دی سحری بر گذری گفت مرا یار
شیفته و بیخبری، چند ازین کار؟!
چهره ی من رشک گل و دیده ی خود را
کرده پر از خون جگر در طلب خار؟!
گفتم ک: «ی پیش قدت سرو نهالی»
گفتم ک: «ی پیش رخت شمع فلک تار»
گفتم ک: «ی زیر و زبر چرخ و زمینت
نیست عجب گر بر تو نیست مرا بار»
گفت: «منم جان و دلت، خیره چه باشی؟!
دم مزن و باش بر سیمبرم زار»
گفتم ک: «ی از دل و جان برده قراری
نیست مرا تاب سکون» گفت بیکبار
«قطره ی دریای منی، دم چه زنی بیش؟!
غرقه شو و جان صدف پر زگهر دار»