نيمه شب بر سرم آن خسرو شيرين آمد
خفته بودم که مرا بخت به بالين آمد
آمد آن گونه که تقرير نمودن نتوان
چون توان گفت به تن جان به چه آيين آمد
قامت افروخته افروخت رُخ طُرّه ي پَريش
بهر يغماي دل عاشق مسکين آمد
تلخي زهر غم هجر به اميد وصال
به مذاق من سودازده شيرين آمد
به همه عمر دَمي شاد نخواهم دل ريش
تا شنيدم که مقامت دل غمگين آمد
سخن از قد و رخ و زلف و بنا گوش تو رفت
يادم از گلشن فردوس و رياحين آمد
فکر دنيا هوس و کسب جنان مُزدوري است
قرب يزدان نه از آن حاصل و ني زين آمد
دل سودازده طوف سر کوي تو کند
صعوه را بين که به جولانگه شاهين آمد
عرصه ي دل زنهيب شه پيل افکن عشق
ساده از اسب و رخ و بيدق و فرزين آمد
کسب دولت مکن اي خواجه که درويشان را
ترک دولت سبب حشمت و تمکين آمد
من و مدّاحي شاهي که «حسين مني»
مدحتش مادح وي ختم نبيّين آمد
آن چنان پاي به ميدان محبت بفشرد
که سروش زيب سنان سپه کين آمد
خامس آل عبا شافع کونين حسين
که غلاميّ درش فخر سلاطين آمد
ما سوايش به فدا باد که فرخ ذاتش
ما سوي را سبب خلقت ديرين آمد
توشه ي روز جزا مايه ي اميد «محيط»
شيوه ي منقبت عترت ياسين آمد