اي که پنداري که نبود حشمت و جاهي تو را
هست شرق و غرب عالم ماه تا ماهي تو را
از پيش تا چند گردي کو بکو و در بدر
رو بخويش آور که هست از خود باو راهي تو را
گام نه اول بره پس از خود اي سالک بره
زان نه ي آگه که از خود هست آگاهي تو را
گر خدا خواهي تو خود خواهي بنه در گوشه اي
تا که خود خواهي شود عين خدا خواهي تو را
جام جم خواهي بيا از خود ز خود بيخود طلب
بهر دارا ساختند آئينه ي شاهي تو را
خوشه اي از خرمنش اسرار اگر داري طمع
اشک بايد ژاله سان و چهره ي کاهي تو را