chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جلال الدین محمد بلخی

۱۳۲۴

برخیز ز خواب و ساز کن چنگ

کان فتنه ی مه عذار گلرنگ

نی خواب گذاشت خواجه! نی صبر

نی نام گذاشت خواجه! نی ننگ

بدرید خرد هزار خرقه

بگریخت ادب هزار فرسنگ

اندیشه و دل به خشم با هم

استاره و مه ز رشک در جنگ

استاره به جنگ کز فراقش

این عرصه ی چرخ تنگ شد تنگ

مه گوید: «بی ز آفتابش

تا کی باشم ز چرخ آونگ؟»

بازار وجود بی عقیقش

گو باش خراب، سنگ بر سنگ

ای عشق هزار نام خوش جام

فرهنگ ده هزار فرهنگ!

بی صورت با هزار صورت!

صورت ده ترک و رومی و زنگ!

در ده ز رحیق خویش یک جام

یا از رز خویش یک کفی بنگ

بگشا سر خنب را دگربار

تا سر بنهد هزار سرهنگ

تا حلقه ی مطربان گردون

مستانه برآورند آهنگ

مخمور رهد ز قیل و از قال

تا حشر چو حشریان بود دنگ

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید