آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک
شنگینک و منگینک، سربسته به زرینک
چون منکر مرگست او گوید که: «اجل کوکو؟»
مرگ آیدش از شش سو گوید که «منم، اینک»
گوید اجلش ک:ای خر، کو آن همه کر و فر؟
و آن سبلت و آن بینی و آن کبرک و آن کینک
کو شاهد و کو شادی؟ مفرش به کیان دادی؟
خشتست تو را بالین، خاکست نهالینک
ترک خور و خفتن گو، رو، دین حقیقی جو
تا میر ابد باشی بی رسمک و آیینک
بی جان مکن این جان را، سرگین مکن این نان را
ای آنک فکندی تو در در تک سرگینک
ما بسته ی سرگین دان از بهر دریم ای جان
بشکسته شو و در جو، ای سرکش خودبینک
چون مرد خدا بینی مردی کن و خدمت کن
چون رنج و بلا بینی در رخ مفکن چینک
این هجو منست ای تن وان میر منم، هم من
تا چند سخن گفتن از سینک و از شینک
شمس الحق تبریزی! خود آب حیاتی تو
وان آب کجا یابد جز دیده ی نمگینک؟!