chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ایرج میرزا

کارگر و کارفرما

شنيدم کارفرمايي نظر کرد

ز روي کبر و نخوت کارگر را

روان کارگر از وي بيازرد

که بس کوتاه دانست آن نظر را

بگفت اي گنجور اين نخوت از چيست

چو مزد رنج بخشي رنجبر را

من از آن رنجبر گشتم که ديگر

نبينم روي کبر گنجور را

تو از من زور خواهي من ز تو زر

چه منت داشت بايد يکدگر را

تو صرف من نمايي بدره ي سيم

منت تاب روان، نور بصر را

منم فرزند اين خورشيد پر نور

چو گل بالاي سر دارم پدر را

مدامش چشم روشن باز باشد

که بيند زور بازوي پسر را

زني يک بيل اگر چون من در اين خاک

بگيري با دو دست خود کمر را

نهال سعي بنشانم در اين باغ

که بي منت از آن چينم ثمر را

نخواهم چون شراب کس به خواري

خورم با کام دل خون جگر را

ز من زور و ز تو زر، اين به آن در

کجا باقي ست جا عجب و بطر را؟

فشانم از جبين، گوهر در آن خاک

ستانم از تو پاداش هنر را

نه باقي دارد اين دفتر نه فاضل

گهر دادي و پس دادم گهر را

به کس چون رايگان چيزي نبخشند

چه کبر است اين خداوندان زر را

چرا بر يکدگر منت گذارند

چو محتاجند مردم يکدگر را

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید