
عذر و حجت از ميان برداشتيم
قبله را چون كرد دستِ حق عيان
پس تحرّي بعد ازين مردود دان
هين بگردان از تحرّي رو و سر
كه پديد آمد معاد و مستقر
يك زمان زين قبله گر ذاهل شوي
سخره ي هر قبله ي باطل شوي
چون شوي تمييز ده را ناسپاس
بجهد از تو خطرتِ قبله شناس
گر ازين انبار خواهي بَرّ و بُر
نيم ساعت هم ز همدردان مَبُر
كه در آن دم كه ببُرّي زين معين
مبتلي گردي تو با بئس القرين
عنوان:حكايت تعلق موش با چُغز و بستن پاي هر دو برشته ي دراز..
و برکشيدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و ناليدن او وپشيماني او از تعلق با غير جنس خود تا ساختن
از قضا موشي و چغزي با وفا
بر لب جو گشته بودند آشنا
هر دو تن مربوطِ ميقاتي شدند
هر صباحي گوشه اي مي آمدند
نردِ دل با همدگر مي باختند
از وساوس سينه مي پرداختند
هر دو را دل از تلاقي مُستع
همدگر را قصه خوان و مُستمع
رازگويان با زبان و بي زبان
الجماعه رحمه را تأويل دان
آن اشر چون جفتِ آن شاد آمدي
پنج ساله قصه اش ياد آمدي
جوش ِ نطق از دل نشان ِ دوستيست
بستگيء نطق از بي الفتيست
دل كه دلبر ديد كي ماند ترُش
بلبلي گل ديد كي ماند خمش
ماهيء بريان ز آسيبِ خضر
زنده شد در بحر گشت او مستقر
يار چون با يار چون بنشسته شد
صد هزاران لوح ِ سِرّ دانسته شد
لوح ِ محفوظيست پيشاني يار
راز كونينش نمايد آشكار
هادي راهست يار اندر قدوم
مصطفي زين گفت اصحابي نجوم
نجم اندر ريگ و دريا رهنماست
چشم اندر نجم نه كو مقتداست
چشم را با روي او ميدار جفت
گرد منگيزان ز راهِ بحث و گفت
زآنك گردد نجم پنهان زآن غبار
چشم بهتر از زبان ِ با عثار
تا بگويد او كه وحيستش شعار
كآن نشاند گرد و ننگيزد غبار
چون شد آدم مظهر وحي و وداد
ناطق ي او علم الاسماء گشاد
نام هر چيزي چنانك هست آن
از صحيفه ي دل روي گشتس زبان
فاش مي گفتي زبان از رؤيتش
جمله را خاصيت و ماهيتش
آنچنان نامي كه اشيا را سزد
نه چنانك حيز را خواند اسد
نوح ُنهصد سال در راه سوي
بود هر روزيش تذكير نوي
لعل ِ او گويا ز ياقوت القلوب
نه رساله خوانده نه قوت القلوب
وعظ را نآموخته هيچ از شروح
بلك ينبوع ِ كشوف و شرح ِ روح
زآن ميي كآن مي چو نوشيده شود
آبِ نطق از گنگ جوشيده شود
طفل ِ نوزاده شود حبر فصيح
حكمتِ بالغ بخواند چون مسيح
از كهي كه يافت زآن مي خوش لبي
صد غزل آموخت داودِ نبي
جمله مرغان ترك كرده چيك چيك
هم زبان و يار ِ داودِ مليك
چه عجب كه مرغ گردد مستِ او
چون شنيد آهن نداي دستِ او
صرصري بر عاد قتالي شده
مر سليمان را چو حمّالي شده
صرصري مي برد بر سر تختِ شاه
هر صباح و هر مسا يك ماهه راه
هم شده حمال و هم جاسوس ِ او
گفتِ غايب را كنان محسوس ِ او
باد دم که گفت غايب يافتي
سوي گوش آن ملك بشتافتي
كه فلاني اين چنين گفت اين زمان
اي سليمان مه صاحب قران
عنوان:تدبير موش بچغز كي من نمي توانم بر تو آمدن بوقت حاجت در آب
ميان ما وصلتي بايد کي چون من بر لب جو آيم تراتوانم خبر کردن و تو چون بر سر سوراخ موش خانه آيي مرا تواني خبر کردن الي آخره
اين سخن پايان ندارد گفت موش
چغز را روزي كه اي مصباح ِ هوش
وقتها خواهم كه گويم با تو راز
تو درون آب داري ترك تاز
بر لبِ جو من ترا نعره زنان
نشنوي در آب ناله ي عاشقان
من بدين وقتِ معين اي دلير
مي نگردم از محاکاتِ تو سير
پنج وقت آمد نماز و رهنمون
عاشقانرا في صلاة دائمون
نه بپنج آرام گيرد آن خمار
كه در آن سرهاست ني پانصد هزار
نيست زُرغبا وظيفه ي عاشقان
سخت مُستسقيست جان ِ صادقان
نيست زُر غبا وظيفه ي ماهيان
زآنك بي دريا ندارند انس ِ جان
آبِ اين دريا كه هايل بقعه ايست
با خمار ِ ماهيان خود جرعه ايست
يكدم ِ هجران بر ِ عاشق چو سال
وصل سالي متصل پيشش خيال
عشق مستسقيست مستسقي طلب
در پي هم اين و آن چون روز و شب
روز بر شب عاشقست و مُضطرست
چون ببيني شب برو عاشق ترست
نيستشان از جستجو يكلحظه ايست
از پي همشان يكي دم ايست نيست
اين گرفته پاي آن آن گوش ِ اين
اين بر آن مدهوش و آن مدهوش ِ اين
در دل معشوق جمله عاشق است
در دل عذرا هميشه وامق است
در دل ِ عاشق بجز معشوق نيست
در ميانشان فارق و فاروق نيست
بر يكي اشتر بود اين دود را
پس چه زُر غبا بگنجد اين دو را
هيچ كس با خويش زُر غبا نمود
هيچ كس با خود بنوبت يار بود
آن يكيي نه كه عقلش فهم كرد
فهم ِ اين موقوف شد بر مرگِ مرد
ور بعقل ادراكِ اين ممكن بُدي
قهر ِ نفس از بهر چه واجب شدي
با چنان رحمت كه دارد شاهِ هُش
بي ضرورت چون بگويد نفس كش
عنوان:مبالغه كردن موش در لابه و زاري و وصلت جستن از چغز آبي
گفت کاي يار عزيز مهر كار
من ندارم بي رُخت يكدم قرار
روز نور و مكسب و تابم توي
شب قرار و سلوت و خوابم توي
از مروّت باشد ارشادم كني
وقت و بي وقت از كرم يادم كني
در شبانروزي وظيفه ي چاشتگاه
راتبه كردي وصال اي نيكخواه
پانصد استسقاستم اندر جگر
با هر استسقا قرين جوع البقر
بي نيازي از غم ِ من اي امير
دِه زكاتِ جاه و بنگر در فقير
اين فقير ِ بي ادب نادَر خورست
ليك لطفِ عام توزآن برترست
مي نجويد لطفِ عام تو سَند
آفتابي بر حدثها مي زند
نور او را زآن زياني نابُده
و آن حدث از خشكيء هيزم شده
تا حدث در گلخني شد نور يافت
در در و ديوار حمامي بتافت
بود آلايش شد آرايش كنون
چون برو برخواند خورشيد آن فسون
شمس هم معده ي زمين را گرم كرد
تا زمين باقي حدثها را بخَورد
جزو خاكي گشت و رُست از وي نبات
هكذا يمحو الاله السيئات
با حدث كان بدترينست اين كند
كش نبات و نرگس و نسرين كند
تا بنسرين ِ مناسك در وفا
حق چه بخشد در جزا و در عطا
چون خبيثان را چنين خلعت دهد
طيبين را تا چه بخشد در رصد
آن دهد حقشان كه لاعين رأت
كه نگنجد در زبان و در لغت
ما كييم اين را بيان اي يار من
روز ِ من روشن كن از خلق حسن
منگر اندر زشتي و مكروهيم
كه ز پُر زهري چو مار كوهيم
اي كه من زشت و خصالم جمله زشت
چون شوم گل چون مرا او خار كِشت
نو بهار حُسن ِ گل دِه خار را
زينت طاوس دِه اين مار را
در كمال زشتيم من منتهي
لطفِ تو در فضل و در فن منتهي
حاجت اين منتهي ز آن منتهي
تو بر آر اي حسرتِ سرو سهي
چون بميرم فضل ِ تو خواهد گريست
از كرم گر چه ز حاجت او بريست
بر سر گورم بسي خواهد نشست
چشم خواهد بست از مظلوميتم
اندكي ز آن لطفها اكنون بكن
حلقه اي در گوش ِ من كن زآن سخُن
آنک خواهي گفت تو با خاكِ من
بر فشان بر مدركِ غمناكِ من
عنوان:لابه كردن موش مر چغز را كي بهانه مينديش و در نسيه مينداز انجاح اين حاجت مرا
کي في التأخير آفات و الصوفي ابنالوقت و اين دست از دامن پدر باز ندارد واب مشفق صوفي کي وقتست او را بنگرش بفردا محتاج نگرداند، چندانش مستغرقدارد در گلزار سريع الحسابي خويش نه چون عوام،
منظر مستقبل نباشد نهري باشد نه دهري کي لاصبااح عند الله و لامسآء ،ماضي و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد، آدم سابق و دجال مسبوق نباشد
کي اين رسوم در خطه ي عقل جزوي است و روححيواني ، در عالم لامکان و لازمان اين رسوم نباشد
پس او اين وقتيست کي لايفهم منه الانفي تفرقه الازمنة چنانک از اللهواحد فهم شود نفي دويي ني حقيقت واحدي
صوفيي را گفت خواجه ي سيم پاش
اي قدمهاي تو را جانم فراش
يك دِرَم خواهي تو امروز اي شهم
يا كه فردا چاشتگاهي سه درَم
گفت دِي نيمي درَم راضي ترم
زآنک امروز اين و فردا صد درم
سيلي نقد از عطاء نسيه به
نك قفا پيشت كشيدم نقد دِه
خاصه آن سيلي كه از دستِ توست
كه قفا و سيليش مستِ توست
هين بيآ اي جان جان و صد جهان
خوش غنيمت دار نقدِ اين زمان
دَر مَدُزد آن روي ماه از شب روان
سر مكِش زين جوي اي آبِ روان
تا لبِ جو خندد از آبِ معين
وز لبِ جو سر بر آرد ياسمين
چون ببيني بر لبِ جو سبزه مَست
پس بدان از دور كآنجا آب هست
گفت سيماهُم وجوهٌ كردگار
كه بود غماز ِ باران سبزه زار
گر ببارد شب نبيند هيچ كس
كه بود در خواب هر نفس و نفَس
تازگيء هر گلستان ِ جميل
هست بر باران پنهاني دليل
اي اخي من خاكيم تو آبيي
ليك شاهِ رحمت و وهابيي
آنچنان كن از عطا و از قسَم
كه گه و بي گه بخدمت ميرسم
بر لبِ جو من بجان ميخوانمت
مي نبينم از اجابت مرحمت
آمدن در آب بر من بسته شد
زآنك تركيبم ز خاكي رُسته شد
يا رسولي يا نشاني كن مَدد
تا ترا از بانگِ من آگه كند
بحث كردند اندرين كار آن دو يار
آخر آن بحث آن آمد قرار
كه بدست آرند يك رشته ي دراز
تا ز جذبِ رشته گردد كشف راز
يك سري بر پاي اين بنده ي دو تو
بسته باشد ديگري بر پاي تو
تا بهم آييم زين فن ما دو تن
اندر آميزيم چون جان با بدن
هست تن چون ريسمان بر پاي جان
مي كشاند بر زمينش ز آسمان
چغز جان در آبِ خواب بيهشي
رسته از موش ِ تن آيد در خوشي
موش ِ تن ز آن ريسمان بازش ِكشد
چند تلخي زين كِشش جان ميچَشد
گر نبودي جذبِ موش گنده مغز
عيشها كردي درون ِ آب چغز
باقيش چون روز برخيزي ز خواب
بشنوي از نوربخش ِ آفتاب
يك سر رشته گره بر پاي من
ز آن سر ديگر تو بر پا برعُقده زن
تا توانم من در اين خشكي كشيد
مر ترا نك شد سر رشته پديد
تلخ آمد بر دل ِ چغز اين حديث
كه مرا در عُقده آرد اين خبيث
هر كراهت در دل ِ مردِ بهي
چون درآيد ز فني نبود تهي
وحي حق دان آن فراست را نه وَهم
نور ِدل از لوح ِ كل كردست فهم
امتناع پيل از سيران ِ بيت
با ِجد آن پيلبان و بانگِ هيت
جانب كعبه نرفتي پاي پيل
با همه لت نه كثير و نه قليل
گفتيي خود خشك شد پاهاي او
يا بمُرد آن جان ِ صول افزاي او
چونك كردندي سرش سوي يمن
پيل ِ نر صد اسپه گشتي گام زن
حسّ ِ پيل از زخم ِغيب آگاه بود
چون بود حس ِ ولي با ورود
نه كه يعقوبِ نبي آن پاك خو
بهر يوسف با همه اخوان ِ او
از پدر چون خواستندش دادران
تا بَرَندش سوي صحرا يکزمان
جمله گفتندش مينديش از ضرر
يك دو روزش مهلتي دِه اي پدر
که چرا ما را نمي داري امين
يوسف خود بسيران و ظعين
تا بهم در مرجها بازي كنيم
ما در اين دعوت امين و مُحسنيم
گفت اين دانم كه نقلش از برَم
مي فروزد در دلم درد و سَقم
اين دلم هرگز نمي گويد دروغ
كه ز نور عرش دارد دل فروغ
آن دليل قاطعي بُد بر فساد
و ز قضا آن را نكرد او اعتداد
در گذشت از وي نشاني آنچنان
كه قضا در فلسفه بود آن زمان
اين عجب نبود كه كور افتد بچاه
بو العجب افتادن بيناي راه
اين قضا را گونه گون تصريفهاست
چشم بندش يفعل الله ما يشاست
هم بداند هم نداند دل فنش
موم گردد بهر آن مُهر آهنش
گويي دل گويدي كه ميل او
چون درين شد هر چه افتد باش گو
خويش را هم زين مغفل مي كند
در عقالش جان معقل مي كند
گر شود مات اندر اين آن بوالعلا
آن نباشد مات باشد ابتلا
يك بلا از صد بلااش وا خرَد
يك هبوطش بر معارجها برَد
خام شوخي كه رهانيدش مدام
از خمار صد هزاران زشتِ خام
عاقبت او پخته و استاد شد
جَست از ِرقّ ِ جهان و آزاد شد
از شرابِ لايزالي گشت مست
شد مميز وز خلايق باز رَست
ز اعتقادِ سُستِ پُر تقليدشان
وز خيال ِ ديده ي بي ديدشان
اي عجب چه فن زند ادراكشان
پيش ِ جزر و مدّ بحر بي نشان
ز آن بيابان اين عمارتها رسيد
مُلك و شاهي و وزارتها رسيد
ز آن بيابان ِعدم مستان ِ شوق
مي رسند اندر شهادت جوق جوق
كاروان بر كاروان زين باديه
مي رسد در هر مسا و غاديه
آيد و گيرد وثاق ِما گرو
كه رسيدم نوبتِ ما شد تو رو
چون پسر چشم خِرد را بر گشاد
زود بابا رخت برگردون نهاد
جاده ي شاهست آن زين سو روان
وآن از آن سو صادران و واردان
نيك بنگر ما نشسته ميرويم
مي نبيني قاصد جاي نويم
بهر حالي مي نگيري رأس ِ مال
بلك از بهر غرضها در مَآل
پس مسافر اين بود اي رَه پَرَست
كه مسيرو روش در مُستقبلست
همچنان كز پرده ي دل بي كلال
دم بدم در ميرسد خيل خيال
گرنه تصويرات از يك مغرسند
در پي هم سوي دل چون ميرسند
جوق جوق اسپاهِ تصويرات ما
سوي چشمه ي دل شتابان از ظما
جَرها پُر مي كنند و مي روند
دايما پيدا و پنهان مي شوند
فكرها را اختران ِ چرخ دان
داير اندر چرخ ِ ديگر آسمان
سعد ديدي شكر كن ايثار كن
نحس ديدي صدقه واستغفار كن
ما كييم اين را بيآ اي شاهِ من
طالعم مُقبل كن و چرخي بزن
روح را تابان كن از انوار ِ ماه
كه زآسيب ذنب جان شد سياه
از خيال و وهم و ظن بازش رهان
از چَه و جور ِ رَسَن بازش رهان
تا ز دلداريء خوبِ تو دلي
پَر بر آرد بر پَرد ز آب و گِلي
اي عزيز مصر و در پيمان درست
يوسفِ مظلوم در زندان تست
در خلاص او يكي خوابي ببين
زود كاالله يحِبُّ المُحسنين
هفت گاو لاغر پُر گزند
هفت گاو فربهش را ميخورند
هفت خوشه ي زشتِ خشكِ ناپسند
سُنبلاتِ تازه اش را ميچرند
قحط از مصرت برآمد اي عزيز
هين مباش اي شاه اين را مستجيز
يوسفم در حبس ِ تو اي شه نشان
هين ز دستان ِ زنانم وارهان
از سوي عرشي كه بودم مربط او
شهوتِ مادر فکندم كه اهبطوا
پس فتادم زآن كمال ِ مستتم
از فن ِ زالي بزندان رَحم
روح را از عرش آرد در حطيم
لاجرم كيدِ زنان باشد عظيم
اول و آخر هبوط من ز زن
چونك بودم روح و چون گشتم بدن
بشنو اين زاري يوسف در عثار
يا بر آن يعقوبِ بي دل رحم آر
ناله از اخوان كنم يا از زنان
كه فکندندم چو آدم از جنان
زآن مثال برگِ دي پژمرده ام
كز بهشتِ وصل گندم خورده ام
چون بديدم لطف و اكرام ترا
و آن سلام و سلم و پيغام ترا
من سپندِ از چشم ِ بَد كردم پديد
در سپندم نيز چشم بَد رسيد
دافع هر چشم بَد از پيش و پس
چشمهاي پُر خمار تست و بس
چشم بَد را چشم نيكويت شها
مات و مستأصل كند نعم الدوا
بل ز چشمت كيمياها ميرسد
چشم بد را چشم ِ نيكو ميكند
چشم شه بر چشم ِ باز ِدل ست
چشم ِ بازش سخت باهمت شدست
تا ز بس همت كه يابيد از نظر
مي نگيرد باز شه جز شير نر
شير چه كان شاه باز معنوي
هم شكار تست و هم صيدش توي
شد صفير باز ِ جان در مرج ِ دين
نعره هاء لا أُحِبُّ الآفلين
باز ِ دل را كه پي تو مي پريد
از عطاي بي حدت چشمي رسيد
يافت بيني بوي و گوش از تو سماع
هر حسي را قسمتي آمد مشاع
هر حسي را چون دهي ره سوي غيب
نبود آن حس را فتور مرگ و شيب
مالكُ الملكي بحس چيزي دهي
تا كه بر حسها كند آن حس شهي
عنوان:حکايت شب دزدان کي سلطان محمود شب در ميان ايشان افتاد
کي من يکي ام از شما و بر احوال ايشان مطلع شدن الي آخره
شب چو شه محمود برمي گشت فرد
با گروهي قوم دزدان باز خَورد
پس بگفتندش كيي اي بو الوفا
گفت شه من هم يكي ام از شما
آن يكي گفت اي گروه مكر كيش
تا بگويد هر يکي فرهنگِ خويش
تا بگويد با حريفان در سمر
كو چه دارد در جبلت از هنر
آن يكي گفت اي گروه فن فروش
هست خاصيت مرا اندر دو گوش
كه بدانم سگ چه ميگويد ببانگ
قوم گفتندش ز ديناري دو دانگ
آن دگر گفت اي گروه زر پرست
جمله خاصيت مرا چشم اندرست
هر كرا شب بينم اندر قيروان
روز بشناسم مر او را بي گمان
گفت يك خاصيتم در بازوست
كه زنم من نقبها با زور ِ دست
گفت يك خاصيتم در بيني است
كار من در خاك ها بو بيني است
سرّ الناس ِ معادن داد دست
كه رسول آن را پي چه گفته است
من ز خاكِ تن بدانم كاندر آن
چند نقدست و چه دارد او ز كان
در يكي كان زرّ ِ بي اندازه درج
وان دگر دخلش بود كمتر ز خرج
همچو مجنون بو كنم من خاك را
خاكِ ليلي را بيابم بي خطا
بو كنم دانم ز هر پيراهني
گر بود يوسف و گر آهرمني
همچو احمد كه برَد بوي از يمن
ز آن نصيبي يافت اين بيني من
كه كدامين خاكِ همسايه ي زرست
يا كدامين خاك صفر و ابترست
گفت يك نك خاصيت در پنجه ام
كه كمندي افكنم طول علم
همچو احمد که کمند انداخت جانش
که کمندي افکنم طول علم
گفت حقش اي كمند انداز بيت
آن ز من دان ما رَمَيتَ إِذْ رَميت
پس بپرسيدند از آن شه كاي سند
مر ترا خاصيت اندر چه بود
گفت در ريشم بود خاصيتم
كه رهانم مجرمانرا از نقم
مُجرمان را چون بجلادان دهند
چون بجنبد ريش من ايشان رهند
چون بجنبانم برحمت ريش را
طي كنند آن قتل و آن تشويش را
قوم گفتندش كه قطب ما توي
که خلاص ِ روز محنتمان شوي
بعد از آن جمله بهم بيرون شدند
سوي قصر آن شه ميمون شدند
چون سگي بانگي بزد از دست راست
گفت ميگويد كه سلطان با شماست
خاك بو كرد آن دگر از ربوه اي
گفت اين هست از وثاق بيوه اي
پس كمند انداخت استادِ كمند
تا شدند آن سوي ديوار بلند
جاي ديگر خاك را چون بوي كرد
گفت خاكِ مخزن شاهست فرد
نقب زن زد نقب در مخزن رسيد
هر يكي از مخزن اسبابي كشيد
بس زر و زربفت و گوهرهاء زفت
قوم بُردند و نهان كردند تفت
شه معين ديد منزلگاهشان
حليه و نام و پناه و راهشان
خويش را دزديد از ايشان بازگشت
روز در ديوان بگفت آن سر گذشت
پس روان گشتند سرهنگان مست
تا كه دزدان را گرفتند و ببست
دست بسته سوي ديوان آمدند
وز نهيبِ جان ِ خود لرزان شدند
چون كه استادند پيش تختِ شاه
يار شبشان بود آن شاهِ چو ماه
آنك چشمش شب بهر که انداختي
روز ديدي بي شكش بشناختي
شاه را بر تخت ديد و گفت اين
بود با ما دوش شب گرد و قرين
آنك چندين خاصيت در ريش اوست
اين گرفتِ ما هم از تفتيش اوست
عارف شه بود چشمش لاجرم
بر گشاد از معرفت لب با حشم
گفت وَ هُوَ مَعَكُمْ اين شاه بود
فعل ما ميديد و سِرمان مي شنود
چشم ِ من رَه بُرد شب شه را شناخت
جمله شب با روي ماهش عشق باخت
امّت خود را بخواهم من ازو
كو نگرداند ز عارف هيچ رو
چشم ِعارف دان امان هر دو كون
كه بدو يابيد هر بهرام عون
ز آن محمد شافع هر داغ بود
كه ز جز حق چشم او ما زاغ بود
در شب دنيا كه محجوبست شيد
ناظر حق بود و زو بودش اميد
از أَلَمْ نَشْرَحْ دو چشمش سُرمه يافت
ديد آنچ جبرئيل آن بر نتافت
مر يتيمي را كه سرمه ي حق كِشد
گردد او دُرّ ِ يتيم ِ با رَشد
نور او بر دُرّها غالب شود
آنچنان مطلوبِ را طالب شود
در نظر بودش مقاماتُ العباد
لاجرم نامش خدا شاهد نهاد
آلت شاهد زبان و چشم ِ تيز
كه ز شب خيزش ندارد سر گريز
گر هزاران مدّعي سَر بر زند
گوش قاضي جانب شاهد كند
قاضيانرا در حكومت اين فنست
شاهد ايشان را دو چشم ِ روشنست
گفت شاهد ز آن بجاي ديده است
كو بديده ي بي غرض سِرّ ديده است
مدعي ديدست اما با غرض
پرده باشد ديده ي دل را غرض
حق همي خواهد كه تو زاهد شوي
تا غرض بُگزاري و شاهد شوي
كين غرضها پرده ي ديده بود
بر نظر چون پرده پيچيده بود
پس نبيند جمله را با طِمّ و ِرم
حبكّ الاشيآء يعمي و يضم
در دلش خورشيد چون نوري نشاند
پيشش اختر را مقاديري نماند
پس بديد او بي حجاب اسرار را
سير روح ِ مؤمن و كفار را
در زمين حق را و در چرخ سمي
نيست پنهانتر ز روح ِ آدمي
باز كرد از رطب و يابس حق نورد
روح را مِنْ أَمْرِ رَبِّي مهر كرد
پس چو ديد آن روح را چشم ِعزيز
پس برو پنهان نماند هيچ چيز
شاهد مطلق بود در هر نزاع
بشكند گفتش خمار هر صداع
نام ِحق عدلست و شاهد آن ِ اوست
شاهدِ عدلست زين رو چشم ِ دوست
منظر حق دل بود در دو سرا
كه نظر در شاهد آيد شاه را
عشق ِ حق و سِرّ شاهد بازيش
بود مايه ي جمله پرده سازيش
پس از آن لولاك گفت اندر لقا
در شب معراج شاهدباز ِ ما
اين قضا بر نيك و بَد حاكم بود
بر قضا شاهد نه حاكم مي شود
شد اسير آن قضا مير ِ قضا
شاد باش اي چشم تيز ِ مرتضي
عارف از معروف بس درخواست كرد
كاي رقيب ما تو اندر گرم و سرد
اي مشير ما تو اندر خير و شر
از اشارتهات دل مان بي خبر
اي يرانا لا نراه روز و شب
چشم بندِ ما شده ديدِ سبب
چشم ِ من از چشمها بُگزيده شد
تا كه در شب آفتابم ديده شد
لطفِ معروفِ تو بود آن اي بهي
پس كمال البر في اتمامه
رب اتمم نورنا بالساهرة
و انجنا من مفضحات قاهره
يار شب را روز مهجوري مَده
جان ِ قربت ديده را دوري مده
بُعدِ تو مرگيست با درد و نكال
خاصه بُعدي كان بوَد بَعد الوصال
آنك ديدستت مكن ناديده اش
آب زن بر سبزه ي باليده اش
من نكردم لاابالي در روش
تو مكن هم لاابالي در خلش
هين مران از روي خود او را بعيد
آنك او يكبار روي تو بديد
ديدِ روي جز تو شد غل ِ گلو
كل شيء ما سوي الله باطلُ
باطلند و مي نمايندم رشد
زآنك باطل باطلانرا مي كِشد
ذرّه ذرّه كاندرين ارض و سَماست
جنس ِ خود را هر يکي چون كهرباست
معده نانرا مي كشد تا مستقر
مي كشد مر آب را َتفِ جگر
چشم جذاب بتان زين كويها
مغز جويان از گلستان بويها
زآنك حسّ چشم آمد رنگ كش
مغز و بيني مي كشد بوهاء خَوش
زين كششها اي خداي راز دان
تو بجذبِ لطف خودمان دِه امان
غالبي بر جاذبان اي مشتري
شايد ار درماندگانرا واخري
رو بشه آورد چون تشنه بابر
آنك بود اندر شبِ قدر آن بدر
چون لسان و جان ِ او بود آن ِ او
آن ِ او با او بوَد گستاخ گو
گفت ما گشتيم چون جان بندِ طين
آفتابِ جان توي در يوم دين
وقتِ آن شد اي شه مكتوم سير
كز كرم ريشي بجنباني بخير
هر يكي خاصيت خود را نمود
آن هنرها جمله بَدبختي فزود
آن هنرها گردن ِ ما را ببست
ز آن مناصب سرنگو ساريم و پَست
آن هنر في جيدنا حبل مسد
روز ِمُردن نيست زين فنها مَدد
جز همان خاصيتِ آن خوش حواس
كه بشب بُد چشم ِ او سلطان شناس
آن هنرها جمله غول ِ راه بود
غير چشمي كو ز شاه آگاه بود
شاه را شرم آمد از روز بار
كه بشب بر روي شه بودش نظار
و آن سگِ آگاه از شاه وداد
خود سگِ كهفش لقب بايد نهاد
خاصيت در گوش هم نيكو بود
كاو ببانگ سگ ز شير آگه شود
سگ چو بيدارست شب چون پاسبان
بي خبر نبود ز شبخيز ِ شهان
هين ز بد نامان نبايد ننگ داشت
هوش بر اسرارشان بايد گماشت
هر كه او يكبار خود بَدنام شد
خود نبايد نام جُست و خام شد
اي بسا زر كه سيه تابش كنند
تا شود ايمن ز تاراج و گزند
عنوان:قصه ي آنک گاو بحري گوهر کاويان از قعر دريا برآورد
شب بر ساحل دريا نهد در درخش و تاب آن مي چرد بازرگان ازکمين برون آيد چون گاو از گوهر دورتر رفته باشد بازرگان بلجم و گل تيره گوهر را بپوشاند و بر درخت گر يزدالي آخرالقصه و التقريب
گاو ِ آبي گوهر از بحر آورد
بنهد اندر مرج و گردش مي چرد
در شعاع نور گوهر گاو ِ آب
مي چرد از سنبل و سوسن شتاب
ز آن فکنده ي گاو آبي عنبرست
كه غذااش نرگس و نيلوفرست
هر كه باشد قوتِ او نور جلال
چون نزايد از لبش سِحر حلال
هر كه چون زنبور وحيستش نفل
چون نباشد خانه ي او پُر عسل
مي چرد در نور گوهر آن بقر
ناگهان گردد ز گوهر دورتر
تاجري بر دُرّ نهد لجم ِ سياه
تا شود تاريك مرج و سبزه گاه
پس گريزد مردِ تاجر بر درخت
گاوجويان مرد را با شاخ سخت
بيست بار آن گاو تازد گِرد مرج
تا كند آن خصم را در شاخ درج
چون ازو نوميد گردد گاو ِ نر
آيد آنجا كه نهاده بُد گهر
لجم بيند فوق ِ دُرّ شاهوار
پس ز طين بُگريزد او ابليس وار
كآن بليس از متن طين كور و كرست
گاو كي داند كه در گِل گوهرست
اهْبِطُوا افكند جان را در حضيض
از نمازش كرد محروم آن محيض
اي رفيقان زين مقيل و زان مقال
اتقوا ان الهوي حيض الرجال
اهْبِطُوا افكند جانرا در بدن
تا بگِل پنهان بوَد دُرّ عدن
تاجرش داند وليكن گاو ني
اهل ِ دل دانند و هر گِل كاو ني
هر گِلي كاندر دل او گوهريست
گوهرش غماز طين ديگريست
و آن گِلي كز رشّ ِ حق نوري نيافت
صحبت گلهاء پُر دُر بر نتافت
اين سخن پايان ندارد موش ِ ما
هست بر لبهاء جو بر گوش ِ ما
عنوان:رجوع کردن بقصه ي طلب کردن آن موش آن چغز را لب جو..
و کشيدن سررشته تا چغز را در آب خبر شود از طلب او
آن سرشته ي عشق رشته مي كشد
بر اميدِ وصل ِ چغز با رَشد
مي تند بر رشته ي دل دم بدم
كه سر رشته بدست آورده ام
همچو تاري شد دل و جان در شهود
تا سر رشته به من رويي نمود
چون غراب البين آمد ناگهان
در شكار موش و بُردش ز آن مكان
چون بر آمد بر هوا موش از غراب
منسحب شد چغز نيز از قعر آب
موش در منقار ِ زاغ و چغز هم
در هوا آويخته پا در رتم
خلق مي گفتند زاغ از مكرو كيد
چغز آبي را چگونه كرد صيد
چون شد اندر آب و چونش در ربود
چغز ِ آبي كي شكار زاغ بود
چغز گفتا اين سزاي آنكسي
كو چو بي آبان شود جفتِ خسي
اي فغان از يار ناجنس اي فغان
همنشين ِ نيك جوييد اي مهان
عقل را افغان ز نفس ِ پُر عيوب
همچو بينيء بَدي بر روي خوب
عقل مي گفتش كه جنسيت يقين
از ره معنيست ني از آب و طين
هين مشو صورت پرست و اين مگو
سِرّ ِ جنسيت بصورت در مجو
صورت آمد چون جماد و چون حجر
نيست جامد را ز جنسيت خبر
جان چو مور و تن چو دانه ي گندمي
مي كشاند سو بسويش هر دمي
مور داند كآن حبوبِ مرتهن
مستحيل و جنس من خواهد شدن
آن يكي موري گرفت از راه جو
مور ديگر گندمي بگرفت و دو
جو سوي گندم نمي تازد ولي
مور سوي مور مي آيد بلي
رفتن جو سوي گندم تابعست
مور را بين كه بجنسش راجعست
تو مگو گندم چرا شد سوي جو
چشم را بر خصم نه ني بر گرو
مور اسود بر سر لبد سياه
مور پنهان دانه پيدا پيش ِ راه
عقل گويد چشم را نيكو نگر
دانه هرگز كي رود بي دانه بر
زين سبب آمد سوي اصحاب كلب
هست صورتها حبوب و مور قلب
زان شود عيسي سوي پاكان ِ چرخ
بُد قفصها مختلف يك جنس فرخ
اين قفص پيدا و آن فرخش نهان
بي قفص كش كي قفص باشد روان
اي خنك چشمي كه عقلستش امير
عاقبت بين باشد و حبر و قرير
فرق ِ زشت و نغز از عقل آوريد
ني ز چشمي كز سيه گفت و سپيد
چشم غره شد بخضراي دَمَن
عقل گويد بر محكّ ِ ماش زن
آفت مرغست چشم ِ كام بين
مخلص مرغست عقل ِ دام بين
دام ِ ديگر بُد كه عقلش درنيافت
وحي غايب بين بدين سو ز آن شتافت
جنس و ناجنس از خرد داني شناخت
سوي صورت ها نشايد زود تاخت
نيست جنسيت بصورت لي و لك
عيسي آمد در بشر جنس ِ ملك
بر كشيدش فوق اين نيلي حصار
مرغ ِ گردوني چو چغزش زاغ وار
عنوان:قصه ي عبدالغوث و ربودن پريان او را..
و سال ها ميان پريان ساکن شدن او و بعد از سال ها آمدن او بشهر و فرزندان خويشو باز ناشکيفتن او از آن پريان بحکم جنسيت معني و همدلي او با ايشان
بود عبد الغوث هم جنس پَري
چون پَري ُنه سال در پنهان پري
شد زنش را نسل از شوي دگر
و آن يتيمانش ز مرگش در سمر
كه مرو را گرگ زد يا ره زني
يا فتاد اندر چَهي يا مكمني
جمله فرزندانش در ِاشغال مست
خود نگفتندي كه بابايي بُدست
بعدِ ُنه سال آمد او هم عاريه
گشت پيدا باز شد متواريه
يک مَهي مهمان فرزندان خويش
بود وز آن پس كس نديدش رنگ بيش
بُرد همجنسيء پايانش چنان
كه رُبايد روح را زخم ِ سنان
چون بهشتي جنس ِ جنت آمدست
هم ز جنسيت شود يزدان پَرست
نه نبي فرمود جود و محمده
شاخ ِ جنت دان بدنيا آمده
مِهرها را جمله جنس مِهر خوان
قهرها را جمله جنس قهر دان
لاابالي لاابالي آورد
زآنك جنس هم بوند اندر خرَد
بود جنسيت در ادريس از نجوم
هشت سال او با زحل بُد در قدوم
در مشارق در مغارب يار او
هم حديث و محرم ِ آثار او
بعدِ غيبت چونك آورد او قدوم
در زمين مي گفت او درس ِ نجوم
پيش او استارگان خوش صف زده
اختران در درس او حاضر شده
آنچنانك خلق آواز ِ نجوم
مي شنيدند از خصوص و از عموم
جذب جنسيت كشيده تا زمين
اختران را پيش او كرده مُبين
هر يكي نام خود و احوال خَود
باز گفته پيش او شرح ِ رَصَد
چيست جنسيت يكي نوع ِ نظر
كه بدآن يابند رَه در همدگر
آن نظر كه كرد حق در وي نهان
چون نهد در تو تو گردي جنس ِ آن
هر طرف چه مي كشد تن را نظر
بي خبر را كي كشاند با خبر
چونک انذر مرد خوي زن نهد
او مخنث گردد و گان ميدهد
چون نهد در زن خدا خوي نري
طالب زن گردد آن زن سعتري
چون نهد در تو صفاتِ جبرئيل
همچو فرخي در هوا جويي سبيل
منتظر بنهاده ديده در هوا
از زمين بيگانه عاشق بر سما
چون نهد در تو صفتهاء خري
صد پَرَت گر هست بر آخر پَري
از پي صورت نيآمد موش خوار
از خبيثي شد زبون موشخوار
طعمه جوي و خاين و ظلمت پَرست
از پنير و فستق و دوشاب مَست
باز ِ اشهب را چو باشد خوي موش
ننگِ موشان باشد و عار وحوش
خوي آن هاروت و ماروت اي پسر
چون بگشت و دادشان خوي بشر
در فتادند از لَنَحْنُ الصافون
در چَه بابل ببسته سَرنگون
لوح ِ محفوظ از نظرشان دور شد
لوح ِ ايشان ساحر و مسحور شد
پر همآن و سر همان هيكل همان
موسيي بر عرش و فرعوني مُهان
در پي خو باش و با خوش خو نشين
خو پذيري روغن گل را ببين
خاكِ گور از مُرد هم يابد شرف
تا نهد بر گور او دل روي و كف
خاك از همسايگيء جسم ِ پاك
چون مشرف آمد و اقبال ناك
پس تو هم الجار ُثم الدّار گو
گر دلي داري بُرو دلدار جو
خاك او هم سيرتِ جان مي شود
سرمه ي چشم ِ عزيزان ميشود
اي بسا در گور خفته خاك وار
به ز صد زنده بنفع و انتشار
سايه برده او و خاكش سايه مند
صد هزاران زنده در سايه ي ويند
عنوان:داستان آن مرد کي وظيفه اي داشت از محتسب تبريز..
و وامها كرده بود بر اميدِ آن وظيفه و او را خبر نه از وفات او، حاصلاز هيچ زنده ي وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفي گزارده شد چنانک گفته اند
ليس من مات فاستراح بميت
انما الميت ميت الاحياء
آن يكي درويش ز اطراف ديار
جانب تبريز آمد وامدار
ُنه هزارش وام بُد از زر مگر
بود در تبريز بدرالدين عمر
محتسب بد او بدل بحر آمده
هر سر مويش يكي حاتم كده
حاتم ار بودي گداي او شدي
سر نهادي خاكِ پاي او شدي
گر بدادي تشنه را بحري زلال
در كرم شرمنده بودي ز آن نوال
ور بكردي ذرّه اي را مشرقي
بودي آن در همتش نالايقي
بر اميد او بيامد آن غريب
كو غريبان را بُدي خويش و نسيب
با درش بود آن غريب آموخته
وام ِ بي حد از عطايش توخته
هم بپشت آن كريم او وام كرد
كه ببخششهاش واثق بود مرد
لاابالي گشته زو و وام جو
بر اميد قلزم ِ اكرام ِ خو
وام داران رو ترُش او شاد كام
همچو گل خندان از آن روض الكرام
گرم شد پشتش ز خورشيدِ عرب
چه غمستش از سبال بولهب
چونک دارد عهد و پيوند سحاب
كي دريغ آيد ز سقايانش آب
ساحران ِ واقف از دستِ خدا
كي نهند اين دست و پا را دست و پا
روبهي كه هست زان شيرانش پُشت
بشكند كله ي پلنگانرا بمُشت
عنوان:آمدن جعفر به گرفتن قلعه ي بتنهايي و مشورت كردن ِ مَلك آن قلعه در دفع او
و گفتن آن وزير ملک را كهزنهار تسليم كن و از جهل تهور مکن كي اين مرد مؤيدست و از حق جمعيت عظيم دارد در جان ِ خويش الي آخره
چونك جعفر رفت سوي قلعه اي
قلعه پيش کام خنگش جرعه اي
يك سواره تاخت تا قلعه بكر
تا در قلعه ببستند از حذر
زهره نه كس را كه پيش آيد بجنگ
اهل كشتي را چه زهره با نهنگ
روي آورد آن ملك سوي وزير
كه چه چاره است اندرين وقت اي مشير
گفت آنك ترك گويي کبر و فن
پيش او آيي بشمشير و كفن
گفت آخر نه که او مرديست فرد
گفت منگر خوار در فردي مَرد
چشم بُگشا قلعه را بنگر نكو
همچو سيمابست لرزان پيش او
شسته در زين آنچنان محكم پيست
گوييا شرقي و غربي با ويست
چند كس همچون فدايي تاختند
خويشتن را پيش او انداختند
هر يكي را او بگرزي مي فکند
سرنگونسار اندر اقدام ِ سمند
داده بودش صنع ِ حق جمعيتي
كه همي زد يك تنه بر امتي
چشم ِ من چون ديد روي آن قباد
كثرت اعداد از چشمم فتاد
اختران بسيار و خورشيد ار يكيست
پيش او بنيادِ ايشان مُندكيست
گر هزاران موش پيش آرند سر
گربه را نه ترس باشد ني حذر
کي بپيش آيند موشان اي فلان
نيست جمعيت درون ِ جانشان
هست جمعيت بصورتها فشار
جمع معني خواه هين از كردگار
نيست جمعيت ز بسياريء جسم
جسم را بر باد قايم دان چو اسم
در دل موش ار بُدي جمعيتي
جمع گشتي چند موش از حميتي
بر زدندي چون فدايي حمله اي
خويش را بر گربه ي بي مُهله اي
آن يكي چشمش بكندي از ضراب
و آن دگر گوشش دريدي هم بناب
و آن دگر سوراخ كردي پهلواش
از جماعت گم شدي بيرون شوش
ليك جمعيت ندارد جان ِ موش
بجهد از جانش ببانگ گربه هوش
خشك گردد زآن گربه ي عيار
گر بود اعدادِ موشان صد هزار
از رمه ي انبُه چه غم قصاب را
انبُهي هُش چه بندد خواب را
مالِكَ الْمُلْكِست جمعيت دهد
شير را تا بر گله ي ِ گوران جهد
صد هزاران گور ِ دَه شاخ و دلير
چون عدم باشند پيش ِ صول ِ شير
مالِكَ الْمُلْكِست بدهد ملك حسن
يوسفي را تا بوَد چون مآء مزن
در رُخي بنهد شعاع ِ اختري
كه شود شاهي غلام ِ دختري
بنهد اندر روي ديگر نور ِ خَود
كه ببيند نيم شب هر نيك و بَد
يوسف و موسي ز حق بُردند نور
در يد و رخسار و در ذات الصدور
روي موسي بارقي انگيخته
پيش رو او توبره ي آويخته
نور رويش آن چنان بُِردي بصر
كه زمرّد از دو ديده ي مار کر
او ز حق درخواسته تا توبره
گردد آن نور قوي را ساتره
توبره گفت از گليمت ساز هين
كآن لباس ِعارفي آمد امين
كآن كسا از نور صبري يافتست
نور ِ جان در تار و پودش تافتست
جز چنين خرقه نخواهد شد صِوان
نور ِ ما را بر نتابد غير ِ آن
كوه قاف ار پيش آيد بهر ِ سَد
همچو كوهِ طور نورش بَر دَرَد
از كمال قدرت ابدان ِ رجال
يافت اندر نور بي چون احتمال
آنچ طورش بر نتابد ذره اي
قدرتش جا سازد از قاروره اي
گشت مشكات و زُجاجي جاي نور
كه همي درّد ز نور آن قاف و طور
جسمشان مشكات دان دلشان زُجاج
تافته بر عرش و افلاك اين سراج
نورشان حيران ِ اين نور آمده
چون ستاره زين ضحي فاني شده
زين حكايت كرد آن ختم ِ رُسُل
از مليكِ لايزال و لم يزل
كه نگنجيدم در افلاك و خلا
در عقول و در نفوس ِ با علا
در دل مؤمن بگنجيدم چو ضيف
بي ز چون و بي چگونه بي ز كيف
تا بدلالي آن دل فوق و تحت
يابد از من پادشاهيها و بخت
بي چنين آيينه از خوبي من
برنتابد هم زمين و هم زمَن
بر دو كون اسپ ترحّم تاختيم
بس عريض آيينه اي بر ساختم
هر دمي زين آينه پنجاه عُرس
بشنو آيينه ولي شرحش مپُرس
حاصل اين كز لبسِ خويشش پَرده ساخت
كه نفوذِ آن قمر را مي شناخت
گر بُدي پرده ز غير لبسِ او
پاره گشتي گر بُدي كوهِ دو تو
ز آهنين ديوارها نافذ شدي
توبره با نورِ حق چه فن زدي
گشته بود آن توبره صاحب تفي
بود وقت شور خرقه ي عارفي
ز آن شود آتش رهين ِ سوخته
كوست با آتش ز پيش آموخته
وز هوا و عشق آن نور ِ رشاد
خود صفورا هر دو ديده باد داد
اولا بر بَست يك چشم و بديد
نور ِ روي او و آن چشمش پَريد
بعد از آن صبرش نماند و آن دگر
بر گشاد و كرد خرج ِ آن قمر
همچنان مرد مجاهد نان دهد
چون برو زد نور ِ طاعت جان دهد
پس زني گفتش ز چشم عبهري
چون ز دستت رفت حسرت مي خوري
گفت حسرت ميخورم كه صد هزار
ديده بودي تا همي كردم نثار
روزن ِ چشمم ز مَه ويران شدست
ليك مَه چون گنج در ويران نشست
كي گذارد گنج كين ويرانه ام
ياد آرد از رواق و خانه ام
نور ِ روي يوسفي وقتِ عبور
مي فتادي در شباك هر قصور
پس بگفتندي درون خانه در
يوسفست اين سو بسيران و گذر
زآنك بر ديوار ديدندي شعاع
فهم كردندي پس اصحابِ بقاع
خانه اي را كش دريچه ست آن طرف
دارد از سيران آن يوسف شرَف
هين دريچه سوي يوسف باز كن
وز شكافش فرجه اي آغاز كن
عشق ورزي آن دريچه كردنست
كز جمال دوست سينه روشنست
پس هماره روي معشوقه نگر
اين بدست تست بشنو اي پدر
راه كن در اندرونها خويش را
دور كن ادراكِ غير انديش را
كيميا داري دواي پوست كن
دشمنان را زين صناعت دوست كن
چون شدي زيبا بدآن زيبا رَسي
كه رهاند روح را از بي َكسي
پرورش مر باغ جان ها را نمَش
زنده كرده مرده ي غم را دَمش
نه همه ملكِ جهان ِ دون دهد
صد هزاران ملكِ گوناگون دهد
بر سر مُلكِ جمالش داد حق
مُلكتِ تعبير بي درس و سبَق
مُلكتِ حُسنش سوي زندان كشيد
مُلكتِ علمش سوي كيوان كشيد
شه غلام او شد از علم و هنر
ملكِ علم از ملكِ حُسن استوده تر
عنوان:رجوع کردن بحكايت آن شخص وام کرده و آمدن او باميد عنايت آن محتسب سوي تبريز
آن غريبِ ممتحن از بيم ِ وام
در ره آمد سوي آن دارالسلام
شد سوي تبريز و كوي گلستان
خفته اوميدش فراز گِل ستان
زد ز دارالملك تبريز سني
بر اميدش روشني بر روشني
جانش خندان شد از آن روضه ي رجال
از نسيم ِ يوسف و مصر وصال
گفت يا حادي أنخ لي ناقتي
جاء اسعادي و طارت فاقتي
ابركي يا تاقتي طاب الامور
انّ تبريزا مناجات الصدور
اسرحي يا ناقتي حول الرياض
ان تبريزا لنا نعم المفاض
ساربانا بار بُگشا ز اشتران
شهر تبريزست و كوي گلستان
فرّ ِ فردوسيست اين پاليز را
شعشعه ي عرشيست اين تبريز را
هر زماني موج ِ روح انگيز جان
از فراز ِ عرش بر تبريزيان
چون وثاق ِ محتسب جست آن غريب
خلق گفتندش كه بگذشت آنحبيب
او پرير از دار ِ دنيا نقل كرد
مرد و زن از واقعه ي او روي زرد
رفت آن طاوس ِعرشي سوي عرش
چون رسيد از هاتفانش بوي عرش
سايه اش گر چه پناه ِ خلق بود
در نوَرديد آفتابش زود زود
راند او كشتي ازين ساحل پَرير
گشته بود آنخواجه زين غمخانه سير
نعره اي زد مَرد و بيهوش اوفتاد
گوييا او نيز در پي جان بداد
پس گلاب و آب بر رويش زدند
همرهان بر حالتش گريان شدند
تا بشب بي خويش بود و بعد از آن
نيم مُرده باز گشت از غيبِ جان
عنوان:باخبر شدن آن غريب از وفات آن محتسب..
و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعويل بر عطاي مخلوق و ياد نعمتهاء حقکردنش و انابت بحق از جرم خود ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يعْدِلُونَ
چون بهوش آمد بگفت ايكردگار
مجرمم بودم بخلق اوميدوار
گر چه خواجه بس سخاوت كرده بود
هيچ آن كفوّ عطاي تو نبود
او كله بخشيد و تو سر پُر خرَد
او قبا بخشيد و تو بالا و قد
او زرم داد و تو دستِ زر شمار
او ستورم داد و تو عقل ِ سوار
خواجه شمعم داد و تو چشم قرير
خواجه نقلم داد و تو طعمه پذير
او وظيفه داد و تو عمر و حيات
وعده اش زر وعده ي تو طيبات
او وثاقم داد و تو چرخ و زمين
در وثاقت او و صد چون او سمين
زر از آن ِ تست زر او نافريد
نان از آن ِ تست نان از تش رسيد
آن سخا و رحم هم تو داديش
كز سخاوت مي فزودي شاديش
من مرو را قبله ي خود ساختم
قبله ساز اصل را انداختم
ما كجا بوديم كآن ديان ِ دين
عقل ميكاريد اندر آب و طين
چون هميكرد از عدم گردون پديد
وين بساطِ خاك را مي گستريد
ز اختران مي ساخت او مصباحها
و ز طبايع قفل با مفتاحها
اي بسا بنيادها پنهان و فاش
مضمر اين سقف كرد و اين فراش
آدم اصطرلابِ اوصاف علوست
وصفِ آدم مظهر ِ آياتِ اوست
هر چه دوري مينمايد عكس ِ اوست
همچو عكس ِ ماه اندر آبِ جوست
بر صطرلابش نقوش ِعنكبوت
بهر ِ اوصافِ ازل دارد ثبوت
تا ز چرخ ِغيب وز خورشيدِ روح
عنكبوتش درس گويد از شروح
عنكبوتِ اين صطرلابِ رشاد
بي منجم در كفِ عام اوفتاد
انبيا را داد حق تنجيم ِ اين
غيب را چشمي ببايد غيب بين
در چَه دنيا فتادند اين قرون
عكس خود را ديد هر يك چَه درون
از برون دان هر چه در چاهت نمود
ورنه آن شيري كه در چَه شد فرود
بُرد خرگوشيش از ره كاي فلان
در تگِ چاهست آن شير ِ ژيان
در رو اندر چاه و كين از وي بكش
چون ازو غالبتري سر بركنش
آن مقلد سحره ي خرگوش شد
از خيال ِ خويشتن پُر جوش شد
او نگفت اين نقش دادِ آب نيست
اين بجز تقليبِ آن قلاب نيست
تو هم از دشمن چو كيني مي كشي
اي زبون ِ شش غلط در هر ششي
آن عداوت اندرو عكس ِ حقست
كز صفاتِ قهر آنجا مشتقست
و آن گنه در وي ز جنس ِ جُرم تست
بايد آن خور از طبع ِ خويش شست
ُخلق ِ زشتت اندرو رويت نمود
مر ترا او صفحه ي آيينه بود
چونك قبح ِ خويش ديدي اي حسن
اندر آيينه بر آئينه مزن
مي زند بر آب استاره ي سني
خاك تو بر عكس اختر ميزني
كين ستاره ي نحس در آب آمدست
تا كند مر سعدِ ما را زير دست
خاك از استيلا بريزي بر سرش
چونك پنداري ز شبهه اخترش
عكس پنهان گشت و اندر غيب راند
تو گمان بُردي كه آن اختر نماند
آن ستاره ي نحس هست اندر سما
هم بدآن سو بايدش كردن دوا
بلك بايد دل سوي بي سوي بست
نحس اين سو عكس ِ نحس آن سوست
داد داد حق شناس و بخششش
عكس ِ آن دادست اندر پنج و شش
گر بود دادِ خسان افزون ز ريگ
تو بميري وآن بماند مُرد ريگ
عكس آخر چند پايد در نظر
اصل بيني پيشه كن اي كژ نگر
حق چو بخشش كرد بر اهل ِ نياز
با عطا بخشيدشان عمر ِ دراز
خالدين شد نعمت و منعم عليه
محيي الموتاست فاجتازوا إليه
دادِ حق با تو درآميزد چو جان
آنچنانك آن تو باشي و تو آن
گر نماند اشتهاي نان و آب
بدهدت بي اين دو قوتِ مستطاب
فربهي گر رفت حق در لاغري
فربهي پنهانت بخشد آن سري
چون پَري را قوت از بو مي دهد
هر مَلك را قوتِ جان او ميدهد
جان چه باشد كه تو سازي زو سند
حق بعشق خويش زندت مي كند
زو حياتِ عشق خواه و جان مخواه
تو ازو آن رزق خواه و نان مخواه
خلق را چون آب دان صاف و زلال
اندر آن تابان صفاتِ ذو الجلال
علمشان و عدلشان و لطفشان
چون ستاره ي چرخ در آبِ روان
پادشاهان مظهر شاهي حق
فاضلان مِرآة آگاهي حق
قرنها بگذشت و اين قرن نويست
ماه آن ماهست آب آن آب نيست
عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم
ليك مستبدل شد آن قرن وامم
قرنها بر قرنها رفت اي همام
وين معاني برقرار و بر دوام
آب مبدل شد درين جو چند بار
عكس ماه و عكس اختر برقرار
پس بنااش نيست بر آب روان
بلك بر اقطار عرض آسمان
اين صفتها چون نجوم ِ معنويست
دانك بر چرخ معاني مستويست
خوب رويان آينه ي خوبي او
عشق ِ ايشان عكس مطلوبيء او
هم باصل خود رود اين خدّ و خال
دايما در آب كي ماند خيال
جمله تصويرات عكس آبِ جوست
چون بمالي چشم ِ خود خود جمله اوست
باز عقلش گفت بُگذار اين حول
خلّ دوشابست و دوشابست خل
خواجه را چون غير گفتي از قصور
شرم دار اي احول از شاهِ غيور
خواجه را كه در گذشتست از اثير
جنس اين موشان تاريكي مگير
خواجه را جان بين مبين جسم ِ گران
مغز بين او را مبينش استخوان
همره خورشيد را شب پَر مخوان
آنك او مسجود شد ساجد مدان
عكسها را ماند و اين عكس نيست
در مثال ِ عكس حق بنمود نيست
آفتابي ديد و او جامد نماند
روغن گل روغن كنجد نماند
قبله ي وحدانيت دو چون بود
خاك مسجود ملايك چون شود
چون درين جو ديد عكس ِ سيب مرد
دامنش را ديدِ آن پُر سيب كرد
آنچ در جو ديد كي باشد خيال
چونك شد از ديدنش پُر صد جوال
تن مبين و آن مكن كآن بُكم و صمّ
كَذبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جاءهم
ما رَمَيتَ إِذ رَمَيت خواجه است
ديدن او ديدن خالق شدَست
خدمت او خدمتِ حق كردنست
روز ديدن ديدن ِ اين روزنست
خاصه اين روزن درخشان از خودست
ني وديعه ي آفتاب و فرقدست
هم از آن خورشيد زد بر روزني
ليك از راه و سوي معهود ني
در ميان شمس و اين روزن رهي
هست و روزنها را نشد زو آگهي
تا اگر ابري بر آيد چرخ پوش
اندرين روزن بود نورش بجوش
غير راهِ اين هوا و شش جهت
در ميان ِ روزن و خور مألفت
مدحت و تسبيح او تسبيح حق
ميوه مي رويد ز عين ِ اين طبق
سيب رويد زين سبد خوش َلخت َلخت
عيب نبود گر نهي نامش درخت
اين سبد را تو درختِ سيب خوان
كز ميان ِ هر دو ره آمد نهان
آنچ رويد از درختِ باروَر
زين سبد رويد همان نوع از ثمر
پس سبد را تو درختِ بخت بين
زير سايه ي اين سبد خوش مي نشين
نان چو اطلاق آورد اي مهربان
نان چرا مي گوييش محموده خوان
خاكِ رَه چون چشم روشن كرد و جان
خاكِ او را سُرمه بين و سرمه دان
چون ز روي اين زمين تابد شروق
من چرا بالا كنم رو در عيوق
شد فنا هستش مخوان ايچشم شوخ
در چنين جو خشك كي ماند كلوخ
پيش اين خورشيد كي تابد هلال
با چنين رُستم چه باشد زور ِ زال
طالبست و غالبست آن كردگار
تا ز هستيها بر آرد او دَمار
دو مگوي و دو مدان و دو مخوان
بنده را در خواجه ي خود محو دان
خواجه هم در نور ِخواجه آفرين
فانيست و مُرده و مات و دفين
چون جدا بيني ز حق اين خواجه را
گم كني هم متن و هم ديباجه را
چشم ِ دل را هين گذاره كن ز طين
اين يكي قبله ست دو قبله مبين
چون دو ديدي ماندي از هر دو طرف
آتشي در خف فتاد و رفت خف
عنوان:مثل دو بين همچو آن غريبِ شهر كاش..
عمر نام کي از يک دکانش بسبب اين بآن دكان ديگر حواله كرد و او فهم نكرد كيهمه دكان يكيست درين معني کي بعمر نان نفروشند هم اينجا تدارک کنم من غلط کردم نامم عمر نيست
چون بدين دکان توبهو تدارک کنم نان يابم از همه دکانهاء اين شهر و اگر بي تدارک همچنين عمر نام باشم ازين درگذرم محرومم و احولم و ايندکانها را از هم جدا دانسته ام
گر عمر نامي تو اندر شهر ِ كاش
كس بنفروشد بصد دانگت لواش
چون بيك دكان بگفتي عُمَرم
اين عمر را نان فروشيد از كرم
او بگويد رو بد آن ديگر دكان
ز آن يكي نان به كزين پنجاه نان
گر نبودي احول و اندر نظر
او بگفتي نيست دكاني دگر
پس زدي اشراق اين نااحولي
بر دل ِ كاشي شدي عمّر علي
اين ازينجا گويد آن خباز را
اين عمر را نان فروش اي نانبا
چون شنيد او هم عمر نان درکشيد
پس فرستادت بدكان بعيد
كين عُمَر را نان دِه اي انباز ِ من
راز يعني فهم كن ز آواز ِ من
او همت ز آن سو حواله مي كند
هين عمر آمد كه تا بر نان زند
چون بيك دكان عمر بودي برو
در همه كاشان ز نان محروم شو
ور بيك دكان علي گفتي بگير
نان ازينجا بي حواله و بي زحير
اندرين كاشان ِ خاك از احولي
چون عُمر مي گرد چون نبوي علي
هست احول را درين ويرانه دير
گوشه گوشه نقل نو اي ثمّ خير
ور دو چشم ِ حق شناس آمد ترا
دوست پُربين عرصه ي هر دو سرا
وارهيدي از حواله ي جابجا
اندرين كاشان ِ پُر خوف و رجا
اندرين جو غنچه ديدي با شجر
همچو هر جو تو خيالش ظن مبر
كه ترا از عين ِ اين عكس نقوش
حق حقيقت گردد و ميوه فروش
چشم ازين آب از حول حُرّ مي شود
عكس مي بيند سبد پُر مي شود
پس بمعني باغ باشد اين نه آب
پس مشو عريان چو بلقيس از حباب
بار ِ گوناگونست بر پُشتِ خران
هين بيك چوب اين خرانرا تو مَران
بر يكي خر بار لعل و گوهرست
بر يكي خر بار سنگِ مَرمَرست
بر همه جوها تو اين حكمت مَران
اندرين جو ماه بين عكسش مخوان
آبِ خضرست اين نه آبِ دام و دد
هر چه اندر وي نمايد حق بود
زين تگِ جو ماه گويد من مَهَم
من نه عكسم هم حديث و همرَهَم
اندرين جو آنچ بر بالاست هست
خواه بالا خواه در وي داردست
از دگر جوها مگير اين جوي را
ماه دان اين پرتو مَه روي را
اين سخن پايان ندارد آن غريب
بس گريست از درد خواجه شد کئيب
عنوان:توزيع كردن پاي مرد در جمله ي شهر تبريز..
و جمع شدن اندك چيز و رفتن آن غريب بتربت محتسب بزيارت و اين قصه رابر سر گور او گفتن بطريق توجه الي آخره
واقعه ي آن وام ِ او مشهور شد
پاي مرد از دردِ او رنجور شد
از پي توزيع گِردِ شهر گشت
از طمع مي گفت هر جا سر گذشت
هيچ نآورد از ره كديه بدست
غير صد دينار آن كديه پرَست
پاي مرد آمد بدو دستش گرفت
شد بگور آن كريم ِ بس شگفت
گفت چون توفيق يابد بنده اي
كه كند مهماني فرخنده اي
مال ِ خود ايثار راه او كند
جاهِ خود ايثار جاه او كند
ُشكر او شكر خدا باشد يقين
چون باحسان كرد توفيقش قرين
َتركِ شكرش َتركِ شكر ِ حق بود
حق اولاشك بحق مُلحق بوَد
شكر من كن مر خدا را در نعم
نيز مي كن شکر و ذکر خواجه هم
رحمتِ مادر اگر چه از خداست
خدمتِ او هم فريضه ست و سزاست
زين سبب فرمود حق صَلُّوا عليه
كه محمد بود محتال إليه
در قيامت بنده را گويد خدا
هين چه كردي آنچ دارم من ترا
گويد اي رب شكر تو كردم بجان
چون ز تو بود اصل ِ آن روزي و نان
گويدش حق نه نكردي شكر من
چون نكردي شكر آن اكرام من
بر كريمي كرده اي ظلم و ستم
نه ز دست او رسيدت نعمتم
چون بگور آن ولي نعمت رسيد
گشت گريان زار و آمد در نشيد
گفت اي پشت و پناه هر نبيل
مرتجي و غوث ابناء السبيل
اي غم ِ ارزاق ما بر خاطرت
اي چو رزق ِ عام احسان و برت
اي فقيران را عشيره و والدين
در خراج و خرج و در ايفاء دين
اي چو بحر از بهر ِ نزديكان گهر
داده تحفه سوي دوران مطر
پشت ما گرم از تو بود اي آفتاب
رونق هر قصر و گنج ِ هر خراب
اي در ابرويت نديده کس گِره
اي چو ميكائيل راد و رزق دِه
اي دلت پيوسته با درياي غيب
اي بقافِ مكرمت عنقاي غيب
ياد نآورده كه از مالم چه رفت
سقفِ سمت همتت هرگز نكفت
اي من و صد همچو من در ماه و سال
مر ترا چون نسل تو گشته عيال
نقدِ ما و جنس ِ ما و رختِ ما
نام ِ ما و فخر ِ ما و بختِ ما
تو نمُردي ناز و بختِ ما بمُرد
عيش ِ ما و رزق مستوفي بمرد
واحدِ كالالف در رزم و كرَم
صد چو حاتم گاهِ ايثار ِ نِعَم
حاتم ار مرده بمرده مي دهد
گِردگان هاي شمرده مي دهد
تو حياتي مي دهي در هر نفس
كز نفيسي مي نگنجد در نفس
تو حياتي مي دهي بس پايدار
نقدِ زرّ ِ بي كساد و بي شمار
وارثي نابوده يك خوي ترا
اي فلك سجده كنان كوي ترا
خلق را از گرگِ غم لطفت شبان
چون كليم الله شبان ِ مهربان
گوسفندي از كليم الله گريخت
پاي موسي آبله شد نعل ريخت
در پي او تا بشب در جست و جو
و آن رمه غايب شده از چشم ِ او
گوسفند از ماندگي شد سُست و ماند
پس كليم الله َگرد از وي فشاند
كف همي ماليد بر پُشت و سَرش
مي نواخت از مهر همچون مادرش
نيم ذره طيرگي و خشم و ني
غير مِهر و رحم و آبِ چشم ني
گفت گيرم بر منت رحمي نبود
طبع ِ تو بر خود چرا اِستم نمود
با ملائك گفت يزدان آن زمان
كه نبوت را همي زيبد فلان
مصطفي فرمود خود کي هر نبي
كرد چوپانيش بُرنا صبي
بي شباني كردن و آن امتحان
حق ندادش پيشوائي جهان
گفت سايل هم تو نيز اي پهلوان
گفت من هم بوده ام دهري شبان
تا شود پيدا وقار و صبر شان
کردشان پيش از نبوت حق شبان
هر اميري كو شبانيء بشر
آنچنان آرد كه باشد مؤتمر
حلم ِ موسي وار اندر رعي خَود
او بجاي آرد بتدبير و خِرَد
لاجرم حقش دهد چوپانيي
بر فراز چرخ ِ مه روحانيي
آنچنانك انبيا را زين رعا
بر كشيد و داد رعي اصفيا
خواجه باري درين چوپانيت
كردي آنچ كور گردد شانيت
دانم آنجا در مكافات ايزدت
سروريء جاودانه بخشدت
بر اميد كفّ ِ چون درياي تو
بر وظيفه دادن و ايفاي تو
وام كردم نه هزار از زر گزاف
تو كجائي تا شود اين درد صاف
تو كجايي تا كه خندان چون چمن
گويي بستان آن و ده چندان ز من
تو كجايي تا مرا خندان كني
لطف و احسان چون خداوندان كني
تو كجائي تا بَري در مخزنم
تا كني از وام و فاقه ايمنم
من همي گويم بس و تو مفضلم
گفته كين هم گير از بهر دلم
چون همي گنجد جهاني زير ِطين
چون بگنجد آسماني در زمين
حاش لله تو بُروني زين جهان
هم بوقتِ زندگي هم اين زمان
در هواي غيب مرغي مي پَرد
سايه ي او بر زميني مي زند
جسم سايه ي سايه ي سايه ي دلست
جسم كي اندر خور پايه ي دلست
مرد خفته روح ِ او چون آفتاب
در فلك تابان و تن در جامه ي خواب
جان نهان اندر خلا همچون سجاف
تن تقلب مي كند زير لحاف
روح چون مِن امر ربي مختفيست
هر مثالي كه بگويم منتفيست
اي عجب كو لعل ِ شِكر بار تو
وان جواباتِ خوش و اسرار تو
اي عجب كو آن عقيق ِ قند خا
آن كليدِ قفل ِ مشكلهاي ما
دم چون ذوالفقار اي عجب کو آن
آنک کردي عقلها را بي قرار
چند همچون فاخته ي کاشانه جو
کو و کو و کو و کو و کو و کو
كو همانجا كه صفاتِ رحمتست
قدرتست و نزهتست و فطنتست
کو همانجا که دل و انديشه اش
دايم آنجا بد چو شير و بيشه اش
كو همانجا كه اميد مرد و زن
مي رود در وقتِ اندوه و حزن
كو همانجا كه بوقت علتي
چشم پرد بر اميدِ صحتي
آن طرف كه بهر دفع ِ زشتيي
باد جويي بهر كِشت و كشتيي
آن طرف كه دل اشارت ميكند
چون زبان يا هو عبارت ميكند
او مع الله است بي كو كو همي
كاش جولاهانه ما كو گفتمي
عقل ما كو تا ببيند غرب و شرق
روحها را ميزند صد گونه برق
جزر و مدش بُد ببحري در زبَد
منتفي شد جزر و باقي ماند مَدّ
ُنه هزارم وام و من بي دست رَس
هست صد دينار ازين توزيع و بس
حق كشيدت ماندم در كِش مَكِش
مي روم نوميد اي خاكِ تو خوش
همتي ميدار در پُر حسرتت
اي همايون روي و دست و همتت
آمدم بر چشمه و اصل ِ عيون
يافتم در وي بجاي آب خون
چرخ آن چرخست آن مهتاب نيست
جوي آن جويست آب آن آب نيست
مُحسنان هستند كو آن مستطاب
اختران هستند كو آن آفتاب
تو شدي سوي خدا اي محترم
پس بسوي حق روم من نيز هم
مجمع و پاي علم مأوي القرون
هست حق كلٌ لدينا محضرون
نقشها گر بيخبر گر با خبر
در كفِ نقاش باشد محتضر
دم بدم در صفحه ي انديشه شان
ثبت و محوي مي كند آن بي نشان
خشم ميآرد رضا را مي برد
بخل مي آرد سخا را مي برد
نيم لحظه مدركاتم شام و غدو
هيچ خالي نيست زين اثبات و محو
كوزه گر با كوزه باشد كارساز
كوزه از خود كي شود پهن و دراز
چوب در دستِ دروگر معتكف
ورنه چون گردد بُريده و مؤتلف
جامه اندر دستِ خياطي بود
ورنه آن خود چون بدوزد يا دَرَد
مُشك با سقا بود اي منتهي
ورنه از خود چون شود پُر يا ُتهي
هر دمي پُر ميشوي تي ميشوي
پس بدانك در كفِ صنع ِ ويي
چشم بند از چشم روزي کي رود
صنع از صانع چه سان شيدا شود
چشم داري تو بچشم ِ خود نگر
منگر از چشم ِ سفيهي بي خبر
گوش داري تو بگوش ِ خود شنو
گوش ِ گولان را چرا باشي گرو
بي ز تقليدي نظر را پيشه كن
هم براي عقل ِ خود انديشه كن
عنوان:ديدن خوارزمشاه رحمة الله در سيران در موکب خود اسپي بس نادر
و تعلق دل شاه بحسن و چستي آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزيدن شاه گفت او را برديد خويش چنانک حکيم رحمة الله عليه در الهي نامه فرمود
چون زبان حسد شود نخاس
يوسفي يابي از گزي كرباس
از دلالي برادران يوسف حسودانه در دل مشتريان آن چندان حسن پوشيده شد و زشت نمودن گرفت كي وَ كانُوا فِيهِ مِنَالزَّاهِدِينَ
بود اميري را يكي اسپي گزين
در گله ي سلطان نبودش يك قرين
او سواره گشت در موكب پگاه
ناگهان ديد اسپ را خوارزمشاه
چشم ِ شه را فرّ و رنگ او ربود
تا برجعت چشم ِ شه بااسپ بود
بر هر آن عضوش كه افكندي نظر
هر يكش خوشتر نمودي زآن دگر
غير چستي و گشي و روحنت
حق بر او افگنده بُد نادر صفت
پس تجسس كرد عقل ِ پادشاه
كين چه باشد كه زند بر عقل راه
چشم ِ من پُرست و سيرست و غني
از دو صد خورشيد دارد روشني
اي رُخ شاهان بر ِ من بيذقي
نيم اسپم در ربايد بي حقي
جادوي كردست جادو آفرين
جذبه باشد آن نه خاصيات اين
فاتحه خواند و بسي لاحول كرد
فاتحه ش در سينه مي افزود درد
زآنك او را فاتحه خود ميكشيد
فاتحه در جرّ و دفع آمد وحيد
گر نمايد غير هم تمويه اوست
ور رود غير از نظر تنبيه اوست
پس يقين گشتش كه جذبه زآن سريست
كار ِ حق هر لحظه نادر آوريست
اسپ سنگين گاو سنگين ز ابتلا
ميشود مسجود از مكر ِ خدا
پيش كافر نيست بُت را ثانيي
نيست بُت را فرّ و نه روحانيي
چيست آن جاذب نهان اندر نهان
در جهان تابيده از ديگر جهان
عقل محجوبست و جان هم زين كمين
من نمي بينم تو مي تواني ببين
چونك خوارمشه ز سيران باز گشت
با خواص ِ ملك همراز گشت
پس بسرهنگان بفرمود آن زمان
تا بيآرند اسپ را ز آن خاندان
همچو آتش در رسيدند آن گروه
همچو پشمي گشت امير ِ همچو كوه
جانش از درد و غبين تا لب رسيد
جز عماد الملك زنهاري نديد
كه عماد الملك بُد پاي علم
بهر هر مظلوم و هر مقتول هم
محترم تر خود نبُد زو سروري
پيش سلطان بود چون پيغمبري
بي طمع بود و اصيل و پارسا
رايض و شب خيز و حاتم در سخا
بس همايون راي و با تدبير و راد
آزموده راي او در هر مراد
هم ببذل ِ جان سخي و هم بمال
طالبِ خورشيدِ غيب او چون هلال
در اميري او غريب و محتبس
در لباس فقر و خُلت ملتبس
بوده هر محتاج را همچون پدر
پيش سلطان شافع و دفع ضرر
مر بدان را ستر چون حلم ِ خدا
خلق او بر عكس ِ خلقان و جدا
بارها ميشد بسوي كوه فرد
شاه با صد لابه او را منع كرد
هر دم ار صد جُرم را شافع شدي
چشم ِ سلطان را ازو شرم آمدي
رفت او پيش عماد الملكِ راد
سر برهنه كرد و بر خاک اوفتاد
كه حرَم با هر چه دارم گو بگير
تا نگيرد حاصلم را هر مغير
اين يكي اسپست جانم رهن ِ اوست
گر برد مُردم يقين اي خير دوست
گر برد اين اسب را از دست من
من يقين دانم نخواهم زيستن
چون خدا پيوستگيي داده است
بر سرم مال اي مسيحا زود دست
از زن و زر و عقارم صبر هست
اين تكلف نيست ني تزويريست
اندرين گرمي نداري باورم
امتحان كن امتحان گفت و قدم
آن عماد الملك گريان چشم مال
پيش ِ سلطان در دويد آشفته حال
لب ببست و پيش سلطان ايستاد
رازگويان با خدا ربّ العباد
ايستاده راز سلطان مي شنيد
واندرون انديشه اش اين مي تنيد
كاي خدا گر آن جوان كژ رفت راه
كه نشايد ساختن جز تو پناه
تو از آن ِ خود بكن از وي مگير
گر چه او خواهد خلاص از هر اسير
زآنك محتاجند اين خلقان همه
از گدايي گير تا سلطان همه
با حضور آفتابِ با كمال
رهنمايي جُستن از شمع و ذبال
با حضور آفتابِ خوش مساغ
روشنايي جُستن از شمع و چراغ
بي گمان تركِ ادب باشد ز ما
كفر نعمت باشد و فعل ِ هوا
ليك اغلب هوش ها در افتكار
همچو خفاشند ظلمت دوستدار
در شب ار خفاش كرمي ميخورد
كرم را خورشيد هم مي پرورد
در شب ار خفاش از كرميست مست
كرم از خورشيد جنبنده شدست
آفتابي كه ضيا زو مي زهد
دشمن ِ خود را نواله مي دهد
ليک شهبازي که او خفاش نيست
چشم ِ بازش راست بين و روشنيست
گر بشب جويد چو خفاش او نمو
در ادب خورشيد مالد گوش ِ او
گويدش گيرم كه آن خفاش لد
علتي دارد تو را بازي چه شد
مالشت بدهم بزجر از اكتئاب
تا نتابي سَر تو دگر از آفتاب
عنوان:مواخذه ي يوسف صديق صلوات الله عليه بحبس بضع سنين..
بسببِ ياري خواستن از غير حق و گفتن اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّك معتقريره
آنچنانك يوسف از زندانيي
با نيازي خاضعي سعدانيي
خواست ياري گفت چون بيرون روي
پيش ِ شه گردد امورت مستوي
يادِ من كن پيش تختِ آن عزيز
تا مرا هم واخرَد زين حبس نيز
كي دهد زندانيي در اقتناص
مردِ زندانيء ديگر را خلاص
اهل دنيا جملگان زندانيند
انتظار مرگِ دار ِ فانيند
جز مگر نادر يكي فردانيي
تن بزندان جان او كيوانيي
پس جزاي آنك ديد او را معين
ماند يوسف حبس در بضع سَنين
يادِ يوسف ديو از عقلش سترد
وز دلش ديو آن سخن از ياد بُرد
زين گنه كآمد از آن نيكو خصال
ماند در زندان ز داور چند سال
كه چه تقصير آمد از خورشيدِ داد
تا تو چون خفاش رفتي در سواد
هين چه تقصير آمد از بحر و سحاب
تا تو ياري خواهي از ريگ و سراب
عام اگر خفاش طبعند و مجاز
يوسفا آخر تو داري چشم باز
گر خفاشي رفت در كور و كبود
باز ِ سلطان ديده را باري چه بود
پس ادب كردش بدين جُرم اوستاد
كه مساز از چوبِ پوسيده عماد
ليك يوسف را بخود مشغول كرد
تا نيآيد در دلش ز آن حبس درد
آنچنانش انس و مستي داد حق
كه نه زندان ماند پيشش نه غسق
نيست زنداني وحش تر از رحم
ناخوش و تاريك و پُر خون و وَخم
چون گشادت حق دريچه سوي خويش
در رحم هر دم فزايد تنت بيش
اندر آن زندان ز ذوق ِ بي قياس
خوش شگفت چون گل از غرس جسم تو حواس
زآن رحم بيرون شدن بر تو درشت
مي گريزي از زهارش سوي پشت
راهِ لذت از درون دان نه از بُرون
ابلهي دان جُستن قصر و حصون
آن يكي در كنج مسجد مست و شاد
وآن دگر در باغ ترش و بي مُراد
قصر چيزي نيست ويران كن بدن
گنج در ويرانيست اي مير ِ من
اين نميبيني كه در بزم ِ شراب
مست آنگه خوش شود كو شد خراب
گر چه پُر نقش است خانه بَر َكنش
گنج جو وز گنج آبادان كنش
خانه اي پُر نقش تصوير و خيال
وين صور چون پَرده بر گنج ِ وصال
پرتو گنجست و تابشهاي زر
كه درين سينه همي جوشد صوَر
هم ز لطف و عکس آب با شرف
پرده شد بر روي آب اجزاي کف
هم ز لطف و جوش جان با ثمن
پرده اي بر روي جان شد شخص تن
پس مثل بشنو كه در افواه خاست
كه اينچ بر ماست اي برادر هم ز ماست
زين حجاب اين تشنگان ِ كف پرَست
ز آبِ صافي اوفتاده دور دست
آفتابا با چو تو قبله و امام
شب پرستي و خفاشي مي كنيم
سوي خود كن اين خفاشان را مطار
زين خفاشيشان بخر اي مُستجار
اين جوان زين جُرم ضالست و مغير
كه بمن آمد ولي او را مگير
در عماد الملك اين انديشها
گشته جوشان چون اسد در بيشها
ايستاده پيش سلطان ظاهرش
در رياض غيب جان ِ طايرش
چون ملايك او باقليم ألست
هر دمي مي شد بشربِ تازه مست
اندرون سور و برون پُرغمي
در تن ِ همچون لحد خوش عالمي
او درين حيرت بُد و در انتظار
تا چه پيدا آيد از غيب و سرار
اسپ را اندر كشيدند آن زمان
پيش خوارزمشاه سرهنگان کشان
الحق اندر زير اين چرخ ِ كبود
آنچنان کره بقدّ و تگ نبود
مي ربودي رنگ او هر ديده را
مرحب آن برق مه زاييده را
همچو مه همچون عطارد نيزرو
گوييي صرصر علف بودش نه جو
ماه عرصه ي آسمان را در شبي
مي برد اندر مسير و مذهبي
چون بيك شب مه بُريد ابراج را
از چه منكر ميشوي معراج را
صد چو ماهست آن عجب دُرّ ِ يتيم
كه بيك ايماء او شد مه دو نيم
آن عجب كو در شكافِ مَه نبود
هم بقدر ضعف حسّ خلق بود
كار و بار انبيا و مرسلون
هست از افلاك و اخترها برون
تو بُرون رو هم ز افلاك و دوار
و آنگهان نظاره كن آن كار و بار
در ميان بيضه اي چون فرخها
نشنوي تسبيح مرغان ِ هوا
معجزات اينجا نخواهد شرح گشت
ز اسپ و خوارمشاه گو و سرگذشت
آفتابِ لطفِ حق بر هر چه تافت
از سگ و از اسپ فر كهف يافت
تابِ لطفش را تو يكسان هم مدان
سنگ را و لعل را داد او نشان
لعل را زآن هست گنج مقتبس
سنگ را گرمي و تاباني و بس
آنك بر ديوار افتد آفتاب
آنچنان نبود كز آب و اضطراب
چون دمي حيران شد از وي شاه فرد
روي خود سوي عماد الملك كرد
كاي اچي بس خوب اسپي نيست اين
از بهشتست اين مگر نه از زمين
پس عماد الملك گفتش اي خديو
چون فرشته گردد از ميل ِ تو ديو
در نظر آنچ آوري گرديد نيك
بس گش و رعناست اين مركب وليك
هست ناقص آن سر اندر پيكرش
چون سر گاو است گويي آن سرش
در دل خوارمشه اين دم كار كرد
اسپ را در منظر شه خوار كرد
چون غرض دلاله گشت و واصفي
از سه گز كرباس يابي يوسفي
چونك هنگام ِ فراق ِ جان شود
ديو دلال دُر ِ ايمان شود
پس فرو شد ابله ايمان را شتاب
اندر آن تنگي بيك ابريق آب
وآن خيالي باشد و ابريق ني
قصد آن دلال جز تحريق ني
اين زمان كه تو صحيح و فربهي
صدق را بهر خيالي مي دهي
مي فروشي هر زماني در كان
همچو طفلي مي ستاني گردَكان
پس در آن رنجوريء روز ِ اجل
نيست نادر گر بود اينت عمل
در خيالت صورتي جوشيده اي
همچو جوزي وقتِ دق پوسيده اي
هست از آغاز چون بدر آن خيال
ليك آخر ميشود همچون هلال
گر تو اول بنگري چون آخرش
فارغ آيي از فريبِ فاترش
جوز ِ پوسيدست دنيا اي امين
امتحانش كم كن از دورش ببين
شاه ديد آن اسپ را با چشم ِ حال
و آن عماد الملك با چشم ِ مآل
چشم شه دو گز همي ديد از لغز
چشم ِ آن پايان نگر پنجاه گز
تا چه سُرمه ست آنک يزدان ميكشد
كز پس صد پرده بيند جان رَشَد
چشم ِ مهتر چون بآخر بود جفت
پس بدآن ديده جهان را جيفه گفت
زين يكي ذمش كه بشنود او و حسب
پس فِسُرد اندر دل ِ شه مهر ِ اسب
چشم ِ خود بُگذاشت چشم ِ او گزيد
هوش خود بگذاشت قول او شنيد
اين بهانه بود آن ديان ِ فرد
از نياز آن در دل شه سرد كرد
در ببست از حسن او پيش بصر
آن سخن بُد در ميان چون بانگِ در
پرده كرد آن نكته را بر چشم شه
كه از آن پرده نمايد مه سيه
پاك بنّايي كه بر سازد حصون
در جهان غيب از گفت فسون
بانگِ در دان گفت را از قصر راز
تا كه بانگِ واشدست اين يا فراز
بانگ در محسوس و در از حس بُرون
تبصرون اين بانگ و در لاتبصرون
چنگ حكمت چونك خوش آواز شد
تا چه در از روض جنت باز شد
بانگِ گفتِ بَد چو در وا مي شود
از سقر تا خود چه در وا مي شود
بانگِ دَر بشنو چو دوري از درش
اي خنك او را كه واشد منظرش
چون تو مي بيني كه نيكي مي كني
بر حيوة و راحتي بر مي زني
چونك تقصير و فسادي مي رود
آن حيوة و ذوق پنهان مي شود
ديد خود مگذار از ديدِ خسان
كه بمُردارت كشند اين كركسان
چشم ِ چون نرگس فرو بندي كه چي
هين عصاام كش كه كورم اي اچي
وآن عصا كش كه گزيدي در سفر
خود ببيني باشد از تو كورتر
دست كورانه بحبل الله زن
جز بر امر و نهي يزداني متن
چيست حبل الله را كردن هوا
كين هوا شد صرصري مر عاد را
خلق در زندان نشسته از هواست
مرغ را پرها ببسته از هواست
ماهي اندر تابه ي گرم از هواست
رفته از مستوريان شرم از هواست
چشم ِ شحنه شعله ي نار از هواست
چار ميخ و هيبتِ دار از هواست
شحنه ي اجسام ديدي بر زمين
شحنه ي احكام جان را هم ببين
روح را در غيب خود اشكنجهاست
ليك تا نجهي شكنجه در خفاست
چون رهيدي بيني اشكنجه و دمار
زآنك ضدّ از ضدّ گردد آشكار
آنك در چَه زاد و در آبِ سياه
او چه داند لطفِ دشت و رنج چاه
چون رها كردي هوا از بيم ِ حق
در رسد سُغراق از تسنيم ِ حق
لاتطرّق في هواك سل سبيل
من جناب الله نحو السلسبيل
لا تكن طوع الهوي مثل الحشيش
ان ظل العرش أولي من عريش
گفت سلطان اسپ را واپس بَريد
زودتر زين مظلمه بازم خريد
با دل خود شه نفرمود اين قدر
شير را مفريب زين رأس البقر
پاي گاو اندر ميان آري ز داو
رو ندوزد حق بر اسپي شاخ ِ گاو
بس مناسب صنعتست اين شهره زاو
كي نهد بر جسم اسپ او عضو گاو
زاو ابدان را مناسب ساخته
قصرهاي منتقل پرداخته
در ميان قصرها تخريجها
از سوي اين سوي آن صهريجها
و ز درونشان عالمي بي منتها
در ميان ِخرگهي چندين فضا
گه چو كابوسي نمايد ماه را
گه نمايد روضه قعر چاه را
قبض و بسطِ چشم و دل از ذو الجلال
دم بدم چون مي كند سحر حلال
زين سبب درخواست از حق مصطفي
زشت را زشت و حق را حق نما
تا بآخر چون بگرداني ورق
از پشيماني نه افتم در قلق
مكر كه كرد آن عماد الملكِ فرد
مالك الملكش بدآن ارشاد كرد
مكر ِحق سرچشمه ي اين مكرهاست
قلب بين اصبعين كبرياست
آنك سازد در دلت مكر و قياس
آتشي داند زدن اندر پلاس
عنوان:رجوع کردن بقصه ي آن پاي مرد و آن غريب وام دار
و بازگشتن ايشان از سرگور خواجه و خواب ديدن پاي مرد خواجه راالي آخر
بي نهايت آمد اين خوش سرگذشت
چون غريب از گور خواجه بازگشت
پاي مردش شوي خانه ي خويش بُرد
مُهر صد دينار را با او سپرد
لوتش آورد و حكايتهاش گفت
كز اميد اندر دلش صد گل شكفت
آنچ بعد العُسر يسر او ديده بود
با غريب از قصه ي آن لب گشود
نيم شب بگذشت و افسانه كنان
خوابشان انداخت تا مرعاي جان
ديد پا مرد آن همايون خواجه را
اندر آن شب خواب بر صدر سرا
خواجه گفت اي پاي مرد با نمك
آنچ گفتي من شنيدم يك بيك
ليك پاسخ دادنم فرمان نبود
بي اشارت لب نيآرستم گشود
ما چو واقف گشته ايم ز چون و چند
مُهر بر لبهاء ما بنهاده اند
تا نگردد رازهاء غيب فاش
تا نگردد مُنهدم عيش و معاش
تا ندرد پرده ي غفلت تمام
تا نماند ديگِ محنت نيم خام
ما همه گوشيم كر شد نقش گوش
ما همه نطقيم ليکن لب خموش
هر چه ما داديم ديديم اين زمان
اينجهان پرده ست عينست آنجهان
روز كشتن روز پنهان كردنست
تخم در خاكي پريشان كردنست
وقت بدرودن گه منجل زدن
روز پاداش آمد و پيدا شدن
عنوان:گفتن خواجه در خواب بآن پاي مرد وجوهِ وام آن دوست را
كي آمده بود و نشان دادن جاي دفن آن سيم و پيغام کردن بوارثانكي البته آنرا بسيار نبينند و هيچ باز نگيرند و اگر چه او هيچ از آن قبول نکند يا بعضي را قبول نکند
هم آنجا بگذارند تا هرآنک خواهد برگيرد کي من با خدا نذرها کردم کي از آن سيم بمن و متعلقان من حبه ي باز نگردد الي آخره
بشنو اكنون دادِ مهمان جديد
من همي ديدم كه او خواهد رسيد
من شنوده بودم از وامش خبر
بسته بهر او دو سه پاره گهر
كه وفاي وام او هستند و بيش
تا كه ضيفم را نگردد سينه ريش
وام دارد از ذهب او ُنه هزار
وام را از بعض اين گو برگزار
فضله ماند زين بسي گو خرج كن
در دعايي گو مرا هم درج ُكن
خواستم تا آن بدست خود دهم
در فلان دفتر نبشتست اين قسَم
خود اجل مهلت ندادم تا كه من
خفيه بسپارم بدو دُرّ عدن
لعل و ياقوتست بهر ِ وام ِ او
در خنورّي و نبشته نام ِ او
در فلان طاقيش مدفون كرده ام
من غم ِ آن يار پيشين خورده ام
قيمتِ آنرا نداند جز مُلوك
فاجتهد بالبيع أن لا يخدعوك
در بيوع آن كن تو از خوفِ غرار
كه رسول آموخت سه روز اختيار
از كساد آن مترس و در ميفت
كه رواج آن نخواهد هيچ خفت
وارثانم را سلام من بگو
وين وصيت را بگو هم موبمو
تا ز بسياري آن زر نشكهند
بيگراني پيش آن مهمان نهند
ور بگويد او نخواهم اين فره
گو بگير و هر كرا خواهي بده
ز آنچ دادم باز نستانم نقير
سوي پستان باز نآيد هيچ شير
گشته باشد همچو سگ قي را اكول
مسترد نحله بر قول رسول
ور ببندد در نبايد آن زرش
تا بريزند آن عطا را بر درش
هر كه آنجا بگذرد زر مي برد
نيست هديه مخلصانرا مسترد
بهر او بنهاده ام آن از دو سال
كرده ام من نذرها با ذوالجلال
ور روا دارند چيزي ز آن ستد
بيست چندان خود زيانشان اوفتد
گر روانم را پژولانند زود
صد در محنت بر ايشان برگشود
از خدا اوميد دارم من لبق
كه رساند حق را در مستحق
دو قضيه ديگر او را شرح داد
لب بذكر آن نخواهم برگشاد
تا بماند دو قضيه سر و راز
هم نگردد مثنوي چندين دراز
برجهيد از خواب انگشتك زنان
گه غزل گويان و گه نوحه كنان
گفت مهمان در چه سوداهاستي
پاي مردا مست و خوش برخاستي
تا چه ديدي خواب دوش اي بوالعلا
كه نمي گنجي تو در شهر وفلا
خواب ديده پيل تو هندوستان
كه رميدستي ز حلقه ي دوستان
گفت سوداناك خوابي ديده ام
در دل خود آفتابي ديده ام
خواب ديدم خواجه ي بيدار را
آن سپرده جان پي ديدار را
خواب ديدم خواجه ي معطي المني
واحد كالالف ان امر عني
مست و بيخود اين چنين برميشمرد
تا كه مستي عقل و هوشش را ببرد
در ميان خانه افتاد او دراز
خلق انبه گرد او آمد فراز
با خود آمد گفت اي بحر خوشي
اي نهاده هوش ها در بيهشي
خواب در بنهاده ي بيداريي
بسته ي در بيدلي دلداريي
توانگري پنهان کني در ذل فقر
طوق دولت بسته اندر غل فقر
ضد اندر ضد پنهان مندرج
آتش اندر آب سوزان مندرج
روضه اندر آتش نمرود درج
دخلها رويان شده از بذل و خرج
تا بگفته مصطفي شاه نجاح
السماح يا اولي النعمي رباح
ما نقص مال من الصدقات قط
انما الخيرات نعم المرتبط
جوشش و افزوني زر در زكات
عصمت از فحشا و منكر در صلات
آن زكاتت كيسه ات را پاسبان
وآن صلاتت هم زگرگانت شبان
ميوه ي شيرين نهان در شاخ و برگ
زندگيء جاودان در زير مرگ
ز بل گشته قوت خاك از شيوه ي
زآن غذا زاده زمين را ميوه ي
در عدم پنهان شده موجوديي
در سرشت ساجدي مسجوديي
آهن و سنگ از برونش مظلمي
اندرون نوري و شمع عالمي
درج در خوفي هزاران ايمني
در سواد چشم چندان روشني
اندرون گاو تن شه زاده ي
گنج در ويرانه ي بنهاده ي
تا خري پيري گريزد زآن نفيس
گاو بيند شاه ني يعني بليس
عنوان:حكايت آن پادشاه و وصيت كردن او سه پسر خويش را..
کي درين سفر در ممالك من فلان جا چنين ترتيب نهيد و فلان جا چنيننواب نصب كنيد اما الله الله بفلان قلعه مرويد و گرد آن مگرديد
بود شاهي شاه را بدسه پسر
هر سه صاحب فطنت و صاحب نظر
هر يكي از ديگري استوده تر
در سخا و در وغا و كروفر
پيش شه شه زادگان استاده جمع
قرة العينان شه همچون سه شمع
از ره پنهان ز عينين پسر
ميكشيد آبي نخيل آن پدر
تا زفرزند آب اين چشمه شتاب
ميرود سوي رياض مام و باب
تازه مي باشد رياض والدين
گشته جاري عينشان زين هر دو عين
چون شود چشمه ز بيماري عليل
خشك گردد برگ و شاخ آن نخيل
خشكي نخلش همي گويد پديد
كه زفرزند آن شجر نم ميكشيد
اي بسا كاريز پنهان همچنين
متصل با جانتان يا غافلين
اي كشيده ز آسمان و از زمين
مايها تا گشته جسم تو سمين
عاريه ست اين کم همي بايد فشارد
کانچ بگرفتي همي بايد گزارد
جز نفخت كآن زو هاب آمدست
روح را باش آن دگرها بيهدست
بيهده نسبت بجان ميگويمش
ني بنسبت باصنيع محكمش
عنوان:بيان استمداد عارف از سرچشمه ي حيات ابدي
و مستغني شدن او از استمداد و اجتذاب از چشمهاي آبهاء بي وفا كي علامةذلك التجافي عن دار الغرور كي آدمي چون بر مددهاي آن چشمها اعتماد كند در طلب چشمه ي باقيء دايم سست شود
كاري ز درون جان تو مي بايد
كز عاريها ترا دري نگشايد
يك چشمه ي آب از درون خانه
به زآن جويي كه آن زبيرون آيد
حبذا كاريز اصل چيزها
فارغت آرد ازين كاريزها
تو زصد ينبوع شربت ميكشي
هرچه زآن صد كم شود كاهد خوشي
چون بجوشيد از درون چشمه ي سني
ز استراق چشمها گردي غني
قرة العينت چو زآب و گل بود
راتبه ي اين قره درد دل بود
قلعه را چون آب آيد از برون
در زمان امن باشد بر فزون
چونك دشمن گرد آن حلقه كند
تا كه اندر خونشان غرقه كند
آب بيرون را ببرند آن سپاه
تا نباشد قلعه را ز آنها پناه
آن زمان يك چاه شوري از درون
به زصد جيحون شيرين از برون
قاطع الاسباب و لشكرهاي مرگ
همچو دي آيد بقطع شاخ و برگ
در جهان نبود مددشان از بهار
جز مگر در جان بهار روي يار
زآن لقب شد خاك را دار الغرور
كو كشد پا را سپس يوم العبور
پيش از آن برراست و برچپ ميدويد
كه بچينم درد تو چيزي نچيد
او بگفتي مر ترا وقت غمان
دور از تو رنج وده كه در ميان
چون سپاه رنج آمد بست دم
خود نميگويد ترا من ديده ام
حق پي شيطان بدين سان زد مثل
كه ترا در رزم آرد باحيل
که ترا ياري دهم من با توم
در خطرها پيش تو من ميدوم
اسپرت باشم گه تير خدنگ
مخلصت باشم اندر وقت تنگ
جان فداي تو كنم در انتعاش
رستمي شيري هلا مردانه باش
سوي كفرش آورد زين عشو ها
آن جوال خدعه و مكرو دها
چون قدم بنهاد در خندق فتاد
او بقاها قاه خنده لب گشاد
هي بيآ من طمعها دارم ز تو
گويدش رو رو كه بيزارم ز تو
تو نترسيدي ز عدل كردگار
من همي ترسم دو دست از من بدار
گفت حق خود او جدا شد از بهي
تو بدين تزويرها هم كي رهي
فاعل و مفعول در روز شمار
رو سياهند و حريف سنگسار
ره زده و ره زن يقين در حكم و داد
در چه بعدند و در بئس المهاد
گول را و غول را كورا فريفت
از خلاص و فوز ميبايد شكيفت
هم خر و خرگير اين جا در گلند
غافلند اينجا و آنجا آفلند
جز كساني را كه واگردند از آن
در بهار فضل آيند از خزان
توبه آرند و خدا توبه پذير
امر او گيرند و او نعم الامير
چون برآرند از پشيماني حنين
عرش لرزد از أنين المذنبين
آنچنان لرزد كه مادر برولد
دستشان گيرد ببالا ميكشد
كاي خداتان واخريده از غرور
نك رياض فضل ونك رب غفور
بعد ازينتان برگ و رزق جاودان
از هواي حق بود نه از ناودان
چونك دريا بر وسايط رشك كرد
تشنه چون ماهي بترك مشك كرد
عنوان:روان شدن شه زادگان در ممالك پدر بعد از وداع کردن ايشان شاه را..
واعادت کردن شاه وقت وداع وصيت را
عزم ره كردند آن هر سه پسر
سوي املاك پدر رسم سفر
در طواف شهرها و قلعهاش
از پي تدبير ديوان و معاش
دستبوس شاه كردند و وداع
پس بديشان گفت آن شاه مطاع
هر كجا تان دل كشد عازم شويد
في امان الله دست افشان رويد
غير آن يک قلعه نامش هش ربا
تنگ آرد بر كله داران قبا
الله الله ز آن دز ذات الصور
دور باشيد و بترسيد از خطر
رو و پشت برجهاش و سقف و پست
جمله تمثال و نگار و صورتست
همچو آن حجره ي زليخا پرصور
تا كند يوسف بنا کامش نظر
چونك يوسف سوي او مي ننگريد
خانه را پر نقش خود كرد از مكيد
تا بهر سو که نگرد آن خوش عذار
روي او را بيند او بي اختيار
بهر ديده روشنان يزدان فرد
شش جهت را مظهر آيات كرد
تا بهر حيوان و نامي که نگرند
از رياض حسن رباني چرند
بهر اين فرمود با آن اسپه او
حيث وليتم فثم وجهه
از قدح گر در عطش آبي خوريد
در درون آب حق را ناظريد
آنك عاشق نيست او در آب در
صورت خود بيند ايصاحب بصر
صورت عاشق چو فاني شد درو
پس در آب اكنون كرا بيند بگو
حسن حق بينند اندر روي حور
همچو مه در آب از صنع غيور
غيرتش بر عاشقي و صادقيست
غيرتش بر ديو و بر استور نيست
ديو اگر عاشق شود هم گوي برد
جبرئيلي گشت و آن ديوي بمرد
اسلم الشيطان آنجا شد پديد
كه يزيدي شد ز فضلش بايزيد
اين سخن پايان ندارد اي گروه
هين نگه داريد زآن قلعه وجوه
هين مبادا كه هوستان ره زند
كه فتيد اندر شقاوت تا ابد
از خطر پرهيز آمد مفترض
بشنويد از من حديث بي غرض
در فرج جويي خرد سرتيز به
از كمينگاه بلا پرهيز به
گر نميگفت اين سخن را آن پدر
ور نمي فرمود زآن قلعه حذر
خود بدان قلعه نميشد خيلشان
خود نمي افتاد آن سو ميلشان
كآن نبد معروف بس مهجور بود
از قلاع و از مناهج دور بود
چون بكرد آن منع دلشان زآن مقال
در هوس افتاد و در كوي خيال
رغبتي زين منع در دلشان برست
كه ببايد سرّ آن را بازجست
كيست كز ممنوع گردد ممتنع
چونك ألانسان حريصٌ ما منع
نهي بر اهل تقي تبغيض شد
نهي بر اهل هوا تحريض شد
پس ازين يغوي به قوما ً كثير
هم ازين يهدي به قلبا ً خبير
كي رمد از ني حمام آشنا
بل رمد زان ني حمامات هوا
پس بگفتندش که خدمتها كنيم
بر سمعنا و أطعنآ ها تنيم
رو نگردانيم از فرمان تو
كفر باشد غفلت از احسان تو
ليك استثنا و تسبيح خدا
زاعتماد خود بد از ايشان جدا
ذكر استثنا و حزم ملتوي
گفته شد در ابتداي مثنوي
صد كتاب ار هست جز يكباب نيست
صد جهت را قصد جز محراب نيست
اين طرق را مخلصش يكخانه است
اين هزاران سنبل از يكدانه است
گونه گونه خوردنيها صد هزار
جمله يكچيز است اندر اعتبار
از يكي چون سير گشتي تو تمام
سرد شد اندر دلت پنجه طعام
در مجاعت پس تو احول ديده ي
كه يكي را صد هزاران ديده ي
گفته بوديم از سقام آن كنيز
وز طبيبان و قصور فهم نيز
كآن طبيبان همچو اسب بي عذار
غافل و بي بهره بودند از سوار
كامشان پر زخم از قرع لگام
سمشان مجروح از تحويل گام
ناشده واقف كه نك بر پشت ما
رايض چستيست استادي نما
نيست سرگردانيء ما زين لگام
جز ز تصريف سوار دوست كام
ما پي گل سوي بستانها شده
گل نموده آن وآن خاري بده
هيچشان اين ني كه گويند از خرد
بر گلوي ما كه ميكوبد لگد
آن طبيبان آنچنان بنده ي سبب
گشته اند از مكريزدان محتجب
گر ببندي در صطبلي گاونر
باز يابي در مقام گاو خر
از خري باشد تغافل خفته وار
كه نجويي تا كيست آن خفيه كار
خود نگفته كين مبدل تاكيست
نيست پيدا او مگر اقلا كيست
تير سوي راست پرّانيده ي
سوي چپ رفتست تيرت ديده ي
سوي آهويي بصيدي تاختي
خويش را تو صيد خوكي ساختي
در پي سودي دويده بهر كبس
نارسيده سود افتاده بحبس
چاهها كنده براي ديگران
خويش را ديده فتاده اندر آن
در سبب چون بي مرادت كرد رب
پس چرا بدظن نگردي در سبب
بس كسي از مكسبي خاقان شده
ديگري زآن مسكبه عريان شده
بس كس از عقد زنان قارون شده
بس كس از عقد زنان مديون شده
پس سبب گردان چو دمّ خر بود
تكيه بروي كم كني بهتر بود
ور سبب گيري نگيري هم دلير
كه بس آفتهاست پنهانش بزير
سرّ استثناست اين حزم و حذر
زآنك خر را بز نمايد اين قدر
آنك چشمش بست گرچه گربزست
زاحولي اندر دو چشمش خربزست
چون مقلب حق بود ابصار را
که بگرداند دل و افکار را
چاه را تو خانه ي بيني لطيف
دام را تو دانه ي بيني ظريف
اين تسفسط نيست تقليب خداست
مي نمايد كه حقيقتها كجاست
آنك انكار حقايق مي كند
جملگي او بر خيالي مي تند
او نمي گويد كه حسبان خيال
هم خيالي با شدت چشمي بمال
عنوان:رفتن پسران سلطان بحکم آنک الانسان حريص علي ما منع
ما بندگي خويش نموديم وليکن خوي بد تو بنده ندانست خريدنبسوي آن قلعه ي ممنوع عنه آن همه وصيتها و اندرزهاء پدر را زير پا نهادند تا در چاه بلا افتادند
و ميگفتند ايشانرا نفوس لوامه ألم يأتکم نذير ايشان ميگفتند گريان و پريشان لو کنا نسمع او نعقل ماکنا في اصحاب السعير
اين سخن پايان ندارد آن فريق
برگرفتند از پي آن دز طريق
بر درخت گندم منهي زدند
از طويله مخلصان بيرون شدند
چون شدند از منع و نهيش گرمتر
سوي آن قلعه برآوردند سر
بر ستيز قول شاه مجتبي
تا بقلعه ي صبر سوز هش ربا
آمدند از رغم عقل پند توز
در شب تاريك برگشته ز روز
اندر آن قلعه ي خوش ذات الصور
پنج در در بحر و پنجي سوي بر
پنج از آن چون حس بسوي رنگ و بو
پنج از آن چون حس باطن رازجو
زآن هزاران صورت و نقش و نگار
مي شدند از سو بسو خوش بي قرار
زين قدحهاي صوركم باش مست
تا نگردي بت تراش و بت پرست
از قدحهاي صور بگذر مه ايست
باده در جامست ليك از جام نيست
سوي باده بخش بگشا پهن فم
چون رسد باده نيآيد جام كم
آدما معني دلبندم بجوي
ترك قشر و صورت گندم بگوي
چونك ريگي آرد شد بهر خليل
دانك معزولست گندم اي نبيل
صورت از بي صورت آيد در وجود
همچنانك از آتشي زادست دود
كمترين عيب مصور در خصال
چون پياپي بينيش آيد ملال
حيرت محض آردت بي صورتي
زاده صدگون آلت از بي آلتي
بي ز دستي دستها بافد همي
جان جان سازد مصور آدمي
آنچنانك اندر دل از هجر و وصال
ميشود بافيده گوناگون خيال
هيچ ماند اين مؤثر با اثر
هيچ ماند بانگ و نوحه با ضرر
نوحه را صورت ضرر بي صورتست
دست خايند از ضرركش نيست دست
اين مثل نالايق است اي مستدل
حيله ي تفهيم را جهد المقل
صنع بي صورت بکارد صورتي
تن برويد با حواس و آلتي
تا چه صورت باشد آن بر وفق خود
اندر آرد جسم را در نيك و بد
صورت نعمت بود شاكر شود
صورت مهلت بود صابر شود
صورت رحمي بود بالان شود
صورت زخمي بود نالان شود
صورت شهري بود گيرد سفر
صورت تيري بود گيرد سپر
صورت خوبان بود عشرت كند
صورت غيبي بود خلوت كند
صورت محتاجي آرد سوي كسب
صورت بازو وري آرد بغصب
اين زحد وانداز ها باشد برون
داعي فعل از خيال گونه گون
بي نهايت كيشها و پيشها
جمله ظلّ صورت انديشها
بر لب بام ايستاده قوم خوش
هر يكي را بر زمين بين سايه اش
صورت فكرست بر بام مشيد
وآن عمل چون سايه بر اركان پديد
فعل بر اركان و فكرت مكتتم
ليك در تأثير و وصلت دو بهم
آن صور در بزم كز جام خوشيست
فايده ي او بي خودي و بيهشيست
صورت مرد و زن و لعب و جماع
فايده ش بي هوشيء وقت وقاع
صورت نان و نمك كآن نعمتست
فايده ش آن قوت بي صورتست
در مصاف آن صورت تيغ و سپر
فايده ش بي صورتي يعني ظفر
مدرسه و تعليق و صورتهاء وي
چون بدانش متصل شد گشت طي
اين صور چون بنده ي بي صورتند
پس چرا در نفي صاحب نعمتند
اين صور دارد زبي صورت وجود
چيست پس بر موجد خويشش جحود
خود ازو يابد ظهور انكار او
نيست غير عكس خود اين كار او
صورت ديوار و سقف هر مكان
سايه ي انديشه ي معمار دان
گرچه خود اندر محل افتكار
نيست سنگ و چوب و خشتي آشكار
فاعل مطلق يقين بي صورتست
صورت اندر دست او چون آلتست
گه گه آن بي صورت از كتم عدم
مر صور را رو نمايد از كرم
تا مدد گيرد ازو هر صورتي
از كمال و از جمال و قدرتي
باز بي صورت چو پنهان كرد رو
آمدند از بهر كد در رنگ و بو
صورتي از صورتي ديگر كمال
گر بجويد باشد آن عين ضلال
پس چه عرضه مي كني اي بي گهر
احتياج خود بمحتاجي دگر
چون صور بنده ست بر يزدان مگو
ظن مبر صورت بتشبيهش مجو
در تضرع جوي و در افناي خويش
كز تفكر جز صور نايد بپيش
ور ز غير صورتت نبود فره
صورتي كان بي تو زايد در توبه
صورت شهري كه آنجا ميروي
ذوق بي صورت كشيدت اي روي
پس بمعني مي روي تا لامكان
كه خوشي غير مكانست و زمان
صورت ياري كه سوي او شوي
از براي مونسي اش مي روي
پس بمعني سوي بي صورت شدي
گرچه زآن مقصود غافل آمدي
پس حقيقت حق بود معبود كل
كز پي ذوقست سيران سبل
ليك بعضي رو سوي دم كرده اند
گرچه سر اصلست سر گم كرده اند
ليك آن سر پيش اين ضالان گم
مي دهد داد سري از راهِ دم
آن زسر مي يابد آن داد اين زدم
قوم ديگر پا و سر كردند گم
چونك گم شد جمله جمله يافتند
از كم آمد سوي كل بشتافتند
عنوان:ديدن ايشان در قصر اين قلعه ي ذات الصور نقش روي دختر شاه چين را..
و بيهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحصكردن كي اين صورت كيست
اين سخن پايان ندارد آن گروه
صورتي ديدند با حسن و شكوه
خوبتر زآن ديده بودند آن فريق
ليك زين رفتند در بحر عميق
زآنك افيونشان درين كاسه رسيد
كاسها محسوس و افيون ناپديد
كرد فعل خويش قلعه ي هش ربا
هر سه را انداخت در چاه بلا
تير غمزه دوخت دل را بي كمان
الامان و الامان اي بي امان
قرنها را صورت سنگين بسوخت
آتشي در دين و دلشان برفروخت
چونك او جاني بود خود چون بود
فتنه اش هر لحظه ديگرگون بود
عشق صورت در دل شه زادگان
چون خلش مي كرد مانند سنان
اشك مي باريد هر يك همچو ميغ
دست مي خاييد و ميگفت اي دريغ
ما كنون ديديم شه ز آغاز ديد
چندمان سوگند داد آن بي نديد
انبيا را حق بسيارست از آن
كه خبر كردند از پايان مان
كانچه مي كاري نرويد جز که خار
وين طرف پري نيابي زو مطار
تخم از من بر که تاريعي دهد
با پر من پر كه تير آن سو جهد
تو نداني واجبيء آن و هست
هم تو گويي آخر آن واجب بدست
او توست اما نه اين تو آن توست
که در آخر واقف بيرون شوست
توي آخر سوي توي اولت
آمدست از بهر تنبيه و صلت
توي تو در ديگري آمد دفين
من غلام مرد خود بيني چنين
آنچ اندر آيينه مي بيند جوان
پير اندر خشت بيند بيش از آن
زامر شاه خويش بيرون آمديم
با عنايات پدر ياغي شديم
سهل دانستيم قول شاه را
وآن عنايتهاء بي اشباه را
نك در افتاديم در خندق همه
كشته و خسته ي بلا بي ملحمه
تكيه بر عقل خود و فرهنگ خويش
بودمان تا اين بلا آمد بپيش
بي مرض ديديم خويش و بي زرق
آنچنانك خويش را بيمار دق
علت پنهان كنون شد آشكار
بعد از آنك بند گشتيم و شكار
سايه ي رهبر به است از ذكر حق
يك قناعت به كه صد لوت و طبق
چشم بينا بهتر از سيصد عصا
چشم بشناسد گهر را از حصا
در تفحص آمدند از اندهان
صورت كي بود عجب اين در جهان
بعد بسيار تفحص در مسير
كشف كرد آن راز را شيخي بصير
نه از طريق گوش بل از وحي هوش
رازها بد پيش او بي روي پوش
گفت نقش رشگ پروينست اين
صورت شه زاده ي چينست اين
همچو جان و چون چنين پنهانست او
در مكتم پرده و ايوانست او
سوي او نه مرد ره دارد نه زن
شاه پنهان كرد او را از فتن
غيرتي دارد ملك بر نام او
كه نپرد مرغ هم بر بام او
واي آن دل كش چنين سودا فتاد
هيچ كس را اين چنين سودا مباد
اين سزاي آنك تخم جهل كاشت
وآن نصيحت را كساد و سهل داشت
اعتمادي كرد بر تدبير خويش
كه برم من كار خود با عقل پيش
نيم ذره زآن عنايت به بود
كه ز تدبير خرد سيصد رسد
ترك مكر خويشتن گير اي امير
پا بكش پيش عنايت خوش بمير
اين بقدر حيله ي معدود نيست
زين حيل تا تو نميري سود نيست
عنوان:حكايت صدر جهان بخارا..
کي هر سايلي کي بزبان بخواستي از صدقه ي عام بي دريغ او محروم شدي و آن دانشمند درويشبفراموشي و فرط حرص و تعجيل بزبان بخواست در موکب،
صدر جهان از وي رو بگردانيد و او هر روزه حيله ي نوساختي و خود را گاه زن کردي زيرا چادر و گاه نابينا کردي و چشم و روي خود بسته بفراستش بشناختي الي آخره
در بخارا خوي آن خواجيم اجل
بود با خواهندگان حسن عمل
داد بسيار و عطاي بي شمار
تا بشب بودي ز جودش زر نثار
زر بكاغذ پار ها پيچيده بود
تا وجودش بود مي افشاند جود
همچو خورشيد و چو ماه پاك باز
آنچ گيرند از ضيا بدهند باز
خاك را زربخش كي بود آفتاب
زر ازو در كان و گنج اندر خراب
هر صباحي يک گروه را راتبه
تا نماند امتي زو خايبه
مبتلايان را بدي روزي عطا
روز ديگر بيوگان را آن سخا
روز ديگر بر علويان مُقل
با فقيهان روز ديگر مشتغل
روز ديگر بر تهي دستان عام
روز ديگر بر گرفتاران وام
شرط او آن بود كه كس با زبان
زر نخواهد هيچ نگشايد لبان
ليك خامش بر حواليء رهش
ايستاده مفلسان ديواروش
هر كه كردي ناگهان با لب سؤال
زو نبردي زين گنه يك حبه مال
من صمت منكم نجا بد ياسه اش
خامشان را بود كيسه و كاسه اش
نادرا روزي يكي پيري بگفت
ده زكاتم كه منم با جوع جفت
منع كرد از پير و پيرش جد گرفت
مانده خلق از جد پير اندر شگفت
گفت بس بي شرم پيري اي پدر
پير گفت از من توي بي شرم تر
كين جهان خوردي و خواهي تو زطمع
كان جهان با اينجهان گيري بجمع
خنده ش آمد مال داد آن پير را
پير تنها برد آن توفير را
غير اين پير ايچ خواهنده ازو
نيم حبه زر نديد و نه تسو
نوبت روز فقيهان ناگهان
يك فقيه از حرص آمد در فغان
كرد زاريها بسي چاره نبود
گفت هر نوعي نبودش هيچ سود
روز ديگر بار گو پيچيد پا
نا كس اندر صف قوم مبتلا
تختها بر ساق بست از چپ و راست
تا گمان آيد که او اشکسته پاست
ديدش و بشناختش چيزي نداد
روز ديگر رو بپوشيد از لباد
هم بدانستش ندادش آن عزيز
از گناه و جرم گفتن هيچ چيز
چونك عاجز شد زصد گونه مكيد
چون زنان او چادري بر سر كشيد
در ميان بيوگان رفت و نشست
سر فرو افگند و پنهان كرد دست
هم شناسيدش ندادش صدقه ي
در دلش آمد ز حرمان حرقه ي
رفت او پيش كفن خواهي پگاه
كه بپيچم در نمد نه پيش راه
هيچ مگشا لب نشين و مي نگر
تا كند صدر جهان اينجا گذر
بوك بيند مرده پندارد بظن
زر در اندازد پي وجه كفن
هر چه بدهد نيم آن بدهم بتو
همچنان كرد آن فقير صله جو
در نمد پيچيد و بر راهش نهاد
معبر صدر جهان آنجا فتاد
زر در اندازيد بر روي نمد
دست بيرون كرد از تعجيل خود
تا نگيرد آن كفن خواه آن صله
تا نهان نكند ازو آن ده دله
مُرده از زير نمد بر كرد دست
سر برون آمد پي دستش زپست
گفت با صدر جهان چون بستدم
اي ببسته بر من ابواب كرم
گفت ليكن تا نمردي اي عنود
از جناب من نبردي هيچ جود
سِر موتوا قبل موت اين بود
كز پس مردن غنيمتها رسد
غير مردن هيچ فرهنگي دگر
در نگيرد با خداي اي حيله گر
يك عنايت به زصد گون اجتهاد
جهد را خوفست از صد گون فساد
وآن عنايت هست موقوف ممات
تجربه كردند اين ره را ثقات
بلك مرگش بي عنايت نيز نيست
بي عنايت هان و هان جايي منه ايست
آن زُمرّد باشد اين افعي پير
بي زمرد کي شود افعي صرير
عنوان:حکايت آن دو برادر يکي کوسه و يکي امرد،
در عزب خانه ي خفتند، شبي اتفاقا امرد خشتها بر مقعد خود انبار کرد عاقبتدباب دب آورد و آن خشتها را بحيله و نرمي از پس او برداشت کودک بيدار شد بجنگ
کي اين خشتها کو کجا بردي و چرابردي، او گفت تو اين خشتها را چرا نهادي الي آخره
امردي و كوسه ي در انجمن
آمدند و مجمعي بد در وطن
مشتغل ماندند قوم منتجب
روز رفت و شد زمانه ثلث شب
زآن عزب خانه نرفتند آن دو كس
هم بخفتند آن سو از بيم عسس
كوسه را بد بر زنخدان چارمو
ليك همچون ماه بدرش بود رو
كودك امرد بصورت بود زشت
هم نهاد اندر پس ... بيست خشت
لوطيي دب برد شب در انبهي
خشتها را نقل كرد آن مشتهي
دست چون بروي زد او از جا بجست
گفت هي تو كيستي اي سگ پرست
گفت اين سي خشت چون انباشتي
گفت تو سي خشت چون برداشتي
كودك بيمارم و از ضعف خود
كردم اينجا احتياط و مرتقد
گفت اگر داري ز رنجوري تفي
چون نرفتي جانب دار الشفا
يا بخانه ي يك طبيي مشفقي
كه گشادي از سقامت مغلقي
گفت آخر من كجا دانم شدن
كه بهر جا مي روم من ممتحن
چون تو زنديقي پليدي ملحدي
مي برآرد سر بپيشم چون ددي
خانقاهي كه بود بهتر مكان
من نديدم يك دمي دروي امان
رو بمن آرند مشتي حمزه خوار
غمزه دزدد مي دهد مالش بكير
خانقه چون اين بود بازار عام
چون بود خرگله و ديوان خام
خر كجا ناموس و تقوي از كجا
خر چه داند خشيت و خوف و رجا
عقل باشد ايمني و عدل جو
برزن و بر مرد اما عقل كو
ور گريزم من روم سوي زنان
همچو يوسف افتم اندر افتتان
يوسف اززن يافت زندان و فشار
من شوم توزيع بر پنجاه دار
آن زنان از جاهلي بر من تنند
اولياشان قصد جان من كنند
ني زمردان چاره دارم نه از زنان
چون كنم که ني ازينم نه از آن
بعد از آن كودك بكوسه بنگريست
گفت او با آن دو مو از غم بريست
فارغست از خشت و از پيكار خشت
وز چو تو مادر فروش كنگ زشت
برزنخ سه چار مو بهر نمون
بهتر از سي خشت گرداگرد ...
ذره ي سايه عنايت بهترست
از هزاران كوشش طاعت پرست
زآنك شيطان خشت طاعت بر كند
گر دوصد خشتست خود را ره كند
خشت اگر پرست بنهاده ي توست
آن دوسه مو از عطاي آن سوست
در حقيقت هر يکي مو زآن کهيست
کآن امان نامه ي صله ي شاهنشهيست
تو اگر صد قفل بنهي بر دري
بركند آن جمله را خيره سري
شحنه ي از موم اگر مهري نهد
پهلوانانرا از آن دل بشكهد
آن دو سه تار عنايت همچو كوه
سد شده چون فر سيما در وجوه
خشت را مَگذار اي نيكو سرشت
ليك هم ايمن مخسپ از ديو زشت
رو دو تا مو زآن كرم با دست آر
وآنگهان ايمن بخسپ و غم مدار
نوم عالم از عبادت به بود
آنچنان علمي كه مستنبه بود
آن سكوت سايح اندر آشنا
به زجهد اعجمي با دست و پا
اعجمي زد دست و پا و غرق شد
مي رود سباح ساکن چون عمد
علم درياييست بي حد و كنار
طالب علمست غواص بحار
گر هزاران سال باشد عمر او
او نگردد سير خود از جستجو
کان رسول حق بگفت اندر بيان
اينک منهومان همالا يشبعان
عنوان:در تفسير اين خبر کي مصطفي صلوات الله عليه فرمود منهومان لايشبعان طالب الدنيا و طالب العلم
کي اين علم غير علم دنيابايد تا دو قسم باشد اما علم دنيا هم دنيا باشد الي آخره و اگر همچنين شود کي طالب الدنيا و طالب الدنيا تکرار بود نه تقسيم معتقريره
طالب الدنيا و توفيراتها
طالب العلم و تدبيراتها
پس درين قسمت چو بگماري نظر
غير دنيا باشد اين علم اي پدر
غير دنيا پس چه باشد آخرت
كت كند زينجا و باشد رهبرت
عنوان:بحث کردن آن سه شهزاده در تدبير آن واقعه
رو بهم كردند هر سه مفتتن
هر سه را يك رنج و يک در دو حزن
هر سه در يك فكر و يك سودا نديم
هر سه از يك رنج و يك علت سقيم
در خموشي هر سه را خطرت يكي
در سخن هم هر سه را حجت يكي
يك زماني اشك ريزان جمله شان
بر سر خوان مصيبت خون فشان
يك زمان از آتش دل هر سه كس
بر زده با سوز چون مجمر نفس
عنوان:مقالت برادر بزرگين
آن بزرگين گفت اي اخوان خير
ما نه نر بوديم اندر نصح غير
از حشم هر كه بما كردي گله
از بلا و فقر و خوف و زلزله
ما همي گفتيم كم نال از حرج
صبر كن كالصبر مفتاح الفرج
اين كليد صبر را اكنون چه شد
اي عجب منسوخ شد قانون چه شد
ما نمي گفتيم اندر كش مكش
اندر آتش همچو زر خنديد خوش
مر سپه را وقت تنگاتنگ جنگ
گفته ما كه هين مگردانيد رنگ
آن زمان كه بود اسپان را وطا
جمله سرهاي بريده زير پا
ما سپاه خويشرا هي هي كنان
كه بپيش آييد قاهر چون سنان
جمله عالم را نشان داده بصبر
زآنك صبر آمد چراغ و نور صدر
نوبت ما شد چه خيره سرشديم
چون زنان زشت در چادر شديم
اي دلي كه جمله را كردي تو گرم
گرم كن خود را و از خوددار شرم
اي زبان كه جمله را ناصح بدي
نوبت تو گشت ازچه تن زدي
اي خرد كو پند شكرخاي تو
دور تست اين دم چه شد هيهاي تو
اي ز دل ها برده صد تشويش را
نوبت تو شد بجنبان ريش را
از غري ريش ار كنون دزديده ي
پيش ازين بر ريش خود خنديده ي
وقت پند ديگراني هاي هاي
در غم خود چون زناني واي واي
چون بدرد ديگران درمان بُدي
درد مهمان تو آمد تن زدي
بانگ بر لشكر زدن بد ساز تو
بانگ برزن چه گرفت آواز تو
آنچ پنجه سال با فيدي بهوش
زآن نسيج خود بغلتاقي بپوش
از نوايت گوش ياران بود خوش
دست بيرون آرو گوش خود بكش
سربدي پيوسته خود را دم مكن
پا و دست و ريش و سبلت گم مكن
بازي آن تست بر روي بساط
خويش را در طبع آر و در نشاط
عنوان:ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را باکراه در مجلس آورد
و بنشاند و ساقي شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پيش او داشتروبگردانيد و ترشي و تندي آغاز کرد، شاه ساقي را گفت کي هين در طبعش آر ساقي چندي بر سرش کوفت و شرابشدرخورد داد الي آخره
پادشاهي مست اندر بزم خوش
مي گذشت آن يك فقيهي بر درش
كرد اشارت كش درين مجلس كشيد
وز شراب لعل در خوردش دهيد
پس كشيدندش بشه بي اختيار
شست در مجلس ترش چون زهرومار
عرضه كردش مي نپذرفت او بخشم
از شه و ساقي بگردانيد چشم
كه بعمر خود نخورد ستم شراب
خوشتر آيد از شرابم زهر ناب
هين بجاي مي بمن زهري دهيد
تا من از خويش و شما زين وارهيد
مي نخورده عربده آغاز كرد
گشته در مجلس گران چون مرگ و درد
همچو اهل نفس و اهل آب و گل
در جهان بنشسته با اصحاب دل
حق ندارد خاصگان را در كمون
از مي احرار جز در يشربون
عرضه مي دارند بر محجوب جام
حس نمي يابد از آن غير كلام
رو همي گرداند از ارشادشان
كه نمي بيند بديده دادشان
گرز گوشش تا بحلقش ره بدي
سرّ نصح اندر درونشان در شدي
چون همه نارست جانش نيست نور
كه افگند در نار سوزان جز قشور
مغز بيرون ماند و قشر گفت رفت
كي شود از قشر معده گرم و زفت
نار دوزخ جز كه قشر افشار نيست
نار را با هيچ مغزي كار نيست
ور بود بر مغز ناري شعله زن
بهر پختن دان نه بهر سوختن
تا كه باشد حق حكيم اين قاعده
مستمر دان در گذشته و نآمده
مغز نغز و قشرها مغفور ازو
مغز را پس چون بسوزد دور ازو
از عنايت گر بكوبد بر سرش
اشتها آيد شراب احمرش
ور نكوبد ماند او بسته دهان
چون فقيه از شرب و بزم اين شهان
گفت شه با ساقيش اي نيك پي
چه خموشي ده بطبعش آرهي
هست پنهان حاكمي بر هر خرد
هر كرا خواهد بفن از سر برد
آفتاب مشرق و تنوير او
چون اسيران بسته در زنجير او
چرخ را چرخ اندر آرد در زمن
چون بخواند در دماغش نيم فن
عقل كو عقل دگر را سخره كرد
مهره زو دارد ويست استاد نرد
چند سيلي بر سرش زد گفت گير
دركشيد از بيم سيلي آن زحير
مست گشت و شاد و خندان شد چو باغ
در نديمي و مضاحك رفت و لاغ
شير گير و خوش شد انگشتك بزد
سوي مبرز رفت تا ميزك كند
يك كنيزك بود در مبرز چو ماه
سخت زيبا و ز قرناقان شاه
چون بديد اور دهانش باز ماند
عقل رفت و تن ستم پرداز ماند
عمرها بوده عزب مشتاق و مست
بر كنيزك در زمان درزد دو دست
بس طپيد آن دختر و نعره فراشت
برنيامد با وي و سودي نداشت
زن بدست مرد در وقت لقا
چون خمير آمد بدست نانبا
ِبسر شد گاهيش نرم و گه درُشت
زو برآود چاق چاقي زيرمشت
گاه پهنش واكشد بر تخته ي
در همش آرد گهي يك لخته ي
گاه دروي ريزد آب و گه نمك
از تنور و آتشش سازد محك
اين چنين پيچند مطلوب و طلوب
اندرين لعبند مغلوب و غلوب
اين لعب تنها نه شورا بازنست
هر عشيق و عاشقي را اين فنست
از قديم و حادث و عين و عرض
پيچشي چون ويس و رامين مفترض
ليك لعب هر يكي رنگي دگر
پيچش هر يك زفرهنگ دگر
شوي و زن را گفته شد بهرمثال
كه مكن اي شوي زن را بدگسيل
آن شب گردك نه ينگادست او
خوش امانت داد اندر دست تو
كآنچ با او تو كني اي معتمد
از بد و نيكي خدا با تو كند
حاصل اينجا اين فقيه از بيخودي
نه عفيفي ماندش و نه زاهدي
آن فقيه افتاد بر آن حور زار
آتش او اندر آن پنبه فتاد
جان بجان پيوست و قالبها چخيد
چون دومرغ سربريده مي طپيد
چه سقايه چه ملك چه ارسلان
چه حيا چه دين چه بيم و خوف جان
چشمشان افتاده اندر عين و غين
ني حسن پيدا شد اين جا نه حسين
شد دراز و كو طريق بازگشت
انتظار شاه هم از حد گذشت
شاه آمد تا ببيند واقعه
ديد آنجا زلزله القارعه
آن فقيه از بيم برجست و برفت
سوي مجلس جام را بربود تفت
شه چو دوزخ پُر شرار و پُرنكال
تشنه ي خون دو جفت بد فعال
چون فقيهش ديد رخ پر خشم و قهر
تلخ و خوني گشته همچون جام زهر
بانگ زد بر ساقيش كاي گرم دار
چه نشستي خيره ده در طبعش آر
خنده آمد شاه را گفت اي كيا
آمدم با طبع آن دختر ترا
پادشاهم كار من عدلست و داد
زآن خورم كه يار را جودم بداد
آنچ آن را من ننوشم همچو نوش
كي دهم درخورد يار و خويش و توش
زآن خورانم من غلامان را كه من
ميخورم بر خوان خاص خويشتن
زآن خورانم بندگان را از طعام
كه خورم من خود زپخته يا زخام
من چو پوشم از خز و اطلس لباس
ز آن بپوشانم حشم را نه پلاس
شرم دار از نبي ذوفنون
ألبسوهُم گفت مما تأکلون
مصطفي كرد اين وصيت با بنون
أطعموا الاذناب مما تأكلون
ديگران را بس بطبع آورده ي
در صبوري چست و راغب كرده ي
هم بطبع آور بمردي خويش را
پيشوا كن عقل صبر انديش را
چون قلاووزي صبرت پر شود
جان باوج عرش و كرسي بر شود
مصطفي بين که چو صبرش شد براق
بركشانيدش ببالاي طباق
عنوان:روان گشتن شاه زادگان بعد از تمام بحث..
و ماجرا بجانب ولايت چين سوي معشوق و مقصود تا بقدر امكان بمقصود نزديكترباشند، اگر چه راه وصل مسدودست بقدر امكان نزديكتر شدن محمودست الي آخره
اين بگفتند و روان گشتند زود
هرچه بود اي يار من آن لحظه بود
صبر بگزيدند و صدّيقين شدند
بعد از آن سوي بلاد چين شدند
والدين و ملك را بگذاشتند
راه معشوق نهان برداشتند
همچو ابراهيم ادهم از سرير
عشقشان بي پا و سر كرد و فقير
يا چو ابراهيم مرسل سرخوشي
خويش را افگند اندر آتشي
يا چو اسماعيل صبار مجيد
پيش عشق و خنجرش حلقي کشيد
عنوان:حکايت امرأالقيس که پادشاه عرب بود
و بصورت عظيم بجمال بود، يوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زليخا مرده ياو و او شاعر طبع، قفا نبک من ذکري حبيب و منزل، چون همه زنان او را بجان مي جستند اي عجب غزل او و ناله او بهرچه بود،
مگردانست کي اينها همه تمثال صورتي اندکي بر تختهاء خاک نقش کرده اند، عاقبت اين امرأالقيس را حالي پيدا شدکي نيم شب از ملک و فرزند گريخت و خود را در دلقي پنهان کرد
و از آن اقليم يا قليم ديگر رفت در طلب آنکس کي از اقليممنزه است، يختص برحمته من يشاء الي آخره
امرأالقيس از ممالك خشك لب
هم كشيدش عشق از خطه ي عرب
تا بيآمد خشت مي زد در تبوك
با ملك گفتند شاهي از ملوك
امرءالقيس آمدست اينجا بكد
در شكار عشق خشتي ميزند
آن ملك برخاست شب شد پيش او
گفت او را اي مليك خوب رو
يوسف وقتي دو ملكت شد كمال
مر ترا رام از بلاد و از جمال
گشته مردان بندگان از تيغ تو
وآن زنان ملك مه بي ميغ تو
پيش ما باشي تو بخت ما بود
جان ما از وصل تو صد جان شود
هم من و هم مُلك من مملوك تو
اي بهمت ملك ها متروك تو
فلسفه گفتش بسي و او خموش
ناگهان وا كرد از سر روي پوش
تا چه گفتش او بگوش از عشق و درد
همچو خود در حال سرگردانش كرد
دست او بگرفت و با او يار شد
او هم از تخت و كمر بيزار شد
تا بلاد دور رفتند اين دو شه
عشق يك كرت نكردست اين گنه
بر بزرگان شهد و بر طفلانست شير
او بهر كشتي بود من الاخير
غير اين دو بس ملوك بي شمار
عشقشان از ملک بربود و تبار
جان اين سه شه بچه هم گرد چين
همچو مرغان گشته هر سو دانه چين
زهره ني تا لب گشايند از ضمير
زآنك رازي با خطر بود و خطير
صد هزاران سر بپولي آن زمان
عشق خشم آلوده زه كرده كمان
عشق خود بي خشم در وقت خوشي
خوي دارد دم بدم خيره كشي
اين بود آن لحظه كو خشنود شد
من چگويم چونك خشم آلود شد
ليك مرج جان فداي شير او
كش كشد اين عشق و اين شمشير او
كشتني به از هزاران زندگي
سلطنتها مرده ي اين بندگي
با كنايت رازها با يکدگر
پست گفتندي بصد خوف و حذر
راز را غير خدا مَحرم نبود
آه را جز آسمان همدم نبود
اصطلاحاتي ميان همدگر
داشتندي بهر ايراد خبر
زين لسان الطير عام آموختند
طمطراق و سروري اندوختند
صورت آواز مرغست آن كلام
غافلست از جان مُرغان مرد خام
كو سليماني كه داند لحن طير
ديو گرچه ملك گيرد هست غير
ديو بر شبه سليمان كرد ايست
علم مكرش هست و علمناش نيست
چون سليمان از خدا بشاش بود
منطق الطيري ز علمناش بود
تو از آن مرغ هوايي فهم كن
كه نديدستي طيور من لدُن
جاي سيمرغان بود آن سوي قاف
هر خيالي را نباشد دست باف
جز خيالي را كه ديد آن اتفاق
آنگهش بعد العيان افتد فراق
نه فراق قطع بهر مصلحت
كآمنست از هر فراق آن منقبت
بهر استبقاء آن روحي جسد
آفتاب از برف يكدم دركشد
بهر جان خويش جوز يشان صلاح
هين مدزد از حرف ايشان اصطلاح
آن زليخا از سپندان تا بعود
نام جمله ي چيز يوسف كرده بود
نام او در نامها مكتوم كرد
محرمان را سرّ آن معلوم كرد
چون بگفتي موم زآتش نرم شد
اين بُدي كآن يار با ما گرم شد
ور بگفتي مه برآمد بنگريد
ور بگفتي سبز شد آن شاخ بيد
ور بگفتي برگها خوش مي طپند
ور بگفتي خوش هميسوزد سپند
ور بگفتي گل ببلبل راز گفت
ور بگفتي شه سر شهباز گفت
ور بگفتي چه همايونست بخت
ور بگفتي كه برافشانيد رخت
ور بگفتي كه سقا آورد آب
ور بگفتي که برآمد آفتاب
ور بگفتي دوش ديگي پخته اند
يا حوايج از پزش يك لخته اند
ور بگفتي هست نانها بي نمك
ور بگفتي عكس ميگردد فلك
ور بگفتي كه بدرد آمد سرم
ور بگفتي درد سر شد خوشترم
گر ستودي اعتناق او بدي
ور نكوهيدي فراق او بدي
صد هزاران نام گر بر هم زدي
قصد او و خواه او يوسف بدي
گرسنه بودي چو گفتي نام او
ميشدي او سير و مست جام او
تشنگيش از نام او ساكن شدي
نام يوسف شربت باطن شدي
ور بدي درديش زآن نام بلند
درد او در حال گشتي سودمند
وقت سرما بودي او را پوستين
اين كند در عشق نام دوست اين
عام ميخوانند هر دم نام پاك
اين عمل نكند چو نبود عشقناك
آنچ عيسي كرده بود از نام هو
ميشدي پيدا ورا از نام او
چونك با حق متصل گرديد جان
ذكر آن اينست و ذكر اينست آن
خالي از خود بود و پر از عشق دوست
پس زكوزه آن تلابد كه دروست
خنده بوي زعفران وصل داد
گريه بوهاي پياز آن بعاد
هر يكي را هست در دل صد مراد
اين نباشد مذهب عشق و وداد
يار آمد عشق را روز آفتاب
آفتاب آن روي را همچون نقاب
آنك نشناسد نقاب از روي يار
عابد الشمس است دست از وي بدار
روز او و روزي عاشق هم او
دل هم دلسوزي عاشق هم او
ماهيان را نقد شد از عين آب
نان و آب و جامه و دارو و خواب
همچو طفلست او زپستان شير گير
او نداند در دو عالم غير شير
طفل داند هم نداند شير را
راه نبود اين طرف تدبير را
گيج كرد اين گردنامه روح را
تا بيابد فاتح و مفتوح را
گيج نبود درروش بلك اندرو
حاملش دريا بود نه سيل و جو
چون بيابد او كه يابد گم شود
همچو سيلي غرقه ي قلزم شود
دانه گم گردد آنگهي اوتين بود
تا نمردي زر ندادم اين بود
عنوان:بعد مکث ايشان متواري در بلاد چين در شهر تخت گاه..
و بعد دراز شدن صبر بي صبر شدن آن بزرگين کي من رفتم الوداعخود را بر شاه عرضه کنم
اما قدمي تنيلني مقصودي
أو القي رأسي کفؤادي ثمه
يا پاي رساندم بمقصود و مراد
يا سر بنهم همچو دل از دست آنجا،
و نصيحت برادران او را سود ناداشتن،
يا عاذل العاشقين دع فئه- أضلها الله كيف ترشدها
الي آخره
آن بزرگين گفت اي اخوان من
ز انتظار آمد بلب اين جان من
لاابالي گشته ام صبرم نماند
مر مرا اين صبر در آتش نشاند
طاقت من زين صبوري طاق شد
واقعه ي من عبرت عشاق شد
من زجان سير آمدم اندر فراق
زنده بودن در فراق آمد نفاق
چند درد فرقتش بكشد مرا
سر ببر تا عشق سربخشد مرا
دين من از عشق زنده بودنست
زندگي زين جان و سر ننگ منست
تيغ هست از جان عاشق گردروب
زآنك سيف افتاد محاء الذنوب
چون غبار تن بشد ماهم بتافت
ماه جان من هواي صاف يافت
عمرها بر طبل عشقت اي صنم
ان في موتي حياتي مي زنم
دعوي مرغ آبيي كردست جان
كي ز طوفان بلا دارد فغان
بط را زاشكستن كشتي چه غم
كشتي اش برآب بس باشد قدم
زنده زين دعوي بود جان و تنم
من از اين دعوي چگونه تن زنم
خواب مي بينم ولي در خواب نه
مدّعي هستم ولي كذاب نه
گر مرا صدبار تو گردن زني
همچو شمعم بر فروزم روشني
آتش ار خرمن بگيرد پيش و پس
شب روان را خرمن آن ماه بس
كرده يوسف را نهان و مختبي
حيلت اخوان ز يعقوب نبي
خفيه كردندش بحيلت سازيي
كرد آخر پيرهن غمازيي
آن دو گفتندش نصيحت در سمر
كه مكن زاخطار خود را بي خبر
هين منه بر ريشهاء ما نمك
هين مخور اين زهر بر جلدي و شك
جز بتدبير يكي شيخي خبير
چون روي چون نبودت قلبي بصير
واي آن مرغي كه ناروييده پر
بر پرد بر اوج و افتد در خطر
عقل باشد مرد را بال و پري
چون ندارد عقل عقل رهبري
يا مظفر يا مظفر جوي باش
يا نظر وريا نظر ورجوي باش
بي ز مفتاح خرد اين قرع باب
از هوا باشد نه از روي صواب
عالمي در دام ميبين از هوا
وز جراحتهاء همرنگ دوا
مار استادست بر سينه چومرگ
در دهانش بهر صيداشگرف برگ
در حشايش چون حشيشي او بپاست
مرغ پندارد كه او شاخ گياست
چون نشيند بهر خور بر روي برگ
درفتد اندر دهان مار و مرگ
كرده تمساحي دهان خويش باز
گرد دندانهاش كرمان دراز
از بقيه ي خور كه در دندانش ماند
كرمها روييد و بر دندان نشاند
مرغكان بينند كرم و قوت را
مرج پندارند آن تابوت را
چون دهان پر شد زمرغ او ناگهان
در كشدشان و فرو بندد دهان
اين جهان پرز نقل و پر زنان
چون دهان باز آن تمساح دان
بهر كرم و طعمه اي روزي تراش
از فن تمساح دهر ايمن مباش
روبه افتد پهن اندر زير خاك
بر سر خاكش حبوب مكرناك
تا بيآيد زاغ غافل سوي آن
پاي او گيرد بمكر آن مكردان
صد هزاران مكر در حيوان چو هست
چون بود مكر بشر كو مهترست
مصحفي در كف چو زين العابدين
خنجري پر قهر اندر آستين
گويدت خندان كه اي مولاي من
در دل او بابلي پر سحر و فن
زهر قاتل صورتش شهدست و شير
هين مرو بي صحبت پير خبير
جمله لذات هوا مكرست و زرق
سوز و تاريكيست گرد نور برق
برق نور كوته و كذب و مجاز
گرد او ظلمات و راه تو دراز
نه بنورش نامه تواني خواندن
نه به منزل اسپ داني راندن
ليك جرم آنك باشي رهن برق
از تورو اندر كشد انوار شرق
ميكشاند مكر برقت بي دليل
در مفازه ي مظلمي شب ميل ميل
بر که افتي گاه و در جوي اوفتي
گه بدين سو گه بدآن سوي اوفتي
خود نبيني تو دليل اي جاه جو
ور ببيني رو بگرداني ازو
كه سفر كردم درين ره شصت ميل
مرمرا گمراه گويد اين دليل
گر نهم من گوش سوي اين شگفت
زامر او را هم زسر بايد گرفت
من درين ره عمر خود كردم گرو
هرچه بادا باد اي خواجه برو
راه كردي ليك در ظن چو برق
عشر آن ره كن پي وحي چو شرق
ظن لا يغني من الحق خوانده ي
وز چنان برقي ز شرقي مانده ي
هين در آ در كشتيء ما اي نژند
يا تو آن كشتي برين كشتي ببند
گويد او چون ترك گيرم گيرودار
چون روم من در طفيلت كوروار
كور با رهبر به از تنها يقين
زآن يكي ننگست و صد ننگست ازين
ميگريزي از پشه در گژدمي
ميگريزي در يمي تواز نمي
ميگريزي از جفاهاي پدر
در ميان لوطيان و شور و شر
ميگريزي همچو يوسف زاندهي
تاز نرتع نلعب افتي در چهي
درچه افتي زين تفرج همچو او
مر ترا ليك آن عنايت يار كو
گر نبودي آن بدستوري پدر
بر نياوردي زچه تا حشر سر
آن پدر بهر دل او اذن داد
گفت چون اينست ميلت خير باد
هر ضريري كز مسيحي سركشد
او جهودانه بماند از رشد
قابل ضو بود اگرچه كور بود
شد ازين اعراض او كوروكبود
گويدش عيسي بزن در من دودست
اي عمي كحل عزيزي بامنست
از من ار كوري بيابي روشني
بر قميص يوسف جان بر زني
كار و باري كت رسد بعد شكست
اندر آن اقبال و منهاج رهست
كار و باري كه ندارد پا و سر
ترك كن هي پيرخر اي پيرخر
غير پير استاد و سرلشكر مباد
پير گردون ني ولي پير رشاد
در زمان چون پير را شد زيردست
روشنايي ديد آن ظلمت پرست
شرط تسليمست نه كار دراز
سود نبود در ضلالت ترك تاز
من نجويم زين سپس راه اثير
پير جويم پير جويم پيرپير
پير باشد نردبان آسمان
تير پران از كه گردد از كمان
نه ز ابراهيم نمرود گران
كرد با كرگس سفر بر آسمان
از هوا شد سوي بالا او بسي
ليك بر گردون نپرد كرگسي
گفتش ابراهيم اي مرد سفر
كرگست من باشم اينت خوبتر
چون ز من سازي ببالا نردبان
بي پريدن بر روي بر آسمان
آنچنانك مي رود تا غرب و شرق
بي ز زاد و راحله اين دل همچو برق
آنچنانك مي رود شب زاغتراب
حسّ مردم شهرها در وقت خواب
آنچنانك عارف از راه نهان
خوش نشسته مي رود در صد جهان
گر ندادستش چنين رفتار دست
اين خبرها زآن ولايت از كيست
اين خبرها وين روايات محق
صد هزاران پير بروي متفق
يك خلافي ني ميان اين عيون
آنچنانك هست در علم ظنون
آن تحرّي آمد اندر ليل تار
وين حضور كعبه و وسط نهار
خيز اي نمرود پرجوي از كسان
نردباني نايدت زين كركسان
عقل جزوي كركس آمد اي مقل
پر او با جيفه خواري متصل
عقل ابدالان چو پر جبرئيل
مي پرد تا ظل سدره ميل ميل
باز سلطانم گشم نيكو پيم
فارغ از مردارم و كرگس نيم
ترك كرگس كن كه من باشم كست
يك پر من بهتر از صد كرگست
چند برعميا دواني اسب را
بايد استا پيشه راو كسب را
خويشتن رسوا مكن در شهر چين
عاقلي جو خويش ازوي درمچين
آن چه گويد آن فلاطون زمان
هين هوا بگذار ورو بر وفق آن
جمله مي گويند اندر چين بجد
بهر شاه خويشتن كه لَمْ يلد
شاه ما خود هيچ فرزندي نزاد
بلكه سوي خويش زن را ره نداد
هر كه از شاهان ازين نوعش بگفت
گردنش با تيغ بران كرد جفت
شاه گويد چونك گفتي اين مقال
يابکن ثابت كه دارم من عيال
مر مرا دختر اگر ثابت كني
يافتي از تيغ تيزم آمني
ورنه بي شك من ببرم حلق تو
بركشم از صوفي جان دلق تو
سر نخواهي برد هيچ از تيغ تو
اي بگفته کاف كذب آميغ تو
بنگر اي از جهل گفته ناحقي
پُر ز سرهاي بريده خندقي
خندقي از قعر خندق تا گلو
پر ز سرهاي بريده زين غلو
جمله اندر كار اين دعوي شدند
گردن خود را بدين دعوي زدند
هان ببين اين را بچشم اعتبار
اين چنين دعوي مينديش و ميآر
تلخ خواهي كرد بر ما عمر ما
كي برين مي دارد اي دادر ترا
گر رود صد سال آنك آگاه نيست
بر عما آن از حساب راه نيست
بي سلاحي در مرو در معركه
همچو بي باكان مرو در تهلكه
اين همه گفتند و گفت آن ناصبور
كه مرا زين گفتها آيد نفور
سينه پرآتش مرا چون منقلست
كشت كامل گشت وقت منجلست
صدر را صبري بداكنون آن نماند
بر مقام صبر عشق آتش فشاند
صبر من مرد آن شبي كه عشق زاد
درگذشت او حاضران را عمر باد
اي محدث از خطاب و از خطوب
زآن گذشتم آهن سردهن مكوب
سر نگونم هين رها كن پاي من
فهم كو در جمله ي اجزاي من
اشترم من تا توانم مي كشم
چون فتادم زار با كشتن خوشم
پُر سر مقطوع اگر صد خندقست
پيش درد من مزاح مطلقست
من نخواهم زد دگر از خوف و بيم
اين چنين طبل هوا زيرگليم
من علم اكنون بصحرا مي زنم
يا سر اندازي و يا روي صنم
خلق كو نبود سزاي آن شراب
آن بريده به بشمشير و ضراب
ديده كو نبود زوصلش در فره
آن چنان ديده سپيد و كور به
گوش كآن نبود سزاي راز او
بركنش كه نبود آن بر سر نكو
اندر آن دستي كه نبود آن نصاب
آن شكسته به بساطور قصاب
آنچنان يابي كه از رفتار او
جان نپيوندد بنرگس زار او
آنچنان پا در حديد اوليترست
كآنچنان پا عاقبت دردسرست
عنوان:بيان مجاهدگي دست از مجاهدء باز ندارد
اگرچه داند بسطت عطاء حق را كي آن مقصود از طرف ديگر و بسبب نوع عملديگر بدو رساندكي دروهم او نبوده باشد و همه و هم و اوميد درين طريق معين بسته باشد،
حلقه ي همين درميزند بوک حقتعالي آن روزي را از در ديگر بدو رساندكي او آن تدبير نكرده باشد، وَ يرْزُقْهُ مِنْ حَيثُ لايحْتَسِبُ، العبد يدبروالله يقدر
وبودكي بنده را و هم بندگي بودكي مرا از غير اين در برساند اگرچه من حلقه ي اين درميزنم، حق تعالي او را هم از اين درروزي رساند، في الجمله اين همه درهاي يك سراييست، مع تقريره
يا درين ره آيدم اين كام من
يا چو باز آيم زره سوي وطن
بوك موقوفست كامم بر سفر
چون سفر كردم بيابم در حضر
يار را چندين بجويم جدوچست
تا بدانم كه نمي بايست جست
آن معيت كي رود از گوش من
تا نگردم گرد دوران زمن
كي كنم من از معيت فهم راز
جز كه از بعد سفرهاي دراز
حق معيت گفت و دل را مهر كرد
تا كه عكس آيد بگوش دل نه طرد
چون سفرها كرد وداد راه داد
بعد از آن مهر از دل او برگشاد
چون خطائين آن حساب باصفا
گرددش روشن ز بعد دو خطا
بعد از آن گويد اگر دانستمي
اين معيت را كه او را جستمي
دانش آن بود موقوف سفر
نآيد آن دانش بتيزي فكر
آنچنانك وجه وام شيخ بود
بسته و موقوف گريه ي آن وجود
كودك حلواييي بگريست زار
توخته شد وام آن شيخ كبار
گفته شد آن داستان معنوي
پيش ازين اندر خلال مثنوي
در دلت خوف افگند از موضعي
تا نباشد غير آنت مطمعي
در طمع خود فايده ي ديگر نهد
وآن مرادت از كسي ديگر دهد
اي طمع دربسته در يك جاي سخت
كايدم ميوه از آن عالي درخت
آن طمع زآنجا نخواهد شد وفا
بل زجاي ديگر آيد آن عطا
آن طمع را پس چرا در تو نهاد
چون نخواستت زآنطرف آنچيز داد
از براي حكمتي و صنعتي
نيز تا باشد دلت در حيرتي
تا دلت حيران بود اي مستفيد
كه مرادم از كجا خواهد رسيد
تا بداني عجز خويش و جهل خويش
تا شود ايقان تو در غيب بيش
هم دلت حيران بود در منتجع
که چه روياند مصرّف زين طمع
طمع داري روزيي در درزيي
تا ز خياطي بري زر تازيي
رزق تو در زرگري آرد پديد
كه زوهمت بود آن مكسب بعيد
پس طمع در درزيي بهرچه بود
چون نخواست آن رزق زآن جانب گشود
بهر نادر حكمتي در علم حق
كه نبشت آن حكم را در ماسبق
نيز تا حيران بود انديشه ات
تا كه حيراني بود كل پيشه ات
يا وصال يار زين سعيم رسد
يا ز راهي خارج از سعي جسد
من نگويم زين طريق آيد مراد
مي طپم تا از كجا خواهد گشاد
سر بريده مرغ هر سو مي فتد
تا كدامين سو رهد جان از جسد
تا مراد من برآيد زين خروج
يا زبرجي ديگر از ذات البروج
عنوان:حکايت آن شخص که خواب ديد کي آنچ ميطلبي از يسار بمصر وفا شود
آنجا گنجيست در فلان محله در فلان خانه، چونبمصر آمد کسي گفت من خواب ديده ام کي گنجيست ببغداد در فلان محله در فلان خانه نام محله و خانه ي اين شخص بگفت
آن شخص فهم کردکي آن گنج در مصر گفتن جهت آن بود کي مرا يقين کنندگي در غير خانه ي خود نمي بايد جستن وليکناين گنج يققن و محمق جز در مصر حاصل نشود
بود يك ميراثيء مال و عقار
جمله را خورد و بماند او عور و زار
مال ميراثي ندارد خود وفا
چون بناكام از گذشته شد جدا
او نداند قدر هم کآسان بيافت
كو بكدو رنج و کسبش كم شتافت
قدر جان زآن مي نداني اي فلان
كه بدادت حق ببخشش رايگان
نقد رفت و کاله رفت و خانها
ماند چون جغدان در آن ويرانها
گفت يارب برگ دادي رفت برگ
يابده برگي و يا بفرست مرگ
چون تهي شد ياد حق آغاز كرد
يارب و يارب أجرني ساز كرد
چون پيمبر گفت مؤمن مزهرست
در زمان خاليي ناله گرست
چون شود پرمطربش بنهد زدست
پرمشو كآسيب دست او خوشست
تي شو و خوش باش بين اصبعين
كز مي لا اين سرمستست أين
رفت طغيان آب از چشمش گشاد
آب چشمش زرع دين را آب داد
عنوان:سبب تأخير اجابت دعاء مؤمن
اي بسا مخلص كه نالد در دعا
تا رود دود خلوصش بر سما
تا رود بالاي اين سقف برين
بوي مجمر از انين المذنبين
پس ملايك با خدا نالند زار
كاي مجيب هر دعاوي مستجار
بنده ي مؤمن تضرع ميكند
او نميداند بجز تو مستند
تو عطا بيگانگانرا ميدهي
از تو دارد آرزو هر مشتهي
حق بفرمايد كه نه از خواري اوست
عين تأخير عطا ياري اوست
حاجت آوردش زغفلت سوي من
آن كشيدش موكشان در كوي من
گر بر آرم حاجتش او وا رود
هم در آن بازيچه مستغرق شود
گرچه مي نالد بجان يا مستجار
دل شكسته سينه خسته گو بزار
خوش همي آيد مرا آواز او
و آن خدايا گفتن و آن راز او
وآنك اندر لابه و در ماجرا
مي فريباند بهر نوعي مرا
طوطيان و بلبلانرا از پسند
از خوش آوازي قفص در مي كنند
زاغ را و جغد را اندر قفص
كي كنند اين خود نيآمد در قصص
پيش شاهد باز چون آيد دو تن
آن يكي كمپير و ديگر خوش ذقن
هر دو نان خواهند او زوتر فطير
آرد و كمپير را گويد كه گير
وآن دگر را كه خوشستش قدوخد
كي دهد نان بل بتأخير افگند
گويدش بنشين زماني بي گزند
كه بخانه نان تازه مي پزند
چون رسد آن نان گرمش بعد كد
گويدش بنشين كه حلوا ميرسد
هم بدين فن داردارش ميكند
وز ره پنهان شكارش ميكند
كه مرا كاريست با تو يك زمان
منتظر مي باش اي خوب جهان
بي مرادي مؤمنان از نيك و بد
تو يقين مي دان كه بهر اين بود
عنوان:رجوع کردن بقصه ي آن شخص کي باو گنج نشان دادند بمصر..
و بيان تضرع او از درويشي بحضرت حق
مرد ميراثي چو خورد و شد فقير
آمد اندر يارب و گريه و نفير
خود كه كوبد اين در رحمت نثار
كه نيابد در اجابت صد بهار
خواب ديد او هاتفي گفت او شنيد
كه غناي تو بمصر آيد پديد
رو بمصر آنجا شود كار تو راست
كرد کديت را قبول او مرتجاست
در فلان موضع يكي گنجيست زفت
در پي آن بايدت تا مصر رفت
بي درنگي هين ز بغداد اي نژند
رو بسوي مصر و منبت گاه قند
چون زبغداد آمد او تا سوي مصر
گرم شد پشتش چو ديد او روي مصر
بر اميد وعده ي هاتف كه گنج
يابد اندر مصر بهر دفع رنج
در فلان کوي و فلان موضع دفين
هست گنجي سخت نادر بس گزين
ليك نفقه ش بيش و كم چيزي نماند
خواست دقي بر عوام الناس راند
ليك شرم و همتش دامن گرفت
خويش را در صبر افشردن گرفت
باز نفسش از مجاعت بر طپيد
زانتجاع و خواستن چاره نديد
گفت شب بيرون روم من نرم نرم
تا ز ظلمت نآيدم در كديه شرم
همچو شبكوكي كنم شب ذكر و بانگ
تا رسد از بامها ام نيم دانگ
اندرين انديشه بيرون شد بكوي
واندرين فكرت همي شد سو بسوي
يك زمان مانع همي شد شرم و جاه
يك زماني جوع مي گفتش بخواه
پاي پيش و پاي پس تا ثلث شب
كه بخواهم يا بخسپم خشك لب
عنوان:رسيدن آن شخص بمصر و شب بيرون آمدن بكوي از بهر شبكوكي و گدايي
و گرفتن عسس او را و مراد او حاصل شدن ازعسس بعد از خوردن زخم بسيار، وَ عَسي انْ تَكْرَهُوا شَيئاً وَ هُوَ خَيرٌ لَكُمْ و قوله تعالي سيجعل الله بعد عسرا يسرا،
و قولهتعالي إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يسْراً، و قوله عليه السلم اشتدي ازمة تنفرجي، و جميع القرآن و الكتب المنزلة في تقرير هذا
ناگهاني خود عسس او را گرفت
مشت و چوبش زد زصنرا ناشكفت
اتفاقا ً اندر آن شبهاي تار
ديده بد مردم زشب دزدان ضرار
بود شبهاي مخوف و منتحص
پس بجد مي جست دزدان را عسس
تا خليفه گفت كه ببريد دست
هر كه شب گردد و گر خويش منست
بر عسس كرده ملك تهديد و بيم
كه چرا باشيد بر دزدان رحيم
عشوه شان را از چه روباور كنيد
يا چرا زيشان قبول زر كنيد
رحم بر دزدان و هر منحوس دست
بر ضعيفان ضربت و بي رحميست
هين ز رنج خاص مشکل زانتقام
رنج او كم بين ببين تو رنج عام
اصبع ملدوغ بُر در دفع شر
در تعدي و هلاك تن نگر
اتفاقا ً اندر آن ايام دزد
گشته بود انبوه و پخته و خام دزد
در چنين وقتش بديد و سخت زد
چوبها و زخمهاي بي عدد
نعره و فرياد زآن درويش خاست
كه مزن تا من بگويم حال راست
گفت اينك دادمت مهلت بگو
تا بشب چون آمدي بيرون بكو
تونه ي زينجا غريب و منكري
راستي گو تا بچه مكر اندري
اهل ديوان بر عسس طعنه زدند
كه چرا دزدان كنون انبه شدند
انبهي از تست و از امثال تست
وا نما ياران زشتت را نخست
ورنه كين جمله را از تو كشم
تا شود ايمن زر هر محتشم
گفت او از بعد سوگندان پر
كه نيم من خانه سوز و كيسه بر
من نه مرد دزدي و بيداديم
من غريب مصرم و بغداديم
عنوان:بيان اين خبرکي الکذب ريبة والصدق طمأنينة
قصه ي آن خواب و گنج زر بگفت
پس ز صدق او دل آنكس شگفت
بوي صدقش آمد از سوگند او
سوز او پيدا شد و اسپند او
دل بيآرامد بگفتار صواب
آنچنانك تشنه آرامد بآب
جز دل محجوب كورا علتيست
از نبيش تاغيي تمييز نيست
ورنه آن پيغام كز موضع بود
بر زند بر مه شكافيده شود
مه شكافد وآن دل محجوب ني
زآنك مرد و دست او محبوب ني
چشمه شد چشم عسس زاشك مبل
ني زگفت خشك بل از بوي دل
يك سخن از دوزخ آيد سوي لب
يك سخن از شهرجان در كوي لب
بحر جان افزا و بحر پر حرج
در ميان هر دو بحر اين لب مرج
چون يپنلو در ميان شهرها
از نواحي آيد آنجا بهرها
كاله ي معيوب قلب كيسه بر
كاله ي پرسود مستشرف چودر
زين يپنلو هر كه بازرگان ترست
برسره و بر قلبها ديده ورست
شد يپنلو مرورا دار الرباح
وآن دگر را از عمي دارالجناح
هر يكي زاجزاي عالم يك بيك
بر غبي بندست و براستاد فك
هر يكي قندست و بر ديگر چو زهر
بر يكي لطفست و بر ديگر چو قهر
هر جمادي با نبي افسانه گو
كعبه با حاجي گواه و نطق خو
بر مصلي مسجد آمد هم گواه
كو همي آمد بمن از دور راه
با خليل آتش گل و ريحان وورد
باز بر نمروديان مرگست و درد
بارها گفتيم اين را اي حسن
من نگردم از بيانش سيرمن
بارها خوردي تو نان دفع ذبول
اين همان نانست چون نبوي ملول
در تو جوعي مي رسد نو زاعتدال
كه همي سوزد ازو تخمه و ملال
هر كرا درد مجاعت نقد شد
نو شدن با جزو جزوش عقد شد
لذت از جوعست نه از نقل نو
با مجاعت از شكر به نان جو
پس زبي جوعيست وز تخمه ي تمام
آن ملالت نه ز تكرار كلام
چون زدكان و مكاس و قيل و قال
در فريب مردمت نآيد ملال
چون زغيبت واكل لحم مردمان
شصت سالت سيريي نآمد از آن
عشوها در صيد شله ي کفته تو
بي سلولي بارها خوش گفته تو
بار آخر گوييش سوزان و چست
گرم تر صد بار از بار نخست
درد داروي كهن را نو كند
درد هر شاخ ملولي خو كند
كيمياي نو كننده دردهاست
كو ملولي آن طرف كه درد خاست
هين مزن تو از ملولي آه سرد
درد جو و درد جو و درد درد
خادع دردند درمانهاي ژاژ
ره زنند و زرستانان رسم باژ
آب شوري نيست درمان عطش
وقت خوردن گر نمايد سرد و خوش
ليك خادع گشت و مانع شد زجست
زآب شيريني كزو صد سبزه رست
همچنين هر زرّ قلبي مانعست
از شناس زر خوش هر جا كه هست
بال و پرّت را بتزويري بريد
كه مراد تو منم گيراي مريد
گفت دردت چينم او خود درد بود
مات بود ارچه بظاهر برد بود
رو ز درمان دروغين مي گريز
تا شود دردت مصيب و مشک بيز
گفت نه دزدي تو و نه فاسقي
مرد نيكي ليك گول و احمقي
بر خيال و خواب چندين ره كني
نيست عقلت را تسوي روشني
بارها من خواب ديدم مستمر
كه ببغدادست گنجي مستتر
در فلان سوي و فلان کويي دفين
بود آن خود نام كوي اين حزين
هست در خانه ي فلاني رو بجو
نام خانه و نام او گفت آن عدو
ديده ام خود بارها اين خواب من
که ببغدادست گنجي در وطن
هيچ من از جا نرفتم زين خيال
تو بيك خوابي بيآيي بي ملال
خواب احمق لايق عقل ويست
همچو او بي قيمتست و لاشيست
خواب زن كمتر زخواب مرد دان
از پي نقصان عقل و ضعف جان
خواب ناقص عقل و گول آمد كساد
پس زبي عقلي چه باشد خواب باد
گفت با خود گنج در خانه ي منست
پس مرا آنجا چه فقر و شيونست
بر سر گنج از گدايي مرده ام
زآنك اندر غفلت و در پرده ام
زين بشارت مست شد دردش نمآند
صد هزار الحمد بي لب او بخواند
گفت بد موقوف اين لت لوت من
آب حيوان بود در حانوت من
رو که بر لوت شگرفي بر زدم
كوريء آن وهم كه مفلس بدم
خواه احمق دان مرا خواهي فرو
آن من شد هرچه ميخواهي بگو
من مراد خويش ديدم بي گمان
هرچه خواهي گو مرا اي بددهان
تو مرا پر درد گو اي محتشم
پيش تو پردرد و پيش خود خوشم
واي اگر برعكس بودي اين مطار
پيش تو گلزار و پيش خويش زار
عنوان:مثل
گفت با درويش روزي يك خسي
كه ترا اينجا نمي داند كسي
گفت او گر مي نداند عاميم
خويش را من نيك ميدانم كيم
واي اگر برعكس بودي دردرويش
او بدي بيناي من من كور خويش
احمقم گير احمقم من نيك بخت
بخت بهتر از لجاج و روي سخت
اين سخن بر وفق ظنت ميجهد
ورنه بختم داد عقلم هم دهد
عنوان:باز گشتن آن شخص شادمان و مراد يافته..
و خداي را شکر گويان و سجده کنان و حيران در غرايب اشارات حق و ظهورتأويلات آن در وجهي کي هيچ عقلي و فهمي بدآنجا نرسد
بازگشت از مصر تا بغداد او
ساجد و راكع ثناگر شكرگو
جمله ره حيران و مست او زين عجب
ز انعكاس روزي و راه طلب
كز كجا اوميدوارم كرده بود
وز كجا افشاند بر من سيم و سود
اين چه حكمت بود که قبله ي مراد
كردم از خانه برون گمراه و شاد
تا شتابان در ضلالت ميشدم
هردم از مطلب جداتر مي بدم
باز آن عين ضلالت را بجود
حق وسيلت كرد اندر رشدوسود
گمرهي را منهج ايمان كند
كژ روي را محصد احسان كند
تا نباشد هيچ محسن بي وجا
تا نباشد هيچ خاين بي رجا
اندرون زهر ترياق آن حفي
كرد تا گويند ذواللطف الخفي
نيست مخفي در نماز آن مكرمت
در گنه خلعت نهد آن مغفرت
منكران را قصد ازلال ثقاب
ذل شده عز و ظهور معجزات
قصدشان زانكار ذلّ دين بده
عين ذل عز رسولان آمده
گر نه انكار آمدي از هر بدي
معجزه و برهان چرا نازل شدي
خصم منكر تا نشد مصداق خواه
كي كند قاضي تقاضاي گواه
معجزه همچون گواه آمد زكي
بهر صدق مدعي در بي شكي
طعن چون ميآمد از هر ناشناخت
معجزه ميداد حق و مينواخت
مكر آن فرعون سيصد تو بده
جمله ذل او و قمع او شده
ساحران آورده حاضر نيك و بد
تا كه جرح معجزه ي موسي كند
تا عصا را باطل و رسوا كند
اعتبارش را ز دلها بركند
عين آن مكر آيت موسي شود
اعتبار آن عصا بالا رود
لشكر آرد اوپگه تا حول نيل
تا زند بر موسي و قومش سبيل
ايمنيء امت موسي شود
او بتحت الارض و هامون در رود
گر بمصر اندر بُدي او نامدي
وهم از سبطي كجا زايل شدي
آمد و در سبط افگند او گداز
که بدانکه امن در خوفست راز
آن بود لطف خفي كو را صمد
نار بنمايد خود آن نوري بود
نيست مخفي مزد دادن در تقي
ساحران را اجر بين بعد از خطا
نيست مخفي وصل اندر پرورش
ساحران را وصل داد او در بُرش
نيست مخفي سير با پاي روا
ساحران را سير بين در قطع پا
عارفان ز آنند دايم آمنون
كه گذر كردند از درياي خون
امنشان از عين خوف آمد پديد
لاجرم باشند هر دم در مزيد
امن ديدي گشته در خوفي خفي
خوف بين هم در اميدي اي صفي
آن امير از مكر بر عيسي تند
عيسي اندر خانه رو پنهان كند
اندر آيد تا شود او تاجدار
خود زشبه عيسي آيد تاج دار
هي ميآويزيد من عيسي نيم
من اميري بر جهودان خوش پيم
زوترش بردار آويزيد كو
عيسي است از دست ما تخليط جو
چند لشكر ميرود تا برخورد
برگ او في گردد و برسرخورد
چند بازرگان رود بربوي سود
عيد پندارد بسوزد همچو عود
چند در عالم بود برعكس اين
زهر پندارد بود آن انگبين
بس سپه بنهاده دل بر مرگ خويش
روشنيها و ظفر آمد بپيش
ابرهه با پيل بهر ذل بيت
آمده تا افگند حي را چو ميت
تا حريم كعبه را ويران كند
جمله را زآن جاي سرگردان كند
تا همه زوار گرد او تنند
كعبه ي او را همه قبله كنند
وز عرب كينه كشد اندر گزند
كه چرا در كعبه ام آتش زنند
عين سعيش عزت كعبه شده
موجب اعزاز آن بيت آمده
مكيان را عزّ يكي بد صد شده
تا قيامت عزشان ممتد شده
او و كعبه او شده مخسوف تر
از چيست اين از عنايات قدر
از جهاز ابرهه ي همچون دده
آن فقيران عرب توانگر شده
او گمان برده كه لشكر ميكشيد
بهر اهل بيت خود زر ميكشد
اندرين فسخ عزايم وين همم
در تماشا بود در ره هر قدم
خانه آمد گنج را او بازيافت
كارش از لطف خدايي ساز يافت
عنوان:مكرر كردن برادران پند دادن بزرگين را و تاب ناآوردن او آن پند را
و در رميدن او ازيشان شيدا و بيخود رفتن و خود را دربارگاه پادشاه انداختن بي دستوري خواستن ليک از فرط عشق نه از گستاخي و لاابالي الي آخره
آن دو گفتندش كه اندر جان ما
هست پاسخها چو نجم اندر سما
گر نگويم آن نيايد راست نرد
ور بگويم آن دلت آيد بدرد
همچو چغزيم اندر آب از گفت الم
وز خموشي اختناقست و سقم
گر نگويم آشتي را نور نيست
ور بگوييم آن سخن دستور نيست
در زمان برجست كاي خويشان وداع
انما الدنيا و ما فيها متاع
پس برون جست او چو تيري از كمان
كه مجال گفت كم بود آن زمان
اندر آمد مست پيش شاه چين
زود مستانه ببوسيد او زمين
شاه را مكشوف يك يك حالشان
اول و آخر غم و زلزالشان
ميش مشغولست در مرعاي خويش
ليك چوپان واقفست از حال ميش
كلكم راع بداند از رمه
كي علف خوار است و كي در ملحمه
گرچه در صورت از آن صف دور بود
ليك چون دف در ميان سور بود
واقف از سوز و لهيب آن وفود
مصلحت آن بد كه خشك آورده بود
در ميان جانشان بود آن سمي
ليك قاصد کرده خود را اعجمي
صورت آتش بود پايان ديگ
معني آتش بود در جان ديگ
صورتش بيرون و معنيش اندرون
معني معشوق جان در رگ چوخون
شاهزاده پيش شه زانو زده
ده معرف شارح حالش شده
گرچه شه عارف بد از كل پيش پيش
ليك ميكردي معرف كار خويش
در درون يك ذره نور عارفي
به بود از صد معرف اي صفي
گوش را رهن معرف داشتن
آيت محجوبيست و حزر و ظن
آنك او را چشم دل شد ديدبان
ديد خواهد چشم او عين العيان
با تواتر نيست قانع جان او
بل ز چشم دل رسد ايقان او
پس معرف پيش شاه منتجب
در بيان حال او بگشود لب
گفت شاها صيد احسان توست
پادشاهي كن كه بي بيرون شوست
دست در فتراك اين دولت زدست
برسر سرمست او بر مال دست
گفت شه هر منصبي و ملكتي
كالتماسش هست يابد اين فتي
بيست چندان ملك كوشد زآنبري
بخشمش اينجا و ما خود برسري
گفت تا شاهيت دروي عشق كاشت
جز هواي تو هوايي كي گذاشت
بندگي تش چنان درخورد شد
كه شهي اندر دل او سرد شد
شاهي و شه زادگي در باختست
از پي تو در غريبي ساختست
صوفيست انداخت خرقه و جد در
كي رود او بر سر خرقه دگر
ميل سوي خرقه ي داده و ندم
آنچنان باشد كه من مغبون شدم
باز ده آن خرقه اين سو اي قرين
كه نمي ارزيد آن يعني بدين
دور از عاشق كه اين فكر آيدش
وربيايد خاك بر سر بايدش
عشق ارزد صد چو فرقه ي كالبد
كه حياتي دارد و حس و خرد
خاصه خرقه ي ملك دنيا كابترست
پنج دانگ مستيش درد سرست
ملك دنيا تن پرستان را حلال
ما غلام ملك عشق بي زوال
عامل عشقست معزولش مكن
جز بعشق خويش مشغولش مكن
منصبي كآنم ز رويت محجبست
عين معزوليست و نامش منصبست
موجب تأخير اينجا آمدن
فقد استعداد بود و ضعف فن
بي ز استعداد در كاني روي
بريكي حبه نگردي محتوي
همچو عنيني كه بكري را خرد
گرچه سيمين بربود كي برخورد
چون چراغي بي ززيت و بي فتيل
نه كثيرستش زشمع و نه قليل
در گلستان اندر آيد اخشمي
كي شود مغزش ز ريحان خرمي
همچو خوبي دلبري مهمان غر
بانگ چنگ و بربطي در پيش كر
همچو مرغ خاك كآيد در بحار
زآن چه يابد جز هلاك و جز خسار
همچو بي گندم شده در آسيا
جز سپيدي ريش و مو نبود عطا
آسياي چرخ بر بي گندمان
مو سپيدي بخشد و ضعف ميان
ليك با با گندمان اين آسيا
ملك بخش آمد دهد كار و كيا
اول استعداد جنت بايدت
تا ز جنت زندگاني زايدت
طفل نو را از شراب و از كباب
چه حلاوت وز قصور و از قباب
حد ندارد اين مثل كم جو سخن
تو برو تحصيل استعداد كن
بهر استعداد تا اكنون نشست
شوق از حد رفت وآن نآمد بدست
گفت استعداد هم از شه رسد
بي زجان كي مستعد گردد جسد
لطف هاي شه غمش را درنوشت
شد كه صيد شه كند او صيد گشت
هر كه در اشكار چون تو صيد شد
صيد را ناكرده قيد او قيد شد
هر كه جوياي اميري شد يقين
پيش از آن او در اسيري شد رهين
عكس مي دان نقش ديباچه ي جهان
نام هر بنده ي جهان خواجه ي جهان
اين تن كژ فكرت معكوس رو
صد هزار آزاد را كرده گرو
مدتي بگذار اين حيلت پزي
چند دم پيش از اجل آزاد زي
مدتي رو ترك جان من بگو
رو حريف ديگري در من بجو
نوبت من شد مرا آزاد كن
ديگري را غير من داماد كن
اي تن صد كاره ترك من بگو
عمر من بردي كسي ديگر بجو
عنوان:مفتون شدن قاضي برزن جوحي و در صندوق ماندن و نايب قاضي صندوق را خريدن،
باز سال دوم آمدن زن جوحي براميدي بازي پارينه و گفتن کي مرا آزاد کن و کسي ديگر را بجوي الي آخر القصه
جوحي هر سالي ز درويشي بفن
رو بزن كردي كه اي دلخواه زن
چون صلاحت هست و صيدي بگير
تا بدوشانيم از صيد تو شير
قوس ابرو تير غمزه دام كيد
بهرچه دادت خدا از بهرصيد
رو پي مرغي شگرفي دام نه
دانه بنما ليك درخوردش مده
كام بنما و كن او را تلخ كام
كي خورد دانه چو شد در حبس دام
شد زن او نزد قاضي در گله
كه مرا افغان ز شوي ده دله
قصه كوته كن كه قاضي شد شكار
از مقال و از جمال آن نگار
گفت اندر محكمه ست اين غلغله
من نتوانم فهم كردن اين گله
گر بخلوت آيي اي سروسهي
از ستمكاريء شو شرحم دهي
گفت خانه ي تو زهر نيك و بدي
باشد از بهر گله آمد شدي
خانه ي سر جمله پر سودا بود
صدر پر وسواس و پرغوغا بود
باقيء اعضا ز فكر آسوده اند
وآن صدور از صادران فرسوده اند
در خزان و باد خوف حق گريز
آن شقايقهاي پارين را بريز
اين شقايق منع تو اشكوفهاست
كه درخت دل براي آن نماست
خويش را در خواب كن زين افتكار
سر ززير خواب در يقظت برآر
همچو آن اصحاب كهف اي خواجه زود
رو بايقاظا كه تحسبهم رقود
گفت قاضي اي صنم معمول چيست
گفت خانه ي اين كنيزك بس تهيست
خصم در ده رفت و حارس نيز نيست
بهر خلوت سخت نيكو مسكنيست
امشب ار امكان بود آنجا بيآ
كار شب بي سُمعه است و بي ريا
جمله جاسوسان زخمي خواب مست
زنگيء شب جمله را گردن زدست
خواند بر قاضي فسونهاي عجب
آن شكر لب و آنگهاني از چه لب
چند با آدم بليس افسانه كرد
چون حوا گفتش بخور آنگاه خورد
اولين خون در جهان ِ ظلم و داد
از كفِ قابيل بهر زن فتاد
نوح چون بر تابه ي بريان ساختي
واهله بر تابه سنگ انداختي
مكر ِ زن بر کار او چيره شدي
آب صاف وعظ او تيره شدي
قوم را پيغام كردي از نهان
كه نگه داريد دين زين گمرهان
عنوان:رفتن قاضي بخانه ي زن جوحي..
و حلقه زدن جوحي بخشم بر در و گريختن قاضي در صندوق الي آخره
مكر ِ زن پايان ندارد رفت شب
قاضي زيرك سوي زن بهر دبّ
زن دو شمع و ُنقل ِمجلس راست كرد
گفت ما مستيم بي اين آب خورد
اندر آن دم جوحي آمد در بزد
جُست قاضي مهربي تا در خزد
غير صندوقي نديد او خلوتي
رفت در صندوق از خوف آن فتي
اندر آمد جوحي و گفت اي حريف
اي وبالم در ربيع و در خريف
من چه دارم كه فداات نيست آن
که ز من فرياد داري هر زما
بر لب خشكم گشادستي زبان
گاه مفلس خوانيم گه قلتبان
اين دو علت گر بود اي جان مرا
آن يكي از تست و ديگر از خدا
من چه دارم غير آن صندوق كآن
هست مايه ي تهمت و پايه ي گمان
خلق پندارند زر دارم درون
داد واگيرند از من زين ظنون
صورت صندوق بس زيباست ليك
از عروض و سيم و زر خاليست نيك
چون تن ِ زراق خوب و با وقار
اندر آن سله نيابي غير مار
من برَم صندوق را فردا بكو
پس بسوزم در ميان چار سو
تا ببيند مؤمن و گبر و جهود
كه درين صندوق جز لعنت نبود
گفت زن هي در گذر اي مرد ازين
خورد سوگند آن كه نكنم جز چنين
از پگه حمال آورد او چو باد
زود آن صندوق بر پشتش نهاد
اندر آن صندوق قاضي از نكال
بانگ ميزد كاي حمال و اي حمال
كرد آن حمال راست و چپ نظر
كز چه سو در مي رسد بانگ و خبر
هاتفست اين داعي من اي عجب
يا پري ام مي كند پنهان طلب
چون پياپي گشت آن آواز و بيش
گفت هاتف نيست باز آمد بخويش
عاقبت دانست كآن بانگ و فغان
بُد ز صندوق و كسي در وي نهان
عاشقي كو در غم معشوق رفت
گر چه بيرونست در صندوق رفت
عمر در صندوق بُرد از اندُهان
جز كه صندوقي نبيند از جهان
آن سري كه نيست فوق آسمان
از هوس او را در آن صندوق دان
چون ز صندوق بدن بيرون رود
او ز گوري سوي گوري مي شود
اين سخن پايان ندارد قاضيش
گفت اي حمال و اي صندوق كش
از من آگه كن درون محكمه
نايبم را زودتر با اين همه
تا خرد اين را بزر زين بي خرد
همچنين بسته بخان ي ما برَد
اي خدا بگمار قومي رحمند
تا ز صندوق ِ بدنمان وا خرند
خلق را از بندِ صندوق ِ فسون
كي خرد جز انبيا و مرسلون
از هزاران يک كسي خوش منظرست
كه بداند كه بصندوق اندرست
او جهان را ديده باشد پيش از آن
تا بدآن ضد اين ضدش گردد عيان
زين سبب كه علم ضاله ي مؤمنست
عارف ضاله ي خودست و موقنست
آنك هرگز روز ِ نيكو خود نديد
او درين ادبار كي خواهد طپيد
يا بطفلي در اسيري اوفتاد
يا خود از اول ز مادر بنده زاد
ذوق ِ آزادي نديده جان ِ او
هست صندوق ِ صوّر ميدان او
دايما محبوس عقلش در صوّر
از قفص اندر قفص دارد گذر
منفذش نه از قفص سوي علا
در قفصها مي رود از جابجا
در نبي ان استطعتم فانفذوا
اين سخن با جن و انس آمد ز هو
گفت منفذ نيست از گردونتان
جز بسلطان و بوحي آسمان
گر ز صندوقي بصندوقي رود
او سمايي نيست صندوقي بوَد
فرجه ي صندوق نو نو مسكرست
درنيابد كو بصندوق اندرست
گر نشد غرّه بدين صندوقها
همچو قاضي جويد اطلاق و رها
آنك داند اين نشانش آن نشان
كو نباشد بي فغان و بي هراس
همچو قاضي باشد او در ارتعاد
كي بر آيد يك دمي از جانش شاد
عنوان:آمدن نايب قاضي ميان بازار و خريداري كردن صندوق را از جوحي الي آخره
نايب آمد گفت صندوقت بچند
گفت ُنهصد بيشتر زر مي دهند
من نمي آيم فروتر از هزار
گر خريداري گشا کيسه بيار
گفت شرمي دار اي كوته نمد
قيمت صندوق خود پيدا بود
گفت بي رؤيت شري خود فاسديست
بيع ما زير گليم اين راست نيست
برگشايم گر نمي ارزد مخر
تا نباشد بر تو حيفي اي پدر
گفت اي ستار بر مگشاي راز
سر ببسته ميخرم با من بساز
ستر كن تا با تو ستاري كنند
تا نبيني ايمني بر كس مخند
بس درين صندوق چون تو مانده اند
خويش را اندر بلا بنشانده اند
آنچ بر خواه آن باشد پسند
بر دگر كس آن كن از رنج و گزند
زآنك بر مرصادِ حق و اندر كمين
مي دهد پاداش پيش از يوم ِ دين
آن عظيم العرش عرش او محيط
تخت دادش بر همه جانها بسيط
گوشه ي عرشش بتو پيوسته است
هين مجنبان جز بدين و داد دست
تو مراقب باش بر احوال ِ خويش
نوش بين در داد و بعد از ظلم نيش
گفت آري اينچ كردم استم است
ليك هم مي دان كه بادي اظلم است
گفت نايب يك بيك ما بادييم
با سواد وجه اندر شادييم
همچو زنگي كو بُود شادان و خوش
او نبيند غير او بيند رُخش
ماجرا بسيار شد در من يزيد
داد صد دينار آن از وي خريد
هر دمي صندوقيي اي بد پسند
هاتفان و غيبيانت مي خرند
عنوان:در تفسير اين خبر کي مصطفي فرمود من کنت مولاه فعلي مولاه
تا منافقان طعنه زدند کي بس نبودش کي مامطيعي و چاکري نموديم او را چاکري کودکي خلم آلودمان هم مي فرمايد الي آخره
زين سبب پيغمبر ِ با اجتهاد
نام خود و آن ِ علي مولا نهاد
گفت هر كو را منم مولا و دوست
ابن ِعمّ ِ من علي مولاي اوست
كيست مولا آنك آزادت كند
بندِ رقيت ز يابت بر كند
چون بآزادي نبوّت هاديست
مؤمنان را ز انبيا آزاديست
اي گروه مؤمنان شادي كنيد
همچو سرو و سوسن آزادي كنيد
ليك مي گوييد هر دم شكر ِ آب
بي زبان چون گلستان ِ خوش خضاب
بي زبان گويند سرو و سبزه زار
شكر ِ آب و شكر ِعدل ِنوبهار
حلها پوشيده و دامن كشان
مست و رقاص و خوش و عنبرفشان
جزو جزو آبستن از شاهِ بهار
جسمشان چون دُرج پُر دُرّ ِ ثمار
مريمان بي شوي آبست از مسيح
خامُشان بي لاف و گفتاري فصيح
ماهِ ما بي نطق خوش بر تافته ست
هر زبان نطق از فر ِما يافته ست
نطق ِعيسي از فر ِ مريم بود
نطق آدم پرتو آن دَم بود
تا زيادت گردد از شكر اي ثقات
پس نبات ديگرست اندر نبات
عكس آن اينجاست ذل من قنع
اندرين طورست عز من طمع
در جوال ِ نفس خود چندين مرو
از خريداران خود غافل مشو
عنوان:باز آمدن زن جوحي بحکمه ي قاضي..
سال دوم بر اميد وظيفه ي پارسال و شناختن قاضي او را الي اتمامه
بعدِ سالي باز جوحي ز محن
رو بزن كرد و بگفت اي چُست زن
آن وظيفه ي پار را تجديد كن
پيش قاضي از گله ي من گو سخُن
زن بر قاضي در آمد با زنان
مر زني را كرد آن زن ترجمان
تا بنشناسد ز گفتن قاضيش
ياد نآيد از بلاي ماضيش
هست فتنه ي غمزه ي غماز زن
ليك آن صد تو شود ز آواز ِ زن
چون نمي توانست آوازي فراشت
غمزه ي تنهاي زن سودي نداشت
گفت قاضي رو تو خصمت را بيار
تا دهم كار ترا با او قرار
جوحي آمد قاضيش نشناخت زود
كو بوقت لقيه در صندوق بود
زو شنيده بود آواز از بُرون
در شري و بيع و در نقص و فزون
گفت نفقه ي زن چرا ندهي تمام
گفت از جان شرع را هستم غلام
ليك اگر ميرم ندارم من كفن
مفلس اين لعبم و شش پنج زن
زين سخن قاضي مگر بشناختش
ياد آورد آن دغل و آن باختش
گفت آن شش پنج با من باختي
پار اندر شش دَرَم انداختي
نوبت من رفت امسال آن قمار
با دگر كس باز دست از من بدار
از شش و از پنج عارف گشت فرد
محترز گشتست زين شش پنج نرد
رَست او از پنج حس و شش جهت
از وراي آن همه كرد آگهت
شد اشاراتش اشاراتِ ازل
جاوز الاوهام طرا و اعتزل
زين چَهِ شش گوشه گر نبود برون
چون برآرد يوسفي را از درون
واردي بالاي چرخ ِ بي سُتن
جسم ِ او چون دلو در چه چاره كن
يوسفان چنگال در دلوش زده
رسته از چاه و شه مصري شده
دلوهاي ديگر از چه آب جو
دلو او فارغ ز آب اصحاب جو
دلوها غوّاص ِ آب از بهر قوت
دلو او قوت و حياتِ جان حوت
دلوها وابسته ي چرخ ِ بلند
دلو او در اصبعين ِ زورمند
دلو چه يا حبل چه يا چرخ چي
اين مثالي بس ركيكست اي اچي
از كجا آرم مثالي بي شكست
كفو او نه آيد و نه آمدست
صد هزاران مَرد پنهان در يكي
صد كمان و تير درج ناوكي
ما رميت إذ رميتي فتنه اي
صد هزاران خرمن اندر حفنه اي
آفتابي در يكي ذرّه نهان
ناگهان آن ذره بُگشايد دهان
ذره ذره گردد افلاك و زمين
پيش آن خورشيد چون جَست از كمين
اين چنين جاني چه در خوردِ تنست
هين بشو اي تن ازين جان هر دو دست
اي تن گشته وثاق جان بس است
چند تاند بحر در مشكي نشست
اي هزاران جبرئيل اندر بشر
اي مسيحان نهان در جوفِ خر
اي هزاران كعبه پنهان در كنيس
اي غلط انداز ِ عفريت و بليس
سجده گاه لامكاني در مكان
مر بليسان را ز تو ويران دكان
كه چرا من خدمت اين طين كنم
صورتي را من لقب چون دين كنم
نيست صورت چشم را نيكو بمال
تا ببيني شعشعه ي نور ِ جلال
عنوان:باز آمدن بشرح قصه ي شاهزاده و ملازمت او در حضرت شاه
شاه زاده پيش شه حيران ِ اين
هفت گردون ديده در يك مشت طين
هيچ ممكن ني ببحثي لب گشود
ليك جان با جان دمي خامش نبود
آمده در خاطرش كاين بس خفيست
اينهمه معنيست پس صورت ز چيست
صورتي از صورتت بيزار كن
خفته اي هر خفته را بيدار كن
آن كلامت مي رهاند از كلام
و آن سقامت مي جهاند از سقام
پس سقام ِ عشق جان ِ صحتست
رنجهااش حسرتِ هر راحتست
اي تن اكنون دستِ خود زين جان بشو
ور نمي شويي جز اين جاني بجو
حاصل آن شه نيك او را مي نواخت
او از آن خورشيد چون مَه ميگداخت
آن گداز ِ عاشقان باشد نمو
همچو مه اندر گدازش تازه رو
جمله رنجوران دوا دارند اميد
نالد اين رنجور كم افزون كنيد
خوشتر از اين سمّ نديدم شربتي
زين مرض خوشتر نباشد صحتي
زين گنه بهتر نباشد طاعتي
سالها نسبت بدين دم ساعتي
مدتي بُد پيش اين شه زين نسق
دل كباب و جان نهاده بر طبق
گفت شه از هر كسي يك سر بُريد
من ز شه هر لحظه قربانم جديد
من فقيرم از زر از سر محتشم
صد هزاران سر خلف دارد سرم
با دو پا در عشق نتوان تاختن
با يكي سر عشق نتوان باختن
هر كسي را خود دو پا و يك سر است
با هزاران پا و سر تن نادرست
زين سبب هنگامها شد كل هدر
هست اين هنگامه هر دم گرمتر
معدن گرميست اندر لامكان
هفت دوزخ از شرارش يك دخان
عنوان:در بيان آنک دوزخ گويد کي قنطره ي صراط بر سر اوست..
اي مؤمن از صراط زودتر بگذر زود بشتاب تا عظمت نور توآتش ما را نکشد جز يا مؤمن فان نورک اطفأ ناري
ز آتش مومن ازين رو اي صفي
مي شود دوزخ ضعيف و منطفي
گويدش بگذر سبك اي محتشم
ورنه ز آتشهاي تو مُرد آتشم
كفر كه كبريتِ دوزخ اوست و بس
بين که مي پخساند او را اين نفس
زود كبريتت بدين سودا سپار
تا نه دوزخ بر تو تازد نه شرار
گويدش جنت گذر كن همچو باد
ورنه گردد هر چه من دارم كساد
كه تو صاحب خرمني من خوشه چين
من بتي ام تو ولايتهاي چين
هست لرزان زو جحيم و هم جنان
نه مر اين را نه مر آن را زو امان
رفت عمرش چاره را فرصت نيافت
صبر بس سوزان بُد و جان بر نتافت
مدتي دندان كنان اين مي كشيد
نارسيده عمر او آخر رسيد
صورتِ معشوق زو شد در نهفت
رفت و شد با معنيء معشوق جفت
گفت لبسَش گر ز شعر شوشترست
اعتناق ِ بي حجابش خوشترست
من شدم عريان ز تن او از خيال
مي خرامم در نهايات الوصال
اين مباحث تا بدينجا گفتنيست
هر چه آيد زين سپس بنهفتنيست
ور بگويي ور بکوشي صد هزار
هست بيگار و نگردد آشكار
تا بدريا سير اسپ وزين بود
بعد ازينت مركبِ چوبين بود
مركب چوبين بخشكي ابترست
خاص آن درياييان را رهبرست
اين خموشي مركب چوبين بود
بحريان را خامشي تلقين بود
هر خموشي كه ملولت مي كند
نعره هاء عشق آن سو مي زند
تو همي گوئي عجب خامش چراست
او همي گويد عجب گوشش كجاست
من ز نعره كر شدم او بي خبر
تيز گوشان زين ثمر هستند كر
آن يكي در خواب نعره مي زند
صد هزاران بحث و تلقين مي كند
اين نشسته پهلوي او بي خبر
خفته خود آنست و كر زآن شور و شر
وآنكسي كش مركبِ چوبين شكست
غرقه شد در آب او خود ماهيست
نه خموشست و نه گويا نادريست
حال او را در عبارت نام نيست
نيست اين دو هر دو هست آن بوالعجب
شرح اين گفتن برونست از ادب
اين مثال آمد ركيك و بي ورود
ليك در محسوس ازين بهتر نبود
عنوان:متوفي شدن بزرگين از شه زادگان و آمدن برادر ميانين بجنازه ي برادر
کي آن کوچکين صاحب فراش بود از رنجوري ونواختن پادشاه ميانين را تا او هم لنگ احسان شد، ماند پيش پادشاه صد هزار غنايم غيبي و عيني بدو رسيد از دولت و نظر آنشاه، مع تقرير بعضه
كوچكين رنجور بود و آن وسط
بر جنازه ي آن بزرگ آمد فقط
شاه ديدش گفت قاصد کين كيست
كه از آن بحرست و اين هم ماهيست
پس معرف گفت پور آن پدر
اين برادر زآن برادر خردتر
شه نوازيدش كه هستي يادگار
كرد او را هم بدين پرسش شكار
از نواز شاه آن شاهِ زار حنيد
در تن ِ خود غير جان جاني بديد
در دل خود ديد عالي غلغله
كه نيابد صوفي آن درصد چله
عرصه و ديوار و كوه و سنگ بافت
پيش او چون نار خندان مي شكافت
ذره ذره پيش او همچون قباب
دم بدم مي كرد صد گون فتح ِباب
باب گه روزن شدي و گاهي شعاع
خاك گه گندم شدي و گاه صاع
در نظرها چرخ بس كهنه و قديد
پيش چشمش هر دمي خلق جديد
روح ِ زيبا چونك وارست از جسد
از قضا بي شك چنين چشمش رسد
صد هزاران غيب پيشش شد پديد
آنچ چشم ِ محرمان بيند بديد
آنچ او اندر كتب برخوانده بود
چشم را در صورتِ آن بر گشود
از غبار مركب آن شاه نر
يافت او كحل عزيزي در بصر
بر چنين گلزار دامن مي كشيد
جزو جزوش نعره زن هَلْ مِنْ مزيد
گلشني كز بقل رويد يك دمست
گلشني كز عقل رويد خرّمست
گلشني كز گِل دمد گردد تباه
گلشني كز دل دمد وافرحتاه
علمهاي با مزه ي دانسته مان
زآن گلستان يك دو سه گلدسته دان
زآن زبون ِ اين دو سه گلدسته ايم
كه در ِ گلزار بر خود بسته ايم
آنچنان مفتاحها هر دم بنان
مي فتد هر دم دريغا از بنان
ور دمي هم فارغ آرندت ز نان
گِرد چادر گردي و عشوه ي زنان
باز استسقات چون شد موج زن
ملك شهري بايدت پُر نان وزن
مار بودي اژدها گشتي مگر
يك سرت بود اين زماني هفت سر
اژدهاي هفت سر دوزخ بود
حرص تو دانه ست و دوزخ فخ بود
دام را بدران بسوزان دانه را
باز ُكن درهاي نو اين خانه را
چون تو عاشق نيستي اي نر گدا
همچو كوهي بي خبر داري صدا
كوه را گفتار كي باشد ز خود
عكس ِغيرست آن صدا اي معتمد
گفتِ تو زآن سان كه عكس ديگريست
جمله احوالت بغير عكس نيست
خشم و ذوقت هر دو عكس ِ ديگران
شادي قوّادي و خشم ِ عوان
آن عوان را آن ضعيف آخر چه كرد
كه دهد او را بكينه زجر و درد
تا بكي عكس ِ خيال ِ لامعه
جهد كن تا گرددت اين واقعه
تا كه گفتارت ز حال تو بود
سير ِ تو با پَرّ و بال ِ تو بود
صيد گيرد تير هم با پَر ِ غير
لاجرم بي بهره است از لحم ِ طير
باز صيد آرد بخود از كوهسار
لاجرم شاهش خوراند كبك و سار
منطقي كز وحي نبود از هواست
همچو خاكي در هوا و در هباست
گر نمايد خواجه را اين دم غلط
ز اول و النجم بر خوان چند خط
تا كه ما ينطق محمد عن هوي
ان هو الا بوحيء احتوي
احمدا چون نيستت از وحي ياس
جسميان را دِه تحري و قياس
كز ضرورت هست مُرداري حلال
كه تجرّي نيست در كعبه ي وصال
بي تحرّي واجتهادات هدي
هر كه بدعَت پيشه گيرد از هوا
همچو عادش بَر بَرد باد و كشد
نه سليمانست تا تختش كِشد
عاد را با دست حمال خذول
همچو برّه در كف مردِ اكول
همچو فرزندش نهاده بر كنار
ميبرد تا بكشدش قصاب وار
عاد را آن باد ز استكبار بود
يار خود پنداشتند اغيار بود
چون بگردانيد ناگه پوستين
خردشان بشكست آن بئس القرين
باد را بشكن كه بس فتنه ست باد
پيش از آن كت بشكند او همچو عاد
هود دادي پند كاي پُر كبر خيل
بر َكند از دستتان اين باد ذيل
لشكر حق است باد و از نفاق
چند روزي با شما كرد اعتناق
او بسِرّ با خالق ِ خود راستست
چون اجل آيد بر آرد باد دست
باد را اندر دهان بين رهگذر
هر نفس آيان روان در كرّ و فر
حلق و دندانها ازو ايمن بود
حق چو فرمايد بدندان درفتد
كوه گردد ذره ي باد و ثقيل
دردِ دندان داردش زار و عليل
اين همان با دست کايمن ميگذشت
بود جان کشت و گشت او مرگ کشت
دست آنکس که بکردت دست بوس
وقت خشم آن دست ميگردد دبوس
يارب و يارب بر آرد او ز جان
كه ببَر اين باد را اي مستعان
اي دهان غافل بُدي زين باد رو
از بُن دندان در استغفار شو
چشم سختش اشكها باران كند
منكران را درد الله خوان كند
چون دَم ِ مردان نپذرفتي ز مَرد
وحي حق را هين پذيرا شو ز درد
باد گويد پيكم از شاهِ بشر
گه خبر خير آورم گه شور و شر
زآنك مأمورم امير خود نيم
من چو تو غافل ز شاهِ خود كيم
گر سليمان وار بودي حال ِ تو
چون سليمان گشتمي حمال ِ تو
عاريه ستم گشتمي ملكِ كفت
كردمي بر راز ِخود من واقفت
ليك چون تو ياغيي من مستعار
ميكنم خدمت تو را روزي سه چار
پس چو عادت سرنگونيها دهم
ز اسپه تو ياغيانه برجهم
تا بغيب ايمان ِتو محكم شود
آن زمان كايمانت مايه ي غم شود
آن زمان خود جملگان مؤمن شوند
آن زمان خود سركشان بر سر دوند
آن زمان زاري كنند و افتقار
همچو دزد و راه زن در زير دار
ليك گر در غيب گردي مستوي
مالكِ دارين و شحنه ي خود توي
رستي از پيکار و كار خود كني
هم تو شاه و هم تو طبل ِ خود زني
چون گلو تنگ آورد بر ما جهان
خاک خوردي کاشکي حلق و دهان
اين دهان خود خاك خواري آمدست
ليك خاكي را كه آن رنگين شدست
اين كباب و اين شراب و اين شكر
خاكِ رنگينست و نقشين اي بشر
چونك خوردي و شد آنها لحم و پوست
رنگِ لحمش داد و اين هم خاكِ كوست
هم ز خاكي بخيه بر گِل ميزنند
جمله را هم باز خاكي ميكند
هندو و قفچاق و رومي و حبش
جمله يك رنگ اند اندر گور خوش
تا بداني كآن همه رنگ و نگار
جمله رو پوشست و مکر و مستعار
رنگِ باقي صِبْغَةَ الله است و بس
غير آن بر بسته دان همچون جرس
رنگِ صدق و رنگ تقوي و يقين
تا ابد باقي بود بر عابدين
رنگ شك و رنگ کفران و نفاق
تا ابد باقي بود بر جان ِ عاق
چون سيه رويي فرعون ِ دغا
رنگِ او باقي و جسم ِ او فنا
برق و فرّ روي خوبِ صادقين
تن فنا شد و آن بجا تا يوم ِ دين
زشت آن زشتست و خوب آن خوب و بس
دايم آن ضحاك و اين اندر عبس
خاك را رنگ و فن و سنگي دهد
طفل خويان را بر آن جنگي دهد
از خميري اشتر و شيري پزند
كودكان از حرص ِ آن كف ميگزند
شير و اشتر نان شود اندر دهان
درنگيرد اين سخن با كودكان
كودك اندر جهل و پندار شكيست
شكر باري قوّتِ او اندكيست
طفل را استيزه و صد آفتست
شكر اين كه بي فن و بي قوتست
واي ازين پيران ِ طفل ِ نااديب
گشته از قوت بلاي هر رقيب
چون سلاح و جهل جمع آيد بهم
گشت فرعوني جهان سوز از ستم
شكر كن اي مردِ درويش از قصور
كه ز فرعوني رهيدي و ز كفور
شكر كه مظلومي و ظالم نه اي
ايمن از فرعوني و هر فتنه اي
اشکم تي لاف اللهي نزد
کآتشش را نيست از هيزم مدد
اشكم ِ خالي بود زندان ِ ديو
كش غم ِ نان مانعست از مكر و ريو
اشكم ِ پُر لوت دان بازار ِ ديو
تاجران ِ ديو را در وي غريو
تاجران ساحر لاشي فروش
عقلها را تيره كرده از خروش
خم روان گردد ز سحري چون فرس
كرده كرباسي ز مهتاب و غلس
چون بريشم خاك را بر مي تنند
خاك در چشم ِ مميز ميزنند
چندلي را رنگِ عودي ميدهند
بر كلوخيمان حسودي ميدهند
پاك آنك خاك را رنگي دهد
همچو كودكمان بر آن جنگي دهد
دامن ِ پُر خاك ما چون طفلكان
در نظرمان خاك همچون زرّ ِ كان
طفل را با بالغان نبود جدال
طفل را حق كي نشاند با رجال
ميوه گر كهنه شود تا هست خام
پخته نبود غوره گويندش بنام
گر شود صد ساله آن خام ِ ُترُش
طفل و غوره ست او بر ِ هر تيز هش
گر چه باشد مو و ريش ِ او سپيد
هم در آن طفليء خوفست و اميد
كه رسم يا نارسيده مانده ام
اي عجب با من كند كرم آن كرَم
با چنين ناقابلي و دوريي
بخشد اين غوره ي مرا انگوريي
نيستم اميدوار از هيچ سو
و آن كرم ميگويدم لا تيأسوا
دايما خاقان ما کردست طو
گوشمان را مي كشد لا تقنطوا
گر چه ما زين نااميدي در گويم
چون صلا زد دست اندازان رويم
دست اندازيم چون اسپان سپس
در دويدن سوي مرعاي انيس
گام اندازيم و آنجا گام ني
جام پردازيم و آنجا جام ني
زآنك آنجا جمله اشيا جانيست
معني اندر معني و اندر معنيست
هست صورت سايه معني آفتاب
نور ِ بي سايه بود اندر خراب
چونك آنجا خشت بر خشتي نماند
نور مه را سايه ي زشتي نماند
خشت اگر زرّين بود بر كندنيست
چون بهاي خشت وحي و روشنيست
كوه بهر دفع سايه مندكست
پاره گشتن بهر اين نور اندكست
بر برون ِ كه چو زد نور ِ صمد
پاره شد تا در درونش هم زند
گرسنه چون بر كفش زد قرص ِ نان
واشكافد از هوس چشم و دهان
صد هزاران پاره گشتن ارزد اين
از ميان چرخ برخيز اي زمين
تا كه نور چرخ گردد سايه سوز
شب ز سايه ي تست اي ياغي روز
اين زمين چون گاهواره ي طفلکان
بالغان را تنگ مي دارد مكان
بهر طفلان حق زمين را مَهد خواند
در گواره شير بر طفلان فشاند
خانه تنگ آمد ازين گهوارها
طفلكان را زود بالغ كن شها
اي گواره خانه را ضيق مدار
تا تواند كرد بالغ انتشار
عنوان:وسوسه ي کي پادشاه زاده را پيدا شد از سبب استغنايي و کشفي کي از شاه دل او را حاصل شده بود
و قصد ناشکري وسرکشي ميکرد شاه را از او الهام و سرخبر شد، دلش درد کرد، روح او را زخمي زد چنانک صورت شاه را خبر نبود اليآخره
چون مسلم گشت بي بيع و شري
از درون شاه در جانش جري
قوت ميخوردي ز نور جان شاه
ماهِ جانش همچو از خورشيد ماه
راتبه جاني ز شاهِ بي نديد
دم بدم در جان ِ مستش مي رسيد
آن نه كه ترسا و مشرك ميخورند
ز آن غذايي كه ملايك ميخورند
اندرون خويش استغنا بديد
گشت طغياني ز استغنا پديد
كه نه من هم شاه و هم شه زاده ام
چون عنان خود بدين شه داده ام
چون مرا ماهي بر آمد با لمع
من چرا باشم غباري را تبع
آب در جوي منست و وقتِ ناز
ناز ِ غير از چه كشم من بي نياز
سر چرا بندم چو دردِ سر نماند
وقتِ روي زرد و چشم ِ تر نماند
چون شكر لب گشته ام عارض قمر
باز بايد كرد دكان ِ دگر
زين مني چون نفس زاييدن گرفت
صد هزاران ژاژ خاييدن گرفت
صد بيابان ز آنسوي حرص و حسد
تا بدآنجا چشم ِ بَد هم مي رسد
بحر ِشه كه مرجع هر آب اوست
چون نداند آنچه اندر سيل و جوست
شاه را دل درد كرد از فكر ِ او
ناسپاسيء عطاي بكر او
گفت آخر اي خس واهي ادب
اين سزاي داد من بود اي عجب
من چه كردم با تو زين گنج ِ نفيس
تو چه كردي با من از خوي خسيس
من ترا ماهي نهادم در كنار
كه غروبش نيست تا روز ِ شمار
در جزاي آن عطاي نور ِ پاك
تو زدي در ديده ي من خار و خاك
من ترا بر چرخ گشته نردبان
تو شده در حرب من تير و كمان
دردِ غيرت آمد اندر شه پديد
عكس دردِ شاه اندر وي رسيد
مرغ ِ دولت در عتابش بر طپيد
پرده ي آن گوشه گشته بر دريد
چون درون خود بديد آن خوش پسر
از سيه كاريء خود گرد اثر
آن وظيفه ي لطف و نعمت كم شده
خانه ي شاديء او پُر غم شده
با خود آمد او ز مستيء عقار
ز آن گنه گشته سرش خانه ي خمار
خورده گندم حله زو بيرون شده
خلد بروي باديه و هامون شده
ديد كآن شربت ورا بيمار كرد
زهر ِ آن ما و منيها كار كرد
جان ِ چون طاوس در گلزار ِناز
همچو جغدي شد بويرانه ي مجاز
همچو آدم دور ماند او از بهشت
در زمين ميراند گاوي بهر كِشت
اشك مي راند او كه اي هندوي زاو
شير را كردي اسير دُمّ ِ گاو
كردي اي نفس ِ بَد بارد نفس
بي حفاظي با شه فريادرس
دام بُگزيدي ز حرص ِ گندمي
بر تو شد هر گندم ِ او كژدمي
در سرت آمد هواي ما و من
قيد بين بر پاي خود پنجاه من
نوحه ميكرد اين نمط بر جان خويش
كه چرا گشتم ضدِ سلطان ِ خويش
آمد او با خويش و استغفار كرد
با انابت چيز ديگر يار كرد
درد كآن از وحشتِ ايمان بود
رحم كن كآن درد بي درمان بود
مر بشر را خود مبا جامه ي درُست
چون رهيد از صبر در حين صدر جُست
مر بشر را پنجه و ناخن مباد
كه نه دين انديشد آنگه نه سداد
آدمي اندر بلا كشته بهست
نفس كافر نعمتست و گمرهست
عنوان:خطاب حق بعزرائيل كي ترا رحم بر كي بيشتر آمد..
ازين خلايق كي جانشان را قبض کردي، و جواب عزرائيل حضرت را
حق بعزرائيل مي گفت اي نقيب
بر كه رحم آمد ترا از هر كئيب
گفت بر جمله دلم سوزد بدرد
ليك ترسم امر را اهمال كرد
تا بگويم كاشكي يزدان مرا
در عوض قربان كند بهر فتي
گفت بر كي بيشتر رحم آمدت
از كه دل پُر سوز و بريان تر شدت
گفت روزي كشتئي بر موج تيز
من شكستم ز امر تا شد ريز ريز
بس بگفتي قبض كن جان ِ همه
جز زني و غير طفلي زآن رمه
هر دو بر يک تخته اي درماندند
تخته را آن موجها ميراندند
باز گفتي جان ِ مادر قبض كن
طفل را بگذار تنها ز امر كن
چون ز مادر بگسليدم طفل را
خود تو ميداني چه تلخ آمد مرا
بس بديدم دور ماتمهاي زفت
تلخي آن طفل از فکرم نرفت
گفت حق آن طفل را از فضل ِ خويش
موج را گفتم فکن در بيشه ايش
بيشه ي پُرسوسن و ريحان و ُگل
پُر درختِ ميوه دار ِخوش اكل
چشمهاي آبِ شيرين زلال
پروريدم طفل را با صد دلال
صد هزاران مرغ ِ مطرب خوش صدا
اندر آن روضه فکنده صد نوا
بَسترش كردم ز برگِ نسترن
كرده او را ايمن از صدمه ي فتن
گفته من خورشيد را كو را مگز
باد را گفته برو آهسته وز
ابر را گفتم برو باران مريز
برق را گفته برو مگر اي تيز
زين چمن اي دي مبر آن اعتدال
پنجه اي بهمن برين روضه معال
عنوان:كرامات شيخ شيبان راعي قدس الله روحه العزيز
همچو شيبان راعي از گرگِ عنيد
وقتِ جمعه بر رعا خط ميكشيد
تا برون نايد از آن خط گوسفند
نه درآيد گرگي و دزدِ با گزند
بر مثال ِ دائره ي تعويذِ هود
كاندر آن صرصر امان ِ آل بود
هشت روزي اندرين خط تن زنيد
و ز برون مثله تماشا ميكنيد
بر هوا بُردي فکندي بر حجر
تا دريدي لحم و عظم از همدگر
يك گره را بر هوا بر هم زدي
تا چو خشخاش استخوان ريزان شدي
آن سياست را كه لرزيد آسمان
مثنوي اندر نگنجد شرح ِ آن
گر بطبع اين ميكني اي بادِ سرد
گردِ خط و دايره ي آن هود گرد
اي طبيعي فوق طبع اين ملل بين
يا بيآ و محو كن از مصحف اين
مقريان را منع كن بندي بنه
يا معلم را بمال و سهم دِه
عاجزي و خيره كين عجز از كجاست
عجز ِ تو تابي از آن روز ِ جزاست
عجزها داري تو در پيش اي لجوج
وقت شد پنهانيان را نك خروج
خرّم آنكين عجز و حيرت قوتِ اوست
در دو عالم خفته اندر ظلّ ِ دوست
هم در آخر هم در آخر عجز ديد
مرده شد، دين ِ عجايز را گزيد
چون زليخا يوسفش بر وي بتافت
از عجوزي در جواني راه يافت
زندگي در مردن و در محنتست
آبِ حيوان در درون ِ ظلمتست
عنوان:رجوع بقصه ي پروردن حق تعالي نمرود را بي واسطه ي مادر و دايه در طفلي
حاصل آن روضه چو باغ عارفان
از سموم و صرصر آمد در امان
يك پلنگي طفلكان نوزاده بود
گفتم او را شير ده طاعت نمود
پس بدادش شير و خدمتهاش كرد
تا كه بالغ گشت و زفت و شير مرد
چون فطامش شد بگفتم با پري
تا در آموزند نطق و داوري
پرورش دادم مر او را زآن چمن
كي بگفت اندر بگنجد فنّ ِ من
داده من ايوب را مهر ِ پدر
بهر مهماني كرمان بي ضرر
داده كرمانرا برو مهر ِ ولد
بر پدر من اينت قدرت اينت يد
مادران را دأب من آموختم
چون بود لطفي كه من افروختم
صد عنايت كردم و صد رابطه
تا ببيند لطفِ من بي واسطه
تا نباشد از سبب در كِش مكش
تا بود هر استعانت از منش
ورنه تا خود هيچ عذري نبودش
شكوتي نبود زهر يار بَدش
اين حضانه ديد با صد رابطه
كه بپروردم ورا بي واسطه
شكر او آن بود اي بنده ي جليل
كه شد او نمرود و سوزنده ي خليل
همچنان كين شاه زاده شكر ِ شاه
كرد استكبار و استكثار جاه
كه چرا من تابع غيري شوم
چونك صاحب ملك و اقبال نوَم
لطفهاي شه كه ذكر آن گذشت
از تجبر بر دلش پوشيده گشت
همچنان نمرود آن الطاف را
زير پا بنهاد از جهل و عمي
اين زمان كافر شد و ره ميزند
كبر و دعوي خدايي ميكند
رفته سوي آسمان ِ با جلال
با سه كركس تا كند با من قتال
صد هزاران طفل ِ بي تلويم را
كشته تا يابد وي ابراهيم را
كه منجم گفت كاندر حكم سال
زاد خواند دشمني بهر ِ قتال
هين بكن در دفع ِ آن خصم احتياط
هر كه مي زاييد ميكشت از خباط
كوري او رست طفل ِ وحي كش
ماند خونهاي دگر در گردنش
از پدر يابيد آن ملك اي عجب
تا غرورش داد ظلماتِ نسب
ديگران را گر ام و اب شد حجاب
او ز ما يابيد گوهرها بجيب
گرگِ درندست نفس ِ بد يقين
چه بهانه مي نهي بر هر قرين
در ضلالت هست صد كل را كله
نفس ِ زشت ِ كفرناكِ پُر سفه
زين سبب ميگويم اي بنده ي فقير
سلسله از گردن سگ بر مگير
گر معلم گشت اين سگ هم سگست
باش ذلت نفسه كو بَد رگست
فرض مي آري بجا گر طايفي
بر سهيلي چون اديم طايفي
تا سهيلت واخرد از شر پوست
تا شوي چون موزه اي هم پاي دوست
جمله قرآن شرح ِ خبث نفسهاست
بنگر اندر مصحف آن چشمت كجاست
ذكر نفس عاديان كآلت بيافت
در قتال ِانبيا مو مي شكافت
قرن قرن از شوم ِنفس بي ادب
ناگهان اندر جهان ميزد لهب
عنوان:رجوع کردن بدآن قصه کي شاه زاده زخم خورد..
از خاطر شاه پيش از استكمال ِ فضايل ديگر از دنيا برفت
قصه كوته كن كه رشک آن غيور
بُرد او را بعدِ سالي سوي گور
شاه چون از محو شد سوي وجود
خشم ِ مريخيش آن خون كرده بود
چون بتركش بنگريد آن بي نظير
ديد كم از تركشش يك چوبه تير
گفت كو آن تير و از حق باز جُست
گفت کاندر حلق ِ او کز تير ِ تست
عفو كرد آن شاهِ دريا دل ولي
آمده بُد تير راه بر مقتلي
كشته شد در نوحه ي او ميگريست
اوست جمله هم كشنده و هم وليست
ور نباشد هر دو او پس کل نيست
هم كشنده ي خلق و هم ماتم كنيست
شكر ميكرد آن شهيدِ زرد خدّ
كآن بزد بر جسم و بر معني نزد
جسم ِ ظاهر عاقبت هم رفتنيست
تا ابد معني بخواهد شاد زيست
آن عتاب ار رفت هم بر پوست رفت
دوست بي آزار سوي دوست رفت
گر چه او فتراكِ شاهنشه گرفت
آخر از عين الكمال او ره گرفت
و آن سيم كاهلترين هر سه بود
صورت و معني بكلي او ربود
عنوان:وصيت كردن آن شخص کي بعد از من او برد مال مرا از سه فرزند من کي کاهل ترست
آن يكي شخصي بوقتِ مرگِ خويش
گفته بود اندر وصيت پيش پيش
سه پسر بودش چو سه سرو ِ روان
وقف ايشان كرده او جان و روان
گفت هر چه كفم کاله و زرست
آن برَد زين هر سه كو كاهلترست
گفت با قاضي و بس اندرز كرد
بعد از آن جام ِ شراب مرگ خورد
گفته فرزندان بقاضي كاي كريم
نگذريم از حكم او ما سه يتيم
سمع و طاعه ميكنيم او راست دست
آنچ او فرمود بر ما نافذ است
ما چو اسمعيل ز ابراهيم ِ خود
سر نپيچيم ار چه قربان ميكند
گفت قاضي هر يكي با عاقليش
تا بگويد قصه اي از كاهليش
تا ببينم كاهليء هر يكي
تا بدانم حال هر يك بي شكي
عارفان از دو جهان كاهلترند
زآنك بي شديار خرمن مي برند
كاهلي را كرده اند ايشان سند
كار ايشان را چو يزدان ميكند
كار يزدان را نمي بينند عام
مي نياسايند از كد صبح و شام
هين ز حدّ كاهلي گويند باز
تا بدانم حدّ آن از كشفِ راز
بي گمان که هر زبان پرده ي دلست
چون بجنبد پرده سِرها واصلست
پرده اي كوچك چو يك شرحه كباب
مي بپوشد صورت صد آفتاب
گر بيان نطق كاذب نيز هست
ليك بوي از صدق و كذبش مخبرست
آن نسيمي كه بيآيد از چمن
هست پيدا از سموم گولخن
بوي صدق و بوي كذب گول گير
هست پيدا در نفس چون مشك و سير
گر نداني يار را از ده دله
از مشام ِ فاسد خود كن ِگله
بانگ حيزان و شجاعان ِ دلير
هست پيدا چون فن ِ روباه و شير
يا زبان همچو سر ِ ديگست راست
چون بجنبد تو بداني چه اباست
از بخار آن بداند تيز هُش
ديگ شيرين ز سكباج ِ ترُش
دست بر ديگ نوي چون زد فتي
وقتِ بخريدن بديد اشكسته را
گفت دانم مرد را در حين ز پوز
ور نگويد دانمش اندر سه روز
و آن دگر گفت ار بگويد دانمش
ور نگويد در سخن پيچانمش
گفت اگر اين مكر بشنيده بود
لب ببندد در خموشي در رود
عنوان:مثل
آنچنانك گفت مادر بچه را
گر خيالي آيدت در شب فرا
يا بگورستان و جاي سهمگين
تو خيالي زشت بيني اسود پُر ز كين
دل قوي دار و بكن حمله برو
او بگرداند ز تو در حال رو
گفت كودك آن خيال ديو وش
گر بدو اين گفته باشد مادرش
حمله آرم افتد اندر گردنم
ز امر مادر پس من آنگه چون كنم
تو همي آموزيم كه چُست ايست
آن خيال زشت را هم مادريست
ديو و مردم را ملقن آن يكيست
غالب از وي گردد ار خصم اندكيست
تا كدامين سوي باشد آن يراش
الله الله رو تو هم زآن سوي باش
گفت اگر از مكر نايد در كلام
حيله را دانسته باشد آن همام
سِرّ او را چون شناسي راست گو
گفت من خامش نشينم پيش ِ او
صبر را سلم كند سوي درج
تا بر آيم صبر مفتاح الفرج
ور بجوشد در حضورش از دلم
منطقي بيرون ازين شادي و غم
من بدانم كو فرستاد آن بمن
از ضمير چون سهيل اندر يمن
در دل من آنسخن زآن ميمنه ست
زآنك از دل جانب دل روزنه ست
پايان دفتر ششم
پايان مثنوي مولوي