اي ضياء الحق حسام الدين توي
كه گذشت از مه بنورت مثنوي
همّت عالي تو اي مرتجا
مي كِشد اين را خدا داند كجا
گردن اين مثنوي را بسته اي
مي كشي آن سوي كه دانسته اي
مثنوي پويان كِشنده ناپديد
ناپديد از جاهلي كش نيست ديد
مثنوي را چون تو مبدأ بوده اي
گر فزون گردد تواش افزوده اي
چون چنين خواهي خدا خواهد چنين
مي دهد حق آرزوي متقين
كان لله بوده اي در ما مضي
تا كه كان الله پيش آمد جزا
مثنوي از تو هزاران شكر داشت
در دعا و ُشكر كفها بر فراشت
در لب و كفش خدا شكر تو ديد
فضل كرد و لطف فرمود و مزيد
زآنك شاكر را زيادت وعده است
آنچنانك قرب مزد سجده است
گفت وَ اسْجُدْ وَ اقترِبْ يزدان ما
قربِ جان شد سجده ي ابدان ما
گر زيادت مي شود زين رو بود
نه از براي بوش و هاي و هو بود
با تو ما چون رز بتابستان خوشيم
حكم داري هين بكش تا مي كشيم
خوش بكش اين كاروانرا تا بحج
اي امير صبر مفتاح الفرج
حج زيارت كردن خانه بود
حج ربّ البيت مردانه بود
زآن ضيا گفتم حسام الدين ترا
كه تو خورشيدي و اين دو وصفها
كين حسام و اين ضيا يكيست هين
تيغ خورشيد از ضيا باشد يقين
نور از آن ماه باشد وين ضيا
آن خورشيد اين فرو خوان از ُنبا
شمس را قرآن ضيا خواند اي پدر
وان قمر را نور خواند اين را نگر
شمس چون عالي تر آمد خود ز ماه
پس ضيا از نور افزون دان بجاه
بس كس اندر نور مه منهج نديد
چون برآمد آفتاب آن شد پديد
آفتاب اعواض را كامل نمود
لاجرم بازارها در روز بود
تا كه قلب و نقد نيك آيد پديد
تا بود از غبن و از حيله بعيد
تا كه نورش كامل آمد در زمين
تاجران را رَحْمَة ً للعالمين
ليك بر قلاب مبغوض است و سخت
زآنك ازو شد كاسد او را نقد و رخت
پس عدو جان صرّافست قلب
دشمن درويش كي بود غير كلب
انبيا با دشمنان بر مي تنند
پس ملايك ربّ سلـّم مي زنند
كين چراغي را كه هست او نور كار
از پُف و دمهاي دزدان دور دار
دزد و قلابست خصم نور بس
زين دو اي فرياد رس فرياد رس
روشني بر دفتر چارم بريز
كافتاب از چرخ چارم كرد خيز
هين ز چارم نور ده خورشيدوار
تا بتابد بر بلاد و بر ديار
هر كش افسانه بخواند افسانه است
وآنك ديدش نقد خود مردانه است
آب نيلست و بقبطي خون نمود
قوم موسي را نه خون بُد آب بود
دشمن اين حرف اين دم در نظر
شد ممثل سر نگون اندر سقر
اي ضياء الحق تو ديدي حال او
حق نمودت پاسخ افعال او
ديده ي غيبت چو غيبست اوستاد
كم مبادا زين جهان اين ديد و داد
اين حكايت را كه نقدِ وقت ماست
گر تمامش ميكني اينجا رواست
ناكسانرا ترك كن بهر كسان
قصه را پايان برو مخلص رسان
اين حكايت گر نشد آنجا تمام
چارمين جلدست آرش در نظام
عنوان:تمامي حكايت آن عاشق كي ارعسس گريخت در باغي مجهول خود معشوق را در باغ يافت
و عسس را از شادي دعاي خيرمي كرد و مي گفت كي عَسي أَنْ تَكْرَهُوا شَيئاً وَ هُوَ خَيرٌ لَكُمْ
اندر آن بوديم كآن شخص از عسس
راند اندر باغ از خوفي فرس
بود اندر باغ آن صاحب جمال
كز غمش اين در عنا بُد هشت سال
سايه ي او را نبود امكان ديد
همچو عنقا وصف او را مي شنيد
جز يكي لقيه كه اول از قضا
بر وي افتاد و شد او را دل ربا
بعد از آن چندان كه ميكوشيد او
خود مجالش مي نداد آن تند خو
نه بلابه چاره بودش نه بمال
چشم پر و بي طمع بود آن نهال
عاشق هر پيشه ي و مطلبي
حق بيآلود اول كارش لبي
چون بدآن آسيب در جُست آمدند
پيش پاشان مي نهد هر روز بند
چون در افگندش بجست و جوي کار
بعد از آن دربست که كابين بيار
هم بر آن بومي تنند و مي روند
هر دمي راجي و آيس مي شوند
هر كسي راهست اميد بري
كه گشادندش در آن روزي دري
باز در بستندش و آن در پرست
بر همان اوميد آتش پاشدست
چون در آمد خوش در آن باغ آن جوان
خود فرو شد پا بگنجش ناگهان
مرعسس را ساخته يزدان سبب
تا ز بيم او دود در باغ شب
بيند آن معشوقه را او با چراغ
طالب انگشتري در جوي ِ باغ
پس قرين ميكرد از ذوق آن نفس
با ثناي حق دعاي آن عسس
که زيان كردم عسس را از گريز
بيست چندان سيم و زر بر وي بريز
از عواني مر ورا آزاد كن
آنچنانك شادم او را شاد كن
سعد دارش اين جهان و آن جهان
از عواني و سگي اش وارهان
گر چه خوي اين عوان هست ايخدا
كه هماره خلق را خواهد بلا
گر خبر آيد كه شه جُرمي نهاد
بر مسلمانان شود او زفت و شاد
ور خبر آيد كه شه رحمت نمود
از مسلمانان فگند آنرا بجود
ماتمي در جان او افتد از آن
صد چنين ادبارها دارد عوان
او عوان را در دعا در مي كشيد
كز عوان او را چنان راحت رسيد
بر همه زهر و برو ترياق بود
آن عوان پيوندِ آن مشتاق بود
پس بَد مطلق نباشد در جهان
بَد بنسبت باشد اين را هم بدان
در زمانه هيچ زهر و قند نيست
كه يكي را پا دگر را بند نيست
مر يكي را پا دگر را پاي بند
مر يكي را زهر و بر ديگر چو قند
زهر مار آن مار را باشد حيات
نسبتش با آدمي باشد مَمات
خلق آبي را بود دريا چو باغ
خلق خاكي را بود آن مرگ و داغ
همچنين بر مي شمر اي مردِ كار
نسبت اين از يكي کس تا هزار
زيد اندر حق آن شيطان بود
در حق ِ آن ديگري سلطان بود
آن بگويد زيد صديق سنيست
وين بگويد زيد گبر كشتنيست
زيد يك ذاتست بر آن يك جنان
او برين ديگر همه رنج و زيان
گر تو خواهي كو ترا باشد شكر
پس ورا از چشم عُشاقش نگر
منگر از چشم خودت آن خوب را
بين بچشم طالبان مطلوب را
چشم خود بر بند زآنخوش چشم تو
عاريت كن چشم از عشاق او
بلك ازو كن عاريت چشم و نظر
پس ز چشم او بروي او نگر
تا شوي ايمن ز سيري و ملال
گفت كان الله له زين ذوالجلال
چشم او من باشم و دست و دلش
تا رهد از مدبريها مقبلش
هر چه مكروهست چونشد او دليل
سوي محبوبت حبيبست و خليل
عنوان:حكايت آن واعظ كه هر آغاز تذكير دعاي ظالمان و سخت دلان و بي اعتقادان كردي
آن يكي واعظ چو بر تخت آمدي
قاطعان راه را داعي شدي
دست برمي داشت يا رب رحم ران
بر بدان و مفسدان و طاغيان
بر همه ي تسخر كنان اهل خير
بر همه ي كافر دلان و اهل دير
مي نكردي او دعا بر اصفيا
مي نکردي جز خبيثان را دعا
مرورا گفتند كين معهود نيست
دعوت اهل ضلالت جود نيست
گفت نيكويي ازينها ديده ام
من دعاشان زين سبب بگزيده ام
خبث و ظلم و جور چندان ساختند
كه مرا از شر بخير انداختند
هر گهي كه رو بدنيا كردمي
من از ايشان زخم و ضربت خوردمي
كردمي از زخم آن جانب پناه
باز آوردندمي گرگان براه
چون سبب ساز صَلاح من شدند
پس دعاشان بر منست اي هوشمند
بنده مي نالد بحق از درد و نيش
صد شكايت ميكند از رنج خويش
حق همي گويد كه آخر رنج و درد
مر ترا لابه كنان و راست كرد
اين گله ز آن نعمتي كن كت زند
از در ما دور و مطرودت كند
در حقيقت هر عدو داروي تست
كيميا و نافع و دل جوي تست
كه ازو اندر گريزي در خلا
استعانت جويي از لطف خدا
در حقيقت دوستانت دشمنند
كه ز حضرت دور و مشغولت كنند
هست حيواني كه نامش اشغرست
او بزخم چوب زفت و لمترست
تا كه چوبش ميزني به مي شود
او ز زخم چوب فربه مي شود
نفس مؤمن اشغري آمد يقين
كو بزخم رنج زفتست و سمين
زين سبب بر انبيا رنج و شكست
از همه خلق جهان افزون ترست
تا ز جانها جان شان شد زفت تر
كه نديدند آن بلا قوم دگر
پوست از دارو بلاكش مي شود
چون اديم طايفي خوش مي شود
ورنه تلخ و تير ماليدي درو
گنده گشتي ناخوش و ناپاك بو
آدمي را پوست نامد بوغ دان
از رطوبتها شده زشت و گران
تلخ و تير و مالش بسيار ده
تا شود پاك و لطيف و با فره
ور نمي تاني رضا ده اي عيار
گر خدا رنجت دهد بي اختيار
كه بلاي دوست تطهير شماست
علم او بالاي تدبير شماست
چون صفا بيند بلا شيرين شود
خوش شود دارو چو صحت بين شود
بُرد بيند خويش را در عين مات
پس بگويد اقتلوني يا ثقات
اين عوان در حق غيري سود شد
ليك اندر حق خود مردود شد
رحم ايماني ازو ببريده شد
كين شيطاني برو پيچيده شد
كارگاه خشم گشت و كين وري
كينه دان اصل ضلال و كافري
عنوان:سؤال كردن از عيسي عليه السلام كه در وجود از همه ي صعبها صعب تر چيست
گفت عيسي را يكي هشيار سر
چيست در هستي ز جمله صعبتر
گفتش اي جان صعبتر خشم خدا
كه از آن دوزخ همي لرزد چو ما
گفت ازين خشم خدا چه بود امان
گفت تركِ خشم خويش اندر زمان
پس عوان كه معدن اين خشم گشت
خشم زشتش از سبع هم در گذشت
چه اميدستش برحمت جز مگر
باز گردد ز آن صفت آن بي هنر
گر چه عالم را ازيشان چاره نيست
اين سخن اندر ضلال افگندنيست
چاره نبود هم جهانرا از چمين
ليك نبود آن چمين ماء معين
عنوان:قصد خيانت كردن عاشق و بانگ بر زدن معشوق بر وي
چونك تنهااش بديد آن ساده مرد
زود او قصد كنار و بوسه كرد
بانگ بر وي زد به هيبت آن نگار
كه مرو گستاخ ادبرا هوش دار
گفت آخر خلوتست و خلق ني
آب حاضر تشنه اي همچون مني
كس نمي جنبد درين جا جز كه باد
كيست حاضر چيست مانع زين گشاد
گفت اي شيدا تو ابله بوده اي
ابلهي و ز عاقلان نشنوده اي
باد را ديدي كه مي جنبد بدان
باد جنبانيست اينجا باد ران
مروحه ي تصريف صنع ايزدش
زد برين باد و همي جنباندش
جزو بادي كه بحكم مادرست
باد بيزن تا نجنباني نجست
جنبش اين جزو باد اي ساده مرد
بي تو و بي باد بيزن سر نكرد
جنبش باد نفس كاندر لبست
تابع تصريف جان و قالبست
گاه دم را مدح و پيغامي كني
گاه دم را هجو و دشنامي كني
پس بدان احوال ديگر بادها
كه ز جزوي كل مي بيند نهي
باد را حق گه بهاري مي كند
در ديش زين لطف عاري مي كند
بر گروه عاد صرصر مي كند
باز بر هودش معطر مي كند
مي كند يك باد را زهر سموم
مر صبا را مي كند خرّم قدوم
بادِ دم را بر تو بنهاد او اساس
تا كني هر باد را بر وي قياس
دم نمي گردد سخن بي لطف و قهر
بر گروهي شهد و بر قوميست زهر
مروحه جنبان پي انعام كس
و ز براي قهر هر پشه و مگس
مروحه ي تقدير رباني چرا
پر نباشد ز امتحان و ابتلا
چونك جزو باد دم يا مروحه
نيست الا مفسده يا مُصلحه
اين شمال و اين صبا و اين دبور
كي بود از لطف و از انعام دور
يك كف گندم ز انباري ببين
فهم كن كآن جمله باشد همچنين
كلّ باد از برج بادِ آسمان
كي جهد بي مروحه ي آن باد ران
بر سر خرمن بوقت انتقاد
نه كه فلاحان ز حق جويند باد
تا جدا گردد ز گندم كاهها
تا بانباري رود يا چاهها
چون بماند دير آن بادِ وزان
جمله را بيني بحق لابه كنان
همچنين در طلق آن باد ولاد
گر نيآيد بانگِ درد آيد كه داد
گر نمي دانند كش راننده اوست
باد را پس كردن زاري چه خوست
اهل كشتي همچنين جوياي باد
جمله خواهانش از آن رب العباد
همچنين در رد دندانها زياد
دفع ميخواهي بسوز و اعتقاد
از خدا لابه كنان آن جنديان
كه بده باد ظفر اي كامران
رقعه ي تعويذ ميخواهند نيز
در شكنجه ي طلق زن از هر عزيز
پس همه دانسته اند آنرا يقين
كه فرستد باد رب العالمين
پس يقين در عقل هر داننده هست
اينك با جنبنده جنباننده هست
گر تو او را مي نبيني در نظر
فهم كن آنرا باظهار اثر
تن بجان جنبد نمي بيني تو جان
ليك از جنبيدن تن جان بدان
گفت او گر ابلهم من در ادب
زيركم اندر وفا و در طلب
گفت ادب اين بود خود كه ديده شد
آن دگر را خود همي داني تولد
عنوان:قصه ي آن صوفي كي زن را با بيگانه اي بگرفت
صوفئي آمد بسوي خانه روز
خانه يك در بود و زن با كفش دوز
جفت گشته با رهي خويش زن
اندر آن يك حجره از وسواس تن
چون بزد صوفي بجد در چاشتگاه
هر دو درماندند نه حيلت نه راه
هيچ معهودش نبُد كو آن زمان
سوي خانه باز گردد از دكان
قاصدا آن روز بي وقت آن مروع
از خيالي كرد تا خانه رجوع
اعتماد زن بر آن كو هيچ بار
اين زمان فا خانه نآمد او زكار
آن قياسش راست نآمد از قضا
گر چه ستارست هم بدهد سزا
چونك بَد كردي بترس آمن مباش
زآنك تخمست و بروياند خداش
چند گاهي او بپوشاند كه تا
آيدت زآن بد پشيمان و حيا
عهد عمر آن اميرمؤمنان
داد دزدي را بجلاد و عوان
بانگ زد آن دزد كاي مير ديار
اولين بارست جرمم زينهار
گفت عمر حاش لله كه خدا
بار اول قهر بارد در جزا
بارها پوشد پي اظهار فضل
باز گيرد از پي اظهار عدل
تا كه اين هر دو صفت ظاهر شود
آن مبشر گردد اين منذر شود
بارها زن نيز آن بَد كرده بود
سهل بگذشت آن و سهلش مينمود
آن نمي دانست عقل پاي سُست
كه سبو دايم ز جو نآيد درست
آن چنانش تنگ آورد آن قضا
كه منافق را كند مرگ فجا
نه طريق و نه رفيق و نه امان
دست کرده آن فرشته سوي جان
آن چنان كين زن در آن حجره ي جفا
خشك شد او و حريفش ز ابتلا
گفت صوفي با دل خود كاي دو گبر
از شما كينه كشم ليكن بصبر
ليك نادانسته آرم اين نفس
تا که هر گوشي ننوشد اين جرس
از شما پنهان كشد كينه محق
اندك اندك همچو بيماري دق
مرد دق باشد چو يخ هر لحظه كم
ليك پندارد بهر دم بهترم
همچو كفتاري كه ميگيرندش و او
غرّه ي آن گفتِ كين كفتار كو
هيچ پنهان خانه آن زن را نبود
سمج و دهليز و رهِ بالا نبود
نه تنوري كه در آن پنهان شود
نه جوالي كه حجاب آن شود
همچو عرصه ي پهن روز رستخيز
نه گو و نه پشته نه جاي گريز
گفت يزدان وصفِ اين جاي حرج
بهر محشر لا تري فيها عوج
عنوان:معشوق را زير چادر پنهان كردن جهت تلبيس و بهانه گفتن زن كه إِنَّ كَيدَكُنَّ عَظِيمٌ
چادر خود را بر او افگند زود
مرد را زن ساخت و در را بر گشود
زير چادر مرد رسوا و عيان
سخت پيدا چون شتر بر نردبان
گفت خاتونيست از اعيان شهر
مرورا از مال و اقبالست بهر
در ببستم تا كسي بيگانه اي
در نيايد زود نادانانه اي
گفت صوفي چيستش هين خدمتي
تا بر آرم بي سپاس و منتي
گفت ميلش خويشي و پيوستگيست
نيك خاتونيست حق داند كه كيست
خواست دختر را ببيند زيردست
اتفاقا دختر اندر مكتبست
باز گفت ار آرد باشد يا سپوس
ميكنم او را بجان و دل عروس
يک پسر دارد که اندر شهر نيست
خوب و زيرک چابک و مکسب کنيست
گفت صوفي ما فقير و زار و كم
قوم خاتون مال دار و محتشم
كي بود اين كفو ايشان در زواج
يكدر از چوب و دري ديگر ز عاج
كفو بايد هر دو جفت اندر نكاح
ور نه تنگ آيد نماند ارتياح
عنوان:گفتن زن كه او دربند جهاز نيست مراد او ستر و صلاحست و جواب گفتن صوفي اين را سر پوشيده
گفت گفتم من چنين عذري و او
گفت نه من نيستم اسباب جو
ما ز مال و زر ملول و تخمه ايم
ما بحرص و جمع نه چون عامه ايم
قصد ما سِترست و پاكي و صلاح
در دو عالم خود بدآن باشد فلاح
باز صوفي عذر درويشي بگفت
و آن مكرر كرد تا نبود نهفت
گفت زن منهم مكرر كرده ام
بي جهازي را مقرر كرده ام
اعتقاد اوست راسختر ز كوه
كه ز صد فقرش نمي آيد شكوه
او همي گويد مُرادم عفتست
از شما مقصود صدق و همتست
گفت صوفي خود جهاز و مال ما
ديد و مي بيند هويدا و خفا
خانه ي تنگي مقام يك تني
كه درو پنهان نماند سوزني
باز ستر و پاكي و زهد و صلاح
او ز ما به داند اندر انتصاح
به ز ما مي داند او احوال سِتر
وز پس و پيش و سر و دنبال سِتر
ظاهرا او بي جهاز و خادمست
وز صلاح و ستر او خود عالمست
شرح مستوري ز بابا شرط نيست
چون برو پيدا چو روز روشنيست
اين حكايت را بدآن گفتم كه تا
لاف كم بافي چو رسوا شد خطا
مر ترا اي هم بدعوي مستزاد
اين بُدستت اجتهاد و اعتقاد
چون زن صوفي تو خاين بوده اي
دام مكر اندر دغا بگشوده اي
كه ز هر ناشسته رويي گپ زني
شرم داري و ز خداي خويش ني
عنوان:غرض از سميع و بصير گفتن خدا را
از پي آن گفت حق خود را بصير
كه بود ديد ويت هر دم نذير
از پي آن گفت حق خود را سميع
تا ببندي لب ز گفتار شنيع
از پي آن گفت حق خود را عليم
تا نينديشي فسادي تو ز بيم
نيست اينها بر خدا اسم علم
كه سيه كافور دارد نام هم
اسم مشتق است ز اوصاف قديم
نه مثال علت أولي سقيم
ورنه تسخر باشد و طنز و دَها
كرّ را سامع ضريرانرا ضيا
يا علم باشد حيي نام وقيح
يا سياه زشت را نام صبيح
طفلك نوزاده را حاجي لقب
يا لقب غازي نهي بهر نسب
گر بگويند اين لقبها در مديح
تا ندارد آن صفت نبود صحيح
تسخر و طنزي بود آن يا جنون
پاك حق عما يقول الظالمون
من همي دانستمت پيش از وصال
كه نكو رويي وليكن بد خصال
من همي دانستمت پيش از لقا
كز ستيزه راسخي اندر شقا
چونك چشمم سرخ باشد در غمش
دانمش ز آن درد گر كم بينمش
تو مرا چون بره ديدي بي شبان
تو گمان بردي ندارم پاسبان
عاشقان از درد ز آن ناليده اند
كه نظر تا جايگه ماليده اند
بي شبان دانسته اند آن ظبي را
رايگان دانسته اند آن سبي را
تا ز غمزه تير آمد بر جگر
كه منم حارس گزافه كم نگر
كي كم از بره كم از بزغاله ام
كه نباشد حارس از دنباله ام
حارسي دارم كه ملكش مي سزد
داند او بادي كه آن بر من وزد
سرد بود آن باد يا گرم آن عليم
نيست غافل نيست غايب اي سقيم
نفس شهواني ز حق کرست و کور
من بدل کوريت مي ديدم ز دور
هشت سالت زآن نپرسيدم بهيچ
كه پُرت ديدم ز جهل پيچ پيچ
خود چه پرسم آنك او باشد بتون
كه تو چوني چون بود او سرنگون
عنوان:مثال دنيا چون گولخن و تقوي چون حمام
شهوت دنيا مثال گلخنست
كه ازو حمام تقوي روشنست
ليك قسم متقي زين تون صفاست
زآنك در گرمابه است و در نقاست
اغنيا ماننده ي سرگين كشان
بهر آتش كردن گرمابه بان
اندر ايشان حرص بنهاده خدا
تا بود گرمابه گرم و با نوا
ترك اين تون گوي و در گرمابه ران
تركِ تون را عين آن گرمابه دان
هر كه در تونست او چون خادمست
مرورا كه صابرست و حازمست
هرك در حمام شد سيماي او
هست پيدا بر رُخ زيباي او
تو نيان را نيز سيما آشكار
از لباس و از دخان و از غبار
ور نبيني روش بويش را بگير
بو عصا آمد براي هر ضرير
ور نداري بو در آرش در سخن
از حديث نو بدان راز كهن
پس بگويد تو نيي صاحب ذهب
بيست سله چرك بُردم تا بشب
حرص تو چون آتش است اندر جهان
باز كرده هر زبانه صد دهان
پيش عقل اين زر چو سرگين ناخوشست
گر چه چون سرگين فروغ آتشست
آفتابي كه دم از آتش زند
چرك تر را لايق آتش كند
آفتاب آن سنگ را هم كرد زر
تا بتون حرص افتد صد شرر
آنكه گويد مال گرد آورده ام
چيست يعني چرك چندين برده ام
اين سخن گر چه كه رسوايي فزاست
در ميان تونيان زين فخرهاست
كه تو شش سله كشيدي تا بشب
من كشيدم بيست سله بي کرب
آنك در تون زاد و پاكي را نديد
بوي مُشك آرد برو رنجي پديد
عنوان:قصه ي آن دباغ كه در بازار عطاران از بوي عطر و مشك بيهوش و رنجور شد
آن يكي افتاد بيهوش و خميد
چونك در بازار عطاران رسيد
بوي عطرش زد ز عطاران راد
تا بگرديدش سر و برجا فتاد
همچو مردار او فتاد او بي خبر
نيم روز اندر ميان رهگذر
جمع آمد خلق بر وي آن زمان
جملگان لا حول گو درمان كنان
آن يكي كف بر دل او مي براند
و ز گلاب آن ديگري بروي فشاند
او نمي دانست كاندر مرتعه
از گلاب آمد ورا اين واقعه
آن يكي دستش همي ماليد و سر
و آن دگر كه گل همي آورد تر
آن بُخُور عود و شكّر زد بهم
و آن دگر از پوشش اش مي كرد كم
و آن دگر نبضش که تا چون مي جهد
وآن دگر بوي از دهانش مي ستد
تا كه مِي خوردست يا بنگ و حشيش
خلق درماندند اندر بيهُشيش
پس خبر بردند خويشانرا شتاب
كه فلان افتاده است آنجا خراب
كس نمي داند كه چون مصروع گشت
يا چه شد كور افتاد از بام طشت
يك برادر داشت آن دباغ زفت
گربز و دانا بيآمد زود تفت
اندكي سرگين سگ در آستين
خلق را بشكافت و آمد با حنين
گفت من رنجش همي دانم ز چيست
چون سبب داني دوا كردن جليست
چون سبب معلوم نبود مشكلست
داروي رنج و در آن صد محملست
چون بدانستي سبب را سهل شد
دانش اسباب دفع جهل شد
گفت با خود هستش اندر مغز و رگ
توي بر تو بوي آن سرگين سگ
تا ميان اندر حدث او تا بشب
غرق دباغيست او روزي طلب
پس چنين گفتست جالينوس مه
آنچ عادت داشت بيمار آنش دِه
كز خلاف عادتست آن رنج او
پس دواي رنجش از معتاد جو
چون جعل گشتست از سرگين كشي
از گلاب آيد جعل را بيهُشي
هم از آن سرگين سگ داروي اوست
كه بدآن او را همي معتاد و خوست
الخبيثات الخبيثين را بخوان
رو و پشت اين سخن را باز دان
ناصحان او را بعنبر يا گلاب
مي دوا سازند بهر فتح باب
مر خبيثان را نسازد طيبات
در خور و لايق نباشد اي ثقات
چون ز عطر وحي كژ گشتند و گم
بد فغانشان كه تَطَيرْنا بكم
رنج و بيماريست ما را اين مقال
نيست نيكو وعظتان ما را بفال
گر بيآغازيد نصحي آشكار
ما كنيم آن دم شما را سنگسار
ما به لغو و لهو فربه گشته ايم
در نصيحت خويش را نسرشته ايم
هست قوتِ ما دروغ و لاف و لاغ
شورش معده ست ما را زين بلاغ
رنج را صد تو و افزون مي كنيد
عقل را دارو بافيون مي كنيد
عنوان:معالجه كردن برادر دباغ دباغ را به خفيه ببوي سرگين
خلق را مي راند از وي آن جوان
تا علاجش را نبينند آن كسان
سر بگوشش برد همچون رازگو
پس نهاد آن چيز بر بيني او
كو بكف سرگين سگ ساييده بود
داروي مغز پليد آن ديده بود
ساعتي شد مرده جنبيدن گرفت
خلق گفتند اين فسوني بُد شگفت
كين بخواند افسون بگوش او دميد
مرده بود افسون بفريادش رسيد
جنبش اهل فساد آن سو بود
كه ز ناز و غمزه و ابرو بود
هر كرا مشك نصيحت سود نيست
لاجرم با بوي بد خو کردنيست
مشركانرا ز آن نجس خواندست حق
كاندرون پشك زادند از سبق
كرم كو زادست در سرگين ابد
مي نگرداند بعنبر خوي خَود
چون نزد بر وي نثار رشّ نور
او همه جسمست بي دل چون قشور
ور زرشّ نور حق قسميش داد
همچو رسم مصر سرگين مرغ زاد
ليك نه مرغ خسيس خانگي
بلكه مرغ دانش و فرزانگي
تو بدان ماني كز آن نوري تهي
زآنك بيني بر پليدي مي نهي
از فراقت زرد شد رخسار ورو
برگ زردي ميوه ي ناپخته تو
ديگ ز آتش شد سياه و دود فام
گوشت از سختي چنين ماندست خام
هشت سالست جوش دادم در فراق
كم نشد يك ذره خاميت و نفاق
غوره ي تو سنگ بسته كز سقام
غورها اكنون مويزند و تو خام
عنوان:عذر خواستن آن عاشق از گناه خويش بتلبيس و روي پوش و فهم كردن معشوق آن را نيز
گفت عاشق امتحان كردم مگير
تا ببينم تو حريفي يا ستير
من همي دانستمت بي امتحان
ليك كي باشد خبر همچون عيان
آفتابي نام تو مشهور و فاش
چه زيانست ار بكردم ابتلاش
تو مني من خويشتن را امتحان
ميكنم هر روز در سود و زيان
انبيا را امتحان كرده عدات
تا شده ظاهر از ايشان معجزات
امتحان چشم خود كردم بنور
اي كه چشم بد ز چشمان تو دور
اينجهان همچون خرابست و تو گنج
گر تفحص كردم از گنجت مرنج
ز آن چنين بي خردگي كردم گزاف
تا زنم با دشمنان هر بار لاف
تا زبانم چون ترا نامي نهد
چشم ازين ديده گواهيها دهد
گر شدم در راهِ حرمت راه زن
آمدم اي مه بشمشير و كفن
جز بدست خود مبرّم پا و سر
كه ازين دستم نه از دستِ دگر
از جدايي باز ميراني سخُن
هرچ خواهي كن وليكن اين مكن
در سخن آبادم اين دم راه شد
گفت امكان نيست چون بيگاه شد
پوستها گفتيم و مغز آمد دفين
گر بمانيم اين بماند همچنين
عنوان:رد كردن معشوق عذر عاشق را و تلبيس او را در روي او ماليدن
در جوابش بر گشاد آن يار لب
كز سوي ما روز سوي تست شب
حيلهاي تيره اندر داوري
پيش بينايان چرا مي آوري
هرچ در دل داري از مكر و رموز
پيش ما رسواست و پيدا همچو روز
گر بپوشيمش ز بنده پروري
تو چرا بي رويي از حد مي بري
از پدر آموز كآدم در گناه
خوش فرود آمد بسوي پايگاه
چون بديد آن عالِم الاسرار را
بر دو پا استاد استغفار را
بر سر خاكستر اندُه نشست
از بهانه شاخ تا شاخي نجَست
ربنا أنا ظلمنا گفت و بس
چونك جانداران بديد او پيش و پس
ديد جانداران پنهان همچو جان
دور باش هر يكي تا آسمان
كه هلا پيش سليمان مور باش
تا بنشكافد ترا اين دور باش
جز مقام راستي يك دم مه ايست
هيچ لالامرد را چون چشم نيست
كور اگر از پند پالوده شود
هر دمي او باز آلوده شود
آدما تو نيستي كور از نظر
ليك إذا جاء القضاء عمي البصر
عمرها بايد بنادر گاه گاه
تا كه بينا از قضا افتد بچاه
كور را خود اين قضا همراه اوست
كه مر او را اوفتادن طبع و خوست
در حدث افتد نداند بوي چيست
از من است اين بوي يا ز آلودگيست
ور كسي بروي كند مشكي نثار
هم ز خود داند نه از احسان يار
پس دو چشم روشن اي صاحب نظر
مر ترا صد مادرست و صد پدر
خاصه چشم دل كه آن هفتاد توست
وين دو چشم حس خوشه چين اوست
اي دريغا ره زنان بنشسته اند
صد گره زير زبانم بسته اند
پاي بسته چون رود خوش راهوار
بس گران بنديست اين معذور دار
اين سخن اشكسته مي آيد دلا
كين سخن دُرّست غيرت آسيا
دُرّ اگرچه خُرد و اشكسته شود
توتياي ديده ي خسته شود
اي دُرّ از اشكست خود بر سر مزن
كز شكستن روشني خواهي شدن
همچنين اشكست بسته گفتنيست
حق ُكند آخر دُرستش كو غنيست
گندم ار بشكست و از هم در سكست
بر دكان آمد كه نك نان درست
تو هم اي عاشق چو جرمت گشت فاش
آب و روغن ترك كن اشكسته باش
آنك فرزندان خاص آدمند
نفحه ي انا ظلمنا مي دمند
حاجت خود عرضه كن حجت مگو
همچو ابليس لعين سخت رو
سخت رويي گر ورا شد عيب پوش
در ستيزه و سخت رويي رو بكوش
آن ابوجهل از پيمبر معجزي
خواست همچون كينه ور تركي غزي
ليك آن صديق حق معجز نخواست
گفت اين رو خود نگويد جز كه راست
كي رسد همچون توي را كز مني
امتحان همچو من ياري كني
عنوان:گفتن جهودي علي را كي اگر اعتماد داري بر حافظي حق از سر اين كوشك خود را در انداز..
و جواب گفتن اميرالمؤمنين او را
مرتضي را گفت روزي يك عنود
كو ز تعظيم خدا آگه نبود
بر سر بامي و قصري بس بلند
حفظ حق را واقفي اي هوشمند
گفت آري او حفيظ است و غني
هستي ما را ز طفلي و مني
گفت خود را اندر افگن هين ز بام
اعتمادي كن بحفظ حق تمام
تا يقين گردد مرا ايقان تو
و اعتقاد خوبِ با برهان تو
پس اميرش گفت خامش كن برو
تا نگردد جانت زين جرأت گرو
كي رسد مر بنده را كي با خدا
آزمايش پيش آرد ز ابتلا
بنده را كي زهره باشد كز فضول
امتحان حق كند اي گيج گول
آن خدا را مي رسد كو امتحان
پيش آرد هر دمي با بندگان
تا بما ما را نمايد آشكار
كه چه داريم از عقيده در سرار
هيچ آدم گفت حق را كه ترا
امتحان كردم درين جرم و خطا
تا ببينم غايت حلمت شها
اه كرا باشد مجال اين كرا
عقل تو از بس كه آمد خيره سر
هست عذرت از گناه تو بتر
آنك او افراشت سقف آسمان
تو چه داني كردن او را امتحان
اي ندانسته تو شر و خير را
امتحان خود را كن آنگه غير را
امتحان خود چو كردي اي فلان
فارغ آيي زامتحان ديگران
چون بدانستي كه شكر دانه اي
پس بداني كاهل شكر خانه اي
پس بدان بي امتحاني كه اله
شكري نفرستدت ناجايگاه
اين بدان بي امتحان از علم شاه
چون سري نفرستدت تا پايگاه
هيچ عاقل افكند دُرّ ثمين
در ميان مستراحي پر چمين
زآنك گندم را حكيم آگهي
هيچ نفرستد بانبار كهي
شيخ را كه پيشوا و رهبرست
گر مريدي امتحان كرد او خرست
امتحانش گر كني در راه دين
هم تو گردي ممتحن اي بي يقين
جرأت و جهلت شود عريان و فاش
او برهنه كي شود زين افتتاش
گر بيآيد ذره سنجد كوه را
بر درد ز آن كه ترازوش اي فتي
كز قياس خود ترازو مي تند
مرد حق را در ترازو مي كند
چون نگنجد او بميزان خرد
پس ترازوي خرد را بر درد
امتحان همچون تصرف دان درو
تو تصرف بر چنان شاهي مجو
چه تصرف كرد خواهد نقشها
بر چنان نقاش بهر ابتلا
امتحاني گر بدانست و بديد
ني كه هم نقاش آن بر وي كشيد
چه قدر باشد خود اين صورت كه بست
پيش صورتها كه در علم ويست
وسوسه ي اين امتحان چون آمدت
بخت بد دان كآمد و گردن زدت
چون چنين وسواس ديدي زود زود
با خدا گرد و درآ اندر سجود
سجده گه را تر كن از اشك روان
كاي خدا تو وارهانم زين گمان
آن زمان كت امتحان مطلوب شد
مسجد دين تو پر خَرّوب شد
عنوان:قصه ي مسجد اقصي و خروب و عزم كردن داود عليه السلام پيش از سليمان عليه السلام بر بناي آن مسجد
چون در آمد عزم داودي بتنگ
كه بسازد مسجد اقصي بسنگ
وحي كردش حق كه ترك اين بخوان
كه ز دستت بر نيايد اين مکان
نيست در تقدير ما آنك تو اين
مسجد اقصي بر آري اي گزين
گفت جرمم چيست اي داناي راز
كه مرا گويي كه مسجد را مساز
گفت بي جرمي تو خونها كرده اي
خون مظلومان بگردن برده اي
كه ز آواز تو خلقي بي شمار
جان بدادند و شدند آنرا شكار
خون بسي رفتست بر آواز تو
بر صداي خوب جان پرداز تو
گفت مغلوب تو بودم مستِ تو
دست من بربسته بود از دست تو
نه كه هر مغلوب شه مرحوم بود
نه كه المغلوب كالمعدوم بود
گفت اي مغلوب معدوميست کو
جز بنسبت نيست معدوم ايقنوا
اين چنين معدوم كو از خويش رفت
بهترين هستها افتاد و زفت
او بنسبت با صفات حق فناست
در حقيقت در فنا او را بقاست
جمله ي ارواح در تدبير اوست
جمله ي اشباح در تير اوست
آنك او مغلوب اندر لطف ماست
نيست مضطر بلك مختار ولاست
منتهاي اختيار آنست خَود
كه اختيارش گردد اينجا مفتقد
اختياري را نبودي چاشني
گر نگشتي آخر او محو از مني
در جهان گر لقمه و گر شربتست
لذت او فرع محو لذتست
گر چه از لذات بي تأثير شد
لذتي بود او و لذت گير شد
عنوان:شرح انما المؤمنون إخوة و العلماء كنفس واحده
خاصه اتحاد داود و سليمان و ساير انبياء عليهم السلام كي اگر يكي از ايشان رامنكر شوي ايمان بهيچ نبي درست نباشد،
و اين علامت اتحاد است كه يك خانه از آن هزاران خانه ويران كني آن همه ويرانشود
و يك ديوار قايم نماند كه لا نُفَرِّقُ بَينَ أَحَدٍ مِنْهُمْ، و العاقل يكفيه الاشاره، اين خود از اشارت گذشت
گر چه برنايد بجهد و زور تو
ليك مسجد را بر آرد پور تو
كرده ي او كرده ي تست اي حكيم
مؤمنان را اتصالي دان قديم
مؤمنان معدود ليك ايمان يكي
جسمشان معدود ليكن جان يكي
غير فهم و جان كه در گاو و خرست
آدمي را عقل و جاني ديگرست
باز غير جان و عقل آدمي
هست جاني در ولي آن دمي
جان حيواني ندارد اتحاد
تو مجو اين اتحاد از روح باد
گر خورد اين نان نگردد سير آن
ور كشد بار اين نگردد او گران
بلك اين شادي كند از مرگ او
از حسد ميرد چو بيند برگِ او
جان گرگان و سگان هر يك جداست
متحد جانهاي شيران خداست
جمع گفتم جهانهاشان من باسم
کان يکي جان صد بود نسبت بجسم
همچو آن يك نور خورشيد سما
صد بود نسبت بصحن خانه ها
ليك يك باشد همه ي انوارشان
چونك برگيري تو ديوار از ميان
چون نماند خانها را قاعده
مؤمنان مانند نفس واحده
فرق و اشكالات آيد زين مقال
زآنک نبود مثل اين باشد مثال
فرقها بي حد بود از شخص شير
تا بشخص آدميزادِ دلير
ليك در وقت مثال اي خوش نظر
اتحاد از روي جان بازي نگر
كان دلير آخر مثال شير بود
نيست مثل شير در جمله ي حدود
متحد نقشي ندارد اين سرا
تا كه مثلي وانمايم من ترا
هم مثال ناقصي دست آورم
تا ز حيراني خرد را واخرم
شب بهر خانه چراغي مي نهند
تا بنور آن ز ظلمت مي رهند
آن چراغ اين تن بود نورش چو جان
هست محتاج فتيل و اين و آن
آن چراغ شش فتيله ي اين حواس
جملگي بر خواب و خور دارد اساس
بي خور و بي خواب نزيد نيم دم
با خور و با خواب نزيد نيز هم
بي فتيل و روغنش نبود بقا
با فتيل و روغن او هم بيوفا
زآنك نور علتي اش مرگ جوست
چون زيد كه روز روشن مرگ اوست
جمله حسهاي بشر هم بي بقاست
زآنك پيش نور روز حشر لاست
نور حسّ جان بابايان ما
نيست كلي فاني و لا چون گيا
ليك مانند ستاره و ماهتاب
جمله محوند از شعاع آفتاب
آنچنانك سوز و درد زخم كيك
محو گردد چون درآيد مار اليك
آنچنانك عور اندر آب جَست
تا در آب از زخم زنبوران برَست
مي كند زنبور بر بالا طواف
چون بر آرد سر ندارندش معاف
آب ذكر حق و زنبور اين زمان
هست ياد اين فلانه و آن فلان
دم بخور در آبِ ذكر و صبر كن
تا رهي از فكر و وسواس كهن
بعد از آن تو طبع آن آب صفا
خود بگيري جملگي سر تا بپا
آنچنانک ز آب آن زنبور شر
مي گريزد از تو هم گيرد حذر
بعد از آن خواهي تو دور از آب باش
كه بسرّ هم طبع آبي خواجه تاش
پس كساني كز جهان بگذشته اند
لانيند و در صفات آغشته اند
در صفات حق صفات جمله شان
همچو اختر پيش آن خور بي نشان
گر ز قرآن نقل خواهي اي حرون
خوان جميع هم لدينا محضرون
محضرون معدوم نبود نيك بين
تا بقاي روحها داني يقين
روح محجوب از بقا بس در عذاب
روح و اصل در بقا پاك از حجاب
زين چراغ حس حيوان المراد
گفتمت هان تا نجويي اتحاد
روح خود را متصل كن اي فلان
زود با ارواح قدس سالكان
صد چراغت ار مُرند ار بيستند
پس جدا و يگانه نيستند
زآن همه جنگند اين اصحاب ما
جنگ كس نشنيد اندر انبيا
زآنك نور انبيا خورشيد بود
نور حس ما چراغ و شمع و دود
يك بميرد يك بماند تا بروز
يك بود پژمرده ديگر با فروز
جان حيواني بود حي از غذا
هم بميرد او بهر نيك و بذي
گر بميرد اين چراغ و طي شود
خانه ي همسايه مظلم كي شود
نور آن خانه چو بي اين هم بپاست
پس چراغ حس هر خانه جُداست
اين مثال جان حيواني بود
نه مثال جان رباني بود
باز از هندوي شب چون ماه زاد
در سر هر روزني نوري فتاد
نور آن صد خانه را تو يك شمر
كه نماند نور اين بي آن دگر
تا بود خورشيد تابان بر افق
هست در هر خانه نور او قنق
باز چون خورشيد جان آفل شود
نور جمله ي خانها زايل شود
اين مثال نور آمد مثل ني
مر ترا هادي عدو را ره زني
بر مثال عنكبوتِ آن زشت خو
پردهاي گنده را بر بافد او
از لعاب خويش پرده ي نور كرد
ديده ي ادراك خود را كور كرد
گردن اسب ار بگيرد برخورد
ور بگيرد پاش بستاند لگد
كم نشين بر اسب توسن بي لگام
عقل و دين را پيشوا كن والسلام
اندرين آهنگ منگر سُست و پست
كاندرين ره صبر و شقّ انفس است
عنوان:بقيه ي قصه ي بناي مسجد اقصي
چون سليمان كرد آغاز بنا
پاك چون كعبه همايون چون مني
در بنااش ديده مي شد كرّ و فر
ني فسرده چون بناهاي دگر
در بنا هر سنگ كز كه مي سكست
فاش سيرو ابي همي گفت از نخست
همچو از آب و گل آدم كده
نور ز آهك پارها تابان شده
سنگ بي حمال آينده شده
و آن در و ديوارها زنده شده
حق همي گويد كه ديوار بهشت
نيست چون ديوارها بي جان و زشت
چون در و ديوار تن با آگهيست
زنده باشد خانه چون شاهنشهيست
هم درخت و ميوه هم آب زلال
با بهشتي در حديث و در مقال
زآنك جنت را نه ز آلت بسته اند
بلك از اعمال و نيت بسته اند
اين بنا ز آب و گِل مرده بُدَست
و آن بنا از طاعت زنده شدست
اين باصل خويش ماند پُر خِلل
و آن باصل خود كه علمست و عمل
هم سرير و قصر و هم تاج و ثياب
با بهشتي در سؤال و در جواب
فرش بي فرّاش پيچيده شود
خانه بي مكناس روبيده شود
خانه ي دل بين ز غم ژوليده شد
بي كناس از توبه اي روبيده شد
تخت او سيار بي حمال شد
حلقه و در مطرب و اقوال شد
هست در دل زندگي دار الخلود
در زبانم چون نمي آيد چه سود
چون سليمان در شدي هر بامداد
مسجد اندر بهر ارشاد عباد
پند دادي گه بگفت و لحن و ساز
گه بفعل اعني ركوعي يا نماز
پندِ فعلي خلق را جذاب تر
كه رسد در جان هر با گوش و كر
اندر آن وهم اميري كم بود
در حشم تأثير آن محكم بود
عنوان:قصه ي آغاز خلافت عثمان و خطبه ي وي در بيان آنك ناصح فعال بفعل به از ناصح قوال بقول
قصه ي عثمان كه بر منبر برفت
چون خلافت يافت بشتابيد تفت
منبر مهتر كه سه پايه بُدَست
رفت بوبكر و دوم پايه نشست
بر سوم پايه عمر در دور خويش
از براي حرمت اسلام و كيش
دور عثمان آمد او بالاي تخت
بر شد و بنشست آن محمود بخت
پس سؤالش كرد شخصي بوالفضول
كآن دو ننشستند بر جاي رسول
پس تو چون جُستي از ايشان برتري
چون برُتبت تو از ايشان كمتري
هست اين بالا مقام مصطفي
وهم مثلي نيست با آن شه مرا
بعد از آن بر جاي خطبه آن ودود
تا بقرب عصر لب خاموش بود
زهره نه كسرا كه گويد هين بخوان
يا برون آيد ز مسجد آن زمان
هيبتي بنشسته بُد بر خاص و عام
پُر شده نور خدا آن صحن و بام
هرك بينا ناظر نورش بدي
كور زآن خورشيد هم گرم آمدي
پس ز گرمي فهم كردي چشم کور
كه بر آمد آفتابي بي فتور
ليك اين گرمي گشايد ديده را
تا ببيند عين هر بشنيده را
گرميش را ضجرتي و حالتي
ز آن تبش دل را گشادي فسحتي
كور چون شد گرم از نور قدَم
از فرح گويد كه من بينا شدم
سخت خوش مستي ولي اي بوالحسن
پاره اي راهست تا بينا شدن
اين نصيب كور باشد ز آفتاب
صد چنين والله اعلم بالصواب
وآنك او آن نور را بينا بود
شرح او كي كار بوسينا بود
ور شود صد تو كه باشد اين زبان
كه بجنباند بكف پرده ي عيان
واي بر وي گر بسايد پرده را
تيغ اللهي كند دستش جدا
دست چه بود خود سرش را بر كند
آن سري كز جهل سرها ميكند
اين بتقدير سخن گفتم ترا
ورنه خود دستش كجا و آن كجا
خاله را خايه بُدي خالو شدي
اين بتقدير آمدست ار او بدي
از زبان تا چشم كو پاك از شكست
صد هزاران سال گويم اندكست
هين مشو نوميد نور از آسمان
حق چو خواهد ميرسد در يكزمان
صد اثر در كانها از اختران
مي رساند قدرتش در هر زمان
اختر گردون ظلم را ناسخ است
اختر حق در صفاتش راسخ است
چرخ پانصد ساله راه اي مستعين
در اثر نزديك آمد با زمين
سه هزاران سال و پانصد تا زحل
دم بدم خاصيتش آرد عمل
در همش آرد چو سايه در اياب
طول سايه چيست پيش آفتاب
وز نفوس پاك اختر وش مدد
سوي اخترهاي گردون ميرسد
ظاهر آن اختران قوّام ما
باطن ما گشته قوّام سما
عنوان:در بيان آنك حكما گويند آدمي عالم صغريست و حكماي الهي گويند آدمي عالم كبريست
زيرا آن علم حكما بر صورت آدميمقصور بود و علم اين حكما در حقيقت حقيقت آدمي موصول بود
پس بصورت عالم اصغر توي
پس بمعني عالم اكبر توي
ظاهر آنشاخ اصل ميوه است
باطنا بهر ثمر شد شاخ هست
گر نبودي ميل و اميد ثمر
كي نشاندي باغبان بيخ شجر
پس بمعني آن شجر از ميوه زاد
گر بصورت از شجر بودش ولاد
مصطفي زين گفت كآدم و انبيا
خلف من باشند در زير لوا
بهر اين فرموده است آن ذوفنون
رمز نحن الآخرون السابقون
گر بصورت من زآدم زاده ام
من بمعني جدّ جدّ افتاده ام
كز براي من بُدش سجده ي ملك
وز پي من رفت بر هفتم فلك
پس ز من زاييد در معني پدر
پس ز ميوه زاد در معني شجر
اوّل فكر آخر آمد در عمل
خاصه فكري كو بود وصف ازل
حاصل اندر يك زمان از آسمان
مي رود مي آيد ايدر كاروان
نيست بر اين كاروان اين ره دراز
كي مفازه زفت آيد با مفاز
دل بكعبه مي رود در هر زمان
جسم طبع دل بگيرد ز امتنان
اين دراز و كوتهي مر جسم راست
چه دراز و كوته آنجا كه خداست
چون خدا مر جسم را تبديل كرد
رفتنش بي فرسخ و بي ميل كرد
صد اميدست اين زمان بردار گام
عاشقانه اي فتي خلّ الكلام
گر چه پيله ي چشم بر هم ميزني
در سفينه خفته اي ره مي كني
عنوان:تفسير اين حديث كه مثل امتي كمثل سفينة نوح من تمسك بها نجا و من تخلف عنها غرق
بهر اين فرمود پيغمبر كه من
همچو كشتي ام بطوفان زمن
ما و اصحابم چون آن كشتي نوح
هرك دست اندر زند يابد فتوح
چونك با شيخي تو دور از زشتيي
روز و شب سياري و در كشتيي
در پناه جان جان بخشي توي
کشتي اندر خفته ي ره ميروي
مسکل از پيغمبر ايام خويش
تكيه كم كن بر فن و بر كام خويش
گر چو شيري چون روي ره بيدليل
خوش بين و در ضلالي و ذليل
هين مپر الا كه با پرهاي شيخ
تا ببيني عون لشكرهاي شيخ
يك زماني موج لطفش بال تست
آتش قهرش دمي حمّال تست
قهر او را ضد لطفش كم شِمَر
اتحاد هر دو بين اندر اثر
يك زمان چون خاك سبزت ميكند
يكزمان پر باد و گبزت ميكند
جسم عارف را دهد وصف جماد
تا برو رويد گل و نسرين شاد
ليك او بيند نبيند غير او
جز بمغز پاك ندهد خلد بو
مغز را خالي كن از انكار يار
تا كه ريحان يابد از گلزار يار
تا بيابي بوي خلد از يار من
چون محمد بوي رحمن از يمن
در صف معراجيان گر بيستي
چون بُراقت بر کشاند نيستي
نه چو معراج زميني تا قمر
بلك چون معراج كلكي تا شكر
نه چو معراج بخاري تا سما
بل چو معراج جنيني تا نهي
خوش بُراقي گشت خنگ نيستي
سوي هستي آردت گر نيستي
كوه و درياها سُمش مَس ميكند
تا جهان حسّ را پس مي كند
پا بكش در كشتي و مي رو روان
چون سوي معشوق جان جان روان
دست نه و پاي نه رو تا قدم
آنچنانك تاخت جانها از عدم
بردريدي در سخن پرده ي قياس
گر نبودي سمع سامع را نعاس
اي فلك بر گفتِ او گوهر ببار
از جهان او جهانا شرم دار
گر بباري گوهرت صد تا شود
جامدت بيننده و گويا شود
پس نثاري كرده باشي بهر خَود
چونك هر سرمايه ي تو صد شود
عنوان:قصه ي هديه فرستادن بلقيس از شهر سبا سوي سليمان عليه السلام
هديه ي بلقيس چل استر بُدست
بار آنها جمله خشت زر بُدست
چون بصحراي سليماني رسيد
فرش آنرا جمله زرّ پخته ديد
بر سر زر تا چهل منزل براند
تا كه زر را در نظر آبي نماند
بارها گفتند زر را وا بريم
سوي مخزن ما چه بيگار اندريم
عرصه اي كش خاك زر ده دهيست
زر بهديه بردن آنجا ابلهيست
اي ببرده عقل هديه تا اله
عقل آنجا كمترست از خاكِ راه
چون كساد هديه آنجا شد پديد
شرمساريشان همي واپس كشيد
باز گفتند ار كساد و ار روا
چيست بر ما بنده فرمانيم ما
گر زر و گر خاك ما را بردنيست
امر فرمان ده بجا آوردنيست
گر بفرمايند كه واپس بريد
هم بفرمان تحفه را باز آوريد
خندش آمد چون سليمان آن بديد
كز شما من كي طلب كردم ثريد
من نميگويم مرا هديه دهيد
بلك گفتم لايق هديه شويد
كه مرا از غيب نادر هديهاست
كه بشر آنرا نيارد نيز خواست
ميپرستيد اختري كو زر كند
رو باو آريد كو اختر كند
مي پرستيد آفتاب چرخ را
خوار كرده جان عالي نرخ را
آفتاب از امر حق طباخ ماست
ابلهي باشد كه گوييم او خداست
آفتابت گر بگيرد چون كني
آن سياهي زو تو چون بيرون كني
نه بدرگاه خدا آري صداع
كه سياهي را ببر واده شعاع
گر كشندت نيم شب خورشيد كو
تا بنالي يا امان خواهي ازو
حادثات اغلب بشب واقع شود
و آن زمان معبود او غايب بود
سوي حق گر راستانه خم شوي
وا رهي از اختران مَحرم شوي
چون شوي مَحرم گشايم با تو لب
تا ببيني آفتابي نيم شب
جز روان پاك او را شرق نه
در طلوعش روز و شب را فرق نه
روز آن باشد كه او شارق شود
شب نماند چونکه او بارق شود
چون نمايد ذره پيش آفتاب
همچنانست آفتاب اندر لباب
آفتابي را كه رخشان مي شود
ديده پيشش كند و حيران مي شود
همچو ذره بينيش در نور عرش
پيش نور بي حدِ موفور عرش
خوار و مسكين بيني او را بي قرار
ديده را قوّت شده از كردگار
كيميايي كه ازو يك مأثري
بر دخان افتاد گشت آن اختري
نادر اكسيري كه از وي نيم تاب
بر ظلامي زد بگردش آفتاب
بوالعجب ميناگري كز يك عمل
بست چندين خاصيت را بَرّ زُحَل
باقي اخترها و گوهرهاي جان
هم برين مقياس اي طالب بدان
ديده ي حسي زبون آفتاب
ديده ي ربانيي جو و بياب
تا زبون گردد بپيش آن نظر
شعشعات آفتاب با شرر
كآن نظر نوري و اين ناري بود
نار پيش نور بس تاري بود
عنوان:كرامات و نور شيخ عبدالله مغربي قدس الله سره
گفت عبد الله شيخ مغربي
شصت سال از شب نديدم من شبي
من نديدم ظلمتي در شصت سال
نه بروز و نه بشب نه ز اعتلال
صوفيان گفتند صدق ِ قال او
شب همي رفتيم در دنبال او
در بيابانهاي پُر از خار و گو
او چو ماه بدر ما را پيش رو
روي پس ناكرده مي گفتي بشب
هين گو آمد ميل كن در سوي چپ
باز گفتي بعد يكدم سوي راست
ميل كن زيرا كه خاري پيش پاست
روز گشتي پاش را ما پاي بوس
گشته و پايش چو پاهاي عروس
نه ز خاك و نه ز گِل بر وي اثر
نه از خراش خار و آسيب حجر
مغربي را مشرقي كرده خداي
كرده مغرب را چو مشرق نور زاي
نور اين شمس شموسي فارس است
روز خاص و عام را او حارس است
چون نباشد حارس آن نور مجيد
كه هزاران آفتاب آرد پديد
تو بنور او همي رو در امان
در ميان اژدها و كژدمان
پيش پيشت مي رود آن نور پاك
مي كند هر ره زني را چاك چاك
يوم لا يخزي النَّبي راست دان
نور يسعي بين أيديهم بخوان
گر چه گردد در قيامت آن فزون
از خدا اينجا بخواهيد آزمون
كو ببخشد هم بميغ و هم بماغ
نور جان والله اعلم بالبلاغ
عنوان:باز گردانيدن سليمان رسولان بلقيس را بآن هديه ها..
كي آورده بودند سوي بلقيس و دعوت كردن بلقيس را بايمان وترك آفتاب پرستي
باز گرديد اي رسولان خجل
زر شما را دل به من آريد دل
اين زر من بر سر آن زر نهيد
كوري تن فرج استر را دهيد
فرج استر لايق حلقه ي زرست
زر عاشق روي زرد اصفرست
كه نظرگاه خداوندست آن
كز نظرانداز خورشيدست كان
كو نظرگاه شعاع آفتاب
كو نظرگاه خداوند لباب
از گرفت من ز جان اسپر كنيد
گر چه اكنون هم گرفتار منيد
مرغ فتنه ي دانه بر بامست او
پر گشاده بسته ي دامست او
چون بدانه داد او دل را بجان
ناگرفته مرو را بگرفته دان
آن نظرها كه بدانه مي كند
آن گره دان كو بپا بر مي زند
دانه گويد گر تو مي دزدي نظر
من همي دزدم ز تو صبر و مقر
چون كشيدت آن نظر اندر پيم
پس بداني كز تو من غافل نيم
عنوان:قصه ي عطاري كه سنگ ترازوي او گِل سرشوي بود..
و دزديدن مشتري گِل خوار از آن گل هنگام سنجيدن شكر دزديده وپنهان
پيش عطاري يكي گل خوار رفت
تا خرد ابلوج قند خاص زفت
پس بَر عطار طرّار دو دل
موضع سنگ ترازو بود گِل
ليک گِل سنگِ ترازوي منست
گر ترا ميل شكر بخريدنست
گفت هستم در مهمي قند جو
سنگِ ميزان هرچ خواهي باش گو
گفت با خود پيش آنك گِل خوردست
سنگ چه بود گِل نكوتر از زرست
همچو آن دلاله كه گفت اي پسر
نو عروسي يافتم بس خوب فر
سخت زيبا ليك هم يك چيز هست
كآن ستيره دختر حلوا گرست
گفت بهتر اين چنين خود گر بود
دختر او چرب و شيرين تر بود
گر نداري سنگ و سنگت از گِلست
اين به و به گل مرا ميوه ي دلست
اندر آن كفه ي ترازو ز اعتداد
او بجاي سنگ آن گِل را نهاد
پس براي كفه ي ديگر بدست
هم بقدر آن شكر را مي شكست
چون نبودش تيشه اي او دير ماند
مشتري را منتظر آنجا نشاند
رويش آنسو بود گل خور ناشگفت
گل ازو پوشيده دزديدن گرفت
ترس ترسان كه نبايد ناگهان
چشم او بر من فتد از امتحان
ديد عطار آن و خود مشغول كرد
كه فزون تر دزد هين اي روي زرد
گر بدزدي و ز گل من مي بري
رو كه هم از پهلوي خود ميخوري
تو همي ترسي ز من ليك از خري
من همي ترسم كه تو كمتر خوري
گر چه مشغولم چنان احمق نيم
كه شكر افزون كشي تو از نيم
چون ببيني مر شکر را ز آزمود
پس بداني احمق و غافل که بود
مرغ از آن دانه نظر خوش مي كند
دانه هم از دور راهش مي زند
گر زناي چشم حظي مي بري
نه كباب از پهلوي خود مي خوري
اين نظر از دور چون تيرست و سمّ
عشقت افزون ميشود صبر تو كم
مال دنيا دام مرغان ضعيف
مُلك عقبي دام مرغان شريف
تا بدين مُلكي كه او دامست ژرف
در شكار آرند مرغان شگرف
من سليمان مي نخواهم ملكتان
بلك من برهانم از هر هَلكتان
كين زمان هستند خود مملوك ملك
مالكِ مُلك آنك او بجهيد او ز هلك
بازگونه اي اسير اين جهان
نام خود كردي امير اين جهان
اي تو بنده ي اين جهان محبوس جان
چند گويي خويش را خواجه ي جهان
عنوان:دلداري كردن و نواختن سليمان مر آن رسولان را..
و دفع وحشت و آزار از دل ايشان و عذر قبول ناكردن هديه شرحكردن با ايشان
اي رسولان ميفرستمتان رسول
ردّ من بهتر شما را از قبول
پيش بلقيس آنچ ديديت از عجب
باز گوييد از بيابان ذهب
تا بداند كه بزر طامع نه ايم
ما زر از زر آفرين آورده ايم
آنك گر خواهد همه خاك زمين
سر بسر زر گردد و دُرّ ثمين
حق براي آن كند اي زر گزين
روز محشر اين زمين را نقره گين
فارغيم از زر كه ما بس پُر فنيم
خاكيانرا سر بسر زرين كنيم
از شما كي كديه ي زر مي كنيم
ما شما را كيمياگر مي كنيم
ترك آن گيريد گر ملك سباست
كه برون ِ آب و گِل بس ملكهاست
تخته بند است آنك تختش خوانده اي
صدر پنداري و بر در مانده اي
پادشاهي نيستت بر ريش خَود
پادشاهي چون كني بر نيك و بد
بي مراد تو شود ريشت سپيد
شرم دار از ريش خود اي كژ اميد
مالك الملكست هر كش سر نهد
بي جهان خاك صد ملكش دهد
ليك ذوق سجده اي پيش خدا
خوشتر آيد از دو صد دولت ترا
پس بنالي كه نخواهم ملكها
ملك آن سجده مسلم كن مرا
پادشاهان جهان از بد رگي
بو نبردند از شراب بندگي
ورنه ادهم وار سر گردان و دنگ
ملك را بر هم زدندي بي درنگ
ليك حق بهر ثبات اين جهان
مُهرشان بنهاد بر چشم و دهان
تا شود شيرين بر ايشان تخت و تاج
که ستانيم از جهانداران خراج
از خراج ار جمع آري زر چو ريگ
آخر آن از تو بماند مرد ريگ
همره جانت نگردد ملك و زر
زر بده سرمه ستان بهر نظر
تا ببيني كين جهان چاهيست تنگ
يوسفانه آن رسن آري بچنگ
تا بگويد چون ز چاه آيي بنام
جان كه يا بشراي لي هذا غلام
هست در چاه انعكاسات نظر
كمترين آنك نمايد سنگ زر
وقت بازي كودكان را ز اختلال
مينمايد آن خزفها زر و مال
عارفانش كيمياگر گشته اند
تا كه شد كانها بَر ايشان نژند
عنوان:ديدن درويش جماعت مشايخ را در خواب
و در خواست كردن روزي حلال بي مشغول شدن بكسب و از عبادت ماندن وارشاد ايشان او را و ميوه هاي تلخ و ترش كوهي بر وي شيرين شدن بداد آن مشايخ
آن يكي درويش گفت اندر سمر
خضريانرا من بديدم خواب در
گفتم ايشانرا كه روزي حلال
از كجا نوشم كه نبود آن وبال
مرمرا سوي كهستان راندند
ميوها ز آن بيشه مي افشاندند
كه خدا شيرين بكرد آن ميوه را
در دهان تو بهمت هاي ما
هين بخور پاك و حلال و بي حساب
بي صداع و نقل و بالا و نشيب
پس مرا ز آن رزق نطقي رو نمود
ذوق گفتِ من خردها مي ربود
گفتم اين فتنه ست اي رب جهان
بخششي ده از همه خلقان نهان
شد سخن از من دل خوش يافتم
چون انار از ذوق مي بشكافتم
گفتم ار چيزي نباشد در بهشت
غير اين شادي كه دارم در سرشت
هيچ نعمت آرزو نايد دگر
زين نپردازم بحور و نيشكر
مانده بود از كسب يك دو حبه ام
دوخته در آستين جُبه ام
عنوان:نيت كردن او كي اين زر بدهم بدان هيزم كش..
چون من روزي يافتم بكرامات مشايخ و رنجيدن آن هيزم كش از ضمير و نيتاو
آن يكي درويش هيزم مي كشيد
خسته و مانده ز بيشه در رسيد
پس بگفتم من ز روزي فارغم
زين سپس از بهر رزقم نيست غم
ميوه ي مكروه بر من خوش شدست
رزق خاصي جسم را آمد بدست
چونك من فارغ شدستم از گلو
حبه اي چندست اين بدهم بدو
بدهم اين زر را بدين تكليف كش
تا دو سه روزك شود از قوت خَوش
خود ضميرم را همي دانست او
زآنك سمعش داشت نور از شمع هو
بود پيشش سرّ هر انديشه اي
چون چراغي در درون شيشه اي
هيچ پنهان مي نشد از وي ضمير
بود بر مضمون دلها او امير
پس همي منگيد با خود زير لب
در جواب فكرتم آن بوالعجب
كاين بود انديشي از بهر ملوك
كيف تلقي الرزق ان لم يرزقوك
من نمي كردم سخن را فهم ليك
بر دلم ميزد عتابش نيك نيك
سوي من آمد بهيبت همچو شير
تنگ هيزم را ز خود بنهاد زير
پرتو حالي كه او هيزم نهاد
لرزه بر هر هفت عضو من فتاد
گفت يا رب گر ترا خاصان هي اند
كه مبارك دعوت و فرّخ پي اند
لطف تو خواهم كه ميناگر شود
اين زمان اين تنگ هيزم زر شود
در زمان ديدم كه زر شد هيزمش
همچو آتش بر زمين مي تافت خَوش
من در آن بي خود شدم تا ديرگه
چونك با خويش آمدم من از وله
بعد از آن گفت اي خدا گر آن كبار
بس غيورند و گريزان ز اشتهار
باز اين را بندِ هيزم ساز زود
بي توقف هم بر آن حالي كه بود
در زمان هيزم شد آن اغصان زر
مست شد در كار او عقل و نظر
بعد از آن برداشت هيزم را و رفت
سوي شهر از پيش من او تيز و تفت
خواستم تا از پي آن شه روم
پرسم از وي مشكلات و بشنوم
بسته كرد آن هيبت او مرمرا
پيش خاصان ره نباشد عامه را
ور كسي را ره شود گو سرفشان
كآن بود از رحمت و از جذبشان
پس غنيمت دار آن توفيق را
چون بيابي صحبت صديق را
نه چو آن ابله كه يابد قرب شاه
سهل و آسان در فتد آن دم ز راه
چون ز قرباني دهندش بيشتر
پس بگويد ران گاوست اين مگر
نيست اين از ران گاو اي مفتري
ران گاوت مينمايد از خري
بذل شاهانه ست اين بي رشوتي
بخشش محض است اين از رحمتي
عنوان:تحريض سليمان عليه السلام مر رسولانرا بر تعجيل هجرت بلقيس بهر ايمان
همچنان كه شه سليمان در نبرد
جذب خيل و لشكر بلقيس كرد
كه بيآييد اي عزيزان زود زود
كه بر آمد موجها از بحر جود
سوي ساحل مي فشاند بي خطر
جوش موجش هر زماني صد گهر
الصلا گفتيم اي اهل رشاد
كين زمان رضوان در جنت گشاد
پس سليمان گفت اي پيكان رويد
سوي بلقيس و بدين دين بگرويد
پس بگوييدش بيآ اينجا تمام
زود كه ان الله يدعو بالسلام
هين بيآ اي طالب دولت شتاب
كه فتوحست اين زمان و فتح باب
اي كه تو طالب نه اي تو هم بيآ
تا طلب يابي ازين يار وفا
عنوان:سبب هجرت ابراهيم ادهم قدس الله سره و ترك ملك خراسان
ملك بر هم زن تو ادهم وار زود
تا بيابي همچو او ملك خلود
خفته بود آن شه شبانه بر سرير
حارسان بر بام اندر دار و گير
قصد شه از حارسان آن هم نبود
كه كند ز آن دفع دزدان و رنود
او همي دانست كآن كو عادلست
فارغست از واقعه ايمن دلست
عدل باشد پاسبان كامها
نه بشب چوبك زنان بر بامها
ليك بُد مقصودش از بانگِ رباب
همچو مشتاقان خيال آن خطاب
ناله ي سرنا و تهديد دُهُل
چيزكي ماند بدآن ناقور كل
پس حكيمان گفته اند اين لحنها
از دوار چرخ بگرفتيم ما
بانگ گردشهاي چرخ است اينكه خلق
مي سرايندش بطنبور و بحلق
مؤمنان گويند كآثار بهشت
نغز گردانيد هر آواز زشت
ما همه اجزاي آدم بوده ايم
در بهشت آن لحنها بشنوده ايم
گر چه بر ما ريخت آب و گل شكي
يادمان آمد از آنها چيزكي
ليك چون آميخت با خاك كرَب
كي دهد اين زير و اين بم آن طرب
آب چون آميخت با بول و کميز
گشت ز آميزش مزاجش تلخ و تيز
چيزكي از آب هستش در جسد
بول گيرش آتشي را مي كشد
گر نجس شد آب اين طبعش بماند
كآتش غم را بطبع خود نشاند
پس غذاي عاشقان آمد سماع
كه درو باشد خيال اجتماع
قوتي گيرد خيالات ضمير
بلك صورت گردد از بانگ و صفير
آتش عشق از نواها گشت تيز
آنچنانك آتش آن جوز ريز
عنوان:حكايت آن مرد تشنه كي از سر جوز بن جوز مي ريخت در جوي آب كه در گو بود
و بآب نمي رسيد تا بافتادن جوز بانگآب بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب مي آورد
در نغولي بود آب آن تشنه راند
بر درخت جوز جوزي مي فشاند
مي فتاد از جوز بُن جوز اندر آب
بانگ مي آمد همي ديد او حباب
عاقلي گفتش كه بگذار اي فتي
جوزها خود تشنگي آرد ترا
بيشتر در آب مي افتد ثمر
آب در پستيست از تو دور در
تا تو از بالا فرو آيي بزور
آب جويش برده باشد تا بدور
گفت قصدم زين فشاندن جوز نيست
تيزتر بنگر برين ظاهر مه ايست
قصد من آنست كآيد بانگ آب
هم ببينم بر سر آب اين حباب
تشنه را خود شغل چه بود در جهان
گِرد پاي حوض گشتن جاودان
گرد جو و گرد آب و بانگ آب
همچو حاجي طايف كعبه ي صواب
همچنان مقصود من زين مثنوي
اي ضيآء الحق حسام الدين توي
مثنوي اندر فروع و در اصول
جمله آن تست كردستي قبول
در قبول آرند شاهان نيك و بد
چون قبول آرند نبود هيچ رد
چون نهالي كاشتي آبش بده
چون گشادش داده اي بگشا گره
قصدم از الفاظ او راز توست
قصدم از انشايش آواز توست
پيش من آوازت آواز خداست
عاشق از معشوق حاشا كه جداست
اتصالي بي تكيف بي قياس
هست رب الناس را با جان ناس
ليك گفتم ناس من نسناس ني
ناس غير جان جان اشناس ني
ناس مردم باشد و كو مردمي
تو سر مردم نديدستي دمي
ما رَمَيتَ إِذْ رَمَيتَ خوانده اي
ليک جسمي در تجزي مانده اي
مُلك جسمت را چو بلقيس اي غبي
ترك كن بهر سليمان نبي
مي كنم لا حول نه از گفت خويش
بلك او وسواس آن انديشه كيش
كو خيالي مي كند در گفتِ من
در دل از وسواس و انكارات ظن
مي كنم لا حول يعني چاره نيست
چون ترا در دل بضدم گفتنيست
چونك گفتِ من گرفتت در گلو
من خمش كردم تو آن خود بگو
آن يكي ناييء خوش ني مي زدست
ناگهان از مقعدش بادي بجَست
ناي را بر كون نهاد او كه ز من
گر تو بهتر مي زني بستان بزن
اي مسلمان خود ادب اندر طلب
نيست الا حمل از هر بي ادب
هر كرا بيني شكايت مي كند
كه فلان كس راست طبع و خوي بد
اين شكايت گر بدان که بدخوست
كه مرآن بد خوي را او بد گوست
زآنك خوش خو آن بود كو در خمول
باشد از بد خو و بد طبعان حمول
ليك در شيخ آن گِله ز امر خداست
نه پي خشم و ممارات و هواست
آن شكايت نيست هست اصلاح جان
چون شكايت كردن پيغمبران
ناحمولي انبيا از امر دان
ورنه حمالست بد را حلمشان
طبع را كشتند اندر حمل بدي
ناحمولي گر بود هست ايزدي
اي سليمان در ميان زاغ و باز
حلم حق شو با همه ي مرغان بساز
اي دو صد بلقيس حلمت را زبون
كهِ اهدِ قومي اِنَهم لا يعلمون
عنوان:تهديد فرستادن سليمان عليه السلام پيش بلقيس كي اصرار مينديش بر شرك و تآخير مكن
هين بيآ بلقيس ورنه بد شود
لشكرت خصمت شود مرتد شود
پرده دار تو درت را بر كند
جان تو با تو بجان خصمي كند
جمله ذرات زمين و آسمان
لشكر حقند گاه امتحان
باد را ديدي كه با عادان چه كرد
آب را ديدي كه در طوفان چه كرد
آنچ بر فرعون زد آن بحر كين
و آنچ با قارون نمودست اين زمين
وآنك سنگ انداخت داودي بدست
گشت ششصد پاره و لشكر شكست
سنگ ميباريد بر اعداي لوط
تا كه در آب سيه خوردند غوط
گر بگويم از جمادات جهان
عاقلانه ياري پيغمبران
مثنوي چندان شود كه چل شتر
گر كشد عاجز شود از بار پُر
دست بر كافر گواهي ميدهد
لشكر حق ميشود سر مي نهد
اي نموده ضد حق در فعل درس
در ميان لشكر اويي بترس
جزو جزوت لشكر او در وفاق
مر ترا اكنون مطيعند از نفاق
گر بگويد چشم را كو را فشار
درد چشم از تو بر آرد صد دمار
ور بدندان گويد او بنما وبال
پس ببيني تو ز دندان گوشمال
باز كن طب را بخوان باب العِلل
تا ببيني لشكر تن را عمل
چونك جان جان هر چيزي ويست
دشمني با جان جان آسان كيست
خود رها كن لشكر ديو و پري
كز ميان جان كنندم صفدري
ملك را بگذار بلقيس از نخست
چون مرا يابي همه ي ملك آن تست
خود بداني چون بر من آمدي
كه تو بي من نقش گرمابه بُدي
نقش اگر خود نقش سلطان يا غنيست
صورتست از جان خود او بي چاشنيست
زينت او از براي ديگران
باز كرده بيهده چشم و دهان
اي تو در پيكار خود را باخته
ديگران را تو ز خود نشناخته
تو بهر صورت كه آيي بيستي
كه منم اين والله آن تو نيستي
يك زمان تنها بماني تو ز خلق
در غم و انديشه ماني تا بحلق
اين تو كي باشي كه تو آن اوحدي
كه خوش و زيبا و سرمست خودي
مرغ خويشي صيد خويشي دام خويش
صدر خويشي فرش خويشي نام خويش
جوهر آن باشد كه قايم با خودست
آن عرض باشد كه فرع او شدست
گر تو آدم زاده اي چون او نشين
جمله ذرّيات را در خود ببين
چيست اندر خُم كه اندر نهر نيست
چيست اندر خانه كاندر شهر نيست
اينجهان خُمست و دل چون جوي آب
اينجهان حجره ست و دل شهر عجاب
عنوان:پيدا کردن سليمان عليه السلام كه مرا خالصا لامر الله جهدست در ايمان تو،
يك ذره غرضي نيست مرا نه در نفس تو و حستو و نه در ملك تو، خود بيني چون چشم جان باز شود بنور الله
هين بيا كه من رسولم دعوتي
چون اجل شهوت كشم نه شهوتي
ور بود شهوت امير شهوتم
نه اسير شهوت روي بُتم
بت شكن بودست اصل اصل ما
چون خليل حق و جمله ي انبيا
گر در آييم اي رهي در بتكده
بت سجود آرد نه ما در معبده
احمد و بو جهل در بُتخانه رفت
زين شدن تا آن شدن فرقيست زفت
اين در آيد سر نهند او را بتان
آن در آيد سر نهد چون امتان
اينجهان شهوتي بتخانه ايست
انبيا و كافران را لانه ايست
ليك شهوت بنده ي پاكان بود
زر نسوزد ز آنك نقدِ كان بود
كافران قلبند و پاكان همچو زر
اندرين بوته درند اين دو نفر
قلب چون آمد سيه شد در زمان
زر در آمد زرّي او شد عيان
دست و پا انداخت اندر بوته خوش
در رخ آتش همي خندد رگش
جسم ما رو پوش ما شد در جهان
ما چو دريا زير اين كه در نهان
شاهِ دين را منگر اي نادان بطين
كين نظر كردست ابليس لعين
كي توان اندود اين خورشيد را
با كف گِل تو بگو آخر مرا
گر بريزي خاك و صد خاكسترش
بر سر نور او بر آيد بر سرش
َكه كه باشد کو بپوشد روي آب
طين كه باشد كو بپوشد آفتاب
عنوان:باقي قصه ي ابراهيم ادهم قدس الله سرّه
بر سر تختي شنيد آن نيك نام
طقطقي و هاي و هويي شب ز بام
گامهاي تند بر بام سرا
گفت با خود اين چنين زَهره كِه را
بانگ زد بر روزن قصر او كه كيست
اين نباشد آدمي مانا پريست
سر فرو كردند قومي بوالعجب
ما همي گرديم شب بهر طلب
هين چه ميجوئيد گفتند اشتران
گفت اشتر بام بر كي جُست هان
پس بگفتندش كه تو بر تخت جاه
چون همي جويي ملاقات اله
خود همان بُد ديگر او را كس نديد
چون پري از آدمي شد ناپديد
معني اش پنهان و او در پيش خلق
خلق كي بينند غير ريش و دلق
چون ز چشم خويش و خلقان دور شد
همچو عنقا در جهان مشهور شد
جان هر مرغي كه آمد سوي قاف
جمله ي عالم ازو لافند لاف
چون رسيد اندر سبا اين نور شرق
غلغلي افتاد در بلقيس و خلق
روحهاي مرده جمله پَر زدند
مردگان از گور تن سر بر زدند
يكدگر را مژده ميدادند هان
نك ندايي مي رسد از آسمان
ز آن ندا دينها همي گردند گبز
شاخ و برگ دل همي گردند سبز
از سليمان آن نفس چون نفخ صور
مردگان را وارهانيد از قبور
مر ترا بادا سعادت بعد ازين
اين گذشت الله أعلم باليقين