chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

پادشاهی خسرو پرویز ۶

چو خواهرش بشنید کامد ز راه

برادرش پر درد زان رزمگاه

بینداخت آن نامدار افسرش

بیاورد فرمان بری چادرش

بیامد بنزد برادر دمان

دلش خسته از درد و تیره روان

بدو گفت کای مهتر جنگجوی

چگونه شدی پیش خسرو بگوی

گر او از جوانی شود تیزوتند

مگردان تو در آشتی رای کند

بخواهر چنین گفت بهرام گرد

که اورا ز شاهان نباید شمرد

نه جنگی سواری نه بخشنده یی

نه داناسری گر درخشنده یی

هنر بهتر از گوهر نامدار

هنرمند باید تن شهریار

چنین گفت داننده خواهر بدوی

که ای پرهنر مهتر نامجوی

ترا چند گویم سخن نشنوی

بپیش آوری تندی و بدخوی

نگر تا چه گوید سخن گوی بلخ

که باشد سخن گفتن راست تلخ

هر آنکس که آهوی تو با تو گفت

همه راستیها گشاد از نهفت

مکن رای ویرانی شهر خویش

ز گیتی چو برداشتی بهر خویش

برین بر یکی داستان زد کسی

کجا بهره بودش ز دانش بسی

که خر شد که خواهد ز گاوان سروی

بیکباره گم کرد گوش و بروی

نکوهش مخواه از جهان سر بسر

نبود از تبارت کسی تاجور

اگر نیستی در میان این جوان

نبودی من از داغ تیره روان

پدر زنده و تخت شاهی بجای

نهاده تو اندر میان پیش پای

ندانم سرانجام این چون بود

همیشه دو چشمم پر از خون بود

جز از درد و نفرین نجویی همی

گل زهر خیره ببویی همی

چه گویند چوبینه بدنام گشت

همه نام بهرام دشنام گشت

برین نیز هم خشم یزدان بود

روانت بدوزخ بزندان بود

نگر تا جز از هرمز شهریار

که بد در جهان مر ترا خواستار

هم آن تخت و آن کاله ی ساوه شاه

بدست آمد و بر نهادی کلاه

چو زو نامور گشتی اندر جهان

بجویی کنون گاه شاهنشهان

همه نیکویها ز یزدان شناس

مباش اندرین تاجور ناسپاس

برزمی که کردی چنین کش مشو

هنرمند بودی منی فش مشو

بدل دیورا یار کردی همی

بیزدان گنه گار گردی همی

چو آشفته شد هرمز و بر دمید

بگفتار آذرگشسپ پلید

ترا اندرین صبر بایست کرد

نبد بنده را روزگار نبرد

چو او را چنان سختی آمد بروی

ز بردع بیامد پسر کینه جوی

ببایست رفتن بر شاه نو

بکام وی آراستن گیاه نو

نکردی جوان جز برای تو کار

ندیدی دلت جز به روزگار

تن آسان بدی شاد و پیروزبخت

چرا کردی آهنگ این تاج و تخت

تو دانی که از تخمه ی اردشیر

بجایند شاهان برنا و پیر

ابا گنج و با لشکر بی شمار

بایران که خواند ترا شهریار

اگر شهریاری بگنج و سپاه

توانست کردن بایران نگاه

نبودی جز از ساوه سالار چین

که آورد لشکر بایران زمین

ترا پاک یزدان بروبر گماشت

بد او ز ایران و توران بگاشت

جهاندار تا این جهان آفرید

زمین کرد و هم آسمان آفرید

ندیدند هرگز سواری چو سام

نزد پیش او شیر درنده گام

چو نوذر شد از بخت بیدادگر

بپا اندر آورد رای پدر

همه مهتران سام را خواستند

همان تخت پیروزه آراستند

بران مهتران گفت هرگز مباد

که جان سپهبد کند تاج یاد

که خاک منوچهر گاه منست

سر تخت نوذر کلاه منست

بدان گفتم این ای برادر که تخت

نیابد مگر مرد پیروزبخت

که دارد کفی راد و فرّ و نژاد

خردمند و روشن دل و پر ز داد

ندانم که بر تو چه خواهد رسید

که اندر دلت شد خرد ناپدید

بدو گفت بهرام کاینست راست

برین راستی پاک یزدان گواست

و لیکن کنون کار ازین در گذشت

دل و مغز من پر ز تیمار گشت

اگر مه شوم گر نهم سر بمرگ

که مرگ اندر آید بپولاد ترگ

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید