chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جلال الدین محمد بلخی

۵۳۰

امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان می رسد

سلطان سلطانان ما از سوی میدان می رسد

امروز توبه بشکنم، پرهیز را برهم زنم

کان یوسف خوبان من از شهر کنعان می رسد

مست و خرامان می روم، پوشیده چون جان می روم

پرسان و جویان می روم آن سو که سلطان می رسد

اقبال آبادان شده، دستار دل ویران شده

افتان شده خیزان شده کز بزم مستان می رسد

فرمان ما کن ای پسر، با ما وفا کن ای پسر

نسیه رها کن ای پسر کامروز فرمان می رسد

پرنور شو چون آسمان، سرسبز شو چون بوستان

شو آشنا چون ماهیان کان بحر عمان می رسد

هان ای پسر هان ای پسر، خود را ببین، در من نگر

زیرا زبوی زعفران گوینده خندان می رسد

بازآمدی کف می زنی تا خانها ویران کنی

زیرا که در ویرانها خورشید رخشان می رسد

ای خانه را گشته گرو، تو سایه پروردی، برو

کز آفتاب آن سنگ را لعل بدخشان می رسد

گه خونی و خون خواره ی، گه خستگانرا چاره ی

خاصه که این بیچاره را کز سوی ایشان می رسد

امروز مستانرا بجو غیبم ببین، عیبم مگو

زیرا زمستیهای او حرفم پریشان می رسد

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید