chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جلال الدین محمد بلخی

۱۳۱۷

آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک

شنگینک و منگینک، سربسته به زرینک

چون منکر مرگست او گوید که: «اجل کوکو؟»

مرگ آیدش از شش سو گوید که «منم، اینک»

گوید اجلش ک:ای خر، کو آن همه کر و فر؟

و آن سبلت و آن بینی و آن کبرک و آن کینک

کو شاهد و کو شادی؟ مفرش به کیان دادی؟

خشتست تو را بالین، خاکست نهالینک

ترک خور و خفتن گو، رو، دین حقیقی جو

تا میر ابد باشی بی رسمک و آیینک

بی جان مکن این جان را، سرگین مکن این نان را

ای آنک فکندی تو در در تک سرگینک

ما بسته ی سرگین دان از بهر دریم ای جان

بشکسته شو و در جو، ای سرکش خودبینک

چون مرد خدا بینی مردی کن و خدمت کن

چون رنج و بلا بینی در رخ مفکن چینک

این هجو منست ای تن وان میر منم، هم من

تا چند سخن گفتن از سینک و از شینک

شمس الحق تبریزی! خود آب حیاتی تو

وان آب کجا یابد جز دیده ی نمگینک؟!

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید