دوری که در آن آمدن و رفتن ماست
آن را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت
هرکس سخنی از سر سودا گفتند
زانروی که هست کس نمی داند گفت
آنانکه محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند
در پرده ی اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
فریاد که این فسانه ها کوته نیست
مائیم در این گنبد دیرینه اساس
جوینده ی رخنه ای چو مور اندر طاس
آگاه نه از منزل و امید و هراس
سرگشته و چشم بسته چون گاو خراس
این چرخ فلک که مادر آن حیرانیم
فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صوریم کاندران گردانیم
اجرام که ساکنان این ایوانند
اسباب تردد خردمندانند
هان تا سر رشته ی خرد گم نکنی
کانان که مدبرند سرگردانند
آنی که نبودت به خور و خواب نیاز
کردند نیازمندت این چار انباز
هریک به تو آنچه داد بستاند باز
تا باز چنان شوی که بودی ز آغاز
یک قطره ی آب بود و با دریا شد
یک ذره ی خاک با زمین یکجا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد