chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ملاهادی سبزواری

اي جان جهانيان فدايت

اي جان جهانيان فدايت

مردند سمنبران برايت

در دولت حسن صد چو يوسف

در يوزه گر در سرايت

صد خرمن حسن داري اي ماه

ليکن نبود جوي وفايت

کي نوش کند ز چشمه ي خضر

آنکو زده جام غمزدايت

بر طوبي و سدره کي نشيند

مرغي که پريده در هوايت

هرکس بکسي اميدوار است

دست من و دامن ولايت

درمشرب عاشقان نبرده است

عيش سره صرفه از بلايت

جانم بلب از پي نگاهي است

اي دوست تو داني و خدايت

چون دست نميدهد که گاهي

آيم چو سگانت از قفايت

از آتش دل همي گدازم

در هجر بسوزم و بسازم

اي آفت عقل و غارت هوش

تا چند کني ز ما فراموش

دل را ز مژه چشانده ي نيش

وز نوش لبان نداده يک نوش

تا حلقه ي زلف تو بديدم

شد حلقه ي بندگيم در گوش

نخل قدت ار به بر درآيد

عمر ابد آيدم در آغوش

طاقي بمقام خوبروئي

ابروت کشيده تا بناگوش

خوش آنکه دهم بدست جامت

تو نوش کني و گويمت نوش

يک جرعه دهي ز لعل کافتم

تا روز شمار مست و مدهوش

زلفت بتو غير کج نهادي

باد است روان نگفته درگوش

زين بعد بر آن سرم که باشم

در کنج غمي نشسته خاموش

از آتش دل همي گدازم

در هجر بسوزم و بسازم

سر خيل بتان نازنيني

غارتگر عقل و کفر و ديني

اي صاحب خرمن لطافت

لطفي بنما بخوشه چيني

ز ابروت بقصد مرغ جانم

زه کرده کمان و در کميني

با جمله وفا بما جفا چند

با غير چنان بما چنيني

هرکس که بديدت آفرين گفت

چون صورت گيتي آفريني

ذاتت جو خداي نکته بين است

اينقدر بود که در زميني

چون مردم ديدگان بديده

اندر دل مردمان مکيني

آن به که بگوشه اي نشينم

يا رخت کشم بسر زميني

از آتش دل همي گدازم

در هجر بسوزم و بسازم

از جام صفا مي بقا را

زانسان نخوري که خون ما را

بنديش ز داوري فردا

امروز ز حد مبر جفا را

تو آينه ي جهان نمائي

بگذار که بينمت خدا را

در پيش وقوف کوي تو نيست

در مشعر من صفا صفا را

جز در رخ و زلف تو که ديده

اندر دل تيره شب ضحا را

جز در دهنت که ديد گيرند

از لعل و درر مي گوارا

کي مرغ دل مرا بود راه

ره نيست باين چمن صبا را

اسرار نبوده است چون بار

در حضرت پادشه گدا را

از آتش دل همي گدازم

در هجر بسوزم و بسازم

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید