chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جلال الدین محمد بلخی

۱۲۹۷

مدارم یک زمان از کار فارغ

که گردد آدمی غمخوار فارغ

چو فارغ شد غم او را سخره گیرد

مبادا هیچ کس ای یار، فارغ

قلندر گرچه فارغ می نماید

ولیکن نیست در اسرار فارغ

ز اول می کشد او خار بسیار

همه گل گشت و گشت از خار فارغ

چو موری دانه ها انبار می کرد

سلیمان شد، شد از انبار فارغ

چو دریاییست او پرکار و بی کار

از او گیرند و او ز ایثار فارغ

قلندر هست در کشتی نشسته

روان در را و از رفتار فارغ

در این حیرت بسی بینی در این راه

ز کشتی و ز دریا بار فارغ

به یاد بحر مست از وهم کشتی

نشسته احمقی بسیار فارغ

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید