هر اول روز ای جان، صد بار سلام علیک
در گفتن و خاموشی، ای یار، سلام علیک
از جان همه قدوسی وز تن همه سالوسی
وز گل همه جباری وز خار سلام علیک
من ترکم و سرمستم، ترکانه سلح بستم
در ده شدم و گفتم: «سالار! سلام علیک»
بنهاد یکی صهبا بر کف من و گفتا:
«این شهره امانت را هشدار، سلام علیک»
گفتم من دیوانه پیوسته خلیلانه
: «بر مالک خود گویم در نار سلام علیک»
آن لحظه که بیرونم، عالم ز سلامم پر
وان لحظه که در غارم با یار سلام علیک
چون صنع و نشان او دارد همه صورت ها
ای مور، شبت خوش باد؛ ای مار، سلام علیک
داوود تو را گوید بر تخت: «فدیناکم»
منصور تو را گوید بردار: «سلام علیک»
مشتاق تو را گوید بی طمع: «سلام از جان»
محتاج همت گوید ناچار: «سلام علیک»
شاهان چو سلام تو با طبل و علم گویند
در زیر زبان گوید بیمار: «سلام علیک»
چون باده ی جان خوردم ایزار گرو کردم
تا مست مرا گوید: «ای زار، سلام علیک»
امسال ز ماه تو چندان خوش و خرم شد
کز کبر نمی گوید بر پار: «سلام علیک»
از لذت زخمه ی تو این چنگ فلک بیخود
سر زیر کند هر دم کای تار سلام علیک
مرغان خلیلی هم سر رفته و پر کنده
آورده از آن عالم هر چار سلام علیک
بس سیل سخن راندم، بس قارعه برخواندم
از کار فرو ماندم، ای کار، سلام علیک