chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جلال الدین محمد بلخی

۱۰۸۸

سر فرو کن به سحر کز سر بازار نظر

طبله ی کالبد آورده ام آخر بنگر

بر سر کوی تو پر طبله ی من بین و بخر

شانها و شبها و سره روغن ها تر

شبه ی من غم تو روغن من مرهم تو

شانه ام محرم آن زلف پر از فتنه و شر

از فراقت تلفم، گشته خیالت علفم

که دلم را شکمی شد ز تو پرجوع بقر

من ندانم چه کسم، کز شکرت پرهوسم

ای مگس ها شده از ذوق شکرهات شکر

پرده بردار، صبا! از بر آن شهره قبا

تا ز سیمین بر او گردد کارم همه زر

چند گویی تو: «بجو یار واز و دست بشو»؟!

در دو عالم نبود یار مرا یار دگر

چون خرد ماند و دل با من؟! ای خواجه بهل

ماه و خورشید که دیدست در اعضای بشر؟!

چون که در جان منی شسته به چشمان منی

شمس تبریز! خداوند! تو چونی به سفر؟

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید