بجاي آنک الهم اجعلني من التوابين و اجعلني من المتطهرين كه ورداستنجاست و ورود استنجا را بوقت استنشاق مي گفت عزيزي بشنيد و اين را طاقت نداشت
آن يكي در وقت استنجا بگفت
كه مرا با بوي جنت دار جفت
گفت شخصي خوب ورد آورده اي
ليك سوراخ دعا گم كرده اي
اين دعا چون ورد بيني بود چون
ورد بيني را تو آوردي بكون
رايحه ي جنت ز بيني يافت حُر
رايحه ي جنت كي آيد از دُبر
اي تواضع برده پيش ابلهان
وي تكبر برده تو پيش شهان
آن تكبر بر خسان خوبست و چُست
هين مرو معكوس عكسش بندِ تست
از پي سوراخ بيني رست گل
بو وظيفه ي بيني آمد اي عتل
بوي گل بهر مشامست اي دلير
جاي آن بو نيست اين سوراخ ِ زير
كي از اينجا بوي خُلد آيد ترا
بو ز موضع جو اگر بايد ترا
همچنين حبّ الوطن باشد درست
تو وطن بشناس اي خواجه نخست
گفت آن ماهي زيرك ره كنم
دل ز رأي و مشورتشان بر كنم
نيست وقت مشورت هين راه كن
چون علي تو آه اندر چاه كن
محرم آن آه كم يابست بس
شب رو و پنهان روي كن چون عسس
سوي دريا عزم كن زين آبگير
بحر جو و ترك اين گرداب گير
سينه را پا ساخت مي رفت آن حذور
از مقام با خطر تا بحر نور
همچو آهو كز پي او سگ بود
مي دود تا در تنش يك رگ بود
خواب خرگوش و سگ اندر پي خطاست
خواب خود در چشم ترسنده كجاست
رفت آن ماهي ره دريا گرفت
راه ِ دور و پهنه ي پهنا گرفت
رنجها بسيار ديد و عاقبت
رفت آخر سوي امن و عافيت
خويشتن افكند در درياي ژرف
كه نيابد حد آنرا هيچ طرف
پس چو صيادان بياوردند دام
نيم عاقل را از آن شد تلخ كام
گفت اه من فوت كردم فرصه را
چون نگشتم هم ره آن رهنما
ناگهان رفت او وليكن چونك رفت
مي ببايستم شدن در پي بتفت
بر گذشته حسرت آوردن خطاست
باز نآيد رفته ياد آن هباست
عنوان:قصه ي آن مرغ گرفته كي وصيت كرد كي بر گذشته پشيماني مخور..
تدارك وقت انديش و روزگار مبر در پشيماني
آن يكي مرغي گرفت از مكر و دام
مرغ او را گفت اي خواجه همام
تو بسي گاوان و ميشان خورده اي
تو بسي اشتر بقربان كرده اي
تو نگشتي سير ز آنها در زمَن
هم نگردي سير از اجزاي من
هِل مرا تا كه سه پندت بر دهم
تا بداني زيركم يا ابلهم
اول آن پند هم در دست تو
ثانيش بر بام کهگل بستِ تو
و آن سوم پندت دهم من بر درخت
كه ازين سه پند گردي نيك بخت
آنچ بر دستست اينست آن سخُن
كه محالي را ز كس باور مكن
بر كفش چون گفت اول پندِ زفت
گشت آزاد و بر آن ديوار رفت
گفت ديگر بر گذشته غم مخَور
چون ز تو بگذشت ز آن حسرت مبَر
بعد از آن گفتش كه در جسمم كتيم
ده دِرم سنگ است يك دُرّ يتيم
دولتِ تو بخت فرزندان تو
بود آن گوهر بحقّ ِ جان ِ تو
فوت كردي دُرّ كه روزي ات نبود
كه نباشد مثل آن دُرّ در وجود
آنچنانك وقت زادن حامله
ناله دارد خواجه شد در غلغله
مرغ گفتش ني نصيحت كردمت
كه مبادا بر گذشته ي دي غمت
چون گذشت و رفت غم چون ميخوري
يا نكردي فهم پندم يا كري
و آن دوم پندت نگفتم كز ضلال
هيچ تو باور مكن قول محال
من نيم خود سه درم سنگ اي اسد
ده درم سنگ اندرونم چون بود
خواجه باز آمد بخود گفتا كه هين
باز گو پند سوم اي نازنين
گفت آري خوش عمل كردي بدآن
تا بگويم پند ثالث رايگان
پند گفتن با جهول ِ خوابناك
تخم افكندن بود در شوره خاك
چاكِ حمق و جهل نپذيرد رفو
تخم حكمت كم دهش اي پند گو
عنوان:چاره انديشيدن آن ماهي ِ نيمه عاقل و خود را مرده كردن
گفت ماهيء دگر وقت بلا
چونك ماند از سايه ي عاقل جدا
كو سوي دريا شد و از غم عتيق
فوت شد از من چنان نيكو رفيق
ليك از آن ننديشم و بر خود زنم
خويشتن را اين زمان مُرده كنم
پس بر آرم اشكم خود بر زبَر
پشت زير و ميروم بر آب بر
ميروم بر وي چنانك خس رود
ني به سبّاحي چنانك كس رود
مرده گردم خويش بسپارم بآب
مرگِ پيش از مرگ امنست از عذاب
مرگِ پيش از مرگ امنست اي فتي
اين چنين فرمود ما را مصطفي
گفت موتو كلكم من قبل أن
يأتي الموت تموتوا بالفتن
همچنان مُرد و شكم بالا فگند
آب ميبردش نشيب و گه بلند
هر يكي ز آن قاصدان بس غصه بُرد
كه دريغا ماهيء بهتر بمُرد
شاد ميشد او از آن گفت و دريغ
پيش رفت اين بازيم رَستم ز تيغ
پس گرفتش يك صياد ارجمند
پس برو تف كرد و بر خاكش فگند
غلط غلطان رفت پنهان اندر آب
ماند آن احمق همي كرد اضطراب
از چپ و از راست ميجست آن سليم
تا بجهد خويش برهاند گليم
دام افگندند و اندر دام ماند
احمقي او را در آن آتش نشاند
بر سر آتش بپشت تابه اي
با حماقت گشت او هم خوابه اي
او همي جوشيد از تف سعير
عقل مي گفتش أ لم يأتك نذير
او همي گفت از شكنجه وز بلا
همچو جان كافران قالُوا بلي
باز مي گفت او كه گر اين بار من
وارهم زين محنت گردن شكن
من نسازم جز بدريايي وطن
آب گيري را نسازم من سكن
آبِ بي حد جويم و آمن شوم
تا ابد در امن و صحبت ميروم
عنوان:بيان آنك عهد كردن احمق وقت گرفتاري و ندم هيچ وفايي ندارد..
كه وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ چون صبحكاذب وفا ندارد
عقل ميگفتش حماقت با توست
با حماقت عهد را آيد شكست
عقل را باشد وفاي عهدها
تو نداري عقل رو اي خربَها
عقل را ياد آيد از پيمان خَود
پرده ي نسيان بدراند خِرَد
چونك عقلت نيست نسيان مير تست
دشمن و باطل كن ِ تدبير تست
از كمي عقل پروانه ي خسيس
ياد نارد ز آتش و سوز و حسيس
چونك پرش سوخت توبه ميكند
آز و نسيانش بر آتش مي زند
ضبط و درك و حافظي و يادداشت
عقل آن باشد كه عقل آنرا فراشت
چونك گوهر نيست تابش چون بود
چون مذكر نيست ايابش چون بود
اين تمني هم ز بي عقلي اوست
كه نبيند كان حماقت را چه خوست
آن ندامت از نتيجه ي رنج بود
نه ز عقل ِ روشن ِ چون گنج بود
چونك شد رنج آن ندامت شد عدم
مي نيرز خاك آن توبه و ندم
آن ندم از ظلمت غم بست بار
پس كلام الليل يمحوه النهار
چون برفت آن ظلمت غم گشت خَوش
هم رود از دل نتيجه و زاده اش
مي كند او توبه و پير خرد
بانگ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا ميزند
عنوان:در بيان آنك وهم قلبِ عقلست و ستيزه ي اوست بدو ماند..
و او نيست و قصه ي مجاوبات موسي عليه السلام کي صاحب عقلبود با فرعون کي صاحب وهم بود
عقل ضدِ شهوتست اي پهلوان
آنك شهوت مي تند عقلش مخوان
وهم خوانش آنك شهوت را گداست
وهم قلب و نقد زر عقلهاست
بي محك پيدا نگردد وهم و عقل
هر دو را سوي محك كن زود نقل
اين محك قرآن و حال انبيا
چون محك مر قلب را گويد بيا
تا ببيني خويش را ز آسيبِ من
كه نه اي اهل ِ فراز و شيب ِ من
عقل را گر َاره اي سازد دو نيم
همچو زر باشد در آتش او بسيم
وهم مر فرعون عالم سوز را
عقل مر موسي جان افروز را
رفت موسي بر طريق نيستي
گفت فرعونش بگو تو كيستي
گفت من عقلم رسول ذو الجلال
حجة الله ام امانم از هر ضلال
گفت ني خامش رها كن هاي هو
نسبت و نام قديمت را بگو
گفت که نسبت مرا از خاكدانش
نام ِ اصلم كمترين بندگانش
بنده زاده ي آن خداوند مجيد
زاده از پشتِ جوادي و عبيد
نسبتِ اصلم ز خاك و آب و گِل
آب و گِل را داد يزدان جان و دل
مرجع اين جسم ِ خاكم هم بخاك
مرجع تو هم بخاك اي سهمناك
اصل ما و اصل جمله ي سركشان
هست از خاكي و آنرا صد نشان
که مدد از خاك مي گيرد تنت
از غذاي خاك پيچد گردنت
چون رود جان مي شود او باز خاك
اندر آن گور مخوفِ سهمناك
هم و هم ما و هم اشباهِ تو
خاك گردند و نماند جاهِ تو
گفت غير اين نسَب ناميت هست
مر ترا آن نام خود اوليترست
بنده ي فرعون و بنده ي بندگانش
كه ازو پرورد اول جسم و جانش
بنده ي ياغيء طاغيء ظلوم
زين وطن بگريخته از فعل ِ شوم
خوني و غداري و حق ناشناس
هم برين اوصاف خود مي كن قياس
در غريبي خوار و درويش و خلـَق
كه ندانستي سپاس ما و حق
گفت حاشا كه بود با آن مليك
در خداوندي كسي ديگر شريك
واحد اندر مُلك و او را يار ني
بندگانش را جز او سالار ني
نيست خلقش را دگر كس مالكي
شركتش دعوي كند جز هالكي
نقش او كردست و نقاش ِ من اوست
غير اگر دعوي كند او ظلم جوست
تو نتواني ابروي من ساختن
چون تواني جان من بشناختن
بلك آن غدار و آن طاغي توي
که کني با حق دعويء دوي
گر بكشتم من عواني را بسهو
نه براي نفس كشتم نه بلهو
من زدم مُشتي و ناگاه اوفِتاد
آنك جانش خود نبُد جاني بداد
من سگي ُكشتم تو مُرسل زادگان
صد هزاران طفل ِ بي جرم و زيان
كشته اي و خونشان در گردنت
تا چه آيد بر تو زين خون خوردنت
كشته اي ذريت يعقوب را
بر اميد قتل من مطلوب را
كوري تو حق مرا خود بر گزيد
سرنگون شد آنچ نفست مي پزيد
گفت اينها را بهل بي هيچ شك
اين بود حق من و نان و نمك
كه مرا پيش حشر خواري كني
روز روشن بر دلم تاري كني
گفت خواريء قيامت صعبتر
گر نداري پاس من در خير و شر
زخم كيكي را نمي تواني كشيد
زخم ماري را تو چون خواهي چشيد
ظاهرا كار تو ويران ميكنم
ليك خاري را گلستان مي كنم
عنوان:بيان آنك عمارت در ويرانيست و جمعيت در پراكندگيست..
و درستي در شكستگيست و مراد در بي مرادي و وجود درعدمست و علي هذا بقية الاضداد و الازواج
آن يكي آمد زمين را ميشكافت
ابلهي فرياد كرد و بر نتافت
كين زمين را از چه ويران ميكني
مي شكافي و پريشان ميكني
گفت اي ابله بُرو بر من مران
تو عمارت از خرابي باز دان
كي شود گلزار و گندم زار اين
تا نگردد زشت و ويران اين زمين
كي شود بستان و كشت و برگ و بر
تا نگردد نظم او زير و زبر
تا نبشكافي بنِشتر ريش چغز
كي شود نيکو و کي گرديد نغز
تا نشويد خِلطهاات از دوا
كي رود شورش كجا آيد شفا
پاره پاره كرده درزي جامه را
كس زند آن درزي علامه را
كه چرا اين اطلس بگزيده را
بر دريدي چه كنم بدريده را
هر بناي كهنه كآبادان كنند
نه كه اول كهنه را ويران كنند
همچنين نجّار و حداد و قصاب
هستشان پيش از عمارتها خراب
آن هليله و آن بليله كوفتن
ز آن تلف گردند معموري تن
تا نكوبي گندم اندر آسيا
كي شود آراسته ز آن خوان ما
آن تقاضا كرد آن نان و نمك
كه ز شستت وارهانم اي سمك
گر پذيري پندِ موسي وارهي
از چنين شستِ بدِ نامنتهي
بس كه خود را كرده اي بنده ي هوا ِ
كرمكي را كرده اي تو اژدها
اژدها را اژدها آورده ام
تا باصلاح آورم من دم بدم
تا دم ِ آن از دم ِ اين بشكند
مار من آن اژدها را بر كند
گر رضا دادي رهيدي از دو مار
ورنه از جانت بر آرد آن دمار
گفت الحق سخت استا جادوي
كه در افگندي بمَكر اينجا دوي
خلق يكدل را تو كردي دو گروه
جادوي رخنه كند در سنگ و كوه
گفت هستم غرق پيغام خدا
جادوي كي ديد با نام خدا
غفلت و كفرست مايه ي جادوي
مشعله ي دينست جان موسوي
من بجادويان چه مانم اي وقيح
كز دَمَم پُر رشك مي گردد مسيح
من بجادويان چه مانم اي جنب
كه ز جانم نور ميگيرد كتب
چون تو با پَر هوا بر مي پري
لا جرم بر من گمان آن ميبري
هر كرا افعال دام و دَد بود
بر كريمانش گمان بد بود
چون تو جزو عالمي هر چون بوي
كلّ را بر وصف خود بيني غوي
گر تو بر گردي و بر گردد سرت
خانه را گردنده بيند منظرت
ورتو در كشتي روي بريم روان
ساحل يم را همي بيني دوان
گر تو باشي تنگ دل از ملحمه
تنگ بيني جَوّ ِ دنيا را همه
ور تو خوش باشي بكام دوستان
اين جهان بنمايدت چون گلستان
اي بسا كس رفته تا شام و عراق
او نديده هيچ جز كفر و نفاق
وي بسا كس رفته تا هند و هري
او نديده جز مگر بيع و شري
وي بسا كس رفته تركستان و چين
او نديده هيچ جز مكر و كمين
چون ندارد مدركي جز رنگ و بو
جمله ي اقليمها را گو بجو
گاو در بغداد آيد ناگهان
بگذرد او زين سران تا آن سران
از همه عيش و خوشيها و مزه
او نبيند جز که قشر خربزه
كه بود افتاده بر ره يا حشيش
لايق سيران گاوي يا خريش
خشك بر ميخ طبيعت چون قديد
بسته ي اسباب جانش لا يزيد
و آن فضاي خرق اسباب و علل
هست ارض الله اي صدر اجل
هر زمان مبدل شود چون نقش جان
نو بنو بيند جهاني در عيان
گر بود فردوس و انهار بهشت
چون فسرده ي يك صفت شد گشت زشت
عنوان:بيان آنك هر حس مُدركي را از آدمي نيز مُدركاتي ديگرست
كه از مُدركات آن حس ديگر بي خبرست چنانك هر پيشه ور استاداعجمي كار آن استاد ديگر پيشه ورست و بي خبري او از آنك وظيفه ي او نيست دليل نكند كه آن مدركات نيست اگر چهبحكم حال منكر بود آنرا اما از منكريء او اينجا جز بي خبري نمي خواهيم درين مقام
چنبره ي ديدِ جهان ادراك تست
پرده ي پاكان حس ناپاكِ تست
مدتي حس را بشو ز آب عيان
اين چنين دان جامه شوي صوفيان
چون شدي تو پاك پرده بر كند
جان پاكان خويش برتو ميزند
جمله عالم گر بود نور و صور
چشم را باشد از آن خوبي خبر
چشم بستي گوش مي آري بپيش
تا نمايي زلف و رخساره ي بُتيش
گوش گويد من بصورت نگروم
صورت ار بانگي زند من بشنوم
عالمم من ليك اندر فن ِ خويش
فن من جز حرف و صوتي نيست بيش
هين بيآ بيني ببين اين خوب را
نيست در خور بيني اين مطلوب را
گر بود مشك و گلابي بوبرم
فن من اينست و علم و مخبرم
كي ببينم من رخ آن سيم ساق
هين مكن تكليف ما ليس يطاق
باز حس كژ نبيند شير كژ
خواه كژ غژ پيش او يا راست غژ
چشم احول از يكي ديدن يقين
دانک معزولست اي خواجه ي معين
تو كه فرعوني همه مكري و زرق
مرمرا از خود نمي داني تو فرق
منگر از خود در من اي كژ باز تو
تا يكي تو را نبيني تو دو تو
بنگر اندر من ز من يكساعتي
تا وراي كون بيني ساحتي
وا رهي از تنگي و از ننگ و نام
عشق اندر عشق بيني والسلام
پس بداني چونك رستي از بدن
گوش و بيني چشم مي داند شدن
راست گفتست آن شه شيرين زفان
چشم گردد مو بموي عارفان
چشم را چشمي نبود اول يقين
در رحم بود او جنين گوشتين
علت ديدن مدان پيه اي پسر
ورنه خواب اندر نديدي كس صور
آن پري و ديو مي بيند شبيه
نيست اندر ديدگاه هر دو پيه
نور را با پيه خود نسبت نبود
نسبتش بخشيد خلاق ودود
آدم است از خاك كي ماند به خاك
جني است از نار بي هيچ اشتراك
نيست مانند آي آتش آن پري
گر چه اصلش اوست چون مي بنگري
مرغ از بادست كي ماند بباد
نامناسب را خدا نسبت بداد
نسبت اين فرعها با اصلها
هست بي چون ار چه دادش وصلها
آدمي چون زاده ي خاك هباست
اين پسر را با پدر نسبت كجاست
نسبتي گر هست مخفي از خرد
هست بي چون و خرد كي پي برد
باد را بي چشم اگر بينش نداد
فرق چون ميكرد اندر قوم عاد
چون همي دانست مؤمن از عدو
چون همي دانست مي را از كدو
آتش ِ نمرود را گر چشم نيست
با خليلش چون تجشم كردنيست
گر نبودي نيل را آن نور و ديد
از چه قبطي را ز سبطي مي گزيد
گر نه كوه و سنگ با ديدار شد
پس چرا داود را او يار شد
اين زمين را گر نبودي چشم جان
از چه قارون را فرو خورد آنچنان
گر نبودي چشم دل حنانه را
چون بديدي هجر آن فرزانه را
سنگ ريزه گر نبودي ديده ور
چون گواهي دادي اندر مشت در
اي خرد بر كش تو پر و بالها
سوره بر خوان زلزلت زلزالها
در قيامت اين زمين بر نيك و بَد
كي ز ناديده گواهيها دهد
كه تحدث حالها و اخبارها
تظهر الارض لنا أسرارها
اين فرستادن مرا پيش تو مير
هست بُرهاني كه شد مرسل خبير
كين چنين دارو چنان ناسور را
هست در خور از پي ميسور را
واقعاتي ديده بودي پيش ازين
كه خدا خواهد مرا كردن گزين
من عصا و نور بگرفته بدست
شاخ ِ گستاخ ِ تو را خواهم شكست
واقعات سهمگين از بهر اين
گونه گونه مي نمودت رب دين
در خور سرّ ِ بَد و طغيان تو
تا بداني كوست در خوردان تو
تا بداني كو حكيمست و خبير
مصلح ِ امراض ِ درمان ناپذير
تو بتأويلات مي گشتي از آن
كور و كر كين هست از خوابِ گران
و آن طبيب و آن منجم در لمع
ديد تعبيرش بپوشيد از طمع
گفت دور از دولت و از شاهيت
كه در آيد غصه در آگاهيت
از غذاي مختلف يا از طعام
طبع شوريده همي بيند منام
زآنك ديد او كه نصيحت جونه اي
تند و خون خواري و مسكين خونه اي
پادشاهان خون كنند از مصلحت
ليك رحمتشان فزونست از عنت
شاه را بايد كه باشد خوي رب
رحمت او سبق دارد بر غضب
نه غضب غالب بود مانند ديو
بي ضرورت خون كند از بهر ريو
ني حليميء مخنث وار نيز
كه شود زن روسپي ز آن و كنيز
ديو خانه كرده بودي سينه را
قبله اي سازيده بودي كينه را
شاخ تيزت بس جگرها را كه خَست
نك عصاام شاخ ِ شوخت را شكست
عنوان:حمله بردن اين جهانيان بر آن جهانيان
و تاختن بردن تا سينوردز و نسل كه سرحد غيب است و غفلت ايشان از كمين كه چونغازي بغزا نرود كافر تاختن آورد
حمله بردند اسپه جسمانيان
جانب قلعه و دز روحانيان
تا فرو گيرند بر در بندِ غيب
تا كسي نآيد از آن سو پاك جيب
غازيان حمله ي غزا چون كم برند
كافران بر عكس حمله آورند
غازيان ِ غيب چون از حِلم خويش
حمله نآوردند بر تو زشت كيش
حمله بردي سوي در بندان ِ غيب
تا نيآيند اين طرف مردان ِ غيب
چنگ در صلب و رحمها در زدي
تا كه شارع را بگيري از بدي
چون بگيري شه رَهي كه ذو الجلال
بر گشادست از براي انتسال
سد شدي در بندها را اي لجوج
كوري تو كرد سرهنگي خروج
نك منم سرهنگ و هنگت بشكنم
نك بنامش نام و ننگت بشكنم
تو هلا در بندها را سخت بند
چند گاهي بر سبال خود بخند
سبلتت را بر كند يك يك قدر
تا بداني كالقدر يعمي الحذر
سبلت تو تيزتر يا آن ِ عاد
كه همي لرزيد از دمشان بلاد
تو ستيزه رو تري يا آن ثمود
كه نيآمد مثل ايشان در وجود
صد ازينها گر بگويد تو كري
بشنوي و ناشنوده آوري
توبه كردم از سخن كانگيختم
بي سخن من داروت آميختم
كه نهم بر ريش خامت تا پزد
يا بسوزد ريش و ريشت تا ابد
تا بداني كه خبيرست اي عدو
مي دهد هر چيز را در خوردِ او
كي کژي كردي و كي كردي تو شر
كه نديدي لايقش در پي اثر
كي فرستادي دمي بر آسمان
نيكيي كز پي نيآمد مثل آن
گر مراقب باشي و بيدار تو
بيني هر دم پاسخ کردار تو
چون مراقب باشي و گيري رسن
حاجتت نآيد قيامت آمدن
آنك رمزي را بداند او صحيح
حاجتش نآيد كه گويندش صريح
اين بلا از كودني آيد ترا
كه نكردي فهم نكته و رمزها
از بدي چون دل سياه و تيره شد
فهم كن اينجا نشايد خيره شد
ورنه خود تيري شود آن تيرگي
در رسد در تو جزاي خيرگي
ور نيآيد تير از بخشايش است
نه پي ناديدن آلايش است
هين مراقب باش گر دل بايدت
كز پي هر فعل چيزي زايدت
ور ازين افزون ترا همت بود
از مراقب كار بالاتر رود
عنوان:بيان آنك تن خاكي آدمي همچون آهن نيكو جوهر قابل آيينه شدن است..
تا درو هم در دنيا بهشت و دوزخ و قيامت و غير آنمعاينه بنمايد نه بر طريق خيال
پس چو آهن گرچه تيره هيكلي
صيقلي كن صيقلي كن صيقلي
تا دلت آيينه گردد پُر صور
اندرو هر سو مليحي سيم بَر
آهن ار چه تيره و بي نور بود
صيقلي آن تيرگي از وي زدود
صيقلي ديد آهن و خوش كرد رو
تا كه صورتها توان ديد اندرو
گر تن خاكي غليظ و تيره است
صيقلش كن زآنك صيقل گيره است
تا درو اشكال غيبي رو دهد
عكس حوري و ملك در وي جهد
صيقل عقلت بدآن دادست حق
كه بدان روشن شود دل را ورق
صيقلي را بسته اي اي بي نماز
و آن هوا را كرده اي دو دست باز
گر هوا را بند بنهاده شود
صيقلي را دست بگشاده شود
آهني كآيينه ي غيبي بُدي
جمله صورتها درو مرسل شدي
تيره كردي زنگ دادي در نهاد
اين بود يسعون في أرض الفساد
تاكنون كردي چنين اكنون مكن
تيره كردي آب را افزون مكن
برمشوران تا شود اين آب صاف
و اندرو بين ماه و اختر در طواف
زآنك مردم هست همچون آبِ جو
چون شود تيره نبيني قعر او
قعر جو پُر گوهرست و پُر ز دُر
هين مكن تيره كه هست او صاف حر
جان مردم هست مانند هوا
چون به گرد آميخت شد پرده ي سما
مانع آيد او ز ديد آفتاب
چونك گردش رفت شد صافي و ناب
با كمال تيرگي حق واقعات
مي نمودت تا روي راه نجات
عنوان:باز گفتن موسي اسرار فرعون را و واقعات او را ظهر الغيب تا بخبيري حق ايمان آورد يا گمان برد
ز آهن تيره بقدرت مي نمود
واقعاتي كه در آخر خواست بود
تا كني كمتر تو آن ظلم و بدي
آن همي ديدي و بتر مي شدي
نقشهاي زشت خوابت مينمود
مي رميدي ز آن و آن نقش تو بود
همچو آن زنگي كه در آيينه ديد
روي خود را زشت و بر آيينه ريد
كه چو زشتي لايق ايني و بس
زشتيم آن ِ توست اي كور خس
اين حدث بر روي زشتت مي كني
نيست بر من زآنك هستم روشني
گاه مي ديدي لبانت سوخته
گه دهان و چشم ِ تو بر دوخته
گاه حيوان قاصد خونت شده
گه سَر ِ خود را بدندان ِ دَدِه
گه نگون اندر ميان آب ريز
گه غريق ِ سيل ِ خون آميز ِ تيز
گه ندات آمد ازين چرخ ِ نقي
كه شقيي و شقيي و شقي
گه ندات آمد صريحا از جبال
كه برو هستي ز اصحابِ الشمال
گه ندا مي آمدت از هر جماد
تا ابد فرعون در دوزخ فتاد
زين بترها كه نمي گويم ز شرم
تا نگردد طبع معكوس تو گرم
اندكي گفتم بتو اي ناپذير
ز اندكي داني كه هستم من خبير
خويشتن را كور ميكردي و مات
تا نينديشي ز خواب و واقعات
چند بگريزي نك آمد پيش تو
كوري ادراكِ مكرانديش تو
عنوان:بيان آنك در ِ توبه بازست
هين مكن زين پس فراگير احتراز
كه ز بخشايش در توبه ست باز
توبه را از جانب مغرب دري
باز باشد تا قيامت بر وري
تا ز مغرب بر زند سر آفتاب
باز باشد آن در از وي رو متاب
هست جنت را ز رحمت هشت در
يك در توبه ست ز آن هشت اي پسر
آن همه گه باز باشد گه فراز
و آن در توبه نباشد جز كه باز
هين غنيمت دار در بازست زود
رخت آنجا كش بكوري حسود
عنوان:گفتن موسي عليه السلام فرعون را كي از من يك پند قبول كن و چهار فضيلت عوض بستان
هين ز من بپذير يك چيز و بيآر
پس ز من بستان عوض آنرا چهار
گفت اي موسي كدامست آن يكي
شرح كن با من از آن يك اندكي
گفت آن يك كه بگويي آشكار
كه خدايي نيست غير كردگار
خالق افلاك و انجم بر علا
مردم و ديو و پري و مرغ را
خالق دريا و دشت و کوه و تيه
مُلكت او بي حد و او بي شبيه
گفت اي موسي كدامست آن چهار
كه عوض بدهي مرا بر گو بيار
تا بود كز لطفِ آن وعده ي حسن
سست گردد چهار ميخ ِ كفر من
بوك ز آن خوش وعده هاي مغتنم
بر گشايد قفل ِ كفر ِ صد مَنَم
بوك از تأثير جوي انگبين
شهد گردد در تنم اين زهر كين
يا ز عكس ِ جوي ِ آن پاكيزه شير
پرورش يابد دمي عقل اسير
يا بود كز عكس ِ آن جوهاي خَمر
مست گردم بو برم از ذوق امر
يا بود كز لطفِ آن جوهاي آب
تازگي يابد تن ِ شوره ي خراب
شوره ام را سبزه اي پيدا شود
خار زارم جنتِ مأوي شود
بوك از عكس بهشت و چار جو
جان شود از ياري حق يار جو
آنچنانك از عكس دوزخ گشته ام
آتش و در قهر حق آغشته ام
گه ز عكس مار دوزخ همچو مار
گشته ام بر اهل جنت زهر بار
گه ز عكس جوشش آب حميم
آب ظلمم كرده خلقان را رميم
من ز عكس زمهريرم زمهرير
يا ز عكس آن سعيرم چون سعير
دوزخ درويش و مظلومم كنون
واي آنك يابمش ناگه زبون
عنوان:شرح كردن موسي عليه السلام آن چار فضيلت را جهت پاي مزد ايمان فرعون
گفت موسي كاولين آن چهار
صحتي باشد تنت را پايدار
اين عللهايي كه در طب گفته اند
دور باشد از تنت اي ارجمند
ثانيا باشد ترا عمر دراز
كه اجل دارد ز عمرت احتراز
وين نباشد بعد عمر ِ مستوي
كه بناكام از جهان بيرون روي
بلك خواهان اجل چون طفل شير
نه ز رنجي كه ترا دارد اسير
مرگ جو باشي ولي نه از عجز رنج
بلك بيني در خرابِ خانه گنج
پس بدست خويش گيري تيشه اي
ميزني بر خانه بي انديشه اي
كه حجاب گنج بيني خانه را
مانع صد خرمن اين يك دانه را
پس در آتش افكني اين دانه را
پيش گيري پيشه ي مردانه را
اي بيك برگي ز باغي مانده اي
همچو كرمي برگش از َرز رانده اي
چون كرَم اين كِرم را بيدار كرد
اژدهاي جهل را اين كِرم خَورد
كِرم كِرمي شد پر از ميوه و درخت
اين چنين تبديل گردد نيكبخت
عنوان:تفسير كنتُ كنزا مخفيا فاحببت ان أعرف
خانه بر کن کز عقيق اين يمن
صد هزاران خانه شايد ساختن
گنج زير خانه است و چاره نيست
از خرابي خانه منديش و مه ايست
كه هزاران خانه از يك نقد گنج
توان عمارت کرد بي تکليف و رنج
عاقبت اين خانه خود ويران شود
گنج از زيرش يقين عريان شود
ليك آن تو نباشد ز آنك روح
مزد ويران كردنستش آن فتوح
چون نكرد آن كار مزدش هست لا
لَيسَ لِلْإِنْسان إِلا ما سعي
دست خايي بعد از آن تو كاي دريغ
اين چنين ماهي بُد اندر زير ميغ
من نكردم آنچ گفتند از بهي
گنج رفت و خانه و دستم تهي
خانه ي اجرت گرفتي و ِكري
نيست ملك تو ببيعي يا شري
اين كري را مدت او تا اجل
تا درين مدت كني در وي عمل
پاره دوزي ميكني اندر دكان
زير اين دكان تو مدفون دو كان
هست اين دكان كرايي زود باش
تيشه بستان و تكش را ميتراش
تا كه تيشه ناگهان بر كان نهي
از دكان و پاره دوزي وارهي
پاره دوزي چيست خوردِ آب و نان
ميزني اين پاره بر دلق ِ گران
هر زمان ميدرَد اين دلق ِ تنت
پاره بر وي ميزني زين خوردنت
اي ز نسل پادشاه كاميار
با خود آ زين پاره دوزي ننگ دار
پاره اي بر كن ازين قعر دكان
تا بر آيد سَر بپيش تو دو كان
پيش از آن كين مهلتِ خانه ي كري
آخر آيد بر نخورده زو بري
پس ترا بيرون كند صاحب دكان
وين دكان را بر كند از روي كان
تو ز حسرت گاه بر سر ميزني
گاه ريش خام خود بر ميكني
كاي دريغا آن من بود اين دكان
كور بودم بر نخوردم زين مكان
اي دريغا بودِ ما را بُرد باد
تا ابد يا حسرتا شد للعباد
عنوان:غرّه شدن آدمي به ذكاوت و تصويرات طبع خويش و طلب ناكردن علم غيب كه علم انبياست
ديدم اندر خانه من نقش و نگار
بودم اندر عشق ِ خانه بي قرار
بودم از گنج نهاني بيخبر
ورنه دستنبوي من بودي تبر
آه گر داد تبر را دادمي
اين زمان غم را تبرّا دادمي
چشم را بر نقش مي انداختم
همچو طفلان عشقها ميباختم
پس نكو گفت آن حكيم كاميار
كه تو طفلي خانه پر نقش و نگار
در الهي نامه بس اندرز كرد
كه بر آر از دودمان خويش گرد
بس كن اي موسي بگو وعده ي سوم
كه دل من ز اضطرابش گشت گم
گفت موسي آن سوم ملك دو تو
دو جهاني خالص از خصم و عدو
بيشتر ز آن ملك كاكنون داشتي
كآن بُد اندر جنگ و اين در آشتي
آنكه در جنگت چنان مُلكي دهد
بنگر اندر صلح خوانت چون نهد
آن كرم كاندر جفا آنهات داد
در وفا بنگر چه باشد افتقاد
گفت اي موسي چهارم چيست زود
باز گو صبرم شد و حرصم فزود
گفت چارم آنك ماني تو جوان
موي همچون قير و رخ چون ارغوان
رنگ و بو در پيش ما بس كاسدست
ليك تو پستي سخن كرديم پست
افتخار از رنگ و بو و از مكان
هست شادي و فريب كودكان
عنوان:بيان اين خبر كه كلموا الناس علي قدر عقولهم لا علي قدر عقولكم حتي لا يكذب الله و رسوله
چونك با كودك سر و كارم فتاد
هم زبان كودكان بايد گشاد
كه بُرو كتاب تا مرغت خرم
يا مويز و جوز و فستق آورم
جز شباب تن نميداني بگير
اين جواني را بگير اي خر شعير
هيچ آژنگي نيفتد بر رُخَت
تازه ماند آن شباب فرّخت
نه نژند پيريت آيد برو
ني قدِ چون سرو ِ تو گردد دو تو
نه شود زور جواني از تو كم
نه بدندانها خللها يا الم
نه كمي در شهوت و طمث و بعال
كه زنان را آيد از ضعفت ملال
آن چنان بگشايدت فرّ شباب
كه گشود آن مژده عكاشه باب
عنوان:قوله عليه السلام من بشرني بخروج الصفر بشرته بالجنة
احمدِ آخر زمان را انتقال
در ربيع ِ اول آيد بي جدال
چون خبر يابد دلش زين وقتِ نقل
عاشق آن وقت گردد او بعقل
چون صفر آيد شود شاد از صفر
كه پس ِ اين ماه ميسازم سفر
هر شبي تا روز زين شوق هدي
او رفيق راه اعلي ميزدي
گفت هر كس كه مرا مژده دهد
چون صفر پاي از جهان بيرون نهد
كه صفر بگذشت و شد ماه ربيع
مژده ور باشم مر او را و شفيع
گفت عكاشه صفر بگذشت و رفت
گفت كه جنت ترا اي شير زفت
ديگري آمد كه بگذشت آن صفر
گفت عكاشه ببرد از مژده بر
پس رجال از نقل عالم شادمان
و ز بقااش شادمان اين كودكان
چونك آبِ خوش نديد آن مرغ ِ كور
پيش او كوثر نمايد آبِ شور
همچنين موسي كرامت ميشمرد
كه نگردد صاف اقبال تو درد
گفت احسنتُ نكو گفتي وليك
تا كنم من مشورت با يار ِنيك
عنوان:مشورت كردن فرعون با ايسيه در ايمان آوردن بموسي عليه السلام
باز گفت او اين سخن با ايسيه
گفت جان افشان برين اي دل سيه
بس عنايتهاست متن اين مقال
زود درياب اي شه نيكو خصال
وقت كِشت آمد زهي پُر سود كِشت
اين بگفت و گريه كرد و گرم گشت
برجهيد از جا و گفتا بخّ لك
آفتابي تاج گشتت اي كلك
عيبِ كل را خود بپوشاند كلاه
خاصه چون باشد كله خورشيد و ماه
هم در آن مجلس كه بشنيدي تو اين
چون نگفتي آري و صد آفرين
اين سخن در گوش خورشيد ار شدي
سر نگون بر بوي اين زير آمدي
هيچ ميداني چه وعده ست و چه داد
ميكند ابليس را حق افتقاد
چون بدين لطف آن كريمت باز خواند
اي عجب چون زهره ات بر جاي ماند
زهره ات ندريد تا ز آن زهره ات
بودي اندر هر دو عالم بهره ات
زهره اي كز بهره ي حق بر درد
چون شهيدان از دو عالم برخورد
غافلي هم حكمت است و اين عمي
تا بماند ليك تا اين حد چرا
غافلي هم حكمتست و نعمتست
تا نپرد زود سرمايه ز دست
ليك ني چندانك ناسوري شود
زهر جان و عقل رنجوري شود
خود كه يابد اين چنين بازار را
كه بيك گل ميخري گلزار را
دانه اي را صد درختستان عوض
حبه اي را آمدت صد كان عوض
كان لله دادن آن حبه است
تا كه كان الله له آيد بدست
زآنك اين هوي ضعيف بيقرار
هست شد ز آن هوي ربّ پايدار
هوي فاني چونك خود فااو سپرد
گشت باقي دايم و هرگز نمرد
همچو قطره ي خايف از باد وز خاك
كه فنا گردد بدين هر دو هلاك
چون باصل خود كه دريا بود جَست
از تف خورشيد و باد و خاك رست
ظاهرش گم گشت در دريا وليك
ذات او معصوم و پا برجا و نيك
هين بده اي قطره خود را بي ندم
تا بيابي در بهاي قطره يم
هين بده اي قطره خود را اين شَرَف
در كف دريا شو ايمن از تلف
خود كرا آمد چنين دولت بدست
قطره را بحري تقاضاگر شدست
الله الله زود بفروش و بخر
قطره اي ده بحر پُر گوهر ببر
الله الله هيچ تأخيري مكن
كه ز بحر لطف آمد اين سخُن
لطف اندر لطف اين گم ميشود
كاسفلي بر چرخ هفتم مي شود
هين كه يك بازي فتادت بوالعجب
هيچ طالب اين نيابد در طلب
گفت با هامان بگويم اي ستير
شاه را لازم بود رأي وزير
گفت با هامان مگو اين راز را
كور كمپيري چه داند باز را
عنوان:قصه ي باز پادشاه و كمپير زن
باز ِ اسپيدي بكمپيري دهي
او ببُرد ناخنش بهر بَهي
ناخني كه اصل كارست و شكار
كور كمپيرك ببرد كوروار
كه كجا بودست مادر که ترا
ناخنان زين سان درازست اي كيا
ناخن و منقار و پرّش را بُريد
وقتِ مهر اين ميكند زال ِ پليد
چونك تتماجش دهد او كم خورد
خشم گيرد مهرها را بر درد
كه چنين تتماج پختم بهر تو
تو تكبر مينمايي و عتو
تو سزايي در همآن رنج و بلا
نعمت و اقبال كي سازد ترا
آب تتماجش دهد كين را بگير
گر نميخواهي كه نوشي ز آن فطير
آب تتماجش نگيرد طبع ِ باز
زال بترنجد شود خشمش دراز
از غضب شرباي سوزان بر سرش
زن فرو ريزد شود كل مغفرش
اشك از آن چشمش فرو ريزد ز سوز
ياد آرد لطف شاه دلفروز
ز آن دو چشم نازنين با دلال
كه ز چهره شاه دارد صد كمال
چشم ِ ما زاغش شده پُر زخم زاغ
چشم نيك از چشم بد با درد و داغ
چشم دريا بسطتي كز بسط او
هر دو عالم مي نمايد تار مو
گر هزاران چرخ در چشمش رود
همچو چشمه پيش قلزم گم شود
چشم بگذشته ازين محسوسها
يافته از غيب بيني بوسها
خود نمي يابم يكي گوشي كه من
نكته اي گويم از آن چشم حسن
ميچكد آن آب محمود جليل
مي ربودي قطره اش را جبرئيل
تا بمالد در پَر و منقار خويش
گر دهد دستوريش آن خوب كيش
باز گويد خشم كمپير ار فروخت
فرّ و نور و صبر و علمم را نسوخت
باز ِ جانم باز صد صورت تند
زخم بر ناقه نه بر صالح زند
صالح از يكدم كه آرد باشكوه
صد چنان ناقه بزايد متن كوه
دل همي گويد خموش و هوش دار
ورنه درانيد غيرت پود و تار
غيرتش را هست صد حلم نهان
ورنه سوزيدي بيك دم صد جهان
نخوت شاهي گرفتش جاي پند
تا دل خود را ز بند پند کند
كه كنم با رأي هامان مشورت
كوست پشتِ ملك و قطب مقدرت
مصطفي را رأي زن صديق ربّ
رأي زن بوجهل را شد بولهب
عِرق جنسيت چنانش جذب كرد
كان نصيحتها بپيشش گشت سرد
جنس سوي جنس صد پَرّه پَرَد
بر خيالش بندها را بر درد
عنوان:قصه ي آن زن كي طفل آن بر سر ناودان غيژيد و خطر افتادن بود و از علي عليه السلام وجهه چاره جست
يك زني آمد بپيش مرتضي
گفت شد بر ناودان طفلي مرا
گرش ميخوانم نمي آيد بدست
ور هلم ترسم كه افتد او بپست
نيست عاقل تا كه دريابد چو ما
گر بگويم كز خطر سوي من آ
هم اشارت را نمي داند بدست
ور بداند نشنود اين هم بَدست
بس نمودم شير و پستان را بدو
او هميگرداند از من چشم و رو
از براي حق شماييد اي مهان
دستگير اين جهان و آن جهان
زود درمان كن كه ميلرزد دلم
كه بدرد از ميوه ي دل بسکلم
گفت طفلي را بر آور هم ببام
تا ببيند جنس خود را آن غلام
سوي جنس آيد سبك ز آن ناودان
جنس بر جنس است عاشق جاودان
زن چنان كرد و چو ديد آن طفل او
جنس خود خوش خوش بدو آورد رو
سوي بام آمد ز متن ناودان
جاذب هر جنس را هم جنس دان
غژغژان آمد بسوي طفل طفل
وارهيد او از فتادن سوي سِفل
ز آن بود جنس بشر پيغمبران
تا بجنسيت رهند از ناودان
پس بشر فرمود خود را مثلكم
تا بجنس آييد و كم گرديد گم
زآنك جنسيت عجايب جاذبيست
جاذبش جنسست هر جا طالبيست
عيسي و ادريس بر گردون شدند
با ملايك چونك همجنس آمدند
باز آن هاروت و ماروت از بلند
جنس تن بودند ز آن زير آمدند
كافران همجنس شيطان آمده
جانشان شاگرد شيطانان شده
صد هزاران خوي بد آموخته
ديده هاي عقل و دل بر دوخته
كمترين خوشان بزشتي آن حسد
آن حسد كه گردن ابليس زد
ز آن سگان آموخته حقد و حسد
كه نخواهد خلق را ملك ابد
هر كرا ديد او كمال از چپ و راست
از حسد قولنجش آمد درد خاست
زآنك هر بدبختِ خرمن سوخته
مي نخواهد شمع كس افروخته
هين كمالي دست آور تا تو هم
از كمال ديگران نفتي بغم
از خدا ميخواه دفع اين حسد
تا خدايت وارهاند از جسد
مر ترا مشغوليي بخشد درون
كه نپردازي از آن سوي برون
جرعه ي مي را خدا آن ميدهد
كه بدو مست از دو عالم ميرهد
خاصيت بنهاده در كفّ ِ حشيش
كو زماني ميرهاند از خوديش
خواب را يزدان بدآن سان ميكند
كز دو عالم فكر را بر ميكند
كرد مجنون را ز عشق ِ پوستي
كو بشناسد عدو از دوستي
صد هزاران اين چنين مي دارد او
كه بر ادراكات تو بگمارد او
هست ميهاي شقاوت نفس را
كه زره بيرون برد آن نحس را
هست ميهاي سعادت عقل را
كه بيابد منزل ِ بي نقل را
خيمه ي گردون ز سرمستيء خويش
بر كند ز آن سو بگيرد راه پيش
هين بهر مستي دلا غره مشو
هست عيسي مستِ حق خر مستِ جو
اين چنين مي را بجوزين خنبها
مستي اش نبود ز كوته دنبها
زآنك هر معشوق چون خنبيست پُر
آن يكي دَرد و دگر صافي چو دُر
مي شناسا هين بچش با احتياط
تا ميي يابي منزه ز اختلاط
هر دو مستي مي دهندت ليك اين
مستي ات آرد كشان تا ربّ دين
تا رهي از فكر و وسواس و حِيل
بي عِقال ِ اين عقل در رقص الجمل
انبيا چون جنس روحند و ملك
مر ملك را جذب كردند از فلك
باد جنس آتشست و يار ِ او
كه بود آهنگ هر دو بر علو
چون ببندي تو سر كوزه ي تهي
در ميان حوض يا جويي نهي
تا قيامت آن فرو نآيد بپست
كه دلش خاليست و در وي باد هست
ميل بادش چون سوي بالا بود
ظرف خود را هم سوي بالا كشد
باز آن جانها كه جنس انبياست
سوي ايشان كش كشان چون سايهاست
زآنك عقلش غالبست و بي زشك
عقل جنس اسفل آمد بخلقت با ملك
و آن هواي نفس غالب بر عدو
نفس جنس اسفل آمد شد بدو
بود قبطي جنس فرعون ذميم
بود سبطي جنس موسي كليم
بود هامان جنس تر فرعون را
بر گزيدش برد بر صدر سرا
لاجرم از صدر تا قعرش كشيد
كه ز جنس دوزخند آن دو پليد
هر دو سوزنده چو دوزخ ضد نور
هر دو چون دوزخ ز نور دل نفور
زآنك دوزخ گويد اي مؤمن تو زود
بر گذر كه نورت آتش را ربود
بگذر اي مؤمن كه نورت ميكشد
آتشم را چونك دامن ميكشد
ميرمد آن دوزخي از نور هم
زآنك طبع دوزخستش اي صنم
دوزخ از مؤمن گريزد آنچنان
كه گريزد مؤمن از دوزخ بجان
زآنك جنس نار نبود نور او
ضد نار آمد حقيقت نور جو
در حديث آمد كه مؤمن در دعا
چون امان خواهد ز دوزخ از خدا
دوزخ از وي هم امان خواهد بجان
كه خدايا دور دارم از فلان
جاذبه ي جنسيتست اكنون ببين
كه تو جنس كيستي از كفر و دين
گر بهامان مايلي هامانيي
ور بموسي مايلي سبحانيي
ور بهر دو مايلي انگيخته
نفس و عقلي هر دوان آميخته
هر دو در جنگند هان و هان بكوش
تا شود غالب معاني بر نقوش
در جهان جنگ شادي اين بسست
كه ببيني بر عدو هر دم شكست
آن ستيزه رو بسختي عاقبت
گفت با هامان براي مشورت
وعده هاي آن كليم الله را
گفت و مَحرَم ساخت آن گم راه را
عنوان:مشورت كردن فرعون با وزيرش هامان در ايمان آوردن بموسي عليه السلام
گفت با هامان چو تنهااش بديد
جَست هامان و گريبان را دريد
بانگها زد گريها كرد آن لعين
كوفت دستار و كله را بر زمين
كه چگونه گفت اندر روي شاه
اين چنين گستاخ آن حرفِ تباه
جمله عالم را مُسَخر كرده تو
كار را با بخت چون زر كرده تو
از مشارق و ز مغارب بي لجاج
سوي تو آرند سلطانان خراج
پادشاهان لب همي مالند شاد
بر ستانه ي خاك تو اي كيقباد
اسب ياغي چون ببيند اسب ما
رو بگرداند گريزد بي عصا
تاكنون معبود و مسجود جهان
بوده اي گردي كمينه ي بندگان
در هزار آتش شدن زين خوشترست
كه خداوندي شود بنده پرست
نه بكـُش اول مرا اي شاه چين
تا نبيند چشم من بر شاه اين
خسروا اول مرا گردن بزن
تا نبيند اين مذلت چشم ِ من
خود نبودست و مبادا اين چنين
كه زمين گردون شود گردون زمين
بندگان مان خواجه تاش ما شوند
بي دلان مان دل خراش ما شوند
چشم روشن دشمنان و دوست كور
گشت ما را پس گلستان قعر گور
عنوان:تزييف سخن هامان عليه اللعنة
دوست از دشمن همي نشناخت او
نرد را كورانه كژ مي باخت او
دشمن تو جز تو نبود اي لعين
بي گناهان را مگو دشمن بكين
پيش تو اين حالت بد دولتست
كه دوا دو اول و، آخر لتست
گر ازين دولت نتازي خز خزان
اين بهارت را همي آيد خزان
مشرق و مغرب چو تو بس ديده اند
كه سر ايشان ز تن ببريده اند
مشرق و مغرب كه نبود برقرار
چون كنند آخر كسي را پايدار
تو بدآن فخر آوري كز ترس و بند
چاپلوست گشت مردم روز چند
هر كرا مردم سجودي ميكنند
زهر اندر جان او مي آگنند
چونك برگردد از او آن ساجدش
داند او كان زهر بود و موبدش
اي خنك آنرا كه ذلت نفسهُ
واي آنك از سركشي شد چون كه او
اين تكبر زهر قاتل دان كه هست
از مي پُر زهر شد او گيج مست
چون مي پُرزهر نوشد مدبري
از طرب يكدم بجنباند سري
بعد يكدم زهر بر جانش فتد
زهر در جانش كند داد و ستد
گر نداري زهري اش را اعتقاد
كو چه زهر آمد نگر در قوم عاد
چونك شاهي دست يابد بر شهي
بكشدش يا باز دارد در چهي
ور بيابد خسته ي افتاده را
مرهمش سازد شه و بدهد عطا
گر نه زهرست آن تكبر پس چرا
كشت شه را بي گناه و بي خطا
وين دگر را بي زخدمت چون نواخت
زين دو جنبش زهر را شايد شناخت
راه زن هرگز گدايي را نزد
گرگ گرگِ مرده را هرگز گزد
خضر كشتي را براي آن شكست
تا تواند كشتي از فجّار رست
چون شكسته ميرهد اشكسته شو
امن در فقرست اندر فقر رو
آن كهي كو داشت از كان نقد چند
گشت پاره پاره از زخم كلند
تيغ بهر اوست كو را گرد نيست
سايه کافگندست بر وي زخم نيست
مهتري نفطست و آتش اي غوي
اي برادر چون بر آذر ميروي
هرچ او هموار باشد با زمين
تيرها را كي هدف گردد ببين
سر بر آرد از زمين آنگاه او
چون هدفها زخم يابد بي رفو
نردبان خلق اين ما و منيست
عاقبت زين نردبان افتادنيست
هر كه بالاتر رود ابله ترست
كاستخوان او بتر خواهد شكست
اين فروعست و اصولش آن بود
كه ترفع شركت يزدان بود
چون نمُردي و نگشتي زنده زو
ياغيي باشي بشركت ملك جو
چون بدو زنده شدي آن خود ويست
وحدت محض است آن شركت كيست
شرح اين در آينه ي اعمال جو
كه نيابي فهم آن از گفت و گو
گر بگويم آنچ دارم در درون
بس جگرها گردد اندر حال خون
بس كنم خود زيرَكانرا اين بس است
بانگ دو كردم اگر در دِه كس است
حاصل آن هامان بدآن گفتار بَد
اين چنين راهي بر آن فرعون زد
لقمه ي دولت رسيده تا دهان
او گلوي او بريده ناگهان
خرمن فرعون را داد او بباد
هيچ شه را اين چنين صاحب مباد
عنوان:نوميد شدن موسي عليه السلام از ايمان فرعون بتأثير کردن و سخن هامان در دل فرعون
گفت موسي لطف بنموديم و جود
خود خداونديت را روزي نبود
آن خداوندي كه نبود راستين
مرو را نه دست دان نه آستين
آن خداوندي كه دزديده بود
بي دل و بي جان و بي ديده بود
آن خداوندي كه دادندت عوام
باز بستانند از تو همچو وام
دِه خداوندي عاريت بحق
تا خداونديت بخشد متفق
عنوان:منازعت کردن اميران عرب با مصطفي عليه السلام
كي ملك را مقاسمت كن با ما تا نزاعي نباشد و جواب فرمودن مصطفيعليه السلام كي من مأمورم در اين امارت و بحث ايشان از طرفين
آن اميران عرب گرد آمدند
نزد پيغمبر منازع ميشدند
كه تو ميري هر يك از ما هم امير
بخش كن اين ملك و بخش خود بگير
هر يكي در بخش ِ خود انصاف جو
تو ز بخش ما دو دست خود بشو
گفت ميري مرمرا حق داده است
سروري و امر مطلق داده است
كين قِران احمدست و دور او
هين بگيريد امر او را اتقوا
قوم گفتندش كه ما هم ز آن قضا
حاكميم و داد اميري مان خدا
گفت ليكن مرمرا حق ملك داد
مر شما را عاريه از بهر زاد
ميري من تا قيامت باقي است
ميري عاريتي خواهد شكست
قوم گفتند اي امير افزون مگو
چيست حجت بر فزون جويي تو
در زمان ابري برآمد ز امر مُر
سيل آمد گشت آن اطراف پُر
رو بشهر آورد سيلي بس مهيب
اهل ِ شهر افغان كنان جمله رعيب
گفت پيغمبر كه وقت امتحان
آمد اكنون تا گمان گردد عيان
هر اميري نيزه ي خود در فگند
تا شود در امتحان آن سيل بند
پس قضيب انداخت در وي مصطفي
آن قضيبِ معجز فرمان روا
نيزها را همچو خاشاکي ربود
آب تيز سيل پرجوش عنود
نيزها گم گشت جمله و آن قضيب
بر سر آب ايستاده چون رقيب
ز اهتمام آن قضيب آن سيل زفت
رو بگردانيد و آن سيلاب رفت
چون بديدند از وي آن امر عظيم
پس مُقر گشتند آن ميران ز بيم
جز سه كس كه حقد ايشان چيره بود
ساحرش گفتند و كاهن از جحود
ملكِ بر بسته چنان باشد ضعيف
ملك بر راسته چنين باشد شريف
نيزها را گر نديدي با قضيب
نامشان بين نام او بين اي نجيب
نامشان را سيل تيز مرگ برد
نام او و دولت تيزش نمرد
پنج نوبت ميزنندش بر دوام
همچنين هر روز تا روز قيام
گر ترا عقلست كردم لطفها
ور خري آورده ام خر را عصا
آنچنان زين آخرت بيرون كنم
كز عصا گوش و سرت پرخون كنم
اندرين آخر خران و مردمان
مي نيابند از جفاي تو امان
نك عصا آورده ام بهر ِ ادب
هر خري را كو نباشد مستحب
اژدهايي ميشود در قهر تو
كاژدهايي گشته اي در فعل و خو
اژدهاي كوهيي تو بي امان
ليك بنگر اژدهاي آسمان
اين عصا از دوزخ آمد چاشني
كه هلا بگريز اندر روشني
ورنه درماني تو در زندان من
مخلصت نبود ز در بندان ِ من
اين عصايي بود اين دم اژدهاست
تا نگويي دوزخ يزدان كجاست
عنوان:در بيان آنك شناساي قدرت حق نپرسد كي بهشت کجاست و دوزخ كجاست
هر كجا خواهد خدا دوزخ كند
اوج را بر مرغ دام و فخ كند
هم ز دندانت بر آرد دردها
تا بگويي دوزخست و اژدها
يا كند آبِ دهانت را عسل
تا بگويي كه بهشتست و حلل
از بن دندان بروياند شكر
تا بداني قوّتِ حكم قدر
پس بدندان بي گناهان را مگز
فكر كن از ضربت نامحترز
نيل را بر قبطيان حق خون كند
سبطيان را از بلا محصون كند
تا بداني پيش حق تمييز هست
در ميان هوشيار راه و مست
نيل تمييز از خدا آموختست
كه گشاداينرا و آن را سخت بست
لطف او عاقل كند مرنيل را
قهر او ابله كند قابيل را
در جمادات از كرم عقل آفريد
عقل از عاقل بقهر خود بُريد
در جماد از لطف عقلي شد پديد
و ز نكال از عاقلان دانش رميد
عقل چون باران بامر آنجا بريخت
عقل اين سو خشم حق ديد و گريخت
ابر و خورشيد و مه و نجم بلند
جمله بر ترتيب آيند و روند
هر يكي نايد مگر در وقت خويش
كه نه پس ماند زهنگام و نه پيش
چون نكردي فهم اين را ز انبيا
دانش آوردند در سنگ و عصا
تا جمادات دگر را بي لباس
چون عصا و سنگ داري از قياس
طاعت سنگ و عصا ظاهر شود
و ز جمادات دگر مخبر شود
كه ز يزدان آگهيم و طايعيم
ما همه ني اتفاقي ضايعيم
همچو آب نيل داني وقت غرق
كو ميان هر دو امت كرد فرق
چون زمين دانيش دانا وقتِ خسف
در حق قارون كه قهرش کرد و نسف
چون قمر كه امر بشنيد و شتافت
پس دو نيمه گشت بر چرخ و شكافت
چون درخت و سنگ كاندر هر مقام
مصطفي را كرده ظاهر السلام
عنوان:جواب دهري كه منكر الوهيتست و عالم را قديم مي گويد
دي يكي ميگفت عالم حادثست
فانيست اين چرخ و حقش وارثست
فلسفيي گفت چون داني حدوث
حادثي ابر چون داند غيوث
ذره اي خود نيستي از انقلاب
تو چه ميداني حدوث آفتاب
كرمكي كاندر حدث باشد دفين
كي بداند آخر و بَد و زمين
اين بتقليد از پدر بشنيده اي
از حماقت اندرين پيچيده اي
چيست برهان بر حدوث اين بگو
ورنه خامش كن فزون گويي مجو
گفت ديدم اندرين بحر عميق
بحث مي كردند روزي دو فريق
در جدال و در خصام و در ستوه
گشت هنگامه بر آن دو كس گروه
من بسوي آن هنگامه شدم
اطلاع از حال ايشان بستدم
آن يكي مي گفت گردون فاني است
بي گماني اين بنا را باني است
و آن دگر گفت اين قديم و بي كي است
نيستش باني و يا باني ويست
گفت منكر گشته اي خلاق را
روز و شب آرنده و رزاق را
گفت بي برهان نخواهم من شنيد
آنچ گولي آن بتقليدي گزيد
هين بيآور حجت و برهان كه من
نشنوم بي حجت اين را در زمَن
گفت حجت در درون جانم است
در درون جان نهان برهانم است
تو نمي بيني هلال از ضعف چشم
من همي بينم مكن بر من تو خشم
گفت و گو بسيار گشت و خلق گيج
در سر و پايان اين چرخ بسيج
گفت يارا در درونم حجتيست
بر حدوث آسمانم آيتيست
من يقين دارم نشانش آن بود
مر يقين دان را كه در آتش رود
در زبان مي نآيد آن حجت بدان
همچو حال و ِسرّ عشق عاشقان
نيست پيدا سِرّ گفت و گوي من
جز كه زردي و نزاري روي من
اشك و خون بر رخ روانه ميرود
حجت حسن و جمالش مي شود
گفت من اينها ندانم حجتي
كه بود در پيش عامه آيتي
گفت چون قلبي و نقدي دم زنند
كه تو قلبي من نكويم ارجمند
هست آتش امتحان آخرين
كاندر آتش در فتند اين دو قرين
عام و خاص از حالشان عالم شوند
از گمان و شك سوي ايقان روند
آب و آتش آمد اي جان امتحان
نقد و قلبي را كه آن باشد نهان
تا من و تو هر دو در آتش رويم
حجت باقي حيرانان شويم
يا من و تو هر دو در بحر اوفتيم
که من و تو اين گره را آيتيم
همچنان كردند و در آتش شدند
هر دو خود را بر تف آتش زدند
آن خدا گوينده مرد مدعي
رَست و سوزيد اندر آتش آن دعي
از مؤذن بشنو اين اعلام را
كوري افزون روان خام را
كه نسوزيدست اين نام از اجل
كش مسمي صدر بودست و اجل
صد هزاران زين رهان اندر قران
بر دريده پرده هاي منكران
چون گرو بستند غالب شد صواب
در دوام معجزات و در جواب
فهم كردم كآنك دم زد از سبق
وز حدوث چرخ پيروزست و حق
حجت منكر هماره زرد رو
يك نشان بر صدق آن انكار كو
يك مناره در ثناي منكران
كو درين عالم كه تا باشد نشان
منبري كو كه بر آنجا مخبري
ياد آرد روزگار منكري
روي دينار و درم از نامشان
تا قيامت مي دهد زين حق نشان
سکه ي شاهان همي گردد دگر
سکه ي احمد ببين تا مستقر
بر رخ ِ نقره و يا روي زري
وانما بر سکه نام منکري
خود مگير اين معجز چون آفتاب
صد زبان وبين نام او أُمُّ الكتاب
زهره ني كس را كه يك حرفي از آن
يا بدزدد يا فزايد در بيان
يار غالب شو كه تا غالب شوي
يار مغلوبان مشو هين اي غوي
حجت منكر همين آمد كه من
غير اين ظاهر نمي بينم وطن
هيچ ننديشد كه هر جا ظاهريست
آن ز حكمتهاي پنهان مخبريست
فايده ي هر ظاهري خود باطن است
همچو نفع اندر دواها كامن است