chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ديوان صائب تبريزي جلد ۳

شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۳

شد زسر گرداني من بس که حيران گ...

شد زسر گرداني من بس که حيران گرد باد

کرد گردش را فرامش در بيابان گرد باد

چون ندارد ريشه در صحراي امکان گردباد

مي برد آوارگي زود از بيابان گردباد

ريشه در خاک تعلق نيست اهل شوق را

مي رود بيرون ز دنيا پايکوبان گردباد

نيست با تن جان وحشت ديده را دلبستگي

مي فشاند گرد هستي از خود آسان گردباد

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۳

از لب منصور راز عشق بر صحرا فت...

از لب منصور راز عشق بر صحرا فتاد

پرده ي دريا درد موجي که بي پروا فتاد

عشق بي پروا دماغ خانه آرايي نداشت

اين گره در کار دريا از حباب ما فتاد

صبر نتوانست پيچيدن عنان راز عشق

اين شرر آخر برون از سينه ي خارا فتاد

چاره جوييهاي غمخواران مرا بيچاره کرد

اين گره در کار من از سوزن عيسي فتاد

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۳

خال موزون است هر جا بر رخ دلبر...

خال موزون است هر جا بر رخ دلبر فتاد

هيچ جا بيجا نباشد هر که نيک اختر فتاد

زود مي شد محو تبخال از لب چون لعل او

از کباب ما مگر اشکي بر اين اخگر فتاد؟

نقش شيرين را چو محمل سر به صحرا داده ايم

شور ما صد پرده از فرهاد شيرين تر فتاد

چشم زخمي دامگاه عشق را در کار هست

چون قفس پهلوي ما سهل است اگر لاغر فتاد

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۳

بهر گندم از بهشت آدم اگر بيرون...

بهر گندم از بهشت آدم اگر بيرون فتاد

ديده ي ما در بهشت از روي گندم گون فتاد

خون زسيما مي چکد شمشير زهرآلود را

الحذر از چهره ي سبزي که ته گلگون فتاد

از سرشک تلخ نقل و باده اش آماده شد

ديده ي هر کس بر آن لعل لب ميگون فتاد

خجلت روي زمين زان ساق سيمين مي کشد

جلوه ي طاوس در ظاهر اگر موزون فتاد

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۳

ترک جانان چون توان از تيغ بي ز...

ترک جانان چون توان از تيغ بي زنهار داد؟

پشت نتوان بهر زخم خار بر گلزار داد

چون مرا مي سوختي آخر به داغ دور باش

چون سپند اول نبايستي به محفل بار داد

بهر دنيا با خسيسان چرب نرمي مشکل است

بوسه بهر گنج نتوان بر دهان مار داد

از دم گرم توکل مي شود صاحب چراغ

هر که پشت خويش چون محراب بر ديوار داد

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۳

حسن خواهد رفت و داغت بر جگر خو...

حسن خواهد رفت و داغت بر جگر خواهد نهاد

خواهد آمد خط و قانون دگر خواهد نهاد

از پريشاني سر زلف تو پس خم مي زند

کاکلت اين سرکشيها را زسر خواهد نهاد

ابرويت کاندر فنون دلربايي طاق بود

گوشه اي خواهد شد و دستي به سر خواهد نهاد

چشم صيادت که آهو را نياوردي به چشم

دام از بي حاصلي در هر گذر خواهد نهاد

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۳

تا زخط حسن تو عنبر بر سر آتش ن...

تا زخط حسن تو عنبر بر سر آتش نهاد

مغز ما سوداييان سر بر سر آتش نهاد

آه از آن رخساره ي نو خط که از هر حلقه اي

عاشقان را نعل ديگر بر سر آتش نهاد

شد جهان تاريک در چشم، چو عشق تاج بخش

از پر پروانه افسر بر سر آتش نهاد

عشق را دارالاماني نيست جز آغوش حسن

آشيان خود سمندر بر سر آتش نهاد

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۳

بر دل خود هر که چون فرهاد کوه...

بر دل خود هر که چون فرهاد کوه غم نهاد

از سبکدستي بناي عشق را محکم نهاد

از دل پرخون شکايت مي تراود بي سخن

مهر نتوان بر دهان لاله از شبنم نهاد

اختياري نيست در گهواره طفل شير را

دست در مهد زمين بايد به روي هم نهاد

خامسوزان هوس را روي در بهبود نيست

ساده لوح آن کس که داغ لاله را مرهم نهاد

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۳

مرگ عاشق بي شمار آن سيمبر دارد...

مرگ عاشق بي شمار آن سيمبر دارد به ياد

رشته ي بسيار اين عقد گهر دارد به ياد

با دل چون موم، شمع انجمن افروز ما

يک جهان پروانه ي بي بال و پر دارد به ياد

قسمت آزادگان از عمر باشد بيشتر

سرو بي بر صد درخت پرثمر دارد به ياد

هر کف پوچي ز درياي پرآشوب جهان

چون حباب و موج، صدتاج و کمر دارد به ياد

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید