chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جلال الدین محمد بلخی

۱۳۲۵

عشق خامش طرفه تر یا نکته های چنگ، چنگ؟

آتش ساده عجبتر یا رخ من رنگ، رنگ؟

برق آن رخ را چه نسبت با رخان زرد زرد؟!

تنگ شکر را چه نسبت با دل بس تنگ، تنگ؟!

مه برای مشتری بر تخت دل، بر تخت دل

صد هزاران جان حیران گرد تختش دنگ دنگ

کوه طور جان ها سودای او سودای او

اندر آن که بهر لعلش می جهد جان سنگ سنگ

صیقل عشق ورا بگزین که تا از آینه ت

زود بزداید به لطف خویشتن او زنگ، زنگ !

عاشقی و آنگهانی نام و ننگ؟!

او نشاید، عشق را ده سنگ سنگ

گر ز هر چیزی بلنگی دور شو

راه دور و سنگلاخ و لنگ لنگ؟!

مرگ اگر مرد است آید پیش من

تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ

من از او جانی برم بی رنگ و بو

او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ

جور و ظلم دوست را بر جان بنه

ور نخواهی پس صلای جنگ جنگ

گر نمی خواهی تراش صیقلش

باش چون آیینه ی پرزنگ زنگ

دست را بر چشم خود نه گو: «به چشم»

چشم بگشا، خیره منگر دنگ دنگ

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید