chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جلال الدین محمد بلخی

۱۳۰۷

ای مونس و غمگسار عاشق

وی چشم و چراغ و یار عاشق

ای داروی فربهی و صحت

از بهر تن نزار عاشق

ای رحمت و پادشاهی تو

بربوده دل و قرار عاشق

ای کرده خیال را رسولی

در واسطه یادگار عاشق

آن را که به خویش بار ندهی

کی بیند کار و بار عاشق؟!

از جذب و کشیدن تو باشد

آن ناله ی زار زار عاشق

تعلیم و اشارت تو باشد

آن حیله گری و کار عاشق

از راه نمودن تو باشد

آن رفتن راهوار عاشق

ای بند تو دلگشای عاشق

وی پند تو گوشوار عاشق

دیرست که خواب شب نمانده است

در دیده ی شرمسار عاشق

دیرست که اشتها برفتست

از معده ی لقمه خوار عاشق

دیرست که زعفران برستست

از چهره لاله زار عاشق

دیرست کز آب های دیده

دریا کردی کنار عاشق

زین ها چه زیانش؟! چون تو باشی

چاره گر و غمگسار عاشق

صد گنج فروشیش به دانگی

وان دانگ کنی نثار عاشق

ای لاف «ابیت عند ربی»

آرایش و افتخار عاشق

«لو لاک لما خلقت الأفلاک

نه چرخ به اختیار عاشق

بس کن که عنایتش بسنده است

برهان و سخن گزار عاشق

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید