chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جلال الدین محمد بلخی

۱۰۱۶

انا فتحنا عینکم، فاستبصروا الغیب البصر

انا قضینا بینکم، فاستبشروا بالمنتصر

باد صبا! ای خوش خبر، مژده بیاور دل ببر

جانم فدات ای مژده ور، بستان تو، جانم ماحضر

شمشیرها جوشن شود، ویرانها گلشن شود

چشم جهان روشن شود، چون از تو آید یک نظر

ای قهر بی دندان شده وی لطف صد چندان شده

جان و جهان خندان شده، چون داد جانها را ظفر

هر کس که دیدت ای ضیا، و آن حضرت باکبریا

بادا ورا شرم از خدا گر او بلافد از هنر

نگذاشت شیر بیشه ای از هست ما یک ریشه ای

الا که نیم اندیشه ای، در روز و شب هجران شمر

ای آفرین بر روی شه، کز وی خجل شد روی مه

کوران بدیده گفته خه، بشنوده لطفش گوش کر

از عشق آن سلطان من و آن دارو و درمان من

کی سیر گردد جان من؟ در جان من جوع البقر

ان کان عیشا قد هجر و اختل عقلی من سهر

و الله روحی ما نفر، و الله روحی ما کفر

من ابروش او ماه وش، او روز و من همچو شبش

او جان و من چون قالبش، حیران ازان خوبی و فر

آه از دعا بی سامعی، جرم و گنه بی شافعی

درد و الم بی نافعی، رویم چو زر بی سیمبر

کی باشد آن در سفته من؟ الحمدلله گفته من؟

مستطرب و خوش خفته من در سایهای آن شجر؟

تا دیدمی جانان خود، من جویمی درمان خود

که گویمش هجران خود، بنمایمش خون جگر

ای گوهر بحر بقا، چون حق تو بس پنهان لقا

مخدوم شمس الدین را تبریز شهر و مشتهر

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید