نيآفريدمشان بهر همين كي شما مي بينيد بلك بهر معني وحكمت باقيه كي شما نمي بيند آنرا
هيچ نقاشي نگارد زين نقش
بي اميد نفع بهر عين نقش
بلك بهر ميهمانان و کهان
كه بفرجه وارهند از اندهان
شادي بچگان و يادِ دوستان
دوستان رفته را از نقش آن
هيچ كوزه گر كند كوزه شتاب
بهر عين كوزه نه بر بوي آب
هيچ كاسه گر كند كاسه ي تمام
بهر عين كاسه نه بهر طعام
هيچ خطاطي نويسد خط بفن
بهر عين خط نه بهر خواندن
نقش ظاهر بهر نقش غايبست
و آن براي غايب ديگر ببست
تا سوم چارم دهُم بر مي شمَر
اين فوايد را بمقدار نظر
همچو بازيهاي شطرنج اي پسر
فايده ي هر لعب در تالي نگر
اين نهادند بهر آن لعب نهان
و آن براي آن و آن بهر فلان
همچنين ديده جهات اندر جهات
در پي هم تا رسي در بُرد و مات
اول از بهر دوم باشد چنان
كه شدن بر پايهاي نردبان
و آن دوم بهر سوم مي دان امام
تا رسي تو پايه پايه تا ببام
شهوت خوردن ز بهر آن مني
آن مني از بهر نسل و روشني
ُكند بينش مي نبيند غير اين
عقل او بي سير چون نبتِ زمين
نَبت را چه خوانده چه ناخوانده
هست پاي او بگِل درمانده
گر سَرَش جنبد بسير باد رو
تو بسَر جنبانيش غرّه مشو
آن سرش گويد سمعنا اي صبا
پاي او گويد عصينا خلنا
چون نداند سير مي راند چو عام
بر توكل مي نهد چون كور گام
بر توكل تا چه آيد در نبرد
چون توكل كردن اصحاب نَرد
و آن نظرهايي كه آن افسرده نيست
جز رونده و جز درند ي پرده نيست
آنچ در ده سال خواهد آمدن
اين زمان بيند بچشم خويشتن
همچنين هر كس باندازه ي نظر
غيب و مستقبل ببيند خير و شر
چونك سدّ ِ پيش و سدّ پس نماند
شد گذاره چشم و لوح غيب خواند
چون نظر پس كرد تا بدو وجود
ماجرا و آغاز هستي رو نمود
بحث املاك زمين با كبريا
در خليفه كردن باباي ما
چون نظر در پيش افگند او بديد
آنچ خواهد بود تا محشر پديد
پس ز پس مي بيند او تا اصل اصل
پيش مي بيند عيان تا روز ِ فصل
هر كسي اندازه ي روشن دلي
غيب را بيند بقدر صيقلي
هرك صيقل بيش كرد او بيش ديد
بيشتر آمد برو صورت پديد
گر تو گويي كآن صفا فضل خداست
نيز اين توفيق صيقل ز آن عطاست
قدر همت باشد آن جهد و دعا
ليسَ للإِنْسان ِ إِلا ما سعي
واهب همت خداوندست و بس
همتِ شاهي ندارد هيچ خس
نيست تخصيص خدا كس را بكار
مانع طوع و مراد و اختيار
ليك چون رنجي دهد بدبخت را
او گريزاند بكفران رخت را
نيكبختي را چو حق رنجي دهد
رخت را نزديكتر وا مي نهد
بددلان از بيم جان در كارزار
كرده اسباب هزيمت اختيار
پُر دلان در جنگ هم از بيم جان
حمله كرده سوي صف دشمنان
رستمان را ترس و غم وا پيش برد
هم ز ترس آن بَد دل اندر خويش مُرد
چون محك آمد بلا و بيم جان
ز آن پديد آيد شجاع از هر جبان
عنوان:وحي كردن حق بموسي عليه السلام كي اي موسي من كي خالقم تعالي ترا دوست مي دارم
گفت موسي را بوحي دل خدا
كاي گـُزيده دوست مي دارم ترا
گفت چه خصلت بود اي ذو الكرم
موجب آن تا من آن افزون كنم
گفت چون طفلي بپيش والده
وقت قهرش دست هم در وي زده
خود نداند كه جز او ديار هست
هم ازو مخمور و هم از اوست مست
مادرش گر سيليي بر وي زند
هم بمادر آيد و بر وي تند
از كسي ياري نخواهد غير او
اوست جمله شرّ او و خير او
خاطر تو هم ز ما در خير و شر
التفاتش نيست با جاهاي دگر
غير من پيشت چو سنگست و كلوخ
گر صبي و گر جوان و گر شيوخ
همچنانك اياكَ نَعْبُد در حنين
در بلا از غير تو لا نستعين
هست اين إِياكَ نَعْبُد حصر را
در لغت وآن از پي نفي ريا
هست إِياكَ نَسْتَعِين هم بهر حصر
حصر كرده استعانت را و قصر
كه عبادت مر ترا آريم و بس
طمع ياري هم ز تو داريم و بس
عنوان:خشم كردن پادشاه بر نديم و شفاعت كردن شفيع آن مغضوبٌ عليه را..
و از پادشاه درخواستن و پادشاه شفاعت او قبول كردن ورنجيدن نديم از شفيع كي چرا شفاعت كردي
پادشاهي بر نديمي خشم كرد
خواست تا از وي بر آرد دود و گرد
كرد شه شمشير بيرون از غلاف
تا زند بر وي جزاي آن خلاف
هيچ كس را زهره نه تا دم زند
يا شفيعي بر شفاعت بر تند
جز عماد الملك نامي از خواص
در شفاعت مصطفي وارانه خاص
بر جهيد و زود در سجده فتاد
در زمان شه تيغ ِ قهر از كف نهاد
گفت اگر ديوست من بخشيدمش
ور بليسي كرد من پوشيدمش
چونك آمد پاي تو اندر ميان
راضيم گر كرد مجرم صد زيان
صد هزاران خشم را توانم شكست
كه ترا آن فضل و آن مقدار هست
لابه ات را هيچ نتوانم شكست
زآنك لابه ي تو يقين لابه ي منست
گر زمين و آسمان بر هم زدي
ز انتقام اين مرد بيرون نآمدي
ور شدي ذره بذره لابه گر
او نبردي اين زمان از تيغ سر
بر تو مي ننهيم مِنّت اي كريم
ليك شرح عزت تست اي نديم
اين نكردي تو كه من كردم يقين
اي صفاتت در صفات ما دفين
تو درين مستعملي ني عاملي
زآنك محمول مني ني حاملي
ما رَمَيتَ إِذرَمَيتَ گشته اي
خويشتن در موج چون كف هشته اي
لا شدي پهلوي الا خانه گير
اي عجب كه هم اسيري هم اسير
آنچ دادي تو ندادي شاه داد
اوست بس الله اعلم بالرشاد
وآن نديم رسته از زخم و بلا
زين شفيع آزرد و برگشت از ولا
دوستي ببريد ز آن مخلص تمام
رو بحايط كرد تا نارد سلام
زين شفيع خويشتن بيگانه شد
زين تعجب خلق در افسانه شد
گر نه مجنونست ياري چون بُريد
از كسي كه جان او را واخريد
واخريدش آن دم از گردن زدن
خاكِ نعل پاش بايستي شدن
بازگونه رفت و بي زاري گرفت
با چنين دل دار كين داري گرفت
پس ملامت كرد او را مصلحي
كين جفا چون ميكني با ناصحي
جان تو بخريد از دلدار خاص
آندم از گردن زدن كردت خلاص
گر بدي كردي نبايستي رميد
خاصه نيكي كرد آن يار حميد
گفت بهر شاه مبذول است جان
او چرا آيد شفيع اندر ميان
لي مع الله وقت بود آن دم مرا
لا يسع فيه نبي مجتبي
من نخواهم رحمتي جز زخم شاه
من نخواهم غير آن شه را پناه
غير شه را بهر آن لا كرده ام
كه بسوي شه توَلا كرده ام
گر ببُرد او بقهر خود سرم
شاه بخشد شصت جان ديگرم
كار من سربازي و بي خويشي است
كار شاهنشاه ما سر بخشي است
فخر آن سر كه كف شاهش بُرد
ننگ آن سر كو بغيري سر بَرَد
شب كه شاه از قهر در قيرش كشيد
ننگ دارد از هزاران روز عيد
خود طواف آنك او شه بين بود
فوق قهر و لطف و كفر و دين بود
زآن نيآمد يك عبارت در جهان
بس نهانست و نهانست و نهان
زآنك اين اسما و الفاظِ حميد
از گِلابه ي آدمي آمد پديد
عَلـَمَ الاسما بُد آدم را امام
ليك ني اندر لباس عين و لام
چون نهاد از آب و گِل بر سر كلاه
گشت آن اسماي جاني رو سياه
كه نقاب حرف و دَم در خود كشيد
تا شود بر آب و گِل معني پديد
گر چه از يك وجه منطق كاشف است
ليك از ده وجه پرده و مكنف است
عنوان:گفتن خليل مرجبرئيل عليهما السلام چون پرسيدش کي ألك حاجة خليل جوابش داد كي أما اليك فلا
من خليل وقتم و او جبرئيل
من نخواهم در بلا او را دليل
او ادب ناموخت از جبريل راد
كه بپرسيد از خليل حق مراد
كه مرادت هست تا ياري كنم
ورنه بگريزم سبكباري كنم
گفت ابراهيم ني رو از ميان
واسطه زحمت بود بعد العيان
بهر اين دنياست مرسل رابطه
مؤمنانرا زآنك هست او واسطه
هر دل ار سامع بُدي وحي نهان
حرف و صوتي كي بُدي اندر جهان
گر چه او محو حقست و بي سرست
ليك كار من از آن نازكترست
كرده ي او كرده ي شاهست ليك
پيش ضعفم بَد نماينده ست نيك
آنچ عين لطف باشد بر عوام
قهر شد بر نازنينان كرام
بس بلا و رنج مي بايد كشيد
عامه را تا فرق را توانند ديد
كين حروف واسطه اي يار غار
پيش واصل خار باشد خار خار
بس بلا و رنج بايست و وقوف
تا رهد آن روح صافي از حروف
ليك بعضي زين صدا کرتر شدند
باز بعضي صافي و برتر شدند
همچو آب نيل آمد اين بلا
سعد را آبست و خون بر اشقيا
هرك پايان بين تر او مسعود تر
جدتر او كارد كه افزون برد بَر
زآنك داند كين جهان كاشتن
هست بهر محشر و برداشتن
هيچ عقدي بهر عين ِ خود نبود
بلك از بهر مقام ربح و سود
هيچ نبود منكري گر بنگري
منكري اش بهر عين منكري
بل براي قهر خصم اندر حسد
يا فزوني جستن و اظهار خَود
و آن فزوني هم پي طمعي دگر
بي معاني چاشني ندهد صور
ز آن همي پرسي چرا اين مي كني
كه صور زيتست و معني روشني
ورنه اين گفتن چرا از بهر چيست
چونك صورت بهر عين صورتيست
اين چرا گفتن سؤال از فايده ست
جز براي اين چرا گفتن بدست
از چه رو فايده جويي اي امين
چون بود فايده ي اين خود همين
پس نقوش آسمان و اهل زمين
نيست حكمت كآن بود بهر همين
گر حكيمي نيست اين ترتيب چيست
ور حكيمي هست چون فعلش تهيست
كس نسازد نقش گرمابه و خضاب
جز پي قصد صواب و ناصواب
عنوان:مطالبه كردن موسي عليه السلام از حضرت را كي خلقت خلقا و اهلكتهم و جواب آمدن
گفت موسي اي خداوند حساب
نقش كردي باز چون كردي خراب
نرّ و ماده نقش كردي جان فزا
و آنگهان ويران كني اين را چرا
گفت حق دانم كه اين پرسش ترا
نيست از انكار و غفلت وز هوا
ورنه تأديب و عتابت كردمي
بهر اين پرسش ترا آزردمي
ليك ميخواهي كه در افعال ما
باز جويي حكمت و سر بقا
تا از آن واقف كني مر عام را
پخته گرداني بدين هر خام را
قاصدا سايل شدي در كاشفي
بر عوام ارچه که تو ز آن واقفي
زآنك نيم علم آمد اين سؤال
هر بروني را نباشد اين مجال
هم سؤال از علم خيزد هم جواب
همچنانك خار و ُگل از خاك و آب
هم ضلال از علم خيزد هم هدي
همچنانك تلخ و شيرين از ندا
ز آشنايي خيزد اين بغض و ولا
وز غذاي خوش بود سقم و قوي
مستفيد اعجمي شد آن كليم
تا عجميانرا كند زآن سرّ عليم
ما هم از وي اعجمي سازيم خويش
پاسخش آريم چون بيگانه پيش
خر فروشان خصم يکديگر شدند
تا كليد قفل آن عقد آمدند
پس بفرمودش خدا اي ذو لباب
چون بپرسيدي بيا بشنو جواب
موسيا تخمي بكار اندر زمين
تا تو خود هم وادهي انصاف اين
چونك موسي كِشت و شد كِشتش تمام
خوشهااش يافت خوبي و نظام
داس بگرفت و مر آنرا مي بُريد
پس ندا از غيب در گوشش رسيد
كه چرا كِشتي كني و پروري
چون كمالي يافت آنرا مي بُري
گفت يا رب ز آن كنم ويران و پست
كه در اينجا دانه هست و كاه هست
دانه لايق نيست در انبار كاه
كاه در انبار گندم هم تباه
نيست حكمت اين دو را آميختن
فرق واجب مي كند در بيختن
گفت اين دانش ز كي يافتي
که بدانش بيدري برساختي
گفت پس تمييزم تو دادي اي خدا
گفت پس تمييز چون نبود مرا
در خلايق روحهاي پاك هست
روحهاي تيره ي گِلناك هست
اين صدفها نيست در يك مرتبه
در يكي دُرّست و در ديگر شبه
واجبست اظهار اين نيك و تباه
همچنانك اظهار گندمها ز كاه
بهر اظهار است اين خلق جهان
تا نماند گنج حكمتها نهان
كنت كنزا گفت مخفيا شنو
جوهر خود گم مكن اظهار شو
عنوان:بيان آنك روح حيواني و عقل جزوي و وهم و خيال بر مثال دوغند..
و روح كي باقيست درين دوغ همچو روغن پنهانست
جوهر صدقت خفي شد در دروغ
همچو طعم روغن اندر طعم دوغ
آن دروغت اين تن فاني بود
راستت آن جان رباني بود
سالها اين دوغ تن پيدا و فاش
روغن جان اندرو فاني و لاش
تا فرستد حق رسولي بنده اي
دوغ را در خمره جنباننده اي
تا بجنباند بهنجار و بفن
تا بدانم من كه پنهان بود من
يا كلام بنده اي كآن جزو اوست
دررود در گوش آن كو وحي جوست
اذن مؤمن وحي ما را واعي است
آنچنان گوشي قرين داعي است
همچنانك گوش ِ طفل از گفت مام
پُر شود ناطق شود او در كلام
ور نباشد طفل را گوش رشد
گفتِ مادر نشنود ُگنگي شود
دايما هر كرّ اصلي گنگ بود
ناطق آنكس شد كه از مادر شنود
دانك گوش كرّ و گنگ از آفتيست
که پذيراي دم و تعليم نيست
آنك بي تعليم بُد ناطق خداست
كه صفات او ز علتها جداست
يا چو آدم كرده تلقينش خدا
بي حجاب مادر و دايه وازا
يا مسيحي كه بتعليم ودود
در ولادت ناطق آمد در وجود
از براي دفع تهمت در ولاد
كه نزادست از زنا و از فساد
جنبشي بايست اندر اجتهاد
تا كه دوغ آن روغن از دل باز داد
روغن اندر دوغ باشد چون عدم
دوغ در هستي بر آورده علم
آنك هستت مينمايد هست پوست
وآنك فاني مينمايد اصل اوست
دوغ روغن ناگرفتست و كهن
تا بنگزيني بنه خرجش مكن
هين بگردانش بدانش دست دست
تا نمايد آنچه پنهان كرده است
زآنك اين فاني دليل باقي است
لابه ي مستان دليل ساقي است
عنوان:مثال ديگر هم درين معني
هست بازيهاي آن شير علم
مخبري از بادهاي مكتتم
گر نبودي جنبش آن بادها
شير مرده كي بجَستي در هوا
ز آن شناسي باد را گر آن صباست
يا دبورست اين بيان آن خفاست
اين بدن مانند آن شير عَلم
فكر مي جنباند او را دم بدم
فكر كآن از مشرق آيد آن صباست
وآنك از مغرب دبور با وباست
مشرق اين بادِ فكرت ديگرست
مغرب اين بادِ فكرت ز آن سرست
مه جمادست و بود شرقش جماد
جان ِ جان ِ جان بود شرق فؤاد
شرق خورشيدي كه شد باطن فروز
قشر و عكس آن بود خورشيدِ روز
زآنك چون مرده بود تن بي لهب
پيش او نه روز بنمايد نه شب
ور نباشد آن چو اين باشد تمام
بي شب و بي روز دارد انتظام
همچنانك چشم مي بيند بخواب
بي مه و خورشيد ماه و آفتاب
نوم ما چون شد اخ الموت اي فلان
زين برادر آن برادر را بدان
ور بگويندت كه هست آن فرع اين
مشنو آنرا اي مقلد بي يقين
مي ببيند خواب جانت وصفِ حال
كه ببيداري نبيني بيست سال
در پي تعبير آن تو عمرها
مي دوي سوي شهان بادها
كه بگو اين خواب را تعبير چيست
فرع گفتن اين چنين سِرّ را سگيست
خواب عامست اين و خود خوابِ خواص
باشد اصل اجتبا و اختصاص
پيل بايد تا چو خُسبد او ستان
خواب بيند خطه ي هندوستان
خر نبيند هيچ هندستان بخواب
خر ز هندستان نكردست اغتراب
جان همچون پيل بايد نيك زفت
تا بخواب او هند داند رفت تفت
ذكر هندستان كند پيل از طلب
پس مصور گردد آن ذكرش بشب
اذكُرُوا الله كار هر اوباش نيست
ارْجِعِي بر پاي هر قلاش نيست
ليك تو آيس مشو هم پيل باش
ورنه پيلي در پي تبديل باش
كيميا سازان گردون را ببين
بشنو از ميناگران هر دم طنين
نقش بندانند در جو فلك
كارسازانند بهر لي و لك
گر نبيني خلق مشكين جيب را
بنگر اي شب كور اين آسيب را
هر دم آسيبيست بر ادراك تو
نبت نو نورُسته بين از خاكِ تو
زين بد ابراهيم ادهم ديده خواب
بسطِ هندستان دل را بي حجاب
لاجرم زنجيرها را بر دريد
مملكت برهم زد و شد ناپديد
اين نشان ِ ديدِ هندستان بود
كه جهد از خواب و ديوانه شود
مي فشاند خاك بر تدبيرها
ميدراند حلقه ي زنجيرها
آنچنان كه گفت پيغمبر ز نور
كه نشانش آن بود اندر صدور
كه تجافي آرد از دار الغرور
هم انابت آرد از دار السرور
بهر شرح اين حديثِ مصطفي
داستاني بشنو اي يار صفا
عنوان:حكايت آن پادشاه زاده كه پادشاهي حقيقي بوي روي نمود،
يوْمَ يفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ نقد وقت او شد، پادشاهي اينخاك توده ي كودك طبعان كي قلعه گيري نام كنند،
آن كودك كي چيره آيد بر سر خاك توده برآيد و لاف زند كي قلعه مراستكودكان ديگر بروي رشك برند كي التراب ربيع الصبيان،
آن پادشاه زاده چو از قيد رنگها برست گفت من اين خاكهايرنگين را همان خاكِ دون مي گويم زر و اطلس و اكسون نمي گويم
من ازين اكسون رَستم و بيكسون رفتم، وَ آتَيناهُ الْحُكْمَصَبِيا ارشاد حق را مرور سالها حاجت نيست در قدرت كُنْ فَيكُونُ هيچكس سخن قابليت نگويد
پادشاهي داشت يك بُرنا پسر
باطن و ظاهر مزين از هنر
خواب ديد او كآن پسر ناگه بمُرد
صافي عالم بر آن شه گشت درد
خشك شد از تاب آتش مشك او
كه نماند از تفِ آتش اشك او
آنچنان پُر شد ز دود و درد شاه
كه نمي يابيد در وي راه آه
خواست مردن قالبش بي كار شد
عمر مانده بود شه بيدار شد
شاديي آمد ز بيداريش پيش
كه نديده بود اندر عمر ِ خويش
تا ز شادي خواست هم فاني شدن
بس مطوّق آمد اين جان و بدن
از دم غم مي بميرد اين چراغ
و ز دم شادي بميرد اينت لاغ
در ميان ايندو مرگ او زنده است
اين مطوق شكل جاي خنده است
شاه با خود گفت شادي را سبب
آنچنان غم بود از تسبيب رب
اين عجب يك چيز از يك روي مرگ
و آن ز يك روي دگر احيا و برگ
آن يكي نسبت بدآن حالت هلاك
باز هم آن سوي ديگر امتساك
شادي تن سوي دنياوي كمال
سوي روز عاقبت نقص و زوال
خنده را در خواب هم تعبير خوان
گريه گويد با دريغ و اندهان
گريه را در خواب شادي و فرح
هست در تعبير اي صاحب مرح
شاه انديشيد كين غم خود گذشت
ليك جان از جنس اين بَدظن بگشت
ور رسد خاري چنين اندر قدم
كه رود ُگل يادگاري بايدم
چون فنا را شد سبب بي منتهي
پس كدامين راه را بنديم ما
صد دريچه و در سوي مرگ لديغ
ميكند اندر گشادن ژيغ ژيغ
ژيغ ژيغ ِ تلخ آن درهاي مرگ
نشنود گوش حريص از حرص برگ
از سوي تن دردها بانگ درست
و ز سوي خصمان جفا بانگ درست
جان سر بر خوان دمي فهرست طِب
نار علتها نظر كن مُلتهب
ز آن همه ي غرها درين خانه رهست
هر دو گامي پُر ز كژدمها چَهست
باد تندست و چراغم ابتري
زو بگيرانم چراغ ديگري
تا بود كز هر دو يك وافي شود
گر بباد آن چراغ از جا رود
همچو عارف كز تن ناقص چراغ
شمع ِ دل افروخت از بهر فراغ
تا كه روزي كين بميرد ناگهان
پيش چشم خود نهد او شمع جان
او نكرد اين فهم پس داد از غرَر
شمع فاني را بفانيي دگر
عنوان:عروس آوردن پادشاه فرزند خود را از خوف انقطاع نسل
پس عروسي خواست بايد بهر او
تا نمايد زين تزوّج نسل رو
گر رود سوي فنا اين باز باز
فرخ او گردد ز بعد باز باز
صورت اين باز گر زينجا رود
معني او در ولد باقي بود
بهر اين فرمود آن شاه نبيه
مصطفي كه الولد سِرّ ابيه
بهر اين معني همه خلق از شغف
مي بياموزند طفلان را حرف
تا بماند آن معاني در جهان
چون شود آن قالب ايشان نهان
حق بحكمت حرصشان دادست جد
بهر رشد هر صغير مُستعد
من هم از بهر دوام نسل خويش
جفت خواهم پور خود را خوب كيش
دختري خواهم ز نسل صالحي
ني ز نسل پادشاهي کالحي
شاه خود اين صالحست آزاد اوست
ني اسير حرص فرجست و گلوست
مر اسيران را لقب كردند شاه
عكس چون كافور نام آن سياه
شد مفازه باديه ي خون خوار نام
نيكبخت آن پيس را كردند عام
بر اسير شهوت و خشم و امل
بر نوشته مير يا صدر اجل
آن اسيران اجل را عام داد
نام اميران اجل اندر بلاد
صدر خوانندش كه در صفّ نعال
جان او پستست يعني جاه و مال
شاه چون با زاهدي خويشي گزيد
اين خبر در گوش خاتونان رسيد
عنوان:اختيار كردن پادشاه دختر درويش زاهدي را از جهت پسر..
و اعتراض كردن اهل حرم و ننگ داشتن ايشان از پيوندي درويش
مادر شه زاده گفت از نقص عقل
شرط كفويت بود در عقل و نقل
تو ز شح و بُخل خواهي و زدها
تا ببندي پور ما را بر گدا
گفت صالح را گدا گفتن خطاست
كاو غني القلب از دادِ خداست
در قناعت مي گريزد از تقي
نه از لئيمي و كسل همچون گدا
قلتي كآن از قناعت وز تقاست
آن ز فقر و ِقلتِ دونان جداست
حبّه اي آن گر بيابد سر نهد
وين ز گنج زر بهمت ميجهد
شه كه او از حرص قصدِ هر حرام
مي كند او را گدا گويد همام
گفت كو شهر و قلاع او را جهاز
يا نثار گوهر و دينار ريز
گفت رو هر كه غم دين بر گزيد
باقي غمها خدا از وي بُريد
غالب آمد شاه و دادش دختري
از نژاد صالحي خوش جوهري
در ملاحت خود نظير خود نداشت
چهره اش تابان تر از خورشيدِ چاشت
حُسن دختر اين خصالش آنچنان
كز نكويي مي نگنجد در بيان
صيد دين كن تا رسد اندر تبع
حُسن و مال و جاه و بختِ منتفَع
آخرت قطار اشتردان بملک
در تبع دنياش همچون پشم و پشک
پشم بگزيني شتر نبود ترا
ور بود اشتر چه قيمت پشم را
چون بر آمد اين نكاح آن شاه را
با نژاد صالحان بي مرا
از قضا كمپير كي جادو كه بود
عاشق شه زاده اي با حُسن و جود
جادويي كردش عجوزه ي كابلي
كي برد ز آن رشك سحر بابلي
شه بچه شد عاشق كمپير زشت
تا عروس و آن عروسي را بهشت
يك سيه رو ديو كابولي زني
گشت بر شه زاده ناگه ره زني
آن نود ساله عجوزي گنده کس
نه خرد هشت آن ملک را نه نفس
تا بسالي بود شه زاده اسير
بوسه جايش نعل كفش گنده پير
صحبت كمپير او را مي درود
تا ز كاهِش نيم جاني مانده بود
ديگران از ضعفِ وي با درد سر
او ز سُكر سحر از خود بيخبر
اينجهان بر شاه چون زندان شده
وين پسر بر گريه شان خندان شده
شاه بس بيچاره شد در بُرد و مات
روز و شب ميكرد قربان و زكات
زآنك هر چاره كه ميكرد آن پدر
عشق كمپيرك همي شد بيشتر
پس يقين گشتش كه مطلق آن سريست
چاره او را بعد از اين لابه گريست
سجده ميكرد او كه فرمانت رواست
غير حق بر مُلكِ حق فرمان كراست
ليك اين مسكين هميسوزد چو عود
دست گيرش اي رحيم و اي ودود
عنوان:مستجاب شدن دعاي پادشاه در خلاص پسرش از جادوي كابلي
او شنيده بود از دور اين خبر
كه اسير پيره زن گشت آن پسر
كان عجوزه بود اندر جادوي
بي نظير و ايمن از مثل و دوي
دست بر بالاي دستت اي فتي
در فن و در زور تا ذات خدا
منتهاي دست ها دستِ خداست
بحر بي شك منتهاي سيل هاست
هم ازو گيرند مايه ابرها
هم بدو باشد نهايت سيل را
گفت شاهش كين پسر از دست رفت
گفت اينك آمدم درمان زفت
نيست همتا زال را زين ساحران
جز من داهي رسيده ز آن كران
چون كف موسي بامر كردگار
نك بر آرم من ز سِحر او دمار
كه مرا اين علم آمد زآن طرف
نه ز شاگردي ِ سِحر مستخف
آمدم تا بر گشايم سِحر او
تا نماند شاه زاده زردرو
سوي گورستان برو وقت سحور
پهلوي ديوار هست اسپيد گور
سوي قبله باز كاو آن جاي را
تا ببيني قدرت و صنع خدا
بس درازست اينحكايت تو ملول
زبده را گويم رها كردم فضول
آن گره هاي گران را بر گشاد
پس ز محنت پور شه را راه داد
آن پسر با خويش آمد شد دوان
سوي تخت شاه با صد امتحان
سجده كرد و بر زمين ميزد ذقن
در بغل كرده پسر تيغ و كفن
شاه آيين بست و اهل شهر شاد
و آن عروس نااميد بي مراد
عالم از سر زنده گشت و پُر فروز
اي عجب آن روز روز امروز روز
يك عروسي كرد شاه او را چنان
كه جُلاب و قند بُد پيش سگان
جادوي كمپير از غصه بمرد
روي و خوي زشت فامالك سپرد
شاه زاده در تعجب مانده بود
كز من او عقل و نظر چون دور بود
نو عروسي ديد همچون ماه حُسن
كه هميزد بر مليحان راهِ حُسن
گشت بي هوش و برو اندر فتاد
تا سه روز از جسم او گمشد فؤاد
سه شبانروز او ز خود بيهوش گشت
تا كه خلق از غشّ او پُر جوش گشت
از گلاب و از علاج آمد بخَود
اندك اندك فهم گشتش نيك بعد
بعد سالي گفت شاهش در سخن
کي پسر ياد آر از آن يار كهن
ياد آور ز آن ضجيع و ز آن فراش
تا بدين حد بي وفا و مر مباش
گفت رو من يافتم دارالسرور
وارهيدم از چَه دارالغرور
همچنان باشد چو مؤمن راه يافت
سوي نور حق ز ظلمت روي تافت
عنوان:در بيان آنك شهزاده آدمي بچه است خليفه ي خداست پدرش آدم صفي خليفه ي حق مسجود ملايك..
و آن كمپير كابلي دنياستكه آدمي بچه را از پدر ببريد بسحر و انبيا و اوليا آن طبيب تدارك كننده
اي برادر دانك شه زاده توي
در جهان کهنه زاده از نوي
كابليء ساحر ي دنياست كو
كرد مَردان را اسير رنگ و بو
چون در افگندت درين آلوده رود
دم بدم مي خوان و مي دم قُلْ أعوذ
تا رهي زين جادوي وزيق قلق
استعاذت خواه از رب الفلق
ز آن نبي دنيات را سحّاره خواند
كو بافسون خلق را در چَه نشاند
هين فسون گرم دارد گنده پير
كرده شاهان را دم ِ گرمش اسير
در درون سينه نفّاثات اوست
عُقدهاي سحر را اثبات اوست
ساحره ي دنيا قوي دانا زنيست
حلّ سحر او بپاي عامه نيست
ور گشادي عقدِ او را عقل ها
انبيا را كي فرستادي خدا
هين طلب كن خوش دمي عقده گشا
راز دان ِ يفْعَلُ الله ما يشاء
همچو ماهي بسته استت او بشست
شاه زاده ماند سالي و تو شصت
شصت سال از شست او در محنتي
نه خوشي نه بر طريق سُنتي
فاسقي بدبخت نه دنيات خوب
نه رهيده از وبال و از ذنوب
نفخ او اين عُقدها را سخت كرد
پس طلب كن نفخه ي خلاق فرد
تا نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي ترا
وارهاند زين و گويد برتر آ
جز بنفخ حق نسوزد نفخ سحر
نفخ قهرست اين و آن دم نفخ مهر
رحمت او سابق است از قهر او
سابقي خواهي برو سابق بجو
تا رسي اندر نفوس زوّجَت
كاي شه مسحور اينک مخرجت
با وجود زال نآيد انحلال
در شبيكه و در بر آن پر دلال
نه بگفتست آن سراج امتان
اين جهان و آن جهانرا ضرّتان
پس وصال اين فراق آن بود
صحت اين تن سقام جان بود
سخت مي آيد فراق اين ممر
پس فراق آن مقر دان سخت تر
چون فراق نقش سخت آيد ترا
تا چه سخت آيد ز نقاشش جدا
اي كه صبرت نيست از دنياي دون
چونت صبرست از خدا اي دوست چون
چونك صبرت نيست زين آب سياه
چون صبوري داري از چشمه ي اله
چونك بي اين شرب كم داري سكون
چون ز ابر آري جدا و ز يشربون
گر ببيني يك نفس حُسن ودود
اندر آتش افگني جان و وجود
جيفه بيني بعد از آن اين شُرب را
چون ببيني كرّ و فرّ ِ قرب را
همچو شه زاده رسي در يار خويش
پس برون آري ز پا تو خار خويش
جهد كن در بي خودي خود را بياب
زودتر والله اعلم بالصواب
هر زماني هين مشو با خويش جفت
هر زمان چون خر در آب و گِل ميفت
از قصور چشم باشد آن عثار
كه نبيند شيب و بالا کوروار
بوي پيراهان يوسف كن سند
زآنك بويش چشم روشن ميكند
صورت پنهان و آن نور جبين
كرده چشم انبيا را دور بين
نور آن رخسار برهاند ز نار
هين مشو قانع بنور مستعار
چشم را اين نور حالي بين كند
جسم و عقل و روح را گرگين كند
صورتش نورست و در تحقيق نار
گر ضيا خواهي دو دست از وي بدار
دم بدم در رو فتد هر جا رود
ديده و جاني كه حالي بين بود
دور بيند دوربين بي هنر
همچنانك دور ديدن خواب در
خفته باشي بر لب جو خشك لب
مي دوي سوي سراب اندر طلب
دور مي بيني سراب و مي دري
عاشق آن بينش خود مي شوي
ميزني در خواب با ياران تو لاف
كه منم بينا دل و پرده شكاف
نك بد آن سو آب ديدم هين شتاب
تا رويم آنجا و آن باشد سراب
هر قدم زين آب تازي دورتر
دو دوان سوي سراب با غرر
عين آن عزمت حجاب اين شده
كه بتو پيوسته است و آمده
بس كسا عزمي به جايي ميكند
از مقامي كآن غرض در وي بود
ديد و لاف خفته مي نايد بكار
جز خيالي نيست دست از وي بدار
خوابناكي ليك هم بر راه خُسپ
الله الله بر ره الله خُسپ
تا بود كه سالكي بر تو زند
از خيالات نعاست بَر كند
خفته را گر فكر گردد همچو موي
او از آن دقت نيابد راهِ كوي
فكر خفته گر دو تا و گر سه تاست
هم خطا اندر خطا اندر خطاست
موج بر وي ميزند بي احتراز
خفته پويان در بيابان دراز
خفته مي بيند عطشهاي شديد
آب اقرب منه مِنْ حَبْلِ الوريد
عنوان:حكايت آن زاهد كي در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسي
و بسياري عيال و خلق مي مردند از گرسنگي گفتندش چه هنگامشاديست كي هنگام صد تعزيتست گفت مرا باري نيست
همچنان كآن زاهد اندر سال قحط
بود او خندان و گريان جمله ي رهط
پس بگفتندش چه جاي خنده است
قحط بيخ مؤمنان بر كنده است
رحمت از ما چشم خود بر دوختست
ز آفتاب تيز صحرا سوخته است
كِشت و باغ و رز سيه استاده است
در زمين نم نيست نه بالا نه پست
خلق مي ميرند زين قحط و عذاب
ده ده و صد صد چو ماهي دور از آب
بر مسلمانان نمي آري تو رحم
مؤمنان خويشند و يك تن شحم و لحم
رنج يك جزوي ز تن رنج همه ست
گر دم صلح است يا خود ملحمه ست
گفت در چشم شما قحطست اين
پيش چشمم چون بهشتست اين زمين
من همي بينم به هر دشت و مكان
خوشها انبُه رسيده تا ميان
خوشها در موج از باد صبا
پر بيابان سبزتر از گندنا
ز آزمون من دست بروي ميزنم
دست و چشم خويش را چون بر كنم
يار فرعون تنيد اي قوم دون
زآن نمايد مر شما را نيل خون
يار موسي خِرَد گرديد زود
تا نماند خون و بينيد آب رود
با پدر از تو جفايي مي رود
آن پدر در چشم تو سگ مي شود
آن پدر سگ نيست تأثير جفاست
كه چنان رحمت نظر را سگ نماست
گرگ مي ديدند يوسف را بچَشم
چونك اخوانرا حسودي بود و خشم
با پدر چون صلح كردي خشم رفت
آن سگي شد گشت بابا يار تفت
عنوان:بيان آنك مجموع عالم صورت عقل كلست چون با عقل كل بكژروي جفا كردي
و صورت عالم ترا غم فزايد اغلب احوالچنانك دل با پدر بد كردي صورت پدر غم فزايد ترا و نتواني رويش را ديدن اگر چه پيش از آن نور ديده بوده باشد و راحتجان
كل عالم صورت عقل كل است
كوست باباي هر آنك اهل ِ ُقل است
چون كسي با عقل كل كفران فزود
صورت كل پيش او هم سگ نمود
صلح كن با اين پدر عاقي بهل
تا كه فرش زر نمايد آب و گل
پس قيامت نقدِ حال تو بود
پيش تو چرخ و زمين مبدل شود
من كه صلحم دايما با اين پدر
اين جهان چون جنتستم در نظر
هر زمان نو صورتي و نو جمال
تا ز نو ديدن فرو ميرد ملال
من همي بينم جهانرا پر نعيم
آبها از چشمها جوشان مقيم
بانگ آبش مي رسد در گوش من
مست مي گردد ضمير و هوش من
شاخها رقصان شده چون تايبان
برگها كف زن مثال مطربان
برق آيينه ست لامع از نمد
گر نمايد آينه تا چون بود
از هزاران من نمي گويم يكي
زآنك آگندست هر گوش از شكي
پيش ِ وهم اين گفت مژده دادنست
عقل گويد مژده چه نقدِ منست
عنوان:قصه ي فرزندان عزير عليه السلام كي از پدر احوال پدر مي پرسيدند
ميگفت آري ديدمش مي آيد بعضي شناختندش بيهوششدند بعضي نشناختند مي گفتند خود مژده داد اين بيهوش شدن چيست
همچو پوران عُزير اندر گذر
آمده پرسان ز احوال پدر
گشته ايشان پير و باباشان جوان
پس پدرشان پيش آمد ناگهان
پس بپرسيدند از او كاي رهگذر
از عُزير ما عجب داري خبر
كه كسي مان گفت كامروز آن سند
بعد نوميدي ز بيرون ميرسد
گفت آري بعدِ من خواهد رسيد
آن يكي خوش شد چو اين مژده شنيد
بانگ ميزد كاي مبشر باش شاد
و آن دگر بشناخت بيهوش اوفتاد
كه چه جاي مژده است اي خيره سر
كه در افتاديم در كان ِ شِكر
وهم را مژده است و پيش عقل نقد
زآنك چشم وَهم شد محجوب فقد
كافران را درد و مؤمن را بشير
ليك نقد حال در چشم بصير
زآنك عاشق در دم نقدست مست
لاجرم از كفر و ايمان برترست
كفر و ايمان هر دو خود دربان اوست
كاوست مغز و كفر و دين او را دو پوست
كفر قشر خشك رو بر تافته
باز ايمان قشر لذت يافته
قشرهاي خشك را جا آتش است
قشر پيوسته بمغز ِ جان خوش است
مغز خود از مرتبه ي خوش برترست
برترست از خوش كه لذت گسترست
اين سخن پايان ندارد باز گرد
تا بر آرد موسيم از بحر گرد
در خور عقل عوام اين گفته شد
از سخن باقي آن بنهفته شد
زرّ عقلت ريزه است اي متهم
بر قراضه مُهر سكه چون نهم
عقل تو قسمت شده بر صد مهم
بر هزاران آرزو و طمّ و رم
جمع بايد كرد اجزا را بعشق
تا شوي خوش چون سمرقند و دمشق
جو جوي چون جمع گردي ز اشتباه
پس توان زد بر تو سكه ي پادشاه
ور ز مثقالي شوي افزون تو خام
از تو سازد شه يكي زرينه جام
پس برو هم نام و هم القاب شاه
باشد و هم صورتش اي وصل خواه
تا كه معشوقت بود هم نان هم آب
هم چراغ و شاهد و نقل و شراب
جمع كن خود را جماعت رحمتست
تا توانم با تو گفتن آنچ هست
زآنك گفتن از براي ياوريست
جان شرك از ياوري حق بريست
جان ِ قسمت گشته بر حشو فلك
در ميان شصت سودا مشترك
پس خموشي به دهد او را ثبوت
پس جواب احمقان آمد سكوت
اين همي دانم ولي مستي تن
مي گشايد بي مراد من دهن
آنچنانك از عطسه و از خامياز
اين دهان گردد بناخواه تو باز
عنوان:تفسير اين حديث كه اني لاستغفر الله في كلّ يوم سبعين مرة ً
همچو پيغمبر ز گفتن وز نثار
توبه آرم روز من هفتاد بار
ليك آن مستي شود توبه شكن
مُنسي است اين مستي تن جامه كن
حكمت اظهار تاريخ دراز
مستيي انداخت بر داناي راز
راز پنهان را چنين طبل و علم
آب جوشان گشته از جفّ القلم
رحمت بيحد روانه هر زمان
خفته ايد از درك آن اي مردمان
جامه ي خفته خورد از جوي آب
خفته اندر خواب جوياي سراب
مي دود كانجاي بوي آب هست
زين تفكر راه را بر خويش بست
زآنک آنجا گفت زينجا دور شد
بر خيالي از حقي مهجور شد
دور بينانند و بس خفته روان
رحمتي آريدشان اي ره روان
من نديدم تشنگي خواب آورد
خواب آرد تشنگي بي خرد
عنوان:بيان آنك عقل جزوي تا بگور بيش نبيند در باقي مقلد اوليا و انبياست
پيش بيني اين خِرَد تا گور بود
و آن صاحب دل بنفخ صور بود
اين خرد از گور خاکي نگذرد
وين قدم عرصه ي عجايب نسپرد
زين قدم وين عقل رو بيزار شو
چشم غيبي جوي و برخوردار شو
همچو موسي نور كي يابد ز جيب
سخره ي استاد و شاگردِ كتاب
زين نظر وين عقل نآيد جز دوار
پس نظر بگذار و بگزين انتظار
از سخن گويي مجويد ارتفاع
منتظر را به ز گفتن استماع
منصب تعليم نوع شهوتست
هر خيال شهوتي در ره بُتست
گر بفضلش پي ببردي هر فضول
كي فرستادي خدا چندين رسول
عقل جزوي همچو برقست و درخش
در درخشي كي توان شد سوي وخش
نيست نور برق بهر رهبري
بلك امرست ابر را كه مي گري
برق عقل ما براي گريه است
تا بگريد نيستي در شوق ِ هست
عقل ِ كودك گفت بر كتاب تن
ليك نتواند بخود آموختن
عقل رنجور آردش سوي طبيب
ليك نبود در دوا عقلش مصيب
نك شياطين سوي گردون ميشدند
گوش بر اسرار بالا ميزدند
ميربودند اندكي ز آن رازها
تا ُشهب ميراندشان زود از سما
كه رويد آنجا رسولي آمدست
هر چه ميخواهيد زود آيد بدست
گر همي جوييد دُرّ بي بها
ادخلوا الابيات مِن ابوابها
ميزن آن حلقه ي در و بر باب بيست
از سوي بام ِ فلكتان راه نيست
نيست حاجتتان بدين راه ِ دراز
خاكيي را داده ايم اسرار ِ راز
پيش او آييد اگر خاين نييد
نيشكر گرديد ازو گر چه نييد
سبزه روياند ز خاكت آن دليل
نيست كم از سمّ ِ اسب ِ جبرئيل
سبزه گردي تازه گردي در نوي
گر تو خاك اسب جبريلي شوي
سبزه اي جان بخش كانرا سامري
كرد در گوساله تا شد گوهري
جان گرفت و بانگ زد ز آن سبزه او
آنچنان بانگي كه شد فتنه ي عدو
گر امين آييد سوي اهل راز
وارهيد از سر ُكله مانند باز
سر ُكلاه ِ چشم بند ِ گوش بند
كه ازو بازست مسكين و نژند
ز آن ُكله مر چشم ِ بازان راسدست
كه همه ميلش سوي جنس ِ خودست
چون بُريد از جنس باشه گشت يار
بر گشايد چشم او را بازدار
راند ديوان را حق از مرصاد خويش
عقل جزوي را ز استبداد خويش
كه سري كم كن نه اي تو مستبد
بلك شاگرد دلي و مُستعد
رو بر دل رو كه نو جزو دلي
هين كه بنده ي پادشاه عادلي
بندگي او به از سلطانيست
كه أَنَا خَيرٌ دَم ِ شيطانيست
فرق بين و بر گزين تو اي حبيس
بندگي آدم از كبر بليس
گفت آنك هست خورشيدِ ره او
حرف طوبي هر كه ذلت نفسهُ
سايه ي طوبي ببين و خوش بخُسپ
سر بنه در سايه بي سركش بخسپ
ظلّ ذلت نفسه خوش مضجعيست
مستعدّ آن صفا را مهجعيست
گر ازين سايه روي سوي مني
زود طاغي گردي و ره گم كني
عنوان:بيان آنک يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَينَ يدَي الله وَ رَسُولِهِ
چون نبي نيستي ز امّت باش
چونك سلطان نه اي رعيت باش
پس برو خاموش باش از انقياد
زير ظل امر شيخ و اوستاد
ورنه گرچه مستعد و قابلي
مسخ گردي تو ز لافِ كاملي
هم ز استعداد وا ماني اگر
سركشي ز استاد ِ راز و باخبر
صبر كن در موزه دوزي تو هنوز
ور بوي بي صبر گردي پاره دوز
كهنه دوزان گر بُديشان صبر و حلم
جمله نو دوزان شدندي هم بعلم
بس بكوشي و بآخر از كلال
هم تو گويي خويش العقلُ عقال
همچو آن مردِ مفلسف روز مرگ
عقل را مي ديد بس بي بال و برگ
بي غرض ميكرد آن دم اعتراف
كز ذكاوت رانديم اسب از گزاف
از غروري سر كشيديم از رجال
آشنا كرديم در بحر خيال
آشنا هيچست اندر بحر روح
نيست اينجا چاره جز كشتي نوح
اين چنين فرمود آن شاه رسُل
كه منم كشتي درين درياي كل
يا كسي كو در بصيرتهاي من
شد خليفه ي راستي بر جاي من
كشتي نوحيم در دريا كه تا
رو نگرداني ز كشتي اي فتي
همچو كنعان سوي هر كوهي مرو
از ُنبي لا عاصِمَ اليوْمَ شنو
مي نمايد پست اين كشتي ز بند
مي نمايد كوه فكرت، بس بلند
پست منگر هان و هان اين پست را
بنگر آن فضل خدا پيوست را
در علو كوه ِ فكرت كم نگر
كه يكي موجش كند زير و زبر
گر تو كنعاني نداري باورم
گر دو صد چندين نصيحت پرورم
گوش كنعان كي پذيرد اين كلام
كه برو مُهر خدايست و ختام
كي گذارد موعظه بر مُهر حق
كي بگرداند حدث حكم سَبَق
ليك ميگويم حديث خوش پيي
بر اميد آنك تو كنعان نه اي
آخر اين اقرار خواهي كرد هين
هم ز اول روز آخر را ببين
ميتواني ديد آخر را مكن
چشم آخر بينت را كور و ُكهُن
هرك آخر بين بود مسعود وار
نبودش هر دم زرَه رفتن عثار
گر نخواهي هر دمي اين خفت خيز
كن ز خاك پاي مردي چشم تيز
ُكحل ديده ساز خاكِ پاش را
تا بيندازي سر اوباش را
كه ازين شاگردي و زين افتقار
سوزني باشي شوي تو ذوالفقار
سُرمه كن تو خاك اين بگزيده را
هم بسوزد هم بسازد ديده را
چشم اشتر ز آن بود بس نور بار
كو خورد از بهر نور ِ چشم خار
عنوان:قصه ي شكايت استر با شتر كي من بسيار در رو مي افتم..
در راه رفتن تو كم روي مي آيي اين چراست و جواب گفتن ِ شتراو را
اشتري را ديد روزي اشتري
چونك با او جمع شد در آخري
گفت من بسيار مي افتم برو
در گريوه و راه و در بازار و كو
خاصه از بالاي كه تا زير كوه
در سر آيم هر زماني از شكوه
كم همي افتي تو در رو بهر چيست
يا مگر خود جان پاكت دولتيست
در سر آيم هر دم و زانو زنم
پوز و زانو ز آن خطا پُرخون كنم
كژ شود پالان و رختم بر سرم
و ز مكاري هر زمان زخمي خورم
همچو كم عقلي كه از عقل تباه
بشكند تو به بهر دم در گناه
مسخره ي ابليس گردد در زَمَن
از ضعيفي رأي آن توبه شكن
در سر آيد هر زمان چون اسبِ لنگ
كه بود بارش گران و راه سنگ
مي خورد از غيب بر سر زخم او
از شكست توبه آن ادبار خو
باز توبه ميكند با رأي سُست
ديو يک تف کرد و توبه ش را سكست
ضعف اندر ضعف و كبرش آنچنان
كه بخواري بنگرد در واصلان
اي شتر كه تو مثال مؤمني
كم فِتي در رو و كم بيني زني
تو چه داري كه چنين بي آفتي
بي عِثاري و كم اندر رو فتي
گفت گر چه هر سعادت از خداست
در ميان ما و تو بس فرقهاست
سربلندم من دو چشم من بلند
بينش عالي امانست از گزند
از سر كه من ببينم پاي کوه
هر گو و هموار را من توه توه
همچنان كه ديد آن صدر اجل
پيش كار خويش تا روز اجل
آنچ خواهد بود بعد بيست سال
داند اندر حال آن نيكو خصال
حال خود تنها نديد آن متقي
بلك حال مغربي و مشرقي
نور در چشم و دلش سازد سَكن
بهر چه سازد پي حُب الوطن
همچو يوسف كاو بديد اول بخواب
كه سجودش كرد ماه و آفتاب
از پس ده سال بلك بيشتر
آنچ يوسف ديده بُد بر كرد سر
نيست آن ينظر بنور الله گزاف
نور رباني بود گردون شكاف
نيست اندر چشم تو آن نور رو
هستي اندر حس حيواني گرو
تو ز ضعف چشم بيني پيش پا
تو ضعيف و هم ضعيفت پيشوا
پيشوا چشمست دست و پاي را
كو ببيند جاي را ناجاي را
ديگر آنك چشم من روشن ترست
ديگر آنك خلقت من اطهرست
زآنك هستم من ز اولاد حلال
نه ز اولادِ زنا و اهل ضلال
تو ز اولاد زنايي بي گمان
تير كژ پرد چو بد باشد كمان
عنوان:تصديق كردن استر جواب اشتر را و اقرار آوردن بفضل او بر خود
و ازو استعانت خواستن و بدو پناه گرفتن بصدق ونواختن شتر او را و ره نمودن و ياري دادن پدرانه و شاهانه
گفت استر راست گفتي اي شتر
اين بگفت و چشم كرد از اشك پُر
ساعتي بگريست و در پايش فتاد
گفت اي بُگزيده ي ربّ العباد
چه زيان دارد گر از فرخندگي
در پذيري تو مرا در بندگي
گفت چون اقرار كردي پيش من
رو كه رستي تو ز آفات زَمَن
دادي انصاف و رهيدي از بلا
تو عدو بودي شدي ز اهل ولا
خوي بَد در ذاتِ تو اصلي نبود
كز بد اصلي نيايد جز جحود
آن بَد عاريتي باشد كه او
آرد اقرار و شود او توبه جو
همچو آدم زلتش عاريه بود
لاجرم اندر زمان توبه نمود
چونك اصلي بود جرم آن بليس
ره نبودش جانب توبه نفيس
رو كه رَستي از خود و از خوي بَد
وز زبانه ي نار و از دندان ِ دَد
رو كه اكنون دست در دولت زدي
در فگندي خود ببخت سرمدي
ادخلي تو في عبادي يافتي
ادخلي في جنتي دريافتي
در عبادش راه كردي خويش را
رفتي اندر خلد از راه خفا
اِهدنا گفتي صراط مستقيم
دست تو بگرفت و بُردت تا نعيم
نار بودي نور گشتي اي عزيز
غوره بودي گشتي انگور و مويز
اختري بودي شدي تو آفتاب
شاد باش الله أعلم بالصواب
اي ضياء الحق حسام الدين بگير
شهدِ خويش اندر فکن در حوض ِ شير
تا رهد آن شير از تغيير طعم
يابد از بحر مزه تكثير طعم
متصل گردد بدآن بحر ألسْت
چونك شد دريا ز هر تغيير رَست
منفذي يابد در آن بحر عسل
آفتي را نبود اندر وي عمل
غُره اي كن شيروار اي شير حق
تا رود آن غُره بر هفتم طبق
چه خبر جان ملول سير را
كي شناسد موش غره ي شير را
برنويس احوال خود با آب زر
بهر هر دريا دلي نيكو گهر
آب نيلست اين حديث جان فزا
يا رَبش در چشم قبطي خون نما
عنوان:لابه كردن قبطي سبطي را كي يك سبو بنيت خويش از نيل پُر كن و بر لب من نه تا بخورم..
بحقّ دوستي و برادري کي سبوكه شما سبطيان بهر خود پر مي كنيد از نيل آب صافست و سبو كي ما قبطيان پر مي كنيم خون صافست
مي شنيدم كه درآمد قبطيي
از عطش اندر وثاق سبطيي
گفت هستم يار و خويشاوندِ تو
گشته ام امروز حاجتمندِ تو
زآنك موسي جادوئي كرد و فسون
تا كه آبِ نيل ما را كرد خون
سبطيان زو آبِ صافي ميخورند
پيش قبطي خون شد آب از چشم بند
قبط اينك مي مرند از تشنگي
از پي ادبار خود يا بَد رگي
بهر خود يك طاس را پُر آب كن
تا خورد از آبت اين يار كهن
چون براي خود كني آن طاس پُر
خون نباشد آب باشد پاك و حُر
من طفيل تو بنوشم آب هم
كه طفيلي در تبع بجهد ز غم
گفت اي جان ِ جهان خدمت كنم
پاس دارم اي دو چشم روشنم
بر مراد تو روم شادي كنم
بنده ي تو باشم آزادي كنم
طاس را از نيل او پُر آب كرد
بر دهان بنهاد و نيمي را بخورد
طاس را كژ كرد سوي آب خواه
كه بخور تو هم شد آن خون ِ سياه
باز ازين سو كرد كژ خون آب شد
قبطي اندر خشم و اندر تاب شد
ساعتي بنشست تا خشمش برفت
بعد از آن گفتش كه اي صمصام زفت
اي برادر اين گره را چاره چيست
گفت اين را او خورد كو متقيست
متقي آنست كو بيزار شد
از ره فرعون و موسي وار شد
قوم موسي شو بخور اين آب را
صلح كن با من ببين مهتاب را
صد هزاران ظلمتست از خشم ِ تو
بر عباد الله اندر چشم ِ تو
خشم بنشان چشم بگشا شاد شو
عبرت از ياران بگير استاد شو
كي طفيل من شوي در اغتراف
چون ترا كفري است همچون كوه ِ قاف
كوه در سوراخ ِ سوزن كي رود
جز مگر کآن رشته ي يکتا شود
كوه را گه كن باستغفار و خوش
جام مغفوران بگير و خوش بكش
تو بدين تزوير چون نوشي از آن
چون حرامش كرد حق بر كافران
خالق تزوير تزوير ترا
كي خرد اي مفتري مفترا
آل موسي شو كه حيلت سود نيست
حيله ات باد تهي پيمود نيست
زَهره دارد آب كز امر صمد
گردد او با كافران آبي كند
يا تو پنداري كه تو نان ميخوري
زَهر ِ مار و كاهش جان ميخوري
نان كجا اصلاح آن جاني كند
كو دل از فرمان جانان بر كند
يا تو پنداري كه حرفِ مثنوي
چون بخواني رايگانش بشنوي
يا كلام حكمت و سِرّ نهان
اندر آيد زغبه در گوش و دهان
اندر آيد فيك چون افسانه ها
پوست بنمايد نه مغز دانها
در سر و رو در كشيده چادري
رو نهان كرده ز چشمت دلبري
شاه نامه يا كليله پيش تو
همچنان باشد كه قرآن از عتو
فرق آنگه باشد از حق و مجاز
كه كند كحل عنايت چشم باز
ورنه پشك و مشك پيش اخشمي
هر دو يكسانند چون نبود شمي
خويشتن مشغول كردن از ملال
باشدي قصد از كلام ذوالجلال
كآتش وسواس را و غصه را
ز آن سخن بنشاند و سازد دوا
بهر اين مقدار آتش شاندن
آب پاك و بول يكسان شد بفن
آتش وسواس را اين بول و آب
هر دو بنشانند همچون وقت خواب
ليك گر واقف شوي زين آبِ پاك
كه كلام ايزدست و روحناك
نيست گردد وسوسه ي كلي ز جان
دل بيابد ره بسوي گلستان
زآنك در باغي و در جويي پرد
هرك از سِرّ صَحَف بويي برد
يا تو پنداري كه روي اوليا
آنچنانك هست ميبينيم ما
در تعجب مانده پيغمبر از آن
چون نميبينند رويم مؤمنان
چون نميبينند نور رُوم خلق
كه سَبَق بردست بر خورشيدِ شرق
ور همي بينند اين حيرت چراست
تا كه وحي آمد كه آن رو در خفاست
سوي تو ماه است و سوي خلق ابر
تا نبيند رايگان روي تو گبر
سوي تو دانه است و سوي خلق دام
تا ننوشد زين شرابِ خاص و عام
گفت يزدان كه َتراهُمْ ينظرون
نقش حمامند هُمْ لا يبصرون
مينمايد صورت اي صورت پرست
كآن دو چشم مرده ي او ناظرست
پيش چشم نقش ميآري ادب
كو چرا پاسم نمي دارد عجب
از چه بس بي پاسخست اين نقش نيک
كه نميگويد سلامم را عليك
مي نجنباند سر و سبلت ز جود
پاس ِ آن كه كردمش من صد سجود
حق اگر چه سر نجنباند بُرون
پاس ِ آن ذوقي دهد در اندرون
كه دو صد جنبيدن سر ارزد آن
سر چنين جنباند آخر عقل و جان
عقل را خدمت كني در اجتهاد
پاس ِ عقل آنست كافزايد رشاد
حق نجنباند بظاهر سر ترا
ليك سازد بر سران سرور ترا
مر تو را چيزي دهد يزدان نهان
كه سجود تو كنند اهل جهان
آنچنانك داد سنگي را هنر
تا عزيز خلق شد يعني كه زر
قطره ي آبي بيابد لطف حق
گوهري گردد بَرَد از زر سبق
جسم خاكست و چو حق تابيش داد
در جهانگيري چو مه شد اوستاد
هين طلسمست اين و نقش مرده است
احمقان را چشمش از ره برده است
مينمايد آنكه چشمي ميزند
ابلهانش سازيده اند او را سند
عنوان:درخواستن قبطي دعاي خير و هدايت از سبطي..
و دعا كردن سبطي قبطي را بخير و مستجاب شدن از اكرم الاكرمين و ارحمالراحمين
گفت قبطي تو دعايي كن كه من
از سياهي دل ندارم آن دهن
تا بود كه قفل اين دل وا شود
زشت را در بزم خوبان جا شود
مسخي از تو صاحب خوبي شود
يا بليسي باز كرّوبي شود
يا بفرّ دستِ مريم بوي مُشك
يابد و ترّي و ميوه شاخ ِ خشك
سبطي آن دم در سجود افتاد و گفت
كاي خداي عالم جهر و نهفت
جز تو پيش كه بر آرد بنده دست
هم دعا و هم اجابت از توست
هم ز اول تو دهي ميل دعا
تو دهي آخر دعاها را جزا
اول و آخر توي ما در ميان
هيچ هيچي كه نيايد در بيان
اين چنين ميگفت تا افتاد طشت
از سر بام و دلش بيهوش گشت
باز آمد او بهوش اندر دعا
لَيسَ لِلإِنسان ِ إِلا ما سعي
در دعا بود او كه ناگه نعره اي
از دل قبطي بجَست و غُره اي
كه هلا بشتاب و ايمان عرضه كن
تا ببُرم زود زُنّار كهُن
آتشي در جان من انداختند
مر بليسي را بجان بنواختند
دوستي تو و از تو ناشگفت
حمد لله عاقبت دستم گرفت
كيميايي بود صحبت هاي تو
كم مباد از خانه ي دل پاي تو
تو يكي شاخي بُدي از نخل خُلد
چون گرفتم او مرا تا خلد بُرد
سيل بود آنك تنم را در ربود
بُرد سليم تا لب درياي ِ جود
من ببوي آب رفتم سوي سيل
بحر ديدم در گرفتم كيل كيل
طاس آوردش كه اكنون آب گير
گفت رو شد آبها پيشم حقير
شربتي خوردم ز الله اشتري
تا بمحشر تشنگي نآيد مرا
آنك جوي و چشمها را آب داد
چشمه اي در اندرون من گشاد
اين جگر كه بود گرم و آب خوار
گشت پيش ِ همت او آب خوار
كافِ كافي آمد او بهر عباد
صدق وعده ي کهيعص
كافيم بدهم ترا من جمله خير
بي سبب بي واسط ي ياري غير
كافيم بي نان دهم تو را سيري دهم
بي سپاه و لشکرت ميري دهم
بي بهارت نرگس و نسرين دهم
بي کتاب و اوستا تلقين دهم
كافيم بي داروت درمان كنم
گور را و چاه را ميدان كنم
موسيي را دل دهم با يك عصا
تا زند بر عالمي شمشيرها
دستِ موسي را دهم يك نور و تاب
كه طپانچه ميزند بر آفتاب
چوب را ماري كنم من هفت سر
كه نزايد ماده مار او را زنر
شاديت را غم كنم چون آبِ نيل
كه نيابي سوي شاديها سبيل
باز چون تجديدِ ايمان بر تني
باز از فرعون بيزاري كني
موسيي رحمت ببيني آمده
نيل خون بيني ازو آب آمده
چون سر رشته نگه داري درون
نيل ذوق تو نگردد هيچ خون
من گمان بردم كه ايمان آورم
تا ازين طوفان خون آبي خورم
من چه دانستم كه تبديلي كند
در نهاد من مرا نيلي كند
سوي چشم خود يكي نيلم روان
برقرارم پيش چشم ديگران
همچنانك اين جهان پيش نبي
غرق تسبيحست و پيش ما غبي
پيش چشمش اين جهان پُر عشق و داد
پيش چشم ديگران مرده و جماد
پست و بالا پيش چشمش تيز رو
از كلوخ و خشت او نكته شنو
با عوام اين جمله بسته و مرده اي
زين عجب تر من نديدم پرده اي
گورها يكسان بپيش چشم ما
روضه و حفره بچشم اوليا
عامه گفتندي كه پيغمبر ترُش
از چه گشتست و شدست او ذوق كُش
خاص گفتندي كه سوي چشمتان
مي نمايد او ترُش اي امتان
يك زمان در چشم ما آييد تا
خنده ها بينيد اندر هَلْ أتي
از سر امرود بُن بنمايد آن
منعكس صورت بزير آ اي جوان
آن درخت هستي است امرود بُن
تا در آنجائي نمايد نو كهُن
تا بر آنجايي ببيني خارزار
پر ز كژدمهاي خشم و پُر ز مار
چون فرود آيي ببيني رايگان
يك جهان پُر ُگل رخان و دايگان
عنوان:حكايت آن زن پليد كار كي شوهر را گفت آن خيالات از سر امرود بُن مي نمايد ترا
كي چنينها نمايد چشم آدمي را سر آنامرود بن، از سر امرود بن فرود آي تا آن خيالها برود و اگر كسي گويد كي آنچ آن مردمي ديد خيال نبود جواب اين مثاليستنه مثل، در مثال همين قدر بس بود كي اگر بر سر امرود بن نرفتي هرگز آنها نديدي خواه خيال خواه حقيقت
آن زني ميخواست تا با مول خود
برزند در پيش شوي گول خود
پس بشوهر گفت زن كاي نيكبخت
من برآيم ميوه چينم بر درخت
چون بر آمد بر درخت آن زن گريست
چون ز بالا سوي شوهر بنگريست
گفت شوهر را كه اي مأبون رد
كيست آن لوطي كه بر تو مي فتد
تو بزير او چو زن بغنوده اي
اي فلان تو مخنث بوده اي
گفت شوهر نه سرت گويي بگشت
ورنه اينجا نيست غير من بدشت
زن مكرر كرد كآن با برطله
كيست بر پشتت فرو خفته هله
گفت اي زن هين فرود آ از درخت
كه سرت گشت و خرف گشتي تو سخت
چون فرود آمد برآمد شوهرش
زن كشيد آن مول را اندر بَرَش
گفت شوهر كيست آن اي روسپي
كه ببالاي تو آمد چون كپي
گفت زن نه نيست اينجا غير من
هين سرت بر گشته شد هرزه متن
او مكرر كرد بر زن آن سخُن
گفت زن اين هست از امرود بُن
از سر امرود بُن من همچنان
كژ همي ديدم كه تو اي قلتبان
هين فرود آ تا ببيني هيچ نيست
اين همه تخييل از امرو بُنيست
هزل تعليمست آن را جد شنو
تو مشو بر ظاهر هزلش گرو
هر جدي هزلست پيش هازلان
هزلها جدّست پيش عاقلان
كاهلان امرود بُن جويند ليك
تابد آن امرودبُن راهيست نيك
نقل كن ز امرود بُن كاكنون برو
گشته اي تو خيره چشم و خيره رو
اين مني و هستيء اول بود
كه بزو ديده كژ و احول بود
چون فرود آيي ازين امرود بُن
كژ نماند فكرت و چشم و سخُن
يك درخت بخت بيني گشته اين
شاخ او بر آسمان هفتمين
چون فرود آيي ازو گردي جدا
مبدلش گرداند از رحمت خدا
راست بيني گر بُدي آسان و زب
مصطفي كي خواستي آن را ز رب
گفت بنما جزو جزو از فوق و پست
آنچنانك پيش تو آن جزو هست
بعد از آن بر رو بر آن امرود بن
كه مبدل گشت و سبز از امر ُكن
چون درخت موسوي شد اين درخت
چون سوي موسي كشانيدي تو رخت
آتش او را سبز و خرم مي كند
شاخ او إِنِّي أَنَا الله مي زند
زير ظلش جمله حاجاتت روا
اين چنين باشد الهي كيميا
آن مني و هستيت باشد حلال
كه درو بيني صفات ذوالجلال
شد درخت كژ مقوم حق نما
اصله ثابت و فرعه في السما
عنوان:باقي قصه ي موسي عليه السلام
كآمدش پيغام از وحي مهم
كه كژي بگذار اكنون فَاستقم
اين درخت تن عصاي موسي است
كامرش آمد كه بيندازش ز دست
تا ببيني خير او و شرّ او
بعد از آن بر گير او را ز امر هو
پيش از افكندن نبود او غير چوب
چون بامرش بر گرفتي گشت خوب
اول او بد برگ افشان برّه را
گشت معجز آن گروه غرّه را
گشت حاكم بر سر فرعونيان
آبشان خون كرد و كف بر سر زنان
از مزارع شان بر آمد قحط و مرگ
از ملخهايي كه مي خوردند برگ
تا برآمد بي خود از موسي دعا
چون نظر افتادش اندر منتها
كين همه اعجاز و كوشيدن چراست
چون نخواهند اين جماعت گشت راست
امر آمد كه اتباع نوح كن
تركِ پايان بينيء مشروح كن
ز آن تغافل كن چو داعي دهي
امر بَلِّغْ هست نبود آن تهي
كمترين حكمت كزين الحاح ِ تو
جلوه گردد آن لجاج و آن عتو
تا كه ره بنمودن و اضلال ِ حق
فاش گردد بر همه ي اهل ِ فرَق
چونك مقصود از وجود اظهار بود
بايدش از پند و اغوا آزمود
ديو الحاح غوايت مي كند
شيخ الحاح هدايت مي كند
چون پياپي گشت آن امر شجون
نيل مي آمد سراسر جمله خون
تا بنفس خويش فرعون آمدش
لابه ميكردش دو تا گشته قدش
كآنچ ما كرديم اي سلطان مكن
نيست ما را روي ايراد سخن
پاره پاره گردمت فرمان پذير
من بعزّت خو گرم سختم مگير
هين بجنبان لب برحمت اي امين
تا ببندد اين دهانه ي آتشين
گفت يا رب مي فريبد او مرا
مي فريبد او فريبيده ي ترا
بشنوم يا من دهم هم خدعه اش
تا بداند اصل را آن فرع كش
كاصل هر مكري و حيله پيش ماست
هرچ بر خاكست اصلش از سماست
گفت حق آن سگ نيرزد هم بدآن
پيش سگ انداز از دور استخوان
هين بجنبان آن عصا تا خاكها
وا دهد هر چه ملخ كردش فنا
و آن ملخها در زمان گردد سياه
تا ببيند خلق تبديل اله
كه سبب ها نيست حاجت مرمرا
آن سبب بهر حجابست و غِطا
تا طبيعي خويش بر دارو زند
تا منجم رو باستاره كند
تا منافق از حريصي بامداد
سوي بازار آيد از بيم كساد
بندگي ناكرده و ناشسته روي
لقمه ي دوزخ بگشته لقمه جوي
آكل و مأكول آمد جان عام
همچو آن بره ي چرنده از حُطام
مي چرَد آن بره و قصاب شاد
كو براي ما چرد برگِ مراد
كار دوزخ مي كني در خوردني
بهر او خود را تو فربه ميكني
كار خود كن روزيء حكمت بچر
تا شود فربه دل با كرّ و فر
خوردن تن مانع اين خوردنست
جان چو بازرگان و تن چون ره زنست
شمع ِ تاجر آنگهست افروخته
كه بود ره زن چو هيزم سوخته
كه تو آن هوشي و باقي هوش پوش
خويشتن را گم مكن ياوه مکوش
دانك هر شهوت چو خمرست و چو بَنگ
پرده ي هوشست و غافل زوست دنگ
خمر تنها نيست سر مستي هوش
هر چه شهوانيست بندد چشم و گوش
آن بليس از خمر خوردن دور بود
مست بود او از تكبر وز جحود
مست آن باشد كه آن بيند كه نيست
زر نمايد آنچه مسّ و آهنيست
اين سخن پايان ندارد موسيا
لب بجنبان تا برون روژد گيا
همچنان كرد و هم اندر دم زمين
سبز گشت از سنبل و حبّ ثمين
اندر افتادند در لوت آن نفر
قحط ديده مرده از جوع البقر
چند روزي سير خوردند از عطا
آن دمي و آدمي و چار پا
چون شكم پُر گشت و بر نعمت زدند
و آن ضرورت رفت پس طاغي شدند
نفس فرعونيست هان سيرش مكن
تا نيآرزد ياد از آن كفر كهن
بي تفِ آتش نگردد نفس خوب
تا نشد آهن چو اخگر هين مكوب
بي مجاعت نيست تن جنبش كنان
آهن سرديست ميكوبي بدان
گر بگريد ور بنالد زار زار
او نخواهد شد مسلمان هوش دار
او چو فرعونست در قحط آن چنان
پيش موسي سر نهد لابه كنان
چونك مستغني شد او طاغي شود
خر چو بار انداخت اسكيزه زند
پس فراموشش شود چون رفت پيش
كار او آن آه و زاريهاي خويش
سالها مردي كه در شهري بود
يك زمان كه چشم در خوابي رود
شهر ديگر بيند او پُر نيك و بد
هيچ در يادش نيآيد شهر خَود
كه من آنجا بوده ام اين شهر نو
نيست آن ِ من درينجا ام گرو
بل چنان داند كه خود پيوسته او
هم درين شهرش بُدَست ابداع و خو
چه عجب گر روح موطنهاي خويش
كه بُدَستش مسكن و ميلاد پيش
مي نيآرد ياد كين دنيا چو خواب
مي فرو پوشد چو اختر را سحاب
خاصه چندين شهرها را كوفته
گردها از درك او نا روفته
اجتهاد گرم ناكرده كه تا
دل شود صاف و ببيند ماجرا
سر برون آرد دلش از پخش راز
اول و آخر ببيند چشم باز
عنوان:اطوار و منازل خلقت آدمي از ابتدا
آمده اول باقليم جماد
و ز جمادي در نباتي اوفتاد
سالها اندر نباتي عمر كرد
وز جمادي ياد نآورد از نبرد
و ز نباتي چون بحيواني فتاد
نآمدش حال نباتي هيچ ياد
جز همين ميلي كه دارد سوي آن
خاصه در وقت بهار و ضيمران
همچو ميل كودكان با مادران
سِرّ ميل خود نداند در لبان
همچو ميل مفرطِ هر نو مريد
سوي آن پير جوان بختِ مجيد
جزو عقل ِ اين از آن عقل كلست
جنبش اين سايه ز آن شاخ ِ ُگلست
سايه اش فاني شود آخر درو
پس بداند سِرّ ميل و جست و جو
سايه ي شاخ دگر اي نيك بخت
كي بجنبد گر نجنبد اين درخت
باز از حيوان سوي انسانيش
ميكشد آن خالقي كه دانيش
همچنين اقليم تا اقليم رفت
تا شد اكنون عاقل و دانا و زفت
عقل هاي اولينش ياد نيست
هم ازين عقلش تحول كردنيست
تا رهد زين عقل پُر حرص و طلب
صد هزاران عقل بيند بوالعجب
گر چه خفته گشت و شد ناسي ز پيش
كي گذارندش در آن نسيان ِ خويش
باز از آن خوابش ببيداري كِشند
كه كند بر حالت خود ريش خند
كه چه غم بود آنك ميخوردم بخواب
چون فراموشم شد احوال صواب
چون ندانستم كه آن غم و اعتلال
فعل ِ خوابست و فريبست و خيال
هم چنان دنيا كه حلم نايمست
خفته پندارد كه اين خود دايمست
تا برآيد ناگهان صبح اجل
وارهد از ظلمت ظنّ و دغل
خنده اش گيرد از آن غمهاي خويش
چون ببيند مُستقر و جاي خويش
هر چه تو در خواب بيني نيك و بد
روز محشر يك بيك پيدا شود
آنچ كردي اندرين خواب جهان
گرددت هنگام بيداري عيان
تا نپنداري كه اين بد كردنيست
اندرين خواب و ترا تعبير نيست
بلك اين خنده بود گريه و زفير
روز تعبير اي ستمگر بر اسير
گريه و درد و غم و زاري خود
شادماني دان ببيداري خود
اي دريده پوستين يوسفان
گرگ برخيزي ازين خواب گران
گشته گرگان يك بيك خوهاي تو
مي درانند از غضب اعضاي تو
خون نخسپد بعد مرگت در قصاص
تو مگو كه ميرم و يابم خلاص
اين قصاص نقد حيلت سازيست
پيش زخم آن قصاص اين بازيست
زين لعب خواندست دنيا را خدا
كين جزا لعبست پيش آن جزا
اين جزا تسكين جنگ و فتنه ايست
آن چو اخصا است و اين چون ختنه ايست
عنوان:بيان آنك خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند..
و بحق كه روزيهاي ما را فربه گردان و زود زاد بما برسان كي ما را صبر نماند
اين سخن پايان ندارد موسيا
هين رها كن اين خرانرا در گيا
تا همه ز آن خوش علف فربه شوند
هين كه گرگانند ما را خشم مند
ناله ي گرگان ِ خود را موقنيم
اين خرانرا طعمه ي ايشان كنيم
اين خران را كيمياي خوش دمي
از لب تو خواست كردن آدمي
تو بسي كردي بدعوت لطف و جود
آن خران را طالع و روزي نبود
پس فرو پوشان لحاف نعمتي
تا بردشان زود خوابِ غفلتي
تا چو بجهند از چنين خواب اين رده
شمع مُرده باشد و ساقي شده
داشت طغيانشان ترا در حيرتي
پس بنوشد از جزا هم حسرتي
تا كه عدل ما قدم بيرون نهد
در جزا هر زشت را در خور دهد
كآن شهي كه مي نديدنديش فاش
بود با ايشان نهان اندر معاش
چون خرد با تست مشرف بر تنت
گر چه زو قاصر بود اين ديدنت
نيست قاصر ديدن او اي فلان
از سكون و جنبشت در امتحان
چه عجب گر خالق آن قوم نيز
با تو باشد در چون نه اي تو مستجيز
از خرد غافل شود بر بَد تند
بعد آن عقلش ملامت مي كند
تو شدي غافل ز عقلت عقل ني
كز حضورستش ملامت كردني
گر نبودي حاضر و غافل بَدي
در ملامت كي ترا سيلي زدي
ور ازو غافل نبودي نفس ِ تو
كي چنان كردي جنون و تفس تو
پس تو را عقلت چو اصطرلاب بود
زين بداني قربِ خورشيدِ وجود
قرب بي چونست عقلت را بتو
نيست چپ و راست و پس يا پيش رو
قرب بي چون، چون نباشد شاه را
كه نيابد بحثِ عقل آن راه را
نيست آن جنبش كه در اصبع تراست
پيش اصبع يا پسش يا چپ و راست
وقتِ خواب و مرگ از وي ميرود
وقتِ بيداري قرينش ميشود
از چه ره مي آيد اندر اصبعت
كه اصبعت بي او ندارد منفعت
نور چشم و مردمك در ديده ات
از چه ره آمد بغير شش جهت
بي جهت دان عالم امر اي صنم
بي جهت تر باشد آمر لاجرم
بي جهت بد عقل و علام البيان
عقل تر از عقل و جان تر هم ز جان
بي تعلق نيست مخلوقي بدو
آن تعلق هست بي چون اي عمو
ز آنك فصل و وصل نبود در روان
غير فصل و وصل ننديشد گمان
غير فصل و وصل پي بََر از دليل
ليك پي بردن بننشاند غليل
پي پياپي ميبر از دوري ز اصل
تا رگ مرديت آرد سوي وصل
اين تعلق را خِرد چون ره بَرَد
بسته ي فصلست و وصلست اين خرد
زين وصيت كرد ما را مصطفي
بحث كم جوييد در ذاتِ خدا
آنك در ذاتش تفكر كردنيست
در حقيقت آن نظر در ذات نيست
هست آن پندار او زيرا براه
صد هزاران پرده آمد تا اله
هر يكي در پرده اي موصول خوست
وهم او آنست كان خود عين هوست
پس پيمبر دفع كرد اين وهم از او
تا نباشد در غلط سودا پز او
زآنکه اندر وهم او تركِ ادب
بي ادب را سرنگوني داد رب
سرنگوني آن بود كو سوي زير
ميرود پندارد او كه هست چير
زآنك حدّ مست باشد اين چنين
كو نداند آسمانرا از زمين
در عجبهااش بفكر اندر رويد
از عظيمي و ز مهابت گم شويد
چون ز صنعش ريش و سبلت گم كند
حدّ خود داند آنگه تن زند
جز كه لااحصي نگويد او ز جان
كز شمار و حدّ برونست آن بيان
عنوان:رفتن ذوالقرنين بكوه قاف و درخواست كردن كه اي كوه قاف از عظمت صفت حق ما را بگو
و گفتن كوه قاف كي صفتعظمت او در گفت نيآيد كي پيش آن ادراكها فنا شود و لابه كردن ذوالقرنين كي از صنايعش كه در خاطر داري و بر تو گفتنآن آسانتر بود بگوي
رفت ذو القرنين سوي كوه قاف
ديد کُه را كز زمرد بود صاف
گردِ عالم حلقه گشته او محيط
ماند حيران اندر آن خلق ِ بسيط
گفت رگهاي من اند آن كوهها
مثل من نبوند در حُسن و بها
من بهر شهري رگي دارم نهان
بر عروقم بسته اطراف جهان
حق چو خواهد زلزله ي شهري مرا
گويد او مر بر جهانم عرق را
پس بجنبانم من آن رگ را بقهر
كه بدان رگ متصل گشتست شهر
چون بگويد بس شود ساكن رگم
ساكنم و ز روي فعل اندر تگم
همچو مرهم ساكن و بس كار كن
چون خرد ساكن و زو جنبان سخُن
نزد آنكس كه نداند عقلش اين
زلزله هست از بخاراتِ زمين
عنوان:موري بر كاغذي مي رفت نبشتن قلم ديد قلم را ستودن گرفت
موري ديگر كي چشم تيزتر بود گفت ستايش انگشتانرا كن كياين هنر از ايشان مي بينم موري ديگر كي از هر دو چشم روشن تر بود گفت من بازو را ستايم كي انگشتان فرع بازو اند اليآخره
موركي بر كاغذي ديد او قلم
گفت با موري دگر اين راز هم
كه عجايب نقشها آن كلك كرد
همچو ريحان و چو سوسن زار و ورد
گفت آن مور اصبعست آن پيشه ور
وين قلم در فعل فرعست و اثر
گفت آن مور سوم كز بازوست
كه اصبع لاغر ز زورش نقش بست
همچنين ميرفت بالا تا يكي
مهتر موران فطن بود اندكي
گفت كز صورت مبينيد اين هنر
كه بخواب و مرگ گردد بي خبر
صورت آمد چون لباس و چون عصا
جز بعقل و جان نجنبد نقشها
بي خبر بود او كه آن عقل و فؤاد
بي ز تقليب خدا باشد جماد
يك زمان از وي عنايت بَر َكند
عقل زيرك ابلهيها مي كند
چونش ناطق يافت ذوالقرنين گفت
چونک كوه قاف دُرّ نطق سُفت
كاي سخن گوي ِ خبير ِ راز دان
از صفات حق بكن با من بيان
گفت رو كان وصف از آن هايلترست
كه بيان بر وي تواند بُرد دست
يا قلم را زَهره باشد كه بسر
بر نويسد بر صحايف ز آن خبر
گفت كمتر داستاني باز گو
از عجبهاي حق اي حبر نكو
گفت اينك دشتِ سيصد ساله راه
كوههاي برف پر كردست شاه
كوه بر كه بي شمار و بي عدد
مي رسد در هر زمان برفش مدد
كوه برفي مي زند بر ديگري
مي رساند برف سردي تا ثري
كوه برفي مي زند بر كوهِ برف
دم بدم ز انبار بي حدّ و شگرف
گر نبودي اين چنين وادي شها
تفّ دوزخ محو كردي مرمرا
غافلان را كوههاي برف دان
تا نسوزد پردهاي عاقلان
گر نبودي عكس ِ جهل برف باف
سوختي از نار شوق آن كوهِ قاف
آتش از قهر خدا خود ذره ايست
بهر تهديد لئيمان دره ايست
با چنين قهري كه زفت و فايق است
بَردِ لطفش بين كه بر وي سابق است
سبق بي چون و چگونه ي معنوي
سابق و مسبوق ديدي بي دوي
گر نديدي آن بود از فهم ِ پست
كه عقول خلق از آن كان يك جوست
عيب بر خود نِه نه بر آياتِ دين
كي رسد بر چرخ ِ دين مرغ گلين
مرغ را جولانگه عالي هواست
زانك نشو او ز شهوت وز هواست
پس تو حيران باش بي لا و بلي
تا ز رحمت پيشت آيد محملي
چون ز فهم اين عجايب كودني
گر بلي گويي تكلف ميكني
ور بگويي ني زند ني گردنت
قهر بر بندد بدآن ني روزنت
پس همين حيران و واله باش و بس
تا در آيد نصر حق از پيش و پس
چونك حيران گشتي و گيج و فنا
با زبان حال گفتي اهدنا
زفت زفتست و چو لرزان مي شوي
مي شود آن زفت نرم و مستوي
زآنك شكل زفت بهر منكرست
چونك عاجز آمدي لطف و ِبرست