chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جلال الدین محمد بلخی

۵۲۵

بیگاه شد، بیگاه شد، خورشید اندر چاه شد

خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد

ساقی! بسوی جام رو، ای پاسبان بر بام رو

ای جان بی آرام رو، کان یار خلوت خواه شد

اشکی که چشم افروختی، صبری که خرمن سوختی

عقلی که راه آموختی در نیمشب گمراه شد

جانهای باطن روشنان شب را بدل روشن کنان

هندوی شب نعره زنان کان ترک در خرگاه شد

باشد زبازیهای خوش بیذوق رود فرزین شود

در سایه ی فرخ رخی بیدق برفت و شاه شد

شب روحها واصل شود مقصودها حاصل شود

چون روز روشن دل شود هر کو زشب آگاه شد

ای روز چون حشری مگر؟ وی شب شب قدری مگر؟

یا چون درخت موسیی؟ کو مظهر الله شد

شب ماه خرمن می کند، ای روز زین بر گاو نه

بنگر که راه کهکشان از سنبله پرکاه شد

در چاه شب غافل مشو، در دلو گردون دست زن

یوسف گرفت آن دلو را، از چاه سوی جاه شد

در تیره شب چون مصطفی می رو طلب می کن صفا

کان شه زمعراج شبی بی مثل و بی اشباه شد

خاموش شد عالم بشب تا چست باشی در طلب

زیرا که بانگ و عربده تشویش خلوتگاه شد

ای شمس تبریزی که تو از پرده ی شب فارغی

لاشرقی و لاغربیی اکنون سخن کوتاه شد

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید