chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

پادشاهی خسرو پرویز ۳

چو پنهان شد آن چادر آبنوس

بگوش آمد از دور بانگ خروس

جهانگیر شد تا بنزد پدر

نهانش پدر از درد و خسته جگر

چو دیدش بنالید و بردش نماز

همی بود پیشش زمانی دراز

بدو گفت کای شاه نابختیار

ز نوشین روان در جهان یادگار

تو دانی که گر بودمی پشت تو

بسوزن نخستی سر انگشت تو

نگر تا چه فرمایی اکنون مرا

غم آمد ترا دل پر از خون مرا

گر ایدونک فرمان دهی بر درت

یکی بنده ام پاسبان سرت

نجویم کلاه و نخواهم سپاه

ببرم سر خویش در پیش شاه

بدو گفت هرمزد ای پرخرد

همین روز سختی زمن بگذرد

مرا نزد تو آرزو بد سه چیز

برین بر فزونی نخواهیم نیز

یکی آنک شبگیر هر بامداد

کنی گوش مارا بآواز شاد

و دیگر سواری ز گردنکشان

که از رزم دیرینه دارد نشان

بر من فرستی که از کارزار

سخن گوید و کرده باشد شکار

دگر آنک داننده مرد کهن

که از شهریاران گزارد سخن

نوشته یکی دفتر آرد مرا

بدان درد و سختی سر آرد مرا

سیم آرزوی آنک خال تو اند

پرستنده و ناهمال تو اند

نبینند زین پس جهان را بچشم

بریشان برانی برین سوک خشم

بدو گفت خسرو که ای شهریار

مباد آنک بر چشم تو سوکوار

نباشد و گر چه بود در نهان

که بدخواه تو دور باد از جهان

و لیکن نگه کن بروشن روان

که بهرام چوبینه شد پهلوان

سپاهست با او فزون از شمار

سواران و گردان خنجرگزار

اگر ما بگستهم یازیم دست

بگیتی نیابیم جای نشست

دگر آنک باشد دبیر کهن

که بر شاه خواند گذشته سخن

سواری که پرورده باشد برزم

بداند همان نیز آیین بزم

ازین هر زمان نو فرستم یکی

تو با درد پژمان مباش اندکی

مدان این ز گستهم کاین ایزدیست

ز گفتار و کردار نابخردیست

دل تو بدین درد خرسند باد

همان با خرد نیز پیوند باد

بگفت این و گریان بیامد ز پیش

نکرد آشکارا بکس راز خویش

پسر مهربان تر بد از شهریار

بدین داستان زد یکی هوشیار

که یار زبان چرب و شیرین سخن

به از پیر نستوه گشته کهن

هنرمند گر مردم بی هنر

بفرجام هم خاک دارد ببر

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید