chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جلال الدین محمد بلخی

خلوت طلبيدن آن ولي از پادشاه با کنيزک جهت دريافتن رنج كنيزك

گفت: اي شه، خلوتي كن خانه را

دور كن هم خويش و هم بيگانه را

كس ندارد گوش در دهليزها

تا بپرسم از كنيزك چيزها

خانه خالي ماند و، يك ديار ني

جز طبيب و جز همان بيمار، ني

نرم نرمك گفت: شهر تو كجاست

كه علاج اهل هر شهري جداست

واندر آنشهر از قرابت كيستت

خويشي و پيوستگي با چيستت

دست بر نبضش نهاد و يك به يك

باز مي پرسيد از جور فلك

چون كسي را خار در پايش جهد

پاي خود را بر سر زانو نهد

وز سر سوزن، همي جويد سرش

ور نيابد ميكند با لب ترش

خار در پا شد چنين دشوار ياب

خار در دل چون بود واده جواب

خار دل را گر بديدي هر خسي

دست كي بودي غمانرا بر كسي

كس به زير دم خر، خاري نهد

خر نداند دفع آن، بر مي جهد

بر جهد و آن خار محكمتر زند

عاقلي بايد كه خاري بر كند

خر ز بهر دفع خار از سوز و درد

جفته مي انداخت صد جا زخم کرد

آن حكيم خارچين استاد بود

دست ميزد، جا به جا مي آزمود

زآن كنيزك بر طريق داستان

باز مي پرسيد حال دوستان

با حكيم او قصها ميگفت فاش

از مقام و خواجگان و شهر و تاش

سوي قصه گفتنش ميداشت گوش

سوي نبض و جستنش ميداشت هوش

تا كه نبض از نام كي گردد جهان

او بود مقصود جانش در جهان

دوستان شهر او را بر شمرد

بعد از آن شهري دگر را نام برد

گفت: چون بيرون شدي از شهر خويش

در كدامين شهر بودستي تو بيش

نام شهري گفت و زآن هم در گذشت

رنگ رو و نبض او ديگر نگشت

خواجگان و شهرها را يك به يك

باز گفت از جاي و از نان و نمك

شهر شهر و خانه خانه قصه كرد

ني رگش جنبيد و، ني رخ گشت زرد

نبض او بر حال خود بُد بي گزند

تا بپرسيد از سمرقند چو قند

نبض جست و روي سرخ و زرد شد

كز سمرقندي، زرگر فرد شد

چون ز رنجور آن حكيم اين راز يافت

لعل آن درد و بلا را باز يافت

گفت: كوي او كدام است در گذر

او سر پل گفت و كوي غاتفر

گفت: دانستم كه رنجت چيست، زود

در خلاصت سحرها خواهم نمود

شاد باش و فارغ و ايمن، كه من

آن كنم با تو، كه باران با چمن

من غم تو ميخورم، تو غم مخور

بر تو من مشفقترم از صد پدر

هان و هان اين راز را با كس مگو

گر چه از تو شه كند بس جستجو

گورخانه ي راز تو چون دل شود

آن مرادت زودتر حاصل شود

گفت پيغمبر: که هر که سر نهفت

زود گردد با مراد خويش جفت

دانه ها چون در زمين پنهان شود

سِرّ آن، سر سبزي بستان شود

زرّ و نقره گر نبودندي نهان

پرورش كي يافتندي زير كان

وعده ها و لطف هاي آن حكيم

كرد آن رنجور را ايمن ز بيم

وعده ها باشد حقيقي دل پذير

وعده ها باشد مجازي تا سه گير

وعده ي اهل كرم نقد روان

وعده ي نااهل شد رنج روان

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید