chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ایرج میرزا

شير و موش

بود شيري به بيشه اي خفته

موشکي کرد خوابش آشفته

آن قدر دور شير بازي کرد،

در سر دوشش اسب تازي کرد،

آن قدر گوش شير گاز گرفت،

گه رها کرد و گاه باز گرفت،

تا که از خواب، شير شد بيدار

متغير ز موش بدرفتار

دست برد و گرفت کله ي موش

شد گرفتار، موش بازيگوش

خواست در زير پنجه له کندش

به هوا برده بر زمين زندش

گفت اي موش لوس يک قازي

با دم شير مي کني بازي!

موش بيچاره در هراس افتاد

گريه کرد و به التماس افتاد

که تو شاه وحوشي و من موش

موش، هيچ است پيش شاه وحوش

شير بايد به شير پنجه کند

موش را نيز گربه رنجه کند

تو بزرگي و من خطاکارم

از تو اميد مغفرت دارم

شير از اين لابه رحم حاصل کرد

پنجه وا کرد و موش را ول کرد

اتفاقا سه چار روز دگر

شير را آمد اين بلا به سر

از پي صيد گرگ، يک صياد

در همان حول و حوش، دام نهاد

دام صياد، گير شير افتاد

عوض گرگ، شير گير افتاد

موش چون حال شير را دريافت

از براي خلاص او بشتافت

بندها را جويد با دندان

تا که در برد شير از آنجا جان

اين حکايت که خوش تر از قند است

حاوي چند نکته از پند است

اولاً گر نه اي قوي بازو

با قوي تر ز خود ستيزه مجو

ثانياً عفو از خطا خوب است

از بزرگان گذشت مطلوب است

ثالثاً با سپاس بايد بود

قدر نيکي شناس بايد بود

رابعاً هر که نيک با خود کرد

بد به خود کرد و نيک با خود کرد

خامساً خلق را حقير مگير

که گهي سودها بري ز حقير

شير چون موش را رهايي داد

خود رها شد ز پنجه ي صياد

در جهان، موشک ضعيف حقير

مي شود مايه ي خلاصي شير

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید