chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جلال الدین محمد بلخی

۲۶۲۱

از هر چه ترنجیدی با دل تو بگو حالی

ک: «ای دل تو نمی گفتی کز خویش شدم خالی؟»

این رنج چو در وا شد دعوی تو رسوا شد

زشتی تو پیدا شد بگذار تو نکالی

در صورت رنج خود، نظاره بکن ای بد

کی باشد با این خود آن مرتبه ی عالی؟!

بنگر که چه زشتی تو، بس دیوسرشتی تو

این است که کشتی تو، پس از کی همی نالی؟!

گر رنج بشد مشکل، نومید مشو ای دل

کز غیب شود حاصل، اندر عوض ابدالی

از ذوق چو عوری تو، هر لحظه بشوری تو

کای کعبه چه دوری تو از حیزک خلخالی

در بادیه مردان را کاری است، نه سردان را

کاین بادیه فردان را بزدود ز ارذالی

در خدمت مخدومی شمس الحق تبریزی

بشتاب که از فضلش در منزل اجلالی

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید