هر يكي را اندر خورد و مشكلات دين و دل او وصيد كردن هر جنس مرغ ضميري بصفير آن جنس مرغ و طعمه ي او
قصه گويم از سبا مشتاق وار
چون صبا آمد بسوي لاله زار
لاقت الاشباحُ يوم وصلها
عادت الاولاد صوب اصلها
أمة العشق الخفي في الامم
مثل جود حوله لوم السقم
ذلة الارواح من أشباحها
عزة الاشباح من ارواحها
أيها العشاق السقيا لكم
أنتم الباقونَ والبقيا لكم
ايها السالون قوموا و اعشقوا
ذاك ريح يوسف فاستنشقوا
منطق الطير سليماني بيآ
بانگ هر مرغي كه آيد ميسرا
چون بمرغانت فرستادست حق
لحن هر مرغي بدادستت سبق
مرغ جبري را زبان جبر گو
مرغ پر اِشكسته را از صبر گو
مرغ صابر را تو خوش دار و معاف
مرغ عنقا را بخوان اوصاف قاف
مر كبوتر را حذر فرما ز باز
باز را از حلم گو و احتراز
و آن خفاشي را كه ماند او بينوا
مي كنش با نور جفت و آشنا
كبك جنگي را بياموزان تو صلح
مر خروسانرا نما اشراط صبح
همچنان ميرو ز هُدهُد تا عقاب
ره نما والله اعلم بالصواب
عنوان:آزاد شدن بلقيس از ملك و مست شدن او از شوق ايمان..
و التفات همت او از همه ملك منقطع شدن وقت هجرت الا از تخت
چون سليمان سوي مرغان سبا
يك صفيري كرد بست آنجمله را
جز مگر مرغي كه بُد بي جان و پَر
يا چو ماهي گنگ بود از اصل و كر
ني غلط گفتم كه كر گر سر نهد
پيش وحي كبريا سمعش دهد
چونك بلقيس از دل و جان عزم كرد
بر زمان رفته هم افسوس خَورد
ترك مال و ملك كرد او آنچنان
كه بترك نام و ننگ آن عاشقان
آن غلامان و كنيزان ِ بناز
پيش چشمش همچو پوسيده پياز
باغها و قصرها و آبِ رود
پيش چشم از عشق گلخن مينمود
عشق در هنگام استيلا و خشم
زشت گرداند لطيفانرا بچشم
هر زُمرّد را نمايد گندنا
غيرت عشق اين بود معني ِ لا
لا اله الا هو اينست اي پناه
كه نمايد مه ترا ديگ سياه
هيچ مال و هيچ مخزن هيچ رخت
مي دريغش نامد الا جز كه تخت
پس سليمان از دلش آگاه شد
كز دل او تا دل او راه شد
آنکسي که بانگ موران بشنود
هم فغان سر دوران بشنود
آنك گويد راز قالَتْ نملة
هم بداند راز اين طاق كهن
ديد از دورش كه آن تسليم كيش
تلخش آمد فرقتِ آن تخت خويش
گر بگويم آن سبب گردد دراز
كه چرا بودش بتخت آن عشق و ساز
گر چه اين كلك قلم خود بي حِسيست
نيست جنس كاتب او را مونسيست
همچنين هر آلت پيشه وري
هست بي جان مونس جان وري
اين سبب را من معين گفتمي
گر نبودي چشم فهمت را نمي
از بزرگي تخت كز حد مي فزود
نقل كردن تخت را امكان نبود
خرده كاري بود و تفريقش خطر
همچو اوصال بدن با همدگر
پس سليمان گفت گر چه في الاخير
سرد خواهد شد برو تاج و سرير
چون ز وحدت جان برون آرد سري
جسم را با فرّ او نبود فري
چون بر آيد گوهر از قعر بحار
ننگري اندر كف و خاشاك خوار
سر بر آرد آفتابِ با شرر
دمّ عقرب را كه سازد مستقر
ليك خود با اين همه بر نقد حال
جُست بايد تخت او را انتقال
تا نگردد خسته هنگام لقا
كودكانه حاجتش گردد روا
هست بر ما سهل و او را بس عزيز
تا بود بر خوان حوران ديو نيز
عبرت جانش شود آن تختِ ناز
همچو دلق و چارقي پيش اياز
تا بداند در چه بود آن مبتلا
از كجاها در رسيد او تا كجا
خاك را و نطفه را و مضغه را
پيش چشم ما همي دارد خدا
كز كجا آوردمت اي بد نيت
كه از آن آيد همي خفريقيت
تو بر آن عاشق بُدي در دور آن
منكر اين فضل بودي آن زمان
اين كرم چون دفع آن انكار تست
كه ميان خاك ميكردي نخست
حجت انكار شد انشار تو
از دوا بدتر شد اين بيمار تو
خاك را تصوير اين كار از كجا
نطفه را خصمي و انكار از كجا
چون در آن دم بي دل و بي سر بُدي
فكرت و انكار را منكر بُدي
از جمادي چونك انكارت برُست
هم ازين انكار حشرت شد درست
پس مثال تو چو آن حلقه زنيست
كز درونش خواجه گويد خواجه نيست
حلقه زن زين نيست دريابد كه هست
پس ز حلقه بر ندارد هيچ دست
پس هم انكارت مبين مي كند
كز جماد او حشر صد فن مي كند
چند صنعت رفت اي انكار تا
آب و گل انكار زاد از هَلْ أتي
آب و گل مي گفت خود انكار نيست
بانگ مي زد بي خبر كه اخبار نيست
پس بگويم شرح اين از صد طريق
ليك خاطر لغزد از گفتِ دقيق
عنوان:چاره كردن سليمان عليه السلام در احضار تخت بلقيس از سبا
گفت عفريتي كه تختش را بفن
حاضر آرم تا تو زين مجلس شدن
گفت آصف من باسم اعظمش
حاضر آرم پيش تو در يكدمش
گر چه عفريت اوستاد سحر بود
ليك آن از نفخ آصف رو نمود
حاضر آمد تخت بلقيس آنزمان
ليك ز آصف نه از فن عفريتيان
گفت حمد الله بدين و صد چنين
كه بديدستم ز رب العالمين
پس نظر كرد آن سليمان سوي تخت
گفت آري گول گيري اي درخت
پيش چوب و پيش سنگ نقش كند
اي بسا گولان كه سرها مي نهند
ساجد و مسجود از جان بي خبر
ديده از جان جنبشي و اندك اثر
ديده در وقتي كه شد حيران و دنگ
كه سخن گفت و اشارت كرد سنگ
نرد خدمت چون بنا موضع بباخت
شير سنگين را شقي شيري شناخت
از كرم شير حقيقي كرد جود
استخواني سوي سگ انداخت زود
گفت گر چه نيست آنسگ بر قوام
ليك ما را استخوان لطفيست عام
عنوان:قصه ي ياري خواستن حليمه از بتان چون عقيب فطام مصطفي را عليه السلام گم كرد
و لرزيدن و سجده ي بتان و گواهيدادن ايشان بر عظمت كار مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم
قصه ي راز حليمه گويمت
تا زُدايد داستان او غمت
مصطفي را چون ز شير او باز كرد
بر كفش برداشت چون ريحان و ورد
مي گريزانيدش از هر نيك و بد
تا سپارد آن شهنشه را بجَد
چون همي آورد امانت را ز بيم
شد بكعبه و آمد او اندر حطيم
از هوا بشنيد بانگي كاي حطيم
تافت بر تو آفتابي بس عظيم
اي حطيم امروز آيد بر تو زود
صد هزاران نور از خورشيد جود
اي حطيم امروز آرد در تو رخت
محتشم شاهي كه پيك اوست بخت
اي حطيم امروز بي شك از نوي
منزل جانهاي بالايي شوي
جان پاكان طلبِ طلب و جوق جوق
آيدت از هر نواحي مستِ شوق
گشت حيران آن حليمه ز آن صدا
نه كسي در پيش نه سوي قفا
شش جهت خالي ز صورت وين ندا
شد پياپي آن ندا را جان فدا
مصطفي را بر زمين بنهاد او
تا كند آن بانگ خوش را جست و جو
چشم ميانداخت آن دم سو بسو
كه كجا است آن شه اسرار گو
كين چنين بانگ بلند از چپ و راست
ميرسد يا رب رساننده كجاست
چون نديد او خيره و نوميد شد
جسم لرزان همچو شاخ بيد شد
باز آمد سوي آن طفل رشيد
مصطفي را بر مكان خود نديد
حيرت اندر حيرت آمد بر دلش
گشت بس تاريك از غم منزلش
سوي منزل ها دويد و بانگ داشت
كه كه بر دُردانه ام غارت گماشت
مكيان گفتند ما را علم نيست
ما ندانستيم كآنجا كودكيست
ريخت چندان اشك و كرد او بس فغان
كه ازو گريان شدند آن ديگران
سينه كوبان آنچنان بگريست خَوش
كاختران گريان شدند از گريه اش
عنوان:حكايت آن پير عرب كي دلالت كرد حليمه را باستعانت بتان
پيرمردي پيشش آمد با عصا
كاي حليمه چه فتاد آخر ترا
كه چنين آتش ز دل افروختي
اين جگرها را ز ماتم سوختي
گفت احمد را رضيعم معتمد
پس بيآوردم كه بسپارم بجَد
چون رسيدم در حطيم آوازها
مي رسيد و مي شنيدم از هوا
من چو آن الحان شنيدم از هوا
طفل را بنهادم آنجا زآن صدا
تا ببينم اين ندا آواز كيست
كه ندايي بس لطيف و بس شهيست
نه از كسي ديدم به گرد خود نشان
نه ندا مي منقطع شد يكزمان
چونك واگشتم ز حيرت هاي دل
طفل را آنجا نديدم واي دل
گفتش اي فرزند تو اندُه مدار
كه نمايم مر ترا يك شهريار
كه بگويد گر بخواهد حال طفل
او بداند منزل و ترحال طفل
پس حليمه گفت اي جانم فدا
مر ترا اي شيخ خوبِ خوش ندا
هين مرا بنماي آن شاهِ نظر
كش بود از حال طفل من خبر
برد او را پيش عُزي كين صنم
هست در اخبار غيبي مغتنم
ما هزاران گم شده زو يافتيم
چون بخدمت سوي او بشتافتيم
پير كرد او را سجود و گفت زود
اي خداوند عرب اي بحر جود
گفت اي عزي تو بس اكرامها
كرده اي تا رَسته ايم از دامها
بر عرب حقست از اكرام تو
فرض گشته تا عرب شد رام تو
اين حليمه ي سعدي از اوميدِ تو
آمد اندر ظلّ شاخ بيدِ تو
كه ازو فرزند طفلي گمشدست
نام آن كودك محمد آمدست
چون محمد گفت آن جمله ي بتان
سرنگون گشتند و ساجد آنزمان
كه برو اي پير اين چه جست و جوست
آن محمد را كه عزل ما ازوست
ما نگون و سنگسار آييم ازو
ما كساد و بي عيار آييم ازو
آن خيالاتي كه ديدندي ز ما
وقت فترت گاه گاه اهل هوا
گم شود چون بارگاه او رسيد
آب آمد مر تيمم را دريد
دور شو اي پير فتنه كم فروز
هين ز رشك احمدي ما را مسوز
دور شو بهر خدا اي پير تو
تا نسوزي ز آتش تقدير تو
اين چه دُم اژدها افشردن است
هيچ داني چه خبر آوردنست
زين خبر خون شد دل دريا و كان
زين خبر لرزان شود هفت آسمان
چون شنيد از سنگها پير اين سخن
پس عصا انداخت آن پير كهن
پس ز لرزه و خوف و بيم آن ندا
پير دندانها بهم بر مي زدي
آنچنانك اندر زمستان مرد عور
او همي لرزيد و مي گفت اي ثبور
چون در آن حالت بديد آن پير را
زآن عجب گم كرد زن تدبير را
گفت پيرا گر چه من در محنتم
حيرت اندر حيرت اندر حيرتم
ساعتي بادم خطيبي مي كند
ساعتي سنگم اديبي ميكند
باد با حرفم سخنها مي دهد
سنگ و كوهم فهم اشيا مي دهد
گاه طفلم را ربوده غيبيان
غيبيان سبز پر آسمان
از كه نالم با كه گويم اين گله
من شدم سودايي اكنون صد دله
غيرتش از شرح غيبم لب ببست
اين قدر گويم كه طفلم گم شدست
گر بگويم چيز ديگر من كنون
خلق بندندم بزنجير جنون
گفت پيرش كاي حليمه شاد باش
سجده ي شكر آر و رو را كم خراش
غم مخور ياوه نگردد او ز تو
بلك عالم ياوه گردد اندرو
هر زمان از رشك غيرت پيش و پس
صد هزاران پاسبانست و حرس
آن نديدي كآن بتان ذو فنون
چون شدند از نام طفلت سرنگون
اين عجب قرنيست بر روي زمين
پير گشتم من نديدم جنس اين
زين رسالت سنگها چون ناله داشت
تا چه خواهد بر گنه كاران گماشت
سنگ بي جرمست در معبوديش
تو نه اي مضطر كه بنده بوديش
آنكه مضطر اينچنين ترسان شدست
تا كه بر مجرم چها خواهند بست
عنوان:خبر يافتن جد حضرت مصطفي عبدالمطلب از گم كردن حليمه محمد را
و طالب شدن او گرد شهر و ناليدن اوبر در كعبه و از حق درخواستن و يافتن او محمد را عليه السلام
چون خبر يابيد جد مصطفي
از حليمه وز فغانش برملا
و ز چنان بانگ بلند و نعرها
كه بميلي مي رسيد از وي صدا
زود عبد المطلب دانست چيست
دست بر سينه همي زد مي گريست
آمد از غم بر در كعبه بسوز
كاي خبير از سرّ شب وز راز روز
خويشتن را من نمي بينم فني
تا بود همراز تو همچون مني
خويشتن را من نمي بينم هنر
تا شوم مقبول اين مسعود در
يا سر و سجده ي مرا قدري بود
تا باشكم دولتي خندان شود
ليك در سيماي آن دُرّ يتيم
ديده ام آثار لطفت اي كريم
كه نمي ماند بما گر چه زماست
ما همه مِسيم و احمد كيمياست
آن عجايبها كه من ديدم برو
من نديدم بر ولي و بر عدو
آنک فضل تو درين طفليش داد
كس نشان ندهد بصد ساله جهاد
چون يقين ديدم عنايتهاي تو
بروي او دُرّيست از درياي تو
من هم او را مي شفيع آرم بتو
حال او اي حال دان با من بگو
از درون كعبه آمد بانگ زود
كه هم اكنون رُخ بتو خواهد نمود
با دو صد اقبال او محفوظِ ماست
با دو صد طلب ملك محفوظِ ماست
ظاهرش را شهره ي كيهان كنيم
باطنش را از همه پنهان كنيم
زرّ كان بود آب و گل ما زرگريم
كه گهش خلخال و گه خاتم بريم
گه حمايلهاي شمشيرش كنيم
گاه بندِ گردن شيرش كنيم
گه ترنج ِ تخت بر سازيم ازو
گاه تاج فرقهاي ملك جو
عشقها داريم با اين خاك ما
زآنك افتادست در قعده ي رضا
گه چنين شاهي ازو پيدا كنيم
گه هم او را پيش شه شيدا كنيم
صد هزاران عاشق و معشوق ازو
در فغان و در نفير و جست و جو
كار ما اينست بر كوري آن
كه بكار ما ندارد ميل جان
اين فضيلت خاك را ز آن رو دهيم
که نواله پيش بي برگان نهيم
زآنك دارد خاك شكل اغبري
و ز درون دارد صفات انوري
ظاهرش با باطنش گشته بجنگ
باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ
ظاهرش گويد كه ما اينيم و بس
باطنش گويد نكو بين پيش و پس
ظاهرش مُنكر كه باطن هيچ نيست
باطنش گويد كه بنماييم بيست
ظاهرش با باطنش در چالش اند
لاجرم زين صبر نصرت مي كشند
زين ترُش رو خاك صورتها كنيم
خنده ي پنهانش را پيدا كنيم
زآنك ظاهر ِ خاك اندوه و بكاست
در درونش صد هزاران خندهاست
كاشف السرّيم و كار ما همين
كين نهانها را بر آريم از كمين
گر چه دزد از منكري تن مي زند
شحنه آن از عصر پيدا مي كند
فضلها دزديده اند اين خاكها
تا مقر آريمشان از ابتلا
بس عجب فرزند كو را بوده است
ليك احمد بر همه افزوده است
شد زمين و آسمان خندان و شاد
كان چنين شاهي ز مادر جفت زاد
مي شكافد آسمان از شاديش
خاك چون سوسن شد از آزاديش
ظاهرت با باطنت اي خاكِ خوش
چونك در جنگند و اندر كشمكش
هر كه با خود بهر حق باشد بجنگ
تا شود معنيش خصم بو و رنگ
ظلمتش با نور او شد در قتال
آفتابِ جانش را نبود زوال
هر كه كوشد بهر ما در امتحان
پشت زير پاش آرد آسمان
ظاهرت از تيرگي افغان كنان
باطن تو گلستان در گلستان
قاصد او چون صوفيان رو ترُش
تا نياميزند با هر نور كش
عارفان روترش چون خارپشت
عيش پنهان كرده در خار دُرُشت
باغ پنهان گرد باغ آن خار فاش
كاي عدوي دزد زين در دور باش
خار پشتا خار حارس كرده اي
سر چو صوفي در گريبان برده اي
تا كسي دو چار دانگ عيش تو
کم شود زين گلرخان خار خو
طفل تو گرچه كه كودك خو بُدست
هر دو عالم خود طفيل او بُدست
ما جهاني را بدو زنده كنيم
چرخ را در خدمتش بنده كنيم
گفت عبد المطلب كين دم كجاست
اي عليم السرّ نشان ده راهِ راست
عنوان:نشان خواستن عبد المطلب از موضوع محمد كه كجاش يابم و جواب آمدن از اندرون كعبه و نشان يافتن
از درون كعبه آوازش رسيد
گفت اي جوينده آن طفل رشيد
در فلان واديست زير آن درخت
پس روان شد زود پير نيكبخت
در ركاب او اميران قريش
زآنك جدّش بود ز اعيان قريش
تا بپشت آدم اسلافش همه
مهتران بزم و رزم و ملحمه
اين نسب خود پوست او را بوده است
كز شهنشاهان مه پالوده است
مغز او خود از نسب دورست و پاك
نيست جنسش از سمك كس تا سماك
نور حق را كس نجويد زاد و بود
خلعت حق را چه حاجت تار و پود
كمترين خلعت كه بدهد در ثواب
برفزايد بر طراز آفتاب
عنوان:بقيه ي قصه ي رحمت بلقيس را
خيز بلقيسا بيآ و مُلك بين
بر لب درياي يزدان دُر بچين
خواهرانت ساكن چرخ سني
تو بمرداري چه سلطاني كني
خواهرانت را ز بخششهاي راد
هيچ مي داني كه آن سلطان چه داد
تو ز شادي چون گرفتي طبل زن
كه منم شاه و رئيس گولخن
عنوان:مثل قانع شدن آدمي بدنيا و حرص او در طلب و غفلت او از دولت روحانيان
كي ابناي جنس وي اند و نعره زنان كه يا لَيتَقَوْمِي يعْلَمُونَ
آن سگي در كو گداي كور ديد
حمله مي آورد و دلقش مي دريد
گفته ايم اين را ولي باري دگر
شد مكرر بهر تأكيد خبر
كور گفتش آخر آن ياران تو
بر كه اند اين دم شكار و صيد جو
قوم تو در كوه مي گيرند گور
در ميان كوي مي گيري تو كور
ترك اين تزوير گو شيخ نفور
آب شوري جمع كرده چند كور
كين مريدان من و من آب شور
مي خورند از من همي گردند كور
آب خود شيرين كن از بحر لدُن
آب بد را دام اين كوران مكن
خيز شيران خدا بين گور گير
تو چو سگ چوني بزرقي كور گير
گور چه از صيد غير دوست دور
جمله شير و شير گير و مست نور
در نظاره ي صيد و صيادي شه
كرده ترك صيد و مرده در وله
همچو مرغ مرده شان بگرفته يار
تا كند او جنس ايشانرا شكار
مرغ مرده مضطر اندر وصل و بين
خوانده اي القلب بين الاصبعين
مرغ مرده اش را هر آنك شد شكار
چون ببيند شد شكار شهريار
هر كه او زين مرغ مرده سر بتافت
دست آن صياد را هرگز نيافت
گويد او منگر بمرداري من
عشق شه بين در نگهداري من
من نه مُردارم مرا شه كشته است
صورت من شبه مرده گشته است
جنبشم زين پيش بود از بال و پر
جنبشم اكنون ز دست دادگر
جنبش فانيم بيرون شد ز پوست
جنبشم باقيست اكنون چون ازوست
هرك كژ جنبد بپيش جنبشم
گر چه سيمرغست زارش ميكشم
هين مرا مرده مبين گر زنده اي
در كف شاهم نگر گر بنده اي
مرده زنده كرد عيسي از كرم
من بكفِّ خالق عيسي دَرَم
كي بمانم مرده در قبضه ي خدا
بر كف عيسي مدار اين هم روا
عيسي ام ليكن هر آن كو يافت جان
از دم من او بماند جاودان
شد ز عيسي زنده ليكن باز مُرد
شاد آن كو جان بدين عيسي سپرد
من عصاام در كف موسي خويش
موسيم پنهان و من پيدا بپيش
بر مسلمانان پل دريا شوم
باز بر فرعون اژدرها شوم
اين عصا را اي پسر تنها مبين
كه عصا بي كفِّ حق نبود چنين
موج طوفان هم عصا بُد كو ز درد
طنطنه ي جادو پرستانرا بخورد
گر عصاهاي خدا را بشمرم
زرق اين فرعونيانرا بر درم
ليك زين شيرين گياي زهرمند
ترك كن تا چند روزي مي چرند
گر نباشد جاه فرعون و سري
از كجا بايد جهنم پروري
فربهش كن آنگهش كش اي قصاب
زآنك بي برگند در دوزخ كلاب
گر نبودي خصم و دشمن در جهان
پس بمردي خشم اندر مردمان
دوزخ آن خشمست خصمي باشدش
تا زيد ور ني رحيمي بُكشدش
بس بماندي لطف بي قهر و بُدي
پس كمال پادشاهي كي بدي
ريش خندي كرده اند آن منكران
بر مثلها و بيان ذاكران
تو اگر خواهي بُكن هم ريشخند
چند خواهي زيست اي مردار چند
شاد باشيد اي محبان در نياز
بر همين در كه شود امروز باز
هر حويجي باشدش كردي دگر
در ميان باغ از سير و كبر
هر يكي با جنس خود در كردِ خَود
از براي پختگي نم مي خورد
تو كه كرد زعفراني زعفران
باش و آميزش مكن با ديگران
آب ميخور زعفرانا تا رسي
زعفراني اندر آن حلوا رسي
در مكن در كرد شلغم پوز خويش
كه نگردد با تو او هم طبع و كيش
تو بكردي او بكردي مودعه
زآنك ارض الله آمد واسعه
خاصه آن ارضي كه از پهناوري
در سفر گم ميشود ديو و پري
اندر آن بحر و بيابان و جبال
منقطع ميگردد اوهام و خيال
اين بيابان در بيابانهاي او
همچو اندر بحر پر يك تاي مو
آب استاده كه سيرستش نهان
تازه تر خوشتر ز جوهاي روان
كو درون خويش چون جان و روان
سير پنهان دارد و پاي روان
مستمع خفتست كوته كن خطاب
اي خطيب اين نقش كم كن تو بر آب
خيز بلقيسا كه بازاريست تيز
زين خسيسان ِ كِساد افگن گريز
خيز بلقيسا كنون با اختيار
پيش از آنك مرگ آرد گير و دار
بعد از آن گوشت كشد مرگ آنچنان
كه چو دزد آيي بشحنه جان كنان
زين خران تا چند باشي نعل دُزد
گر همي دزدي بيآ و لعل دُزد
خواهرانت يافته ملك خلود
تو گرفته مُلكت كور و كبود
اي خنك آنرا كزين ملكت بجست
كه اجل اين ملك را ويران گرست
خيز بلقيسا بيآ باري ببين
ملكت شاهان و سلطانان دين
شِسته در باطن ميان گلستان
ظاهرا حادي ميان دوستان
بوستان با او روان هر جا رود
ليك آن از خلق پنهان مي شود
ميوها لابه كنان كز من بچر
آب حيوان آمده كز من بخَور
طوف مي كن بر فلك بي پرّ و بال
همچو خورشيد و چو بدر و چون هلال
چون روان باشي روان و پاي ني
مي خوري صد لوت و لقمه خاي ني
ني نهنگ غم زند بر كشتيت
ني پديد آيد ز مردن زشتيت
هم تو شاه و هم تو لشكر هم تو تخت
هم تو نيكو بخت باشي هم تو بخت
گر تو نيكو بختي و سلطان زفت
بخت غير تست روزي بخت رفت
تو بماندي چون گدايان بي نوا
دولت خود هم تو باش اي مجتبي
چون تو باشي بخت خود اي معنوي
پس تو كه بختي ز خود كي گم شوي
تو ز خود كي گم شوي اي خوش خصال
چونك عين تو ترا شد ملك و مال
عنوان:بقيه ي قصه ي عمارت كردن سليمان مسجد اقصي را بتعليم
و وحي خدا جهت حكمتهايي كه او داند و معاونتملايكه و ديو و پري و آدمي آشكارا
اي سليمان مسجد اقصي بساز
لشكر بلقيس آمد در نماز
چونك او بنيادِ آن مسجد نهاد
جن و انس آمد بدن در كار داد
يك گروه از عشق و قومي بي مراد
همچنانك در ره طاعت عباد
خلق ديوانند و شهوت سلسله
مي كشد شان سوي دكان و غله
هست اين زنجير از خوف و وله
تو مبين اين خلق را بي سلسله
مي كشاندشان سوي كسب و شكار
مي كشاندشان سوي كان و بحار
ميكشدشان سوي نيك و سوي بد
گفت حق في جيدها حبل المسد
قد جعلنا الحبل في اعناقهم
و اتخذنَا الحبل مِن اخلاقِهم
ليس من مستقذر مستنقه
قط الا طائره في عنقه
حرص تو در كار بَد چون آتشست
اخگر از رنگِ خوش آتش خوشست
آن سياهي فحم در آتش نهان
چونك آتش شد سياهي شد عيان
اخگر از حرص تو شد فحم سياه
حرص چون شد ماند آن فحم تباه
آن زمان آن فحم اخگر مي نمود
آن نه حُسن كار نار حرص بود
حرص كارت را بيآراييده بود
حرص رفت و ماند كار تو كبود
غوله اي را كه بر آراييد غول
پخته پندارد كسي كه هست گول
آزمايش چون نمايد جان او
كند گردد ز آزمون دندان او
از هوس آن دام دانه مي نمود
عكس غول حرص و آن خود خام بود
حرص اندر كار دين و خيرجو
چون نماند حرص ماند نغز رو
خيرها نغزند ني از عكس غير
تاب حرص ار رفت ماند تاب خير
تاب حرص از كار دنيا چون برفت
فحم باشد مانده از اخگر بتفت
كودكان را حرص مي آرد غرار
تا شوند از ذوق دل دامن سوار
چون ز كودك رفت آن حرص بدش
بر دگر اطفال خنده آيدش
كه چه مي كردم چه ميديدم درين
خل ز عكس حرص بنمود انگبين
آن بناي انبيا بي حرص بود
زآن چنان پيوسته رونقها فزود
اي بسا مسجد بر آورده كرام
ليك نبود مسجد اقصاش نام
كعبه را كه هر دمي عزّي فزود
آن ز اخلاصات ابراهيم بود
فضل آن مسجد ز خاك و سنگ نيست
ليك در بنّاش حرص و جنگ نيست
نه كتبشان چون كتب ديگران
نه مساجدشان نه كسب و خان و مان
نه ادبشان نه غضبشان نه نكال
نه نعاس و نه قياس و نه مقال
هر يكي شانرا يكي فرّي دگر
مرغ جانشان طاير از پرّي دگر
دل همي لرزد ز ذكر حالشان
قبله ي افعال ما افعالشان
مرغشان را بيضها زرين بُدست
نيمشب جانشان سحرگه بين شدست
هر چه گويم من بجان نيكوي قوم
نقص گفتم گشته ناقص گوي قوم
مسجد اقصي بسازيد اي كرام
كه سليمان باز آمد والسلام
ور ازين ديوان و پريان سر كشند
جمله را املاك در چنبر كشند
ديو يكدم كژ رود از مكر و زرق
تازيانه آيدش بر سر چو برق
چون سليمان شو كه تا ديوان تو
سنگ بُرّند از پي ايوان تو
چون سليمان باش بي وسواس و ريو
تا ترا فرمان برد جني و ديو
خاتم تو اين دلست و هوش دار
تا نگردد ديو را خاتم شكار
پس سليماني كند بر تو مدام
ديو با خاتم حذر كن والسلام
آن سليماني دلا منسوخ نيست
در سر و سرت سليماني كنيست
ديو هم وقتي سليماني كند
ليك هر جولاهه اطلس كي تند
دست جنباند چو دست او و ليك
در ميان هر دوشان فرقيست نيك
عنوان:قصه ي شاعر وصله دادن شاه و مضاعف كردن آن وزير بوالحسن نام
شاعري آورد شعري پيش شاه
بر اميد خلعت و اكرام و جاه
شاه مكرم بود فرمودش هزار
از زر سرخ و كرامات و نثار
پس وزيرش گفت کين اندك بود
ده هزارش هديه وا ده تا رود
از چنو شاعر نس از تو بحردست
ده هزاري كه بگفتم اندكست
فقه گفت آن شاه را و فلسفه
تا بر آمد عشر خرمن از كفه
ده هزارش داد و خلعت در خورش
خانه ي شكر و ثنا گشت آن سرش
پس تفحص كرد كين سعي كه بود
شاه را اهليتِ من كي نمود
پس بگفتندش فلان الدين وزير
آن حسن نام و حسن خلق و ضمير
در ثناي او يكي شعري دراز
بر نبشت و سوي خانه رفت باز
بي زبان و لب همان نعماي شاه
مدح شه مي کرد و خلعت هاي شاه
عنوان:باز آمدن آن شاعر بعد چند سال باميد همآن صله و هزار دينار فرمودن شاه بر قاعده ي خويش
و گفتن وزير نو هم حسن نامشاه را كه اين سخت بسيار است و ما را خرجهاست و خزينه خاليست و من او را بده يك آن خشنود كنم
بعد سالي چند بهر رزق و كشت
شاعر از فقر و عوز محتاج گشت
گفت وقت فقر و تنگي دو دست
جست و جوي آزموده بهترست
درگهي را كآزمودم در كرم
حاجت نو را بدآن جانب برم
معني الله گفت آن سيبويه
يؤلهون في الحوائج هم لديه
گفت الهنا في حوايجنا اليك
و التمسناها وجدناها لديك
صد هزاران عاقل اندر وقت درد
جمله نالان پيش آن ديان فرد
هيچ ديوانه ي فليوي اين كند
بر بخيلي عاجزي كديه تند
گر نديدندي هزاران بار بيش
عاقلان كي جان كشيدنديش پيش
بلك جمله ي ماهيان در موجها
جمله ي پرّندگان بر اوجها
پيل و گرگ و حيدر و اشكار نيز
اژدهاي زفت و مور و مار نيز
بلك خاك و آب و باد و هم شرار
مايه زو يابند هم دي هم بهار
هر دمش لابه كند اين آسمان
كه فرو مگذارم اي حق يك زمان
استن من عصمت و حفظ تو است
جمله مطوئ يمين آن دو دست
وين زمين گويد كه دارم برقرار
اي كه بر آبم تو كردستي سوار
جملگان كيسه ازو بر دوختند
دادن حاجت ازو آموختند
هر نبيي زو بر آورده برات
استعينوا منه صبرا او صلات
هين ازو خواهيد نه از غير او
آب در يم جو مجو در خشك جو
ور بخواهي از دگر هم او دهد
بر كف ميلش سخا هم او نهد
آن كه مُعرض را ز زر قارون كند
رو بدو آري بطاعت چون كند
بار ديگر شاعر از سوداي داد
رو سوي آن شه محسن نهاد
هديه ي شاعر چه باشد شعر نو
پيش محسن آرد و بنهد گرو
محسنان با صد عطا و جود و برّ
زر نهاده شاعرانرا منتظر
پيششان شعري به از صد ُتنگِ شَعر
خاصه شاعر كو گهر آرد ز قعر
آدمي اول حريص نان بود
زآنك قوت و نان ستون جان بود
سوي كسب و سوي غصب و صد حيل
جان نهاده بر كف از حرص و امل
چون بنادر گشت مستغني زنان
عاشق نامست و مدح شاعران
تا كه اصل و فصل او را بَر دهند
در بيان فضل او منبر نهند
تا كه كرّ و فرّ و زر بخشي او
همچو عنبر بو دهد در گفت وگو
خلق ما بر صورت خود كرد حق
وصفِ ما از وصفِ او گيرد سبق
چونك آن خلاق شكر و حمد جوست
آدمي را مدح جويي نيز خوست
خاصه مرد حق كه در فضلست چُست
پُر شود ز آن باد چون خيک درست
ور نباشد اهل ز آن بادِ دروغ
خيك بدريدست كي گيرد فروغ
اين مثل از خود نگفتم اي رفيق
سرسري مشنو چو اهلي و مفيق
اين پيمبر گفت چون بشنيد قدح
كه چرا فربه شود احمد بمدح
رفت شاعر سوي آن شاه و ببرد
شور اندر شكر احسان كآن نمرد
محسنان مردند و احسانها بماند
اي خُنك آنرا كه اين مركب براند
ظالمان مُردند و ماند آن ظلمها
واي جاني كو كند مكر و دها
گفت پيغمبر خنك آنرا كه او
شد ز دنيا ماند ازو فعل نكو
مُرد محسن ليك احسانش نمرد
نزد يزدان دين و احسان نيست خرد
واي آنكو مُرد و عصيانش نمرد
تا نپنداري بمرگ او جان ببرد
اين رها كن زآنك شاعر بر گذر
وام دارست و قوي محتاج زر
برد شاعر شعر سوي شهريار
بر اميد بخشش و احسان پار
نازنين شعري پُر از دُرّ درست
بر اميد و بوي اكرام نخست
شاه هم خوي خود گفتش هزار
چون چنين بُد عادت آن شهريار
ليك اين بار آن وزير پُر ز جود
بر بُراق عز ز دنيا رفته بود
بر مقام او وزير نو رئيس
گشته ليكن سخت بيرحم و خسيس
گفت اي شه خرجها داريم ما
شاعري را نبود اين بخشش جزا
من بربع عشر اين اي مغتنم
مرد شاعر را خوش و راضي كنم
خلق گفتندش كه او از پيش دست
ده هزاران زين دلاور بُرده است
بعد شِكر كلك خايي چون كند
بعد سلطاني گدايي چون كند
گفت بفشارم ورا اندر فشار
تا شود زار و نزار از انتظار
آنگه ار خاكش دهم از راه من
در ربايد همچو گلبرگ از چمن
اين بمن بگذار كه استادم درين
گر تقاضاگر بود هم آتشين
از ثريا گر بپرّد تا ثري
نرم گردد چون ببيند او مرا
گفت سلطانش برو فرمان تراست
ليك شادش كن كه نيكو گوي ماست
گفت او را و دو صد اوميد ليس
تو بمن بگذار و اين بر من نويس
پس فگندش صاحب اندر انتظار
شد زمستان ودي و آمد بهار
شاعر اندر انتظارش پير شد
بس زبون اين غم و تدبير شد
گفت اگر زر نه كه دشنامم دهي
تا رهد جانم ترا باشم رهي
انتظارم كشت باري گو برو
تا رهد اين جان مسكين از گرو
بعد از آتش داد ربع عشر آن
ماند شاعر اندر انديشه ي گران
كآن چنان نقد و چنان بسيار بود
اين كه دير اشكفت دسته ي خار بود
پس بگفتندش كه آن دستور راد
رفت از دنيا خدا مزدت دهاد
كه مضاعف زو همي گشتي آن عطا
كم همي افتاد بخشش را خطا
اين زمان او رفت و احسانرا ببرد
او نمرد الحق بلي احسان بمرد
رفت از ما صاحب رادِ و رشيد
صاحب سلاخ درويشان رسيد
رو بگير اينرا و زاينجا شب گريز
تا نگيرد با تو اين صاحب ستيز
ما بصد حيلت ازو اين هديه را
بستديم اي بي خبر با جهد ما
رو بايشان كرد و گفت اي مشفقان
از كجا آمد بگوييد اين عوان
چيست نام اين وزير جامه كن
قوم گفتندش كه نامش هم حسن
گفت يا رب نام آن و نام اين
چون يكي آمد دريغ اي ربّ دين
آن حسن نامي كه از يك كلك او
صد وزير و صاحب آيد جود خو
اين حسن كز ريش زشت اين حسن
ميتوان بافيد اي جان صد رسن
بر چنين صاحب چو شه اصغا كند
شاه و ملكش را ابد رسوا كند
عنوان:مانستن بدرأيي اين وزير دون در افساد مروّتِ شاه بوزير فرعون يعني هامان در افساد قابليت فرعون
چند آن فرعون مي شد نرم و رام
چون شنيدي او ز موسي آن كلام
آن كلامي كه بدادي سنگ شير
از خوشي آن كلام بي نظير
چون بهامان که وزيرش بود او
مشورت کردي که کينش بودخو
پس بگفتي تاكنون بودي خديو
بنده گردي ژنده پوشي را بريو
همچو سنگ منجنيقي آمدي
آن سخن بر شيشه خانه ي او زدي
هر چه صد روز آن كليم خوش خطاب
ساختي در يكدم او كردي خراب
عقل تو دستور و مغلوب هَواست
در وجودت ره زن راه خداست
ناصحي ربانيي پندت دهد
آن سخن را او بفن طرحي نهد
كين نه بر جايست هين از جا مشو
نيست چندان با خود آ شيدا مشو
واي آن شه كه وزيرش اين بود
جاي هر دو دوزخ پر كين بود
شاد آن شاهي كه او را دست گير
باشد اندر كار چون آصف وزير
شاهِ عادل چون قرين او شود
نام آن نُورٌ عَلي نُورٍ بود
چون سليمان شاه و چون آصف وزير
نور بر نورست و عنبر بر عبير
شاه فرعون و چو هامانش وزير
هر دو را نبود ز بد بختي گزير
پس بود ظلمات بعض فوق بعض
نه خرد يار و نه دولت روز عرض
من نديدم جز شقاوت در لئام
گر تو ديدستي رسان از من سلام
همچو جان باشد شه و صاحب چو عقل
عقل فاسد روح را آرد بنقل
آن فرشته ي عقل چون هاروت شد
سحر آموز دو صد طاغوت شد
عقل جزوي را وزير خود مگير
عقل كل را ساز اي سلطان وزير
مر هوا را تو وزير خود مساز
كه بر آيد جان پاكت از نماز
كين هوا پر حرص و حالي بين بود
عقل را انديشه يوم دين بود
عقل را دو ديده در پايان كار
بهر آن گل ميكشد او رنج خار
كه نفرسايد نريزد هر خزان
باد هر خرطوم اخشم دور از آن
عنوان:نشستن ديو بر مقام سليمان و تشبه كردن او بكارهاي سليمان..
و فرق ظاهر ميان هر دو سليمان و ديوخويشتن را سليمان بن داود نام كردن
ور چه عقلت هست با عقل دگر
يار باش و مشورت كن اي پدر
با دو عقل از بس بلاها وارهي
پاي خود بر اوج گردونها نهي
ديو گر خود را سليمان نام كرد
مُلك برد و مملكت را رام كرد
صورتِ كار سليمان ديده بود
صورت اندر سرّ ديوي مي نمود
خلق گفتند اين سليمان بي صفاست
از سليمان تا سليمان فرقهاست
او چو بيداريست اين همچون وَسَن
همچنانك آن حسن با اين حسن
ديو مي گفتي كه حق بر شكل من
صورتي كردست خوش بر اهرمن
ديو را حق صورت من داده است
تا نيندازد شما را او بشست
گر پديد آيد بدعوي زينهار
صورت او را مداريد اعتبار
ديوشان از مكر اين مي گفت ليك
مي نمود اين عكس بر دلهاي نيك
نيست بازي با مميز خاصه او
كه بود تمييز و عقلش غيب گو
هيچ سحر و هيچ تلبيس دغل
مي نبندد پرده بر اهل دول
پس همي گفتند با خود در جواب
بازگونه مي روي اي كژ خطاب
بازگونه رفت خواهي همچنين
سوي دوزخ اسفل اندر سافلين
او اگر معزول گشتست و فقير
هست در پيشانيش بدر منير
تو اگر انگشتري را برده اي
دوزخي چون زمهرير افسرده اي
ما ببوش و عارض و طاق و طرنب
سر كجا كه خود همي ننهيم سنب
ور بغفلت ما نهيم او را جبين
پنجه اي مانع بر آيد از زمين
كه منه آن سر مرين سر زير را
هين مكن سجده مر اين ادبار را
كردمي من شرح اين بس جان فزا
گر نبودي غيرت و رشك خدا
هم قناعت كن تو بپذير اين قدر
تا بگويم شرح اين وقتي دگر
نام خود كرده سليمان نبي
روي پوشي مي كند بر هر صبي
در گذر از صورت و از نام خيز
از لقب وز نام در معني گريز
پس بپرس از حدّ او وز فعل او
در ميان حدّ و فعل او را بجو
عنوان:در آمدن سليمان هر روز در مسجد اقصي بعد از تمام شدن..
جهت عبادت و ارشاد عابدان و معتكفان و رستن عقاقيردر مسجد
هر صباحي چون سليمان آمدي
خاضع اندر مسجد اقصي شدي
نو گياهي رُسته بودي اندرو
پس بگفتي نام و نفع خود بگو
تو چه دارويي چيي نامت چيست
تو زيان کي و نفعت بر کيست
پس بگفتي هر گياهي فعل و نام
كه من آن را جانم و اين را حمام
من مرين را زهرم و او را شكر
نام من اينست بر لوح از قدر
پس طبيبان از سليمان زآن گيا
عالم و دانا شدندي مقتدي
تا كتبهاي طبيبي ساختند
جسم را از رنج مي پرداختند
اين نجوم و طب وحي انبياست
عقل و حس را سوي بي سوره كجاست
عقل جزوي عقل استخراج نيست
جز پذيراي فن و محتاج نيست
قابل تعليم و فهمست اين خرد
ليك صاحب وحي تعليمش دهد
جمله حرفتها يقين از وحي بود
اول او ليك عقل آنرا فزود
هيچ حرفت را ببين كاين عقل ما
تاند او آموختن بي اوستا
گر چه اندر مكر موي اشكاف بُد
هيچ پيشه رام بي استا نشد
دانش پيشه ازين عقل ار بُدي
پيشه ي بي اوستا حاصل شدي
عنوان:آموختن پيشه ي گوركني قابيل از زاغ پيش از آنك در عالم علم گوركني و گور بود
كندن گوري كه كمتر پيشه بود
كي ز فكر و حيله و انديشه بود
گر بُدي اين فهم مر قابيل را
كي نهادي بر سر او هابيل را
كه كجا غايب كنم اين كشته را
اين بخون و خاك در آغشته را
ديد زاغي زاغ مرده در دهان
بر گرفته تيز مي آمد چنان
از هوا زير آمد و شد او بفن
از پي تعليم او را گور كن
پس بچنگال از زمين انگيخت گرد
زود زاغ مرده را در گور كرد
دفن كردش پس بپوشيدش بخاك
زاغ از الهام حق بُد علمناك
گفت قابيل آه شه بر عقل من
كه بود زاغي ز من افزون بفن
عقل كل را گفت ما زاغ البصر
عقل جزوي مي كند هر سو نظر
عقل ما زاغست نور خاصگان
عقل زاغ استادِ گور مردگان
جان كه او دنباله ي زاغان پَرَد
زاغ او را سوي گورستان برد
هين مرو اندر پي نفس چو زاغ
كو بگورستان برد نه سوي باغ
گر روي روي در پي عنقاي دل
سوي قاف و مسجدِ اقصاي دل
نو گياهي هر دم از سوداي تو
مي دمد در مسجد اقصاي تو
تو سليمان وار دادِ او بده
پي بر از وي پاي رد بر وي منه
زآنك حال اين زمين با ثبات
باز گويد با تو ز انواع نبات
در زمين گر نيشكر ور خود ني است
ترجمان هر زمين نبتِ وي است
پس زمين دل كه نبتش فكر بود
فكرها اسرار دل را وانمود
گر سخن كش يابم اندر انجمن
صد هزاران گل برويم چون چمن
ور سخن كش يابم آن دم زن بمزد
مي گريزد نكتها از دم چو دزد
جنبش هر كس بسوي جاذبست
جذبِ صادق نه چو جذب كاذبست
مي روي گه گمره و گه در رشد
رشته پيدا نه و آن كت مي كِشد
اشتر كوري مهار تو رهين
تو كشش مي بين مهارت را مبين
گر شدي محسوس جذاب و مهار
پس نماندي اين جهان دار الغرار
گبر ديدي كو پي سگ مي رود
سخره ي ديو ستنبه مي شود
در پي او كي شدي مانند حيز
پاي خود را وا كشيدي گبر نيز
گاو گر واقف ز قصابان بُدي
كي پي ايشان بدان دكان شدي
يا بخوردي از كف ايشان سپوس
يا بدادي شيرشان از چاپلوس
ور بخوردي كي علف هضمش شدي
گر ز مقصودِ علف واقف بُدي
پس ستون اين جهان خود غفلتست
چيست دولت كين دوا دو با لتست
اولش دو دو بآخر لت بخوَر
جز درين ويرانه نبود مرگِ خر
تو بجد كاري كه بگرفتي بدست
عيبش اين دم بر تو پوشيده شدست
ز آن همي تاني بدادن تن بكار
كه بپوشيد از تو عيبش كردگار
همچنين هر فكر كه گرمي در آن
عيبِ آن فكرت شدست از تو نهان
بر تو گر پيدا شدي زو عيب و شين
زو رميدي جانت بُعْدَ المشرقين
حال كآخر زآن پشيمان مي شوي
گر بود اين حالت اول كي دوي
پس بپوشيد اول آن بر جان ما
تا كنيم آن كار بر وفق قضا
چون قضا آورد حكم خود پديد
چشم واشد تا پشيماني رسيد
اين پشيماني قضاي ديگرست
اين پشيماني بهل حق را پرست
ور كني عادت پشيمان خور شوي
زين پشيماني پشيمان تر شوي
نيم عمرت در پريشاني رود
نيم ديگر در پشيماني رود
تركِ اين فكر و پشيماني بگو
حال و يار و کار نيكوتر بجو
ور نداري كار ِ نيكوتر بدست
پس پشيمانيت بر فوت چه است
گر همي داني ره نيكو پرست
ور نداني چون بداني كين بَدست
بَد نداني تا نداني نيك را
ضد را از ضد توان ديد اي فتي
چون ز تركِ فكر اين عاجز شدي
از گنه آنگاه هم عاجز بُدي
چون بُدي عاجز پشيماني ز چيست
عاجزي را باز جو كز جذبِ كيست
عاجزي بي قادري اندر جهان
كس نديدست و نباشد اين بدان
همچنين هر آرزو كه مي بري
تو ز عيب آن حجابي اندري
ور نمودي علتِ آن آرزو
خود رميدي جان تو ز آن جستجو
گر نمودي عيب آن كار او ترا
كس نبردي كش كشان آن سو ترا
و آن دگر كاري كز آن هستي نفور
ز آن بود كه عيبش آمد در ظهور
ايخداي راز دان خوش سُخن
عيب كار بَد ز ما پنهان مكن
عيب كار نيك را منما بما
تا نگرديم از روش سرد و هبا
هم بر آن عادت سليمان سني
رفت در مسجد ميان روشني
قاعده ي هر روز را ميجست شاه
كه ببيند مسجد اندر نو گياه
دل ببيند سِرّ بد آن چشم صفي
آن حشايش كه شد از عامه خفي
عنوان:قصه ي صوفي كي در ميان گلستان سر بر زانو مراقب بود..
يارانش گفتند سر بر آور تفرج كن بر گلستان و رياحين و مرغانو آثار رحمة الله تعالي
صوفيي در باغ از بهر گشاد
صوفيانه روي بر زانو نهاد
پس فرو رفت او بخود اندر نغول
شد ملول از صورت خوابش فضول
كه چه خسبي آخر اندر رز نگر
اين درختان بين و آثار خضر
امر حق بشنو كه گفتست انظروا
سوي اين آثار رحمت آر رو
گفت آثارش دلست اي بوالهوس
آن برون آثار آثارست و بس
باغها و سبزها در عين جان
بر برون عكسش چو در آب روان
آن خيال باغ باشد اندر آب
كه كند از لطفِ آب آن اضطراب
باغها و ميوه ها اندر دلست
عكس لطف آن برين آب و گِلست
گر نبودي عكس آن سرّ و سرور
پس نخواندي ايزدش دار الغرور
اين غرور آنست يعني اين خيال
هست از عكس دل و جان رجال
جمله مغروران برين عكس آمده
بر گماني كين بود جنّت كده
مي گريزند از اصول باغ ها
بر خيالي ميكنند آن لاغها
چونك خواب غفلت آيدشان بسر
راست بينند و چه سودست آن نظر
پس بگورستان غريو افتاد و آه
تا قيامت زين غلط واحسرتاه
اي خنك آنرا كه پيش از مرگ مُرد
يعني او از اصل اين رز بوي برد
عنوان:قصه ي رُستن خروب در گوشه ي مسجد اقصي..
و غمگين شدن سليمان عليه السلام از آن چون بسخن آمد با او و خاصيت ونام خود بگفت
همچنان سليمان ديد اندر گوشه اي
نو گياهي رُسته همچون خوشه اي
ديد بس نادر گياهي سبز و تر
مي ربود آن سبزيش نور از بصر
پس سلامش كرد در حال آن حشيش
او جوابش گفت و بشكفت از خوشيش
گفت نامت چيست بر گو بي دهان
گفت خروبست اي شاه جهان
گفت اندر تو چه خاصيت بود
گفت من رُستم مكان ويران شود
من كه خرّوبم خرابِ منزلم
هادم ِ بنياد اين آب و گلم
پس سليمان آن زمان دانست زود
كه اجل آمد سفر خواهد نمود
گفت تا من هستم اين مسجد يقين
در خلل نآيد ز آفات زمين
تا كه من باشم وجود من بود
مسجد اقصي مخلخل كي شود
پس که هدم مسجد ما بي گمان
نبود الا بعد مرگ ما بدان
مسجدست آندل كه جسمش ساجدست
يار بد خروب هر جا مسجدست
يار بَد چون رُست در تو مهر او
هين ازو بگريز و كم كن گفتگو
بر كن از بيخش كه گر سر بر زند
مر ترا و مسجدت را بر كند
عاشقا خروب تو آمد كژي
همچو طفلان سوي كژ چون ميغژي
خويش مجرم دان و مجرم گو مترس
تا ندزدد از تو آن استاد درس
چون بگوئي جاهلم تعليم ده
اينچنين انصاف از ناموس به
از پدر آموز اي روشن جبين
رَبَّنا گفت و ظَلَمْنا پيش ازين
نه بهانه كرد و نه تزوير ساخت
نه لواي مكر و حيلت بر فراخت
باز آن ابليس بحث آغاز كرد
كه بُدم من سرخ رو كرديم زرد
رنگ رنگ تست صباغم تويي
اصل جرم و آفت و داغم تويي
هين بخوان رَبِّ بِما أغويتني
تا نگردي جبري و كژ كم تني
بر درخت جبر تا كي برجهي
اختيار خويش را يكسو نهي
همچو آن ابليس و ذرّيات او
با خدا در جنگ و اندر گفت وگو
چون بود اكراه با چندان خوشي
كه تو در عصيان همي دامن كشي
آنچنان خوش كس رود در مكرهي
كس چنان رقصان دود در گمرهي
بيست مَرده جنگ ميكردي در آن
كت همي دادند پند آن ديگران
كه صواب اينست و راه اينست و بس
كي زند طعنه مرا جز هيچكس
كي چنين گويد كسي كو مكرهست
چون چنين جنگد كسي كو بي رهست
هر چه نفست خواست داري اختيار
هر چه عقلت خواست آري اضطرار
داند او كو نيكبخت و مَحرَمست
زيركي ز ابليس و عشق از آدمست
زيركي سباحي آمد در بحار
كم رهد غرقست او پايان كار
هِل سباحت را رها كن كبر و كين
نيست جيحون نيست جو درياست اين
وآنگهان درياي ژرف بي پناه
در ربايد هفت دريا را چو كاه
عشق چون كشتي بود بهر خواص
كم بود آفت بود اغلب خلاص
زيركي بفروش و حيراني بخر
زيركي ظنّست و حيراني نظر
عقل قربان كن بپيش مصطفي
حسْبي الله گو كه الله ام كفي
همچو كنعان سر ز كشتي وامكش
كه غرورش داد نفس زيركش
كه بر آيم بر سر كوه مشيد
منّت نوحم چرا بايد كشيد
چون رمي از منتش اي بي رَشَد
كه خدا هم منّت او ميكشد
چون نباشد منتش بر جان ما
چونك شكر و منتش گويد خدا
تو چه داني اي غراره ي پر حسد
منت او را خدا هم ميکشد
كاشكي او آشنا نآموختي
تا طمع در نوح و كشتي دوختي
كاش چون طفل از حيل جاهل بُدي
تا چو طفلان چنگ در مادر زدي
يا بعلم نقل كم بودي ملي
علم وحي دل ربودي از ولي
با چنين نوري چو پيش آري كتاب
جان وحي آساي تو آرد عتاب
چون تيمم با وجود آب دان
علم نقلي باردم قطب زمان
خويش ابله کن تبع ميرو سپس
رستگي زين ابلهي يابي و بس
اكثر اهل الجنة البله اي پدر
بهر اين گفتست سلطان البشر
زيركي چون کبر و باد انگيز تست
ابلهي شو تا بماند دين درست
ابلهي نه كو بمسخرگي دو توست
ابلهي کو واله و حيران هوست
ابلهانند آن زنان دست بُر
از كف ابله وز رخ يوسف نذر
عقل را قربان كن اندر عشق دوست
عقلها باري از آن سويست كوست
عقلها آن سو فرستاده عقول
مانده اين سو که نه معشوقست گول
زين سر از حيرت گر اين عقلت رود
هر سر مويت سر و عقلي شود
نيست آن سو رنج فكرت بر دماغ
كه دماغ و عقل رويد دشت و باغ
سوي دشت از دشت نكته بشنوي
سوي باغ آيي شود نخلت روي
اندرين ره ترك كن طاق و طرنب
تا قلاووزت نجنبد تو مجنب
هرك او بي سر بجنبد دم بود
جنبشش چون جنبش كژدم بود
كژرو و شبكور و زشت و زهرناك
پيشه ي او خستن اجسام پاك
سر بكوب آن را كه سرّش اين بود
خلق و خوي مستمرش اين بود
خود صلاح اوست آن سر كوفتن
تا رهد جان ريزه اش زآن شوم تن
واستان از دست ديوانه سلاح
تا ز تو راضي شود عدل و صلاح
چون سلاحش هست و عقلش نه ببند
دست او را ورنه آرد صد گزند
عنوان:بيان آنك حصول علم و مال و جاه مر بد گوهران را فضيحت اوست
و چون شمشيريست کي افتاده بدست راه زن
بد گهر را علم و فن آموختن
دادن تيغ بدست راه زن
تيغ دادن در كف زنگي مست
به كه آيد علم ناكس را بدست
علم و مال و منصب و جاه و قران
فتنه آمد در كف بد گوهران
پس غزا زين فرض شد بر مؤمنان
تا ستانند از كف مجنون سنان
جان او مجنون تنش شمشير او
واستان شمشير را زآن زشت خو
آنچ منصب مي كند با جاهلان
از فضيحت كي كند صد ارسلان
عيب او مخفيست چون آلت بيافت
مارش از سوراخ بر صحرا شتافت
جمله صحرا مار و كژدم پر شود
چونك جاهل شاهِ حكم ِ مر شود
مال و منصب ناكسي كآرد بدست
طالب رسوايي خويش او شدست
يا كند بخل و عطاها كم دهد
يا سخا آرد بنا موضع نهد
شاه را در خانه ي بيذق نهد
اين چنين باشد عطا كاحمق دهد
حكم چون دردست گمراهي فتاد
جاه پنداريد و در چاهي فتاد
ره نمي داند قلاووزي كند
جان زشت او جهان سوزي كند
طفل راه فقر چون پيري گرفت
پي روان را غول ادباري گرفت
كه بيآ که ماه بنمايم ترا
ماه را هرگز نديد آن بي صفا
چون نمايي چون نديدستي به عمر
عكس ِ مه در آب هم اي خام غمر
احمقان سرور شدستند و ز بيم
عاقلان سرها كشيده در گليم
عنوان:تفسير يا أَيهَا الْمُزَّمِّلُ
خواند مُزّمِل نبي را زين سبب
كه برون آي از گليم اي بوالهرب
سر مكش اندر گليم و رو مپوش
كه جهان جسميست سر گردان تو هوش
هين مشو پنهان ز ننگ مدعي
كه تو داري شمع وحي شعشعي
هين قُم اللَّيل كه شمعي اي همام
شمع اندر شب بود اندر قيام
بي فروغت روز روشن هم شبست
بي پناهت شير اسير ارنبست
باش كشتيبان درين بحر صفا
كه تو نوح ثانيي اي مصطفي
ره شناسي مي ببايد با لباب
هر رهي را خاصه اندر راهِ آب
خيز بنگر كاروان ره زده
هر طرف غوليست كشتيبان شده
خضر وقتي غوث هر كشتي توي
همچو روح الله مكن تنها روي
پيش اين جمعي چو شمع آسمان
انقطاع و خلوتِ آن را بمان
وقت خلوت نيست اندر جمع آي
اي هدي چون كوه قاف و تو هماي
بدر بر صدر فلك شد شب روان
سير را نگذارد از بانگِ سگان
طاعنان همچون سگان بر بدر تو
بانگ مي دارند سوي صدر تو
اين سگان كرّند ز امر أنصتوا
از سفه وَعوَع كنان بر بدر تو
هين بمگذار اي شفا رنجور را
تو ز خشم كر عصاي كور را
نه تو گفتي قايد اعمي براه
صد ثواب و اجر يابد از اله
هرك او چل گام كوري را كِشد
گشت آمرزيده و يابد رَشَد
پس بكش تو زين جهان بي قرار
جوق كوران را قطار اندر قطار
كار هادي اين بود تو هاديي
ماتم آخر زمان را شاديي
هين روان كن اي امام المتقين
اين خيال انديشگان را تا يقين
هرك در مكر تو دارد دل گرو
گردنش را من زنم تو شاد رو
بر سر كوريش كوريها نهم
او شِكر پندارد و زهرش دهم
عقلها از نور من افروختند
مكرها از مكر من آموختند
چيست خود آلاجق آن تركمان
پيش پاي نره پيلان جهان
آن چراغ او بپيش صرصرم
خود چه باشد اي مهين پيغمبرم
خيز در دم تو بصور سهمناك
تا هزاران مرده بر رويد ز خاك
چون تو اسرافيل وقتي راست خيز
رستخيزي ساز پيش از رستخيز
هر كه گويد كو قيامت اي صنم
خويش بنما كه قيامت نك منم
در نگر اي سائل محنت زده
زين قيامت صد جهان افزون شده
ور نباشد اهل اين ذكر و قنوت
پس جوابُ الاحمق اي سلطان سكوت
ز آسمان حق سكوت آيد جواب
چون بود جانا دعا نامستجاب
اي دريغا وقتِ خرمنگاه شد
ليك روز از بخت ما بيگاه شد
وقت تنگست و فراخي اين كلام
تنگ مي آيد برو عمر دوام
نيزه بازي اندرين كوهاي تنگ
نيزه بازان را همي آرد بتنگ
وقت تنگ و خاطر و فهم عوام
تنگ تر صد ره ز وقتست اي غلام
چون جواب احمق آمد خامشي
اين درازي در سخن چون مي كشي
از کمال رحمت و موج كرم
مي رهد هر شوره را باران و نم
عنوان:در بيان آنك ترك الجواب جواب مقرر اين سخن كه جواب الاحمق سكوت،..
شرح اين هر دو درين قصه است كه گفته مي آيد
بود شاهي بود او را بنده اي
مُرده عقلي بود و شهوت زنده اي
خردهاي خدمتش بگذاشتي
بد سگاليدي نكو پنداشتي
گفت شاهنشه جرااش كم كنيد
ور بجنگد نامش از خط بر زنيد
عقل او كم بود و حرص او فزون
چون جرا كم ديد شد تند و حرون
عقل بودي گرد خود كردي طواف
تا بديدي جرم خود گشتي معاف
چون خري پا بسته تندد از خري
هر دو پايش بسته گردد بر سري
پس بگويد خر كه يك بندم بسست
خود مدان كان دو ز فعل آن خسست
عنوان:در تفسير اين حديث مصطفي عليه السلام:
كي ان الله تعالي خلق الملائكة و ركب فيهم العقل و خلق البهايم و ركب فيها الشهوةو خلق بني آدم و ركب فيهم العقل و الشهوة فمن غلب عقله شهوته فهو اعلي من الملايكة و من غلب شهوته عقله فهو ادني منالبهايم
در حديث آمد كه يزدان مجيد
خلق عالم را سه گونه آفريد
يك گرُه را جمله عقل و علم و جود
آن فرشته ست او نداند جز سجود
نيست اندر عنصرش حرص و هوا
نور مطلق زنده از عشق خدا
يك گروه ديگر از دانش تهي
همچو حيوان از علف در فربهي
او نبيند جز كه اصطبل و علف
از شقاوت غافلست و از شرف
اين سوم هست آدمي زاد و بشر
نيم او زافرشته نيمش خر
نيم خر خود مايل سفلي بود
نيم ديگر مايل عقلي بود
آندو قوم آسوده از جنگ و حراب
وين بشر با دو مخالف در عذاب
وين بشر هم ز امتحان قسمت شدند
آدمي شكلند و سه امّت شدند
يك گرُه مستغرق مطلق شدند
همچو عيسي با ملك ملحق شدند
نقش آدم ليك معني جبرئيل
رَسته از خشم و هوا و قال و قيل
از رياضت رسته و ز زهد و جهاد
گوييا از آدمي او خود نزاد
قسم ديگر با خران ملحق شدند
خشم محض و شهوت مطلق شدند
وصفِ جبريلي دريشان بود رفت
تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت
مرده گردد شخص کو بي جان شود
خر شود چون جان او بي آن شود
زآنك جاني كآن ندارد هست پست
اين سخن حقست و صوفي گفته است
او ز حيوانها فزونتر جان كنَد
در جهان باريك كاريها كند
مكر و تلبيسي كه او داند تنيد
آن ز حيوان دگر نايد پديد
جامهاي زركشي را بافتن
دُرّها از قعر دريا يافتن
ُخرده كاريهاي علم هندسه
يا نجوم و علم طب و فلسفه
كه تعلق با همين دنياستش
ره بهفتم آسمان بر نيستش
اين همه علم بناي آخرست
كه عمادِ بودِ گاو و اشترست
بهر استبقاي حيوان چند روز
نام آن كردند اين گيجان رموز
علم راه حق و علم منزلش
صاحب دل داند آنرا يا دلش
پس درين تركيب حيوان لطيف
آفريد و كرد با دانش اليف
نام كالانعام كرد آن قوم را
زآنك نسبت كو بيقظه نوم را
روح حيواني ندارد غير نوم
حسهاي منعكس دارند قوم
يقظه آمد نوم حيواني نماند
انعكاس حس خود از لوح خواند
همچو حس آنك خواب او را ربود
چون شد او بيدار عكسيت نمود
عنوان:در تفسير اين آيت كه وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً و قوله يضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يهْدِي بِهِ كَثِيراً
زآنك استعداد تبديل و نبرد
بودش از پستي و آنرا فوت كرد
باز حيوان را چو استعداد نيست
عذر او اندر بهيمي روشنيست
زو چو استعداد شد كآن رهبرست
هر غذايي كو خورد مغز خرست
گر بلاذر خورد او افيون شود
سكته و بي عقليش افزون شود
ماند يك قسم دگر اندر جهاد
نيم حيوان نيم حي با رشاد
روز و شب در چنگ و اندر كشمكش
كرده چاليش آخرش با اولش
عنوان:چالش عقل با نفس همچون تنازع مجنون با ناقه..
ميل مجنون سوي حرّه ميل ناقه واپس سوي كرّه چنانك گفت مجنون
هوي ناقتي خلفي و قدامي الهوي
و اني و اياها لمختلفان
همچو مجنون اند چون ناقه اش يقين
مي كشد آن پيش و اين واپس بكين
ميل مجنون پيش آن ليلي روان
ميل ناقه پس پي كرّه دوان
يك دم ار مجنون ز خود غافل بدي
ناقه گرديدي و واپس آمدي
عشق و سودا چونك پُر بودش بدن
مي نبودش چاره از بي خود شدن
آنك او باشد مراقب عقل بود
عقل را سوداي ليلي در ربود
ليك ناقه بس مراقب بود و چُست
چون بديدي او مهار خويش سُست
فهم كردي زو كه غافل گشت و دنگ
رو سپس كردي بكرّه بي درنگ
چون بخود باز آمدي ديدي ز جا
كو سپس رفتست بس فرسنگها
در سه روزه ره بدين احوالها
ماند مجنون در تردّد سالها
گفت اي ناقه چو هر دو عاشقيم
ما دو ضد بس همره نالايقيم
نيستت بر وفق من مهر و مهار
كرد بايد از تو صحبت اختيار
اين دو همره همدگر را راهزن
گمره آن جان كو فرو نايد ز تن
جان ز هِجر عرش اندر فاقه اي
تن ز عشق خار بُن چون ناقه اي
جان گشايد سوي بالا بالها
در زده تن در زمين چنگالها
تا تو با من باشي اي مرده ي وطن
بس ز ليلي دور ماند جان من
روزگارم رفت زين گون حالها
همچو تيه و قوم موسي سالها
خطوتيني بود اين ره تا وصال
مانده ام در ره زشستت شصت سال
راه نزديك و بماندم سخت دير
سير گشتم زين سواري سير سير
سرنگون خود را ز اشتر در فگند
گفت سوزيدم ز غم تا چند چند
تنگ شد بر وي بيابان فراخ
خويشتن افگند اندر سنگلاخ
آنچنان افگند خود را سخت زير
كه مخلخل گشت جسم آن دلير
چون چنان افگند خود را سوي پست
از قضا آن لحظه پايش هم شكست
پاي را بربست گفتا گو شوم
در خم ِ چوگانش غلطان مي روم
زين كند نفرين حكيم خوش دهن
بر سواري كو فرو نايد ز تن
عشق مولي كي كم از ليلي بود
گوي گشتن بهر او اولي بود
گوي شومي گرد بر پهلوي صدق
غلط غلطان در خم چوگان عشق
كين سفر زين پس بود جذبِ خدا
و آن سفر بر ناقه باشد سير ما
اين چنين سيريست مستثني ز جنس
كآن فزود از اجتهاد جنّ و انس
اين چنين جذبيست ني هر جذب عام
كه نهادش فضل احمد والسلام
عنوان:نوشتن آن غلام قصه ي شكايت نقصان اجري سوي پادشاه
قصه کوته کن براي آن غلام
که سوي شه برنوشتست او پيام
قصه ي پُر جنگ و پُر هستي و كين
ميفرستد پيش شاه نازنين
كالبد نامه ست اندر وي نگر
هست لايق شاه را آنگه ببر
گوشه اي رو نامه را بگشا بخوان
بين كه حرفش هست در خوردِ شهان
گر نباشد در خور آنرا پاره كن
نامه ي ديگر نويس و چاره كن
ليك فتح نامه ي تن زَپ مدان
ورنه هر كس سِرّ دل ديدي عيان
نامه بگشادن چو دشوارست و صعب
كار مردانست نه طفلان كعب
جمله بر فهرست قانع گشته ايم
زآنك در حرص و هوا آغشته ايم
باشد آن فهرست دامي عامه را
تا چنان دانند متن نامه را
باز كن سر نامه را گردن متاب
زين سخن والله اعلم بالصواب
هست آن عنوان چو اقرار زبان
متن نامه سينه را كن امتحان
كه موافق هست با اقرار تو
تا منافق وار نبود كار تو
چون جوال بس گراني مي بري
ز آن نيايد كم كه در وي بنگري
كه چه داري در جوال از تلخ و خوش
گر همي ارزد كشيدن را بكش
ورنه خالي كن جوالت را ز سنگ
بازخر خود را ازين بيگار و ننگ
در جوال آن كن كه مي بايد كشيد
سوي سلطانان و شاهان رشيد
عنوان:حكايت آن فقيه با دستار بزرگ و آنك بربود دستارش..
و بانگ مي زد كي باز كن و ببين كه چه مي بري آنگه ببر
يك فقيهي ژندها در چيده بود
در عمامه ي خويش در پيچيده بود
تا شود زفت و نمايد آن عظيم
چون در آيد سوي محفل در حطيم
ژند ها از جامها پيراسته
ظاهرا دستار از آن آراسته
ظاهر دستار چون حُله ي بهشت
چون منافق اندرون رسوا و زشت
پاره پاره ي دلق و پنبه و پوستين
در درون آن عمامه بُد دفين
روي سوي مدرسه كرده صبوح
تا بدين ناموس يابد او فتوح
در ره تاريك مردي جامه كن
منتظر اِستاده بود از بهر فن
در ربود او از سرش دستار را
پس دوان شد تا بسازد كار را
پس فقيهش بانگ بر زد كاي پسر
باز كن دستار را آنگه ببر
اين چنين كه چارپَره مي پري
باز كن آن هديه را كه مي بري
باز كن آنرا بدست خود بمال
آنگهان خواهي ببر كردم حلال
چونك بازش كرد آنك ميگريخت
صد هزاران ژنده اندر ره بريخت
ز آن عمامه ي زفت نابايست او
ماند يك گز كهنه اي در دست او
بر زمين زد خرقه را كي بي عيار
زين دغل ما را بر آوردي ز كار
گفت بنمودم دغل ليكن ترا
از نصيحت باز گفتم ماجرا
عنوان:نصيحت دنيا اهل دنيا را بزبان حال و بي وفايي خود را نمودن بوفا طمع دارندگان ازو
گفت بنمودم دغل ليکن ترا
از نصيحت باز گفتم ماجرا
همچنين دنيا اگر چه خوش شكفت
بانگ زد هم بي وفايي خويش گفت
اندرين كون و فساد اي اوستاد
آن دغل كون و نصيحت آن فساد
كون مي گويد بيآ من خوش پيم
و آن فسادش گفته رو من لا شي ام
اي ز خوبي بهاران لب گزان
بنگر آن سردي و زرديء خزان
روز ديدي طلعت خورشيد خوب
مرگ او را ياد كن وقتِ غروب
بدر را ديدي برين خوش چارطاق
حسرتش را هم ببين اندر محاق
كودكي از حُسن شد مولاي خلق
بعدِ فردا شد خرف رسواي خلق
گر تن سيمين تنان كردت شكار
بعد پيري بين تني چون پنبه زار
اي بديده لوتهاي چرب خيز
فضله ي آنرا ببين در آبريز
مر خبث را گو كه آن خوبيت كو
بر طبق آن ذوق و آن نغزي و بو
گويد او آن دانه بُد من دام آن
چون شدي تو صيد شد دانه نهان
بس انامل رشك استادان شده
در صناعت عاقبت لرزان شده
نرگس چشم خماري همچو جان
آخر اعمش بين و آب ازو چكان
حيدري كاندر صف شيران رود
آخر او مغلوب موشي ميشود
طبع تيز دور بين ِ محترف
چون خر پيرش ببين آخر خرف
زلف جعد مشكبار عقل بر
آخرا چون دُمّ زشت خنگ خر
خوش ببين كونش ز اول با گشاد
و آخر آن رسواييش بين و فساد
زآنك او بنمود پيدا دام را
پيش تو بر كند سبلت خام را
پس مگو دنيا بتزويرم فريفت
ورنه عقل من ز دامش مي گريخت
طوق زرين و حمايل بين هله
غل و زنجيري شدست و سلسله
همچنين هر جزو عالم مي شمر
اول و آخر در آرش در نظر
هر كه آخر بين تر او مسعودتر
هر كه آخر بين تر او مطرودتر
روي هر يك چون مه فاخر ببين
چونك اول ديده شد آخر ببين
تا نباشي همچو ابليس اعوري
نيم بيند نيم ني چون ابتري
ديد طين آدم و دينش نديد
اينجهان ديد آن جهان بينش نديد
فضل مردان بر زنان اي بوشجاع
نيست بهر قوّت و كسب و ضياع
ورنه شير و پيل را بر آدمي
فضل بودي بهر قوّت اي عمي
فضل مردان بر زن اي حالي پرست
ز آن بود كه مرد پايان بين ترست
مرد كاندر عاقبت بيني خمست
او ز اهل عاقبت چون زن كمست
از جهان دو بانگ مي آيد بضد
تا كدامين را تو باشي مستعد
آن يكي بانگش نشور اتقيا
وآن يكي بانگش فريب اشقيا
من شكوفه ي خارم ايخوش گرم دار
گل بريزد من بمانم شاخ خار
بانگ اشگوفه ش كه اينك گل فروش
بانگ خار او كه سوي ما مكوش
اين پذيرفتي بماندي ز آن دگر
كه مُحبّ از ضد محبوبست گر
آن يكي بانگ اين كه اينك حاضرم
بانگ ديگر بنگر اندر آخرم
حاضري ام هست چون مكر و كمين
نقش آخر ز آينه ي اول ببين
چون يكي زين دو جوال اندر شدي
آن دگر را ضد و نادر خورشدي
اي خنك آن كو ز اول آن شنيد
كش عقول و مسمع مردان شنيد
خانه خالي يافت جا را او گرفت
غير آتش كژ نمايد يا شگفت
كوزه ي نو كو بخود بولي كشد
آن خبث را آب نتواند بريد
در جهان هر چيز چيزي مي كشد
كفر كافر را و مرشد را رشد
كهربا هم هست و مغناطيس هست
تا تو آهن يا كهي آيي بشست
برد مقناطيست ار تو آهني
ور كهي بر كهربا بر مي تني
آن يكي چون نيست با اخيار يار
لاجرم شد پهلوي فجّار جار
هست موسي پيش قبطي مستهان
هست هامان پيش سبطي بس رجيم
جان هامان جاذب قبطي شده
جان موسي طالب سبطي شده
معده ي خر كه كِشد در اجتذاب
معده ي آدم جذوب گندم آب
گر تو نشناسي كسي را از ظلام
بنگر او را کوش سازيدست امام
عنوان:بيان آنك عارف را غذاييست از نور حق
كه أبيت عند ربي يطعمني و يسقيني و قوله الجوع طعام الله يحيي به أبدان الصديقيناي في الجوع يصل الله
زآنك هر كرّه پي مادر رود
تا بد آن جنسيتش پيدا شود
آدمي را شير از سينه رسد
شير خر از نيم زيرينه رسد
عدل قسّامست و قسمت كردنيست
اين عجب كه جبر ني و ظلم نيست
جبر بودي كي پشيماني بُدي
ظلم بودي كي نگهباني بُدي
روز آخر شد سبق فردا بود
راز ما را روز كي گنجا بود
اي بكرده اعتماد واثقي
بر دم و بر چاپلوس ِ فاسقي
ُقبه اي بر ساختستي از حباب
آخر آن خيمه ست بس واهي طناب
زرق چون برقست و اندر نور آن
راه نتوانند ديدن ره روان
اين جهان و اهل آن بي حاصلند
هر دو اندر بي وفايي يك دلند
زاده ي دنيا چو دنيا بي وفاست
گر چه رو آرد بتو آن رو قفاست
اهل آن عالم چو آن عالم زبَر
تا ابد در عهد و پيمان مستمر
خود دو پيغمبر بهم كي ضد شدند
معجزات از همدگر كي بستدند
كي شود پژمرده ميوه ي آن جهان
شادي عقلي نگردد اندهان
نفس بي عهدست ز آن رو كشتنيست
او دني و قبله گاه او دنيست
نفسها را لايق است اين انجمن
مرده را در خور بود گور و كفن
نفس اگر چه زيركست و خرده دان
قبله اش دنياست او را مرده دان
آب وحي ِ حق بدين مرده رسيد
شد ز خاك مرده اي زنده پديد
تا نيآيد وحي تو غرّه مباش
تو بدآن گلگونه ي طال بقاش
بانگ وصيتي جو كه آن خامل نشد
تاب خورشيدي كه آن آفل نشد
آن هنرهاي دقيق و قال و قيل
قوم فرعون اند اجل چون آبِ نيل
رونق و طاق و طرنب و سحرشان
گر چه خلقانرا كِشد گردن كِشان
سحرهاي ساحران دان جمله را
مرگ چوبي دان كه آن گشت اژدها
جادويها را همه يك لقمه كرد
يك جهان پُر شب بُد آنرا صبح خَورد
نور از آن خوردن نشد افزون و بيش
بل همان سانست كو بودست پيش
در اثر افزون شد و در ذات ني
ذات را افزوني و آفات ني
حق ز ايجاد جهان افزون نشد
آنچ اول آن نبود اكنون نشد
ليك افزون گشت اثر ز ايجادِ خلق
در ميان اين دو افزونيست فرق
هست افزوني اثر اظهار او
تا پديد آيد صفات و كار او
هست افزوني هر ذاتي دليل
كو بود حادث بعلتها عليل
عنوان:تفسير أَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسي قُلْنا لا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الأَعْلي
گفت موسي سحر هم حيران كنيست
چون كنم كين خلق را تمييز نيست
گفت حق تمييز را پيدا كنم
عقل بي تمييز را بينا كنم
گر چه چون دريا بر آوردند كف
موسيا تو غالب آيي لا تخف
بود اندر عهد خود سحر افتخار
چون عصا شد مار آنها گشت عار
هر كسي را دعوي حُسن و نمك
سنگِ مرگ آمد نمكها را محك
سحر رفت و معجزه ي موسي گذشت
هر دو را از بام ِ بود افتاد طشت
بانگِ طشت سحر جز لعنت چه ماند
بانگ طشتِ دين بجز رفعت چه ماند
چون محك پنهان شدست از مرد و زن
در صف آ اي قلب و اكنون لاف زن
وقت لافستت محك چون غايبست
مي بَرَندت از عزيزي دست دست
قلب مي گويد ز نخوت هر دمم
اي زر خالص من از تو كي كمم
زر همي گويد بلي اي خواجه تاش
ليك مي آيد محك آماده باش
مرگِ تن هديه ست بر اصحابِ راز
زرّ خالص را چه نقصانست گاز
قلب اگر در خويش آخر بين بُدي
آن سيه كآخر شد او اول شدي
چون شدي اول سيه اندر لقا
دور بودي از نفاق و از شقا
كيمياي فضل را طالب بُدي
عقل او بر زرق او غالب شدي
چون شكسته دل شدي از حال خويش
جا بَر اشكستگان ديدي بپيش
عاقبت را ديد و او اشكسته شد
از شكسته بند در دم بسته شد
فضل مسها را سوي اكسير راند
آن زر اندود از كرم محروم ماند
اي زر اندوده مكن دعوي ببين
كه نماند مشتريت اعمي چنين
نور ِ محشر چشمتان بينا كند
چشم بنده ي ترا رسوا كند
بنگر آنها را كه آخر ديده اند
حسرت جانها و رشك ديده اند
بنگر آنها را كه حالي ديده اند
سرّ فاسد ز اصل سرّ ببريده اند
پيش ِ حالي بين كه در جهلست و شك
صبح صادق صبح كاذب هر دو يك
صبح كاذب صد هزاران كاروان
داد بر باد هلاكت اي جوان
نيست نقدي كش غلط انداز نيست
واي آن جان كش محكّ و گاز نيست
عنوان:زجر مدعي از دعوي و امر كردن او را بمتابعت
بو مسيلم گفت خود من احمدم
دين احمد را بفن بر هم زدم
بو مسيلم را بگو كم كن بُطر
غرّه ي اول مشو آخر نگر
اين قلاووزي مكن از حرص جمع
پس روي كن تا رود در پيش شمع
شمع مقصد را نمايد همچو ماه
كين طرف دانه ست يا خود دامگاه
گر بخواهي ور نخواهي با چراغ
ديده گردد نقش باز و نقش زاغ
ورنه اين زاغان دغل افروختند
بانگِ بازان سپيد آموختند
بانگ هُدهُد گر بياموزد فتي
راز هدهد كو و پيغام سبا
بانگ بر رسته ز بر بسته بدان
تاج شاهانرا ز تاج هُدهُدان
حرف درويشان و نكته ي عارفان
بسته اند اين بي حيايان بر زبان
هر هلاك امت پيشين كه بود
زآنك چندل را گمان بردند عود
بودشان تمييز کآن مُظهر كند
ليك حرص و آز كور و كر كند
كوري كوران ز رحمت دور نيست
كوري حرص است كآن معذور نيست
چار ميخ شه ز رحمت دور ني
چار ميخ حاسدي مغفور ني
ماهيا آخر نگر منگر بشست
بد گلويي چشم آخر بينت بست
با دو ديده اول و آخر ببين
هين مباش اعور چو ابليس لعين
اعور آن باشد كه حالي ديد و بس
چون بهايم بي خبر از باز پس
چون دو چشم گاو در جرم تلف
همچو يك چشم است كش نبود شرف
نصف قيمت ارزد آن دو چشم او
كه دو چشمش راست مسند چشم تو
ور كني يك چشم آدم زاده اي
نصف قيمت لايقست از جاده اي
زآنك چشم آدمي تنها بخَود
بي دو چشم يار كاري ميكند
چشم خر چون اولش بي آخرست
گردو چشمش هست حكمش اعورست
اين سخن پايان ندارد و آن خفيف
مي نويسد رقعه در طمع رغيف
عنوان:بقيه ي قصه ي نوشتن آن غلام رقعه بطلب اجري
رفت پيش از نامه پيش مطبخي
كاي بخيل از مطبخ شاه سَخي
دور ازو وز همت او كين قدر
از جري ام آيدش اندر نظر
گفت بهر مصلحت فرموده است
نه براي بخل و نه تنگي دست
گفت دهليزيست والله اين سخن
پيش شه خاكست اين زرّ كهن
مطبخي ده گونه حجت بر فراشت
او همه رد كرد از حرصي كه داشت
چون جري كم آمدش در وقت چاشت
زد بسي تشنيع او سودي نداشت
گفت قاصد مي كنيد اينها شما
گفت نه كه بنده فرمانيم ما
اين مگير از فرع اين از اصل گير
بر كمان كم زن كه از بازوست تير
ما رَمَيتَ إِذ رَمَيتَ ابتلاست
بر نبي كم نِه گنه كآن از خداست
آب از سر تيره است اي خيره چشم
پيشتر بنگر يكي بگشاي چشم
شد ز خشم و غم درون بقعه اي
سوي شه بنوشت خشمين رقعه اي
اندر آن رقعه ثناي شاه گفت
گوهر جود و سخاي شاه سفت
کان ز بحر و ابر افزون كفّ تو
در قضاي حاجت حاجات جو
زآنك ابر آنچ دهد گريان دهد
كفّ تو خندان پياپي خوان نهد
ظاهر رقعه اگر چه مدح بود
بوي خشم از مدح اثرها مي نمود
زآن همه كار تو بي نورست و زشت
كه تو دوري دور از نور سرشت
رونق كار خسان كاسد شود
همچو ميوه ي تازه زو فاسد شود
رونق دنيا بر آرد زو كساد
زآنك هست از عالم كون و فساد
خوش نگردد از مديحي سينها
چونك در مداح باشد كينها
اي دل از كين و كراهت پاك شو
وآنگهان الحمد خوان چالاك شو
بر زبان الحمد و اكراه درون
از زبان تلبيس باشد يا فسون
و آنگهان گفته خدا كه ننگرم
من بظاهر من بباطن ناظرم
عنوان:حكايت آن مداح كه از جهت ناموس شكر ممدوح ميكرد
و بوي اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او مي نمود كه آنشكرها لافست و دروغ
آن يكي با دلق آمد از عراق
باز پرسيدند ياران از فراق
گفت آري بُد فراق الا سفر
بود بر من بس مبارك مژده ور
كه خليفه داد ده خلعت مرا
كه قرينش باد صد مدح و ثنا
شكرها و مدحها بر مي شمرد
تا كه شكر از حدّ و از اندازه ببرد
پس بگفتندش كه احوال نژند
بر دروغ تو گواهي مي دهند
تن برهنه سر برهنه سوخته
شكر را دزديده يا آموخته
كو نشان شكر و حمدِ مير تو
بر سر و بر پاي بي توفير تو
گر زبانت مدح آن شه مي تند
هفت اندامت شكايت ميكند
در سخاي آن شه و سلطان جود
مر ترا كفشي و شلواري نبود
گفت من ايثار كردم آنچ داد
مير تقصيري نكرد از افتقاد
ِبستدم جمله ي عطاها از امير
بخش كردم بر يتيم و بر فقير
مال دادم بستدم عمر دراز
در جزا زيرا كه بودم پاك باز
پس بگفتندش مبارك مال رفت
چيست اندر باطنت اين دود تفت
صد كراهت در درون تو چو خار
كي بود اندُه نشان ابتشار
كو نشان عشق و ايثار و رضا
گر درستست آنچ گفتي ما مضي
خود گرفتم مال گم شد ميل كو
سيل اگر بگذشت جاي سيل كو
چشم تو گر بُد سياه و جان فزا
گر نماند او جان فزا ازرق چرا
كو نشان پاك بازي اي ترُش
بوي لاف كژ همي آيد خمش
صد نشان باشد درون ايثار را
صد علامت هست نيكو كار را
مال در ايثار اگر گردد تلف
در درون صد زندگي آيد خلف
در زمين حق زراعت كردني
تخمهاي پاك آنگه دخل ني
گر نرويد خوشه از روضات هو
پس چه واسع باشد ارض الله بگو
چونک اين ارض فنا بي ربع نيست
چون بود ارض الله آن مستوسعيست
اين زمين را ريع او خود بي حدست
دانه اي را کمترين خود هفتصدست
حمد گفتي كو نشان حامدون
ني برونت هست اثر نه اندرون
حمد عارف مر خدا را راستست
كه گواه حمد او شد پا و دست
از چَهِ تاريك جسمش بر كشيد
و ز تگ زندان ِ دُنيا اش خريد
اطلس تقوي و نور مؤتلف
آيت حمدست او را بر كتف
وا رهيده از جهان عاريه
ساكن گلزار و عَينٌ جاريه
بر سرير سرّ عالي همتش
مجلس جا و مقام و رتبتش
مقعد صدقي كه صديقان درو
جمله سرسبزند و شاد و تازه رو
حمدشان چون حمد گلشن از بهار
صد نشاني دارد و صد گير و دار
بر بهارش چشمه و نخل و گياه
و آن گلستان و نگارستان گواه
شاهدِ شاهد هزاران هر طرف
در گواهي همچو گوهر بر صدف
بوي سر بد بيآيد از دمت
وز سر و رو تابد اي لافي غمت
بو شناسانند حاذق در مصاف
تو بجلدي هاي هو كم كن گزاف
تو ملاف از مُشك كآن بوي پياز
از دم تو ميكند مكشوف راز
گلشكر خوردم همي گويي و بوي
ميزند از سير كه يافه مگوي
هست دل ماننده ي خانه ي كلان
خانه ي دل را نهان همسايگان
از شكاف و روزن و ديوارها
مطلع گردند بر اسرارها
از شكافي كه ندارد هيچ وهم
صاحب خانه ندارد هيچ سهم
از نبي بر خوان كه ديو و قوم او
ميبرند از حال انسي خفيه بو
از رهي كه اِنس از آن آگاه نيست
زآنك زين محسوس و زين اشباه نيست
در ميان ناقدان زرقي مَتن
با محك اي قلبِ دون لافي مزن
مر محك را ره بود در نقد و قلب
كه خدايش كرد امير جسم و قلب
چون شياطين با غليظيهاي خويش
واقفند از سرّ ما و فكر و كيش
مسلكي دارند دزديده درون
ما زدزديهاي ايشان سرنگون
دم بدم خبط و زياني ميكنند
صاحب نقب و شكاف و روزنند
پس چرا جانهاي روشن در جهان
بي خبر باشند از حال نهان
در سرايت كمتر از ديوان شدند
روحها كه خيمه بر گردون زدند
ديو دزدانه سوي گردون رود
از شهاب او محرق و مطعون شود
سرنگون از چرخ زير افتد چنان
كه شقي در جنگ از زخم سنان
آن زرشك روحهاي دلپسند
از فلكشان سرنگون مي افکنند
تو اگر شلي و لنگ و كور و كر
اين گمان بر روحهاي مه مبر
شرم دار و لاف كم زن جان مكن
كه بسي جاسوس هست آن سوي تن
عنوان:دريافتن طبيبان الهي امراض دين و دل را در سيماي مريد
و بيگانه و لحن گفتار او و رنگ چشم او و بي اين همه نيز از راهدل كي انهم جواسيس القلوب فجالسوهم بالصدق
اين طبيبان بدن دانش ورند
بر سقام تو ز تو واقف ترند
تا ز قاروره همي بينند حال
كه نداني تو از آنرو اعتلال
هم ز نبض و هم ز رنگ و هم ز دم
بو برند از تو بهر گونه سقم
پس طبيبان الهي در جهان
چون ندانند از تو بي گفتِ دهان
هم ز نبضت هم ز چشمت هم ز رنگ
صد سقم بينند در تو بي درنگ
اين طبيبان نو آموزند خود
که بدين آياتشان حاجت بود
كاملان از دور نامت بشنوند
تا به قعر تار و بودت در دوند
بلك پيش از زادن تو سالها
ديده باشندت ترا با حالها
عنوان:مژده دادن ابو يزيد از زادن ابوالحسن خرقاني پيش از سالها
و نشان صورت و سيرت او يك بيك و نوشتنتاريخ نويسان آنرا جهت رصد
آن شنيدي داستان بايزيد
كه ز حال بوالحسن پيشين چه ديد
روزي آن سلطان تقوي ميگذشت
با مريدان جانب صحرا و دشت
بوي خوش آمد مر او را ناگهان
در سواد ري ز سوي خارقان
هم بدانجا ناله ي مشتاق كرد
بوي را از باد استنشاق كرد
بوي خوش را عاشقانه ميكشيد
جان او از باد باده مي چشيد
كوزه اي كو از يخآبه پُر بود
چون عرق بر ظاهرش پيدا شود
آن ز سردي هوا آبي شدست
از درون كوزه نم بيرون نجَست
بادِ بوي آور مرو را آب گشت
آب هم او را شرابِ ناب گشت
چون درو آثار مستي شد پديد
يك مريد او را از آن دم بررسيد
پس بپرسيدش كه اين احوال خَوش
كه برون است از حجاب پنج و شش
گاه سرخ و گاه زرد و گه سپيد
مي شود رويت چه حالست و نويد
ميكشي بوي و بظاهر نيست گل
بي شك از غيبست و از گلزار كل
اي تو كام ِ جان ِ هر خودكامه اي
هر دم از غيبت پيام و نامه اي
هر دمي يعقوب وار از يوسفي
مي رسد اندر مشام تو شفا
قطره اي بر ريز بر ما ز آن سبو
شمه اي ز آن گلستان با ما بگو
خو نداريم اي جمال مهتري
كه لب ما خشك و تو تنها خوري
اي فلك پيماي چست چست خيز
زآنچ خوردي جرعه اي بر ما بريز
مير مجلس نيست در دوران دگر
جز تو اي شه در حريفان در نگر
كي توان نوشيد اين مي زير دست
مي يقين مر مرد را رسواگرست
بوي را پوشيده و مكنون كند
چشم ِ مستِ خويشتن را چون كند
خود نه آن بويست اين كاندر جهان
صد هزاران پرده اش دارد نهان
پُر شد از تيزي او صحرا و دشت
دشت چه كز نُه فلك هم در گذشت
اين سر خُم را بكهگل در مگير
كين برهنه نيست خود پوشش پذير
لطف كن اي راز دان رازگو
آنچ بازت صيد كردش باز گو
گفت بوي بوالعجب آمد بمن
همچنانك مر نبي را از يمن
که محمد گفت بر دست صبا
از يمَن مي آيدم بوي خدا
بوي رامين ميرسد از جان ويس
بوي يزدان ميرسد هم از اويس
از اويس و از قرن بوي عجب
مر نبي را مست كرد و پر طرب
چون اويس از خويش فاني گشته بود
آن زميني آسماني گشته بود
آن هليله ي پَروريده در شكر
چاشنيء تلخيش نبود دگر
آن هليله ي رسته از ما و مني
نقش دارد از هليله طعم ني
اين سخن پايان ندارد باز گرد
تا چه گفت از وحي غيب آن شيرمرد
عنوان:قول رسول صلي الله عليه و آله و سلم اني لاجدُ نفس الرحمن من قِبل اليمن
گفت زين سو بوي ياري ميرسد
كاندرين ده شهرياري ميرسد
بعد چندين سال ميزايد شهي
ميزند بر آسمانها خرگهي
رويش از گلزار حق گلگون بود
از من او اندر مقام افزون بود
چيست نامش گفت نامش بوالحسن
حليه اش وا گفت ز ابرو و ذقن
قد او و رنگ او و شكل او
يك بيك وا گفت از گيسو و رو
حليه ي تن همچو تن عاريتست
دل بر آن كم نه كي آن يك ساعتيست
حليه ي روح طبيعي هم فناست
حليه ي آن جان طلب كان بر سماست
جسم او همچون چراغي بر زمين
نور او بالاي سقف هفتمين
آن شعاع آفتاب اندر وثاق
قرص او اندر چهارم چار طاق
نقش ُگل در زير بيني بهر لاغ
بوي ُگل بر سقف و ايوان دماغ
مرد خفته در عدن ديده فرق
عكس آن بر جسم افتاده عرق
پيرهن در مصر رهن يك حريص
پر شده كنعان ز بوي آن قميص
بر نبشتند آن زمان تاريخ را
از كباب آراستند آن سيخ را
چون رسيد آن وقت و آن تاريخ راست
زاده شد آن شاه و نرد ملک باخت
از پس آن سالها آمد پديد
بوالحسن بعد وفات بايزيد
جمله ي خوهاي او ز امساك وجود
آن چنان آمد كه آن شه گفته بود
لوح محفوظست او را پيشوا
از چه محفوظست محفوظ از خطا
نه نجومست و نه رملست و نه خواب
وحي حق الله اعلم بالصواب
از پي رو پوش عامه در بيان
وحي دل گويند آنرا صوفيان
وحي دل گيرش كه منظر گاه اوست
چون خطا باشد چو دل آگاه اوست
مؤمنا ينظر بنور الله شدي
از خطاها و سهو ايمن آمدي
عنوان:نقصان اجراي جان و دل صوفي از طعام الله
صوفيي از فقر چون در غم شود
عين فقرش دايه و مطعم شود
ز آنک جنت از مکاره رسته است
رحم قسم عاجزي اشکسته است
آنک سرها بشکند او از علو
رحم حق و خلق نآيد سوي او
اين سخن آخر ندارد و آن جوان
از كم ِ اجراي نان شد ناتوان
شاد آن صوفي كه رزقش كم شود
آن شبه ش دُر گردد و او يم شود
زآن جراي خاص هر كآگاه شد
او سزاي قرب و اجري گاه شد
ز آن جراي روح چون نقصان شود
جانش از نقصان آن لرزان شود
پس بداند كه خطايي رفته است
كه سمن زار رضا آشفته است
همچنانک آن شخص از نقصان كِشت
رقعه سوي صاحب خرمن نبشت
رقعه اش بردند پيش مير داد
خواند آن رقعه جوابي وا نداد
گفت او را نيست الا درد لوت
پس جواب احمق اوليتر سكوت
نيستش درد فراق و وصل هيچ
بندِ فرعست و نجويد اصل هيچ
احمقست و مرده ي ما و مني
كز غم فرعش فراغ اصل ني
آسمانها و زمين يك سيب دان
كز درخت قدرت حق شد عيان
تو چو كرمي در ميان سيب در
و ز درخت و باغباني بي خبر
آن يكي كرمي دگر در سيب هم
ليك جانش از برون صاحب علم
جنبش او واشكافد سيب را
بر نتابد سيب آن آسيب را
بر دريده جنبش او پردها
صورتش كرمست و معني اژدها
آتشي كاول ز آهن مي جهد
او قدم بس سست بيرون مي نهد
دايه اش پنبه ست اول ليك اخير
مي رساند شعله ها او تا اثير
مرد اول بسته ي خواب و خورست
آخر الامر از ملايك برترست
در پناه پنبه و كبريتها
شعله ي نورش بر آيد برسها
عالم تاريك روشن مي كند
كنده ي آهن بسوزن مي كند
گر چه آتش نيز هم جسماني است
نه ز روحست و نه از روحاني است
جسم را نبود از آن عزّ بهره اي
جسم پيش بحر جان چون قطره اي
جسم از جان روز افزون مي شود
چون رود جان جسم بين چون ميشود
حدّ جسمت يك دو گز خود بيش نيست
جان تو تا آسمان جولان كنيست
تا ببغداد و سمرقند اي همام
روح را اندر تصوّر نيم گام
دو درم سنگست پيه چشمتان
نور روحش تا عنان آسمان
نور بي اين چشم مي بيند بخواب
چشم بي اين نور چه بود جز خراب
جان ز ريش و سبلت تن فارغست
ليك تن بي جان بود مردار و پست
بار نامه ي روح حيوانيست اين
پيشتر رو روح انساني ببين
بگذر از انسان هم و از قال و قيل
تا لب درياي جان جبرئيل
بعد از آنت جان احمد لب گزد
جبرئيل ار بيم تو واپس خزد
گويد ار آيم بقدر يك كمان
من بسوي تو بسوزم در زمان
عنوان:آشفتن آن غلام از نارسيدن جواب رقعه از ِقبل پادشاه
اين بيابان خود ندارد پا و سر
بي جواب نامه خستست آن پسر
كاي عجب چونم نداد آن شه جواب
يا خيانت كرد رقعه بر ز تاب
رقعه پنهان كرد و ننمود او بشاه
كو منافق بود و آبي زير كاه
رقعه ي ديگر نويسم ز آزمون
ديگري جويم رسول ذو فنون
بر امير و مطبخي و نامه بر
عيب بنهاده ز جهل آن بي خبر
هيچ گِرد خود نمي گردد كه من
كژروي كردم چو اندر دين شمن
عنوان:كژ وزيدن باد بر سليمان عليه السلام بسبب زلت او
باد بر تخت سليمان رفت كژ
پس سليمان گفت بادا كژ مغژ
باد هم گفت اي سليمان كژ مرو
ور روي كژ از كژم خشمين مشو
اين ترازو بهر اين بنهاد حق
تا رود انصاف ما را در سبق
از ترازو كم كني من كم كنم
تا تو با من روشني من روشنم
همچنين تاج سليمان ميل كرد
روز روشن را برو چون ليل كرد
گفت تا جا كژ مشو بر فرق من
آفتابا كم مشو از شرق من
راست ميكرد او بدست آن تاج را
باز كژ مي شد برو تاج اي فتي
هشت بارش راست كرد و گشت كژ
گفت تاجا چيست آخر كژ مغژ
گفت اگر صد ره كني تو راست من
كژ روم چون كژ روي اي مؤتمن
پس سليمان اندرونه راست كرد
دل بر آن شهوت كه بودش كرد سرد
بعد از آن تاجش همان دم راست شد
آنچنانك تاج را ميخواست شد
بعد از آنش كژ همي كرد او بقصد
تاج وا ميگشت تارك جو بقصد
هشت كرّت كژ بكرد آن مهترش
راست ميشد تاج بر فرق سرش
تاج ناطق گشت كاي شه ناز كن
چون فشاندي پَر ز گل پرواز كن
نيست دستوري كزين من بگذرم
پردهاي غيبِ اين بر هم درم
بر دهانم نه تو دست خود ببند
مر دهانم را ز گفتِ ناپسند
پس ترا هر غم كه پيش آيد ز درد
بر كسي تهمت منه بر خويش گرد
ظن مبر بر ديگري اي دوستكام
آن مكن كه مي سگاليد آن غلام
گاه جنگش با رسول و مطبخي
گاه خشمش با شهنشاهِ سخي
همچو فرعوني كه موسي هشته بود
طفلكان خلق را سر مي ربود
آن عدو در خانه ي آن كوردل
او شده اطفال را گردن گسل
تو هم از بيرون بَدي با ديگران
و اندرون خوش گشته با نفس گران
خود عدويت اوست قندش ميدهي
وز برون تهمت بهر كس مينهي
همچو فرعوني تو كور و كوردل
با عدو خوش بي گناهانرا مُذل
چند فرعونا كشي بي جرم را
مي نوازي مر تن پر ُغرم را
عقل او بر عقل شاهان مي فزود
حكم حق بي عقل و كورش كرده بود
مُهر حق بر چشم و بر گوش خِرَد
گر فلاطونست حيوانش كند
حكم حق بر لوح مي آيد پديد
آنچنانك حكم غيب بايزيد
عنوان:شنيدن شيخ ابوالحسن رضي الله عنه خبر دادن ابويزيد را از بودِ او و احوال او
همچنان آمد كه او فرموده بود
بوالحسن از مردمان آنرا شنود
كه حسن باشد مريد و امتم
درس گيرد هر صباح از تربتم
گفت من هم نيز خوابش ديده ام
و ز روان شيخ اين بشنيده ام
هر صباحي رو نهادي سوي گور
ايستادي تا ضحي اندر حضور
يا مثال شيخ پيش آمدي
يا كه بي گفتي شكالش حل شدي
تا يكي روزي بيآمد با سعود
گورها را برفِ نو پوشيده بود
توي بر تو برفها همچون علم
قبه قبه ديد و شد جانش بغم
بانگش آمد از خطيره ي شيخ حي
ها انا ادعوك كي تسعي الي
هين بيآ اين سو بر آوازم شتاب
عالم ار برفست روي از من متاب
حال اوزآن روز شد خوب و بديد
آن عجايب را كه اول مي شنيد
عنوان:رقعه ي ديگر نوشتن آن غلام پيش شاه چون جواب آن رقعه ي اول نيافت
نامه ي ديگر نوشت آن بد گمان
برز تشنيع و نفير و پُر فغان
كه يكي رقعه نبشتم پيش شه
اي عجب آن جا رسيد و يافت ره
آن دگر را خواند هم آن خوب خدّ
هم نداد او را جواب و تن بزد
خشك مي آورد او را شهريار
او مكرر كرد رقعه پنج بار
گفت حاجب آخر او بنده ي شماست
گر جوابش بر نويسي هم رواست
از شهي تو چه كم گردد اگر
بر غلام و بنده اندازي نظر
گفت اين سهلست اما احمقست
مردِ احمق زشت و مردود حقست
گر چه آمرزم گناه و زلتش
هم كند در من سرايت علتش
صد كس از گرگين همه گرگين شوند
خاصه اين گرّ خبيثِ ناپسند
َگرّ كم عقلي مبادا گبر را
شوم او بي آب دارد ابر را
نم نبارد ابر از شومي او
شهر شد ويرانه از بومي او
از گرآن احمقان طوفان نوح
كرد ويران عالمي را در فضوح
گفت پيغمبر كه احمق هرك هست
او عدو ماست و غول ره زنست
هرك او عاقل بود او جان ماست
روح او و ريح او ريحان ماست
عقل دشنامم دهد من راضيم
زآنك فيضي دارد از فياضيم
نبود آن دشنام او بي فايده
نبود آن مهمانيش بي مايده
احمق ار حلوا نهد اندر لبم
من از آن حلواي او اندر تبم
اين يقين دان گر لطيف و روشني
نيست بوس كون خر را چاشني
سبلتت گنده كند بي فايده
جامه از ديگش سيه بي مايده
نيست غير نور آدم را خورش
از جز آن جان نبايد پرورش
زين خورشها اندك اندك باز بُر
كين غذاي خر بود نه آن حُرّ
تا غذاي اصل را قابل شوي
لقمهاي نور را آكل شوي
عكس آن نورست كين نان نان شدست
فيض آن جانست كين جان جان شدست
چون خوري يكبار از مأكول نور
خاك ريزي بر سر نان تنور
عقل دو عقلست اول مكسبي
كه در آموزي چو در مكتب صبي
از كتاب و اوستاد و فكر و ذكر
از مغاني و ز علوم خوب و بكر
عقل تو افزون شود بر ديگران
ليك تو باشي ز حفظ آن گران
لوح حافظ باشي اندر دور و گشت
لوح محفوظ است كو زين درگذشت
عقل ديگر بخشش يزدان بود
چشمه ي آن در ميان جان بود
چون ز سينه ي آب دانش جوش كرد
نه شود گنده نه ديرينه نه زرد
ور ره نبعش بود بسته چه غم
كو همي جوشد ز خانه دم بدم
عقل تحصيلي مثال جويها
كان رود در خانه اي از كويها
راه آبش بسته شد شد بي نوا
از درون خويشتن جو چشمه را
عنوان:قصه ي آنك کسي بکسي مشورت ميكرد گفتش مشورت با ديگري كن كه من عدوي توم
مشورت مي كرد شخصي با كسي
کز تردد وارهد وز محبسي
گفت اي خوش نام غير من بجو
ماجراي مشورت با او بگو
من عدوّم مر ترا با من مپيچ
نبود از رأي عدو پيروز هيچ
رو كسي جو كه ترا او هست دوست
دوست بهر دوست لاشك خير جوست
من عدوّم چاره نبود كز مني
كژ روم با تو نمايم دشمني
حارسي از گرگ جستن شرط نيست
جستن از غير محل ناجستنيست
من ترا بي هيچ شكي دشمنم
من ترا كي ره نمايم ره زنم
هرك باشد هم نشين دوستان
هست در گلخن ميان بوستان
هرك با دشمن نشيند در زَمَن
هست او در بوستان در گولخن
دوست را مآزار از ما و منت
تا نگردد دوست خصم و دشمنت
خير كن با خلق بهر ايزدت
يا براي راحت جان خودت
تا هماره دوست بيني در نظر
در دلت نآيد ز كين ناخوش صور
چونك كردي دشمني پرهيز كن
مشورت با يار مهر انگيز كن
گفت ميدانم ترا اي بوالحسن
كه توي ديرينه دشمن دار من
ليك مرد عاقلي و معنوي
عقل تو نگذاردت كه كژ روي
طبع خواهد تا كشد از خصم كين
عقل بر نفس است بندِ آهنين
آيد و منعش كند واداردش
عقل چون شحنه ست در نيك و بدش
عقل ايماني چو شحنه ي عادلست
پاسبان و حاكم شهر دلست
همچو گربه باشد او بيدار هوش
دزد در سوراخ ماند همچو موش
در هر آنجا كه بر آرد موش دست
نيست گربه يا که نقش گربه است
گربه اي چه شير شير افكن بود
عقل ايماني كه اندر تن بود
غره ي او حاكم درندگان
نعره ي او مانع چرندگان
شهر پُر دزدست و پُر جامه كني
خواه شحنه باش گو و خواه ني
عنوان:امير کرددن رسول عليه السلام جوان هذيلي را بر سريه اي كه در آن پيران و جنگ آزمودگان بودند
يك سرّيه مي فرستادي رسول
بهر جنگ كافر و دفع فضول
يك جواني را گزيد او از هذيل
مير لشكر كردش و سالار خيل
اصل لشكر بي گمان سرور بود
قوم بي سرور تن بي سر بود
اين همه كه مُرده و پژمرده اي
ز آن بود كه ترك سرور كرده اي
از كِسِل و ز بخل و ز ما و مني
مي كشي سر خويش را سر ميكني
همچو استوري كه بگريزد ز بار
او سر خود گيرد اندر كوهسار
صاحبش در پي دوان كاي خيره سر
هر طرف گرگيست اندر قصدِ خر
گر ز چشمم اين زمان غايب شوي
پيشت آيد هر طرف گرگِ قوي
استخوانت را بخايد چون شكر
كه نبيني زندگاني را دگر
آن مگير آخر بماني از علف
آتش از بي هيزمي گردد تلف
هين بمگريز از تصرف كردنم
و ز گراني بار که جانت منم
تو ستوري هم كه نفست غالبست
حكم غالب را بوادي خود پرست
خر نخواندت اسب خواندت ذوالجلال
اسب تازي را عرب گويد تعال
مير آخور بود حق را مصطفي
بهر استوران نفس پُر جفا
قُلْ تَعالَوْا گفت از جذب كرم
تا رياضتتان دهم من رايضم
نفسها را تا مروّض كرده ام
زين ستوران بس لگدها خورده ام
هر كجا باشد رياضت باره اي
از لگدهااش نباشد چاره اي
لاجرم اغلب بلا بر انبياست
كه رياضت دادن خامان بلاست
سكسكانيد از دمم يرغا رويد
تا يواش و مركب سلطان شويد
قُلْ تَعالَوْا قُلْ تَعالَوْا گفت رب
اي ستوران رميده از ادب
گر نيآيد اي نبي غمگين مشو
ز آن دو بي تمكين تو پُر از كين مشو
گوش بعضي زين تعالوها كرست
هر ستوري را صطبلي ديگرست
منهزم گردند بعضي زين ندا
هست هر اسبي طويله ي او جدا
منقبض گردند بعضي زين قصص
زآنك هر مرغي جدا دارد قفص
خود ملايك نيز ناهمتا بُدند
زين سبب بر آسمان صف صف شدند
كودكان گر چه بيك مكتب درند
در سبق هر يك ز يك بالاترند
مشرقي و مغربي را حسهاست
منصب ديدار حس چشم راست
صد هزاران گوش ها گر صف زنند
جمله محتاجان چشم روشنند
باز صفّ گوش ها را منصبي
در سماع ِ جان و اخبار و ُنبي
صد هزاران چشم را آن راه نيست
هيچ چشمي از سماع آگاه نيست
همچنين هر حس يك يك مي شمَر
هر يكي معزول از آن كار دگر
پنج حس ظاهر و پنج اندرون
در صف اند اندر قيام الصافون
هر كسي كو از صف دين سركشست
ميرود سوي صفي كآن واپس است
تو ز گفتار تَعالَوْا كم مكن
كيميا بس شگرفست اين سخُن
گر مسي گردد ز گفتارت نفير
كيميا را هيچ از وي وامگير
اين زمان گر بست نفس ساحرش
گفتِ تو سودش كند در آخرش
قُلْ تَعالَوْا قُلْ تَعالَوْا اي غلام
هين كه ان الله يدعو للسلام
خواجه بازآ از مني و از سري
سروري جو كم طلب كن سروري
عنوان:اعتراض كردن معترضي بر رسول عليه السلام بر امير كردن آن هذيلي
چون پيمبر سروري كرد از هذيل
از براي لشكر منصور خيل
بوالفضولي از حسد طاقت نداشت
اعتراض و لا نسلم بر فراشت
خلق را بنگر كه چون ظلماني اند
در متاع فانيي چون فاني اند
از تكبر جمله اندر تفرقه
مرده از جان زنده اندر مخرقه
اين عجب كه جان بزندان اندرست
وآنگهي مفتاح زندانش بدست
پاي تا سر غرق سرگين آن جوان
مي زند بر دامنش جوي روان
دايما پهلو بپهلو بي قرار
پهلوي آرامگاه و پشت دار
نور پنهانست و جست و جو گواه
كز گزافه دل نمي جويد پناه
گر نبودي حبس دنيا را مناص
نه بُدي وحشت نه دل جستي خلاص
وحشتت همچون موكل مي كِشد
كه بجو اي ضال منهاج رَشَد
هست منهاج و نهان در مكمنست
يافتش يعني گزافه جُستنست
تفرقه جويان جمع اندر كمين
تو درين طالب رُخ مطلوب بين
مردگان باغ برجسته ز بُن
کآن دهنده ي زندگي را فهم كن
چشم اين زندانيان هر دم بدر
كي بُدي گر نيستي كس مژده ور
صد هزار آلودگان آبْ جو
كي بُدندي گر نبودي آبِ جو
بر زمين پهلوت را آرام نيست
دان كه در خانه لحاف و بستريست
بي مقر گاهي نباشد بي قرار
بي خمار اشكن نباشد اين خمار
گفت نه نه يا رسول الله مكُن
سرور لشكر مگر شيخ كهن
يا رسول الله جوان ار شير زاد
غير مرد پير سر لشكر مباد
هم تو گفتستي و گفتِ تو گوا
پير بايد پير بايد پيشوا
يا رسول الله درين لشكر نگر
هست چندين پيرو از وي پيشتر
زين درخت آن برگ زردش را مبين
سيب هاي پخته ي او را بچين
برگهاي زرد او خود كي تهيست
اين نشان پختگي و كامليست
برگ زرد ريش و آن موي سپيد
بهر عقل پخته مي آرد نويد
برگهاي نو رسيده ي سبزفام
شد نشان آنك آن ميوه است خام
برگِ بي برگي نشان ِ عارفيست
زردي زر سرخ رويي صارفيست
آنك او گل عارضست ار نو خطست
او بمكتب گاه مخبر نو خطست
حرفهاي خط او كژمژ بود
مزمن عقلست اگر تن مي دود
پاي پير از سرعت ار چه باز ماند
يافت عقل ِاو دو پَر بر اوج راند
گر مثل خواهي بجعفر در نگر
داد حق بر جاي دست و پاش پَر
بگذر از زر كين سخن شد محتجب
همچو سيماب اين دلم شد مضطرب
ز اندرونم صد خموشي خوش نفس
دست بر لب مي نهد يعني كه بس
خامشي بحرست و گفتن همچو جو
بحر مي جويد ترا جو را مجو
از اشارتهاي دريا سر متاب
ختم كن والله اعلم بالصواب
همچنين پيوسته كرد آن بي ادب
پيش پيغمبر سخن ز آن سرد لب
دست ميدادش سخن او بي خبر
كه خبر هرزه بود پيش نظر
اين خبرها از نظر خود نايبست
بهر حاضر نيست بهر غايبست
هرك او اندر نظر موصول شد
اين خبرها پيش او معزول شد
چونك با معشوق گشتي هم نشين
دفع كن دلالگان را بعد ازين
هرك از طفلي گذشت و مرد شد
نامه و دلاله بر وي سرد شد
نامه خواند از پي تعليم را
حرف گويد از پي تفهيم را
پيش بينايان خبر گفتن خطاست
كآن دليل غفلت و نقصان ماست
پيش بينا شد خموشي نفع تو
بهر اين آمد خطابِ أنصتوا
گر بفرمايد بگو بر گوي خَوش
ليك اندک گو دراز اندر مكش
ور بفرمايد كه اندر كش دراز
همچنين شرمين بگو با امر ساز
همچنين كه من درين زيبا فسون
يا ضياء الحق حسام الدين كنون
چونك كوته ميكنم من از رَشَد
او بصد نوعم بگفتن مي كشد
اي حسام الدين ضياي ذوالجلال
چونك مي بيني چه ميجويي مقال
اين مگر باشد ز حبّ مشتهي
اسقني خمرا و قل لي انّها
بر دهان تست اين دم جام او
گوش ميگويد كه قسم گوش كو
قسم تو گرميست نك گرمي و مست
گفت حرص من ازين افزون ترست
عنوان:جواب گفتن مصطفي عليه السلام اعتراض كننده را
در حضور مصطفاي قند خو
چون ز حد برد آن عرب از گفت وگو
آن شهِ وَ النَّجْمِ و سلطان عبس
لب گزيد آن سرد دم را گفت بس
دست ميزد بهر منعش بر دهان
چند گويي پيش داناي نهان
پيش بينا برده اي سرگين خشك
كه بخر اين را بجاي ناف مُشك
بعر را اي گنده مغز گنده مُخ
زير بيني بنهي و گويي كه اُخ
اُخ اُخي برداشتي اي گيج کاج
تا که کالاي بدت يابد رواج
تا فريبي آن مشام پاك را
آن چريده ي گلشن افلاك را
حلم او خود را اگر چه گول ساخت
خويشتن را اندكي بايد شناخت
ديگ را گر باز ماند شب دهن
گربه را هم شرم بايد داشتن
خويشتن گر خفته كرد آن خوب فر
سخت بيدارست دستارش مبر
چند گويي اي لجوج بي صفا
اين فسون ديو پيش مصطفي
صد هزاران حلم دارند اين گروه
هر يكي حلمي از آنها صد چو كوه
حلمشان بيدار را ابله كند
زيرك صد چشم را گمره كند
حلمشان همچون شرابِ خوبِ نغز
نغز نغزك بر رود بالاي مغز
مست را بين ز آن شراب پُر شگفت
همچو فرزين مست كژ رفتن گرفت
مرد برنا ز آنشراب زود گير
در ميان راه مي افتد چو پير
خاصه آن باده كه از خمّ بليست
نه مِيي كه مستي او يك شبيست
آنك آن اصحاب كهف از نُقل و نقل
سيصد و نه سال گم كردند عقل
زآن زنان مصر جامي خورده اند
دستها را شرحه شرحه كرده اند
ساحران هم سُكر موسي داشتند
دار را دلدار مي انگاشتند
جعفر طيار ز آن مي بود مست
زآنگرو مي كرد بي خود پا و دست
عنوان:قصه ي سبحاني ما اعظم شأني گفتن ابو يزيد..
و اعتراض مريدان و جواب اين مر ايشان را نه بطريق گفتِ زبانبلك از راه عيان
با مريدان آن فقير محتشم
با يزيد آمد كه نك يزدان منم
گفت مستانه عيان آن ذو فنون
لا اله الا انا ها فاعبدون
چونگذشت آنحال گفتندش صباح
تو چنين گفتي و اين نبود صلاح
گفت اين بار ار كنم من مشغله
كاردها بر من زنيد آن دم هله
حق منزّه از تن و من با تنم
چون چنين گويم ببايد كشتنم
چون وصيت كرد آن آزاد مرد
هر مريدي كاردي آماده كرد
مَست گشت او باز از آن سغراق زفت
آن وصيتهاش از خاطر برفت
نقل آمد عقل او آواره شد
صبح آمد شمع او بيچاره شد
عقل خود شحنه ست چون سلطان رسيد
شحنه ي بيچاره در كنجي خزيد
عقل سايه ي حق بود حق آفتاب
سايه را با آفتاب او چه تاب
چون پَري غالب شود بر آدمي
گم شود از مَرد وصفِ مردمي
هر چه گويد او پري گفته بود
زين سري زآن آن سري گفته بود
چون پري را اين دم و قانون بود
كردگار آن پري خود چون بود
اوي او رفته پَري خود او شده
تركِ بي الهام تازي گو شده
چون بخود آيد نداند يك لغت
چون پري را هست اين ذات و صفت
پس خداوند پري و آدمي
از پري كي باشدش آخر كمي
شير گير ار خون نره شير خَورد
تو بگوئي او نكرد آن باده كرد
ور سخن پردازد از راز كهن
تو بگويي باده گفتست آن سُخُن
باده اي را مي بود اين شرّ و شور
نور حق را نيست آن فرهنگ و زور
كه ترا از تو بكل خالي كند
تو شوي پست او سخن عالي كند
گر چه قرآن از لب پيغمبرست
هرك گويد حق نگفت او كافرست
چون هماي بي خودي پرواز كرد
آن سخن را بايزيد آغاز كرد
عقل را سيل تحير در ربود
ز آن قوي تر گفت كاول گفته بود
نيست اندر جبه ام الا خدا
چند جويي بر زمين و بر سما
آن مريدان جمله ديوانه شدند
كاردها در جسم پاكش مي زدند
هر يكي چون ملحدان ِ گِرد كوه
كارد مي زد پير خود را بي ستوه
هرك اندر شيخ تيغي مي خليد
بازگونه او تن خود ميدريد
يك اثر نه بر تن آن ذو فنون
و آن مريدان خسته در غرقآبِ خون
هرك او سوي گلويش زخم بُرد
حلق خود ببريده ديد و زار مُرد
وآنك او را زخم اندر سينه زد
سينه اش بشكافت شد مرده ي ابد
وآنكه آگه بود از آن صاحب قران
دل ندادش كه زند زخم گران
نيم دانش دست او را بسته كرد
جان ببرد الا كه خود را خسته كرد
روز گشت و آن مريدان كاسته
نوحه ها از خانه شان برخاسته
پيش او آمد هزاران مرد و زن
كاي دو عالم درج در يك پيرهن
اين تن تو گر تن مردم بُدي
چون تن مردم ز خنجر ُگم شدي
با خودي با بي خودي دوچار زد
با خود اندر ديده ي خود خار زد
اي زده بر بيخودان تو ذو الفقار
بر تن خود مي زني آن هوش دار
زآنك بيخود فانيست و ايمنست
تا ابد در ايمني او ساكنست
نقش او فاني و او شد آينه
غير ِ نقش ِ روي ِ غير آنجاي نه
گر كني تف سوي روي خود كني
ور زني بر آينه بر خود زني
ور ببيني روي زشت آن هم تويي
ور ببيني عيسي و مريم توي
او نه اينست و نه آن او ساده است
نقش تو در پيش تو بنهاده است
چون رسيد اينجا سخن لب در ببست
چون رسيد اينجا قلم در هم شكست
لب ببند ار چه فصاحت دست داد
دم مزن والله اعلم بالرشاد
بر كنار بامي اي مست مُدام
پست بنشين يا فرود آ والسلام
هر زماني كه شدي تو كامران
آن دم خوش را كنار بام دان
بر زمان خوش هراسان باش تو
همچو گنجش خِفيه كن نه فاش تو
تا نيايد بر ولا ناگه بلا
ترس ترسان رو در آن مكمن هلا
ترس ِ جان در وقت شادي از زوال
ز آن كنار بام غيبست ارتحال
گر نمي بيني كنار بام ِ راز
روح مي بيند كه هستش اهتزاز
هر نكالي ناگهان كآن آمدست
بر كنار كنگره ي شادي بدست
جز كنار بام خود نبود سقوط
اعتبار از قوم نوح و قوم لوط
عنوان:بيان سبب فصاحت و بسيار گويي آن فضول بخدمت رسول عليه السلام
پرتو مستي بي حدّ ِ نبي
چون بزد هم مست و خوش گشت آن غبي
لاجرم بسيار گو شد از نشاط
مست ادب بگذاشت آمد در خباط
نه همه جا بي خودي شرّ ميكند
بي ادب را مي چنان تر ميكند
گر بود عاقل نكو فر ميشود
ور بود بد خوي بتر ميشود
ليك اغلب چون بَدَند و ناپسند
بر همه مي را مُحرّم كرده اند
عنوان:بيان کردن رسول سبب تفضيل و اختيار كردن او آن هذيلي را باميري و سرلشكري بر پيران و كار ديدگان
حكم اغلب راست چون غالب بَدَند
تيغ را از دست ره زن بستدند
گفت پيغمبر كه اي ظاهر نگر
تو مبين او را جوان و بي هنر
اي بسا ريش ِ سياه و مرد پير
اي بسا ريش سپيد و دل چو قير
عقل او را آزمودم بارها
كرد پيري آن جوان در كارها
پير پير ِ عقل باشد اي پسر
نه سپيدي موي اندر ريش و سر
از بليس او پيرتر خود كي بود
چونك عقلش نيست او لاشي بود
طفل گيرش چون بود عيسي نفس
پاك باشد از غرور و از هوس
آن سپيدي مو دليل پختگيست
پيش چشم بسته كش كوته تگيست
آن مقلد چون نداند جز دليل
در علامت جويد او دايم سبيل
بهر آن گفتيم كه تدبير را
چونك خواهي كرد بگزين پير را
آنك او از پرده ي تقليد جَست
او بنور حق ببيند آنچ هست
نور پاكش بي دليل و بي بيان
پوست بشكافد درآيد در ميان
پيش ظاهربين چه قلب و چه سره
او چه داند چيست اندر قوصره
اي بسا زرّ سيه كرده بدود
تا رهد از دست هر دزدي حسود
اي بسا مسّ زر اندود بزر
تا فروشد آن بعقل مختصر
ما كه باطن بين جمله ي كشوريم
دل ببينيم و بظاهر ننگريم
قاضياني كه بظاهر مي تنند
حكم بر اشكال ظاهر ميكنند
چون شهادت گفت و ايماني نمود
حكم او مؤمن كنند اين قوم زور
بس منافق كاندرين ظاهر گريخت
خون صد مؤمن بپنهاني بريخت
جهد كن تا پير عقل و دين شوي
تا چو عقل كل تو باطن بين شوي
از عدم چون عقل زيبا رو گشاد
خلعتش داد و هزارش نام داد
كمترين زآن نامهاي خوش نفس
اينك نبود هيچ او محتاج ِ كس
گر بصورت وانمايد عقل رو
تيره باشد روز پيش نور او
ور مثال احمقي پيدا شود
ظلمت شب پيش او روشن بود
كو ز شب مظلم تر و تاري ترست
ليك خفاش شقي ظلمت خرست
اندك اندك خوي كن با نور روز
ورنه خفاشي بماني بي فروز
عاشق هر جا شكال و مشكليست
دشمن هر جا چراغ مقبليست
ظلمت اشكال زآن جويد دلش
تا كه افزون تر نمايد حاصلش
تا ترا مشغول آن مشكل كند
و ز نهاد زشت خود غافل كند
عنوان:علامت عاقل تمام و علامت نيم عاقل و مرد تمام و نيم مرد و علامت شقي مغرور لاشي
عاقل آن باشد كه او با مشعله ست
او دليل و پيشواي قافله است
پي رو نور خودست آن پيش رو
تابع خويش است آن بي خويش رو
مؤمن خويش است و ايمان آوريد
هم بدان نوري كه جانش زو چَريد
ديگري كه نيم عاقل آمد او
عاقلي را ديده اي خود داند او
دست در وي زد چو كور اندر دليل
تا بدو بينا شد و چُست و جليل
و آن خري كز عقل جو سنگي نداشت
خود نبودش عقل و عاقل را گذاشت
ره نداند نه کثير و نه قليل
ننگش آيد آمدن خلفِ دليل
مي رود اندر بيابان دراز
گاه لنگان آيس و گاهي بتاز
شمع نه تا پيشواي خود كند
نيم شمعي نه كه نوري كد كند
نيست عقلش تا دم ِ زنده زند
نيم عقلي نه كه خود مرده كند
مرده ي آن عاقل آيد او تمام
تا برآيد از نشيبِ خود ببام
عقل كامل نيست خود را مرده كن
در پناه عاقلي زنده سُخُن
زنده ني تا همدم عيسي بود
مرده ني تا دمگه عيسي شود
جان ِ كورش گام هر سو مي نهد
عاقبت نجهد ولي بر مي جهد
عنوان:قصه ي آن آبگير و صيادان و آن سه ماهي..
يكي عاقل و يكي نيم عاقل و آن دگر مغرور و ابله مغفل لاشي و عاقبت هر سه
قصه ي آن آبگير است اي عنود
كه درو سه ماهي اشگرف بود
در كليله خوانده باشي ليك آن
قشر قصه باشد و اين مغز جان
چند صيادي سوي آن آبگير
بر گذشتند و بديدند آن ضمير
پس شتابيدند تا دام آورند
ماهيان واقف شدند و هوشمند
آنك عاقل بود عزم راه كرد
عزم راه ِ مشكل ِ ناخواه كرد
گفت با اينها ندارم مشورت
كه يقين سستم كنند از مقدرت
مهر زاد و بود بر جانشان تند
كاملي و جهلشان بر من زند
مشورت را زنده اي بايد نكو
كه ترا زنده كند وآن زنده كو
اي مسافر با مسافر راي زن
زآنك پايت لنگ دارد راي زن
از دم ِ حُب الوطن بگذر مه ايست
كه وطن آنسوست جان اينسوي نيست
گر وطن خواهي گذر ز آنسوي شط
اين حديث راست را كم خوان غلط
عنوان:سر خواندن وضو كننده اوراد وضو را
در وضو هر عضو را وردي جدا
آمده ست اندر خبر بهر دعا
چونك استنشاق بيني مي كني
بوي جنت خواه از ربّ غني
تا ترا آن بو كشد سوي جنان
بوي ُگل باشد دليل ُگلبنان
چونك استنجا كني ورد و سخن
اين بود که يا رب تو زينم پاك كن
دست من اينجا رسيد اينرا بشُست
دستم اندر شستن جانست سُست
اي ز تو كس گشته جان ناكسان
دستِ فضل تست در جانها رسان
حدّ من اين بود كردم من لئيم
ز آن سوي حد را نقي كن اي كريم
از حدث شستم خدايا پوست را
از حوادث تو بشو اين دوست را