chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جلال الدین محمد بلخی

۱۰۱۸

رو چشم جانرا برگشا در بی دلان اندر نگر

قومی چو دل زیر و زبر، قومی چو جان بی پا و سر

بی کسب و بی کوشش همه، چون دیگ در جوشش همه

بی پرده و پوشش همه، دل پیش حکمش چون سپر

از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتر

وز عقل و دانش رادتر وز آب حیوان پاک تر

چون ذرها اندر هوا، خورشید ایشانرا قبا

بر آب و گل بنهاده پا و زعین دل بر کرده سر

در موج دریاهای خون بگذشته بر بالای خون

وز موج وز غوغای خون دامانشان ناگشته تر

در خار لیکن همچو گل، در حبس لیکن همچو مل

در آب و گل لیکن چو دل، در شب ولیکن چون سحر

باری، تو از ارواحشان وز باده و اقداحشان

مستی خوشی از راحشان فارغ شده از خیر و شر

بس کن که هر مرغ ای پسر خود کی خورد انجیر تر؟!

شد طعمه ی طوطی شکر وان زاغ را چیزی دگر

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید