شد زسر گرداني من بس که حيران گ...
شد زسر گرداني من بس که حيران گرد باد
کرد گردش را فرامش در بيابان گرد باد
چون ندارد ريشه در صحراي امکان گردباد
مي برد آوارگي زود از بيابان گردباد
ريشه در خاک تعلق نيست اهل شوق را
مي رود بيرون ز دنيا پايکوبان گردباد
نيست با تن جان وحشت ديده را دلبستگي
مي فشاند گرد هستي از خود آسان گردباد
ادامه شعر