chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جلال الدین محمد بلخی

۵۲۶

ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد

طشتش فتاد از بام ما، نک سوی مجنون خانه شد

می گشت گرد حوض او، چون تشنگان در جست و جو

چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد

ای مرد دانشمند تو دو گوش از این بربند تو

مشنو تو این افسون که او زافسون ما افسانه شد

زین حلقه نجهد گوشها کو عقل برد از هوشها

تا سر نهد بر آسیا، چون دانه در پیمانه شد

بازی مبین بازی مبین اینجا تو جانبازی گزین

سرها زعشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد

غره مشو با عقل خود، بس اوستاد معتمد

کاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شد

من که زجان ببریده ام چون گل قبا بدریده ام

زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد

این قطرهای هوشها مغلوب بحر هوش شد

ذرات این جان ریزها مستهلک جانانه شد

خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنم

شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید