chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جلال الدین محمد بلخی

۱۱۸۸

الا ای شمع گریان، گرم می سوز

خلاص شمع نزدیکست، شد روز

خلاص شمع ها شمعی برآمد

که بر زنگی ظلمت هاست پیروز

نهان شد ظلم و ظلمت ها ز خورشید

نهان گردد الف چون گشت مهموز

شنو از شمس تأویلات و تعبیر

چو اندر خواب بشنیدی تو مرموز

چنین باشد بیان نور ناطق

نه لب باشد نه آواز و نه پدفوز

چو مه از ابر تن بیرون رو ای دوست

هزار اکسیر از خورشید آموز

پی خورشید بهر این دوانست

هلال و بدر صبح و شام چون یوز

چو دیدی پرده سوزی های خورشید

دهان از پرده دریدن فرو دوز

خمش، آن شیر شیران نور معنیست

پنیری شد به حرف از حاجت یوز

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید