chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جلال الدین محمد بلخی

۱۲۹۸

امروز روز شادی و امسال سال لاغ

نیکوست حال ما که نکو باد حال باغ

آمد بهار و گفت به نرگس به خنده گل

«چشم من و تو روشن بی روی زشت زاغ»

گل نقل بلبلان و شکر نقل طوطیان

سبزه ست و لاله زار و چمن کوری کلاغ

با سیب انار گفت که: «شفتالویی بده»

گفت: «این هوس پزند همه منبلان راغ»

شفتالوی مسیح به جان می توان خرید

جانی نه کز دلست ترقیش، نه از دماغ

باغ و بهار هست رسول بهشت غیب

بشنو که بر رسول نباشد بجز بلاغ

در آفتاب فضل گشا پر و بال نو

کز پیش آفتاب برفتست میغ و ماغ

چندان شراب ریخت کنون ساقی ربیع

مستسقیان خاک از این فیض کرده کاغ

خورشید ما مقیم حمل در بهار جان

فارغ ز بهمنست و ز کانون، زهی مساغ

سر همچنین بجنبان یعنی سر مرا

خاریدن آرزوست، ندارم بدو فراغ

امروز پایدار که برپاست ساقیی

کآبست خاک را و فلک را دو صد چراغ

گه آب می نماید و گه آتشی کز او

دل داغ داغ بود و رهانیده شد ز داغ

غم چیغ چیغ کرد چو در چنگ گربه موش

گو چیغ چیغ می کن و گو چاغ چاغ چاغ

آتش بزن به چرخه و پنبه، دگر مریس

گردن چو دوک گشت این حرف چون پناغ

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید