chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جلال الدین محمد بلخی

۱۳۱۱

باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق

باز برآمد ز جان نعره و هیهای عشق

باز برآورد عشق سر، به مثال نهنگ

تا شکند زورق عقل به دریای عشق

سینه گشادست فقر جانب دل های پاک

در شکم طور بین سینه ی سینای عشق

مرغ دل عاشقان باز پر نو گشاد

کز قفص سینه یافت عالم پهنای عشق

هر نفس آید نثار بر سر یاران کار

از بر جانان که اوست جان و دل افزای عشق

فتنه نشان عقل بود، رفت و به یک سو نشست

هر طرف اکنون ببین فتنه ی در وای عشق

عقل بدید آتشی گفت که: «عشقست و نی»

عشق ببیند مگر دیده ی بینای عشق

عشق ندای بلند کرد به آواز پست

کای دل، بالا بپر، بنگر بالای عشق

بنگر در شمس دین، خسرو تبریزیان

شادی جان های پاک، دیده ی دل های عشق

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید