chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جلال الدین محمد بلخی

۱۰۲۲

دی سحری بر گذری گفت مرا یار

شیفته و بیخبری، چند ازین کار؟!

چهره ی من رشک گل و دیده ی خود را

کرده پر از خون جگر در طلب خار؟!

گفتم ک: «ی پیش قدت سرو نهالی»

گفتم ک: «ی پیش رخت شمع فلک تار»

گفتم ک: «ی زیر و زبر چرخ و زمینت

نیست عجب گر بر تو نیست مرا بار»

گفت: «منم جان و دلت، خیره چه باشی؟!

دم مزن و باش بر سیمبرم زار»

گفتم ک: «ی از دل و جان برده قراری

نیست مرا تاب سکون» گفت بیکبار

«قطره ی دریای منی، دم چه زنی بیش؟!

غرقه شو و جان صدف پر زگهر دار»

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید