chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جلال الدین محمد بلخی

ظاهر شدن عجز حکيمان از معالجه ي كنيزك بر پادشاه و روي آوردن پادشاه بدرگاه خدا و خواب ديدنشاه ولي را

شه چو عجز آن حکيمان را بديد

پا برهنه جانب مسجد دويد

رفت در مسجد، سوي محراب شد

سجده گاه از اشك شه پر آب شد

چون به خويش آمد ز غرقاب فنا

خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا

كاي كمينه بخششت ملك جهان

من چگويم چون تو ميداني نهان

اي هميشه حاجت ما را پناه

بار ديگر ما غلط كرديم راه

ليك گفتي: گر چه ميدانم سِرَت

زود هم پيدا كنش بر ظاهرت

چون بر آورد از ميان جان خروش

اندر آمد بحر بخشايش به جوش

در ميان گريه خوابش در ربود

ديد در خواب او، كه پيري رو نمود

گفت: اي شه مژده، حاجاتت رواست

گر غريبي آيدت فردا ز ماست

چونك آيد، او حكيم حاذقست

صادقش دان، کو امين و صادقست

در علاجش سحر مطلق را ببين

در مزاجش قدرت حق را ببين

چون رسيد آن وعده گاه و روز شد

آفتاب از شرق، اختر سوز شد

بود اندر منظره شه منتظر

تا ببيند آنچ بنمودند سر

ديد شخصي، فاضلي، پُر مايه ي

آفتابي در ميان سايه ي

مي رسيد از دور مانند هلال

نيست بود و هست، بر شكل خيال

نيست وش باشد خيال اندر روان

تو جهاني بر خيالي بين روان

بر خيالي صلحشان و جنگشان

وز خيالي فخرشان و ننگشان

آن خيالاتي كه دام اولياست

عكس مه رويان بُستان خداست

آن خيالي را كه شه در خواب ديد

در رُخ مهمان همي آمد پديد

شه به جاي حاجيان فا پيش رفت

پيش آن مهمان غيب خويش رفت

هر دو بحري آشنا آموخته

هر دو جان، بي دوختن بر دوخته

گفت: معشوقم تو بودستي نه آن

ليك كار از كار خيزد در جهان

اي مرا تو مصطفي، من چون عمر

از براي خدمتت بندم كمر

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید