chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

خواجه شمس الدين محمد شيرازي

بيا ساقي آن مي که حال آورد

بيا ساقي آن مي که حال آورد

کرامت فزايد کمال آورد

به من ده که بس بي‌دل افتاده‌ام

وزين هر دو بي‌حاصل افتاده‌ام

بيا ساقي آن مي که عکسش ز جام

به کيخسرو و جم فرستد پيام

بده تا بگويم به آواز ني

که جمشيد کي بود و کاووس کي

بيا ساقي آن کيمياي فتوح

که با گنج قارون دهد عمر نوح

بده تا به رويت گشايند باز

در کامراني و عمر دراز

بده ساقي آن مي کز او جام جم

زند لاف بينائي اندر عدم

به من ده که گردم به تاييد جام

چو جم آگه از سر عالم تمام

دم از سير اين دير ديرينه زن

صلائي به شاهان پيشينه زن

همان منزل است اين جهان خراب

که ديده‌ست ايوان افراسياب

کجا راي پيران لشکرکشش

کجا شيده آن ترک خنجرکشش

نه تنها شد ايوان و قصرش به باد

که کس دخمه نيزش ندارد به ياد

همان مرحله‌ست اين بيابان دور

که گم شد در او لشکر سلم و تور

بده ساقي آن مي که عکسش ز جام

به کيخسرو و جم فرستد پيام

چه خوش گفت جمشيد با تاج و گنج

که يک جو نيرزد سراي سپنج

بيا ساقي آن آتش تابناک

که زردشت مي‌جويدش زير خاک

به من ده که در کيش رندان مست

چه آتش‌پرست و چه دنياپرست

بيا ساقي آن بکر مستور مست

که اندر خرابات دارد نشست

به من ده که بدنام خواهم شدن

خراب مي و جام خواهم شدن

بيا ساقي آن آب انديشه‌سوز

که گر شير نوشد شود بيشه‌سوز

بده تا روم بر فلک شير گير

به هم بر زنم دام اين گرگ پير

بيا ساقي آن مي که حور بهشت

عبير ملايک در آن مي سرشت

بده تا بخوري در آتش کنم

مشام خرد تا ابد خوش کنم

بده ساقي آن مي که شاهي دهد

به پاکي او دل گواهي دهد

ميم ده مگر گردم از عيب پاک

بر آرم به عشرت سري زين مغاک

چو شد باغ روحانيان مسکنم

در اينجا چرا تخته‌بند تنم

شرابم ده و روي دولت ببين

خرابم کن و گنج حکمت ببين

من آنم که چون جام گيرم به دست

ببينم در آن آينه هر چه هست

به مستي دم پادشاهي زنم

دم خسروي در گدائي زنم

به مستي توان در اسرار سفت

که در بيخودي راز نتوان نهفت

که حافظ چو مستانه سازد سرود

ز چرخش دهد زهره آواز رود

مغني کجائي به گلبانگ رود

به ياد آور آن خسرواني سرود

که تا وجد را کارسازي کنم

به رقص آيم و خرقه‌بازي کنم

به اقبال داراي ديهيم و تخت

بهين ميوه ي خسرواني درخت

خديو زمين پادشاه زمان

مه برج دولت شه کامران

که تمکين اورنگ شاهي از اوست

تن آسايش مرغ و ماهي از اوست

فروغ دل و ديده مقبلان

ولي نعمت جان صاحبدلان

الا اي هماي همايون نظر

خجسته سروش مبارک خبر

فلک را گهر در صدف چون تو نيست

فريدون و جم را خلف چون تو نيست

به جاي سکندر بمان سالها

به دانا دلي کشف کن حالها

سر فتنه دارد دگر روزگار

من و مستي و فتنه چشم يار

يکي تيغ داند زدن روز کار

يکي را قلمزن کند روزگار

مغني بزن آن نوآيين سرود

بگو با حريفان به آواز رود

مرا با عدو عاقبت فرصت است

که از آسمان مژده نصرت است

مغني نواي طرب ساز کن

به قول وغزل قصه آغاز کن

که بار غمم بر زمين دوخت پاي

به ضرب اصولم برآور ز جاي

مغني نوائي به گلبانگ رود

بگوي و بزن خسرواني سرود

روان بزرگان ز خود شاد کن

ز پرويز و از بار بد ياد کن

مغني از آن پرده نقشي بيار

ببين تا چه گفت از درون پرده‌دار

چنان برکش آواز خنياگري

که ناهيد چنگي به رقص آوري

رهي زن که صوفي به حالت رود

به مستي وصلش حوالت رود

مغني دف و چنگ را ساز ده

به آيين خوش نغمه آواز ده

فريب جهان قصه ي روشن است

ببين تا چه زايد شب آبستن است

مغني ملولم دوتائي بزن

به يکتائي او که تائي بزن

همي‌بينم از دور گردون شگفت

ندانم که را خاک خواهد گرفت

دگر رند مغ آتشي ميزند

ندانم چراغ که بر مي‌کند

در اين خونفشان عرصه ي رستخيز

تو خون صراحي و ساغر بريز

به مستان نويد سرودي فرست

به ياران رفته درودي فرست

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید