chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جلال الدین محمد بلخی

بردن پادشاه طبيب را بر سر بيمار تا حال او را ببيند

چون گذشت آن مجلس و خوان كرم

دست او بگرفت و بُرد اندر حرم

قصه ي رنجور و رنجوري بخواند

بعد از آن در پيش رنجورش نشاند

رنگ و رو و نبض و قاروره بديد

هم علاماتش، هم اسبابش شنيد

گفت: هر دارو كه ايشان كرده اند

آن عمارت نيست ويران كرده اند

بي خبر بودند از حال درون

أستعيذ الله مما يفترون

ديد رنج و، كشف شد بر وي نهفت

ليك پنهان كرد و، با سلطان نگفت

رنجش از سودا و از سودا نبود

بوي هر هيزم پديد آيد ز دود

ديد از زاريش، كو زار دلست

تن خوشست و، او گرفتار دلست

عاشقي پيداست از زاري دل

نيست بيماري چو بيماري دل

علت عاشق ز علتها جداست

عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقي گر زين سر و، گر زان سراست

عاقبت ما را بدان شه رهبر است

هرچ گويم عشق را شرح و بيان

چون به عشق آيم خجل گردم از آن

گر چه تفسير زبان روشن گرست

ليك عشق بي زبان روشن تر است

چون قلم اندر نوشتن مي شتافت

چون به عشق آمد، قلم بر خود شكافت

عقل در شرحش چو خر در گِل بخفت

شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

آفتاب آمد دليل آفتاب

گر دليلت بايد، از وي رو متاب

از وي ار سايه نشاني مي دهد

شمس هر دم نور جاني مي دهد

سايه خواب آرد تو را همچون سمر

چون بر آيد شمس انْشَقَّ القمر

خود غريبي در جهان چونشمس نيست

شمس جان باقيست او را امس نيست

شمس در خارج اگر چه هست فرد

مي توان هم مثل او تصوير كرد

شمس جان کو خارج آمد از اثير

نبودش در ذهن و در خارج نظير

در تصور، ذات او را، گنج كو

تا در آيد در تصور مثل او

چون حديث روي شمس الدين رسيد

شمس چارم آسمان سر در كشيد

واجب آيد چونك آمد نام او

شرح رمزي گفتن از انعام او

اين نفس جان، دامنم بر تافتست

بوي پيراهان يوسف يافتست

از براي حق صحبت سالها

باز گو حالي از آن خوشحال ها

تا زمين و آسمان خندان شود

عقل و روح و ديده صد چندان شود

لا تكلفني فإني في الفنا

كلت أفهامي فلا أحصي ثنا

كل شيئي قاله غير المفيق

إن تكلف أو تصلف لا يليق

من چه گويم يك رگم هشيار نيست

شرح آن ياري كه او را يار نيست

شرح اين هجران و اين خون جگر

اين زمان بگذار تا وقت دگر

قال أطعمني فإني جائع

و اعتجل فالوقت سيف قاطع

صوفي ابن الوقت باشد اي رفيق

نيست فردا گفتن از شرط طريق

تو مگر خود مرد صوفي نيستي

هست را از نسيه خيزد نيستي

گفتمش پوشيده خوشتر سرّ يار

خود تو در ضمن حكايت گوش دار

خوشتر آن باشد كه سرّ دلبران

گفته آيد در حديث ديگران

گفت: مكشوف و برهنه بي غلول

باز گو دفعم مده اي بوالفضول

پرده بردار و برهنه گو كه من

مي نخسپم با صنم در پيرهن

گفتم: ار عريان شود او در عيان

ني تو ماني، ني كنارت، ني ميان

آرزو ميخواه، ليك اندازه خواه

بر نتابد كوه را يك برگِ كاه

آفتابي كز وي اين عالم فروخت

اندكي گر پيش آيد، جمله سوخت

فتنه و آشوب و خونريزي مجو

بيش ازين از شمس تبريزي مگو

اين ندارد آخر، از آغاز گو

رو تمام اين حكايت باز گو

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید