بر طرق اسکندر آورده است سد
که نه پيکي نه پيامي ميرسد
شد سواد ديده ي مردم مداد
يا سويداي دل اهل وداد
کار کاغذ صنعت قرطاس شد
يا که خود اقمار يا اشماس شد
گر قصب غالي بود همچون قصب
ليک بس عالي است کالاي نسب
بسکه چون يخ باردوافسرده ايد
ميخلد در دل که گويا مرده ايد