عیسی چو توی جانا ای دولت ترسایی!
لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی
ایمان ز سر زلفت، زنار عجب بندد
کز کافر زلف خود یک پیچ تو بگشایی
ای از پس صد پرده، درتافته رخسارت
تا عالم خاکی را از عشق برآرایی
جان دوش ز سرمستی، با عشق تو عهدی کرد
جان بود در آن بیعت، با عشق به تنهایی
سر عشق به گوشش برد سر گفت به گوش جان:
«کس عهد کند با خود؟ نی تو همگی مایی؟
چندانک تو می کوشی جز چشم نمی پوشی
تا چند گریزی تو از خویش و نیاسایی؟!»
جان گفت که: «ای فردم سوگند بدین دردم
سوگند بدان زلفی، عاشق کش سودایی
کان عهد که من کردم، بی جان و بدن کردم
نی ما و نه من کردم ای مفرد یکتایی
مست آنچ کند در می، از می بود آن به وی
در آب نماید او لیک اوست ز بالایی»
تبریز ز شمس الدین آخر قدحی زو، هین
آن ساقی ترسا را یک نکته نفرمایی؟