برخیز ز خواب و ساز کن چنگ
کان فتنه ی مه عذار گلرنگ
نی خواب گذاشت خواجه! نی صبر
نی نام گذاشت خواجه! نی ننگ
بدرید خرد هزار خرقه
بگریخت ادب هزار فرسنگ
اندیشه و دل به خشم با هم
استاره و مه ز رشک در جنگ
استاره به جنگ کز فراقش
این عرصه ی چرخ تنگ شد تنگ
مه گوید: «بی ز آفتابش
تا کی باشم ز چرخ آونگ؟»
بازار وجود بی عقیقش
گو باش خراب، سنگ بر سنگ
ای عشق هزار نام خوش جام
فرهنگ ده هزار فرهنگ!
بی صورت با هزار صورت!
صورت ده ترک و رومی و زنگ!
در ده ز رحیق خویش یک جام
یا از رز خویش یک کفی بنگ
بگشا سر خنب را دگربار
تا سر بنهد هزار سرهنگ
تا حلقه ی مطربان گردون
مستانه برآورند آهنگ
مخمور رهد ز قیل و از قال
تا حشر چو حشریان بود دنگ