فریفت یار شکر بار من مرا به طریق
که شعر تازه بگو و بگیر جام عتیق
چه چاره؟! آنچ بگوید ببایدم کردن
چگونه عاق شوم با حیات کان و عقیق؟!
غلام ساقی خویشم، شکار عشوه ی او
که سکر لذت عیش است و باده نعم رفیق
به شب مثال چراغند و روز چون خورشید
ز عاشقی و ز مستی، زهی گزیده فریق!
شما و هر چه مراد شماست از بد و نیک
من و منازل ساقی و جام های رحیق
بیار باده لعلی که در معادن روح
درافکند شررش صد هزار جوش و حریق
روا بود چو تو خورشید و در زمین سایه؟
روا بود چو تو ساقی و در زمانه مفیق؟!
گشای زانوی اشتر، بدر عقال عقول
بجه ز رق جهانی به جرعه های رقیق
چو زانوی شتر تو گشاده شد ز عقال
اگر چه خفته بود طایرست در تحقیق
همی دود به که و دشت و بر و بحر روان
به قدر عقل تو گفتم، نمی کنم تعمیق
کمال عشق در آمیزش ست، پیش آیید
به اختلاط مخلد، چو روغن و چو سویق
چو اختلاط کند خاک با حقایق پاک
کند سجود مخلد به شکر آن توفیق